جمعه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۵

حریص اندکی شادمانی، اندکی فراموشی

چهارشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۵

Show Me Something Beautiful

توی این سه سال گذشته دوس پسرم - یا شوهرم- دو سالش را قطر بوده. برای همین بارها و بارها کشورهای حوزه خلیج فارس و مخصوصا قطر همدیگر را دیده ایم و خانه ی چهارمم بعد از پاریس و کابل و شیراز، قطر بوده. این توضیحات را می دهم که بگویم کمابیش روش زندگی مردم و مهاجرهای قطر و کویت و عمان و امارات را دیده ام و این نوع زندگی داشت به مرحله ی عادی شدن می رسید. اما این پنج روز گذشته که قطر بودم نفسم از تفاوت طبقاتی بند میامد. یک جور جدیدی، این هم هست که توی قطر هنوز برده داری سنتی می بینی. یعنی کاگرشان یک کارگر هندی یا پاکستانی یا فیلیپینی کمابیش جوان و کمابیش مرتب لباس پوشیده نیست. یهویی پیرمرد هفتاد ساله ی ژنده ای را می بینی که در سوق واقف لنگان می دود دنبال یک خانواده و کیسه خریدشان را می برد . بعد آنها می روند داخل یک رستوران  و پیرمرد بیرون رستوران می نشیند تا اینها شام شان را بخورند.

این هم از زندگی من، در میانه سی سالگی  دارم به سمت کمونیسم می روم. وارونه شروع کرده ام و احتمالا یکی دو سال بعد از نا امیدی می رسم به آنارشیزم. 

جدای از این ها کماکان دارم خودم را کشان کشان راه می برم. دیدن چیزهای قشنگ از آخرین راهکارهاییست که حالم را خوب می کند. و خوشبختانه افغانستان پر از زیبایی است.

سه‌شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۵

narrative identity-1

توی وبلاگ پی چیزی می‌گشتم دیدم هف سال پیش یک پست نوشته‌ام -مال خرداد ۸۹، می ۲۰۱۰- که: این‌طوز نیست که همه‌ش هم نق باشد، دل‌خوشی‌های کوچکی هم دارم،  بعد ته ش اضافه کرده‌ام: با این همه می‌‌دانم که همه‌ی دل‌خوشی‌هایم مزه تلخ قناعت می‌دهند.

پس چرا تصویر من از گذشته خودم یه آدم خوشحال و شاداب و راضی‌ست؟ فکر می‌کردم همه این تلخی از اواخر سال دوم افغانستان شروع شده، نگو خیلی قدیمی‌تر بوده. چطور واقعن؟ عجب قصه‌ای در مورد گذشته‌ی خودم برای خودم سرهم کرد‌ه‌ بودم.

یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۵

همه چیز فرو می‌پاشد


روز حادثه پلاسکو و فردایش از غمگین‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. فقط خود حادثه نبود، مهم این است ذهنم آمادگی این را داشت که غمگین‌ترین باشد. ماهها یا شاید هم یکی-دو سال است که ناامیدی درم رخته کرده بود. حالا می‌دانم به طور کلی کسی کاری نمی‌تواند بکند و زندگی خیلی از آدم‌ها قرار است همین‌قدر سخت باشد و سخت شروع شود و سخت تمام شود. زندگی آدم‌ها قرار است همین‌قدر بی ارزش باشد که می‌بینید. از طرفی برای بقیه‌مان هم که حال و روز بهتری داریم ممکن است یک‌روز صبح که بیدار می‌شویم همه چیز فروبپاشد. این واقعیت که بنیان‌ها این‌قدر سستند به خودی خود چیز آزار دهنده‌ای است. بعد فرض کن روی این بنیان سست قرارباشد به سختی چیزی بنا کنی.

برای فضایی که درش زندگی - و مخصوصا کار می کنم- این بی سر و ته بودن خیلی آزاردهنده‌تر از بعضی فضاهای دیگر است. همیشه فکر کرده‌ام اگر قرار است کاری کنیم باید کمک کنیم که سیستم و ساختار درست شود و با تشویق آدم‌ها به خیریه و مهربانی و از این دست کاری از پیش نمی‌بریم. راهی هم که برای زندگی شخصی و کاری‌ام برگزیده‌ام همین است. مثلا بین مالیات یا خیریه، طرفدار افزایش مالیات و نقش دولت در کمک کردن به گروه‌های آسیب پذیرم. همیشه مخالف خیریه بوده ام. فکرمی‌کنم خیریه و مهربانی (با ارجاع به gift مارسل موس - و مقدمه‌ای که مری داگلاس روی ترجمه انگلیسی کتاب درهمین مورد نوشته) در آدم‌هایی که گیرنده هستند یک جور رنجش و خشم ایجاد می‌کند. چون ما با لطف‌ به کسی که نمی‌تواند لطف‌مان را جبران کند طرف مقابل را برای همیشه مدیون خودمان و رابطه انسانی نابرابری ایجاد کرده ایم  و این به social solidarity ضربه می زند. شاید راه حل کوتاه مدت این باشد که حتما به آدمها فرصت جبران بدهید، حالا هر جور جبرانی که شد.

بگذریم، می‌خواهم بگویم بدون خوش‌بینی احمقانه - یا آن‌طور که تا حالا فکر می‌کردم- تلاش می‌کردم قدم‌های مورچه‌وار برای بهبود اوضاع محیطم بردارم. حالا از همین قدم‌های کوچک‌ هم برای تغییر ساختار‌ها ناامید شده‌ام. مدتهاست البته که ناامیدم. تنها دلیلی که هنوز باعث میشد قدم بردارم این بود که احساس گناه داشتم از اینکه جای کسی را گرفته ام که ممکن بود بهتر از من کار کند.

فردای حادثه از خواب بیدار شدم و فکرکردم واقعیت‌ش این است که در نهایت بهبود ساختاری هیچ چیزی ممکن نیست، به این معنا که در تصویر کلی جهان هیچ‌وقت سمت بهتر شدن پیش نمی‌رود. یعنی در نهایت و در بهترین حالتش هم جایی یک چیزی را درست می‌کنی و یک جای دیگر ساختارها در حال فروریختن‌ و بدتر شدن‌اند.

این طوری است که من هم به جای امید به بهبود اوضاع جهان و بهتر کردن ساختارها به سمت مهربانی کشیده شده‌ام. درست است مهربانی. حتی کلمه اش هم به گوشم مسخره می آید، چه برسد به انجامش. فکر اینکه از مرحله وظیفه درقبال محیط به مرحله لطف در قبال محیط رسیده باشم خیلی حال ضعیف و مذبوحانه‌ای است. اما چه کنم؟ دیگران چه می‌کنند؟ نمی‌دانم. 

***
توی این کمپی که زندگی می‌کنیم -حالا توی یک کمپ نیمه نظامی چند کیلومتری کار و زندگی می‌کنیم و دیگر داخل کابل نیستیم - یا حتی قبلتر هم که در کابل خانه داشتیم و دفتر، مسوولیت امنیت خانه و دفتر و کمپ را سربازان  نپالی داشتند و دارند که در واقع سرباز کشور خودشان نیستند. گورکا هستند Gurkha. کارشان همین است. با حقوق  خیلی پایین و بدون بیمه درمانی و بدون بیمه عمر، سازمان ملل یا سفارت‌های خارجی یا شرکت‌های امنیتی باهاشان قررداد می‌بندند که بیایند برای حفاظت از خانه‌ها، سفارت‌ها و دفترهای خارجیها در افغانستان یا هر کشور درحال جنگ دیگر. تقریبا در تمام این درگیریها با طالبان که شما می شنوید نیروهای امنیتی خارجی کشته شده اند- یا نیروهای سازمان ملل- در واقع همین نپالی ها کشته شده اند. در گروههای چهارنفری در یک اتاق زندگی می کنند و در یک فضای چهل- پنجاه متری می‌دوند و ورزش می کنند تا سالم بمانند و برای حمله آماده باشند. خودشان در یک آشپزخانه خیلی کوچک غذا درست می کنند و از این و آن راننده می خواهند بهشان لطف کند و مواد غذایی از بیرون از کمپ برایشان بخرد. گورکاهای آدمهای خیلی آرام و ساکت و مودبی هستند، هیچ چیزشان شبیه سربازها و نظامی های خشن و سطحی و پررو نیست. شش ماه شش ماه یک مرخصی کوتاه بدون حقوق می گیرند که بروند خانه و دو هفته بعد برگردند.

