Saturday، March 3

گریه هایت را کرده باشی، روز رفتن، روز سختی نیست*

قرارمان ساعت دو بود. اس ام اس زد که می‌شود زودتر بیایم؟ راه افتاده‌ام، الان جلوی اپرا هستم. گفتم خانه نیستم. سعی می‌‌کنم زودتر برسم، وقتی رسیدی ایستگاه ما، همان‌جا توی میدان بمان تا من برسم. یک ربع به دو رسیدم. نشستم بود روی یکی از سکوهای سنگی. تا نرفتم بالای سرش مرا ندید. گفتم چطوری؟ گفت بد نیستم. اما ژرمنیک‌هایی که من می‌شناسم مثل لاتین ها و کلن ما هندوراوپایی‌هایی‌ها نیستند که بلد باشند یک لبخند گنده روی صورت‌شان باشد وقتی حال‌شان خوب نیست.  گفتم الکی نگو. اشک‌های‌ش راه افتاد. گفتم الان من باید چی‌کار کنم بغلت کنم یا بگذارم حرف بزنی؟ همان‌‌طوری که گریه می‌کرد خندید، گفت توی ده روز گذشته کل زندگی من از این رو به آن رو شده.

از ماتیو جدا شدیم. یک خانه تنهایی اجاره کرده‌ام. رفتم مونیخ برای مدیریت انستیتو گوته قاهره مصاحبه دادم، سه روز بعد پیغام دادند که شغل را نگرفتی. گفتم همه‌ی این‌ها توی ده روز؟ چرا به من نگفتی؟ چرا نیامدی این‌جا؟ گفت حالم خیلی بد بود. از صبح هر روز تا هشت شب سر کار بودم، بعدش هم یا داشتم ایمیل‌های طولانی برای ماتیو می‌نوشتم یا گریه می‌کردم.
شروع کرد از دعوای شنبه شب، وقتی رسیدیم خانه، رسیده بودیم به سه شنبه، روز چهارم. من اس ام اس فرستادم این را گفتم. اون آن را گفت. من ایمیل زدم این و آن را نوشتم. ماتیو فلان عکس را فرستاد. وقتی چای‌مان تمام شده بود رسیده بود به روز ششم،‌ پنج شنبه. گفت پنج‌شنبه قرار گذاشته‌ایم هم‌دیگر را دیدیم. من گفته‌ام خیلی زود است، باید فاصله بگیریم، او گفته کلیدم را توی خانه جا گذاشته‌‌ام ببینیم هم‌دیگر را و تو کلیدت را بده من بتوانم بروم خانه. بعد توی بار اولی این‌قدر دعوا کرده‌ایم و من گریه کرده‌ام که دیگر نشده بمانیم و رفته‌ایم یک بار دیگر و توی راه توی خیابان طوری دعوا کرده‌‌ایم که کم مانده مردم بیایند ازمان بپرسند چه شده. همه نگاه‌مان می‌کردند، من هم مدا گریه می‌کردم. می‌گویم در مورد چی دعوا می‌کردید، می‌گوید مثل همه‌ی دعواهای این‌طوری، سر چیزهای جزیی است اما هر کدام‌مان سعی می‌کنیم توضیح بدهیم که فلان رفتار جزیی نشان‌دهنده‌ی کدام ویژگی کلی هر کدام‌مان است.
مثلن توی بار دومی غذا سفارش داده چون گرسنه شده بوده، بعد آخرش کارد غذا خوری‌اش را می‌کشیده روی لیوان شراب‌اش، خیلی محکم. من گفتم نکن این‌کار را خطرناک است، ممکن است لیوان پرت شود یا چاقو بخورد به جایی. و او ادامه داده که دلم می‌خواهد تو کلن می‌خواهی همه چیز را کنترل کنی و دستور بدهی و اصلن همین صحنه این نشان‌دهنده‌ی همه‌ی مشکلات ماست.
اما من می‌گویم ما چهارسال است با هم زندگی‌ می‌کنیم اما حتی یک شام در طول هفته با هم نمی‌خوریم، آخر هفته‌ها هم همین‌طور است. هر کس زندگی خودش را دارد. او هم می‌گوید تو توقع داری که ما رابطه‌مان را با همه قطع کنیم و بشینیم خانه هم‌دیگر را نگاه کنیم.

