Monday، September 15

آرزوهای دست یافتنی

من یکی از همین روزهای معمولی بالاخره قید انسان‌شناسی و حفظ میراث جهانی انسانی، و یک‌ سوی دل‌ام، قید هر سه‌تاشان را می‌زنم.
پول‌های‌ام را جمع می‌کنم، می‌آیم ایران یک انتشاراتی می‌زنم. بعد می‌روم با پنج تا آدم رایتر تو بی writer-to-be درست و حسابی که از همین حالا دقیقاً می‌دانم کیستند قرار داد می‌بندم که مثل آدم بنشینند بنویسند. پنج نفری که تضمین می‌کنم که اگر بنشینند بنویسند، ادبیات ایران را یک تکان اساسی می‌دهند. من حتی می‌گویم شاید حتی نوبلی، بوکری چیزی گرفتند.
باهاشان قرارداد پنج ساله می‌بندم که سال اولش باید کتاب اول‌شان را تحویل دهند. دوبرابر آنچه می‌گیرند، حقوق بگیرند اما باید کارهای‌شان را رها کنند. مگر نه این‌که از وقتی من می‌شناسم‌تان می‌خواهید رها کنید و نمی‌توانید چون نویسند‌گی شغل نیست. این هم شغل نویسندگی. اما از فردای قرارداد آقایان و خانم‌های پزشک و مهندس و روزنامه‌نگار، ادبیات دیگر قرار نیست معشوقه‌تان باشد، آن یکی را باید ول‌اش کنید با این یکی ازدواج کنید.
خب بدیهی است که کتاب‌ها خیلی پرفروش می‌شوند، خواننده ادبیات ایران تشنه است، غیر عادی. در این فضا کافه پیانو هم که در بیاید سه ماهه به چاپ سوم می رسد. چه برسد به این شاهکار‌هایی که این پنج تا خواهند نوشت .(سه ماه است می‌خواهم مفصل در ذم کافه پیانو بنویسم. رعایت نمی‌دانم چه را کردم ننوشتم، کنایه‌‌اش مال همین است. از یک جایی سر در می‌آورد دیگر این عقده‌ها)