این ها را توضیح می دهم که بگویم که در محیطی زندگی می کنیم که هر روز این نابرابری را می بینم. ما همه حقوق بالا داریم و اگر کشته شویم خانواده مان نیم میلیون دلار می گیرد و آشپز و خدمتکار و راننده داریم. البته هیچ‌کدام از اینها به معنی این نیست که زندگی راحت یا خوبی داریم، آشپز و خدمتکار و راننده بهمان می دهند تا در عوض آزادی را ازمان بگیرند، شما توی زندان هم آشپز دارید- اما در مقام مقایسه بله، یک جور آپارتاید است. به خاطر نفرتم از محیط نظامی که درش کار و زندگی می کنم هرروز صبح سرم را پایین می انداختم و جواب سلام گورکاها را نمی دادم یا بهشان نگاه هم نمی کردم. فردای حادثه پلاسکو به این فکر کردم که اگر فردا حمله شود و چند نفر از اینها در حمله کشته شوند، حتی قیافه یا اسم هیچ کدامشان را به خاطر نمی آورم. فکرکردم احتمالا همان‌روز خیلی برای‌شان غمگین می‌شوم و احتمالا وقتی کلاه می‌گردانند که به خانواده نپالی کشته شده کمک کنیم من هم پولی در کلاه می‌اندازم.

اما فکرش را بکنی زندگی این آدمها با همین شش ماه شش ماهها می گذرد. یعنی زندگی‌شان همین است، توی یک کشور خارجی در دمای منهای پانزده روی پشت بام نگهبانی بدهند، حقوق ناچیزی بگیرند و بفرستند برای خانواده شان.  همین‌طور که زندگی ما همین است، توی کانتینر، در یک کشور خارجی و دور از خانواده‌های‌مان. اینطوری شد که اولین قدم "آگاهانه"م به سمت مهربانی را برداشتم. حالا از کانتینرم که بیرون می آیم توی حیاط وقتی بهم سلام نظامی می‌کنند  بهشان با لبخند جواب می‌دهمو حال‌شان را می‌پرسم. اسمهایشان را می‌دانم و از هم تشخیص‌شان می‌دهم. ظهرها و آخرهفته ها که توی رستوران غذا نمی‌خورم کارت غذایم را بهشان می‌دهم و حتی به عکس بچه هایشان روی تلفنشان نگاه کرده ام. با مسوول بخش مالی اداری مان صحبت کردم که با مسوول امنیتی یک سازمان دیگر صحبت کند و فلان دوستشان را از فلان کمپ بیاورند اینجا. حتی از توصیف کارهایی که برای مهربانی بلدم حالم بد می شود به نظرم تقلیل مان می دهد به هیچ، از ضعفی که از سر و روی مهربانی می بارد چندشم می شود. اما چه کنم که دستم به حلقه ای گسترده تر از آدمهایی که یک قدمی ام هستند نمی رسد. مهربانی‌ام از روی دل‌سوزی برای آن‌ها نیست، از روی دلسوزی برای همه‌مان هست، یک‌جور تاسف که ببخشید که همه‌مان توی این وضعیت‌ایم. این احتمالا راه حل خیلی های دیگر هم هست، اینکه حداکثر کاری که می توانند کنند این باشد که توی مسیر دست همدیگر را بگیرند.

یادم است روز جشن عروسی همین اوایل پاییز گذشته که دوستانمان یکی یکی در موردمان خاطره می‌گفتند. دوستی که برای سه سال افغانستان کار می‌کرد و از افغانستان با هم دوست شده بودیم، در مورد من گفت سارا مهربان‌ترین آدمی است که می‌شناسد. گفت یک جور مهربانی که تعجب‌زده ات می‌کند، که مهربانی‌اش کارایی دارد و از آن‌هاییست که زندگی آدمهای اطرافش را بهبود می‌بخشد. گفت که وقتی سال ۲۰۱۴ سفارت سوئد down size کرده بود من برای چند تا از راننده ها و نگهبانها و خدمتکارهای‌شان کار پیدا کرده‌ام. آن روز حسم از شنیدن این کلمه یک جور مور مور شدن تنم بود. حس خیلی منفی. همان سال ۲۰۱۴ هم که این آدمها را به اینجا و آنجا برای کار معرفی کردم می‌دانستم که این آدم کار را می گیرد یعنی یکی دیگر که روابط نداشته کار نگرفته. فکرکردم چقدر بد که توی ذهن یکی از دوستان نزدیکم اینقدر آدم ضعیفی هستم که ویژگی غالبم برایش مهربانی است. احتمالا اکثر دوستان قدیمی‌ترم هم همان روز تعجب کرده بودند که یکی هست که مرا به مهربانی می‌شناسد.

حالا که اتفاقها را کنار هم می گذارم می‌بینم این ناامیدی‌ام احتمالا از دو-سه سال پیش رویم تاثیر گذشته. احتمالا دو-سه سال است به خیریه روی آورده ام و خودم حواسم نیست. با همان‌قدر ضعف.


جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۵

یادداشتی برای خودم

 در مورد دو تا چیز این اواخر می‌خواستم بنویسم و هی نشده اینقدر که بحث شون مفصله. یکی networking و دیگری narrative identity. این دو تا موضوع نوع زندگیم رو توی سال گذشته تغییر دادند. یا شاید هم طرز فکرم رو. باید با جزییات در موردشون بنویسم.

مصاحبه کاری

روز تعطیل آمده ام نشسته ام دفتر برای مصاحبه کاری. ساعت ده به وقت پاریس. برای کاری که حتی برایش اپلای نکرده ام. اما نه نگفتم؛ توی یکسال گذشته چندین بار اتفاق افتاده که برای مصاحبه کاری دعوتم کنند که اپلای نکرده ام. پیش خودم گفتم تمرین مصاحبه کاری می کنم. دلیلش را می دانم، می خواهند کار را به کسی به بدهند که از قبل تعیین کرده اند اما به هر حال باید مراحل "قانونی" اش را طی کنند و چک لیست شان را تیک بزنند و همانطور که این مراحل قانونی را طی می کنند باید مطمئن باشند کاندیداهای انتخاب شده برای مصاحبه از یک جغرافیایی گسترده باشند و یک جور تعادل هم از نظر جغرفیایی و جنسیت رعایت شود. اگر می خواهند کار را به یک مرد فرانسوی بدهند نمی توانند همه کسانی که برای مصاحبه انتخاب می کنند را  از اروپا و امریکای شمالی انتخاب کنند و همه مرد. به عنوان یک زن ایرانی مسلمان (حالا اسلامش توی چک لیست شان خیلی نقش مستقیم ندارد) گزینه ی خوبی هستم برای اثبات اینکه پروسه شان عادلانه بوده. 

حالا پنج دقیقه دیگر زنگ می زنند و من حتی  آگهی شغلی را هم یکبار هم مرور نکرده ام. هی پلک هایم می افتد و هشت فنجان قهوه ای که از صبح خورده ام هیچ فایده ندارد. خواب آلود نیستم، فقط پلک هایم می افتند. انگار آن اعصابی در مغزم که کارشان کنترل پلک چشمهاست کار نمی کنند. هی تالاپ می افتند. این روزهای گذشته بارها توی جلسات باعث آبروریزی شده اند هی می پرسند خسته ای؟ خوابت می آید؟ و من بدون توضیح اضافی می گویم نه اصلا، فقط چشمانم خواب آلودند، خودم خوبم.

ساعت یک و نیم است. الان زنگ می زنند.

چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۵

۲۵ ژانویه ۲۰۱۷


با وجود این حال بد، مخصوصا حال فیزیکی بد، دارم سفرنامه مغولستان را می‌نویسم. اما تا تمامش نکنم نمی‌توانم به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیمش کنم و اینجا پست کنم. اول می‌خواستم فقط خاطره آن شب عجیب مراسم شمنی‌شان را بنویسم اما همه چیز به هم ربط دارد.

یاد مغولستان و اسب سواری کمی حالم را خوب می‌کند، اما از بی‌معنی بودن زندگی کم نمی‌کند. هنوز برایم عجیب است که که چرا هرروز صبح که بیدار می‌شویم در مورد این حرف نمی‌زنیم، چرا توی خبر‌ها و میزگردهای تلویزیونی درمورد این بحث نمی‌کنیم که چرا باید به یک پروسه این‌قدر بی سر و ته به اسم زندگی تن بدهیم. شاید هم واقعا اکثریت آدم‌های دنیا به ته داشتن زندگی معتقدند. کماکان هرروز خودم را به زور سرکار و به جلسات کاری می‌کشانم. سعی‌ می‌کنم برنامه‌کاری بنویسم. ناامیدانه سعی می‌کنم دفتر پاریس را راضی کنم که افغانستان را در لیست کشورهای در حال جنگ بگذارند تا بودجه  conflic zone شان به اینجا هم برسد.

