جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۷

چراغ‌هایی که به خانه حرام‌اند

اسم‌اش را شنیده بودم به هر حال بفهمی-نفهمی حوزه‌های کاری‌مان به هم نزدیک بوده، با کمی شانس می‌توانست در موزئوم پاریس استادم باشد. پژوهش‌گرِ دیرینه‌شناس در مرکز تحقیقات ملی فرانسه است، خیلی هم دوست داشتنی. توریستی آمده بود ایتالیا. وقتی ازم می‌پرسد برای شغل آینده‌ات می‌خواهی چه‌کار کنی، درس دادن؟ دانشگاه؟ کار تحقیقاتی؟ می‌دانم به این فکر می‌کند که مثلاً‌ مرا جایی معرفی کند، هر چه باشد از آدم‌های خیلی معتبر حوزه‌ی خودش است.
اما من خیلی بدیهی می‌گویم می‌خواهم برگردم ایران یا دستِ کم آسیای میانه. از آن لبخندهای با نگاه ِ به افق می‌زند و می‌گوید آره من هم می‌خواستم برگردم، برگشتم. اما نشد، دوباره آمدم فرانسه، بعد هم که فرانسه ازدواج کردم هیچ وقت به برگشتن برای زندگی فکر نکردم، می‌دانی مخصوصاً آدم وقتی بچه داشته باشد نمی‌تواند این‌قدر خودخواه باشد که فقط به خودش فکر کند. برای بچه هم دو دو تا چهارتای‌اش ساده است که کجا به نفع‌اش است.
دوباره نفس عمیق می‌کشد، می‌گوید من با مدرک دکترای اکسلانس برگشتم ایران، می‌دانم خیلی حالا دوره و زمانه عوض شده، اما آن وقت جایی برای من نبود، برای کار توی دانشگاه و حتی شغل تحقیقاتی بارها به طور رسمی سؤال و جواب می‌شدم، حتی درباره‌ي این‌که فرانسه روسری پوشیده‌ام یا نه.
من خیلی ساده برگشته بودم که به خیال خودم برای کشورم کار کنم. خودم را مدیون می‌دانستم، اگر کسی به‌ام می‌گفت تو هر کجا باشی می‌توانی کار مفید کنی، دقیقاً مثل حالای تو می‌گفتم چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.
می‌دانم خیلی چیزها عوض شده، می‌دانم حالا این‌طوری نیست. ببین اگر برگشتی که کار کنی این‌قدر خوش‌بینانه پیش نرو، آن‌وقت مثل من یکی- دو سال نشده می‌بُری و برمی‌گردی. منظورم همه چیز است نه فقط ساختار اداری و دولتی، حتی ترافیک، رفتار فروشنده‌ها، حتی مردمی که روزی هزار بار ازت می‌پرسند چرا برگشتی. باورت می‌شود توی آن یک و نیم سال مهم‌ترین باری که روی دوش‌ام بود این بود که می‌بایستی هی جهان‌بینی‌ام را برای همه توضیح دهم و بگویم چرا برگشتم؟
وقتی صورت‌حساب را پرداخت می‌کند می‌گوید ببین خوش‌بینی‌ات برای من تحسین برانگیز است، اما لطفاً این‌قدر خوش‌بین نباش. این‌طور من امیدوار‌ترم که تو بتوانی آن‌جا بمانی.
.
خودم را که می‌دانم آدم نمی‌شوم که دست از خوش‌بینی بردارم، اما از آن روز هی به همه‌ي آن خوش‌بینی‌هایی فکر می‌کنم که با برگشتن به سادگی بر باد رفته.

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

.exciter

دورِ آن میز ِگرد ِِ رسمی نشسته‌ایم، برای هماهنگی کنفرانس بین‌المللی سال بعد که قرار است توی شتوتگارت برگزار شود. جدی جدی از چهار گوشه‌ی دنیا یک عالمه آدم معروف‌ و مسؤول‌ هستند. یعنی توی این بیست و شش نفر به جز من، او و سه نفر دیگر که دانشجو‌ییم، بقیه آدم جدی‌اند.
آن‌ طرف میز با یک انحرافِ خفیف روبروی‌ام نشسته، و هی با لبخندِ پیروزمندانه‌ي همیشگی‌اش اشاره می‌کند و چیزی می‌گوید شبیه این‌که : این‌کار رو نکن، یا نگو یا نمی‌دانم چه، جمله‌اش با ne شروع می‌شود.
به هر حال به‌اش توجه نمی‌کنم، صورت‌ام را به نشانه‌ی این‌که " دیگه چی می‌گی‌" جمع می‌کنم، شانه‌های‌ام را بالا می‌اندازم و روی‌ام را می‌گردانم به سمت بحثی که در جریان است.از صبح اراده کرده‌ام- و به او هم گفته‌ام - که می‌خواهم خیلی جدی باشم و حرف‌ام را درباره‌‌ی اضافه کردن موضوع "حافظه‌ی جمعی" به کنفرانس، به کرسی بنشانم.
.
ساندرین درباره‌ی تجربه‌شان توی بنین حرف‌ می‌زند، و من دارم به این فکر می‌کنم که این کشور فقط یک‌ هفته‌ است برای من وجود دارد، که یهو می‌بینم اشاره‌های‌اش حواس دو- سه نفر را پرت کرده، استاد شوخ ِ دوست داشتنیِ آلمانی‌مان‌ و مسؤول پروژه در آلمان، به خنده به‌اش می‌گوید چی شده، چی‌کارش داری؟
با خونسردی و یک لبخندِ لج‌بازانه اشاره می‌کند به من و می‌گوید: این از اول جلسه داره سعی می‌کنه من رو تحریک کنه.
در یک لحظه همه‌ی- نگاه‌های- هنوز- این سو و آن سو- باقی‌مانده هم برمی‌گردد سمت ِ من، و سالن یک‌هو پر از خنده و حرف‌های غیر جدی می‌شود.
خشک‌ام زده،
تا این حد که بدن‌ام حتی آن‌قدری انعطاف‌پذیری ندارد که کاملاً‌ دست از مکیدن انگشتِ اشاره‌ام بردارم،
انگشت‌ام همان‌طوری توی دهانِ نیمه‌باز، روی لب‌های خیس‌ام باقی مانده.
فقط به تلافی فکر می‌کنم.

یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۷

سرزمین‌های‌ام- کتاب‌های‌ام 3

اوهوم کتاب‌ها خوب بلدند کارشان را انجام دهند؛ من خواب‌هایی می‌بینم که توی مکزیکوسیتی می‌گذرد؛ بیدار که می‌شوم توی گوش‌ام هنوز صدای بوق و ترافیک ماشین‌هاست و توی دهان‌ام طعم تُرتیا.
خواب‌های من گاهی توی کیپ تاون می‌گذرد، هوا گرم است، لباس سفید و نازکم به تنم چسبیده، و من کلاه‌ام را گم کرده‌ام.
گاهی توی خواب‌هایم صبح ِ زود است، کلوچه‌ی ‌پنیری می‌خورم، توی یک کافه‌ی کوچولو در سائوپائولو. با یک قهوه‌ی داغ که بهش عادت ندارم؛ که چیزی است بین قهوه ترک و فرانسه.
بعد خواب‌هایی می‌بینم که توی آوینیون می‌گذرد؛ خواب‌هایی که توی کِرِت. حتی خواب‌هایی که توی ترانسیلوانیا.
گاهی حتی از اول تا آخر بچه‌های نیمه‌شب را خواب می‌بینم، همان‌قدر آشفته. توی پاکستان‌ایم. خیام هم هست.
من خواب‌های کمی دارم که توی سرزمین‌هایی که گشته‌ام بگذرد.
و خودم خوب می‌دانم که چرا نمی‌خواهم بروم پراگ یا لیما، من می‌ترسم که این شهرها برای همیشه از خواب‌های من بیرون بیایند. من پراگ را آن‌طور که کوندرا تعریف کرده و لیما را آن‌طور که یوسا تعریف کرده دوست‌تر دارم. اسم‌ خیابان‌های‌اش و محله‌های معروف را می‌شناسم. توی خواب‌های‌ام درشان راه رفته‌ام با مردم‌اش درباره‌ی خاطره‌هاشان حرف زده‌ام.
من می‌ترسم که لیما و پراگ را از دست بدهم، مثل کوچین‌ِ خدای چیزهای کوچک، مثل کِرالا یی که آرونداتی روی تعریف کرده‌ بود. ترس‌ام را می‌دانم که به جاست، من سرزمین‌هایی را با دیدن، برای همیشه از دست داده‌ام. جنوبِ هند را از دست داده‌ام، شمال هند را از دست داده‌ام، کشوری به آن بزرگی دیگر هیچ چیزی برای‌ام ندارد.
من حالا حالاها این بلا را سر مغولستان خارجی نمی‌آورم.

جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

D :

آیدین باعث شد که اینو یادم بیافته :
.
یه گوشی نوکیا یازده دوصفر‌ِ معروف داشتم که توی این دو سه سال مایه‌ی تفریح‌ بقیه بود(بدیهیه که با هیچ گوشی دیگه‌ای که پیچیده‌تر باشه نمی‌تونم کار کنم) یه ماه پیش نصف‌اش رفته بود زیر مترو، با نصفی که مونده بود کار می‌کردم هنوز. هفته‌ی پیش پاریس که بودم رفته بودم مهمونی، آخر شب وقت رفتن گفتم موبایل‌ام رو پیدا نمی‌کنم. همه‌ نیم‌ ساعت دنبال‌ موبایل من گشتن و هی به‌اش زنگ زدن تا این‌که بالاخره یه آقای آلمانی گوشی رو برداشت و گفت این گوشی سه چهار روزه این‌جا توی هتل(برلین) جا مونده. بعد ملت می‌خواستن من رو از پا آویزون کنن، می‌گفتن سر کارمون گذاشتی.

