دوشنبه، مرداد ۴

catching up

بعد از چهار و نیم سال خیلی جدی به از کابل رفتن فکر میکنم. اما هر طور فکرش را می کنم نمی توانم بی خبر بگذارم و بروم. مجبورم چندماهی بمانم تا کارها رو مرتب کنم و تیم پروژه جدید را سر و سامان بدهم. ذهنم و حتی بدنم استرس و اضطراب بیشتر از این را بر نمی تابد. استرس و اضطراب بی خوابی می آورد و بی خوابی بدنم از از کار می اندازد و استرس م را بیشتر می کند، دور باطلی است که نمی دانی از کجا قطع ش کنی. استرس و اضطراب وقتی کهنه شد تبدیل به افسردگی می شود، این را زمستان گذشته همه جوره تجربه کردم، آن هم من که معمولن پاییز و زمستان ها حالم خیلی خوب است. سه چهار ماه بود حالم خوب شده بود و تقریبن شده بودم همان آدم قبلی اما اتفاقی مثل بمب گذاری دو روز پیش همه چیز را می تواند به حالت قبلل برگرداند. خیلی نگران خودم نیستم، اما کشته شدن آدمهای بیگناه اطرافم حالم را خیلی بدتر از آن می کند که مثلن اگر پاریس می بودم و خبر را می شنیدم. گونه های سرخ و آفتاب سوخته بچه های  هزاره را یادم می آید و فکر می کنم رفته بودند توی خیابان برای یک حق خیلی ابتدایی مثل برق.

چیزی که حالم را  این روزها بهتر می کند این است دوس پسرم تصمیم گرفته ایم که ازداوج کنیم و یک جای ثابت داشته باشیم و آن جای ثابت قرار است پاریس باشد، چون هر دوتامان فکر می کنیم اروپا مرکز دنیاست و اگر پاریس باشیم به همه جا نزدیکیم. پی خانه گشتن در پاریس حالم را خوب می کند، دیدن زندگی آدمهایی که توی آن خانه ها زندگی می کنند و فکر اینکه من هم می توانم روزی زندگی آن ها را داشته باشم. یاد آوری اینکه من آن زندگی را داشتم و چند سال پیش ازش خسته شدم و تصمیم گیرفتم رهایش کنم. همه این ها حالم را بهتر می کند. فکر می کنم این که مدتی یک جا بمانم و زیاد سفر نروم حالم را خوب می کند. چیزهای ساده تر از این هم حالم را خوب خواهد کرد، اینکه مثلن بروم خرید و سر راه جایی بنشینم یک قهوه یا آبجو بخورم. چیزهای ساده ای که دیگر یادم رفته چطوری اند. 

از طرفی وضعیت کارم و پروژه هایم در بهترین حالتش در همه دوران کاریم است. از اعتبار و تجربه ای که این سالهای سخت به دست آورده ام دارم استفاده می کنم برای پول پیدا کردن برای پروژه های فرهنگی. چه دولت و چه کشورهایی که کمک مالی می کنند پروژه هایمان را دوست دارند. مردم هم همین طور، چه از این بهتر. یک تیم عالی دارم که روی یک یک شان می توانم حساب کنم. همه ی اعضای تیم مان، به جز یک نفر، سن شان از خودم بالاتر است و این چیزی است که بهش  افتخار کنم. پنج سال پیش بلد نبودم بدون تنش حتی یک کارآموز را مدیریت کنم.

یک خلاصه گزارش دادم تا برگردم به نوشتن. خودم از بلاگرهایی که وبلاگشان را می خوانم اما یک دفعه از صفحه ی دنیای مجازی ناپدید می شوند خیلی دلخور می شوم.

شنبه، فروردین ۷

پانزده ساله گی تخریب بوداهای بامیان

اولین باری که بامیان رفتم، از همان توی هلی کوپتر پایین را که نگاه کردم نفسم حبس شد. شهر خیلی کوچکی بود به نسبت مرکز استان بودن اش. همه گفته بودند بامیان که باشی که انگار افغانستان نیستی، اما این را من در مورد هرات هم شنیده بود، چون نزدیک ایران است. اما انگار افغانستان نیستی بامیان از صلح و آرامشش بود. آن روز صبح که رسیدیم توی جاده ی فرودگاه به سمت شهر دختر بچه های روسری سفید به سری را دیدم که از مدرسه برمی گشتند. بهار بود و دره بامیان سبز سبز. یک دفعه همه ی استرس کار و کابل و افغانستان و جنگ و چهل پنج دقیقه صدای هلی کوپتر و تکان تکان خوردن ها تمام شده و من توی یک دره ی زیبای سر سبز بودم که انگار افغانستان نبود. اما دل خوشی م طولی نکشید، از خیابان ورودی شهر و سپیدارها که رد شدیم، بوداها را دیدم. بت های بامیان. جای خالی شان دلم را هری ریزاند.

پنجشنبه، آذر ۱۲

ماه شب نهم - مغولستان، مرز سیبری- یک

آن روز از صبح که بیدار شدم به نظرم آمد همه شان انگار یک کار مهمی دارند. با هدف بین چادرهای شان و تا رودخانه راه می رفتند. شاید هم نباید بگویم کار مهمی، انگار یک کاری داشتند آن روز. بر خلاف روزهای قبل که از صبح که بیدار می شدند  هیچ کاری بین نشستن و چای نوشیدن نداشتند.  بیدار که می شدند راه می افتادند سمت چادر مادربزرگ قبیله، چای-شیرشان را آنجا می خوردند و نیم ساعتی-یک ساعتی می‌نشستند- مگر زمان اصلن معنا داشت آنجا که من با ساعت می‌سنجم‌ش؟ خودم هم  تا آن موقع دیگر هیچ وسیله سنجش ساعتی که باطری داشته باشد برایم نمانده بود- و همه‌شان می رفتند چادر بعدی تا چای-شیر بعدی‌شان را بنوشند. شیر گوزن شمالی در توی یک قابلمه بزرگ در تمام مدت روز داشت روی آتش می‌جوشید. چند بار در روز شیر اضافه می کردند و کمی چای سیاه خشک و شیر همان طور می‌جوشید و در طول روز فنجان فنجان ازش می خوردند و سطل سطل به‌ش اضافه می‌کردند. دو روزی یک بار ته قابلمه را که پر از تفاله ریز چای شده بود خالی می‌کردند.

اوایل بعد از ظهر مردی که می‌گفتند شمن بزرگ‌شان هست، با سوت صدای‌م کرد تا بروم چای بخورم باهاش. حالا که چند ماه گذشته اگر کسی ازم بپرسد با چه زبانی باهاشان حرف می‌زدی جوابی ندارم. با زبان اشاره شاید. اما هم دیگر را می فهمیدیم. شمن سه چهار کلمه انگلیسی و چند کلمه‌ هم روسی می‌دانست که خیلی کمک بزرگی بود برای مکالمات‌مان. یادم به روزهای سرد و خسته‌ی زمستان شش سال ‍پیش توی آلمان می‌افتاد که سه روز در هفته ساعت ۷ تا ۹ شب کلاس روسی داشتم. هر کار درست یا غلطی که توی زندگی‌تان کرده‌اید یک روز به کارتان می‌‌آید.
 چای-شیر نوشیدیم و با زبان الکن‌مان حرف زدیم کمی. 

بعد از چای، شمن از پشت یک پرده کوچک - که جلوی گنجینه کوچک‌ش که مجموعه‌ای بود از تکه پارچه‌های شمنی، سیگار و ودکایش‌ را پوشانده بود- یک قوطی فلزی کوچک به فرم و اندازه این قوطی‌های ویتامین سی در آورد و یک چیزی بهم تعارف کرد. پودری که درش بود شبیه و رنگ قهوه بود دقیقن. اما بوی خیلی تندی داشت، از جنس تندی پونه یا اکالیپتوس. ‍پرسیدم چیکارش باید کنم؟ کمی را ریخت کف دستش و اسنیف، مثل توی فیلم‌ها که کوکایین را با دماغ‌شان بالا می‌کشند. فکر کردم این کار را کرد که بو را بهتر حس کند. اما وقتی خودم هم همان کار را تکرار کردم و ده ثانیه بعدش سرم سبک شد فهمیدم یک ماده مخدر باید باشد. نه که از خود بی خود شده باشم، اما یک سبکی خوبی بود.