آذر ماه پارسال وقتی به خاطر سردرد و چشم درد و کاهش یهویی بینایی‌ مجبور شدم در عرض ۲۴ ساعت بروم تهران و چندروز را از این مطب دکتر به آن بیمارستان بروم آن‌قدر نگران ام اس و بیماری‌های شبیه‌اش - که بهش مشکوک بودند- به خودم قول دادم که سرعت زندگیم را تغییر دهم که استرس کار و زندگی‌ام را کنترل کنم. نه این‌که برایم مهم باشد زندگیم را طولانی کنم، اما به همین دلیل بی سر و ته بودنش کیفیتش برایم مهم است. مسلما تشخیص پزشکی این نبود که دلیل این علائم استرس است اما توی ذهن خودم هیچ دلیل دیگری جز دلایل روانی نمی‌توانست یهویی بدن این‌طوری از مسیر معمولش منحرف کند. حالا امسال دوباره همان حالت شروع شده، شاید با شدت بیشتری، سردردها، و درد شدید پشت چشم و حالت تهوع. و کمردردی که فقط در حالت دراز کشیده داشتمش و  بعد از یک هفته باعث شده کل سمت چپ بدنم دردناک شود. امروز درد با چنان سرعتی گسترش پیدا می‌کرد که مسیرش را می‌توانستم دنبال کنم. همزمان داشتم از نقش مهم هنر در soical re-integration برای یک میلیون پناهنده‌ی افغان که پاکستان و ایران در سال گذشته به زور اخراج کرده‌اند حرف می‌زدم. داشتم تلاش می‌کردم راضی‌شان کنم که بانک جهانی و وزارت مالیه بودجه کار فرهنگی هنری را همزمان با بودجه غذا تصویب کند. درد از ساعدم به سمت بازو بعد کتف می‌رفت و از پشت شانه به سمت زانو و بعد به سمت مچ پا و از بازو به گردن و بعد گوش سمت چپ، دندانهای سمت چپ می‌رفت. همین‌طوری که مسیر درد را توی بدنم دنبال می‌کردم، ادامه می‌دادم که تئاتر خیابانی کم هزینه است و آسان، شب شعر، سینما، مسابقه عکاسی. و احتمالا نصف حواس آدم‌های جلسه به حرکت‌ دست راستم بود که داشت ساعد دست چپ‌م را ماساژ می‌داد.

فکر کردم این‌بار چند روزی صبر کنم، آب زیاد بخورم، گندم و بقیه دانه‌ها را و لبنیات را از غذایم حذف کنم، سعی کنم بیشتر بخوابم و یواشتر زندگی کنم و بعد اگر خوب نشد بروم تهران یا قطر از این بیمارستان و آزمایش‌گاه به آن یکی. این‌ها ترفندهایست که psoriasis (سودای صدف)م را کنترل می‌کند. صبح که بیدار می‌شوم، دست و روی‌ام را می‌شویم و به کف دست‌هایم نگاه می‌کنم و شدت پوسته‌ پوسته‌های کف دست و انگشتانم از حال بدنم می‌گویند. 

سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۵

وقت‌هایی که حالم خوب نیست معمولا سعی می‌کنم مقایسه کنم ببینم آخرین بار کی‌ حالم این‌قدر بد بود و چطور شد که بهتر شدم. حالا یادم نمیاید. اواخر پاییز و زمستان پارسال همین‌ موقع‌ها شاید. همزمان برای خیلی چیزها هم استرس داشتم. شاید از این هم بدتر بودم اما دلیل‌ش را می‌دانستم. یک to-do لیست طولانی داشتم، از کار گرفته تا برنامه‌های شخصی. بدتر از همه کار، با تمدید عزیزترین پروژه‌ی کاریم مخالفت شد و بعد پشت سرش هی اتفاق‌های بد افتاد و یک لیست طولانی هم برای نگران بودن داشتم. امسال هیچ کدام از این‌ها نیست -همه کارهای لیستم انجام شده و عزیزترین پروژه م هم تمدید شده- اما در عوض هیچ سناریویی هم پیش رویم نیست که بگویم اگر این و این و این درست شود و اتفاق بیافتد حالم‌ خوب می‌شود. 

سعی می‌کنم ظاهرم را حفظ کنم، برای خاطر خانواده و دوستان نزدیکم و آدم‌هایی که مجبورند روزانه تحملم کنند. کار هم کمک می‌کند. این که آدمی مثل من، با این همه ناراضایتیش (و ناشکری؟اش) از زندگی باز هم اجازه دارد کارهایی هر چند خیلی کوچک برای بهتر شدن زندگی دیگران انجام دهد باز هم خوب است. انگار در میانه روز گاهی وقت‌ها یادم میاید که حق‌ام نیست، که کاش یکی دیگر جای من بود و قدر می‌دانست. همان‌وقت‌هاست که خودم را جمع می‌کنم، آب دهانم را قورت می‌دهم، صاف می‌نشینم و سعی می‌کنم به نقش بازی کردن ادامه دهم.

شاید هم باید بروم تاجیکستان، فقط برای دل خودم.

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۵

The way forward is with a broken heart

نمی‌دانم چطور شد که ننوشتم اما می‌دانم که ننوشتن به روایتم از زندگی آسیب زده. یا اصلا باعث شده دیگر هیچ روایتی خاص خودم نداشته باشم. توی یکی دوماه گذشته بارها شروع کرده‌ام که بقیه سفر مغولستان را بنویسم اما هربار یک پاراگراف نوشته‌ام و هربار به خاطر خستگی از تلاش مذبوحانه‌ام برای یافتن کلمات فارسی رها کرده‌ام. منظورم این نیست که فارسی یادم رفته باشد. معلوم است که هنوز مثل بلبل به زبان مادری‌ام حرف می‌زنم، وقتی از بی‌کلمه‌گی می‌گویم منظورم موقعیت‌‌های جدیدی‌ است که به زبان دیگری تجربه‌شان کرده‌ام. حالا که از نو می‌نویسم هم ممکن است مخاطب و خودم مجبور باشیم غلط‌های دستوری غیر قابل چشم‌پوشی، کاماها و نقطه‌کاماهای اضافی و بدتر از همه ناهمگونی‌ نثر را تحمل کنیم.  ممکنن است نثر شکسته و نثر ساده و یا متلکف را ناخواسته تلفیق کنم. اما به دردسرش می‌ارزد. وقت‌هایی هست که روایت کردن برای آدم لوکس محسوب می‌شود و یک وقتی نیاز است. من فعلا دوباره باید ازنو و از مرحله‌ی نیاز شروع کنم. 

در یک‌سال گذشته به اندازه‌ی کل زندگیم کارهایی انجام داده‌ام که از نظر جامعه اطرافم "دستاورد" محسوب می‌شوند. شغل خیلی بهتری گرفتم، بهترین دوستان‌ و نزدیک‌ترین‌های هر دونفرمان را از ۱۵تا کشور دنیا جمع کردیم و عروسی گرفتیم، خانه‌ای را که خیلی‌ دوستش داشتم را خریدیم و بالاخره بعد از سال‌ها وسایل‌م بین پاریس و کابل و شیراز و اشتوتگارت بودن آخر تابستان گذشته همه وسایلم را توی یک شهر جمع کردم. اما در یک‌سال گذشته به اندازه تمام بقیه عمر‌م هم استرس و افسردگی را تحمل کردم. و حالا که گذشته می‌توانم با خیال راحت نتیجه بگیرم که اثرات مثبت دستاورد‌ها به گرد اثرات منفی استرس و افسردگی هم نمی‌رسد. نمی‌گویم که به دردسرشان نمی‌ارزید، که اصلا حق انتخابی درمورد سرعت زندگی نداشتم که بخواهم بگویم باید آرام‌تر می‌رفتم. زندگی پیش‌‌ پای‌ات اتفاق می‌افتد و نمی‌شود به جهان اطرافت بگویی یواش‌تر. دست کم این جهانی که من برای اطراف خودم انتخاب کرده‌ام که این طور است.