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۷

به من اعتماد کنید لطفاً

جریان این چهار روز بی چمدانی‌ِ من این است که وقتی توی ایستگاه قطار براتیسلاوا می‌خواستم سوار شوم که بیایم بوداپست، دیدم چمدان‌ام نیست. طبق معمول سراغ اولین پلیس‌ِ در دسترس رفتم و گفتم چمدان‌ام را گم کرده‌ام، فکر می‌کنید چه‌کار کردند؟ مثل پلیس‌‌های اروپای غربی و امریکای شمالی از ترس ِبمبِ داخل ِ یک چمدان ‌ِیک جایی بی‌صاحب مانده پلیس بین‌الملل را خبر کردند؟ نوچ. هیچ.
پلیس‌های اسلواک شانه بالا انداختند گفتند خب بگرد پیداش کن. گفتم نمی‌دانم کجاست، کجا بگردم. جوان‌تره خیلی با طمأنینه گفت فکر کن ببین آخرین بار کجا داشتی‌اش،
و خب معلوم است که من هیچ تصوری از آخرین‌ بارِ چمدان‌ام نداشتم. مجبور شدم که فکر کنم که البته پنج دقیقه‌ای طول کشید، چون هر چقدر در زمان عقب می‌رفتم یادم نمی‌آمد که چمدانی داشته باشم. همان ایستگاه‌ِ قطار که نه، تمام روز توی شهر هم نه، قبل‌اش فرودگاه براتیسلاوا هم یادم نمی‌آید منتظر بار مانده باشم، حالا که فکر می‌کردم می‌دیدم حتی توی فرودگاه پاریس هم باری را رجیستر نکرده‌ام.
خلاصه یک ساعت پای تلفن گذشت تا پلیس‌های فرودگاه اورلی پاریس را راضی کنم که آن چمدان‌ قرمز بزرگه‌ای که همان‌جا که قهوه‌ام را خورده‌ام پیدای‌اش‌ کرده‌اند مال من است و از ترس انفجار نابود‌ش نکنند. هی می‌گفتند مگر ممکن است کسی دوازده ساعت بعد یادش بیاید که چمدان‌اش همراه‌اش نیست.
لوییس رفته فرودگاه تا با اولین پرواز اسکای یوروپ بفرستدش گفته‌اند خودش باید بیاید. او هم گفته این چمدان که اتیکت اسم ندارد، من هم به‌تان می‌گویم که دقیقاً چی توش است، خودش هم که پای تلفن اسم من را به‌تان گفته. اما کوتاه نیامده‌اند که نیامده‌اند.
حالا تلفن زده می‌گوید ببین سارا به نظرم حق‌شان است دوباره زنگ بزنی بگویی دروغ گفتم، هیچ هم جا ش نگذاشته بودم، توش بمب کنترل از راه‌ دور است. در ضمن بگو هم که ایرانی هستی، هنوز نمی‌دانند. D:
.
پ.ن :این آقاهه‌ی آلمانیِ استاد مارکتینگ‌مان که از کانادا می‌آید(همه‌ی ویژگی‌های لازم برای یک استاد جدی بودن را گفتم) می‌گوید وقتی یک مارک معروفی، یک جای توریستی یا حتی یک کشور سوتی می‌دهد و به نقطه ضعفی معروف می‌شود، راه به درآمدن‌اش از گندی که زده این است که بردارد و مثلاً توی تبلیغات‌اش از این نقطه ضعف حرف بزند حتی درباره‌ی خودش جک درست کند، این‌طوری تنِش کم می‌شود و آدم‌ها آماده می‌شوند که او را بدون آن نقطه ضعف هم تصور کنند.
من فکر می‌کنم قدم اول را برداشته‌ام. دستِ‌کم سال‌ها باهاشان به خودم خندیده‌ام، اما یعنی روزی می‌شود که دوستان‌ام مرا بدون این نقطه ضعف یا انگِ گیجی، گم کردن درِ ورودی-خروجی، نشانی‌ها و بلد نبودنِ راست و چپ و داشتن حافظه‌ی خرگوشی(فرانسه که آمدم شد حافظه‌ی ماهی‌ای) تصور کنند؟ واقعاً فکر می‌کنم روزی که اطرافیان‌ام بدون این برچسب‌ها تصورم کنند می‌توانم تغییر کنم. اما تا وقتی به یک آدرس دادن ساده‌ام هم اعتماد ندارند و مدام گیجی‌ و حافظه‌ام را دست می‌اندازند، هی از این اتفاق‌ها برای‌ام می‌افتد.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۷

روزی که برگردم...

صبح‌های این‌روزها کتاب‌ام، لپ‌تاپ‌ام و پتوی‌ام را کشان کشان می‌آورم روی آن کاناپه‌ ته‌ای که حالا گوشه‌اش کز کرده‌ام، و زیر پتو- کتاب و کامپیوتر در بغل- می‌خوانم و فرندز می‌بینم؛
بعد از آن‌جایی‌ که بعد از چهار روز چمدان‌ام نرسیده، توی خانه با لباس‌های کاتی که دو سایز برای‌ام بزرگ‌تر‌ند می‌چرخم و یک جور خیلی خوبی احساس شلختگی و آرامش می‌کنم. گاهی حتی سلانه سلانه می‌روم حاشیه دانوب برای قدم زندن، قهوه و هات‌چاکلت. همه‌ي این آرامش‌ یعنی که از نو دل‌ام می‌خواهد بنویسم.

می‌گویم حالا فقط دو شهر بوده که درشان احساس کرده‌ام می‌توانم نویسنده شوم، که حتی دوباره‌ خواسته‌ام نویسنده شوم: دوشنبه و بوداپست. با امیدواری می‌گوید خدا را چه دیدی شاید روزی آمدی و یک مدت طولانی بودا زندگی کردی. شانه بالا می‌اندازم که شاید، دل‌ام می‌خواهد بگویم حتماً.
پ.ن: بعد چی از یه ذهن یه آدم می‌‌گذره که این‌کار رو می‌کنه؟

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

نویسنده‌ی راست‌گو، نویسنده‌ی دروغ‌گو

از موج آفرینی، مجموعه مقالات یوسا( ترجمه‌ی مهدی غبرایی) که نشر مرکز آن‌ را منتشر کرده، قبلاً هم نقل قول آورده‌ام. اصولاً به خاطر نوشته‌هایی از این دست است که فکر می‌کنم باید یوسا را راضی کنم بیاید و در آن انتشاراتِ مذکور! داستان‌نویسی درس بدهد. نه برای گفتن از جمله‌‌بندی و پاراگراف‌بندی و شروع و اوج و گره‌ِ داستان، داستان‌نویسی حتی پیدا کردن‌ِ سوژه و پایان‌بندی مناسب نیست. یک روشِ نگاه کردن به جهان است. برای رمان‌ نویسی باید بلد بود به رمان‌ و جهان از بالا نگاه کرد و یوسا این‌کار را خوب بلد است. او یک خدای زنده است.

"از وقتی اولین داستان‌ام را نوشته‌ام، مردم از من می‌پرسند آیا چیزی که نوشته‌ام راست است؟ گرچه پاسخ‌های‌ام گاه پرسش‌کنندگان را قانع می‌سازد، اما هر‌قدر هم که صادقانه باشد، این احساس‌ ِناراحتی برای‌ام پیش می‌آید که آن‌چه گفته‌ام هرگز جان کلام نیست.
پرسیدن‌ِ این‌که آیا رمان راست است یا دروغ برای خیلی‌ها آن‌قدر اهمیت دارد که بپرسند خوب است یا بد و بسیاری از خوانندگان دومی را با اولی قضاوت می‌کنند. بله رمان دروغ می‌گوید، البته نه آن‌طور که مقامات و دانشجویان مدرسه‌ی نظامی لئونسیو پرادو می‌پنداشتند. داستان اولین رمان‌ام، عصر قهرمان در آن‌جا می‌گذرد و آن‌ها – دست کم ظاهراً- به خطا کتاب را به دلیل تهمت زدن به مؤسسه‌شان سوزاندند.
یا مثل تصوری که همسر اول‌ام پس از خواندن رمان دیگرم، خاله خولیا و نمایشنامه‌ نویس داشت، او که احساس می‌کرد تصویر نادرستی از او به دست داده‌ام، کتابی منتشر کرد تا حقیقت تحریف شده در داستان را احیا کند.
البته در هر دو داستان ابداعات، تحریف‌ها، و اغراق‌ها بیش از خاطرات است، و وقتی آنها را می‌نوشتم ابداً قصد نداشتم از لحاظ حکایت به حوداث و اشخاصی که وارد رمان می شوند یا بیرون از آن‌اند، وفادار بمانم.
درهر دو مورد‌‌، مانند همه‌ی نوشته‌های دیگر، از تجربه‌هایی شروع کردم که هنوز در یادم زنده بود وتخیل‌ام را بر می‌انگیخت و چیزی را تصور کردم که این دست‌مایه‌های مؤثر را به طرزی بسیار ناوفادار باز می‌تافت. آدم رمان نمی‌نویسد تا زندگی را روایت کند، بلکه می خواهد با افزودن چیزی آن را دگرگون سازد.
دروغ‌های رمان هرگز بی‌جا نیستند این دروغ‌ها عدم ِکفایت زندگی را جبران می‌کنند. به همین دلیل وقتی زندگی سرشار و مطلق بنماید و بر اثر ایمانی که همه چیز را جذب و تأیید می کند، انسان از قسمت ِ خود اگر راضی باشد، رمان معمولا کارکردی ندارد. فرهنگ‌های مذهبی شعر وتئاتر تولید می‌کنند اما به ندرت رمان بزرگی ایجاد کرده‌اند.
داستان هنر جوامعی است که در آن ایمان بحران خاصی را از سر می‌گذراند، جایی که آدم نیاز دارد به چیزی معتقد شود، آنجا که بینش یک‌پارچه، مورد اعتماد و مطلق‌ جای‌ خود را به بینشی چند پاره و روزبه روز متزلزل‌تر درباره‌ی دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم و دنیای دیگری داده است.
دروغ‌های ادبیات اگر در آزادی نطفه ببندد، به ما ثابت می کند که منظور اصلی دروغ نیست. هم‌چنین گاهی این دروغ‌ها توطئه‌ی مدامی است برای جلوگیری از این‌که چنین چیزی در آینده اتفاق بیافتد."