شمن فقط شمن نبود، دانا و با تجربه و استریت اسمارت قبیله هم بود. چندتایی مجله داشت و روابط بین المللی‌ای داشت در نوع خودش. فردای رسیدن‌ام یک مجله درآورده بود که عکس یک دوستش را نشانم بدهد که می‌گفت ایرانی است. دقیق که نگاه کردم دیدم راست می‌گوید. اسم‌ش ایرانی بود. همان آدم انسان-شناس و عکاسی که چند وقت پیش عکس‌‌های‌ش از این قبیله همه جای اینترنت پخش شده بود. بقیه قبیله اسم ایران هم نشنیده بودند، روز اولی که رسیده بودم فقط می‌خواستند مطمئن شوند اسراییلی نیستم، حالا بعدن برای‌تان می‌گویم چرا. شمن یک آلبوم هم داشت پر از عکس‌هایی که در بیست سال گذشته با محققان و عکاس‌ها گرفته بود و شماره تلفن‌ها و آدرس‌ها و ایمیل‌های‌شان. بعد بهم گفت امشب با ارواح دیدار دارند و قرار است من را هم به مراسم شمنی‌شان دعوت کنند. البته یادآوری کنم که در هیچ کدام از این گفتگوها، هیچ‌کدام از طرفین نمی‌توانستند مطمئن باشند که حرف هم‌دیگر را درست فهمیده‌اند. اما خب خوشحال شدم  و گفتم می‌روم حتمن. 

 روز قبل، پنج‌ شش تا توریستی که توی چادر-هتل‌ها بودند را بیرون کرده بودند و گفته بودند دیگر نمی‌توانند آنجا بمانند. من را به حال خودم رها کرده بودند، فکر کردیم شاید چون من یک‌ نفر تنهام، یا شاید برای این‌که با پیرزن زندگی می‌کردم، شاید هم چون خیلی کاری به کار‌شان نداشتم و فقط کتاب‌م را می‌خواندم و توی جنگل راه می‌رفتم به جای عکس‌گرفتن از آن‌ها و گوز‌ن‌ها و خانه زندگی‌شان. من البته دیگر نه دوربین داشتم و نه موبایل‌ی که شارژ داشته باشد.

آن روز گوزن‌ها را صبح زودتر بردند آن طرف رودخانه توی جنگل. طبق معمول یکی دو تا از بچه‌ها سوار یکی دو گوزن نر بزرگ شدند و رفتند آنطرف رودخانه و بقیه گوزن‌ها هم دنبال‌شان کردند. غروب هم خیلی زودتر گوزن‌ها را آوردند بین چادرها و بستندشان و خودشان یکی یکی رفتند توی چادرهای‌شان و در چادر هم انداختند، کاری که معمولن یازده شب‌ وقت خواب انجام می‌دادند. یعنی هنوز آفتاب غروب نکرده رفته بودند بخوابند؟ بیرون نشسته‌ بودم و به جنگل آن طرف رودخانه نگاه می کردم و دودی که از چادرهای شبیه چادرهای سرخپوستی‌شان بیرون می‌زد که دیدم ‍پیرزن اشاره می‌کند که برگردم توی چادر. رفتم نزدیک‌تر، اشاره کرد که بیا بخواب. 
...



یکشنبه، مهر ۱۹

1Q84

این وبلاگ در مورد کتابها بود: یادم نمیاد آخرین کتاب به این بدی که خودنم کی بود(1Q84). شاید هم با در نظر گرفتن وقتی که براش گذاشتم بدترین کتابی بوده که به عمرم خوندم. ممکنه بخشی ش هم برای این بود که مجبور شدم همه 1100 صفحه رو بخونم و این بیشتر و بیشتر آزارم داد. از بیست و چهار پنج سالگی دیگه اعتماد به نفس این رو داشتم که کتابی اگر خوب نبود نیمه ولش کنم، اما این کتاب رو چون موراکامی نوشته بود و تا وقتی که اعتماد به نفس این رو پیدا کردم که بده، صفحه هفتصد بودم، برای همین فکر کردم باید ادامه بدم. 

نکته دیگه اینکه: مغولستان من رو به روزی سه چهار ساعت کتاب خوندن برگردوند. آدم فکر می کنه که وقت نداره برای کتاب خوندن، اما این صرفن یه توهم ه، چون الان دوباره حتی روزهایی هم که روزی دوازده تا چهارده ساعت کار می کنم وقت سه-چهار ساعت کتاب خوندم رو دارم.همه ش توی ذهن آدمه.


Being in the right palce at the right moment

یادمه سال اولی که آمده بودم افغانستان امیررضا بهم گفت که وبلاگ من یکی از وبلاگهاییه که حتمن می خونه ونوشتنم هم خیلی بهترهم شده (همون سال رو می گفت) و من بهش گفتم می دانم که بهتر شدن نوشتنم بر می گرده به این کهدر زمان مناسب در جای مناسب م. اما الان چه توجیهی ندارم برای خوب ننوشتن و اصلن ننوشتن؟ هیچ. با این که کماکان در زمان مناسب در جای مناسب م.

فکر طالبان در کندوز آزارم می ده. فکر این ایمیل هایی که دارند توضیح می دن در صورت نزدیک شدن طالبان به کابل و وقت خروج اضطراری به کدوم کشور همسایه می فرستندمون آزارم می ده. فکر این که ممکنه طالبان  با داعش توی بعضی از ولایات جنوبی بجنگند. فکر همه اینها باعث می شه نتونم گزارش پروژه رو امیدوارانه بنویسم. معتقدم اگر خودت ایمان نداشته باشی به چیزی که می نویسی، خواننده می فهمدش. کشورهایی که کمک مالی می کنند، دیگه گول کلمات امیدوار ما رو نخواهند خورد وقتی یکی از شهرهای بزرگ افغانستان دست طالبان باشه. البته که کمک اون ها هم سیاسیه و حدش رو اول هر برنامه دو سالانه یا چهارسالانه یا سالانه پایتخت شون مشخص می کنه، اما ناامیدی باعث می شه حمایت از پروژه های فرهنگی و آموزشی رو کم کمتر کنند و کمک های نظامی رو افزایش بدند. 

ته ش بازی های سیاسی خیلی مهمتر از همه ی امیدهای ماست و مهمتر از همه ی شب نخوابیدنها و استرس های ما. در این جنگ بزرگ من هیچ شکی در کوچک بودن و ناچیز بودن خودم و اطرافم ندارم، هیچ وقت نداشتم. اما فکر می کنم برای این که بتونی زندگی و کارت رو ادامه بدی، مجبوری ناچیز بودنت رو فراموش کنی. اگر نه هر روز صبح که از خواب بیدار می شی- مخصوصن اگر با صدای انفجار باشه- به خودت می گی که چی؟ و این که چی که چی، هر روز ناچیز و ناچیز ترت می کنه.

پنجشنبه، مهر ۹

پاییز سوم

زندگی خیلی طولانیه. وقتی خوب پیش نمی ره، همه ش منتظری می کشی که کی خوب می شه، وقتی هم خوب پیش می ره، و به نظرت میاد دست اندازه ها کم شده و تا دوردست رو می بینی، از منظره دور دست حوصله ت سر می ره، فکر می کنی این بود اونی که من می خواستم واقعن؟ در هر دو حالت طولانیه. مغولستان خیلی خوب بود. زندگی م رو بی شک به قبل و بعد از مغولستان تقسیم می کنه، مثل قبل و بعد از پامیر. 

از افغانستان هم یه خورده خسته شدم، احساس می کنم مثل قبل یاد نمی گیرم با اون سرعت. اما کجا برم؟ همیشه مشکل داشتم با فرار از مبدا بدون اینکه مقصد برات مهم باشه، انگار که پناهنده ای، من می خوام مهاجر باشم، انتخاب کنم کجا قراره برم. بنابراین فعلن هستم اینجا. مشکل اینه که بیشتر دوستام رفتند و من هم حوصله دوست پیدا کردن ندارم دیگه، که چی؟ که یک سال دیگه، شش ماه دیگه برن دوباره؟

یکشنبه، تیر ۱۴

Golden mountains of Altai

می خواهم بروم مغولستان خارجی. نه ویزا دارم، نه برنامه سفر. اما یک ماه مرخصی را گرفته ام و همین بزرگترین مشکل سفر نرفتن من توی این چند سال افغانستان بودن بود. شنیده ام ویزا گرفتن با پاسپورت ایرانی خیلی سخت است. چه کار کنم؟ یک راه دیگرش این است که با پاسپورت سازمان سفر کنم، به اسم مآموریت، یک نامه ماموریت هم دفترمان در چین بگیرم بگویم می خواهم فرهنگ کوهستان آلتایی را مطالعه کنم. اما ترجیح م این است که با پاسپورت شخصی ام سفر کنم. سفارت مغولستان هم نداریم در افغانستان. باید ویزای قرقیزستان را هم بگیرم...