وقتی استرس آنقدری به اوج خودش می‌رسید که بدنم دیگر نمی‌توانست تحمل کند، افسردگی جانشینش میشد. نکته مثبت افسردگی‌ این است که کمک می‌کند بخوابی و بدن‌ت از نظر فیزیکی فرصت استراحت پیدا می‌کند. استرس باعث می‌شود بدنم تمام مدت در حالت انقباض باشد و نتیجه انقباض بی‌وقفه ی ماهیچه‌های بدن خستگی شدید است. بعد با وجود همین خستگی‌ شدید هم شب نیمه‌های شب بیدار می‌شدم و دیگر از استرس خوابم نمی‌برد. بدنم با همین ریتم بیمار چندماه راه می‌آمد و بعد یهویی می‌افتادم توی چاه افسردگی تا وقتی که hit a new low و بتونم دوباره بلند بشم، از چاه در بیایم و به سمت استرس بروم.

***

اما هیچ‌کدام از این بالا و ‍‍‍‍پایین‌هایی که گفتم کافی نبود که بنشاندم به نشستن و روایت کردن از عیش یا رنجی که می‌بریم. نمی‌خواستم سانتی‌مانتال به نظر بیاید و برای همین هم سه روز روی ایده نوشتن از حال این روز‌هایم خوابیدم. حالا بعد از سه روز راستش این است اتفاق پلاسکو پرکاه اخری بود که روی پشتم بار زدند و گفتند ادامه بده، برو جلو. اما من نشست کردم.

هنوز هم سخت است بگویم چرا استیصالم  قابل مقایسه با حال بعد از خبر زلزبه بم و یا تابستان خرداد ۸۸ نبود. حدس‌هایی می‌زنم اما الان برایم تحلیل‌ چرایی حالتم مهم نیست. چیزی که برایم مهم است این است که حالا که دیگر امید‌وار به بهتر شدن امور جهان نیستم ، از این به بعد چطوری باید زندگی کنم.

پلاسکو پرکاه آخر روی باری بود که  تکه تکه هایش را از بهار سال ۹۱ گذاشته بودند روی دوشم، از فردای روزی که رسیدم کابل. حالا بعد از نزدیک به پنج سال کارکردن در افغانستان و در بطن سازمان‌های بشردوستانه و کمک‌های انسانی و در بطن فضایی که اشباع شده از تعداد زیاد سازمانها و آدم‌هایی که  فلسفه وجودی‌شان و کار اصلی‌شان بهترکردن زندگی دیگران است، می‌بینم که در نهایت ما با این ساز و کارهای فعلی هیچ غلطی نمی‌توانیم کنیم. ناامیدی مطلق در مورد بهبود اوضاع جهان. then and there, I had a broken heart 

فردا صبح آن پنج‌شنبه‌ی نحس از کانتینرم بیرون آمدم در حالیکه شب قبلش را به بالا و پایین کردن صفحات خبری در مورد پلاسکو گذارنده بودم و  فقط ۱ساعت خوابیده بودم.  تلوتلو خوران به سمت دفتر کارم که آن هم توی همین کمپ و به فاصله ۵ دقیقه از اتاقم است راه افتادم. روز جمعه بود و تعطیل و هشت صبح بود و دمای هوا منهای ۵ درجه و برای من که روزهای معمولی هم ساعت ۱۰ می‌روم سرکار خیلی عجیب بود. اما به هرحال داشتم می‌رفتم سرکار که گزارش سالانه بنویسم. جوری بی حس بودم که نه خواب‌آلودگی به حالم راه داشت، نه سرما و نه خستگی و نه یادآوردی اینکه این گزارش را هنوز یک ماه دیگر برایش وقت دارم؛ نه حتی تصویر واضحی از اتفاقات دیروز و دیشبش توی ذهنم بود. فقط غم‌اش را خیلی واضح توی ذهنم داشتم.

مدام این جمله رو توی ذهنم تکرار می‌کردم  The way forward is with a broken heart, the way forward is with a broken heart, the way forward is with a broken heart ....

و تا هنوز ظهر نشده the way forward رو پیدا کرده بودم. 




دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۵

catching up

بعد از چهار و نیم سال خیلی جدی به از کابل رفتن فکر میکنم. اما هر طور فکرش را می کنم نمی توانم بی خبر بگذارم و بروم. مجبورم چندماهی بمانم تا کارها رو مرتب کنم و تیم پروژه جدید را سر و سامان بدهم. ذهنم و حتی بدنم استرس و اضطراب بیشتر از این را بر نمی تابد. استرس و اضطراب بی خوابی می آورد و بی خوابی بدنم از از کار می اندازد و استرس م را بیشتر می کند، دور باطلی است که نمی دانی از کجا قطع ش کنی. استرس و اضطراب وقتی کهنه شد تبدیل به افسردگی می شود، این را زمستان گذشته همه جوره تجربه کردم، آن هم من که معمولن پاییز و زمستان ها حالم خیلی خوب است. سه چهار ماه بود حالم خوب شده بود و تقریبن شده بودم همان آدم قبلی اما اتفاقی مثل بمب گذاری دو روز پیش همه چیز را می تواند به حالت قبلل برگرداند. خیلی نگران خودم نیستم، اما کشته شدن آدمهای بیگناه اطرافم حالم را خیلی بدتر از آن می کند که مثلن اگر پاریس می بودم و خبر را می شنیدم. گونه های سرخ و آفتاب سوخته بچه های  هزاره را یادم می آید و فکر می کنم رفته بودند توی خیابان برای یک حق خیلی ابتدایی مثل برق.

چیزی که حالم را  این روزها بهتر می کند این است دوس پسرم تصمیم گرفته ایم که ازداوج کنیم و یک جای ثابت داشته باشیم و آن جای ثابت قرار است پاریس باشد، چون هر دوتامان فکر می کنیم اروپا مرکز دنیاست و اگر پاریس باشیم به همه جا نزدیکیم. پی خانه گشتن در پاریس حالم را خوب می کند، دیدن زندگی آدمهایی که توی آن خانه ها زندگی می کنند و فکر اینکه من هم می توانم روزی زندگی آن ها را داشته باشم. یاد آوری اینکه من آن زندگی را داشتم و چند سال پیش ازش خسته شدم و تصمیم گیرفتم رهایش کنم. همه این ها حالم را بهتر می کند. فکر می کنم این که مدتی یک جا بمانم و زیاد سفر نروم حالم را خوب می کند. چیزهای ساده تر از این هم حالم را خوب خواهد کرد، اینکه مثلن بروم خرید و سر راه جایی بنشینم یک قهوه یا آبجو بخورم. چیزهای ساده ای که دیگر یادم رفته چطوری اند. 

از طرفی وضعیت کارم و پروژه هایم در بهترین حالتش در همه دوران کاریم است. از اعتبار و تجربه ای که این سالهای سخت به دست آورده ام دارم استفاده می کنم برای پول پیدا کردن برای پروژه های فرهنگی. چه دولت و چه کشورهایی که کمک مالی می کنند پروژه هایمان را دوست دارند. مردم هم همین طور، چه از این بهتر. یک تیم عالی دارم که روی یک یک شان می توانم حساب کنم. همه ی اعضای تیم مان، به جز یک نفر، سن شان از خودم بالاتر است و این چیزی است که بهش  افتخار کنم. پنج سال پیش بلد نبودم بدون تنش حتی یک کارآموز را مدیریت کنم.

یک خلاصه گزارش دادم تا برگردم به نوشتن. خودم از بلاگرهایی که وبلاگشان را می خوانم اما یک دفعه از صفحه ی دنیای مجازی ناپدید می شوند خیلی دلخور می شوم.

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۵

پانزده ساله گی تخریب بوداهای بامیان

اولین باری که بامیان رفتم، از همان توی هلی کوپتر پایین را که نگاه کردم نفسم حبس شد. شهر خیلی کوچکی بود به نسبت مرکز استان بودن اش. همه گفته بودند بامیان که باشی که انگار افغانستان نیستی، اما این را من در مورد هرات هم شنیده بود، چون نزدیک ایران است. اما انگار افغانستان نیستی بامیان از صلح و آرامشش بود. آن روز صبح که رسیدیم توی جاده ی فرودگاه به سمت شهر دختر بچه های روسری سفید به سری را دیدم که از مدرسه برمی گشتند. بهار بود و دره بامیان سبز سبز. یک دفعه همه ی استرس کار و کابل و افغانستان و جنگ و چهل پنج دقیقه صدای هلی کوپتر و تکان تکان خوردن ها تمام شده و من توی یک دره ی زیبای سر سبز بودم که انگار افغانستان نبود. اما دل خوشی م طولی نکشید، از خیابان ورودی شهر و سپیدارها که رد شدیم، بوداها را دیدم. بت های بامیان. جای خالی شان دلم را هری ریزاند.

