Sunday، July 12

Don't loose your smile

چهار ماه بود ازش خبر نداشتم، حتی یک ای میل. برای رابطه ی بی-زمان و بی-مکان ما بی خبری تهدید محسوب نمی شد. هر دو مان می دانستیم که آن دیگری یک جایی از این دنیا هست و بودن اش کافی است. اما آن شب کافی نبود.
چهارهفته پیش، آن شب در حال فروپاشی به اولین کسی که فکر کردم او بود و نه هیچ آدم نزدیک دیگری. فکر کردم اگر باهاش حرف بزنم، اگر باشد و بغلم کند، ممکن است دوام بیاورم. احتمالا کشمیر بود، اما تلفنی ازش نداشتم. ایمیل زدم که سلام. من دارم سخت ترین شبانه روزهای زندگی ام را می گذارنم و می بینی که دنیا آن قدر کوچک نیست که تو بتوانی این جا باشی یا من آن جا. خداحافظ.
سه روز بعد ناپل بود. من کشمیر بوده ام و می دانم که چقدر سخت است و گاهی غیر ممکن برای این که دو روزه خودت را به فرودگاهی برسانی که برساندت به رم. وقتی رسید اما این ها را یادم نبود، فقط بلد بودم بنشینم روبروی اش پشت میز آشپزخانه و به درخت های ماگنولیا خیره شوم. او آمد، من دوام آوردم.
حالا که شیرازم و آرام تر و دوباره از هم بی خبریم، فکر می کنم نکند من هیچ وقت نتوانم مثل ژان باشم برای آدم دیگری.

Saturday، July 11

تاریخ بخوانیم-۳

«نبود هدف دراز مدت عامل ضعف نیست. به عکس به این دلیل که برنامه برای حکومت کردن وجود ندارد، به این دلیل که دستورهای روز موجزند، خواستی روشن تر و سر سخت و همگانی توانسته است پدید بیاید. ایران اکنون در حال اعتصاب سیاسی همگانی است. می توانم بگویم که در حالت اعتصاب نسبت به سیاست است و به دو معنی از یک سو سرباز زدن از اینکه نظام موجود به هر صورت که شده است ادامه یابد و دستگاه ها و سازمان های اداری و اقتصادی آن کار کند و از سوی دیگر خودداری از تن در دادن به یک جنگ سیاسی بر سر قانون اساسی آینده. بر سر راه هایی که باید در مسائل اجتماعی بر گزیند، بر سر سیاست خارجی و بر سر کسانی که که باید جای حکام فعلی را بگیرند، نه اینکه بحثی وجود نداشته باشد، بلکه بحث به صورتی است که که این مسائل نمی تواند به شروع بازی سیاسی، از سوی هرکس که باشد میدان دهد. ملت ایران مانند خارپشت، همه تیغ هایش را بیرون داده است. خواست سیاسی او این است که نگذارد سیاست سر بگیرد.
این قانون تاریخ است: « هرچه خواست ملتی ساده تر باشد، کار سیاستمداران دشوارتر می شود.» شاید به این دلیل که سیاست آن چیزی نیست که وا نمود می کند، یعنی تجلی یک خواست جمعی نیست، بلکه سیاست جایی می تواند نفس بکشد که این خواست چندپاره، مردد، سردرگم و حتی در چشم خودش هم ناروشن باشد.»
;
میشل فوکو. ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟ انتشارات هرمس و نشر نی‌
این پست تکراری است، یک ماه پیش، سه روز قبل از انتخابات گذاشته بودمش. الان یادم نمی آید این نقل قول هایی که از فوکو آورده بودم چه ربطی به قبل از انتخابات دارد. هی فکر می کنم آن وقت که هنوز خبری نبود.

Sunday، July 5

تاریخ بخوانیم-۲

۱. در بهمن ماه سال ۵۸، ابوالحسن بنی.صدر با اکثریت قاطع-۷۶ درصد آرا- در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد.
۲. آیت الله خمینی بعد از انتخابات: بنی.صدر از خانواده‌ی من است.
۳. یک سال و چهار ماه بعد، در خرداد ۶۰ مجلس به عدم کفایت سیاسی رییس جمهور رای داد و بنی.صدر از ریاست جمهوری برکنار شد.
.
پ.ن: این ماه بهمن و خرداد انگار که سمبلیک‌اند. از لحاظ موافقت و مخالفت، آری گفتن و نه گفتن.

Tuesday، June 30

چه طور تاریخی داریم اصولاً

تاریخ بخوانیم 1-
از مشروطه به بعد:
محمد علی شاه قاجار در 1304 در ایتالیا مرد.
پسرش احمد شاه قاجار در 1308 در فرانسه مرد.
جانشین‌اش رضا شاه پهلوی در 1323 در افریقای جنوبی مرد.
پسرش محمد رضا شاه پهلوی در 1359 در مصر مرد.

Friday، June 19

گر حکم دهند که مست گیرند

چه هزینه‌ای- وقتی که
گر حکم دهند که مست گیرند … در شهر هرآن که هست گیرند

Wednesday، June 17

ترسم که نمانم من از این رنج

They ask you, hey what's happening in Iran and you just simply start crying

Saturday، June 13

one way ticket back home

I think, I know exactly what happend in their minds,30 years ego, when hundreds of Iranian students studying all over the world, took a one-way ticket back home
suddenly you feel you must be home when your home is changing; if not you may never feel home there again. no matter the change is a revolution or an Election, you just know it

Blindness

Yes, You Can

Wednesday، June 10

ایران روح یک جهان بی‌روح

می‌دانید این روزها بیش‌تر از هر کسی و چیزی، چه چیزی آزارم می‌دهد؟ نه دروغ‌های رییس‌جمهور و نه آن‌هایی که هنوز به شناسنامه‌ی سفیدشان افتخار می‌کنند. آن روشن‌فکرهایی که پا انداخته‌اند روی پا و تحقیر آمیز به دیگران می‌گویند هیجان زده نشوید، جو زده نشوید.
گفتن‌اش تکراری است که حسادت بیش‌تر از هر صفت دیگری عصبانی‌ام می‌کند و فکر می‌کنم این نگاه از بالا و با این هیجان تحقیر آمیز برخورد کردن دلیل‌اش حسادت است. این‌که چرا آن‌ها هیجان‌زده نمی‌شوند را شما فرض کنید برای این است که آن‌ها بیش‌تر می‌دانند یا اشراف بیش‌تری دارند. اما واقعا به تاریخ خواندن احتیاج دارد فهمیدن این‌که خوشی‌ها و خوش‌حالی‌های کوچک است که زندگی فردی و شادی‌های فردی ما را می‌سازد؟ فهمیدن این‌که شکست هم قرار باشد بخوریم به‌تر است بعد از یک هفته کارناوال شکست بخوریم تا بعد از یک هفته توی خانه‌هامان ماندن؟
فقط می‌خواهم بدانم شنبه که نتیجه‌ی انتخابات بیاید و معلوم شود پیش‌بینی‌های‌شان غلط از آب درآمده می‌خواهند چه بگویند. امیدوارم این حرف تکراری که مردم ایران رفتارشان غیر قابل پیش‌بینی است را نزنند. کی قرار است آدم‌های دانشگاهی و روشن‌فکرهای علوم انسانی ما بفهمند که این مردم ایران نیستند که رفتارشان غیر قابل پیش‌بینی است، این ماییم که بلد نیستیم پیش‌بینی کنیم. این نقص را بپذیریم، قرار نیست که مردم رفتارهای‌شان را محدود کنند به امکانات و دانسته‌های محدود ما برای پیش‌بینی.
سرهرمس یک کتاب عالی معرفی کرد از شوپنهاور، این یکی کتاب هم مثل آن یکی حجم‌اش کم است، اگر دست‌تان رسید همین روزها قبل از این‌که هیجان انتخابات فروکش کند بخوانیدش، اصلا بگذارید برای پنج‌شنبه که کار خاص دیگری نمانده:
ایرانی‌ها چه رویایی در سر دارند، میشل فوکو.
.
یک مقاله کتاب روایت میشل فوکو از انقلاب ایران است که بعد از جمعه‌ی سیاه- هفده شهریور سال ۵۷ خودش را رسانده تهران: «وقتی درست پس از كشتار 17 شهريور به تهران وارد شدم به خودم مي گفتم كه با شهري وحشت زده روبرو خواهم شد چون در آنجا چهار هزار نفر كشته شده بودند. نمي توانم بگويم در آنجا مردماني شاد و مسرور ديدم ولي از ترس خبري نبود و حتي شجاعت شان بيشتر شده بود. مردم وقتي خطر را پشت سر مي گذارند شجاعت شان بيشتر مي شود.»
;
این دو پاره را از همان کتاب برداشته‌ام، بخش اول برای روشن‌فکرهایی که به مردم می‌گویند باید چنین و چنان کنند و بخش دوم برای مردم، برای خودمان که مثل یک خارپشت همه‌ی خارهای‌مان را دوباره بیرون داده‌ایم.
;
«... نقش روشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند. روشنفکر به چه حقی می‌تواند چنین کند؟ و به یاد آورید تمام آن پیش‌گویی‌ها، نوید‌ها، حکم‌ها و برنامه‌هایی که روشنفکران در دو سده‌ی گذشته بیان کردند و اکنون اثرها و نتیجه‌هایشان را می‌بینیم.کار روشنفکر این نیست که اراده‌ی سیاسی دیگران را شکل دهد؛ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیل‌هایی که در عرصه‌های خاص خود انجام می‌دهد، امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد، عادت‌ها و شیوه های عمل و اندیشیدن را متزلزل کند، آشنایی‌های پذیرفته شده را بزداید، قاعده‌ها و نهاد‌ها را از نو ارزیابی کند، و بر مبنای همین دوباره مسئله کردن (که در آن روشنفکر حرفه‌ی خاصِ روشنفکری‌اش را ایفا می‌کند) در شکل‌گیری اراده‌ی سیاسی (که در آن می‌بایست نقش شهروندی‌اش را ایفا کند) شرکت کند.»
;
«نبود هدف دراز مدت عامل ضعف نیست. به عکس به این دلیل که برنامه برای حکومت کردن وجود ندارد، به این دلیل که دستورهای روز موجزند، خواستی روشن تر و سر سخت و همگانی توانسته است پدید بیاید. ایران اکنون در حال اعتصاب سیاسی همگانی است. می توانم بگویم که در حالت اعتصاب نسبت به سیاست است و به دو معنی از یک سو سرباز زدن از اینکه نظام موجود به هر صورت که شده است ادامه یابد و دستگاه ها و سازمان های اداری و اقتصادی آن کار کند و از سوی دیگر خودداری از تن در دادن به یک جنگ سیاسی بر سر قانون اساسی آینده. بر سر راه هایی که باید در مسائل اجتماعی بر گزید، بر سر سیاست خارجی و بر سر کسانی که که باید جای حکام فعلی را بگیرند، نه اینکه بحثی وجود نداشته باشد، بلکه بحث به صورتی است که که این مسائل نمی تواند به شروع بازی سیاسی، از سوی هرکس که باشد میدان دهد. ملت ایران مانند خارپشت، همه تیغ هایش را بیرون داده است. خواست سیاسی او این است که نگذارد سیاست سر بگیرد.
این قانون تاریخ است: « هرچه خواست ملتی ساده تر باشد، کار سیاستمداران دشوارتر می شود.» شاید به این دلیل که سیاست آن چیزی نیست که وا نمود می کند، یعنی تجلی یک خواست جمعی نیست، بلکه سیاست جایی می تواند نفس بکشد که این خواست چندپاره، مردد، سردرگم و حتی در چشم خودش هم ناروشن باشد.»
;
میشل فوکو. ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟ انتشارات هرمس - نشر نی‌ هم کتاب را چاپ کرده، من از لحاظ سرهرمس، از اولی نقل قول آورده‌ام.
تیتر عنوان مصاحبه‌ی میشل فوکو با لیبراسیون درباره‌ي انقلاب ایران و از همان کتاب است.