دوشنبه، خرداد ۱۸

8 June 2015

فقط آمدم که بگویم دلم برای نوشتن تنگ شده. نوشتن مرا به تخیل وا می دارد، چیزی که زندگی روزمره ام خیلی کم دارد. در کابل زندگی مثل همیشه شدید است با همان عمق حتی. این روزها دلم برای زندگی در ایران خیلی تنگ شده. آرزوی مان فعلن این است که دوست پسرم- تازه فهمیدم که سخت است به کار بردن این عنوان برای آدمی که اینقدر نقش مهمی توی زندگی ت دارد - تهران کار پیدا کند و خانه دومان تهران باشد، یا خانه اول. 

حالا ببینیم تا سال بعد.

دوشنبه، فروردین ۲۴

فصل کوچ






فصل کوچ دوباره رسیده و من دوباره بی قرارم. این بی قراری روزی از همین روزها مرا دیوانه خواهد کرد.  بهار رسیده و من دوباره به رفتن فکر می کنم، اما پای هایم در افغانستان بیش تر از همیشه و همه ی جاهای قبلی روی زمین است. به مراکز فرهنگی فکر می کنم که توی افغانستان خواهیم ساخت. به سینماها، خانه های فرهنگ، کتابخانه های کوچک این جا و آن جا. من باید این جا بمانم تا وقتی که رویاهایم را به چشم ببینم. تا وقتی دخترک کوچکی را ببینم که از کتابخانه کوچکی که خودم کتاب هایش را خریده ام، کتاب امانت می گیرد، تا وقتی پسرک های ده دوازده ساله را ببینم که دارند توی یکی از آن کلاس های درس پر نور یک زبان خارجی یاد می گیرند. کافی است بهار را  از سر بگذرانم تا دوباره آرام بگیرم. فقط همین دو ماه باقی مانده. می مانم. قول داده ام به خودم.

جمعه، اسفند ۱۵

6 March 2015

 این کاری هست که زمستان با من می کنه،  زمستان هر سال هوس رفتن می کنم به یه جای دیگه. اگر طاقت بیارم و تا  اردیبهشت بمانم، ماندنی شدم. ببینم این بار چطور می شه. به از کابل رفتن فکر نمی کنم هنوز، به عوض کردن کارم فکر می کنم. کاری که این همه دوستش دارم. بعضی وقت ها به این فکر می کنم، که آیا همه از این مراحل می گذرند، که در اوج رضایت هوس می کنند راست شکمشون رو بگیرند و برن؟ شاید. شاید هم بیشتر آدمها بیکار نباشند که وقت کنند به این چیزا فکر کنند. من حتی اگر روزی چهارده ساعت هم کار کنم باز یک ساعت در روز وقت دارم که به رفتن فکر کنم.

کسی دوربین فوجی ایکس صد اس یا تی داره؟ آیا فوکوس دستی اینا هم مثل فوجی ایکس صد اینقدر کنده؟ برای این که فوکوس رو از نیم متر ببری به دو متر، لنز رو باید ده دوازده دور چرخوند؟ واقعن سخته که آدم یه دوربین رو که هیچ وقت امتحان نکرده آنلاین بخره، اما خب من احتمالن انتخاب دیگه ای ندارم. 

دوشنبه، اسفند ۱۱

Let's not hate airports

توی فرودگاه شارل دوگل نشتم منتظر ‍پرواز. با سفر آشتی کردم. شاید هم نمی شه گفت آشتی کردم چون من هیچ وقت فرودگاه و هوا‍پیما رو کلن دوست نداشتم. سفر جاده ای را هم نه. کلن حوصله راه رو ندارم. از وقتی می رسم خوشحالم اما راه عصبی م می کنه. همه جزییاتی که مجبوری باهاش کنار بیایی چون توی مسیر گرم و نرم هر روزه ت نیستی. بعد فرودگاه صداهاش عصبی م می کنه. حالا اما- ببینیم چطور پیش می ره- از کابل که آمدم پاریس رو راحت آمدم. رضا همیشه می گه اتیتودت رو باید تغییر بدی. خودش هر شش هفته یه بار که از کابل می ره اون سر آمریکا و این همه ماموریت که می ره رو خیلی دوست داره. از سفر سی- چهل ساده افغانستان به امریکاش لذت می بره. 

منم قراره اتیتودم رو عوض کنم. الان نشستم کنار یک حوض آب با چایی و تنها صدایی که می شنوم صدای آب ه. تصمیم گرفتم صداهای اضافی رو نشنوم. و با آرامش داشتم کتاب می خوندم. گفتم این تجربه م رو باهاتون در میون بذارم. حالا ببینم دو هفته بعد هم که قراره برم بامیان و شش ساعت توی فرودگاه کابل بشینم تا ببینم آیا هلی کوپتر سازمان ملل می پره یا نه این آرامش رو دارم یا نه. خبر می دم. Apparently it's only a matter of attitude, let us see 

کاش می خوابیدم و تا دو هفته بیدار نمی شدم

بالاخره فونت فارسی دارم. ‍‍پاریس م. از سینما برگشتیم. کامای کی بورد رو نمی تونم ‍پیدا کنم. فردا می خوام بالاخره دوربین بخرم. بین فوجی ایکس صد و فوجی ایکس ای دو- دو دلم. می خوم دوربین به قدر کافی حرفه ای باشه که به کارم بیاد اما کامپکت باشه که لازم نباشه توی کیف دستی م با خودم لنز این ور و اون ور ببرم. 

استرس دوباره برگشته. اما حالم خیلی بهتر از تابستونه. پاریس خیلی سینما رفتم. خیلی رستوران. خیلی هم جلسه داشتم توی دفتر مرکزی. فردا شب بر می گردم کابل. خدا کنه دوربین پیدا کنم. 

شب بخیر.

دوشنبه، دی ۲۹

عکاسی- ثبت، روایت

دلم عکاسی می خواهد. سیزده چهارده سال پیش در خانه عکاسان ایران رفتم دوره مبتدی و پیشرفته عکاسی با دوربین آنالوگ را گذراندم و فکر می کردم کلی هم یاد گرفتم. اما بعد عکاسی آنالوگ چاپ دستی عکس ول شد و کلن عکاسی را هم رها کردم چون خیلی عکاس خوب اطرافم بود و من فکر کردم چرا باید چیزی را که درش بهترین نیستم روی ش وقت بگذارم. حالا ماههاست برای عکاسی کردن craving دارم. احتمالن علت اش این است که تنبلی می کنم برای نوشتن و فکر می کنم عکاسی روش آسان تری برای روایت است، می دانم که نیست، هر بار که عکس می گیرم و می بینم عکس حتی یک دهم چیزی را که من وقت عکس گرفتن دیده ام، نشان نداده است. و اگر خیلی خوب بلدش نباشی هیچ هم آسان تر از نوشتن نیست برای روایت.

اما از روایت کردن گذشته، حتی همان ثبت کردن هم برای م کافی است. حالا که حتی توی این وبلاگ هم نمی نویسم، و آن هم با این حافظه ی آبکشی و گزینشی که دارم چطور ده سال بعد این روزها را یادم بیاید. چطور یاد بیاید که این روزها را چطور گذراندم، عاشق، دیوانه، خسته، پر شور، بریده، امیدوار. چطور می شود همه ای این احساس های خوب و بد را با هم توی یک روز و یک هفته و یک دوره از زندگی ت داشته باشی.

حالا می خواهم برای خودم جایزه سال نو دوربین عکاسی خوبی بخرم که کوچک هم باشد و لنز قابل قبولی داشته باشد و بامیان یا هرات که رفتم فیلم هم بتوانم باهاش بگیرم (در کابل جرات فیلم گرفتن ندارم). برای کابل به عینک گوگل هم حتی فکر کرده بود، این قدر که صحنه هایی هست که به خاطر امنیت و ارتش و این اراجیف نمی شود ازش عکس گرفت، تلفن ت را هم که سمت شان بگیری تفنگ شان را به سمتت می چرخانند.

بعید می دانم هیچ خبرنگار یا عکاسی بتواند از این صحنه های وحشی خیابان ها کابل عکس بگیرد. 
 