 دارم موزها را تکه می‌کنم و می‌ریزم توی دستگاه که میلک شیک درست کنم. می‌گوید به نظرت من این‌طور آدمی هستم، می‌گویم نه اصلن. واقعن نه اصلن. می‌گویم ماتیو است که غیر عادی است در این مورد. می‌گوید چهار سال است با هم زندگی‌ می‌کنیم، مگر روزهایی که روز قبل‌ش یک دعوای اساسی کرده‌ایم سر همین موضوع، یک بار به هم تلفن یا اس ام اس نزده‌ایم که شام میایی خانه یا بیرون شام می‌خوری.
می‌گوید تو کوچ‌سرفر داری خانه‌ات، اصلن هم نمی‌شناسی، از دو روز بعد هم هیچ‌وقت نخواهی دیدش، اما برای این‌‌که کی کی می‌آید خانه یا این‌که آیا شام را با هم می‌خورید یا نه هماهنگ می‌کنید، این کار را نمی‌کنی؟ می‌گویم آره. با عصبانیت می‌گوید، آن وقت ماتیو هر شب بیرون است، با دوستان یا هم‌کاران‌ش می‌رود بیرون، یا می‌رود تمرین جودو یا استخر بعد ساعت ده و یازده می‌رسد خانه. حتی یک‌بار یک اس ام‌ اس به من نمی‌زند که کی می‌رسد. اصلن در حد این‌که با هم برگردیم خانه. قرار شد تعطیلات زمستان را باهم بگذرانیم، گفت دوستانش برنامه ریزی کرده‌اند که بروند اسکی. من هم می‌توانستم مرخصی بگیرم. بعد من اسکی بلد نیستم، ماتیو پیشنهاد می‌دهد پس تو با سوفی و میشاییل بیا و من با دوستان‌م که اسکی حرفه‌ای می‌کنند می‌روم. این‌طوری شب‌ها هم‌دیگر را می‌بینیم. آیا به نظر تو این‌ها طبیعی است؟ می‌گویم نه.
گفتم شاید به‌ش عادت کرده‌ای فقط و واقعن هم‌دیگر را دوست ندارید. دوباره اشک‌های‌ش سرازیر می‌شود و می‌گوید من تا حالا هیچ‌کس را اندازه‌ی ماتیو دوست نداشته‌ام.

یک سال است اِلکه (روزی که یاد بگیرم اسم واقعی آدم‌ها را توی وبلاگ ننویسم و اسم مستعار به کار ببرم، همان روزی است که بالاخره آماده‌ام برای داستان نوشتن و داستانی نوشتن) را دست کم هفته‌ای دو سه بار می‌بینیم. دوست نزدیکیم. آن وقت ماتیو را خیلی نمی‌شناسم. یعنی سه چهار بار رستوران رفتن و مهمانی مشترک رفتن. چطور می‌شود واقعن دو نفر که با هم چهار سال است زندگی می‌کنند این‌قدر از هم جدا باشند؟ می‌گوید از روز اول همین بوده. حق با اِلکه است. یک دوست مشترکی داریم که رفته قاهره الان. شارل. خیلی جمع سه نفری خوبی بودیم. آنی که رفته قاهره دوست دوران دبیرستان ماتیو بوده و این‌طوری با اِلکه دوست شده. یک روز به من گفت که یک دوست آلمانی دارم که فارسی می‌خواند، می‌خواهد با تو آشنا شود، گفتم حوصله‌ی کسی را که به خاطر زبان یا ملیت‌م می‌خواهند باهام دوست شود ندارم، چه طرف ایرانی باشد و چه غیر ایرانی. گفت نه خیلی دختر نازنینی است، مطمئنم دوستان خوبی می‌شوید. از هفته‌ی بعدش ما هفته‌ی یک جلسه تاندم فارسی-آلمانی‌مان را توی یک کافه نزدیک محل کار من داشتیم. من یک بریده مقاله از شپیگل می‌خواندم، اِلکه یک صفحه داستان هزار و یک شب. یک هفته درمیان بعد از کلاس‌مان، شارل می‌آمد و سه نفری می‌رفتیم بار.