Monday، June 8

وقتی از عشق حرف می‌زنیم، از چی حرف می‌زنیم؟

«بعد از سه سال دو نفر باید یا هم‌دیگر را رها کنند، یا خودکشی کنند و یا بچه‌دار بشوند. این‌ها تنها سه تا راهی هستند که با آن‌ها می‌شود ادامه‌ی زندگی دونفره را تصور کرد. شما هم حتماً شنیده‌اید که خیلی وقت‌ها می‌گویند عشق بعد از مدتی، تبدیل به «چیز دیگری» می‌شود، محکم‌تر و زیباتر. این چیز دیگر همان «عشق‌» است که در گیومه می‌نویسند، با حروف بزرگ. حسی که می‌گویند مخصوصاً هیجان‌اش کم‌تر است اما بالغ‌تر است. دلم‌ می‌خواهد رک و رو راست بگویم که این «یه چیز دیگه» حال من را به هم می‌زند.
اگر «عشق» این است، من این عشق را می‌گذرام برای آدم‌هایی که شجاعت کافی را ندارند، بماند برای همان آدم‌های «پخته» که دنبال راحتی و آرامش احساسات‌شان هستند. برای من، عشق بدون گیومه و با حروف کوچک نوشته می‌شود، درست که مدت طولانی طول نمی‌کشد، اما وقتی هست می‌شود حس‌اش کرد.
آن «یه چیز دیگه» که آن‌ها می‌خواهند تبدیل‌اش کنند به عشق، بیش‌تر شبیه نظریه‌ی من درآوردی است برای این‌که بتوانند راضی و مطمئن و آرام باشند. می‌دانید این‌ آدم‌ها که با من از عشقی که به «یه چیز دیگه» تبدیل شده است حرف می‌زنند، که کامل‌تر و پخته‌تر است، مرا یاد آدم‌های حسودی می‌اندازند که روی اتومبیل‌های لوکس خط می‌اندازند چون خودشان نمی‌توانند مثل آن را داشته باشند.»
.
عشق سه سال طول می‌کشد، فردیک بگ‌بده. نشر گالیمار، پاریس ۱۹۹۷
.
پ.ن: تیتر اسم داستان کوتاهی است از ریموند کارور

Friday، June 5

سال‌هایی که می‌توانند شروع باشند

سال هفتاد و هفت بنیاد فارس شناسی در شیراز همایش نوروز در تخت جمشید را توی تنها چادر قابل استفاده‌ی جشن‌های دوهزار و پانصد‌ساله‌ برگزار کرد. یک کمابیش جشن نوروزی بود به همراه کنسرت‌های جانبی توی شیراز و برنامه‌‌ی شبانه‌ی نور و صدا توی پرسپولیس و همایش‌ دو سه روزه‌ای که موضوع‌اش از حرف‌های کلی مثل تاریخ‌چه‌ی نوروز بود تا مرمت آثار باستانی و توریسم فرهنگی.
الان تعجب می‌کنم که آن موقع با آن سن و سال و دغدغه‌هایی که این‌قدر واضح این‌هایی نبوده که الان هست، چه طور همه چیز را این‌قدر خوب یادم است. آن وقت‌ هنوز فکر نمی‌کردم که توی دانشگاه یک رشته‌ی علوم انسانی بخوانم، و بعدترش هم رشته‌ای بخوانم که این‌قدر با مدیریت میراث فرهنگی مرتبط باشد.
نوروز در تخت جمشید در طول سال اول ریاست جمهوری خاتمی برگزار شد، همان سالی که بنیان یادروز حافظ(مهر ۷۶) و بعد یادروز سعدی(اردیبهشت ۷۷) نهاده شد. همان سالی که جشن‌های فصلی ادب و هنر شیراز(هنوز ادامه دارند؟ جشن پاییز توی باغ عفیف‌آباد مثل یک فیلم توی ذهن‌ام ضبط شده) شروع شد. آن‌ وقت‌ها شهریارمندنی‌پور دست تنها و با مجوز هفته‌ نامه‌ی روزنامه‌ی عصر، عصرپنج‌شنبه را توی شیراز منتشر می‌کرد.
جای بحث ندارد که این کارها غیر ممکن بود سال هشتاد و چهار شروع شود. سال هشتاد و چهار هیچ کار فرهنگی را نمی‌شد شروع کرد. من این شانس را داشتم که وقت تغییر رییس‌جمهور در سال هفتاد و شش شیراز باشم و ببینم که تغییر رییس جمهور می‌تواند چیزهایی را تغییر دهد، می‌تواند حال و هوای روزانه‌ی مردم را عوض کند. می‌توانند زندگی آدم‌ها را برای همیشه عوض کند، به‌تر کند، همان‌طور که با زندگی من و همه‌ی دوستان نزدیک‌ام توی شیراز کرد.
شاید اگر بین سال ۷۶ تا ۷۸ توی یک شهر بزرگ مثل تهران زندگی می‌کردم، این چیزها را نمی‌دیدم، همان‌طور که بعدها توی تهران کم‌تر دیدم. عادت به تقدیس سال‌هایی که ده سال ازشان گذشته ندارم. چون می‌دانم که نتیجه‌اش دربه‌ترین حالت نوستالژی خطرناکی است که گریبان آدم را می‌گیرد. این‌ها را گفتم که بگویم پشتیبان خیلی از آن اتفاق‌های فرهنگی، سازمان میراث فرهنگی(که هنوز با سازمان گردشگری ادغام نشده بود) و شخص سید محمد بهشتی رییس اسبق سازمان میراث فرهنگی بود.‌
حالا اسم سید محمد بهشتی وقتی کنار اسم آدمی می‌آید که خاتمی تمام قد پشت سرش ایستاده به همه چیز امیدوارترم می‌کند. به این‌که بتوانم ایران کار کنم. به کار دولتی توی ایران امیدوار می‌شوم، مشخصاً کار دولتی و نه کار با سازمان‌های بین‌المللی و ان جی او ها که ته‌اش هیچ ضمانت اجرایی ندارند.
از زیادی امیدوار شدن می‌ترسم، به کابینه‌ی فکر می‌کنم که ممکن است خاتمی وزیر فرهنگ‌اش شود و سید محمد بهشتی رییس سازمان میراث فرهنگی‌اش. از فردای انتخاباتی که همه‌ی این‌ امیدواری‌ها نقش بر‌ آب شده باشد می‌ترسم.
.
پ.ن: این‌ها برای راضی کردن کسی به رأی دادن یا دعوت به مناظره‌ی منطقی درباره‌ی انتخابات نیست. به نظر من رأی دادن در این شکل این‌قدر ابتدایی از دموکراسی- یعنی انتخاب رییس جمهور با رأی مستقیم همه‌ی مردم که بیش‌تر به یک رفراندوم شبیه است- یک عمل کاملاً هیجانی و غیر عقلانی است و جای هیچ بحث منطقی ندارد.
آن‌ ده بیست نفری را که می‌توانسته‌ام راضی کنم قبلاً با روش‌های احساسی یا با خرید مستقیم رأ‌ی راضی کرده‌ام. خودم هم نظرم عوض نمی‌شود.
در مورد بقیه هم خوش‌بختانه یا بدبختانه وقت شمردن رأی، رأی یک آی کیو ۱۴۰ ی همان‌قدر شمرده می‌شود که رأی یک آی‌کیو ۹۵ی. من ترجیح می‌دهم اگر قرار باشد نظر کسی را عوض کنم نظر آدم‌های بین آی کیو ۹۵ تا ۱۰۵ را عوض کنم که انرژی کم‌تری می‌برد با نتیجه‌ی برابر.
بنابراین آتش بس برای هر مناظره‌ی منطقی و عقلانی درباره‌ی انتخابات از حالا تا سال‌ها بعد از انتخابات برای من برقرار است.

Sunday، May 31

I've never

نمی‌دانم تا حالا این بازی «من هیچ‌وقت...» را بازی کرده‌اید یا نه. این‌طوری است که دور میز می‌نشینید و کسی که بازی را شروع می‌کند یک جمله می‌گوید که با من هیچ‌وقت شروع می‌شود. مثلاْ «من هیچ‌وقت آتن را ندیده‌ام» یا «من هیچ‌وقت ازدواج نکرده‌ام»، حالا باید آن‌هایی که این جمله در موردشان صدق نمی‌کند یک عکس العمل نشان دهند.
ایران که بازی می‌کردیم عکس‌العمل این بود که هر کس که جمله‌ی گفته شده درباره‌اش صدق نمی‌کند برود صندلی دست راستی‌اش بنشیند، اگر هم کسی آن‌جا نشسته بود، روی پای نفر قبلی می‌نشیند. توی نسخه‌ي اروپایی‌اش - و مشخصاْ فرانسوی- مثل تمام بازی‌های موجود دیگر، عکس‌العمل نوشیدن است. این است که آخر بازی تقریبا همه مست‌اند. می‌توانید هم دو تا عکس‌العمل را با هم داشته باشید، یعنی لیوان به دست بروید روی صندلی کناری.
خب البته بازی حواشی دیگری هم دارد. مثلاً این‌که کسی که نوبت‌اش است با توجه به شناختی که از بقیه‌ی آدم‌های بازی دارد، سعی می‌کند من هیچ‌وقت‌هایی بگوید که بعضی‌های مشخص مجبور شوند هی بنوشند. یا این‌که توی آن یکی نسخه، باعث شود که گاهی چهار نفر روی پای یک نفر نشسته باشند یا جمله‌ای بگوید که خودش جا به جا نشوند و در عوض نفر سمت چپی‌ مجبور شود جا به جا شود و بنشیند روی‌ پای او.
بازی برای جمع‌هایی که به خوبی هم‌دیگر را نمی‌شناسند تبدیل می‌شود به راهی برای شناختن، موقعیتی می‌شود برای پرسیدن همه‌ي سوال‌های مپرس به صورت غیر مستقیم. با جمله‌‌های من هیچ‌وقت می‌توانی به دوستی فرصت دهی که اگر خواست رازی را که فقط به تو گفته برای همه‌ي گروه دوستی برملا کند.
خلاصه از این فرصت‌هایی که همه شوکه می‌شوند زیاد توی بازی پیش می‌آید: مثل وقتی که با جمله‌ی «من هیچ وقت با کسی که ازدواج کرده باشد رابطه‌ـرابطه‌ی عاشقانه نداشته‌ام» یک دفعه‌ می‌بینی که چهار نفر از دور میز برای نشستن روی صندلی- یا پای- سمت راستی جا به جا می‌شوند یا دست‌شان می‌رود سمت لیوان‌های‌شان که بنوشند.
و خب حتماً بدیهی‌ است که جمله‌هایی مثل «من هیچ‌وقت مک دونالد نخورده‌ام» معمولاً محدود به همان چند دقیقه‌ای اول بازی است یا مربوط به وقتی که هدف بیش‌تر وادار کردن شخص خاصی به عکس‌العمل (نوشیدن یا روی پای کسی نشاندن است). اگر نه در حالت عادی بعد از بیست دقیقه‌ی اول جمله‌ها به سمت I've never been in a three.some یا I've never had a one night stand relation یا من هیچ‌وقت‌های سر راست‌تر مثل من هیچ‌وقت فلانی را نبوسیده‌ام، میل می‌کند.
...
همه‌‌ی این‌ها فقط یک مقدمه بود که بگویم، تازگی‌ها یک کتگوری جدید توی ذهن‌ام‌ درست شده. کتگوری آدم‌هایی که انگار تمام زندگی‌شان مواظب‌اند طوری رفتار کنند که بتوانند توی بازی‌های من هیچ‌وقت، به قدر کافی جمله‌ برای گفتن داشته‌ باشند.
می‌دانید تعصب روی نگه داشتن جمله‌ای که با من هیچ‌وقت شروع می‌شود، تعصب بدی است. من یکی از آن‌ آدم‌‌های‌ام. روی من هیچ‌وقت‌هام پافشاری غیر منطقی می‌کنم، و نگه‌شان می‌دارم. انگار که قرار است بالاخره روزی یک بازی من هیچ‌وقتی در کار باشد و قرار است درش با رکورد من هیچ‌وقت‌های‌ام برنده شوم. می‌دانم که کار درستی نیست، اما نمی‌توانم از دست این همه من هیچ‌وقتی که برای خودم درست کرده‌ام و کماکان هم به‌اشان اضافه می‌شود، رها شوم.
خوب نیست که آدم یک سفر درسی-کاری را که می‌داند برای آینده‌ی شغلی‌اش مهم است پس بزند فقط به خاطر این‌که یک من هیچ‌وقتی دارد که بر اساس آن قرار نیست پای‌اش را بگذارد توی امریکا، خوب نیست که نتواند از پروازهایی که امارات ستاپ دارند استفاده کند چون «من هیچ‌وقت...»، یا خیلی روزمره‌تر، دوستی آدم‌هایی را که از دنیای مجازی می‌شناسد، را روی شبکه‌هایی مثل فیس‌بوک رد کند، چون توی ذهن‌اش یک جمله‌ی غیر منطقی دارد که «من هیچ‌وقت آدم‌های مجازی و حقیقی‌ام را قاطی یک شبکه مشترک نمی‌کنم.»
می‌دانم که گفتن این‌ها تصویرم را به عنوان یک آدم غیر منطقی خراب می‌کند، اما می‌دانم هم که تعداد آدم‌هایی که این‌قدر رها هستند که این من هیچ‌وقت‌ها را ندارند یا حتی پیش‌رفته‌تر، سعی می‌کنند از دست‌شان رها شوند، و آگاهانه می‌خواهند که من هیچ‌وقتی نداشته باشند، خیلی کم است. همه کمابیش جمله‌هایی از این دست توی ذهن‌شان دارند. احتمالاً شما هم این روزها به این من هیچ‌وقت‌های مربوط به انتخابات برخورده‌اید.
و نمی‌دانم چطوری می‌شود که‌ یک‌دفعه این من هیچ‌وقت‌ها تبدیل می‌شود به جمله‌های افتخار آمیز زندگی یک آدم. رها شدن ازشان خیلی سخت‌ است، کسی هم نمی‌تواند کمک‌ات کند، چون هر بحثی با یک آدم من هیچ‌وقتی، به لج‌بازی‌اش ختم می‌شود.