یکشنبه، آذر ۹

مرکز فرهنگ-ی بامی-ان

می دانم خیلی دیر به دیر می نویسم. توی پروژه ای که خیلی برایم عزیز است غرق شده ام. از آن روز سرد زمستان دو سال پیش، دقیق اش ژانویه دوهزار و سیزده که با والی بامیان رفتیم با سفی-ر کره جنوبی در مورد این آرزوی مان حرف زدیم - و سفی-ر بهمان تمسخر آمیز گفت که توی کشور در حال جنگ که خیلی از مردم نان ندارند بخورند از فرهنگ حرف می زنید؟ - تا الان خیلی راه سختی بوده، گرفتن پول چهارده ماه طول کشید، بعد هم گرفتن زمین و امضای هشت وزارت خانه را گرفتن و قانع کردن سیستم داخلی خودمان که مسابقه بین المللی برگزار کنیم و هزار تا ریزه کاری دیگر که بعضی وقتها فکر می کنم چطور شد وا ندادم...حالا مسابقه باز شده. هنوز پشت سر که نگاه می کنم باورم نمی شود این آرزو دارد عملی می شود.

 آرزوی من تنها نیست، من این آرزو را از آدمهایی که قبل از من در این دفتر بوده اند و از وال-ی سابق بامیان و از وزیر فرهنگ این کشور به ارث برده ام. اما از طرفی آرزوی خودم تنها هم هست، چون سال دو هزار و شش توی تاجیکستان اولین بار دلم خواست کاری را که فرانسوی ها با مرکز فرهنگ-ی باکت-ریا برای دوشنبه کرده اند، من یک روز بتوانم برای شهر دیگری انجام بدهم. این عزیزترین پروژه ای است که تا به حال داشته ام.

این ویدیو 

این هم سایت مسابقه 

پ.ن: این دش ها برای این است که کسی با سرچ این جا نیاید، که این وبلاگ از جعبه محدودش بیرون نیاید. 

جمعه، مهر ۲۵

یه سری اطلاعات کلی

از وقتی که آمدم افغانستان فکر می کنید چند نفر بهم ایمیل زده باشن با این مضمون که: می خوایم فلان کار رو بکنیم، در مورد یا در افغانستان و "یه سری اطلاعات کلی در مورد افغانستان می خوایم و ممنون می شیم اگر کمک کنی در این مورد". خیلی.خیلی. خیلی.  
ملت چشونه. واقعن چطوری توقع دارند چنین سوالی اصلن جواب بگیره؟ یعنی چی یه سری اطلاعات کلی؟

چهارشنبه، مهر ۱۶

It's like a band signing for me

 تا یادم نره که چقدر دوستش دارم. 
برای تولدم یه ترانه ی کامل دارم، با آواز و گیتار  و شعری که خودش نوشته و همه ی سازهای دیگه ی که خودش یکی یکی ضبط شون کرده. 



Verse 1
Sarah is a mystery
Even when she folds you in her arms
She invites you with her dark brown eyes
And she captures you so completely with all her charms
…into her arms

V2
And she invites you inside her mind
And she treats you to an armchair ride
And she makes you think that you know her well
With her smile and eyes that peer through hair that falls upon her face,
And the tilt of her head


V3
And she talks to you of history
And time before the fall
She has you digging for mysteries
in books and piles of stone
for things unknown
…through flesh and bone

And she makes you look inside yourself
For a love that you never knew you had
And you think maybe that she knows you now

With her smile and eyes that peer through hair that falls upon her face,
And the tilt of her head

And she makes you think you trust her now
Where all the others did fail
And she has you calling to your lord
Like some Jesus……… …...before they drive in the nails…

…before he gets nailed


V4
Even before your heart laid bare
You saw her standing there confused,
But you hoped that she would find you there,
somewhere
……Between the whisky and the truth,
Between the whisky and the truth

V5..
And she demands from you her pound of flesh
And she tells you that she only knows best
And she tells you to forget all the rest

Until finally it comes to you
That we don’t have to climb the mountain
Or that altar anymore

And she makes you think that you trust her now
Where all the others did fail
And she has you looking to the heavens above
Like some Jesus………… before they drive in the nails…

Before your steady hand fails….

I'm on drugs

 فقط پاییز نیست. دارو هم می خورم. چقدر همه ی عمرم فکر کردم هیچ مشکل ذهنی و روانی با روانکاو و روان شناس و گروه درمانی حل نمی شه؟  چقدر به همه ی دوستای داخل ایران و ایرانی م که روانکاو و روان شناس دارند- که کم هم نیستند-  گفتم این ها همه ادای روشنفکریه؟ احتمالن هنوز یه قدم خیلی کوچک مانده تا به اون جا برسم که قبول کنم این ها ادای روشن فکری نیست اما فعلن به مرحله ای رسیدم که مطمئنم دارو نتیجه می ده. روان پزشکی از لیست اداهای روشن فکر حذف شده. هیچ وقت توی زندگی م نتونستم تمرکز کنم، و این جدید نیست، تمام سالهای ابتدایی مامانم آمد مدرسه معلم ها گفتند خیلی وول می خوره و حواسش پرته.  بعد فکر کردن شاید چون درسها رو بلدم حواس پرتم، این شد که وادرام کردن به تابستان ها هم درس خوندن تا از روی کلاسها بپرم. تابستان هم حواس پرت بودم، شهریوری که قرار بود کلاس دوم رو امتحان بدم صبح روز امتحان املا مامانم ازم املا گرفت، شدم منهای بیست و پنج. املا می گفتند گوش نمی کردم و به جای این که دقیقن همون کلمات رو بنویسم مضمون کلی رو می نوشتم. می گفتند کلمه، می نوشتم واژه یا بر عکس. می گفتند با سرعت، می نوشتم سریع. فقط مامانم شانس آورد که املای بچه ی دوم ابتدایی نیم صفحه است و نه پنج صفحه.  بقیه سالهای مدرسه و دانشگاه هم همین بود، بعدها توی اروپا دیگه خودم خیلی سر حواس پرتی سر کلاسهای دانشگاه سرزنش نکردم، عادت کرده بودم. تنها چیزی که می تونست باعث بشه تمرکز کنم کتاب خوندن بود، رمان. هیچ وقت نتونستم یه فیلم یک و نیم ساعته رو خودم ببینم بدونی این که بیست بار عقب و جلو بزنم. توی سینما و تئاتر نشستن برام عذاب بود وقتی از نیم ساعت می گذشت.  نمی تونستم  تمرکز کنم و این باعث می شد کارهام رو نتونم انجام بدم و کار انجام ندادنم باعث استرس م می شد و استرسم از یه حدی که می گذشت شبیه دیوانه هام می کرد. 

حالا حالم خیلی خوبه. می تونیم به پاییز هم ربطش بدیم، اما خودم می دونم که فرق می کنه. این که آدم احساس کنه که روی ذهنش کنترل داره  خیلی حس خوبیه. فکر می کنی روی جهان کنترل داری، و این برای آدمهای کنترل فریک خیلی مساله ی مهمیه. می دونی هیچ چیزی مهم تر از ذهنت برای کنترل کردن وجود نداره. بعد چون چیزی به این مهمی سر جاشه، دیگه چیزهای کوچیک خیلی اذیتت نمی کنه. همکارم که پنج شش ماهه آمده و از وقتی آمده بود من رو در حال داد زدن سر دیگران، در حال بغض و استرس دیده بود، باورش نمی شه آدمی که از سفر برگشته همون سارای قبلیه. هر بار که می بینه دیگه مثل ترقه نمی پرم با هر تلفنی، و  هر مشکلی که همه رو عصبی می کنه، با من کاری نداره هی می گه ?Are you on drugs Sara 

یکشنبه، مهر ۶

روزمزه بیست و هشت سپتامبر دو هزار و چهارده

بی سیم های جدید بهمون دادند و گفتند باید همیشه روی کانال بخش امنیتی روشن باشه. بعضی وقت ها مسوول بخش امنیتی خودمون الکی چک می کنه، call sign مون رو صدا می زنه ببینه رادیومون پیش مون هست و حواسمون هست یا نه.  بگذریم از این که آدم ها مدام دارند پیغام چرت و پرت می فرستند به بخش امنیتی  و حواس آدم رو از کار و زندگی پرت می کنند (مثلن سوار ماشین شدیم تا از این ور کامپاوند بریم اون سمت). یه عیب دیگه ش هم اینه که قبلن پیغام های انفجار و حمله با اس ام اس و ایمیل می گرفتیم. اما حالا دیگه با بی سیم. امروز صبح با صدای احمقانه ی پیغام بی سیم بیدار شدم که یکی توش داشت می گفت میدان زنبق انفجار شده هر جا هستید همون جا بمونید. توی رختخواب البته موندم و به این فکر کردم یه تعدادی زیادی آدم کلن دارند از این کارها لذت می برند و سود مالی می برند. ما رو اگر می ذاشتند هر جا دلمون می خواد زندگی کنیم و پخش باشیم هم هزینه ش کمتر بود و هم همه مون آدم های سالم تری بودیم از نظر روانی. حالا چند نفر هم کشته شدند، خب می شن، مگر با این اداها امنیتی اینا جلوی کشته شدن کسی رو گرفتند؟ طالبان هم معمولن با ما کاری ندارند (احتمالن مگر این که آدم های مهمی باشیم که نود و نه درصد ما نیستیم) و فقط به نیروهای ناتو و نیروهای پلیس افغان حمله می کنند. 