پ.ن: طبق معمول در رسم‌الخط دست‌ برده‌ام. متن را هم خیلی کوتاه کرده‌ام (حتی بی این‌که نقطه‌چین بگذارم جای حذف‌ها) که این‌جا جا ش بشود.

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۷

این نا-مکان‌های لعنتی

هیچ وقت توی سفر این‌ همه دل‌ام برای خانه- هر کجا که باشد- تنگ نشده بود. بی‌صبرِ خانه رفتن‌ام و این تقصیرِ این‌جاست.
برلین شهری است پر از نا-مکان‌ها،( non-lieux ، no-places)‌ و از من بر نمي‌آید که این شهرها را دوست داشته باشم. من به شهرهایی احتیاج دارم با ابعاد انسانی. دو روز می‌روم پاریس، خانه‌ی خون‌ام که به حالت نرمال برگشت، می‌روم سفرِ دید و بازدیدی.

پ.ن: این‌قدر قصه دارم برای تعریف کردن که خدا می‌داند کی تمام می‌شوند. پای‌ام که به یک جای آرام برسد، برای‌تان تعریف می‌کنم.
.
پ.پ.ن: نامکان از آن دسته اصطلاحاتی است که وقتی توی درس‌های فوق‌لیسانس دیدم‌اش، فهمیدم سال‌ها منتظر کشف‌اش بوده‌ام. نامکان یعنی مکان خالی از هویت، گسسته از گذشته و تاریخ‌اش، جاهایی مثل فرودگاه‌های بزرگ، مراکز خرید، میدان‌های شهرهای بزرگ،... اگر بی هیچ پیش‌ زمینه‌ای بگذارندت در یک نا مکان، می‌توانی خود را هرجای دیگری(هر شهر بزرگی در هر کجای دنیا)تصور کنی. فکر می‌کنم چیزی که بیش‌ از همه باعث شده برلین با این همه حافظه‌ی تاریخی بشود شهری پر از نامکان‌ها، معماری مدرن‌اش است.

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

فروید ِ‌ سارتر

همیشه سعی کرده‌ام در مورد نویسنده‌ها، فیلسوف‌ها و به طور کلی آدم‌بزرگ‌هایی که نوشته‌ها‌شان جریان‌ساز بوده یا حساسیت برانگیز، سراغ کتاب‌ها یا نوشته‌های دستِ دوم نروم. یعنی اگر قرار باشد درباره‌ی فروید، نیچه، مارکس(چرا همه‌شان آلمانی زبان شدند؟) و یا مثلاً داروین بدانم مستقیم آثار خودشان را بخوانم و نه چیزهایی که دیگران درباره‌شان نوشته‌اند. بدترین نوع این نوشته‌های دستِ دوم هم بدبختانه معمول‌ترین‌شان هستند: آن نوشته‌های تالیف مانندی که علاوه بر توضیح جامع! و مانع! ِ نظریات یک آدم، ته‌اش هم یک نقد می‌آورند و همه‌ی نظریات را نقد می‌کنند که به حساب خودشان تحلیلی حرف بزنند.
به هر حال خطر تحلیل‌های بی‌ سر و ته و حاشیه‌های پرت و پلا برای نوشته‌هایی که به یک‌باره از حوزه‌ي امن علم و فلسفه وارد حوزه‌ی عام می‌شوند، خیلی زیاد است.( مثل این است که یک وبلاگ safe با خوانندگان سالم دارید،‌ بعد یک‌دفعه در بالاترین به‌تان لینک می‌دهند، یک عالمه آدم از همه جا بی‌خبر می‌آیند برای‌تان کامنت‌های اگرسیو و بی‌ربط می‌گذارند).
داشتم می‌گفتم که ترجیح‌ام نوشته‌ی مستقیم است. اما همیشه استثناء‌هایی وجود دارد،‌ یکی از این‌ها نمایش‌نامه‌ای است که سارتر در مورد فروید نوشته، قاسم روبین هم ترجمه‌اش کرده. کتاب نه این‌که فلسفی باشد و فروید را توضیح دهد اما برای فهم به‌تر فروید بی‌نظیر است،‌ مخصوصاً که روایت‌اش داستانی‌ است، به نظر من یکی از کارهای سارتر است که زمان و مکان نمی‌شناسد و همیشه ارزش‌مند خواهد ماند.
خلاصه این که واقعاً توصیه‌اش می‌کنم.

پ.ن : فکر کنم به دوره ی کهن‌سالی کتاب‌خوانی‌ام رسیده‌ام‌. کتاب‌هایی را که در گذشته خوانده‌ام به نظرم به‌تر از کتا‌ب‌های این روزهای‌ام می‌رسند. همین‌طوری هی بی‌هوا یادشان می‌کنم و برای بارِ ان‌ام فکر می‌کنم که همه جوره مدیون کتاب‌خانه‌‌های بی‌نظیر دانشگاه تهران هستم. یک روزی از هم‌این روزها و مخصوصاً‌ قبل‌از مرگ‌ام همه‌ی کتاب‌های‌ام را می‌دهم به دانشگاه‌ تهران.

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۷

سرزمین‌ها‌ی‌ام - کتاب‌های‌ام 2

بعضی از شهرهای شهر‌‌خانه‌ام را خویشتن‌دارانه نمی‌خوانم. به‌شان از دور نگاه می‌کنم. مثل پراگ، مثل جنگ‌ آخر‌الزمان ِ یوسا. گذاشته‌ام‌شان برای روزهای مبادا. می‌ترسم بروم درشان نفس بکشم، شهرهای خوب تمام شوند، جای هیجان انگیزی، کتابِ هیجان انگیزی نداشته باشم بخوانم.
.
بعضی شهرها مثل کتاب‌های بوبن هستند؛ بزرگ‌ترین اشتباه این است که زیاد درشان بمانی، یک‌ نیمه روز بس‌شان است، مثل ونیز. انگار بی‌این‌که حکایت ِ انسانی‌ای در کار باشد همین‌طوری بدون ربط مشخصی جمله‌های قشنگ‌ را پشت سر هم آورده‌اند تا تو را اگر عاشقی گول بزنند. باید یاد بگیری زیاد نمانی؛ کتاب را نگیری دستت و مثل رمان بخوانی‌اش. یکی دو پاراگراف‌اش را بخوانی و نه بیشتر. نقشه‌ی شهر را یک دست‌ات و بستنی‌ ونیزی‌ات را آن‌یکی دست‌ات بگیری و با مَردت بروی یک فروش‌گاهِ پرت ماسک امتحان کنی و بخندی و سر به سر دختر فروشنده بگذاری.
یا نه اصلاً تنهایی توی کوچه پس‌کوچه‌ها پیِ سوراخ سنبه‌ی بی توریست بگردی.
نه داخل کلیسای سن مارکو را، که بروی بالای کلیسا یا روی پشت بام‌ها آدم‌های اطراف کلیسا را ببینی و بعد زود از شهر بزنی بیرون؛ یک‌ وقتی توی ونیز وقتی که نباید می‌مانی و بعد تعطیلات که تمام شد؛ توریست‌ها که رفتند به چشم خودت می‌بینی که داری توی یک موزه راه می‌روی و زندگی می‌کنی. می‌بینی که چقدر بی‌ربط همه‌ی جمله‌های قشنگ را کنار هم گذاشته‌اند بدون این‌که روایت انسانی‌ای، قصه‌ای در کار باشد. اوهوم این‌طوری است بعضی از شهرها را بعضی از کتاب‌ها را نباید مثل رمان خواند؛ نباید فرض کنی که شهر‌اند که کتاب‌اند؛ باید فکر کنی عکس است، کارت پستال است. هر پاراگراف‌ فقط به تنهایی زیبا‌ست، دنباله ندارد، اصلاً گزین‌گویه است.

سرزمین‌هایی هم هست در یونانِ شمالی، که مائده‌های‌ زمینی‌اند؛ یکی مثل تسالونیکی درست که همه‌ی شهر میارزد که عکس و فیلم شود که گزین‌گویه است، اما هم می‌شود از اول تا آخر خواندشان و هم‌ می‌شود پارگراف به پاراگراف سراغ‌شان رفت. با این همه باید ناتاناییل داشته باشی آنجا که هستی. باید همچین، کمابیش،عاشق باشی وقتی مائده‌های زمینی می‌خوانی.
وقتی در هوای تسالونیکی نفس می‌کشی، کلیساهای کوچک ارتدکس روستاهای شمالی که را کشف می‌کنی و نان که می‌خری، باید دل‌ات پیشِ او باشد. باید قدم که می‌زنی هی توی دل‌ات خطاب به ناتانائیل‌ات نامه بگویی. بعد عصرها بعد از پیاده‌روی‌ در ِ کافه‌هایی که همه‌ی همه‌ی صندلی‌های‌شان را بیرون چیده‌اند بنشینی و برای ناتانائیل‌ات روایت سرزمین‌ها و آدم‌هایی را تعریف کنی که خودت این‌ اطراف کشف‌شان کرده‌ای : جایی حوالیِ یوانانِ شمالی...
.
پ.ن : چمدان‌ام آماده که تاکسی بیاید و من در حالِ لاگیدن. دو-سه هفته‌ای در سفرم( این یک هفته‌ی اضافه‌ را نگه داشته‌ام برای دل‌ام). برلین برای کار و بعد براتیسلاوا و بوداپست. توی مجارستان و اسلوواکی دوستانی دارم و می‌دانم اینترنت وجود دارد؛ اما به نظر شما توی آلمان هم اینترنت و تکنولوژی‌هایی از این دست هست؟