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۴

ماه شب نهم - مغولستان، مرز سیبری- یک

آن‌روز از صبح که بیدار شدم به نظرم آمد همه‌شان انگار یک کار مهمی دارند. با هدف بین چادرهای‌شان و تا رودخانه راه می‌رفتند. شاید هم نباید بگویم کار مهمی، انگار یک کاری داشتند آن روز. بر خلاف روزهای قبل که از صبح که بیدار می‌شدند هیچ کاری غیر از نشستن و چای نوشیدن نداشتند. بیدار که می‌شدند راه می‌افتادند سمت چادر مادربزرگ قبیله، چای-شیرشان را آنجا می‌نوشیدند و نیم ساعتی-یک ساعتی می‌نشستند- مگر زمان اصلن معنا داشت آنجا که من با ساعت می‌سنجم‌ش؟ خودم هم  تا آن موقع دیگر هیچ وسیله سنجش ساعتی که باطری داشته باشد برایم نمانده بود- و همه‌شان می رفتند چادر بعدی تا چای-شیر بعدی‌شان را بنوشند. شیر گوزن شمالی در توی یک قابلمه بزرگ در تمام مدت روز داشت روی آتش می‌جوشید. چند بار در روز شیر اضافه می‌کردند و کمی چای سیاه خشک و شیر همان طور می‌جوشید و در طول روز فنجان فنجان ازش می‌خوردند و سطل سطل به‌ش اضافه می‌کردند. دو روزی یک بار ته قابلمه را که پر از تفاله ریز چای شده بود خالی می‌کردند.

اوایل بعد از ظهر مردی که می‌گفتند شمن بزرگ‌شان هست، با سوت صدای‌م کرد تا بروم چای بخورم باهاش. حالا که چند ماه گذشته اگر کسی ازم بپرسد با چه زبانی باهاشان حرف می‌زدی جوابی ندارم. با زبان اشاره شاید. اما هم دیگر را می فهمیدیم. شمن سه چهار کلمه انگلیسی و چند کلمه‌ هم روسی می‌دانست که خیلی کمک بزرگی بود برای مکالمات‌مان. یادم به روزهای سرد و خسته‌ی زمستان شش سال ‍پیش توی آلمان می‌افتاد که سه روز در هفته ساعت ۷ تا ۹ شب کلاس روسی داشتم. هر کار درست یا غلطی که توی زندگی‌تان کرده‌اید یک روز به کارتان می‌‌آید.
 چای-شیر نوشیدیم و با زبان الکن‌مان کمی حرف زدیم. 

بعد از چای، شمن از پشت یک پرده کوچک - که جلوی گنجینه کوچک‌ش که مجموعه‌ای بود از تکه پارچه‌های شمنی، سیگار و ودکایش‌ را پوشانده بود- یک قوطی فلزی کوچک به فرم و اندازه این قوطی‌های ویتامین سی در آورد و یک چیزی بهم تعارف کرد. پودری که درش بود شبیه و رنگ قهوه بود دقیقن. اما بوی خیلی تندی داشت، از جنس تندی پونه یا اکالیپتوس. به اشاره ‍پرسیدم چیکارش کنم؟ کمی از پودر را ریخت کف دستش و اسنیف sniff، مثل توی فیلم‌ها که کوکایین را با دماغ‌شان بالا می‌کشند. فکر کردم این کار را کرد که بو را بهتر حس کند. اما وقتی خودم هم همان کار را تکرار کردم و ده ثانیه بعدش سرم سبک شد فهمیدم یک ماده مخدر باید باشد. نه که از خود بی خود شده باشم، اما یک سبکی خوبی بود.

شمن فقط شمن نبود، دانا و با تجربه و استریت اسمارت street smart قبیله هم بود. چندتایی مجله داشت و به قول خودش روابط بین المللی‌ای هم داشت. فردای رسیدن‌ام یک مجله درآورده بود که عکس یک دوستش را نشانم بدهد که می‌گفت ایرانی است. دقیق که نگاه کردم دیدم راست می‌گوید. اسم‌ش ایرانی بود. همان آدم انسان-شناس و عکاسی که چند وقت پیش عکس‌‌های‌ش از این قبیله همه جای اینترنت پخش شده بود. بقیه قبیله اسم ایران هم نشنیده بودند، روز اولی که رسیده بودم فقط می‌خواستند مطمئن شوند اسراییلی نیستم، حالا بعدن برای‌تان می‌گویم چرا. شمن یک آلبوم هم داشت پر از عکس‌هایی که در بیست سال گذشته با محققان و عکاس‌ها گرفته بود و شماره تلفن‌ها و آدرس‌ها و ایمیل‌های‌شان. بعد بهم گفت امشب با ارواح دیدار دارند و قرار است من را هم به مراسم شمنی‌شان دعوت کنند. البته یادآوری کنم که در هیچ کدام از این گفتگوها، هیچ‌کدام از طرفین نمی‌توانستند مطمئن باشند که حرف هم‌دیگر را درست فهمیده‌اند. اما خوشحال شدم  و گفتم می‌روم حتمن. 

 روز قبل، پنج‌ شش تا توریستی که توی چادر-هتل‌ها بودند را بیرون کرده بودند و گفته بودند دیگر نمی‌توانند آنجا بمانند. من را به حال خودم رها کرده بودند، فکر کردیم شاید چون من یک‌ نفر تنهام، یا شاید برای این‌که با پیرزن زندگی می‌کردم، شاید هم چون خیلی کاری به کار‌شان نداشتم و فقط کتاب‌م را می‌خواندم و توی جنگل راه می‌رفتم به جای عکس‌گرفتن از آن‌ها و گوز‌ن‌ها و خانه زندگی‌شان. من البته دیگر نه دوربین داشتم و نه موبایل‌ی که شارژ داشته باشد.

آن روز گوزن‌ها را صبح زودتر بردند آن طرف رودخانه توی جنگل. طبق معمول یکی دو تا از بچه‌ها سوار یکی دو گوزن نر بزرگ شدند و رفتند آنطرف رودخانه و بقیه گوزن‌ها هم دنبال‌شان کردند. غروب هم خیلی زودتر گوزن‌ها را آوردند بین چادرها و بستندشان و خودشان یکی یکی رفتند توی چادرهای‌شان و در چادر هم انداختند، کاری که معمولن یازده شب‌ وقت خواب انجام می‌دادند. یعنی هنوز آفتاب غروب نکرده رفته بودند بخوابند؟ بیرون نشسته‌ بودم و به جنگل آن طرف رودخانه نگاه می کردم و دودی که از چادرهای شبیه چادرهای سرخپوستی‌شان بیرون می‌زد که دیدم ‍پیرزن اشاره می‌کند که برگردم توی چادر. رفتم نزدیک‌تر، اشاره کرد که بیا بخواب. 
...



یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۴

1Q84

این وبلاگ در مورد کتابها بود: یادم نمیاد آخرین کتاب به این بدی که خودنم کی بود(1Q84). شاید هم با در نظر گرفتن وقتی که براش گذاشتم بدترین کتابی بوده که به عمرم خوندم. ممکنه بخشی ش هم برای این بود که مجبور شدم همه 1100 صفحه رو بخونم و این بیشتر و بیشتر آزارم داد. از بیست و چهار پنج سالگی دیگه اعتماد به نفس این رو داشتم که کتابی اگر خوب نبود نیمه ولش کنم، اما این کتاب رو چون موراکامی نوشته بود و تا وقتی که اعتماد به نفس این رو پیدا کردم که بده، صفحه هفتصد بودم، برای همین فکر کردم باید ادامه بدم. 

نکته دیگه اینکه: مغولستان من رو به روزی سه چهار ساعت کتاب خوندن برگردوند. آدم فکر می کنه که وقت نداره برای کتاب خوندن، اما این صرفن یه توهم ه، چون الان دوباره حتی روزهایی هم که روزی دوازده تا چهارده ساعت کار می کنم وقت سه-چهار ساعت کتاب خوندم رو دارم.همه ش توی ذهن آدمه.


Being in the right palce at the right moment

یادمه سال اولی که آمده بودم افغانستان امیررضا بهم گفت که وبلاگ من یکی از وبلاگهاییه که حتمن می خونه ونوشتنم هم خیلی بهترهم شده (همون سال رو می گفت) و من بهش گفتم می دانم که بهتر شدن نوشتنم بر می گرده به این کهدر زمان مناسب در جای مناسب م. اما الان چه توجیهی ندارم برای خوب ننوشتن و اصلن ننوشتن؟ هیچ. با این که کماکان در زمان مناسب در جای مناسب م.