شنبه، مهر ۵

Reverse homesick

دارم  از این رو نت برداری می کنم ، نمی دانم چرا یادم افتاد به آراگو. آخ آراگو. دلتنگی وارونه برای خانه چیز ترسناکی است. احساس هوم سیک بودن داری برای جایی که خانه نیست. 

پنجشنبه، مهر ۳

از خواب ها

 این رو هم بنویسم یادم نره.

دیشب خواب دیدم توی یک رستوران بودیم و به رستوران حمله شد. همه در یک لحظه دراز کشیدند روز زمین و تقریبن زیر میزها. فکر کنم برای اولین بار ترسی رو که احتمال داره در واقعیت در اون شرایط تجربه کنی تجربه کردم. احساس می کردم دارم فلج می شم. اون لحظه روی زمین دراز کشیدن به شکل یه حرکت ناخودآگاه انجام دادم، و احتمالن نتیجه ی کلاس های آمادگی که برامون گذاشته بودند، اما زیر میز به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که پاشم و بهم شلیک کنند و تموم بشه. چون نمی خواستم این ترس رو بیشتر تحمل کنم. به نظرم انسانی نبود که کسی چنین ترسی رو تحمل کنه. طالبان بودند، یعنی قیافه هاشون شبیه اونا بود و فارسی هم حرف نمی زدند، فقط به پشتو و معلوم نبود چی می گن، به نفر اول نفر که شلیک کردند، من از خواب پریدم و تا ساعت ها به سقف نگاه کردم. 

احتمالن دلیل این خواب این بود که این روزها به اون هایی که ژانویه توی رستوران لبنانی کشته شدند فکر می کردم. و به باربارا که با شلیک آرپی جی سوخت. امروز آلیس ایمیل زد که این روزها مدام نگران منه. آلیس کمتر از دو ماه می شه که رفته. و نیکلا هم،  که یک ساله رفته،  ایمیل زد که بگه مدام یه خواب تکراری می بینه از کابل می بینه که توش توی یه ماشینی نشسته و من توی ماشین جلویی هستم  و داریم می ریم بازدید یه سایت پنجاه کیلومتری کابل و یه دفعه ماشین جلویی جلوی چشمش منفجر می شه.

Winter, bring me home*

نمی دونم به خاطر تولد سوم مهری مه که مهر و پاییز رو اینقدر دوست دارم یا برای هوای منحصر به فرد پاییزی. اما هر سال همین وقت ها ، همین روزها یه دفعه همه ی چیزهایی که  این قدر توی تابستان ها (هر تابستان) اذیتم می کنند کم رنگ و کم اهمیت می شن و من دوباره حالم خوب می شه و همه چی از نو شروع می شه.

آیا واقعن من آماده ام که این کشور رو ترک کنم؟ یا  این که هر جا باشم از اواسط  بهار تا اواخر تابستان اینقدر حالم بد می شه؟ فکر کنم meme های کوچندگی یک جایی توی پس زمینه ی ذهنم مانده و اگر اواخر بهار کوچک نکنم به ییلاق این طوری می شم. تا چند ماه بی قرار می شم و خسته و عصبی و بزرگترین هدفم توی زندگی رفتن ه، اصلن مهم نیست به کجا، بعد با اولین باد پاییزی همه چیز فروکش می کنه. این حس حوالی زمستان هم یک بار دیگه به سراغم میاد. به وضوح اون سالی را که رفتم فرانسه، و اون سالی که آمدم افغانستان را یادمه.  تهران سال دوهزار هفت، هر روز صبح زمستان از خواب بیدار می شدم و به خودم می گفتم من این جا چه غلطی می کنم، این جا خانه ی من نیست، تا اواخر زمستان رفتم تاجیسکتان و بعد هم رفتم فرانسه. سه سال پیش هم توی پاریس اینقدر این حس من-اینجا-چه-غلطی-می کنم قوی شد که توی دسامبر (دی ماه) استعفا دادم از کارم که مجبور بشم برم و سه ماه بعدش آمدم افغانستان. تجربه می گه باید نق ش رو تابستان بزنم و کوچ واقعی رو اواخر زمستان بکنم اگر لازم بود. 

حالا ببینیم این زمستان برام چی داره. 


*اسم از این.

چهارشنبه، مهر ۲

آخه چقدر عمیق

بعضی روزها هم که هیچ غمی ندارم و فکر می کنم حالم خیلی خوبه، صدای ساخت و ساز روانی م می کنه. یه صدای جدید هم این روزها اضافه شده که همکارم گفت صدای چاه عمیق حفر کردنه، آخه هر کی توی خونه ش برای آب چاه می زنه. ولی آخه چقدر عمیق؟

A post long overdue

بارها شده که ازم پرسیده اند، چطوری می شود آدم برای سازمان ملل کار کند. واقعن هنوز بعد از پنج سال نمی دانم چطوری. دلم می خواهد اولین جوابم به چنین سوالی این باشد: شانس. اما چون جواب منطقی نیست مجبوری همان بلا بلای تکراری را تحویل بدهی که رشته ات به کاری که می خواهی بکنی مرتبط باشد، دست کم دو تا زبان سازمان را مسلط باشی (و ترجیحن انگلیسی و فرانسه که زبان های کاری هستند) و سابقه ی کاری خیلی خوبی داشته باشی. اما خیلی ها هستند که توی سازمان کار می کنند که فقط انگلیسی می دانند و فرانسه نمی دانند و از بهترین دانشگاه های دنیا فارغ التحصیل نشده اند و سابقه ی کاری  یا پلبلیکیشن دندان گیری هم ندارند؛  از طرف دیگر وقتی یک موقعیت شغلی را آگهی می دهند، صدها اپلکیشن می گیری که تقریبن همه شان دو تا زبان را می دانند، و بیست درصدشان پنج-شش تا زبان را، سابقه ی کار خیلی خوب دارند، از بهترین دانشگاههای دنیا فارغ التحصیل شده اند، اما shortlist هم نمی شوند. برای همین می گویم شانس. چون وقتی  تو یکی از هزارتا اپلیکیشن هستی (و نه بیست-سی تا) واقعن باید شانس بیاوری تا انتخابات کنند برای مصاحبه. این را بگذارید کنار این اصل که خیلی وقت ها آدم هایی که سال ها برای سازمان کار کرده اند هم برای همان شغل درخواست کار می دهند و این شانس بقیه را که از بیرون قرار است بیایند خیلی پایین می آورد. 

من خودم مستقیم درخواست کار ندادم، چون می دانستم که به هر حال توی هزارها اپلکیشن دیگر گم می شدم. وقتی هنوز برای دومین فوق لیسانس داشتم درس می خواندم، رییس آینده ام را توی یک کنفرانس توی ایتالیا دیدم، از مقاله م خوشش آمد و یک دو کلمه باهم وقت قهوه خوردن حرف زدیم و من بهش از آرزوی م برای توی سازمان کار کردن گفتم. گفت درست که تمام شد یک ایمیل به من بزن شاید کاری داشته باشیم در بخش آسیا و اقیانوسیه. من هم یک سال بعد بهش ایمیل زدم، و او یادش بود و یک کار کوتاه چند ماهه هم داشتند و من وارد سیستم شدم. وقتی وارد شدی آن وقت آسان است برای روسا که تصمیم بگیرند برای ادامه، چون تو این شانس را داشته ای که چند ماه کارت را ببینند، به جای فقط چند ثانیه رزومه ات را دیدن.