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۷

روزمره‌گی- جشنِ آغاز سال تحصیلی

این‌‌طوریه که من امروز رفتم یه شهر مرکزی فرانسه برای جشن بازگشایی دانش‌گاه‌ها، مثلاً یک نماینده‌ هم از دانش‌جوهای خارجی. فکرش رو بکنین توی این سن و سال!(هنوز نفهمیدم دقیقاً از چه منبعی و با چه معیاری بوده که من را انتخاب کردن- یعنی اِن میلیون چینی، ژاپنی، کره‌ای‌، آفریقایی‌های شمالی و اروپایی رو دیگه خودی حساب می‌کنن که رسیده به من؟)
حالا من توی این همه مدت متوجه نشده بودم که توی کشوری که بیست درصد دانشجو‌هاش خارجی‌اند،‌ این‌قدر براشون هیجان‌انگیزه دانشجوی خارجی داشتن. اون هم توی اِشل‌ی که من درس می‌خونم و این‌که تازه بیش‌تر اروپاییه تا فرانسوی.
می‌دونین هیجان‌شون برای ِ من، فرانسه حرف زدنم و از فرانسه حرف زدنم مثل هیجان این کانال‌های تلویزیونی ایران‌ بود که یه دانشجویِ خارجی رو دعوت می‌کنند به فارسی درباره‌ی ایران حرف بزنه، به جان ِخودم. بعد چند وزیر سابق و چند تا نماینده‌ی وزیر هم بودند و هزارتا شهردار و کنسول. کنسولِ ماداگاسکار هم دیدم، از کنسول اسلوونی هم آدرس چند تا کافه و رستورانِ با حال توی براتیسلاوا رو گرفتم.
اون وقت من یه چیزایی گفتم که بیس‌شون همین چیزایی بود که این‌جا نوشته‌ بودم-ممنون که باعث‌اش شدین- درباره‌ی فرانسه، فرهنگ به طور کلی و ادبیات‌اش به طور جزئی. بعد هم آخر برنامه یه میز گرد مانندی بود که هیأت رئیسه می‌شینن، آقای وزیر کارِ میتران از من پرسید که کدوم نویسنده‌ی فرانسوی بیش‌تر از همه روی من تأثیر گذاشته در دوست داشتن‌ ِ فرانسه‌ی امروز. گفتم خیلی دل‌ام می‌خواد بگم پروست، اما واقعن‌اش اینه که روژه مارتن دوگار با خانواده‌ی تیبو ش. گیرم که شاید دلیل‌اش این باشه که خوب وقتی خوندم‌اش.
شما فکر می‌کنید وقت رفتن چی به من هدیه دادن؟
هفت جلد در جستجوی زمان از دست رفته و سه جلد خانواده‌ی تیبو. لازمه بگم که چند لحظه نفسم رو حبس کردم؟ روی جلد یک ِ تیبو، آقای تیبو‌ی فیلمه، یک تیبوی بی‌نقص.
آقاهه‌ي مهربان مسؤول برگزاری که مجری هم بود گفت که چند روز پیش که حرف زدیم برای هماهنگی، همین‌طوری گفتی که پروست رو دوست داری اما فکر نمی‌کنی هیچ وقت بشینی و از اول تا آخرش را به فرانسه بخوونی، گفتیم هدیه بدیم شاید بخوونی. حالا که گفتی تیبو از شانس خوشِ تو و ما، به خاطر این‌که هفته‌ی کتابه، همه‌جا نمایش‌گاه کتاب به راهه و خوش‌بختانه تونستیم ده دقیقه‌ای گیرش بیاریم.
همین کارها رو می‌کنند که هی من دوست‌ترشون می‌دارم دیگه.
.
خونه که اومدم بعد از سال‌ها دوباره دل‌ام خواست یک جای ثابت زندگی می‌کردم و همه‌ی خانه‌ام پر از قفسه‌ی کتاب بود. بی‌این‌که تا کتاب‌هام زیاد می‌شن هی به این فکر کنم که چطور از شرشون خلاص بشم.
.
پی‌نوشت : این پست روزمره از ترس کیوان نوشته شده که چند دقیقه پیش کامنت گذاشته و تهدید به توبیخ کرده، به خاطر این‌که هی بی‌خود پینگ می‌شوم. آقا نکنید این کار را(لحن‌ام واقعاً با خواهش است و نه حتی با عصبانیت)/ می‌گم چقدر شکسته‌ نویسیِ من ضعیفه این‌قدر ننوشتم. اصلاً بلد نیستم یک‌دست شکسته بنویسم.

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۷

سرزمین‌های‌ام- کتاب‌های‌ام 1

کتاب‌ها همیشه کنارم بوده‌اند، باهاشان بزرگ شدم. یاد گرفته بودند نگذارند کار دیگری کنم، خانه می‌ماندم؛ کتاب می‌خواندم، توی تخت‌ام. بدنامی‌‌ِ‌ام به پرخوابی‌‌ از همان‌جا شروع شد، درست در روزهایی که فقط پنج‌ساعت می‌خوابیدم. تا شانزده سالگی آدم‌های کتاب‌ها را و شهرهای کتاب‌ها را به واقعی‌شان ترجیح می‌دادم. تا این‌که از یک‌ روزی به بعد، فهمیدم آن بیرون آدم‌هایی هستند و سرزمین‌هایی که ارزش کشف شدن دارند. که لذت لمس کردن‌شان و توی هوای‌شان نفس کشیدن اندازه‌ی خواندن کتاب‌ است.
از آن وقت بود که ‌همه اینرسی سکون‌ام‌ به حرکتی تبدیل شد و دیگر کتاب ها هم نمی توانستند یک جا نگه ام دارند. حالا اشتیاق‌ام به یک‌جا نماندن برای دیدن آدم‌هایی هست و سرزمین‌هایی که از کتاب‌ها می‌شناسم‌شان، انگار که باهاشان، در‌شان زندگی کرده باشم.
این‌طوری است که هنوز راه ِ من برای هر رسیدنی از کتاب‌ها می‌گذرد، و این شد که هنوز سرزمین‌هایی را که می‌بینم، ازشان می‌گذرم، درشان زندگی می‌کنم یا توی قفسه‌ی شهر‌های-شهرخانه‌-‌ام نگه داشته‌ام که روزی سراغ‌شان بروم با کتاب‌ها مقایسه می‌کنم.
***
بعضی‌ شهرهای شهرخانه‌ی من مثل کتاب‌‌های بالینی‌‌‌ام هستند، مثل غزلیات سعدی، مثل داستان‌های هزار و یک شب. مگر هر آدمی چند‌تا کتاب‌ِ بالینی می‌تواند داشته باشد، شهر‌های بالینی من هم کم‌اند: شیراز و پاریس. تو می‌دانی همیشه همان‌جور که باید و همان‌طور بی‌نقص آن‌جا هستند، هر وقت که لازم‌شان داشتی.
اما نمی‌توانی دست‌ات بگیری با خودت بروی سر کار یا توی بانک و مترو بخواني‌شان. بهتر‌ است درشان زندگی نکنی و بگذاری‌شان برای وقتی که در آرامش دراز کشیده‌ای، برای وقت‌هایی که سرشاری از چیزهای خوب یا وقت‌هایی که بریده‌ای از همه‌ چیز. حیف‌شان است جور دیگری خواند‌شان، توی استرس یا انتظارِ اتوبوس. این شهرها را باید آرام زندگی کرد، باید اردیبهشت شیراز باشد و مارس ِ پاریس با آن بازی آفتاب و باران‌اش. اصلاً باید آبان باشد بروی شیراز.
.
با بعضی از شهرها باید بازی بازی کرد، هرچند وقت یک‌بار باید رفت‌ سراغ‌شان، نه یک نفس. مثل رم، همیشه یک چیز هیجان انگیزی دارند برای رو کردن. البته گاهی وقت‌ها ممکن است بچه باشی، بچه‌گی کنی و فکر کنی باید همه‌اش را پشت سر هم بخوانی، حالا نه این‌که دوباره اگر رفتی به‌ات بد بگذرد اما خب به دل‌ات هم آن‌طوری که باید نمی‌نشیند. اصلاً یک‌جا خواندن‌اش جز خستگی‌ چیز زیادی ندارد.
رم در جستجوی زمان از دست رفته‌ی من است. رم را باید فصل به فصل خواند مثل در جستجو...، رم را باید همه‌ی فصل‌های سال یک‌بار تجربه کنی. نباید برداری یک بهار هفت جلدش را بخوانی. رم ِبار اول طرف خانه ی سوان است .جلد آخر را که خواندی رم دیگر شهر بازیافته‌ي تو است.
.
بعضی از شهرهای شهر‌‌خانه‌ام را خویشتن‌دارانه...
.
پ.ن: این یک قصه ی خیلی طولانی است؛

یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۷

سرگرمی

شماره‌ی پاییزِ پاریس ریویو را دیده‌اید؟ برای بخش عکس‌اش دو تا عکاس ایرانی را انتخاب کرده. محسن راستانی(فکر نمي‌کردم تا پاریس ریویو پیش برود) و عباس کوثری.
.
پ.ن: آدم اطلاع رسانی‌های این‌‌طوری را هم توی بلاگ می‌نویسد یا نه؟ هنوز حساب‌ و کتاب‌ها را بلد نیستم توی دنیای بلاگرها.
مثلاً نمی‌دانم این‌جا می‌شود از لوسیون بدن شکلاتی حرف زد یا نه، یا از زندگی خیلی روزمره.
می‌گوید اسم‌ بلاگ‌ات را عوض کن هر کاری می‌خواهی باهاش بکن. اما حالا نه.