فکر طالبان در کندوز آزارم می ده. فکر این ایمیل هایی که دارند توضیح می دن در صورت نزدیک شدن طالبان به کابل و وقت خروج اضطراری به کدوم کشور همسایه می فرستندمون آزارم می ده. فکر این که ممکنه طالبان  با داعش توی بعضی از ولایات جنوبی بجنگند. فکر همه اینها باعث می شه نتونم گزارش پروژه رو امیدوارانه بنویسم. معتقدم اگر خودت ایمان نداشته باشی به چیزی که می نویسی، خواننده می فهمدش. کشورهایی که کمک مالی می کنند، دیگه گول کلمات امیدوار ما رو نخواهند خورد وقتی یکی از شهرهای بزرگ افغانستان دست طالبان باشه. البته که کمک اون ها هم سیاسیه و حدش رو اول هر برنامه دو سالانه یا چهارسالانه یا سالانه پایتخت شون مشخص می کنه، اما ناامیدی باعث می شه حمایت از پروژه های فرهنگی و آموزشی رو کم کمتر کنند و کمک های نظامی رو افزایش بدند. 

ته ش بازی های سیاسی خیلی مهمتر از همه ی امیدهای ماست و مهمتر از همه ی شب نخوابیدنها و استرس های ما. در این جنگ بزرگ من هیچ شکی در کوچک بودن و ناچیز بودن خودم و اطرافم ندارم، هیچ وقت نداشتم. اما فکر می کنم برای این که بتونی زندگی و کارت رو ادامه بدی، مجبوری ناچیز بودنت رو فراموش کنی. اگر نه هر روز صبح که از خواب بیدار می شی- مخصوصن اگر با صدای انفجار باشه- به خودت می گی که چی؟ و این که چی که چی، هر روز ناچیز و ناچیز ترت می کنه.

پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۴

پاییز سوم

زندگی خیلی طولانیه. وقتی خوب پیش نمی ره، همه ش منتظری می کشی که کی خوب می شه، وقتی هم خوب پیش می ره، و به نظرت میاد دست اندازه ها کم شده و تا دوردست رو می بینی، از منظره دور دست حوصله ت سر می ره، فکر می کنی این بود اونی که من می خواستم واقعن؟ در هر دو حالت طولانیه. مغولستان خیلی خوب بود. زندگی م رو بی شک به قبل و بعد از مغولستان تقسیم می کنه، مثل قبل و بعد از پامیر. 

از افغانستان هم یه خورده خسته شدم، احساس می کنم مثل قبل یاد نمی گیرم با اون سرعت. اما کجا برم؟ همیشه مشکل داشتم با فرار از مبدا بدون اینکه مقصد برات مهم باشه، انگار که پناهنده ای، من می خوام مهاجر باشم، انتخاب کنم کجا قراره برم. بنابراین فعلن هستم اینجا. مشکل اینه که بیشتر دوستام رفتند و من هم حوصله دوست پیدا کردن ندارم دیگه، که چی؟ که یک سال دیگه، شش ماه دیگه برن دوباره؟

یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۴

Golden mountains of Altai

می خواهم بروم مغولستان خارجی. نه ویزا دارم، نه برنامه سفر. اما یک ماه مرخصی را گرفته ام و همین بزرگترین مشکل سفر نرفتن من توی این چند سال افغانستان بودن بود. شنیده ام ویزا گرفتن با پاسپورت ایرانی خیلی سخت است. چه کار کنم؟ یک راه دیگرش این است که با پاسپورت سازمان سفر کنم، به اسم مآموریت، یک نامه ماموریت هم دفترمان در چین بگیرم بگویم می خواهم فرهنگ کوهستان آلتایی را مطالعه کنم. اما ترجیح م این است که با پاسپورت شخصی ام سفر کنم. سفارت مغولستان هم نداریم در افغانستان. باید ویزای قرقیزستان را هم بگیرم...

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۴

8 June 2015

فقط آمدم که بگویم دلم برای نوشتن تنگ شده. نوشتن مرا به تخیل وا می دارد، چیزی که زندگی روزمره ام خیلی کم دارد. در کابل زندگی مثل همیشه شدید است با همان عمق حتی. این روزها دلم برای زندگی در ایران خیلی تنگ شده. آرزوی مان فعلن این است که دوست پسرم- تازه فهمیدم که سخت است به کار بردن این عنوان برای آدمی که اینقدر نقش مهمی توی زندگی ت دارد - تهران کار پیدا کند و خانه دومان تهران باشد، یا خانه اول. 

حالا ببینیم تا سال بعد.

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۴

فصل کوچ






فصل کوچ دوباره رسیده و من دوباره بی قرارم. این بی قراری روزی از همین روزها مرا دیوانه خواهد کرد.  بهار رسیده و من دوباره به رفتن فکر می کنم، اما پای هایم در افغانستان بیش تر از همیشه و همه ی جاهای قبلی روی زمین است. به مراکز فرهنگی فکر می کنم که توی افغانستان خواهیم ساخت. به سینماها، خانه های فرهنگ، کتابخانه های کوچک این جا و آن جا. من باید این جا بمانم تا وقتی که رویاهایم را به چشم ببینم. تا وقتی دخترک کوچکی را ببینم که از کتابخانه کوچکی که خودم کتاب هایش را خریده ام، کتاب امانت می گیرد، تا وقتی پسرک های ده دوازده ساله را ببینم که دارند توی یکی از آن کلاس های درس پر نور یک زبان خارجی یاد می گیرند. کافی است بهار را  از سر بگذرانم تا دوباره آرام بگیرم. فقط همین دو ماه باقی مانده. می مانم. قول داده ام به خودم.

جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۳

6 March 2015

 این کاری هست که زمستان با من می کنه،  زمستان هر سال هوس رفتن می کنم به یه جای دیگه. اگر طاقت بیارم و تا  اردیبهشت بمانم، ماندنی شدم. ببینم این بار چطور می شه. به از کابل رفتن فکر نمی کنم هنوز، به عوض کردن کارم فکر می کنم. کاری که این همه دوستش دارم. بعضی وقت ها به این فکر می کنم، که آیا همه از این مراحل می گذرند، که در اوج رضایت هوس می کنند راست شکمشون رو بگیرند و برن؟ شاید. شاید هم بیشتر آدمها بیکار نباشند که وقت کنند به این چیزا فکر کنند. من حتی اگر روزی چهارده ساعت هم کار کنم باز یک ساعت در روز وقت دارم که به رفتن فکر کنم.

کسی دوربین فوجی ایکس صد اس یا تی داره؟ آیا فوکوس دستی اینا هم مثل فوجی ایکس صد اینقدر کنده؟ برای این که فوکوس رو از نیم متر ببری به دو متر، لنز رو باید ده دوازده دور چرخوند؟ واقعن سخته که آدم یه دوربین رو که هیچ وقت امتحان نکرده آنلاین بخره، اما خب من احتمالن انتخاب دیگه ای ندارم. 

دوشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۳

Let's not hate airports

توی فرودگاه شارل دوگل نشتم منتظر ‍پرواز. با سفر آشتی کردم. شاید هم نمی شه گفت آشتی کردم چون من هیچ وقت فرودگاه و هوا‍پیما رو کلن دوست نداشتم. سفر جاده ای را هم نه. کلن حوصله راه رو ندارم. از وقتی می رسم خوشحالم اما راه عصبی م می کنه. همه جزییاتی که مجبوری باهاش کنار بیایی چون توی مسیر گرم و نرم هر روزه ت نیستی. بعد فرودگاه صداهاش عصبی م می کنه. حالا اما- ببینیم چطور پیش می ره- از کابل که آمدم پاریس رو راحت آمدم. رضا همیشه می گه اتیتودت رو باید تغییر بدی. خودش هر شش هفته یه بار که از کابل می ره اون سر آمریکا و این همه ماموریت که می ره رو خیلی دوست داره. از سفر سی- چهل ساده افغانستان به امریکاش لذت می بره. 