حقوق کامل همه‌ی آثار را از اول خواهم خرید، کتاب‌ها را می‌دهم به فرانسه و آلمانی و انگلیسی و اسپانیایی ترجمه کنند. ناشر هم در فرانسه و آلمان و اسپانیا پیدا می‌کنم مثل آب خوردن. فقط این آنگلوساکسون‌ها را فکر می‌کنم باید بسپرم به دست یکی‌ از شماها که ناشرش را پیدا کنید. ترجیح می‌دهم باهاشان روبرو نشوم ، دعوامان می‌شود.
با پول‌ها هم می‌دانم چه‌کار کنم، با حقوق کپی رایت‌ و پول نشر کتاب‌ها ونه‌گات(پ.ن: مرده؟آدم دیگری را نمی‌شناسم. می‌آید) را می‌آورم نویسندگی خلاق درس بدهد، یوسا چهار قرن داستان نویسی پس از دون کیشوت و ... آهان، آرونداتی روی هم انسان‌شناسی درس می‌دهد. می‌شوند استاد پروازی.
اصلاً طرح می‌دهم به یونسکو پول می‌گیرم ازشان برای این‌کار، مگر نه این‌که مرا آموزش داده‌اند که مواظب میراث جهانی انسانیت باشم، معلوم است که این‌کار به حفظ میراث فرهنگی انسانی کمک‌ می‌کند، دستاورد است دیگر. این همه سر کلاس‌ها خود تصمیم گیرنده‌ها روش شناسی درس‌مان داده‌اند که چطور طرح‌مان را بنویسیم که در یونسکو تصویب شود، باید به یک دردی بخورم دیگر. کجا از ادبیات و زبان به فرهنگ انسانی نزدیک‌تر.
آدم‌هایی که قرار است بیایند سر کلاس‌ها از یک کنکور سخت می‌گذرند.باید یک داستان حداکثر دو هزار کلمه‌ای بنویسند، داستان‌ها را پنج تا نویسنده و سه تا ویراستارمان می‌خوانند. خودم هم باهاشان مصاحبه می‌کنم. می‌شوند یک کلاس پانزده نفره.
از آن طرف با ویراستارها که سه نفرند و خدا هم اگر بخواهد چیزی چاپ کند باید کتاب‌اش از زیر دست این سه ویراستار ارشد رد شود- و هر کدام دست کم دو زبان نوشتاری دیگر، جز فارسی را باید خوب بدانند- می‌نشینیم کتاب‌های خدای ادبیات روز دنیا را برای ترجمه و گاهی باز ترجمه انتخاب می کنیم تا نهضت ترجمه راه بیاندازیم.
بعد هم با ده تا مترجم جوانی که آن‌ها را هم از همین حالا همه‌شان را دقیق می‌دانم کیستند قرار داد پنج ساله می‌بندم. حداقل سالی دو کتاب باید ترجمه کنند هر کدام‌شان.
مجوز گرفتن‌شان را هم نگران نباشید. مجوز همه‌شان را می‌گیرم. راه دارد. شما آقا و خانم نویسنده و مترجم فقط کافی است کمی توی انتخاب واژه‌هاتان دقت کنید تا از این خوان آخر رد شویم.
من این کار را می‌کنم، حالا می‌بینید.
.
پ.ن: معلوم است یک نفس نوشته‌ام؟
پ.پ.ن: این‌که این‌ها را بنویسم بگذارم اینجا، نتیجه‌ی حرف زدن‌ آن شب‌ام با بهمن بود. به قول او وصف العیش کردیم. جز این‌که در سمت من عشق‌ام برای فرانسه و زبان و آدم‌های‌اش عیش مرا مکدر می‌کند.یک بام و دوهوایی تا کی. خب آرزوهای دست‌یافتنی او هم هیجان انگیز‌ند، می‌خواهم رزومه بفرستم‌ برای‌اش. اگر پذیرفته شدم، وقت‌هایی که ویراستارهای‌ام همه چیز را تحت کنترل دارند، خودم بروم دفتر او کتاب بنویسم.
من سال‌هاست شانزده سالگی را رد کرده‌ام. این حرف‌ها جدی است.

18 comments:

c!na گفت...

يعني به عمر من قد مي دهد كه يك روز در اين مملكت كلاس ادبيات خلاقه بگذارند و مردم كتاب ها را روي دست ببرند؟...من كه چشمم آي نمي خورد!

نارسیس گفت...

تبریک برای روشن بودن اهداف خلاقانه شما و دست یافتنی خواندنشان... به این میگویند پیش بینی تحقق یابنده... با بهترین آرزوها

رضا گفت...

کاش دست کم رو یک نفر از اون پنج تا و ده تا و... حداقل شک داشتی . اون موقع منم یه آرزوی دست یافتنی داشتم.
حالا می دیدی!

سارا ن گفت...

به رضا: :)) ویراستارهام رو هنوز انتخاب نکردم. از همه مهمتر هم اون سه نفرن. البته یه چندتایی آدم توی ذهنمه, ولی خب خبری نیست هنوز.

میرزا گفت...

پس خانم، به سلامتی ادبیات!
و البته که معلوم بود یک‏نفس نوشتید، اگر ننوشته بودید که نمی‏شد یک‏نفس خواندش.

Bamdad گفت...

از اون‌جایی که آقای ونه‌گات رو از اون‌دنیا دعوت می‌کنی بیاد، این عمو مارسل ما رو هم همراه رولان بارت و والتر بنیامین بگو بیان. اون بنیامین که برگرده این دنیا هم باز حتمن دنبال یه کشور می‌گرده واسه فرار، خودش با پای خودش می‌یاد ایران، پولم نمی‌خواد. تازه بش بگی عمو مارسل ایرانه، نیس که مترجمه عمومارسل بوده، ذوقم می‌کنه :دی:دی:دی

اگه کلاس سینمایی هم داشتین بگو تارکوفسکی و اورسن ولز هم بیان، اصلن پول‌شون با من :دی

سارا ن گفت...