Saturday، May 23

a dense life

سفر از آن موقعیت‌هایی است که اجازه می‌دهد آدم چِگال زندگی کند یا برعکس، یعنی می‌گذارد به خودت ثابت کنی که زمان نسبی است، می‌شود سه ماه در سفر را اندازه‌ی یک سال زندگی کرد. که وقتی برگردی فکر کنی یک سال تجربه‌ کرده‌ای، یک سال بیش‌تر می‌دانی. حساب ِ تجربه‌‌ی تنها نیست، اگر تجربه به خودی خود چیز هیجان‌انگیزی بود، باید پیری هم هیجان‌انگیز می‌بود و حسرت پیرها را می‌خوردیم. حرف‌ام از تجربه‌ی متراکم است، نه تجربه‌ی معمولی؛ آدم ِ با تجربه‌ای که تجربه‌اش دانسیته‌ی کافی ندارد حتی خسته کننده‌‌ هم هست.
این مفهوم چگال زندگی کردن برای من همیشه مفهوم نجات دهنده‌ای بوده، وقتی می‌دانم تابستان فقط سه هفته می‌توانم شیراز بمانم پیش خودم می‌گویم اشکال ندارد آن سه هفته را چگال زندگی می‌کنم، وقتی کاری را که همه برای‌اش دو ماه وقت می‌گذارند، دو هفته مانده به ددلاین هنوز شروع نکرده‌ام به خودم می‌گویم مهم نیست، این دو هفته را چگال زندگی می‌کنم، به خودم یادآوری می‌کنم که زمان نسبی است و از نو آرامش‌ام برمی‌گردد.
حالا هم دوباره زمان نسبیت‌اش را به‌ام ثابت کرده، نمی‌دانم چند روز است که دورم، فقط انگار هفته‌هاست دارم چگال زندگی و کار می‌کنم. این فشار کاری را دوست دارم، این سرزمینی که طبیعت‌اش آدم‌ را می‌پذیرد را و مردمِ جنوب ایتالیا که این‌‌قدر آغوش‌شان برای غریبه‌ها باز است را دوست دارم، این روزها قدم به قدم‌‌ِ این سرزمین را راه رفته‌ام، توی این روستاهای پله‌ای، هزارها پله را بالا و پایین رفته‌ام و پرونده‌ها را کامل کرده‌ام. از ترس برگشتن به دنیای واقعی، حتی دوست ندارم ایمیل‌های‌ام را چک کنم، یا تلفن‌ام را روشن کنم. این‌جام.


Monday، May 18

از حال من تو درتابی؟


مرا تو بر سر آتش نشانده​ای
عجب آنک
منم در آتش و از حال من تو درتابی

Monday، May 11

آرا.گو

توی زندگی‌ام اتفاق‌های غیرِعادی زیاد دیده‌ام، اما چیزی که با رؤیا پهلو بزند و اثر وهم‌ آلودی توی ذهنم باقی بگذارد، احتمالاً فقط همین‌ یکی باشد. می‌نویسم‌اش شاید که با نوشتن‌اش از دست وهم‌اش رها شوم.
.
حالا بیش‌تر از چهل است که توی غار حفاری می‌کنند، حفاری اصلی از آن‌جا شروع شد که سی و هفت سال پیش جمجمه‌ای را پیدا کردند که به آرا.گو بیست و یک معروف است و تاریخ تکامل انسان را کمی تکان داد. بعد از آن وقت تا به حال استخوان انسانی دندان‌گیری پیدا نکرده‌اند، البته توی چهل سال صد و هجده تا پیدا کرده بودند اما وقتی می‌گویم دندان‌گیر، یعنی باید ترجیحاً دندان داشته‌ باشد، جمجمه‌ای، آرواره‌ای چیزی. در دیرینه‌شناسی هیچ چیزی اندازه‌ی دندان توی ته و توی قضیه را درآوردن کمک نمی‌کند.
به هر حال تا دلت بخواهد استخوان‌های حیوانی که انسان شکارشان کرده پیدا کرده‌‌ بودند، می‌خواهم بگویم استخوان انسانی پیدا می‌کردند یا نه، غار اعتبار خودش را توی دیرینه‌شناسی اوراسیا دارد. انسان‌اش چهارصد و پنجاه هزار ساله است.
.
آن روز، همان روزی بود که قرار بود دومین استخوان مهم انسانی، آرا.گو صد و نوزده( آرا.گو: آنتی گوگل سرچ) را درش آوریم، یک آرواره‌ی احتمالاً زنانه. از صبح از تلویزیون و رادیو و این‌ها آمده بودند تا طی مراسمی درش بیاورند و بعد هم غروب مهمانی شهردار نزدیک‌ترین روستا بود برای مردم روستا و انسان شناس‌ها و دیرینه‌‌‌‌شناس‌ها.

هوا کم کم داشت تاریک می‌شد که عصرانه‌ی شهردار تمام شد و آدم‌ها کم کم ماشین‌های‌شان را برداشتند که بروند. به خاطر دور بودن‌مان از تمدن و آبادی، هر بار به هر مناسبتی کسی از بیرون می‌آمد و بعد شب که می‌شد می‌رفت، کمی دل‌مان می‌گرفت. مخصوصاً که تا قبل از این‌که استخوان آرواره را درآورند، ده روزی که مولاژ کارها داشتند اطراف‌اش را برای بازسازی در موزه با سیلیکون قالب‌گیری می‌کردند هر شب چند نفرمان توی غار می‌خوابیدیم که دزد نیاید.
حالا آن‌روز از صبح آمده بودند با ساز و دهل آرواره‌ی بانوی جوان را درآورده بودند، اطراف رودخانه‌مان زباله ریخته بودند، آسیاب قدیمی را به هم ریخته بودند و عصر هم نوشیده بودند و رفته بودند. انگار که هیچ.
بچه‌های آزمایش‌گاه که در طول حفاری معمولاً فقط یکی‌شان نوبتی می‌ماند و بقیه می‌روند خانه‌شان توی روستا می‌خوابند آن‌شب نرفتند که دور هم باشیم. کسی هم به روی خودش نیاورد که حال‌مان خیلی خوب نیست،‌ فردا یک‌شنبه و تنها روز تعطیل‌مان بود.
.
ساعت حوالی ده بود که یکی سر رسید. صدای ماشین‌ها همیشه به محض این‌که از جاده‌ی اصلی تاکستان‌ها به سمت آسیاب قدیمی منحرف می‌شدند، شنیده می‌شد. آن شب هم همین‌طور، تا پنج دقیقه بعد که ماشین ‌رسید و خاموش کرد و سه چهار دقیقه بعدش که صاحب ماشین از تاریکی درآمد. وقتی که رسید دست تکان دادند برای‌ش و پاشدند که بنشیند، حالا یادم نیست که چند نفر می‌شناختندش یا چی، هیچ توجه نکردم. توی دور آن روزهایی بودم که حوصله‌ي آدم جدید نداشتم. از مون‌پلیه آمده بود.
فلوت زدند و آدم جدیده هم سازدهنی و آواز‌های اسپانیایی خواندیم. یادم رفت بگویم که آن‌حوالی، درفرانسه‌ي مدیترانه‌ای، در یک قدمی اسپانیا، همه کمابیش اسپانیایی را می‌فهمند اگر هم حرف نزنند. با اورِلی و سلین و مارکو نشسته بودیم توی همان جمع، مشغول حرف زدن درباره‌ی یک چیز پرت بودیم. او یک تنبک هم همراه‌اش داشت.
به جز خود غار که بالای کوه بود، تنها جای سقف‌داری که داشتیم آسیاب قدیمی بود. طبقه‌ی اول‌اش را آشپزخانه کرده بودند و طبقه‌ی دوم جای نگه داشتن موقتی استخوان‌های حفاری شده و وسایل حفاری بود. رفته بودم توی آسیاب چراغ را روشن نکرده بودم، از تنبلی، و با نور چراغ‌ پیشانی‌‌ام- که آن روزها یک لحظه‌‌ هم از دست‌مان نمی‌افتاد- پی لیوان تمیز می‌گشتم. که یک‌دفعه آمد تو، قد بلند، شاید هم بیش‌تر قد بلندی‌اش مال چهارشانه بودن‌اش بود. کاملاً جلو ورودی را گرفته بود. جا خوردم.
گفت که ترساندم‌ات، آه ببخشید،‌ می‌خواستم باهات حرف بزنم. لیوان را گذاشتم همان‌جا روی میز، و همان‌طوری که همه‌ی صورت‌ام و حرکات‌ام پر از پرسش بود و با شک نگاه‌اش می‌کردم، گفتم باشد برویم بیرون بنشینیم. تابستان بود و هر جای سقف‌داری زیادی گرم بود...
مون‌پلیه، چهارده ژوییه 2008
.
.
جلوی در آسیاب کمی دورتر از بچه ها یک میز و نیمکت چوبی قدیمی بود، رنگ و رفته توی آفتاب و باران. از آن‌هایی که هر چه کهنه‌تر می‌شوند میزترند، می‌نشینیم. من این سر، روبروی‌اش لبه‌ی نیمکت. انگار که آماده‌ی رفتنم...خالی نگاه‌اش می کنم می‌گوید از مون پلیه آمده که مرا ببینید. درست که حرف نمی‌زنم اما نمی‌توانم پرسش توی چشم‌های‌ام را کنترل می کنم. می‌گوید منتظر بوده که من بیایم حفاری که ببیندم. اما از وقتی آمده‌ام این بار سوم است که می‌آید و نتوانسته ببیندم، دوبار پیش‌تر که آمده بوده شب روستا مانده بودم. یک غریبه به من می گوید سه بار آمده بوده مرا ببیند، پیدای‌ام نکرده.
فقط می‌گویم حرف‌های‌تان را نمی‌فهمم. کاغذ سیگارش را در می‌آورد و می‌پرسد اجازه هست؟ شانه بالا می‌اندازم که راحت باشید. پاکت توتون‌اش را که در می‌آورد می‌گوید آخر گاهی بعضی‌ها برای غیر قانونی بودن‌اش معذب‌اند، بعضی‌ها به خاطر دود‌ش؛ می‌کشید؟ می‌گویم نه و تازه منظورش را از اجازه گرفتن می‌فهمم.
.
مارکو ایستاده دورتر این پا و آن پا می کند. با این‌که این‌طرف‌ها از این حساب و کتاب‌های حریم خصوصی نداریم نزدیک نمی‌آید. سرم را بر می‌گردانم که چیست؟ می گوید برویم آن‌طرف سیگار و مشروب بخریم، به خاطر تفاوت زیاد مالیات‌ها بچه‌های حفاری عادت دارند با این همه تاکستان و شراب خانگی این اطراف حتی شراب‌شان هم از اسپانیا می‌خرند؛ می‌گوید فردا هم می‌رویم بیلبائو. رو برمی‌گردانم که دهن باز کنم و بگویم نه، که او می‌گوید نرو باهات کار دارم؛ باید باهات حرف بزنم می‌ترسم نشود دیگر ببینمت. برمی‌گردم شوکه نگاهش می‌کنم. من آدم آرامی هستم در مواجه با غریبه‌ها. یعنی مهم نیست حرف‌هاشان در مورد چی باشد؛ اصولا یک لبخند سطحی روی صورت‌ام است که سپر دفاعی‌ام محسوب می‌شود. که فکر نکنند که می‌شود بهم نزدیک شد، ناتوان‌ام از نزدیک شدن به آدم‌های جدید. لبخند را فراموش می‌کنم و چشم‌های‌ام را تنگ می‌کنم. رو برمی‌گردانم و به مارکو مي‌گویم نه. مارکو با عصبانیت می‌گوید به درک، همیشه اول باید حتماً‌ نه‌ات را بگویی و بعد می‌رود سمت بقیه.
دل‌خورم که نمی‌توانم همین الان از دل‌اش دربیاورم، اما زود فراموش می‌کنم، روبرو‌ی‌ام غریبه‌ای نشسته که می‌گوید از مون‌پلیه آمده‌است مرا ببیند و من شوکه‌ام و بلد نیستم نقش‌ام را بی‌نقص بازی کنم.
.
از توی جیب‌اش یک گردن‌بند در می‌آورد که آویزش چوبی است، چوب معمولی. یک آویز صلیب مانند است که شکل قلب هم هست، یعنی خط افقی صلیب شکل دو طرف قلب است و خط عمودی شبیه رگ‌هایی که از قلب بیرون می‌آیند. روی‌اش به لاتین نوشته بوئنو اِ په‌سه-نیکی و صلح- و تاریخ هزار و نهصد و ده. می‌گوید گردنبند صد ساله است و از کلمبیا می آید.
می‌گوید که با این می‌توانم دست نوشته‌هایی که حتماً برای‌ام جالب‌ خواهند بود را بگیرم. او دارد حرف‌اش را ادامه می‌دهد اما من توی ذهن‌ام نقشه‌ی جهان را باز کرده‌ام، کلمبیا را تصور می‌کنم. این یک سندروم ذهنی جدید است، اسم‌اش سندروم آی کیو تراور است. نتیجه‌ی روزی دوازده ساعت وقت تلف کردن‌ام است که نقشه‌ ی دنیا را حفظ می‌کردم و روی اینترنت بازی می‌کردم تا رکورد جرالدین و الزا را بزنم، حال اسم هر شهر و کشور و اصلا جایی بیاید، یک نشان‌گر مثل نشان‌گر آی کیو تراولر توی مغزم تاب می‌خورد تا برود با کم‌ترین فاصله بنشیند روی محل مورد نظر، هنوز جای خیلی از جزیره‌های اقیانوسیه را بلد نیستم،‌ با هم اشتباه‌هاشان می گیرم، حالا بی‌خیال آن‌ها می‌شوم، نشان‌گر را از روی‌‌شان رد می‌کنم و از سمت غرب وارد کلمبیا می‌شوم، دو دل‌ام که نشان‌گر را بگذارم روی کوهای آند، یا بروم بوگوتا.
.
به این‌ها که فکر می‌کردم صدای پس زمینه داشت می‌گفت که باید بروم فلان جا- نشنیدم، و نشانی را برای‌ام نوشت، روی کاغذ سیگار پیچاندنی. روبروی مسجد حسن دوم‌اش را می‌بینم، وقتی می‌دهد دست‌ام. نگاه‌اش می‌کنم، خیره. بلدم که به این باورها با تمسخر نگاه نکنم. یعنی بعد از ژان یاد گرفته‌ام با آرامش و بدون نگاه از بالا و بدون نگاه عاقل اندر سفیه به این باورها نگاه کنم. اما این‌که خودم هم به‌اش تن بدهم هیچ‌‌وقت. یعنی ممکن نیست آدم انسان‌شناسی خوانده باشد و بتواند، اگر نه می‌شوی کارلوس کاستاندا خودت تا ته توی توهم فرو می‌روی، یا باید وانمود کنی که فرو رفته‌ای.
ازش صلیب را می‌‌گیرم، خیلی خوش‌دست و قدیمی‌ است. دل‌ام می‌خواهد گردن‌ام بیاندازم، فکر می‌کنم اگر توی یک عتیقه فروشی می‌دیدم‌اش، می‌خریدم، در همین حد.