منم قراره اتیتودم رو عوض کنم. الان نشستم کنار یک حوض آب با چایی و تنها صدایی که می شنوم صدای آب ه. تصمیم گرفتم صداهای اضافی رو نشنوم. و با آرامش داشتم کتاب می خوندم. گفتم این تجربه م رو باهاتون در میون بذارم. حالا ببینم دو هفته بعد هم که قراره برم بامیان و شش ساعت توی فرودگاه کابل بشینم تا ببینم آیا هلی کوپتر سازمان ملل می پره یا نه این آرامش رو دارم یا نه. خبر می دم. Apparently it's only a matter of attitude, let us see 

کاش می خوابیدم و تا دو هفته بیدار نمی شدم

بالاخره فونت فارسی دارم. ‍‍پاریس م. از سینما برگشتیم. کامای کی بورد رو نمی تونم ‍پیدا کنم. فردا می خوام بالاخره دوربین بخرم. بین فوجی ایکس صد و فوجی ایکس ای دو- دو دلم. می خوم دوربین به قدر کافی حرفه ای باشه که به کارم بیاد اما کامپکت باشه که لازم نباشه توی کیف دستی م با خودم لنز این ور و اون ور ببرم. 

استرس دوباره برگشته. اما حالم خیلی بهتر از تابستونه. پاریس خیلی سینما رفتم. خیلی رستوران. خیلی هم جلسه داشتم توی دفتر مرکزی. فردا شب بر می گردم کابل. خدا کنه دوربین پیدا کنم. 

شب بخیر.

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۳

عکاسی- ثبت، روایت

دلم عکاسی می خواهد. سیزده چهارده سال پیش در خانه عکاسان ایران رفتم دوره مبتدی و پیشرفته عکاسی با دوربین آنالوگ را گذراندم و فکر می کردم کلی هم یاد گرفتم. اما بعد عکاسی آنالوگ چاپ دستی عکس ول شد و کلن عکاسی را هم رها کردم چون خیلی عکاس خوب اطرافم بود و من فکر کردم چرا باید چیزی را که درش بهترین نیستم روی ش وقت بگذارم. حالا ماههاست برای عکاسی کردن craving دارم. احتمالن علت اش این است که تنبلی می کنم برای نوشتن و فکر می کنم عکاسی روش آسان تری برای روایت است، می دانم که نیست، هر بار که عکس می گیرم و می بینم عکس حتی یک دهم چیزی را که من وقت عکس گرفتن دیده ام، نشان نداده است. و اگر خیلی خوب بلدش نباشی هیچ هم آسان تر از نوشتن نیست برای روایت.

اما از روایت کردن گذشته، حتی همان ثبت کردن هم برای م کافی است. حالا که حتی توی این وبلاگ هم نمی نویسم، و آن هم با این حافظه ی آبکشی و گزینشی که دارم چطور ده سال بعد این روزها را یادم بیاید. چطور یاد بیاید که این روزها را چطور گذراندم، عاشق، دیوانه، خسته، پر شور، بریده، امیدوار. چطور می شود همه ای این احساس های خوب و بد را با هم توی یک روز و یک هفته و یک دوره از زندگی ت داشته باشی.

حالا می خواهم برای خودم جایزه سال نو دوربین عکاسی خوبی بخرم که کوچک هم باشد و لنز قابل قبولی داشته باشد و بامیان یا هرات که رفتم فیلم هم بتوانم باهاش بگیرم (در کابل جرات فیلم گرفتن ندارم). برای کابل به عینک گوگل هم حتی فکر کرده بود، این قدر که صحنه هایی هست که به خاطر امنیت و ارتش و این اراجیف نمی شود ازش عکس گرفت، تلفن ت را هم که سمت شان بگیری تفنگ شان را به سمتت می چرخانند.

بعید می دانم هیچ خبرنگار یا عکاسی بتواند از این صحنه های وحشی خیابان ها کابل عکس بگیرد. 
 


یکشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۳

مرکز فرهنگ-ی بامی-ان

می دانم خیلی دیر به دیر می نویسم. توی پروژه ای که خیلی برایم عزیز است غرق شده ام. از آن روز سرد زمستان دو سال پیش، دقیق اش ژانویه دوهزار و سیزده که با والی بامیان رفتیم با سفی-ر کره جنوبی در مورد این آرزوی مان حرف زدیم - و سفی-ر بهمان تمسخر آمیز گفت که توی کشور در حال جنگ که خیلی از مردم نان ندارند بخورند از فرهنگ حرف می زنید؟ - تا الان خیلی راه سختی بوده، گرفتن پول چهارده ماه طول کشید، بعد هم گرفتن زمین و امضای هشت وزارت خانه را گرفتن و قانع کردن سیستم داخلی خودمان که مسابقه بین المللی برگزار کنیم و هزار تا ریزه کاری دیگر که بعضی وقتها فکر می کنم چطور شد وا ندادم...حالا مسابقه باز شده. هنوز پشت سر که نگاه می کنم باورم نمی شود این آرزو دارد عملی می شود.

 آرزوی من تنها نیست، من این آرزو را از آدمهایی که قبل از من در این دفتر بوده اند و از وال-ی سابق بامیان و از وزیر فرهنگ این کشور به ارث برده ام. اما از طرفی آرزوی خودم تنها هم هست، چون سال دو هزار و شش توی تاجیکستان اولین بار دلم خواست کاری را که فرانسوی ها با مرکز فرهنگ-ی باکت-ریا برای دوشنبه کرده اند، من یک روز بتوانم برای شهر دیگری انجام بدهم. این عزیزترین پروژه ای است که تا به حال داشته ام.

این ویدیو 

این هم سایت مسابقه 

پ.ن: این دش ها برای این است که کسی با سرچ این جا نیاید، که این وبلاگ از جعبه محدودش بیرون نیاید. 

جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۹۳

یه سری اطلاعات کلی

از وقتی که آمدم افغانستان فکر می کنید چند نفر بهم ایمیل زده باشن با این مضمون که: می خوایم فلان کار رو بکنیم، در مورد یا در افغانستان و "یه سری اطلاعات کلی در مورد افغانستان می خوایم و ممنون می شیم اگر کمک کنی در این مورد". خیلی.خیلی. خیلی.  
ملت چشونه. واقعن چطوری توقع دارند چنین سوالی اصلن جواب بگیره؟ یعنی چی یه سری اطلاعات کلی؟

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۳

It's like a band signing for me

 تا یادم نره که چقدر دوستش دارم. 
برای تولدم یه ترانه ی کامل دارم، با آواز و گیتار  و شعری که خودش نوشته و همه ی سازهای دیگه ی که خودش یکی یکی ضبط شون کرده. 



Verse 1
Sarah is a mystery
Even when she folds you in her arms
She invites you with her dark brown eyes
And she captures you so completely with all her charms
…into her arms

V2
And she invites you inside her mind
And she treats you to an armchair ride
And she makes you think that you know her well
With her smile and eyes that peer through hair that falls upon her face,
And the tilt of her head


V3
And she talks to you of history
And time before the fall
She has you digging for mysteries
in books and piles of stone
for things unknown
…through flesh and bone

And she makes you look inside yourself
For a love that you never knew you had
And you think maybe that she knows you now

With her smile and eyes that peer through hair that falls upon her face,
And the tilt of her head

And she makes you think you trust her now
Where all the others did fail
And she has you calling to your lord
Like some Jesus……… …...before they drive in the nails…

…before he gets nailed


V4
Even before your heart laid bare
You saw her standing there confused,
But you hoped that she would find you there,
somewhere
……Between the whisky and the truth,
Between the whisky and the truth

V5..
And she demands from you her pound of flesh
And she tells you that she only knows best
And she tells you to forget all the rest

Until finally it comes to you
That we don’t have to climb the mountain
Or that altar anymore

And she makes you think that you trust her now
Where all the others did fail
And she has you looking to the heavens above
Like some Jesus………… before they drive in the nails…

Before your steady hand fails….