حالا چرا این را نوشتم، این چند روز افتاده ام به آرشیو خوانی  دو وبلاگ نقطه سر خط و ردوی برای این یک سالی که وبلاگ نمی خواندم. چون من از خواندن از پرکاری دیگران لذت می برم، به خودم هم انرژی می دهد. و البته نه هر پرکاری، پر کاری که دود چراغ خوردن دارد. پرکاری که فقط ازش لذت ببری خیلی برایم دندان گیر نیست. نقطه سر خط یک پست طولانی دارد که وقتی بعد از چند ماه دنبال کار گشتن، کار پیدا کرد نوشتش. به نظر پست خیلی خوبی است. خودم تصمیم دارم ازش استفاده کنم دفعه ی بعدی که دنبال کار می گردم و وقتی خواستم کارم را عوض کنم. فکر کردم کاش این همه دیگران از من سوال می کنند من هم بردارم یک چیزی در مورد کار پیدا کردن توی سازمان ملل بنویسم. اما دیدم من چیز زیادی نمی دانم. جز این که به اضافه ی این که همه ی توانمندی های لازم را داشته باشید، باید شانس هم بیاورید و این که از یک جایی به بعد - بر خلاف کار گرفتن در بخش خصوصی- ربطی به پشتکار و خواستن شما ندارد.

پ.ن: این را که داشتم می نوشتم یک دوستی این مقاله ی خیلی جالب را در مورد Power and Staffing of the UN Secretariat فرستاد. بخوانید اگر علاقه و حوصله دارید. 



شنبه، شهریور ۲۹

بالاخره فمنیست


 دستیارم  که یک دختر فوق العاده باهوش و توانمند افغان است، باید ساعت چهار و نیم برود خانه چون ماشینی که کرایه کرده اند که دخترهای دفتر را ببرد خانه، سر ساعت چهار و نیم می رود. دل آرا، وقتی به تیم ما آمد، همان روز اول آمد و گفت می خواهد نیم ساعت با من حرف بزند: گفت که همه ی عمرم دستیار بودن چیزی نیست که من بخواهم توی زندگی ام انجام دهم، فقط پی گیری امضای فلان نامه، یا گرفتن فلان بلیت یا برنامه ریزی برای فلان جلسه یا فلان ماموریت. بهش گفتم باشد من هر چقدری که تو بپذیری و توانایی ش را داشته باشی بهت کار و اختیارات می دهم به سمت مدیر پروژه شدن، اما همراهش مسوولیت هم می آید. دخترک پنج زبان را سلیس و روان حرف می زند و یک فوق لیسانس جامعه شناسی هم از یک کشور اروپایی دارد. 

بهش گفتم، ماهایی که مسوولیت بیشتری داریم گاهی تا هشت و نه شب  و یا تا نیمه شب می مانیم. گاهی وقت ها آخر هفته ها هم  کار می کنیم. نمی گویم زیاد کار کن، هوشمندانه کار کن، اما وقتی مسوولیت داری، گاهی وقت ها مجبور می شوی کار بقیه را هم انجام دهی چون هدف مهم است و نه پروسه. گاهی از از صبح ساعت هشت تا چهار ونیم سر کار باشی کافی نیست، گاهی ممکن است لازم باشد نیم ساعت، یک ساعت بیشتر بمانی سر کار. گفت هیچ مشکلی ندارد برای این، خانواده اش هم مشکلی ندارد که دیرتر برود خانه اگر مدیر کل قبول کند. گفتم هیچ کسی با بیشتر توی دفتر ماندن تو مشکلی ندارد. هیچ کدام از ما خارجی ها ساعت چهار و نیم خانه نمی ریم. اگر هم لازم شد از راننده های شب می خواهم که برسانندت خانه. خیلی وقتها خودش تاکسی می گرفت اگر شب نشده بود، اما توی این چند ماه من سه چهار باری  از راننده های شب خواستم که دل آرا را برسانند. هر راننده ای که شب وظیفه بود یک نقی می زد برای ترافیک یا این که ممکن است خارجی ها ماشین بخواهند (دو تا ماشینی که شب هستند مختص ما خارجی ها هست که هیچ جا بدون ماشین های سازمان اجازه نداریم برویم) اما بالاخره دل آرا می بردند خانه. البته دل آرا همیشه یک استرسی داشت وقتی که بیشتر از چهار و نیم می ماند که می شد حس اش کرد، انگار تمام مدت بغض داشت، من هیچ وقت ازش نخواستم که بیشتر بماند، همیشه گفتم این کار را فردا هم می شود کرد، اما گاهی وقت ها، هفته ای یک بار مثلن خودش تاکید داشت که بماند و فلان کار را تمام کند. 

چند روز پیش ساعت شش به یکی از رانندها - که معروف است به تنبلی و بیشتر از تنبلی، زرنگی کردن برای کم تر کار کردن- گفتم دل آرا را برساند خانه، گفت رییس ماشین را می خواهد برود فلان سفارت. گفتم من به رییس می گویم منتظر بماند، گفت رییس منتظر بماند برای فلانی؟! گفتم بله اگر لازم باشد او هم باید منتظر بماند، خلاصه با کلی نق و نوق دختر را و برداشت برد، اما مثل این توی راه این همکار و آن همکار بهش زنگ زده اند و این هم به جای این که بگوید درگیرم و دارم فلانی را می رسانم خانه شان، رفته دنبال آن ها یکی یکی (صرفن به خاطر این که مسیرهای آن ها نزدیکتر بوده و کار آسان تری) خلاصه بعد از چهل و پنج دقیقه این و آن را رساندن، دل آرا را بر می گرداند دفتر که خودش زنگ بزند و تاکسی بگیرد. 

من هنوز دفتر بودم، دختر آمد نفس نفس زنان و گفت می مانی تا من زنگ بزنم یکی بیاید دنبالم؟ گفت بله، من همین جام. گفت راننده توی ماشین بهش  گفته که زن نباید بعد از ساعت کاری دفتر بماند، برایش حرف در می آورند. و کلن جامعه برای زنی که تا وقتی هوا هنوز روشن است به خانه برنگشته احترامی قائل نیست و دل آرا باید مثل بقیه ی زن های محترم دفتر ساعت چهار و نیم با ماشینی که برایشان اجاره کرده اند برود خانه. و کل این ها با لحن توهین آمیز و آمرانه بهش گفته. این ها را با بغض به من گفت، آخرش هم زد زیر گریه. گفت تو ممکن است هیچ وقت ندانی من چه استرسی را تحمل می کردم این چهل و پنج دقیقه توی ماشین. چرا یک راننده باید به خودش اجازه بدهد با من این طوری حرف بزند؟ اما من می دانم که این زندگی من است و هیچ وقت هم تغییر نمی کند اگر افغانستان بمانم.

بهش گفتم که غلط کرده، بیرون از این سیستم که کسی نمی تواند راننده را کنترل کند، اما توی سازمانی که برابری جنسی بزرگترین شعارش و ادایش هست، حتی پیش "آموزش برای همه" یا "کاهش فقر جهانی"، هیچ کس نباید اجازه داشته باشد با تو این طوری حرف بزند. گفتم اجازه می دهی شکایت بنویسم به رییس بزرگ؟ گفت نه دردسر درست می شود و آخرش رییس به من می گوید که ساعت چهار و نیم برو خانه. گفت چیزی نگو، من از این به بعد همیشه به تاکسی زنگ می زنم که بیاید دنبالم، هر چقدر هم دیر باشد.  مخالفت کردم و بهش گفتم نباید کوتاه بیایی و بالاخره راضی اش کردم که شکایت را بنویسم. 