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۷

همه‌ی نوبل‌های ادبیات از آن ِ توست

یک سال‌ ِ تمام فکر می‌کردم نوبل ِ ادبیات دوهزار و هشت برای فوئنتس است. مانده‌ام که چرا این همه دست دست می‌کنند برای دادن نوبل‌اش. آکادمی سوئد را نمی‌بخشم اگر فوئنتس نوبل نگرفته بمیرد.
هشتاد ساله است، هی مریض می‌شود و این‌ها هر سال فقط کاندیدای جایزه‌اش می‌کنند که چی؟ اصلاً همه چیز به کنار این‌که برمی‌دارند می‌گذارندش توی لیست نامزدهایی که فلان نویسنده‌ی پرت هم هست، آقای نویسنده شاید غم‌اش بگیرد خب.
فرانسوی‌ها می‌گفتند کاش امسال نوبل را مشترکا‍ً بدهند به یوسا و فوئنتس. امسال که نشد اما فکر می‌کنم آخرش هم مجبور می‌شوند همین کار را کنند، یک نوبل ِ سه-چهار نفره‌ی ادبیات را بدهند به نویسنده‌های امریکای لاتینی و برای چند سالی خیال ِ خودشان و رقبا را از لیست کاندیداهای هیسپانیک راحت کنند.
.
پ.ن: درست که از طرفی خیلی خوب است که فرانسوی‌زبان‌ها جایزه را برده‌اند، اما می‌‌ترسم حسرت فوئنتس هم مثل بورخس به دل آکادمی بماند.

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۷

وقتِ هر دل‌تنگی...

دم نوشت: یک صبح آفتابی‌ ِ کم‌رنگِ زمستانی، و این موزیک.
.
گفته بودم که تن نمی‌دهم به فاصله‌هایی که آدم‌هایی که دوست‌شان دارم را از من دور می کند؟ گفته بودم که تا آن‌جایی که دستم می رسد سعی می‌کنم دنیا را کوچک‌تر کنم؟ حالا با اعتماد به نفس می‌گویم که این‌کار را کرده‌ام.
این یک‌سالی که فرانسه بوده‌ام همیشه یک‌ پای‌ام یا ایران بوده یا ایتالیا. چهار‌بار(درست‌اش هشت بار است؟) مسیر پاریس-تهران را رفتم و آمدم که به‌ خودم بگویم من همین دور و برم، تا بیشتر از سه ماه دور نمانم و بگویم که گاهی فقط پنج ساعت راه است.‌ موفق شده‌ام. دنیا برای‌ام کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود و حالا دیگر همه‌ی آدم‌های‌ام هم‌ این‌جا و هم آن‌جا می‌دانند که همیشه همین‌ نزدیکی‌های‌ام.
یک لیست دارم از آدم‌های نزدیکی که گاهی حتی دو سال می‌شود که ندیده‌ام‌شان،تا بروم ببینم‌شان، که آن‌ها اگر نمی‌توانند جابه‌جا شوند، من می‌توانم. لیست‌ این سه ماهه‌ام از برلین شروع می‌شود بعد هم مادرید، بوداپست، میلان و تهران.
به کاتالین زنگ زده‌ام بگویم می‌آیم بوداپست که ببینم‌ات؛ که روزی نرسد که به جای دو سال به هم بگوییم فکرش را بکن ده سال است که هم‌دیگر را ندیده‌ایم...جیغ‌زنان می‌گوید، عالی است. بیشتر می‌مانی تا پراگ هم برویم. برای‌اش می‌گویم که زمان‌ام محدود است که فلان پرزنتیشن را دارم... می‌گوید خودت به‌ام یاد داده‌ای، فکر نمی‌کنی پراگ شهری است که ندیدن‌اش را بهانه‌های معمولی و ناچیزی مثل وقت شایسته‌ نیست؟
گفته بودم به‌اش که برای از فاصله‌ها شکست خوردن و دور ماندن از سرزمین‌هایی که آرزوی‌ دیدن‌شان را داریم، پول و وقت آخرین بهانه‌هایی است که می‌توان به‌شان آویزان شد.
اوهوم... تجربه‌ي کهنه‌ی مرا بپذیرید، برای آرزوهای بزرگ‌‌مان این بهانه‌های کوچک را نیاوریم. آرزوهای‌مان شایسته‌ی بهانه‌های قشنگ‌تری هستند برای این‌که کنار‌شان بگذاریم.

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۷

در سایه‌ی اکثریت خاموش

می‌دانم روزی می‌رسد که نشر مرکز به خاطر چاپ ترجمه‌های پیام‌ یزدانجو از فلسفه‌ی پست‌مدرن، ملت ایران و از زبان فارسی عذرخواهی رسمی‌ می‌کند. مگر می‌شود این‌کار را نکند؟ چطور می‌خواهد اعتماد این نسل جدید از دانشجویان علوم انسانی را جلب کند که حالا بیشتر‌شان دیگر انگلیسی یا فرانسه می‌دانند و خودشان بلدند بارت و بودریار و دریدا بخوانند بی‌واسطه‌ی ترجمه‌های غلطی که توی نشر مرکز منتشر شده؟
ترجمه‌های بد معمولاً طوری بد هستند که می‌شود دقیقاً ترجمه را نقد کرد. می‌شود گفت که مثلاً مترجم لحن نویسنده را رعایت نکرده، بعضی کلمات یا اصطلاحات را غلط ترجمه کرده، به متن مبدأ وفادار نبوده، یا به زبان مقصد تسلط نداشته. بعد هم برای‌شان یکی یکی مثال آورد.
ترجمه‌های پیام یزدان‌جو همه‌ی این عیب‌ها را یک‌جا دارند، اما ایراد اساسی‌شان این‌ است که نمی‌شود نقد‌شان کرد. چون اصولاً قابل فهم نیستند. یک پاراگراف را از سر تا ته می‌خوانی، فکر می‌کنی نخوانده‌ای، حواس‌ات پرت بوده، بر می‌گردی دوباره از نو...و دوباره نمی‌فهمی. بعد می‌بینی جمله‌ی سه خطی فعل ندارد، حرف ربط‌ها کافی‌ نیستند، کلمه‌های غیر هم‌جنس با واو عطف به هم ربط داده‌ شده‌اند...
ترجمه‌اش از براتیگان را نخوانده‌ام. اما سخت نیست فهمیدن این‌که چرا پیام یزدانجو اگر نخواهد فلسفه پست‌مدرنیسم ترجمه و تألیف(!) ‌کند می‌رود سراغ براتیگان. در هر دو این حالت‌ها شانس خیلی بالایی هست برای این‌که خواننده اگر چیزی نفهمد آن را به گردن دانش خودش یا پیچیدگی‌های ذهن نویسنده بیاندازد. اما باور کنید متن فرانسه و انگلیسی بودریار و دریدا از متن فارسی‌ ِترجمه یزدان‌جو آسان‌تر است.

پ.ن: چند سال پیش برای یک کار درسی خیلی حجیم، در سایه اکثریت‌های خاموش و فوکو را فراموش کن را خط به خط با متن اصلی(تقریباً همه‌ی کارهای بودریار روی نت در دسترس است) مقایسه کردم. اصولاً چیزی که ترجمه کرده ربط زیادی به متن اصلی ندارد. تازه اگر وقت خواندن ترجمه‌های‌اش چیزی دست‌تان را بگیرد.
پ.پ.ن : ادامه دادن این لیست نخرید، نخوانیدها سخت است، می ترسم تصویرم تبدیل شود به آدمی که به همه چیز گیر می دهد. اما خب چه‌کار می‌شود کرد، یک نگاهی به این لیست بلند بالا بیاندازید، همین‌هاست که یک انتشارات را نابود می‌کند. یکی یکی کتاب‌های پست مدرنیستی‌اش را خوانده‌ام(دست‌کم به اجبار درس‌های دانشگاه تهران) خیلی از جاهاشان را با متن اصلی چک کرده‌ام. می‌دانم که ترجمه‌ها خوب نیستند. حالا فکر می‌کنم اگر نگویم خطرش بیش‌تر است.
بعد هم می‌دانم که خیلی‌ها شاکی هستند از این ترجمه‌ها، اما پس چرا خاموش‌ می‌مانند؟

شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۷

international relations

* اگر روزی خدایی ناکرده خواستید اعتماد به نفس یک فرانسوی ِ رقیب ِ کاری یا هر چیز دیگر را به صفر کاهش دهید، تنها کاری که باید بکنید این‌ است که باهاش انگلیسی حرف بزنید و بخواهید انگلیسی حرف بزند.
حالا اگر هنوز دل‌تان آرام نگرفته، کافی‌ است وانمود(؟-یا این واقعیت را اعلام)کنید که به خاطر لهجه‌اش اصلاً هیچ از حرف‌های‌اش نفهمیده‌اید، اعتماد به نفس‌اش این‌بار از صفر به صفر کلوین می‌رسد. نابود شد.