صبح، بعد از روزها آب داریم برای حمام و دیگر لازم نیست توی رودخانه حمام کنیم. می روم که دوش بگیرم و بعد صبحانه. ژولیت توی چادرش به پشت خوابیده، از جلوش که رد می‌شوم پرده‌ی چادر را کنار می‌زند متلک می گوید بهم که هی پرنسس توی کوه هم باید حوله‌ی حمام داشته باشید؟ بهش انگشت نشان می‌دهم، که او را یک‌دفعه می‌بینم‌، پشت میز صبحانه زیر سایه‌بان نشسته و به‌ام لبخند می‌زند. دست‌ام را با خجالت پایین می‌اندازم، اشاره می‌کند که بروم روبروی‌اش بنشینم، احساس راحتی نمی‌کنم با حوله‌ی حمام، فکر می‌کردم رفته باشد. گفت شب را توی آسیاب خوابیده. گفت که اگر امروز می‌روم لابراتوار می‌تواند برساندم. باد خنک صبح تابستان می‌وزد.
.
انگار که نه انگار دیشب درباره‌ی چیزهای عجیب و غریب حرف زده، به روی خودم نمی‌آورم و با خوشحالی می‌گویم ممنون. فکر یک ساعت پیاده روی تا روستا روزهای اول قابل تحمل بود اما حالا بعد از یک‌ماه آدم فکر می‌کند خیلی بیچاره و دور افتاده است که چنین وضعی دارد. توی ماشین نشسته‌ام، روی داشبورد یک کتاب از کارلوس کاستاندا ست، دلم هری می‌ریزد. فکر می‌کنم اِ همین دیشب به‌اش فکر کردم. اما به روی خودم نمی‌آورم، ‌الان که فکرش را می‌کنم حتی یادم نمی‌آید کدام کتاب‌اش. شاید اگر بنشینم و تمرکز کنم با حافظه‌ی تصویری‌ام چیزی دستم را بگیرد اما حافظه‌ی معمولی نه. مطمئنم‌ که به اسم کتاب فکر نکرده بودم.
.
پایین سربالایی موزه می‌ایستد، پیاده می‌شود، من تکان نمی‌خورم. می‌آید در را باز می‌کند، با هم پیاده بالا می‌رویم تا برسیم به موزه. می‌گوید یک سر می‌رود تیبو و سوفی را ببیند، توی همان چند دقیقه‌ی پیاده روی هی عینک‌اش را می‌گذارد روی چشم‌اش و هی برمی‌دارد. آفتاب تیز است و هر بار که دست‌اش را می‌برد سمت‌ جیب‌اش که عینک‌اش را بردارد فکر می‌کنم دست‌اش رفته سمت کاغذ و خودکار که روی‌اش برای من چیزی بنویسد. دچار توهم‌ام از دیشب. فکر می‌کنم یک آدرس دو خطی کم است بعد از آن همه حرف. منتظرم بیش‌تر بگوید. درباره ی دیشب هیچ نمی‌گوید، فکر می کنم تاوان این است که دیشب با بی اعتنایی نگاه کردم و چیزی نپرسیدم.
.
حرف می‌زند. درباره‌ی این‌که چطوری آمده بوده این‌جا سه ماه حفاری کند و آخرش سه سال مانده برای تز دکترای‌اش بعد هم دکترا را نیمه کاره گذاشته، این‌که بالاخره هم نتوانسته از این‌جا دور شود، برای همین هم مون پلیه زندگی می‌کند. می‌گوید آرا.گو یک جای معمولی نیست، آن غار معمولی نیست. می‌پرسد متوجه آرامش‌اش شده‌ای؟ رسیده‌ایم داخل موزه، راه‌ام کج می‌کنم که از دست‌گاه‌های پول‌خور آب بخرم و باهاش دست می‌دهم که خداحافظی کنم. می‌گوید گردنبندت یادت نرود، منتظر خبرت هستم. توی ذهن‌ام می‌گویم کدام خبر؟ چطوری؟ می‌گوید البته شاید تو هم ماندنی شوی این‌جا. انگار که مسخ شده باشم، می‌ایستم جلو دست‌گاه و همه‌‌ی پول‌خرد‌های‌ام را می‌دهم دست‌گاه، یکی یکی، تا آن‌جا که ممکن است وقت بگیرد و من زل بزنم به کیت‌کت‌ها و مثلا به هیچ چیز فکر نکنم.
ده روز بعد دوره ی حفاری‌ تمام می‌شود، بر می‌گردم پرپینیان بعد پاریس بعد تهران و بعد شیراز و همه چیز یادم ‌می‌رود.

حالا دوباره بعد از چند ماه شیراز‌م، این‌جا توی آرامشِ اول زمستان شیراز با آن آفتابِ مایلی که توی اتاق می‌تابد، این آرامش ِ تعطیلات ِ خانه بودن، دوباره به‌اش فکر می‌کنم، شده پس‌زمینه‌ی ذهن‌ام. به خودم می گویم دختر تا پاریس بودی تا فرانسه بودی برمی‌داشتی دو خط می‌نوشتی برای تیبو یا سوفی؛ که بپرسی آن دوست‌شان را چطوری می‌شود پیدا کرد. اول اصلا بنویس و احوال پرسی کن و بعد بگو همان دوستتان که ساز دهنی می زد و تنبک داشت، اسم‌اش چی‌ بود؟ چه‌کاره‌ است.
.
واقعا یادم نمی آید چه گفت، کلیات‌اش را یادم است و حسی که برایم گذاشته بود. یک حسی توی مایه‌های چیزهایی که شمن‌باورها می‌گویند. یعنی از این حرف‌های معلق‌ای که یادم هم اگر بود فردایش یادم رفت.
ظهرها که از غار برمی گشتیم پایین. خسته و توی گرما. با لباسهای روشن خاکی و کلاه هایی که فقط می توانست آنقدری جلو نور آفتاب را بگیرد که کورمان نکند. از آن پشت می آمد رد می شد و دستی تکان می داد. بعد روز آخر که به بچه‌ها گفتم، گفتند دیوانه‌ شده‌ای، کسی از توی این گرما از آن پشت کوه بیاید از این‌جا رد بشود که چی. اصلاً آن آدم را از آن روز صبح به بعد ندیده‌ایم.
می دانم که من متوهم نبوده‌ام، فقط آن‌ها میان آن همه توریستی که از آنجا رد می شد به آدم‌ها توجه نمی کردند ولی من حواسم بود. می دانم که هر روز انگار که مسیر رودخانه را گرفته باشد از سمت کوه‌های پیرنه می‌آمد تا برود سمت دریای مدیترانه.
حالا توی این گرمای اثیری شیراز دوباره یادم افتاده بهش. من را به مرز دیوانگی نزدیک کرده، کاش ژان مارک این‌جا بود، کاش باهاش حرف می‌زدم. کاش آرام آرام برای‌ام حرف می‌زد. کاش نزدیک بود.
شیراز، چهار دی‌ماه 1387


گفته بود روبروی مسجد حسن ثانی، روبروی مسجدی که دو سوم‌اش روی آب است کجاست؟ مسجد به این بزرگی نصف کازابلانکا روبروی‌اش است. پیاده بولوار را به سمت مسجد می‌روم، می‌گویند مسجد را به خاطر این آیه قرآن که "و كان عرشه على الماء" روی اقیانوس اطلس ساخته اند.
روبرو آسمان با دریا یکی‌می‌شود و نسیمی که از سمت‌ اقیانوس می‌وزد هی موهای‌ام را پخش می‌کند توی صورت‌ام و کلافه‌ام می‌کند، چیزی ندارم که موهام را ببندم، با ‌خودشان گره‌شان ‌می‌زنم اما دوباره زود باز می‌شوند. کانتن باهام است. هتل‌دار به‌اش گفت نگذار تنها برود آن‌جا. می‌خواستم تنها این راه را بیای‌ام، تنها که باشم می‌توانم فکر کنم و اگر لازم شد خودم را سرزنش کنم اما کسی که همراه‌ام باشد، مجبورم الکی از خودم دفاع کنم که کم نیاورم. می‌خواستم تنها باشم اما آن‌قدری انرژی نداشتم که دعوا راه بیاندازم، همین هم بود که از اول اخم کرده‌ام، تمام راه حواس‌ام هست که اخم‌ام را نگه دارم.
بولوار به سمت چپ می‌چرخد، همراه‌اش که بچرخی، تک مناره‌ی مسجد دوباره پیداست.

شهر رو به ساحل تمام می‌شود،‌ کوچه‌ها عمودند به ساحل و به مسجد حسن ثانی، ساحل را گرفته‌ است، اما هیچ‌ کوچه‌ای را نمی‌شود گفت که مشخصاً روبروی مسجد است. از طرف دیگر این بخش از شهر به وضوح حلبی آباد است، یعنی واقعاً از آن‌هایی که خانه‌ها با حلبی ساخته شده‌اند، به نظر نمی‌رسد توی چنین کوچه‌هایی کافه‌ای پیدا کنم که اسم‌اش کاپادوکیه باشد. نا امیدانه به کوچه‌ها نگاه می‌کنم و می‌گویم این‌جا که چیزی نیست، دستِ کم برویم مسجد را ببینیم. کانتن چیزی نمی‌گوید دست‌اش را دور کمرم حلقه‌ می‌کند که از بولوار بگذریم نمی‌شود گفت که از کجا دقیقاً وارد مسجد شده‌ای، این سمت بولوار ورودی آخرین کوچه‌های شهرند و آن سمت همه‌اش مسجد است.
.
مناره باید دویست متری باشد، بزرگی مسجد نه مثل وقت‌هایی که کنار یک ساختمان خیلی بزرگ ایستاده‌ام حال‌ام را بد نمی‌کند، برعکس حالم را به‌تر می‌کند. من که مسجد‌الحرام یا کعبه را ندیده‌ام، اما مسلمان‌های این‌جا می‌گویند حس‌اش مثل این است که آن‌جا باشی. از پله‌ها پایین می‌رویم توی مسجد را کمی می‌گردیم اما سر و ته ندارد که بدانیم چقدرش را گذشته‌ایم. چلچراغ‌های‌اش از شیشه‌های ونیزی است و درهای‌اش از چوب‌ سدر لبنانی، مرمرها مراکشی و کل مسجد از همین‌ها ساخته شده‌اند، مرمر و سدر و شیشه.