همان شب، دل آرا که رفت، برداشتم و یک ایمیل فرستادم به مدیر کل، مدیر امور مالی اداری به اضافه ی مسوول مسائل زنان توی دفتر مرکزی مان. در یک جایی از ایمیل واقعن اشکم در آمده بود اما سعی کردم کاملن منطقی و قانونی شکایت م را از راننده عنوان کنم، یعنی متنی باشد که بتوانند تو تحقیقات شان ازش استفاده کنند. اما ایمیل را که فرستادم، دیدم این همه چیزی که می خواستم بگویم نبود. بالای همان قبلی دوباره یکی فرستادم به عنوان پی نوشت.  نوشتم که درد دارد که من که این ایمیل را دارم ساعت هشت شب می نویسم و حالا برای این که بروم خانه باید به راننده ای زنگ بزنم که می گوید برای زنی که بعد از تاریکی بیرون بماند احترام قائل نیست. نوشتم که من شاید هیچ وقت در معرض چنین فشاری نبوده باشم و مطمئن باشم که هیچ وقت هم نخواهم بود و این راننده هیچ وقت چنین حرفی به من نمی زند، صرفن چون "خارجی" ام. اما این به من یاد آوری می کند که هر بار دل آرا بعد از ساعت چهار ونیم دفتر می ماند، تا کاری را انجام دهد که دوستش دارد و بهش احساس مفید بودن می دهد، کل فشار این جامعه را روی دوشش دارد. نوشتم که من می دانم ما نمی توانیم این کشور را تغییر دهیم، اما می ترسم حتی نتوانیم فضای دفتر خودمان را هم کنترل کنیم. که روزی بالاخره همه ی ما تن دهیم به شرایط و به دل آرا بگویم: لطفن ساعت چهار و نیم برو خانه، چون به دردسر جنگیدن با مردهای این دفتر/یا حتی بقیه ی زنها، نمی ارزد. 


پی نوشت

پ.ن: ممنون که اسم وبلاگ ها را برای م فرستادید: هستی، من یک زنم. و میچکا کلی. هستی دیگر نمی نویسد، از دو سال پیش. غمگین شدم، به نظرم باید یک قانونی باشد توی فضای مجازی و نگذارد آدمها همین طوری بروند بدون هیچ خبری. من الان چطوری زندگی آن آدم را توی ذهنم ادامه دهم؟ هفت سال می نوشت.

 هر کس ازم پرسیده بهش گفته ام که یکی از دلایلی که انسان شناسی را به عنوان یک شغل کنار گذاشتم این بود که زندگی آدم هایی که باهاشان مصاحبه های طولانی می کردم و در موردشان می نوشتم، توی ذهنم ادامه پیدا می کرد، مستقل از خودشان. واز یک روزی فکر کردم  ذهن من توانایی تحمل این همه زندگی را که به طور موازی و مستقل از خود آدم ها توی ذهنم ادامه پیدا می کنند ندارد. نداشت واقعن. هنوز زندگی آن هایی که برای لایف استایل توی تهران باهاشن مصاحبه کردم ادامه دارد. هنوز آدمهایی که توی مهاباد باهاشان مصاحبه های طولانی کردم توی ذهنم زندگی می کنند. وبلاگ های روزمره نویس هم همین اند. 

جمعه، شهریور ۲۸

melancholic

امروز  فقط دو تا کار کردم: وبلاگ فارسی خوانی و کتاب خوانی.

به نظر می رسد هفتاد درصد وبلاگ ها یکی دو سال پیش از نوشتن دست کشیده اند، یا شاید هفتاد رصد وبلاگهایی که من به لینک شان از وبلاگهای دیگر دسترسی دارم. می دانم وبلاگ نویسی ادامه دارد اما لانه شان را باید پیدا کنم. نمی دانم لانه شان کجاست. 

یکی دو ساعت هم دنبال دو تا وبلاگ نویسی گشتم که نه اسم شان را یادم بود و نه اسم وبلاگ شان و نه حتی این که کجا زندگی می کردند. یکی شان یک خانمی بود که توی یکی از کشورهای اروپایی (احتمالن اروپای شمالی) زندگی می کرد، و کارش توی بیمارستان بود، پزشک یا پرستار بود. فکر کنم با پارتنرش هم زندگی می کرد. وبلاگ معروفی نداشت اما من با پشتکار دنبالش می کردم تا یکی دو سال پیش. کسی می داند کدام بود؟ امیدوارم هنوز بنویسد. 

یکی دیگر هم یک خانمی بود که مطمئنم تا شش ماه پیش هم می نوشت. توی یک شهر کوچک توی ایران بود و معلم بود. شاید یک شهر شمالی. 

چند ساعت هم یک کتاب خواندم که بعد پشیمان شدم. اسمش "برده ی حرم" است و در مورد یک دختر امریکایی است که از فرانسه دزدیده شده وآورده اندش یکی از کشورهای حاشیه ی خلیج فارس برای حرم عرب های پولدار. نمی دانم چطوری وارد کیندل م شده، می دانم خودم نخریدمش. خلاصله از یک جایی یهویی شک کردم کتاب واقعی باشد و توی گوگل گشتم تا مطمئن شوم که خاطرات دختر شخصیت اصلی داستان است. اول که آمازون چهار و نیم ستاره بهش داده اند، اما دلیل اصلی این که من گشتم تا مطمئن شودم کتاب خاطرات است، این بود که فکر کردم که کتابی که اینقدر نثرش بد باشد را تنها در صورتی حاضرم بخوانم که زندگینامه یا سفر نامه باشد. بعد دیدم که ای وای، اولین کتاب یک نویسنده ی مسن است و داستان هم هست. کلن از روی کیندل حذفش کردم. می دانم فاچاق انسان توی این کشورهای حوزه ی خلیج فارس واقعن وجود دارد اما من حوصله ی خواندن تصورات داستانی یک امریکایی در مورد قاچاق انسان برای حرمسراهای اعراب خلیج را ندارم.

عطاری مان گفت که سودایی شده ام و باید فلان چیزها را نخورم، این دمنوش ها را بخورم. بعد از این همه پزشکی که همه شان فقط گفتند کرم مرطوب کنند بزن، بالاخره داروی عطاری جواب داده و بعد از پنج ماه پوست اندازی و دست و پایم خوب شده. به دوست پسرم گفتم سودایی شده ام، گفت چی؟! melancholic؟! حتمن اسم مریضی ات هم باید شیک باشد؟ من هم با افتخار برایش از نقش طبع ها در پزشکی سنتی ایرانی و قانون ابن سینا گفتم، گفت اینها را که ابن سینا نگفته، ارسطو گفته. یکی از بدی های بیرون از ایران بودن این است که بالاخره متوجه می شوی که ته ش، تو هم مثل همه ی آنهایی که به خاطر کورش کبیر گفتن شان سرزنش شان می کنی رگه های تند ناسیونالیستی داری. بالاخره یک وقتهایی مچ خودت را می گیری که داری می گویی فلان آدم مهم  ایرانی است یا مثلن چهار طبع را اول ایرانی ها کشف کرده اند.

پنجشنبه، شهریور ۲۷

پاییز همیشه بهترین راه حل بود

یک دستبند فرای ویل برای خودم هدیه تولد خریدم، تولدم هنوز نرسیده، اما از خودم راضی ام. به خاطر چیزهای دیگری هم از خودم راضی ام. دو هفته قرار بود تعطیلات باشم، شبی که قرار شد بود برگردم بلیتم را کنسل کردم و ایمیل زدم به رییسم من آمادگی این را ندارم که برگردم افغانستان. توی این دو و نیم سال یک بار هم جرات کردم برگشتنم رو عقب بندازم چون فکر می کردن کار کل کشور می خوابه اگر من یه روز دیر برگردم : ) حالا اینقدر که نه، اما کلن استرس کار نمی گذاشت بیشتر بمانم.  بعد هم یک بلیت برای شیراز خریدم بامداد آن روز رفتم شیراز و یک هفته هم شیراز ماندم شد سه هفته.
 از خودم راضی م برای این که با این که خیلی دیر فهمیدم، اما بالاخره فهمیدم اگر خودم هوای خودم را نداشته باشم هیچ کس ندارد. هیچ کس نمی تواند مواظب من باشد اگر خودم مواظب خودم نباشم. نه این که من خیلی آدم از خود خودگذشته ای باشم، نه ، خودخواهی هم خوب بلدم، اما مواظب خودت بودن خیلی فرق می کند. مثلن حتی فرض کن با دوست پسرم زندگی می کردم - الان توی ذهنم این آرامش بخش ترین حالت ممکن است، چون می دانم که مثلن زندگی در خانه و با پدر و مادرم همین اندازه ی افغانستان کار کردن دیوانه ام خواهد کرد -  با یکی که همیشه حواسش به من باشد زندگی کنم، آیا او می دانست که چطوری مواظب من باشد؟ نه. هیچ کس نمی فهمدت وقتی بهشان بگویی، دارم دیوانه می شوم یا I'm on the verge of nervous breakdown ، همان موقع دلداری ت می دهند و سعی می کنند باهات حرف بزنند. اما عمقش را نمی فهمند، و مهم تر از همه فردا وقتی داری به یک جوک می خندی یا کلن لبخند می زنی عمرن یادشان باشد که تو کماکان on the verge of nervous breakdown. من استرسی را  توی این چند ماه گذشته تحمل کرد که بارها به خودم گفتم، من چرا نمی میرم پس، چرا قلبم نمی ایستد و هیچ وقت نایستاد. اصلن هم دلیل دقیقش را نمی دانم، به همه و خودم گفتم دلیلش کار است، واقعن هم کار بود، حالا که سه هفته دور بوده ام بهتر شده ام، اما از کار که چیز زیادی تغییر نکرده، این منم که اجازه می دادم چیزهای پیشتر ساده اینقدر مهم شوند که دیوانه ام کنند. می ترسیدم استعفا هم بدهم و برم پاریس، یا پیش دوست پسرم، یا شیراز یا تهران بمانم و حالم  از بی عاری و بی کاری بدتر و بدتر شود. هیچ کاری نکردن هیچ وقت حال من را بهتر نکرده. 