** برمی‌دارید به دوستان غیر فارسی‌زبان‌تان هر چه کلمه ی "مگو"‌ی زبان فارسی را که خودتان هم عمراً به کار ببرید یاد می‌دهید.
آن‌ها هم در حساس‌ترین شرایط که جدی هستی و تمرکز داری و وسط کنفرانس و پرزنتیشن‌ات، چهار تایش را بلند می گویند. وسط بحث‌های جدی با این کلمه‌های خطابی که یادشان داده‌اید، صدای‌ات می‌کنند. درست که سرگرم کننده و خنده‌دار است اما همه تمرکز‌ت را به باد می‌رود.
این یک‌سال این طرف‌ها یک ایرانی هم ندیده‌ام، آن وقت تا دل‌تان بخواهد اصطلاحات و فحش‌‌های اسمشو نبر ِ فارسی شنیده‌ام.
نکنید، شما را به خدا این کار را نکنید. به جای‌اش چهارتا حرف عاشقانه یادشان بدهید.(اهالی امریکای شمالی، لطفاً خطابِ ویژه‌ی مرا بپذیرید)

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

بازی خیابان بزرگه

اِتِین یک دوست ِ‌دیر‌یافته است. خیلی دیر. آن‌قدری که خوب می‌دانم هردو‌ ته دل‌مان نوستالژی عمیقی داریم برای خاطرات مشترک نداشته‌مان، می‌دانم که سال‌ها دل‌خواهیم سوزاند برای گذشته‌ای که با هم نبوده‌ایم.
حالا که هست، این‌جا که هستم، او و آواز خواندن‌اش، هورا کشیدن‌اش و خندیدن‌اش همه‌ی شب‌های دیر‌وقتِ بی‌حوصله‌ام را شکل شب‌های آیینی کرده.

شب‌هایی که یا او از بیمارستان‌اش خسته شده یا من از زندگی و درس‌‌ خواندنی که انگار تمامی ندارد، شب‌هایی که من زیادی دل‌تنگ‌ام برای شیراز، تورینو و پاریس، برای تهران حتی، وقت‌هایی که او دیگر نمی‌خواهد یک لحظه هم این‌جا بماند. آن وقتی که دیگر تراموا‌ها و اتوبوس‌ها خوابیده‌اند، هم‌دیگر را صدا می‌کنیم تمام خیابان بزرگه را- که اسم‌ واقعی‌اش را نمی‌دانم چیست، نمی‌دانم که چطوری بزرگ‌ترین خیابان اروپاست و همه‌ی آدم‌های این شهر کوچک هم به‌اش می‌گویند خیابان بزرگه- از اول تا آخر راه می‌رویم و درباره‌ی همه‌ی آن سال‌هایی که از دست داده‌ایم حرف می‌زنیم و می‌خندیم، روی ریل‌های تراموا لِی‌لِی می‌کنیم و بازی خیابان بزرگه‌مان را که از شب‌‌های قبلی مانده ادامه‌ می‌دهیم.

توی بازی خیابان بزرگه‌، هرشب هر کدام یکی از زندگی‌های آینده خودمان را برای آن‌ یکی تعریف کنیم. زندگی‌هایی که کافی‌ است یک تصمیم کوچک را عوض کنیم، یک سفر کوچک را برویم یا نرویم، یک جمله را بگوییم یا نگوییم، یک کار را قبول کنیم یا نه، که از این رو به آن رو شود. یکی تعریف می‌کند و آن یکی‌مان کمک‌اش می‌کند که تصویر را کامل کند، ته‌اش نه یکی که همه‌شان را دوست داریم. دوست داشتن‌ هر کدام از زندگی‌ها به تنهایی می‌ترساندمان که آن بقیه‌ای را که این‌ شب‌ها تعریف کرده‌ایم از دست بدهیم.
گاهی دست می‌زنیم برای آینده‌ی هم‌دیگر، هورا می‌کشیم، دست می‌اندازیم هم‌‌دیگر را. گاهی هم غمگین می‌شویم، دل‌تنگ حتی و ناراحت. آن‌وقت است که فوراً بر می‌گردیم عقب یکی از جزییات را عوض می‌کنیم، از آن هواپیما جا می‌مانیم، آن یکی تعطیلات را تنهایی نمی‌رویم، اتین فرم پزشکان بدون مرز را پر نمی‌کند، من تعطیلات نوئل اروپا نمی‌مانم و می‌روم ایران، او دیگر چهارشنبه‌ها کلاس اسپانیایی نمی‌رود، من هر آخر هفته می‌روم تورینو، و بعد درست می‌شود؛حالا دوباره ادامه می‌دهیم... .
شش ماهِ دیگر نه من این‌جا خواهم بود و نه او، این شب‌های با هم شادترین بودن‌مان را می‌دانم مالِ یک بیماری است که هردو‌مان داریم. نشانه‌ی بیماری این است که به طور خودآزارانه‌ و حتی دیگرآزارانه‌ای می‌خواهیم با این خوشی ِ مطلق ِحال، آن آینده‌‌ی طولانی را که سال به سال هم‌دیگر را نمی‌بینیم، که گه‌گاه به هم‌ ایمیلی می‌زنیم و کادوی تولدی می‌فرستیم، می‌خواهیم همه‌ی آن آینده را با نوستالژی این‌ شب‌ها زخمی کنیم. خط خطی کنیم.

سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۷

چشم به راه‌ ِ فوئنتس

*کتاب جدید فوئنتس تا یک هفته دیگر(اول اکتبر) منتشر می‌شود. اسم‌اش la voluntad y la Fortuna است، و به فرانسه laVolonté et la Fortune (انگلیسی‌اش را نمی‌دانم چطور ترجمه می‌کنند) امیدوارم یک مترجم درست و حسابی فارسی برنامه‌ریزی کرده باشد برای ترجمه‌ی کتاب.
فوئنتس نوامبر امسال هشتاد ساله می‌شود و اسپانیایی زبان‌ها قرار است جشن‌های هشتاد سالگی‌اش را با جشن رونمای این کتاب‌ شروع کند. ال پاییس هم نمی‌دانم چطور اجازه‌‌اش را گرفته و چند روز پیش در یک حرکت! خیلی غیرعادی چند صفحه اول کتاب را منتشر کرده است.
دوهفته است می‌خواهم این پنج شش صفحه‌ای دوست داشتنی را ترجمه کنم، خود ِ عاقل‌ام نمی‌گذارد. برعکس این همه اعتماد به نفسی که برای ترجمه از متن انگلیسی و فرانسه دارم، در اسپانیایی هیچ‌وقت به خودم اطمینان ندارم. این‌قدر که این زبان روان و آسان و روراست است. اصلاً به گمانم سهل و ممتنع باشد.
کسی این‌طرف‌ها هست که اسپانیایی بداند و بخواهد این چند صفحه را ترجمه کند؟ من می‌توانم ویراستاری‌اش کنم بعد. یا این‌که من ترجمه می‌کنم، آن یکی ویراستاری کند. به هر حال جرأت و اعتماد به نفس می‌خواهد ترجمه چند صفحه اول کتابی که خودش را نخوانده‌ای. ولی به هیجان‌اش می‌ارزد، هم برای مترجم و هم خواننده.
فوئنتس توی مصاحبه‌اش با ال پاییس گفته بود که به نظرخودش این به‌ترین رمان‌اش است.

**این هم پل استر عزیز که به افتخار پاریس ریویو برای‌مان داستان خوانده. با آن صدای ماه‌اش.
.
پ.ن: سوم مهر تولدم است. تا همین الان طبق تاریخ میلادی فکر می‌کردم پس فرداست. حالا جشن و میهمانی و خوش‌گذارنی‌ام چهارم مهر، ولی من آن سوم مهرم را خیلی دوست داشتم، نقش مهمی‌ داشته توی زندگی‌ام . دو سال اول مدرسه هم انگشت نمای همه‌ بودم برای این‌که سه روز کوچکتر از آنی هستم که باید.
بعد هم برای فردا، این یک روزِ به خیال ِ خودم باقی‌مانده برنامه داشتم می‌خواستم یک کار انقلابی و هیجان‌انگیز به افتخار بیست و شش سالگی‌ام... چه می‌دانستم تقویم‌ها بازی در می‌آورند و امسال یک روز پس و پیش می‌شود... کدام خدای المپ نگهبان اخلاق بود؟کارش را خوب انجام می‌دهد. بی‌خیال شدم به گمانم.

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

ظرفیت تا ده شمردن‌ام تمام شده

خیلی تلاش کردم در عصبانیت چیزی علیه این کتاب و آن کتاب ننویسم. می‌گویند تا ده بشمر، من سه ماه است تا یادم به کافه پیانو می‌افتد هی تا صد می‌شمرم. فایده نداشت که نداشت.
مگر سخت بود فهمیدن این‌که این ‌ف.جعفری(نمی‌خواهم خودش را گوگل کند، پای‌اش به این‌جا باز شود- بدیهی است که روزی سه بار این‌ کار را می‌کند-) چه آدم شوآف و بیخود و از خود متشکری است؟ که با مصاحبه‌اش دوباره عصبانی‌مان کرد؟ حالا شما دوباره از مرگ مولف حرف بزنید.
به هر حال هر قدر هم که می‌خواستی به روی خودت نیاوری تا صفحه‌ی بیستم بیشتر نمی‌شد آن همه کلمه‌ی بولد شده توی متن را که توی چشم می‌زد نبینی و چشمانت را با همان سرعت معمولی ازشان بگذرانی. کلماتی که می‌خواست به من خواننده بگوید هی ببین من آدم روشن‌فکر و با مطالعه و مزخرفی هستم. من هم هی می‌گفتم آقا می‌دانم دست بردار، چشمم را اذیت می‌کند این کلمه‌های سیاه توی صفحه‌های یک‌دستی که خوب هم صفحه‌ آرایی شده‌اند.
اما تا آخر نه او به روی خودش آورد و نه ویراستار.
آقای یزدانی‌خرم دوست دارم بدانم دقیقاً چه چیزی را ویراستاری کردید در این کتاب؟ کل کتاب که زیادی گسسته است، پاراگراف‌ها که بد بسته شده‌اند، جمله‌بندی‌ها که افتضاح‌اند. دیالوگ‌ها که ضعف مطلق‌ کتاب‌اند. این کلمه‌های سیاه را هم زورتان نرسید معمولی‌شان کنید؟ کلاً به عنوان ویراستار فقط نیم فاصله می‌گذاشتید دیگر؟ نمی‌خواستم کتاب بخرم که بارم را سنگین کنم، اما با خودم گفتم بالاخره ناشرش فلانی است،ویراستارش فلانی. اعتماد نمی‌گذارید برای آدم بماند.
پ.ن: آهان تا ده شمردن‌هایم یک فایده داشت، آن این‌که نقد جدی ننویسم علیه کتابی که ارزش‌اش را نداشت.

یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۷

نامه‌های سرگردان-یک

به سارا. ت
ایران که بودم بعد از هشت سال آن فیلم معروف شب تولد تو را، که حتی دیگر کارگردان‌اش هم ندارد‌ش، اولدوز داشت و دیدم.
فقط در ده دقیقه از فیلم توی آن به هم ریخته‌گی و بلند بلند حرف زدن و بحث کردن‌مان، تو، چهار‌تا ضرب‌المثل ِ شبیه را اشتباهی به کار می‌بری، که گاهی وسط بحث حتی از دست ما هم در می رود که به‌ات بخندیم:
- بچه‌های اون گروه رو من می دونم که یه بندی توی کفش شونه.
- درباره‌‌ی اون دوتا ؟ آره بابا یه نیم کاسه‌ای پشت پرده س.
-اصلاً از حرف زدنشون معلومه یه ریگی توی نیم کاسه شونه.
و شاهکار تو
- وای نگو اونم که شده آش داغ تر از کاسه.
و کسی چه می داند که تو خدای همه‌ی ما بودی در تسلط ‌ات به واژه‌ها، متن‌های قدیمی ِ ادبی، ضرب المثل‌ها و حتی تلفظ درست همه‌ی واژه‌های سخت.

آلارم : به این‌جا که سر می‌زنی؟ سه نامه‌ی فرستاده نشده داری پیش ِ من، اگر کماکان ایمیل‌ات را مثل آدم چک نکنی و کوله به دوش در همان جنگل‌های آسیایی بمانی، می‌گذارم‌شان این‌جا.
پ.ن : دلم تنگ‌ات است.

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

خوشبختی‌های پیش رو

هیچ نمی‌فهمم چرا وقتی کسی کتاب بی‌نظیری را نخوانده‌ یا فیلم فوق‌العاده‌ی را ندیده یا جای هیجان‌ انگیزی را نگشته‌، به‌اش می‌گویند، وای نصف عمرت بر فناست.
در ذهن من این خود ِخوشبختی‌ است که برای طرف از آسمان رسیده، وقتی می‌گوید صد‌سال تنهایی را نخوانده یا سان‌‌شاین را ندیده یا هنوز بخارا را نگشته، یعنی زندگی‌اش کماکان شادی و هیجان و لذت‌های‌ بی‌قید و شرطی را پیش رو دارد.
اگر هنوز پیش از غروب را ندیده‌اید، ورونا را نرفته‌اید و مخصوصاً خانواده‌ی تیبو را نخوانده‌اید به‌تان حسودی‌ام می‌شود، اساسی.

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۷

من پینگ نمی‌کنم

آمدم بگویم من این‌جا را پینگ نمی‌کنم . بلد هم نیستم چطوری می‌شود جلوش را گرفت.
حتی این‌که این سه روز پشت سر هم پست پابلیش کرده‌ام دلیل‌اش پینگ شدن بی‌راه‌ام بوده. فکر کرده‌ام این‌طوری مانع عصبانی شدن مخاطب بشوم.
یعنی اگر این پینگ شدن اتوماتیک نباشد و کسی این کار را کند، دلیل‌اش این است که یکی من را دوست دارد یا ندارد؟ من این قواعد را زیاد نمی‌دانم. خدا کند از دوست داشتن‌اش باشد.
این‌هم لینک سارای باب دیلان، برای آن‌هایی که پرسیدند.

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

Wherever we travel, we're never apart

هر وقت مثل صبح این روز شنبه به این فکر می‌کنم که دیگر این فاصله‌ها را نمی‌توانم تحمل کنم که بگویم تمام‌اش کنیم این رنج هر روزه را. یاد آن روز تابستانی می‌افتم که از غار پایین آمده بودم، پای تلفن به‌ات گفتم که نمی‌توانم دیگر این دلتنگی‌ را تاب بیاورم. و تو بی‌خبر ده ساعت بی‌وقفه رانندگی کردی تا از ایتالیا بیایی جنوب فرانسه ساحل مدیترانه، بغلم کنی و بگویی فقط چند ماه صبر کنم، که برای‌ام بخوانی

Sara, Sara
It's all so clear, I could never forget
Lovin' you is the one thing ,I'll never regret
Sara, Sara
Wherever we travel, we're never apart
Beautiful lady, so dear to my heart
Sara, oh Sara
Glamorous nymph with an arrow and bow
Don't ever leave me, don't ever go

تو تا این کارها را بلدی، ماه که هیچ هر چند سال هم که بخواهی می‌توانی نگه‌ام داری.

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

آن فرم‌های لعنتی...

از سال دوم دانش‌گاه تا پارسال، یعنی هفت سال پی در پی هر سال داور جشنواره‌های مطبوعات دانشجویی بودم. تقریباً همه‌شان. وزارت علوم و علوم پزشکی و دانشگاه آزاد. حتی جشنواره‌های منطقه‌ای که هیچ ربطی به تهران نداشت و مثلاً در یزد یا مشهد یا اهواز برگزار می‌شد. به‌ترین آثار روزنامه‌نگاری فارسی را در همین داوری‌ها و در جشنواره‌های دانشجویی خوانده‌ام. به‌ترین گزارش‌ها، مصاحبه‌ها و مخصوصاً طنزهایی که می‌شود به فارسی نوشت را، جدی‌ترین استعداد‌های ادبی ایران در دانشکده‌های پزشکی و فنی دارند درس‌های بی‌ربط به ادبیات می‌خوانند.
داور این‌ جشنواره‌ها بودن همیشه برای‌ام لذت بخش بود. اما چهار-پنج سال آخر این یکی – دو هفته داوری و خواندن چند صد اثر، عجیب خسته‌ام می‌کرد. می‌دانستم چرا اما هیچ وقت به‌اش دقیق فکر نکرده بودم. امسال که گفتند داشتم "موج آفرینی" یوسا را مزه مزه می‌کردم. برای بار ان‌ام. بدون یک لحظه تردید گفتم که نه دیگر نمی‌توانم.

این متن یوسا از همان کتاب ترجمه مهدی غبرایی است که نشر مرکز آن‌ را منتشر کرده.
"تا وقتی به عضویت هیأت داوران جشنواره ی برلین انتخاب نشده بودم، خیال می‌کردم بهترین اتفاقی که می تواند برای آدم بیافتد عضویت درهیأت داوران فیلم است. در کن، سن‌سباستین و بارسلونا عضو هیأت داوران بودم، و در این اوقات به یقین می‌دانستم که سعادت رؤیا نیست، بلکه واقعیتی ملموس است. من شیفته ی سینما هستم و دیدن روزی چهار- پنج فیلم، حتی اگر بد باشند، چیزی است که به خوبی می توانم از عهده‌اش بر آیم.( برای همه کس این طور نیست . در کن 1975 یکی از همکاران داورم، شاعر لبنانی ژرژ شهاده ، برایم اعتراف کرد که با این همه فیلم دیدن گرفتار کابوس شده است، چون تا آن هنگام سالی فقط یکی دو فیلم می دیده ) بهترین هتل‌ها ، بهترین صندلی‌ها، دعوت به همه ی کنفرانس‌های مطبوعاتی، نمایشگاه‌ها، میهمانی‌ها و مجالس بین فیلمها : آدم دیگر بیش از این چه می خواهد؟
اما در جشنواره ی برلین دریافتم که عضو هیأت داوران شدن با ابعاد اخلاقی غیر متصور می تواند کار خسته کننده ای باشد. رئیس ما لیو اولمان بود که معلوم شد در واقع مثل همان که در فیلم‌های انگمار برگمان هست، زیبا و باهوش است. اما واجد حس کم و بیش هیولایی مسؤولیت بود، رئیسی که تصمیم گرفته بود داوران زیر دستش چیزی جز عدالت مطلق را رعایت نکنند. و معتقد بود اگر تقریباً با اخلاصی فوق انسانی وظیفه‌ی خود را در تحلیل، مقایسه و ارزیابی و به خاطر سپردن همه ی فیلمهای مسابقه( 24 فیلم بلند و 14 فیلم کوتاه) انجام دهیم این امر ممکن است .
بنابراین برای آنکه در برابر پرسش‌های لیو اولمان گیج و مات نشوم وبه تته پته نیافتم، مجبور می شدم به سالن انتخاب پر از برگه بروم و آنها را پر کنم و تأثیری را که هر فیلم رویم گذاشته جداگانه بنویسم. طبعاً نتیجه این بود که دیگر فیلم منبع لذت نباشد و مبارزه ای علیه زمان، تاریکی و احساس زیبایی شناسی من شود. چون ناچار بودم این همه وقت صرف نگرانی دربار‌ ی درجه بندی هر فیلم کنم ، معیار ارزش‌هایم به هم ریخت و به زودی پی بردم نمی توانم به راحتی بگویم از چه چیز خوشم می آید و از چه چیز بدم، و چرا.
"
ابعاد جشنواره‌های جهانی فیلم کجا و جشنواره‌های کشوری دانشجویی کجا. اما باور کنید فشارش همان‌قدر است آخر جشنواره وقت دادن جایزه‌ها همیشه احساس گناه هست. هیچ وقت دقیق نمی‌توانی بگویی که واقعاً از چه چیزی بیشتر خوش‌ات آمده و چرا. مخصوصاً آن فرم‌های لعنتی...
حالا احساس می‌کنم برای همیشه باری از روی دوشم برداشته شده است.