I'm on drugs

 فقط پاییز نیست. دارو هم می خورم. چقدر همه ی عمرم فکر کردم هیچ مشکل ذهنی و روانی با روانکاو و روان شناس و گروه درمانی حل نمی شه؟  چقدر به همه ی دوستای داخل ایران و ایرانی م که روانکاو و روان شناس دارند- که کم هم نیستند-  گفتم این ها همه ادای روشنفکریه؟ احتمالن هنوز یه قدم خیلی کوچک مانده تا به اون جا برسم که قبول کنم این ها ادای روشن فکری نیست اما فعلن به مرحله ای رسیدم که مطمئنم دارو نتیجه می ده. روان پزشکی از لیست اداهای روشن فکر حذف شده. هیچ وقت توی زندگی م نتونستم تمرکز کنم، و این جدید نیست، تمام سالهای ابتدایی مامانم آمد مدرسه معلم ها گفتند خیلی وول می خوره و حواسش پرته.  بعد فکر کردن شاید چون درسها رو بلدم حواس پرتم، این شد که وادرام کردن به تابستان ها هم درس خوندن تا از روی کلاسها بپرم. تابستان هم حواس پرت بودم، شهریوری که قرار بود کلاس دوم رو امتحان بدم صبح روز امتحان املا مامانم ازم املا گرفت، شدم منهای بیست و پنج. املا می گفتند گوش نمی کردم و به جای این که دقیقن همون کلمات رو بنویسم مضمون کلی رو می نوشتم. می گفتند کلمه، می نوشتم واژه یا بر عکس. می گفتند با سرعت، می نوشتم سریع. فقط مامانم شانس آورد که املای بچه ی دوم ابتدایی نیم صفحه است و نه پنج صفحه.  بقیه سالهای مدرسه و دانشگاه هم همین بود، بعدها توی اروپا دیگه خودم خیلی سر حواس پرتی سر کلاسهای دانشگاه سرزنش نکردم، عادت کرده بودم. تنها چیزی که می تونست باعث بشه تمرکز کنم کتاب خوندن بود، رمان. هیچ وقت نتونستم یه فیلم یک و نیم ساعته رو خودم ببینم بدونی این که بیست بار عقب و جلو بزنم. توی سینما و تئاتر نشستن برام عذاب بود وقتی از نیم ساعت می گذشت.  نمی تونستم  تمرکز کنم و این باعث می شد کارهام رو نتونم انجام بدم و کار انجام ندادنم باعث استرس م می شد و استرسم از یه حدی که می گذشت شبیه دیوانه هام می کرد. 

حالا حالم خیلی خوبه. می تونیم به پاییز هم ربطش بدیم، اما خودم می دونم که فرق می کنه. این که آدم احساس کنه که روی ذهنش کنترل داره  خیلی حس خوبیه. فکر می کنی روی جهان کنترل داری، و این برای آدمهای کنترل فریک خیلی مساله ی مهمیه. می دونی هیچ چیزی مهم تر از ذهنت برای کنترل کردن وجود نداره. بعد چون چیزی به این مهمی سر جاشه، دیگه چیزهای کوچیک خیلی اذیتت نمی کنه. همکارم که پنج شش ماهه آمده و از وقتی آمده بود من رو در حال داد زدن سر دیگران، در حال بغض و استرس دیده بود، باورش نمی شه آدمی که از سفر برگشته همون سارای قبلیه. هر بار که می بینه دیگه مثل ترقه نمی پرم با هر تلفنی، و  هر مشکلی که همه رو عصبی می کنه، با من کاری نداره هی می گه ?Are you on drugs Sara 

یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۳

روزمزه بیست و هشت سپتامبر دو هزار و چهارده

بی سیم های جدید بهمون دادند و گفتند باید همیشه روی کانال بخش امنیتی روشن باشه. بعضی وقت ها مسوول بخش امنیتی خودمون الکی چک می کنه، call sign مون رو صدا می زنه ببینه رادیومون پیش مون هست و حواسمون هست یا نه.  بگذریم از این که آدم ها مدام دارند پیغام چرت و پرت می فرستند به بخش امنیتی  و حواس آدم رو از کار و زندگی پرت می کنند (مثلن سوار ماشین شدیم تا از این ور کامپاوند بریم اون سمت). یه عیب دیگه ش هم اینه که قبلن پیغام های انفجار و حمله با اس ام اس و ایمیل می گرفتیم. اما حالا دیگه با بی سیم. امروز صبح با صدای احمقانه ی پیغام بی سیم بیدار شدم که یکی توش داشت می گفت میدان زنبق انفجار شده هر جا هستید همون جا بمونید. توی رختخواب البته موندم و به این فکر کردم یه تعدادی زیادی آدم کلن دارند از این کارها لذت می برند و سود مالی می برند. ما رو اگر می ذاشتند هر جا دلمون می خواد زندگی کنیم و پخش باشیم هم هزینه ش کمتر بود و هم همه مون آدم های سالم تری بودیم از نظر روانی. حالا چند نفر هم کشته شدند، خب می شن، مگر با این اداها امنیتی اینا جلوی کشته شدن کسی رو گرفتند؟ طالبان هم معمولن با ما کاری ندارند (احتمالن مگر این که آدم های مهمی باشیم که نود و نه درصد ما نیستیم) و فقط به نیروهای ناتو و نیروهای پلیس افغان حمله می کنند. 

شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۳

Reverse homesick

دارم  از این رو نت برداری می کنم ، نمی دانم چرا یادم افتاد به آراگو. آخ آراگو. دلتنگی وارونه برای خانه چیز ترسناکی است. احساس هوم سیک بودن داری برای جایی که خانه نیست. 

پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۳

از خواب ها

 این رو هم بنویسم یادم نره.

دیشب خواب دیدم توی یک رستوران بودیم و به رستوران حمله شد. همه در یک لحظه دراز کشیدند روز زمین و تقریبن زیر میزها. فکر کنم برای اولین بار ترسی رو که احتمال داره در واقعیت در اون شرایط تجربه کنی تجربه کردم. احساس می کردم دارم فلج می شم. اون لحظه روی زمین دراز کشیدن به شکل یه حرکت ناخودآگاه انجام دادم، و احتمالن نتیجه ی کلاس های آمادگی که برامون گذاشته بودند، اما زیر میز به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که پاشم و بهم شلیک کنند و تموم بشه. چون نمی خواستم این ترس رو بیشتر تحمل کنم. به نظرم انسانی نبود که کسی چنین ترسی رو تحمل کنه. طالبان بودند، یعنی قیافه هاشون شبیه اونا بود و فارسی هم حرف نمی زدند، فقط به پشتو و معلوم نبود چی می گن، به نفر اول نفر که شلیک کردند، من از خواب پریدم و تا ساعت ها به سقف نگاه کردم. 

احتمالن دلیل این خواب این بود که این روزها به اون هایی که ژانویه توی رستوران لبنانی کشته شدند فکر می کردم. و به باربارا که با شلیک آرپی جی سوخت. امروز آلیس ایمیل زد که این روزها مدام نگران منه. آلیس کمتر از دو ماه می شه که رفته. و نیکلا هم،  که یک ساله رفته،  ایمیل زد که بگه مدام یه خواب تکراری می بینه از کابل می بینه که توش توی یه ماشینی نشسته و من توی ماشین جلویی هستم  و داریم می ریم بازدید یه سایت پنجاه کیلومتری کابل و یه دفعه ماشین جلویی جلوی چشمش منفجر می شه.

Winter, bring me home*

نمی دونم به خاطر تولد سوم مهری مه که مهر و پاییز رو اینقدر دوست دارم یا برای هوای منحصر به فرد پاییزی. اما هر سال همین وقت ها ، همین روزها یه دفعه همه ی چیزهایی که  این قدر توی تابستان ها (هر تابستان) اذیتم می کنند کم رنگ و کم اهمیت می شن و من دوباره حالم خوب می شه و همه چی از نو شروع می شه.

آیا واقعن من آماده ام که این کشور رو ترک کنم؟ یا  این که هر جا باشم از اواسط  بهار تا اواخر تابستان اینقدر حالم بد می شه؟ فکر کنم meme های کوچندگی یک جایی توی پس زمینه ی ذهنم مانده و اگر اواخر بهار کوچک نکنم به ییلاق این طوری می شم. تا چند ماه بی قرار می شم و خسته و عصبی و بزرگترین هدفم توی زندگی رفتن ه، اصلن مهم نیست به کجا، بعد با اولین باد پاییزی همه چیز فروکش می کنه. این حس حوالی زمستان هم یک بار دیگه به سراغم میاد. به وضوح اون سالی را که رفتم فرانسه، و اون سالی که آمدم افغانستان را یادمه.  تهران سال دوهزار هفت، هر روز صبح زمستان از خواب بیدار می شدم و به خودم می گفتم من این جا چه غلطی می کنم، این جا خانه ی من نیست، تا اواخر زمستان رفتم تاجیسکتان و بعد هم رفتم فرانسه. سه سال پیش هم توی پاریس اینقدر این حس من-اینجا-چه-غلطی-می کنم قوی شد که توی دسامبر (دی ماه) استعفا دادم از کارم که مجبور بشم برم و سه ماه بعدش آمدم افغانستان. تجربه می گه باید نق ش رو تابستان بزنم و کوچ واقعی رو اواخر زمستان بکنم اگر لازم بود. 

حالا ببینیم این زمستان برام چی داره. 


*اسم از این.