آمده‌ایم بیرون نشسته‌ایم توی آفتاب، تکیه به طرح‌های فیروزه‌ای. برنامه‌ریزی می‌کنیم برای برگشتن‌مان و مهمانی خداحافظی، وسط‌ حرف‌ها به کانتن می‌گویم دل‌شوره دارم بلند شو برویم. حالا از این‌جا که کوچه‌های عمود به دریا را می‌بینم معلوم است که دقیقاً به فاصله‌ی یک کوچه ساختمان‌ها شکل‌شان عوض می‌شود و حلبی آباد تمام می‌شود، و از همان‌جا تابلو کافه کاپادوکیه پیداست.
توی شهرهای توریستی به یک نگاه می‌توان فهمید که کافه یا رستورانی توریستی است یا برای اهالی، کافه مال اهالی‌ است. بیرون‌اش پیرمردها نشسته‌اند، ترجیحاً روزنامه‌ به دست دارند قهوه‌شان را می‌خورند.
زانوهای‌ام هی می‌شکند، تن‌ام قفل شده، دست‌اش را که دور شانه‌ام حلقه کرده بود رها می‌کند، می‌نشیند و همان‌طور که دست‌ را گذاشته پشت شانه‌ام می‌گوید برو بپرس عزیزم، من این‌جام.

می‌روم تو، پیرمرد پشت بار است، گردنبند‌ام را از یقه‌ی ژاکت یقه اسکی‌ام در می‌آورم به‌اش نشان می‌دهم. همان چند ثانیه‌ای که او چشم‌اش را تنگ می‌کند، برای من اندازه‌ی هزارتا "نه، نه" می‌گذرد. توی دل‌ام می‌گویم نه، تا او هم بگوید نه، که فکر کند یک توریست دیوانه دیده. اما صدای‌اش بلندتر از صداهای ذهن‌ من لبخند‌زنان می‌گوید. این‌جا چرا، دست صاحب‌اش است، رباط. بغض کرده سرم را راست و چپ می‌برم که یعنی، یعنی چه؟، می‌گوید مگر نیامده‌اید دنبال آن دست‌ نوشته‌ها، برش گردانده‌ام به اهل‌اش. نگاه‌اش می‌کنم و سرم به راست و چپ. یک کاغذ صورت‌حساب بر می‌دارد می‌نویسد، رباط ، کلیسای سن پیر، برو نشان‌اش بده گردنبند‌ت را و دست‌نوشته‌ها را بگیر. فرانسوی است پیرمرد. حالا دیگر سه سوت لهجه‌‌های فرانسوی را تشخیص می‌دهم، فرانسه‌ی پاریس و شمال و شرق و غرب و ساحل عاج و بلژیک و سوییس و مونترئال و الجزایر و مراکش و تونس و مارتینیک و موریس را از هم تشخیص می‌دهم. پیرمرد فرانسوی‌ است، اینجایی نیست.

می‌آیم بیرون بیش‌تر سؤال نمی‌پرسم. اصلاً روی سؤال پرسیدن ندارم، یعنی اصلاً هیچ کدام از کارهای‌ام قابل دفاع نیست. به خودم می‌گویم تو اگر سوال بلد بودی بپرسی برو از آنی بپرس که سر کارت گذاشته، دستِ کم از تیبو یا سوفی. به کانتن نشان می‌دهم کاغذ را و می‌زنم زیر گریه، می‌گوید که گریه چرا می‌کنی یک ساعت راه است از کازا تا رباط. بعد از این همه صبرش ناراحتی‌ام می‌شود عصبانیت، وسط گریه‌ داد می‌زنم که خسته شدم، نق بزن تو هم یک ذره، بگو که دیوانه شده‌ام، بگو که دارم اشتباه می‌کنم، بگو که یا یک آدمی سر کارم گذاشته یا دچار توهم شده‌ام. بگو آدم پا نمی‌شود با حرف یک آدم نیمه واقعی بیاید یک کشور دیگر دنبال نشانه‌‌ها بگردد. این‌قدر با آرامش نگاه‌ام نکن.
می‌نشاندم روی صندلی کافه، به دخترک می‌گوید دو چای مراکشی لطفاً و خودش می‌نشیند روبروی‌ام می‌گوید حالا که بالاخره یک نفر دومی پیدا شده که تأییدت کرده، که معلوم است دچار توهم نیستی، دختر تو الان یک آدرس دقیق داری.
راضی نمی‌شوم، می‌گویم من هیچ نمی‌گذاشتم که تو این‌کارهایی را کنی که من الان می‌کنم اما تو گذاشتی چون برای‌ات مهم نیست. می‌گوید کم بحث کردیم؟ کم تابستان تمام راه را از پرپینیان تا پاریس توی ماشین دعوا کردیم و تو هر حرف منطقی که من زدم وسط حرف‌ام پریدی که پس ژان چی. خودت گفتی که با ژان زندگی کرده‌ای، سفر رفته‌ای و می‌دانی که چنین آدم‌هایی می‌توانند وجود داشته باشند، که گذشته‌ و آینده‌ را خواب-خوب ببینند و این حرف‌ها مسخره نیست.
.
دختر چای را می‌آورد می گوید این هم چای نعنا برای شما. توی قوری‌های کوچک استیل، پونه‌ی سبز را دم کرده‌اند، در قوری را باز می‌کنم و نفس می‌کشم توی بخارش. به‌ کانتن می‌گویم این نعنا نیست. بو می‌کند و می‌گوید حالا واقعاً زده به سرت و من دوباره حالم به‌تر می‌شود. چه چیزهای کوچکی گاهی حال آدم را به‌تر می‌کند، به تفاوت پونه و نعنا فکر می‌کنم و بعد به مردی که روبه‌روی‌ام نشسته، که چقدر آرام و عاشق و تکیه‌گاه است. درباره‌ی این حرف می‌زنیم که کی و چه طور برویم رباط. می‌گویم من می‌روم، تو نیا. هر نیم ساعت یک قطار هست، با قطار ساعت دو نیم راه می‌افتم. پای قطار کانتن شماره‌ی آن هفته‌ی ابسرواتور مراکش که طرح و تیتر روی جلدش درباره‌ي سی سالگی انقلاب ایران است را دستم می‌دهد و می‌خندد که آذوقه‌ی راه‌ات.

از ایستگاه قطار مرکز شهر که بیرون می‌آیم، دو مناره‌ی گوتیک کتدرال سن پیر پیداست. خوشحال‌ام که مجبور نیستم با تاکسی بروم و توی نقشه‌ها گم شوم. از خیابان محمد خامس رد می‌شوم که بروم سمت کلیسا. توی مراکش اسم همه‌ی خیابان‌های اصلی همه‌ی شهرهای بزرگ محمد خامس است، مگر این‌که عکس‌اش ثابت شود که معمولاً‌ نمی‌شود. خیابان‌ها اسم‌شان محمد خامس است حتی اگر دور بزنند، حتی اگر خیابان دیگری قطع‌شان کند یا از یک میدان یا چهار راه اصلی بگذرند، خیابان تبدیل به بولوار می‌شود یا برعکس اما اسم همان باقی می‌ماند. گاهی وقت‌ها حتی خیابان محمد خامس این قدر دور می زند که خودش را قطع می‌کند و با خودش یک چهار راه می‌‌سازد.

خیابان محمد خامسِ سمت راست را می‌گیرم و راه می‌افتم سمت کلیسا، یک ربع بعد با همه‌ی گیج بازی‌های‌ام آن‌جام. مناره‌ها از همه‌ی این اطراف پیدا هستند. روبروی کلیسا پر از تابلوهای کارگران مشغول کارند است، برای پروژه‌ی تراموای رباط. در اصلی کلیسا بسته است. هل می‌دهم، پیش خودم فکر می‌کنم کشور مسلمان، کلیسای به این گنده‌گی آن هم وسط شهر می‌خواهد چه‌کار؛ شاید هم که کلاً بسته باشد به جز روزهای یک‌شنبه. امروز هم که جمعه است. معماری کلیسا برخلاف مناره‌های‌ گوتیک‌اش، نئوکلاسیک است. در حد از سر خود بازکردن در سمت چپ جانبی را هل می‌دهم که باز می‌شود، کلیسای فرانسیسکن.

توی کلیسا می‌چرخم. هیچ کس نیست. کلیسا آمیخته به بوی غیرقابل تحمل کندر؛ بوی چیز دیگری شبیه لیموعمانی تحمل بوی بد کندر را آسان‌تر می‌کند. درهای جانبی داخلی را می‌زنم، پسری که نظافت‌چی به نظر می‌آید باشد می‌گوید که کشیش نیست، و برای اولین بار توی این کشور یکی است که فرانسه نمی‌داند و در عوض انگلیسی می‌داند. گفت یک‌شنبه بیایید. مسلماً من گردنبندم را در نمی‌آورم که به او نشان دهم.

بیرون می‌آیم و یک جور خوبی احساس سبکی می‌کنم که انگار خطر از کنار گوشم گذشته باشد و فکر می‌کنم من وظیفه‌ام را انجام داده‌ام، به من چه کسی نبوده، تازه می‌خواستم به یک کشیش مراکشی چه بگویم.
اما آرامش‌ام پایدار نیست، وقت بیرون رفتن سرسری روی برد کلیسا را نگاه می کنم، دو کاغذ آ چهار پرینت گرفته می‌بینم که یکی‌اش تاریخ‌هایی است که در آن غسل تعمید قبول می‌کنند و تاریخ و ساعت نیایش‌های هفتگی و ساعت‌های اعتراف گرفتن. اسم سه تا کشیش‌شان هم آمده که هر کدام‌شان چه روزهای هستند برای اجرای مراسم. به نظر می‌آید فقط یکی از فامیلی‌ها محلی باشد.
بعد کنارش یک کاغذ آ چهار دیگر که نوشته:
کتدرال سن پیر
1919 سنگ اول
1921 شروع ساختمان
1929 کار گذاشتن ارگ کلیسا
1937 تغییر نمای کلیسا و افزودن دو برج چهل متری به ساختمان کلیسا
معمار : Laforgue
به سفارش و نظارت پدر Appolinaire، کشیش کلمبیایی که سال‌ها زندگی‌اش را وقف مسیحیت در شمال افریقا کرد.
دل‌ام هری می‌ریزد، مثلاً چطور می‌شد کلمبیای‌اش را ننویسند. دیگر توان دل‌شوره را هم ندارم. آب دهانم را قورت می‌دهم. روی کاغذ اسم کشیش اصلی را که حتماً مرده می‌نویسم و شماره تلفن‌های کلیسا و به آینده‌های دور فکر می‌کنم. می‌گذارم توی جیب‌ام و می‌روم سمت ایستگاه که برگردم کازابلانکا؛‌ که برگردم-یم خانه.

و رباط برای من می‌شود شهری که ساعت پنج عصر خانه‌های سفیدش در دور دست با مه یکی می‌شوند، شهر مه آلودِ آرام.
کازابلانکا، هفده صفر1430
.

Wednesday، April 29

جنگ آخر الزمان ِ یوسا برای روز مبادا بود

to whom it may concern

آخرین کتاب خوبی که به فارسی خواندم، خانواده‌ی تیبو بود یعنی از به‌ترین کتاب‌هایی که خوانده‌ام. حالا یک و نیم سال است یا بیش‌تر که کتابِ خوب به زبان ِخوب نخوانده‌ام.
به شدت احساس شلوغی می‌کنم. برای سامان دادن ذهن‌ام به چند روز حرف نزدن، از هیچ چیز ننوشتن و به فارسی رمان خواندن احتیاج جدی دارم. هر کس خودش خوب می‌داند که چی از شلختگی ذهنی، خستگی و در نتیجه افسردگی نجات‌اش می‌دهد. راه نجات من این است: برای چند روز، روزی هجده ساعت توی تخت (که عصرها آفتاب روی‌اش بتابد) کتاب بخوانم. شش ساعت بخوابم، چای با بهار نارنج و روزی ده کلمه بیش‌تر حرف نزنم.
اما دست‌ام به هیچ جور کتاب فارسی نمی‌رسد.
کسی هست این اطراف که بتواند به من کمک کند؟ رمان به زبان فارسی با فرمت پی.دی.اف داشته باشد و نگران کپی رایت نباشد که بدهد که من بخوانم؟ اگر هم نگران کپی رایت باشد قول می‌دهم که به کسی ندهم، یعنی مثل این است که کتاب‌تان را امانت می‌دهید.
فکر می‌کنم وقت‌اش شده "جنگ آخر الزمان" یوسا را که گذاشته بودم برای روز مبادا بخوانم. توی شلوغ‌ترین زمان ذهن و زندگی‌ روزمره‌ام احتیاج به آرامش دارم و یک و نیم سال است که کتاب فارسی (تقریباً) نخوانده‌ام. حالا حتماً همان روز مباداست.
اگر کتاب خوب دیگری هم دارید کلی خوشحال می‌شوم. منظورم رمان و به زبان فارسی (ترجمه یا اصل) است.
راستی کتاب آفرودیت ایزابل آلنده به فارسی ترجمه شده؟
پ.ن: متأسفانه بیش‌تر کتاب‌های خوب (یا حتی غیر خوب) چاپ یا انتشار قبل از سال هشتاد و شش را خوانده‌ام. چهار سال دبیرستان و شش سال دانشگاه تهران، می‌شود ده سالی که من هیچ کار خاصی جز کتاب خواندن نکرده‌ام. این است که کتاب ترجیحاً همین اواخر ترجمه و منتشر شده باشد.
thanks in advance
dedicatedtobooks[at]gmail[dot]com

Tuesday، April 28

La felicità esiste solo se condivisa


Happiness only real when shared.