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

کاش این‌ها را نخرید، نخوانید

پیش‌تر گفته بودم این جشن بی‌کرانی که در زندگی‌ام به پاست را مدیون کتاب‌ها هستم. حالا هم می‌گویم تنها ادای دینی که بلدم معرفی کتاب است. در نتیجه یک پست معرفی کتاب و کامنت‌هایش لیستی از کتاب‌های پیش‌نهادی درست شد، که گذاشتم‌اش همان تاریخ اولین پست معرفی کتاب. لینک‌اش سمت چپ صفحه است. طولانی‌تر خواهد شد مسلماً. اما قرار است یک لیست هم از کتاب‌هایی که به خاطر ضعف نویسنده یا ضعف ترجمه پیش‌نهاد می‌شود که نخوانید هم درست کنیم. آن یکی خیلی واجب‌تر از این است اما وقت می‌برد و لازم است کمی دست برداریم از نایس بودن. کار آسانی نیست خیلی وقت‌ها.
برای شروع سری "نخرید، نخوانید" ها خودم اولین‌اش را می‌گویم :
میهمان، سیمون دوبووار، ترجمه امیر‌سامان خرسند، انتشارات جامی( متأسفم که مجبورم اسم انتشارات جامی را ببرم. اما وظیفه‌شان دست‌کم این است که بخواهند یک ویراستار کارهای ترجمه را باز خوانی کند) ترجمه کتاب فاجعه‌ای است برای صنعت نشر و ترجمه. اسم سیمون دوبووار کار خودش را کرده و کتاب حتی به چاپ دوم رسیده.
چنین لیستی شاید باعث شود که که ناشرین کمی بیش‌تر ویراستاری کارها را چه در کارهای ترجمه و چه کتاب‌های فارسی جدی بگیرند، این حداقل ِ حقوق خریدار ِکتاب( حتی نه خواننده)است. من یکی کم‌تر ناشر درست و حسابی را می‌شناسم که ویراستار درست و حسابی هم داشته باشد.
.
پ.ن: اگر از این دست توصیه‌ها می‌خواهید، کامنت‌ها را هم بخوانید، خودشان یک لیست بالا بلند می‌شوند.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

ما هم خشمگین‌ایم‌ آقای استر

با این‌که نوجوانی من را نویسندگانی که در می 68 در خیابان‌های پاریس شعار دادند، شکل داده‌اند، اما حالا فکر می‌کنم برای یک نویسنده خوب بودن باید از هیجان‌های سیاسی به قدر کافی دور ماند. برای همین هم از همه‌ی روایت‌های که لوموند آن روزهای چهل سالگی می 68 چاپ کرد، روایت پل آستر را بیشتر از همه دوست داشتم. همان موقع کل روایت‌اش را ترجمه کردم. به آقای فول متال جکت قول داده بودم همه‌اش را بگذارم این‌جا. اما این‌جا برای 2500 کلمه جا نبود و نگذاشتم‌اش.
امروز زیر این آفتاب تنبل شب پیشگویی خواندم و دوباره عاشق شدم پل استر را. این‌ها یک دهم آن یادداشت است:

"در آن سالِ دیوانه و ترسناک، در میان خون و آتش، داشتم بیست و یک ساله می شدم. من هم خشم‌گین بودم مثل بقیه. 500 هزار سرباز امریکایی در ویتنام راه پس و پیش نداشتند. مارتین لوتر کینگ به تازگی ترور شده بود. امریکا مثل یک آتش مهار‌ناشدنی بر‌افروخته بود. و آن‌گاه خشم تنها واکنش من بود، واکنشی که بدون توجه به آ‌دم‌اش، در می 68 و در برابر آن چه که منتظر نسل من بود تنها واکنش طبیعی بود. خیلی کم از دانشگاه بیرون می‌آمدم در آن کشاکش تنها تصور من از آینده کسانی که در این درگیری های شرکت می کردند ‌ این بود : زندان و تبعید.
و من ترسو بودم.
آدم شروری نبودم ، تصویری که از خودم داشتم بیشتر یک جوان بی سر و صدا ودرس خوان بود که دل بسته است به نویسنده شدن و کلاس‌های ادبیات و فلسفه دانشگاه کلمبیا تماماٌ جذب‌اش کرده‌اند. درست است که چند باری علیه جنگ شعار داده بودم اما بدون این‌که عضو هیچ گروه سیاسی باشم. آن‌قدری که هیچ وقت در هیچ نشستی شرکت نکردم یا حتی هیچ تراکتی پخش نکردم.
من یا پشت میزم مشغول خواندن کتابهای‌ام و نوشتن شعرهای‌ام بودم و یا مشغول وقت‌گذرانی با دوستانم در بار وست اند.
امروز من شصت ساله ام ٬ اما از آن سالها زیاد تغییر نکرده ام : نشسته پشت میزم ٬ با خود‌نویسی در دست و کماکان خشمگین ازدولت‌ام٬ شاید امروز بیشتر از همیشه٬‌ اما کاری از دست‌ام بر نمی‌آید٬ ‌مثل همیشه."

جیب‌ِ خدا

سؤالم اصلاً پرسشی تأکیدی نیست، واقعاً می پرسم که جواب بگیرم.
می‌خواهم بدانم آدم‌های واقعاً مذهبی، که حلال و حرام و این‌ها سرشان می‌شود، همان‌ها که روزه می‌گیرند. چطور برای خودشان توجیه می‌کنند که این یک ماه روزی چهار ساعت کار کنند و بعد حقوق هشت ساعت را بگیرند. هیچ احساس گناه و بیت‌المال و از این حرف‌ها نمی‌کنند؟
حتماً توضیحی و توجیهی وجود دارد. لطفاً یکی این توضیح را با من در میان‌ بگذارد تا این‌قدر حرص نخورم.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

نامه‌های ایرانی2*

به لطف پلیس الکترونیک در عرض ده دقیقه املای غلط اسم‌ام در پاسپورت را تصحیح و گواهی‌نامه‌ام را تمدید کردم. اصل گذرنامه و گواهی‌نامه جدید هم سه روز بعد در خانه بود.
امروز هم پنج دقیقه‌ای گواهی‌نامه‌ رانندگی بین‌المللی گرفتم. کارت خبرنگاری بین‌المللی‌ام هم در مدت خوردن یک‌ چای تمدید شد.
این‌ها برای من که بوروکراسی‌ فرانسوی جان به لبم کرده چیزی‌ است شبیه معجزه. آن‌جا اول اینترنتی ده باری وقت می‌گیری، بیست صفحه فرم را باید روی نت پرکنی، پرینت بگیری هر کدام‌شان را امضا کنی و ان تا کپی بگیری و فتوکپی همه‌ی مدارک با ربط و بی‌ربط را برداری ببری دستی بدهی‌ به‌شان، بعد بروی از خانه برای‌شان یک نسخه دیگر از همه مدارک پست کنی. بعد آن‌ها با پست شماره ره‌گیری‌ات را می‌فرستند، تو دوباره با پست و اینترنت پی‌گیری می‌کنی. تا بالاخره فلان مدرک‌ات با پست بیاید در خانه.
تازه برای زندگی حدوداً به ده کارت مختلف از بانکی و بیمه و اقامت و کتاب‌خانه و ... احتیاج داری که برای گرفتن هر کدام‌شان به نه تای دیگر احتیاج داری، یعنی یک سیکل بیمار که از نظر قانونی از هیچ جا نمی‌توانی وارد سیکل شوی، و اصولاً اگر کارها راه می‌افتد به خاطر مهربانی و لبخند‌ زدن‌ها و پارتی‌بازی‌های شخصی است.
به شوخی به دوستان فرانسوی‌ام می‌گویم که زندگی می‌تواند این‌طوری هم نباشد و آن‌ها جدی جدی تشویق‌ام می‌کنند که نامه‌های ایرانی2 را نه در مذمت استبداد که این‌بار علیه بوروکراسی فرانسوی بنویسم. می‌گویند فرانسوی‌ها هم به خاطر اداهای روشن‌فکری که همه‌شان دارند، هم به خاطر نفس اعتراضی که در نامه‌های ایرانی‌ات خواهد بود حسابی دوست خواهند داشت. برگ برنده‌ هم این است که کتاب اورژینال خواهد بود و قرار نیست‌ یک فرانسوی از زبان‌ ایرانی‌ها آن را بنویسد. اوریژینالیته چیزی است همیشه از فرانسوی‌ها دل برده و هیچ فرانسوی تاب مقاومت در برابرش را ندارد.
می‌گویم فراخوانی، چیزی بزنم، دسته جمعی بنویسیم‌اش. : )

* نمی‌دانم از بعد از آن‌که اسم ایران تغییر کرده، ترجمه درست‌ کتاب آقای منتسکیو نامه‌های ایرانی است یا همان نامه‌های پارسی.

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

یک قدم به عقب

در نتیجه اتاق تکانی‌ام برای دور ریختن، کتاب‌ها و کاغذهای شانزده سالگی‌ام را مرور می‌کنم. یادداشت‌های گاه و بی‌گاه و حاشیه‌های کتاب‌ها را که می‌بینم شوکه می‌شوم که در شانزده سالگی چطور ممکن است تا به این حد ذهن فعال و پیچیده ای داشته باشم، هیچ چیز فکر نشده‌ای باقی نگذاشته بودم. خواندن و فکر کردن به کنار، این همه تجربه نمی‌دانم از کجا آمده بود.
از آن وقت عملاً چیز بیشتری یاد نگرفته‌ام. فکر می‌کنم ذهن بیش فعال آن سال‌های‌ام شاید نتیجه المپیاد ریاضی و فیزیک و درگیری جدی‌ام با ریاضیات باشد. یک دوره‌ای قرنطینه‌مان کرده بودند روزی دوازده ساعت به‌مان فقط ریاضی درس می‌دادند.
به هر حال می‌دانم که حالا در بیست و شش سالگی به وضوح عقب‌گرد کرده‌ام.
...
از سی و شش سالگی خودم می ترسم.