من همه ی عمرم تحت فشار و سرزنش خودم بوده ام. همیشه یک صدایی توی سرم گفته: چرا هیچ غلطی نمی کنی. بعضی وقت ها فکرش را که می کنم یا آخر یک سال و ماه را که می بینم، می بینم یک غلط هایی هم کرده ام، اما نمی دانم چرا این ها هیچ وقت به چشمم نمی آید وقتی دارم خودم را سرزنش می کنم، اصلن نمی دانم کی آن کارهای مفید را کرده ام که حالا این جام، چون قاعدتن باید از  هیچ کاری توی زندگی م نکردن مرده بودم تا حالا. فقط کارهای نکرده را یادم می آید. همه چیز را تا لحظه ی آخر عقب انداختن، کنسل کردن، نرفتن، ننوشتن، نخواندن، نگفتن. همه اش فعل های منفی را یادم می آید. 

حالا اما خیلی بهترم.

دوشنبه، مرداد ۲۰

11 August 2014

من همان آدمی هستم که هر وقت یکی توی هر باتلاقی گیر کرده، آخرین حرفم بهش این است که هیچ کس نمی تواند کمکت کند. فقط خودت می توانی. باید فکر کنی باید تصمیم گیری که چه می خواهی. همیشه به قول حبیبه با اعتماد به نفس در مورد دیگران نسخه می پیچده ام اما حرف آخرم این بوده هیچ کس نمی تواند کمکت کند جز خودت. حالا به خودم می گویم. باید بدانی چی می خواهی. باید بدانی که از کارت خسته شده ای، از افغانستان، از تنش زندگی این جا یا این که از خودت خسته شده ای. ترسم این است که استعفا بدهم و بروم پیش دوست پسرم برای آن چند ماه تعطیلی که فکر می کنم این همه بهش احتیاج دارم و اما حالم به جای بهتر شدن بدتر شود. اگر این حال بد از درونم باشد و از بیرون نباشد تغییر شرایط بیرون حالم را ممکن است بدتر هم کند چون با این واقعیت تلخ مواجه می شوم که بدی حالم از درون است و ربطی به اینجا ندارد.  کتاب The Charisma Myth را باید دوباره بخوانم. نه به خاطر کریزما، به خاطر این که همه ی تاکیدش این بود که همه چیز درون شماست. فکر این که این همه آدمی که دوستت دارند و دوستشان داری هیچ کمکی نمی توانند بهت بکنند خیلی غمگین است. فکر این که ته ته ش تنهای تنهایی. یکی اگر ازم بپرسد چه ت است هم هیچ جوابی ندارم. فقط It doesn't feel right and I need to find the courage to walk away from anything that doesn't feel right. 

  

یکشنبه، مرداد ۱۹

hallucination

به خرس حسودی م می شه که برگشته ایران. اما فکرش رو که می کنم نمی خوام برگردم ایران.  به هایکه هم که از مصر برگشته فرانسه حسودی می کنم. فرانسه هم نمی خوام برگردم. دلم می خواد یه مدتی ناپدید بشم اصلن. فکر اینکه الان سی و دو سالمه و دست کم سی سال دیگه باید کار کنم هم اذیتم می کنه. فعلن اینها چیزاییه که من این روزا دارم بهش فکر می کنم. بعضی روزا دلم می خواد یکی از این راکت های سرگردان طالبان، مثلن اونی که اون شب خورد نزدیک سفارت ایران، بخوره به یکی از مجموعه های سازمان ملل و مارا از اینجا بیرون کنند برای یه مدتی. شاید هم راکت بخوره و evacuate مون نکنند. فعلن همه پوستمون کلفت شده اینجا تو افغانستان، محلی و بین المللی هم نداره. همه.  به هر خارجی می گم انتخابات افغانستان داغونم کرده می گن به تو چه. اون خارجی هایی هم که می فهمیدند انتخابات افغانستان می تونه آدم رو داغون کننده رفتن از اینجا. مثلن آلیس.

همه ش درون منه. هیچی توی افغانستان تغییر نکرده. من اما خیلی تلخ شدم.  فکر می کنم همه شون بهمون خیانت کردند، اونایی که به هیچی امیدوار نبودند به اونهایی که آرمان گرا و امیدوار بودند خیانت کردند، از همه خوردیم، حتی از دموکراسی که این همه ادای آرمانگرایی درمیاره. الان دیگه رای نمی شمرن، منتظرن ببینند نتیجه ی مذاکرات کری با کاندیداها چی شد. می گن بری عراق یا سوریه چه فرقی می کنه؟ می گم یه مدت می گذره تا این که متوجه بشم ما هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم. تا وقتی این رو بفهمم با امیدواری کار و زندگی می کنم. اما مگر می شه سی سال اینطوری سر خودت رو کلاه بذاری؟ شاید هم باید برم بخش خصوصی کار کنم که از اول توهمی در کار نباشه. 

دوشنبه، تیر ۲۳

رفتن

در پست پیش "باهاتان در میان گذاشت"م که آرام شدم. که حالا هشت تا ده ساعت کار کردن کافی به نظر می رسه از این به بعد؟ خب این یعنی دقیقن وقتی که من شروع می کنم به تصویر بزرگ رو دیدن. به کلی نگاه کردن. به جا به جا شدن. به رفتن.

دارم به از اینجا رفتن فکر می کنم. به سوریه. شاید رفتنم یک سال هم طول بکشه یا بیشتر. فکر می کنید کار پیدا کردن برای یک ایرانی توی عراق یا سوریه کار آسونی باشه؟ اصلن.  اما وقتی فکر رفتن از یه جایی افتاد توی ذهن من، دیگه جنگیدن باهاش خیلی سخته. یه وقتهایی خیلی شدید می شه. شروع می کنم به خوندن در مورد سوریه و عراق. شروع می کنم الجزیزه ی عربی دیدن، بعد دوباره یادم به پروژه هام می افته، دلم نمیاد. اگر بخوام تمومشون کنم باید سه سال دیگه بمونم.  اما واقعیت ش اینه که جنگیدن با این حس "دیگه نمی تونم" خیلی سخته. تا ببینم چی می شه. شاید هم دلیلش تابستون باشه. کلن من تابستونها بی تاب می شم و حس زیر همه چیز زدن خیلی می گیردم.

شاید هم دلیلش انتخابات افغانسان باشه. الان شش ماهه  که هر روز درگیرشیم، در گیر این که چی می شه، کی کاندیدا می شه، آیا می شه در امنیت برگزارش کرد؟ بدون تقلب چی؟، آیا کاندیدا ها نتایج رو قبول می کنند؟ مردم چی؟ کی دولت بعدی میاد. این پا در هوایی آدم رو خسته و نا امید می کنه. یادتونه خسته و نا امیدی همه ی ما رو بعد از انتخابات هشت و هشت؟ ، حالا تصور کنید رفته باشید رای داده باشید و انگشت جوهری تون رو طالبان بریده باشه، بعد تقلب گسترده باشه و نتایج قبول نیست، حالا دوباره یک ماه عقب افتاده. اگر دولت جدید توی سپتامبر معرفی بشه (در زودترین حالت)، نه ماه از دوازده ماه این سال سخت دو هزار و چهارده (سال سخت برای اینکه از طرف دیگه همه دارند در مورد خروج نیروهای خارجی حرف می زنند) رو مستقیمن رو روزانه درگیر انتخابات بودیم/بودند. واقعن چه صبری دارند مردم این کشور.

گفته بودم همه استراتژی خروج دارند؟ تجربه شون بیشتر از من بوده، بالاخره آدم مجبور می شه به رفتن فکر کنه. نا امیدی توی هواست.