Into The Wild, 2007

کاش فیلم رو به انگلیسی دیده بودم.


Friday، April 24

اسطوره‌ي بازگشت؛ گذشته، نوستالژی، هومر، کوندرا

من بالاخره می‌‌‌نشینم و درباره‌ي رابطه‌ام با گذشته‌ی شخصی و فراموشی، رابطه‌ای این‌ها با عشق‌ام به تاریخ و اسطوره ، رابطه‌ی گذشته و نوستالژی و زبان با هویت، ربط‌ شون به حال و ربط این‌ها به انسان‌شناسی و به زندگی شخصی ‌یه مقدمه می‌نویسم که بعداً بتونم توضیح بدم:
چرا اودیسه‌ی(اولیس) هومر اسطوره‌ی بازگشت‌ ه و چرا بازگشت مهمه و چرا درسته و چرا من بلدش نیستم.
چرا بازگشت یه اسطوره است و رفتن اسطوره نیست. و کجای کار منی که همه‌ی اصول اسطوره‌ی بازگشت رو رعایت کردم غلطه که هیچ وقت بلد نیستم برگردم. و اصلاً اینا چه ربطی به زندگی روزمره داره و من چرا برای زندگی‌ روزمره‌ام آویزون شدم به تاریخ و اسطوره و زبان‌شناسی و ادبیات و انسان‌شناسی.
مسلماً وقتی که من چیزهایی به این پیچ در پیچی رو بنویسم و این ذهن در حال انفجارم رو نجات بدم، اول‌ این‌که هیچکی حوصله‌اش نمی‌شه بخوندش، دوم‌اش اگر خوندن به نثر آدم گیر می‌دن که کلمات غیر فارسی داره، بعدش به دستور زبان گیر می‌دن،‌ آخرش هم می‌گن حالا اینا مال وبلاگه که تو این‌جا می‌نویسی آخه. بعدش هم می‌گن نمی‌شد یه جوری بنویسی همه فهم‌تر بود و این‌قدر انتزاعی نباشه، نمی‌شد مثلا با مصداق و مثال بنویسی؟
این‌جاست که من هم می‌گم چرا اتفاقاً کوندرا توی هویت و بی خبری و شوخی و بارهستی و جاودانگی و زندگی جای دیگری‌ است، این کار رو کرده، اگر همه رو از نو و پشت سر هم بخونید متوجه می‌شید من منظورم چی بود.
آهان این‌طوریه که هی اون روزی که من بشینم این‌ها رو بنویسم سر نمی‌رسه. و هی الکی ساعت‌ها به ساختارهای زبانی و ذهنی فکر می‌کنم. شباهت‌های ساختاری زبان‌های هند و اروپایی رو برای خودم تحلیل می‌کنم، تفاوت‌هاشون رو براش توجیه فرهنگی پیدا می‌کنم، با نوشته‌های سوسور و لوی‌اشتروس کماکان هیجان‌زده می‌شم. دلیل تفاوت فرهنگی چین رو با فرهنگ آنگلوساکسون به زبان واژه‌نگار و زبان آوانگار ربط می‌دم. توی ساختار زبانی پی دلایل اتفاقات تاریخی می‌گردم، توی تاریخ دنبال جا پای اسطوره‌‌ام، توی زندگی روزمره پی رفتارهای اسطوره‌ای و در عوض توی تاریخ و اسطوره و ادبیات و زبان پی راه‌کار برای زندگی روزمره. ته‌اش هم انسان‌شناسی ‌می‌خونم که به‌ام‌ اجازه‌ی این همه جولان ذهنی رو بده.
این‌طوری است که هی اون روزی که من بشینم و این‌ها را بنویسم سر نمی‌رسه. کلاسیک‌ها یک‌بار برای همیشه همه‌ی حرف‌ها رو زده‌اند. کافیه یه دور اساطیر بخونیم، یه دور هم کوندرا که برامون توضیح‌اش بده اگر جایی‌اش رو نفهمیدیم.
.
.شما هم خیلی خوب می‌دونید که الان که این‌ها رو نامرتب نوشتم دقیقاً همون لحظه‌ای هست که آدم به خودش می‌گه "خب که چی". اما خب همه‌ی این‌هایی که گفتم به هم و به لحظه لحظه‌ی زندگی‌ روزانه‌ی من و انتخاب‌هام و همه‌ی رفتارهام و فراموشی‌‌ها و حتی به کتگورایز کردن‌ها و حذف‌کردن‌هام ربط داره، حتی به این‌که چرا اشتباهی زنگ خطر رو می‌زنم، بیش‌تر از هر چیز دیگه‌ای که توی این یک‌سال توی این صفحه نوشتم.
گوگل‌ام هنوز درست نشده‌ها- همه‌ی راه‌کارها رو از نو امتحان کردم. کال فور هلپ پست قبل سر جاشه.

Thursday، April 23

Call for help

یکی به من توضیح بده لطفاً که گوگل زبان جستجوش را با چه معیارهایی انتخاب می‌کنه؟ داره رسماً من رو دیوانه می‌کنه. اول این‌که زبان اصلی توی آی-گوگل‌ام و پروفایل‌ گوگل‌ام انگلیسیه. اما به هر زبانی که دل‌اش بخواد جستجو می‌کنه. حتی اگر برم "پریفرنس"اش هم تغییر بدم به یک زبان خاص، دوباره مثلاً به ایتالیایی سرچ می‌کنه یا فرانسه، گاهی وقت‌ها هم انگلیسی. یعنی کاملاً رندم انتخاب می‌کنه.
الان چهل و پنج دقیقه است هر کاری می‌کنم که یه چیزی رو به فرانسه یا دست کم اسپانیایی پیدا کنم، دوباره به ایتالیایی جستجو می‌کنه. حتی کلمه‌ها رو هم اگر به فرانسه و اسپانیایی درست و با اکسان بنویسم صفحات ایتالیایی رو میاره که اون کلمات فرانسه توش هست. اگر بخواد توی آلمان این‌طوری بشه و همه چی رو به آلمانی به من تحویل بده، جدی جدی تحریم‌اش می‌کنم می‌رم یاهو.
یا توی فرانسه بارها شده یه چیزی رو به اجبار به فرانسه بخونم و نه انگلیسی، چون گوگل صفحات انگلیسی رو درست سرچ نمی‌کرده. البته یه وقتی یه جایی خوندم یا یکی گفت که با توجه به این‌که صفحاتی که روی اینترنت و از طریق گوگل باز می‌کنم بیش‌تر چه زبانی باشه، گوگل اون زبان رو توی اولویت‌اش قرار می‌ده. مثل این انتخاب تبلیغات صفحه‌ی جی‌میل‌اش. یعنی من واقعاً برای این‌که یه چیزی رو مثلا به فرانسه جستجو کنم باید از یه هفته قبل شروع کنم همه چی رو به فرانسه بخونم و صفحه‌ی ویکی‌پدیام رو به فرانسه تغییر بدم مثلاً؟
اگر توی شش‌ماهه‌ی اخیر یکی ازم می‌پرسید و بپرسه سه تا از بزرگ‌ترین مشکلات زندگی‌ات رو بگو، سومی‌اش اینه که نمی‌تونم زبان جستجوی گوگل رو انتخاب کنم و از این حالت رندم دیوانه کننده درش بیارم.
.
پ.ن:
با توجه به کامنت‌ها و کمک‌های رسیده باید بگم که همه‌ی روش‌های معمول رو امتحان کردم.
سیستم عامل ویندوز ایکس پی پروفشنال ه. زبان‌اش انگلیسی. محل رجیونال‌اش هم انگلیس ه(مخصوصاً تغییرش دادم به این امید که روی زبان انگلیسی بمونه.)
زبان پروفایل گوگل‌ام، یعنی آی گوگل‌ام- همونی که همیشه ازش استفاده می‌کنم- انگلیسیه.
پریفرنس‌ام هم انگلیسی.
گوگل هم گوگل دات کام ه و نه گوگل اف. آر و گوگل آی.تی. و اینا.
وقتی می رم سفر خب طبیعیه که که با گوگل اونجا میاد بالا، اما گوگل خودم دات کام ه. حالا که دارم این‌جا زندگی می‌کنم دیگه حتی گوگل خودم هم ایتالیایی شده.‌
بعدش هم این‌که مسلماً زیر اون پنجره سرچ گوگل یه تول‌بار کوچولو داره که می‌گه مثلاً : سرچ روی وب، سرچ به زبان محلی، سرچ مادیفاید (گیر ندید الان انرژی ندارم هیچی رو به فارسی ترجمه کنم، همین که به جای ایتالیایی که روی صفحه است به انگلیسی می گم خیلیه) و سرچ چی چی و چی چی. اما خب حتی اون موقع هم که می رم مادیفای می‌کنم و زبان رو مثلا به فرانسه تغییر می‌دم کار خودش رو می‌کنه. خسته شدم.
اینا رو دارم در کمال نا امیدی توضیح می‌دم، برای این این‌قدر نثرم بده، آخه دیگه مطمئن شدم هیچ کاری نمی‌تونم کنم. ضمناً آیدین من می‌دونم که می‌شه تب‌های مختلف اضافه کرد که آی گوگل رو به زبون‌های مختلف داشت اما واقعاً خیلی مسخره است که آدم باید به این روش‌ها متوسل بشه. به وهریز، چرا در مورد فارسی هم اگر مثلا توی پاکستان یه چیزی رو سرچ کنی با حروف فارسی با پشتو قاطی می‌کنه. حتی اگر گوگل‌ات دات کام باشه اما این‌جا نه خب.
.
پ.پ.ن: مرورگر فایر فاکس سه.

Wednesday، April 22

اسطوره‌ها اشتباه نمی‌کنند


"اولیس در سرزمین کالیپسو واقعاً زندگی شیرین، راحت و شادی داشت. و با این حال، بین آن زندگی شیرین در غربت و بازگشت پرخطر به وطن، بازگشت را انتخاب کرد. به‌جای جست‌ وجوی پرشور ناشناخته (ماجرا)، قداست‌ بخشیدن به شناخته‌شده (بازگشت) را انتخاب کرد. به جای پایان‌ناپذیر (زیرا ماجرا میل به تمام‌شدن ندارد) پایان‌پذیر را برگزید (زیرا که بازگشت آشتی با محدودیت زندگی است). "
.
.

میلان کوندرا، جهالت یا بی‌خبری . ترجمه‌ی آرش حجازی یا فروغ پوریاوری.
(توی این رنج ِ کتاب ِ فارسی نداشتن، واقعاً غیر ممکنه بدونم این‌گزیده‌هایی که روی کامپیوترم دارم از کدوم ترجمه و کدوم نشر هست.)
.

چرا باید کوندرا را مثل کلاسیک‌ها از نو خواند؟

"وقتی بخش اعظم مهلتی را که در اختیار داریم، پشت سر بگذاریم، آوایی که ندای بازگشت را در گوشمان سر میدهد، مقاوت ناپذیرتر میشود. این جمله عامیانه به نظر میرسد، به هر حال درست نیست. انسان به پیری میرسد، پایان نزدیک میشود، هر لحظه از زندگی عزیزتر میشود، و دیگر فرصت اتلاف وقت با خاطرات نمی ماند. باید نتاقض ریاضی نوستالژی را درک کرد: این تناقض با قدرت بسیار، در آغاز جوانی رخ مینماید، زمانی که حجم زندگی گذشته هنوز قابل توجه نیست."

ازهمان منبع ِپست بعدي.