به بامداد: خب کلاس سینمایی که نداریم. می تونی البته خودت پیشنهادش رو بدی به انتشارات، پذیرفته می شه. ونه گات رو هم همیشه یادم می ره که مرده، زوده هنوز. مثل فالاچی یا بودریار. بنابراین برای پرفکت بودن آرزوهایم باید بیاید./ این فرانسوی ها را کمی شک دارم دعوت کنم حالا، دلایل فرهنگی دارد. می گویم.

Bamdad گفت...

بودریار را من هم همیشه فراموش می‌کنم. همین تازه‌گی توی یک جمعی گفتم راستی چرا هیچ خبری از بودریار نیست؟ بعد همه یک‌جور چپ ِ چپِ عاقل‌اندر سفیهانه‌ای نگاهم کردند که نگو!

دلایل فرهنگی منظورت سدوم و عموره و بارون دو شارلوس و این‌هاست؟ :دی

Once Again گفت...

رایج این نوع آرزوها در حد همان کتابفروشی و کافی بوک و از این قبیل بوده تا به حال. چه خوب بالاخره یکی پیدا شد که آرزویش چندین لایه عمیق تر است.

سارا ن گفت...

به بامداد: خدا به دور! نه !(بگذریم که اگر این فرانسوی ها آمدند ایران, باید یکی را بگذاریم بیست و چهار ساعت مواظب شان باشد, عاشق نشوند) اما دلیل فرهنگی اش این است که می ترسم بیایند حرفهای فلسفی پست مدرنیستی بزنند برای بچه هایی که به سختی انتخاب شان کرده ام,پنبه کنند هر چه رشته ایم. نمی خواهم همان بلایی راسر آنها بیاورند که سر ما آوردند!

سولوژن گفت...

خوب است، خوش‌ است، جای خوش‌وقتی دارد؛ ما نه که رضایت‌مان،‌ اما سبیل رضایت‌مان چرب شد!

الیزه گفت...

دققققققققیقن! یعنی هر دفعه حتمن و یقینن یه سری دری وری بارم می شه! و هر چی فکر می کنم نمی فهمم چرا کامنت دونیم رو نمی بندم!:))

ناشناس گفت...

اون پنج نفرها رو من فضولیم گرفته که بشناسم!
ضمن اینکه چون زیاد امیدوار نیستم به کنکور و اینا فقط مجبورم کتاباتونو بخونم و غصه بخورم.
نامردیه ها!
یعنی از الان غصه بخورم تا اون موقع؟!


(بالاخره موفق شدم!!!)

بهناز گفت...

اون بالائیه منم که هول شدم و اسم نذاشتم خب!

علی گفت...

خوشمان آمد. سرمایه گذار خواستی هستیم
alisharahi@yahoo.com

اردبیلی گفت...

خلاقیت، ایده پردازی، اعتماد به نفس، تعهد به وطن و... اموری که برای هر موفقیتی لازمند و اجمالا از این متن برمی آمد. موفق باشید!

جونور گفت...

حالا كه انقدر آدم جالبي هستي كلي مي خواي كتاب چاپ كني! 5 تا 5 تا هم كارمند استخدام مي كني جون هر كي دوست داري بيا اين بلاگ ما رو هم بخون شايد ما رو هم قاطي باقالي ها كردي! :d خوشحال مي شم بسي اگه بياي! zhax.wordpress.com

پ. پژوهش گفت...

آخ سارا .... توی اين اهدافت با هم هم عقيده هستيم ... منم چند ساله دارم نقشه می کشم يه روزی همچين کاری کنم و تا اين کارو نکنم نمی خوام بميرم اصلاً ... بيا آدمايی که واقعاً پايه ان جمع کنيم و اين چيزا رو زود تر واقعی شون کنيم تا اون پنج نفر هم نرفتن پيش ونه گات ....