Tuesday، April 21

قیامت می‌کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

وقتی اول اردیبهشت باشد و یادروز سعدی، اگر ازش حرف بزنی می‌شوی مثل این برنامه‌های تلویزیونی که در مورد سالروز فلان حرف می‌زنند. خیلی چیز احمقانه‌ای به نظر می‌رسد.
اما برای من همه‌ی این‌ها خاطره‌ی شخصی است. برای من اول اردیبهشت یعنی اول اردیبهشت سال هفتاد و هفت. اولین یاد روز سعدی. اولین خاطره‌ی کار گروهی‌مان با به‌ترین دوست‌های دنیا برای برگزاری یادروز سعدی. مرکز سعدی شناسی راه افتاده، همان آدم‌ها هنوز پی‌گیرند و هر چقدر هم دولت و استاندار عوض شده باشد زورشان رسیده که یادروز سعدی را یازده سال برگزار کنند. از دوستی ما هم یازده سال گذشته.
برای من اول اردیبهشت یعنی همان روزی که شهرام ناظری آمد شیراز و کنسرت هفتاد و هفت را برای یادروز سعدی اجرا کرد، یعنی همان شبی که آرمین در آرامگاه سعدی جلو استاندار فارس را که نمی‌شناخت‌اش گرفت و نگذاشت تو بیاید، گفت آقا هر کی می‌خواید باشید، وقتی جایی دعوت می‌شوید باید کارت دعوت‌تان را داشته باشید.
سالی که مهاجرانی آمد برای یادروز سعدی سخنوری کرد، همان سالی که شبِ یادروز آن آقا، درِسُد آپ، با کت و شلوار قهوه‌ای افتاد توی حوض سعدی، همان سالی که فردای‌اش با فریدون مشیری و حمید مصدق نشستیم توی آن پنج دری سمت راستی خانه‌ی زینت الملک که با هم حرف بزنیم و بعد جلو آن پنج دری روی پله‌ها عکس بگیریم و از آن روز من فقط چشم‌های خیلی خیلی خاکستری فریدون مشیری یادم است. همان اتفاق‌هایی که دقیقاً مال نوجوانی است و اگر سه سال بعد اتفاق بیافتد حاضر نیستی قدم از قدم برداری برای هیچ‌کدام‌شان.
همان شبی که بعد از تمام شدن مراسم، همه‌مان حس می‌کردیم مراسم عروسی خودمان تمام شده همان شبی که شلوغ بود، که من دست‌بندم را گم کردم، که همه نگران بودیم نکند همه‌ چیز خوب پیش نرود، که نگران سیم میکروفون بودیم، که نگران بودیم برق برود یک دفعه‌ای، که می‌ترسیدیم مهمان‌ها گم شوند توی شلوغی، که غذا نخورده بودیم، که توی هتل پارک ساعت سه نیمه شب زیر آن درخت بزرگه میلک شیک خوردیم و آن‌قدر خندیدیم که مهمان‌های هتل پارک را بیدار کردیم. از همان شب بود که من فکر کردم از داشتن دوست جدیدی بی‌نیازم و بعد همین شد که از آن به بعد آدم‌ها را سخت‌تر پذیرفتم و راحت‌تر حذف کردم، که هنوز بعد از یازده سال مطمئن‌ام اشتباه نکرده‌ام.
اول اردیبهشت شیراز هفتاد و هفت برای من یعنی بوی گل شب بو، تغییر استانداردهای دوستی و کنسرت هفتاد و هفت ناظری.
سعدی را من بعدتر شناختم، آن‌قدر که در یادروز‌ش در تالار صدرا و سینا از بوستان و گلستان گفتند، و با پورپیرار سر این دعوا کردند که سعدی بالاخره این همه سفر رفته یا نه. سعدیِ غزلیات را من دو سال بعد شناختم، وقتی سایه‌ی حافظ را توانستم پس بزنم و ببینم که سعدی هم غزل می‌گوید.
آن سال‌ها یاد روز سعدی و بیست مهر برای حافظ با یک هدف دیگر راه افتاد. برای ثبت شیراز به عنوان پایتخت فرهنگی ایران. اما حالا شیراز پایتخت فرهنگی باشد یا نه، سعدی و حافظ و تخت جمشید و اطراف‌اش آن‌جا باشند یا نه، من فکر می‌کنم شیراز اول اردیبهشت‌اش را باید برای هوای‌اش جشن بگیرد. و تعجب می‌کنم که هیچ کس توی آن سازمان عریض و طویل میراث فرهنگی و گردش‌گری به جشن بهارنارنج توی شیراز فکر نکرده؟ یا دستِ کم به نمایشگاه سالانه‌ی عطر؟

Monday، April 20

She’s a fairytale

Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above

I don’t know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we’ll get a brand new start

یوتیوب
اوروویزیون
.
پ.ن: eurovision winner-to-be :)
دو تا هم‌خونه دارم که فکر می‌کنند اونا قراره شخصاً تصمیم بگیرنند برای برنده‌های یورو ویژن. اینه که کمابیش همه‌ی مدعی‌ها رو دیدم و شنیدم. حالا فعلاً مثل britain's go talent، هر سه تامون به این یکی yes گفتیم. ببینین از آذربایجان کی اومده، دو تا No محکم داره. درضمن ترکیه هم دوتا yes گرفته.
.

Sunday، April 19

مرا سیل با خودش برده

از همه‌ی ترانه‌های عاشقانه‌ای که هر ملتی برای سارا‌‌ی‌اش دارد، باید همین امروز بنویسی که آپاردي سئل لر ساراني؟ این‌جوری بازی کردن را کی یادت داده؟ ساری گلین را از کجا شنیده‌ای، از کجا شناخته‌ای؟ با ذهن خسته‌ی من، بازی نه.
.
پ.ن: من یک روزی که وقت‌ش شد، مفصل خواهم نوشت درباره‌‌ی این که بگویم حواس‌ام هست دارم چه غلطی می‌کنم با زندگی‌ام، یعنی حواس‌ام هست که یک غلطی می‌کنم با زندگی‌ام که نتیجه‌اش خطرناک است. این چند کشوره بودن و چند زبانه و چند چند چند.
خواهم نوشت که چطوری است که ما هشت- نه نفر داریم روی زندگی‌مان قمار می‌کنیم، اما از آن‌جایی که با هم‌ایم و هم‌زمان همه زندگی‌‌مان را گذاشته‌ایم وسط، حواس‌مان نیست که این‌کار خیلی هم عادی و روزمره نیست. داغیم هنوز. طول می‌کشد تا بفهمیم این‌که نمی‌توانیم بیست دقیقه حرف بزنیم بی این‌که چهارتا زبان عوض کنیم، اصلاً چیز خنده داری نیست و نمی‌شود با شوخی از کنارش گذشت. حالا این‌که این‌ها چه ربطی با حرف‌های بالا دارد امیدوارم که واضح باشد، چون توی ذهن من که این‌قدر واضح است که کم کم دارم از خودم متنفر می‌شوم که چرا زودتر از این‌ها به‌شان فکر نکرده‌ام. مسأله زبان و کشور نیست. مسأله شغلی است که چند زبانه بودن و چند کشوره بودن نیازش محسوب می‌شود، و این یعنی قرار نیست یک‌جا بمانی و به یک زبان حرف بزنی. مسأله زندگی‌ای است که هیچ وقت در حرکت سامان نمی‌گیرد و ما انگار تا همیشه برای زندگی‌هامان تصمیم به بی سامانی گرفته‌ایم.


Saturday، April 18

منوی کتاب

چهارتا آدم که خوب می‌خوانند و خوب هم می‌نویسند، یک سال است توی این وبلاگ یک منو ی کتاب دارند. روی "عنوان همه‌ی نوشته‌ها" که بروید، مثل این است که یک منوی کتاب دارید که ازش کتاب برای خواندن انتخاب کنید. تازه لینک‌های آخر هر پستی هم کلی به‌جا و خوب است.
حالا همین‌طوری می‌گویم شاید روزی فکر کنند لینک فروش مجازی کتاب‌ها را هم بگذارند، آدم واقعن همان موقع از منو انتخاب کند و کلیک، سفارش کتاب بدهد.
تبریک یک‌سالگی‌شان کمی دیر شد.
بعدش من که نمی‌شناختم‌شان این همه وقت، ایشان معرفی‌اش کردند.
.

Thursday، April 16

You're delicious, So capricious

یورو ویزیون ۲۰۰۵ رو یادتونه؟ برنده‌هه دو روزه که رفته شده پس زمینه‌ی ذهن‌ام، نمی‌دونم از کجا. هر چیز دیگه‌ای هم گوش می‌کنم این خانومه برای خودش می‌خونه
You're my lover ,Undercover
You're my secret passion and I have no other
از این‌جا بشنویدش.
در یوتیوب.


Wednesday، April 15

مرا زین سان کند مجنون-۳

توی کل این مدت پلیس تاجیک را تنها سه بار دیده بودیم، آن هم نه پلیس راه، پلیس مرزی، برای چک کردن مجوز عبور و پاسپورت‌های‌مان. طبق رسم شوروی سابق حتی محلی‌ها هم برای سفر توی کشورشان پاسپورت لازم دارند. هنوز مانده تا یادشان بیاید که توی یک کشور مستقل زندگی می‌کنند.
اما به خارجی‌ها به طرز بدی گیر می‌دهند، معمولن برای رشوه. خب البته خارجی ایرانی فرق می‌کند. دختر که باشی آسان‌تر هم هست، یک لبخند مهربان به‌ات می‌زنند و می‌گویند سلام هم‌وطن، بعد هم که مطمئن شدند شوهر نداری، حتمن پیشنهاد ازداواج می‌دهند. احتمالا اگر من نبودم ژان، این پسر فرانسوزی(فرانسوی به روسی) هر سه بار را باهاشان دعوا کرده بود.
به این‌ها فکر می‌کردم که شنیدم دارند می‌گوید دولت بیاید راه را برای ما باز کند؟ برای چی راه را باید برای ما باز کنند؟ و من که بپرسم پس چه می‌کنیم؟ خب برگردیم. گفتند نمی‌شود برگشت که. از کجا معلوم پشت سر هم کوه ریزش نکرده باشد، آب رودخانه که بالاست هنوز و تازه کسی که پا می‌گذارد توی جاده‌ی پامیر به عقب برنمی‌گردد.
و من که دوباره بگویم، پس چه می‌کنیم؟ خب سنگ‌ها را می‌ریزیم توی دره، آن‌‌قدری که بشود رد شد. زده بود به سرشان. پانزده متر کوه را؟ گفتند شاید از آن جاده هم کسانی برسند، از این طرف‌ هم که آن چند تا ماشینی که پشت رودخانه گیر کرده‌اند می‌رسند. بعد بیل و کلنگ‌هاشان را از توی ماشین و زیر صندلی‌ها برداشتند و رفتند. به همین سادگی.
ژان رفته بود کمک‌شان. آن‌ها هی نمی‌گذاشتند. احتمالا فکر می‌کردند توریست‌های غربی این‌کارها را نباید بکنند. من نه کتاب داشتم، نه موزیک و نه انرژی حرف زدن و داشتم وسط برف‌ها یخ می‌زدم. فقط دل‌ام می‌خواست بمیرم. بعد ژان می‌آمد حرف‌های دل‌گرم کننده می‌زد، پیش‌ام می‌ماند، خَرم می‌کرد. ده دقیقه آرام می‌شدم. سرما هیچ، با ناامیدی چه می‌کردم. هوا تاریک شده بود که طبق پیش‌بینی‌هاشان با ماشین‌های دیگری که توی این پنج ساعت از راه رسیده بودند آن‌قدری سنگ‌ها را پایین ریختند که توانستیم رد شویم. بعد شما فکر می‌کنید تمام شد؟ نه تمام نشده بود.
تازه ساعت دوازده شب رسیدیم به یک راه‌بند دیگر. جاده‌ی بسته شده بود. این‌بار با بهمن. برف ریزش کرده بود. با همان ارتفاع برای آن‌ها عادی ِ پانزده متر. این‌بار نیمه‌شب، حتی من هم به تلفن به زدن به راه و ترابری فکر نکردم.
شوکه بودم از این که نا امید نمی‌شوند. از این‌که باور کرده‌اند راه برگشتی نیست. و سرد بود سرد. فردا می‌شد چهل و هشت ساعت. می‌شد دو روز که راه افتاده بودیم. فقط یک‌بار یک چیز گرم خورده بودیم. و بقیه‌ي آذوقه‌شان هم گرده‌های نانی بود که حالا دیگر تمام شده بود. اما ودکاشان نه، تمام نشده بود. برای خودشان هم عادی نبود. می‌گفتند همان وسط زمستان و برف‌اش هم حداکثر یک روز، نه بیش‌تر.
برای اولین بار توی عمرم از فشار شرایط فیزیکی گریه کردم. ژان هم دیگر نمی‌توانست آرام‌ام کنند. آن‌ها با بیل‌هاشان رفته بودند برف‌ را بریزند توی رودخانه. و من از سرما گریه می‌کردم. ژان داشت به‌ام می‌گفت Il faut mériter باید شایسته بود. می‌گفت مگر آرزوی‌ات این نبوده که بروی بدخشان. خب حالا خواستن‌ات را نشان بده. تحمل داشته باش دختر. نمی‌توانست آرام‌ام کند. من سردم بود و ناامید بودم و دیگر حرف هیچ کسی را باور نمی‌کردم اگر می‌گفت یک روزی می‌رسیم به شهر.
شب را تا صبح. تا ساعت هشت صبح، با سه چهارتا ماشین دیگری که رسیده بودند برف روبیدند، داد زدند و ودکا نوشیدند. من تمام شب لرزیدم و گریه کردم و ژان بغلم کرده بود و مستاصل بود و مستاصل بود و من یادم رفته بود که من بودم که او را توی برف کشانده بودم توی جاده‌ی پامیر، چون نتوانسته بود قانع‌ام کند که بعدتر بروم و نخواسته بود تنها بیایم.
اول‌‌اش از سرما بود که گریه می‌کردم، بعدش دیگر یادم نیست. گریه‌ام از سرما بود اما هزار تا چیز دیگر هم بود، نا امیدی هم بود، و هیچ چیز آرام‌ام نمی‌کرد حتی حرف‌های ژان درباره‌ي شایستگی. درباره‌ی بدخشان. درباره‌ي لعل بدخشان. صدای جیحون از سمت‌ راست می‌آمد، از سمت چپ صدای فریادهای برف‌روبی و توی گوشم شهرام ناظری که چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون. حق داشتند آدمی که جاده‌ی پامیر را رفته باشد دیگر به عقب بر نمی‌گردد.
صبح راه افتادیم. از روی یک تپه‌ی سه چهار متری برف که مانده بود رد شدیم.
چهل و هشت ساعت طول کشید. ظهر یک روز بارانی از دوشنبه راه افتادیم و ظهر دو روز بعدش شهر خاروق را، توی یک دره‌ی کوچک، رفته زیر برف، با درختان خشکیده، در سکوت مطلق، اما مثل یک بهشتِ میان کوه‌ها، از بالای تپه دیدیم.

Tuesday، April 14

پامیر-۲

غروب تا شب دو سه تا ماشین دیگر هم رسیدند، بعد مثل این‌که مهمانی چیزی باشد با بطری‌های ودکاشان توی آن سرما بیرون ایستاده بودند. ژان گاهی وقت‌ها باهاشان بود، گاهی وقت‌ها نمی‌دانم چطوری توی آن تاریکی مطلق عکس یا نمی‌دانم فیلم می‌گرفت. این‌ها وقت‌هایی بود برای چند دقیقه‌ای مرا آرام کرده بود و دندان‌های‌ام به هم نمی‌سایید. نمی‌دانم با کی لج کرده بودم، اما از صبح از وقتی که فهمیدم خیلی بیش‌تر از این‌حرف‌ها توی راهیم نه چیزی خورده بودم و نه حاضر بودم چیزی بنوشم.
هی هم اصرار می‌کردند که این‌طوری سرما را راحت‌تر تحمل می‌کنی اما من واقعاْ داشتم یخ می‌زدم و نمی‌فهمیدم چرا بقیه این را نمی‌فهمند. از آن شب صدای دندان‌های‌ام که به هم‌ می‌خورند را یادم می‌آید، پاهای‌ام که دیگر حس‌شان نمی‌کردم، صدای موسیقی قدیمیِ روی اعصابِ شش و هشت ِ روی پخش افتضاحِِ ماشین را که خش خش می‌کرد که زنی درش به زبانی که نمی‌فهمیدم جیغ می‌زد، خنده‌های آدم‌هایی که داشتند ودکا می‌نوشیدند و صدای ژان که می‌گفت می‌گذرد عزیزم. نمی‌گذشت که، گرگ و میش هوا را که دیدم فکر کردم از سر شب سالها گذشته.
دفعه‌ی بعدی که چشم باز کردم آفتاب تابیده بود روی آب رودخانه، یک وانت تویوتا وسط رودخانه به گل نشسته بود و لادای ما را که من ِ تنها توش بودم بسته بودند به یک مینی بوس که از رودخانه رد کنند. و چه فریادهایی می‌زدند. انگار رد شدن ماشین خیلی بیش‌تر از آن‌که به زور مینی‌بوس و آدم‌ها مربوط باشد به فریادهای ده بیست‌تا آدمی مربوط بود که ماشین را هل می‌دادند، خنده ندارد که. هنوز پاهای‌ام را حس نمی‌کردم. سه چهاتا کت انداخته بودند روی‌ام و یک پتو. فقط کت ژان را می‌شناختم. بیرون نگاه کردم . برای‌ام دست تکان داد. داشت به انگلیسی به‌شان می‌گفت صبر کنید سارا را بیدار کنم، چیکار دارید می‌کنید اگر ماشین وسط آب ماند چی؟ زهی خیال باطل، نمی‌دانم چرا فکر می‌کرد اگر به جای فرانسه، انگلیسی حرف بزند آن‌ها می‌فهمند. آن‌ها هم می‌گفتند نه.
من یکی که عمراْ نمی‌خواستم از زیر آن همه پتو و کت و توی ماشین بروم بیرون. فکر کردم حداکثرش هم اگر ماشین وسط آب بماند. من توی ماشین‌ام و مجبور نیستم کنار آب بمانم. سرم را کردم بیرون از پنجره که من همین‌جا می‌مانم. یک‌بار به انگلیسی، بعد به فرانسه و بعد به فارسی با فریاد.
و رد شدیم. از رودخانه‌ی بدون پل. حالا هشت صبح بود. بیست ساعت بعد از راه افتادن‌مان. فکر می‌کردم بعد از ظهر می‌رسیم، الکی با حساب‌های خودم. اگر نه من جرِ‌‌‌ات از کسی پرسیدن و جوابی غیر از این شنیدن را نداشتم.
ظهر نزدیک یک روستای کنار جاده ایستادند که غذا بخورند وتوی ظرف‌های ده لیتری بنزین بخرند. عکس‌های آن روز را که نگاه می‌کنم، کنار رودخانه روی آن سنگ توی آفتاب فکر می‌کنم که حق‌ داشته‌اند فکر کنند الان است که من بمیرم. سرما رفته بود توی تن‌ام و بیرون نمی‌آمد. آفتاب بود اما باد سردی که از روی کوه‌های برفی پامیر می‌وزید هی این خورشید کم‌رنگ را کم‌رنگ‌تر می‌کرد.
گفتم که فکر می‌کردم ظهر، بعد از ظهر می‌رسیم . اما ساعت دو تازه ایستاده بودیم پشت ده-پانزده متر سنگ ریزش کرده از کوه که جاده‌ی هفت هشت متری خاکی را بسته بود. یک سمت کوه بود و یک سمت جیحون. آن طرف رودخانه جا به جا سربازهای آمریکایی را می‌شد از دور دید. درحال حفاظت از امنیت بدخشان افغانستان. این‌طرف توی تاجیکستان امنیت کماکان برقرار بود.
خب هر آدمی دیگری هم مثل من در آن لحظه‌ای که می‌بیند کوه ریزش کرده، اولین چیزی که فکرش می‌رسد این است که زنگ بزنیم راه و ترابری. ژان همان‌ موقع داشت به‌ام می‌گفت نمی‌شود زنگ زد، مگر یادت نیست دیروز از آن شهر آخری که رد شدیم گفتند از این‌جا تا خود خاروق دیگر دیگر هیچ موبایل‌ی آنتن نمی‌دهد. خب ژان کماکان در درک موقعیت یک قدم از من جلوتر بود. اما موقعیت غیرقابل درک‌تر از این حرف‌ها بود، آن‌ها یک جوری مرا نگاه می‌کردند که انگار از یک سیاره دیگر آمده باشم، اول فکر کردم منظورم را نمی‌فهمند.
...
دوباره طولانی شد...

Saturday، April 11

این‌که تو می‌گویی از سرمای پامیر بدتر است؟

هوا سرد بود، هر کس که می‌شناختم و آشناهای درجه دو و سه هم توی آن شهر کوچک وقتی فهمیدند که دارم می‌روم بدخشان، سعی کردند هر جور شده جلو‌ی‌ام را بگیرند. محلی‌ها از سختی راه شروع می‌کردند تا می‌رسیدند به این که آن‌جا حالا نغز نیست، باید تابستان بروی و خارجی‌ها با این‌که دیوانه نشو، بگذار با هم با هواپیما می‌رویم، سرد است دختر، آب نیست، برق نیست، می‌میری از سرما.
من اما نه این‌که لج کرده باشم، فقط می‌گفتم اگر حالا نروم پس کی. بدخشان تاجیکستان منطقه‌ی خودمختار است. یک چیزی مثل مجوز ورود می‌خواهد، ویزایی که گرفتنش از ویزای خود کشور سخت‌تر است. دعوت‌نامه و این‌ها می‌خواهد.
ویزا گرفتم، رفتم ترمینال دوشنبه، خبری از اتوبوس و این‌ها که نیست، از این لاداهای قدیمی بود. چهاردر. مثل تاکسی‌های راهی می‌ایستاند که پر شوند، دو روز طول کشید تا جز ما دو تا چهار نفر دیگر پیدا شوند که بخواهند توی برف بروند پامیر. سه چهار ساعتی یک‌بار زنگ می‌زدم به راننده تا ببینم که کسی آمده یا نه. یکی که مادرش مرده بود که با پسرش بود. دو تا مرد دیگر هم که دوشنبه کار می‌کردند.
راه دوشنبه تا خاروق ششصد کیلومتر راه کوهستانی مال‌رو است. خاروق مرکز استان خود مختار بدخشان، یکی از سه شهر مهم تاجیکستان است. اما راه‌اش ششصد کیلومتر راه کوهستانی مال‌رو است که از پامیر می‌گذرد. راننده گفت دوازده ساعت طول می‌کشد، محلی‌های توی ماشین گفتند با این هوا بیست ساعت طول می‌کشد.
اما بیست ساعت بعد تازه ماشین را با زنجیر بسته بودند به یک مینی‌بوس تا از رودخانه رد کنند.
شما ممکن است به من بگویید سختی‌های فیزیکی هیچ وقت به پای دلتنگی‌ها و سختی‌های ذهنی نمی‌رسد. اما من به‌تان می‌گویم می‌رسد. من هم پیش‌ترها همین حرف‌ها را می‌زدم، اما خب آن‌جایی که ما ایستاده‌ایم در حالت معمولی‌اش هیچ وقت سختی‌های فیزیکی آن حد را تحمل نمی‌کنیم. آهان من می‌گویم دردهایی فیزیکی هست که با سخت‌ترین فشارهای روحی برابری می‌کند.
تا حالا یخ زده‌اید؟ من اصولاً همیشه پاهای‌ام یخ می‌کند، خیلی از شب‌های زندگی‌ام بی‌ اغراق ساعت‌ها نتوانستم بخوابم چون پاهای‌ام یخ زده بوده، اگر کسی را نداشته‌ام، همین توی خانه با شوفاژ و همه‌ی این چیزها، هی بلند می‌شده‌ام جوراب‌های پشمی را می‌گذاشته‌ام روی شوفاژ و وقتی پای‌ام آن‌ یکی جفت را یخ کرد، عوض‌‌شان کنم، ها این‌جوری‌هاست. اما این سرما که می‌گویم نه از این سرماها بود.
این سرما یک‌جور دیگری بود، ناامیدی هم توش بود، نمی‌دانستی کی تمام می‌شود.
با همه‌ی برف و این هایی که بود حوالی غروب یعنی تازه هشت ساعت بعد رسیدیم به رودخانه‌ای که باران و برف باعث شده‌ بود آب‌اش آن‌قدری بالا بیاید که نشود ازش گذشت. رودخانه دو پایه‌ی بتونی پل داشت دو سوی‌اش که مال دوره‌ی کمونیستی بود. سال ۹۱ با فروپاشی، ساختن پل را هم رها کرده بودند، مثل همه‌ی چیزهای مهم دیگری که توی این چهارده تا جمهوری با فروپاشی رها شده. جای خالی ِحکومت شوراها این‌طوری حس می‌شود آن‌طرف‌ها.
اوهوم داشتم می‌گفتم رسیده بودیم به رودخانه، همین‌طوری ماشین را زدند کنار با بطری دو لیتری ودکای‌شان رفتند بیرون توی آن سرما لیوان‌های‌شان را گذاشتند روی کاپوت لادا و ایستادند به نوشیدن. ما دو تای ماشین نشسته‌ بودیم. پاشدم بروم بیرون بپرسم خب چه شده، چی‌کار می‌کنیم ژان مارک دستم را گرفت که بنشین دختر سرد است.
یک ساعت بعد کماکان همان‌طوری بود رفتم پرسیدم که چه شده، گفتند خب آب رودخانه بالا آمده نمی‌شود گذشت. حالا من هی تکرار نمی‌کنم اما هر وقتی که نقل قولی می‌کنم از حرف زدن‌‌ام با محلی‌ها، خودتان تصور کنید که خیلی هم روان و آسان نیست اختلاط یک فارسی زبان ایرانی و یک فارسی زبان بدخشانی، مقادیر معتنابهی تکرار و بلند حرف زدن در کار است. آخرش هم من با کمک شعرهای قرن هفتم و درس‌های سخت ادبیات فارسی، کلمات را آن‌قدر خالص و از قرن‌ها دست‌ نخورده انتخاب می‌کردم که آن‌ها بفهمندم. آن‌ها هم گاهی کلمه‌هاشان را از ترانه‌های اندی و لیلا فروهر و گوگوش انتخاب می‌کردند تا من بفهمم.
آهان گفتند خب باید صبر کنیم که آب پایین بیاید. فردا صبح شاید آب پایین بیاید، شاید هم نه.

...
پ.ن: بقیه‌اش را فردا می‌نویسم طولانی شد.


Friday، April 10

No tengo lugar,no tengo paisaje

موسيقي اسپانيايي، همراه ِ اسپانيايي زبان، عکس‌هاي‌اش از پرو و کلمبيا و دومينيکن و صحنه‌هاي فيلم باراکا از امريکاي لاتين...
مي‌ترسم زندگي‌ام بعد از ديدن آمريکاي لاتين هيچ‌وقت مثل قبل‌اش نشود، مي‌ترسم اگر بروم و نمانم براي زندگي کردن، يک حسرت ابدي براي‌ام بماند که ديگر به هيچ‌چيز جز آن‌جا قانع نشوم. مي ترسم براي من ِ هميشه از نوستالژي فرار کرده همه‌ي زندگي‌ام بشود نوستالژي.

به قول سرهرمس براي ثبت مجدد واقعه.