من تا قبل از اِلکه و شارل هیچ‌کس را ندیده‌ بودم که ظرفیت‌ش در الکل بیش‌تر از خودم باشد، هم‌اندازه دیده‌ام، مثلن ریچارد. اما بیش‌تر اصلن.یعنی این‌که مشروب سنگین بخوری و مست نشوی و بالا نیاوری. می‌رفتیم یک بار و سه تا سه تا کوکتل سفارش می‌دادیم. یعنی هر کس یکی انتخاب می‌کرد و از هر کدام سه تا سفارش می‌دادیم و همین‌طوری تا آخر. در نهایت قضیه هر سه نفرمان مست خوبی شده بودیم و فردا صبح‌ش حتی موهای‌مان هم درد می‌کرد. من اوایل‌ِ پایان رابطه‌م بود، یعنی همه‌چیز تمام شده بود. شارل تازه داشت با ماریون به هم می‌زد. بعد به هم زدند و یکی رفت نیویورک و این یکی رفت قاهره که عربی بخواند. به قول شارل، همین انتخاب شهر بعدی‌شان، بس است در توصیف تفاوت‌های بنیادی خودش و ماریون. حالا هم نوبت اِلکه. داشتیم می‌گفتیم شاید روی هم تاثیر گذاشته‌ایم در مورد تمام کردن رابطه‌‌هامان. یعنی شارل توی چت این‌طوری می‌گفت.

بنابراین آن‌روز من سعی کردم روی اِلکه تاثیر منفی نگذارم و تشویق‌ش نکنم که یک رابطه‌ی چهارساله را تمام کند. اما می‌دانم که آدم دیوانه می‌شود اگر همین‌طوری هر روز دعوا کند، وقتی هر دو مطمئن‌اند که حق باهاشان است. و این‌قدر هم وابسته و عاشق باشد. به‌ش همین را گفتم، گفتم راهی که خودم در این شرایط بلدم رفتن است، فاصله گرفتن. نه فقط از نظر ذهنی، نباید پاریس بمانی، ده روز برو سفر. برو یک جای دور. گفت کجا بروم، دورترین جایی که به ذهنم می‌رسد برلین پیش خواهرم است. گفتم می‌خواهی بروی ایران؟ گفت نمی‌دانم، ویزا را چکار کنم. طول نمی‌کشد؟ می‌کشد. گفتم برو قاهره پیش شارل.گفت ماتیو حسودی خواهد کرد و کلن با دوستی نزدیک من با شارل راحت نیست. حتمن فکر می‌کند خبری است که من از این همه جا توی دنیا تصمیم بگیرم بروم قاهره، گفتم به درک مهم نیست که چی فکر می‌کند، یاد بگیر خودخواه باش.
شارل مهمان سفیر عراق در قاهره است و می‌تواند همه‌‌مان را  با هم خانه‌ش جا بدهد.  اِلکه قبلن یک سال قاهره زندگی کرده و شارل که تصمیم گرفته بود عربی بخواند، او بود که هل‌ش داد به سمت مصر و الازهر. با این توضیح که اگر می‌خواهی عربی یاد بگیری با یک لهجه‌ي دوست داشتنی یادش بگیر.
 قرار شد برود قاهره. تا این‌جا بود بلیت را هم خریدیم. ساعت ده شب رفت.
حالا سه روز بعد با اس ام اس اِلکه بیدار شدم که توی هواپیما نشسته، که خیلی خوشحال است. و فکر می‌کند که درست است که این‌طور وقت‌ها فقط باید رفت و این‌که هیچ غمی نیست که رفتن حجم‌اش را کم‌تر نکند.

پ.ن: شعر ِسارا محمدی اردهالی

Monday، February 27

C'est parce qu'en ce moment y'a que du vent dans la littérature française

ساعت پنج آمده‌ام خانه که بنشینم و تا شب یک پرزنتیشن آماده کنم از کار پژوهشی که هشت سال پیش انجام داده‌ام. اشتباه کردم قول دادم، ولی کاری‌ش نمی‌شود کرد. یک صفحه را آماده کردم و حال تهوع شدید گرفتم. اولین دلیلی که به ذهنم رسید بچه‌دار شدن بود، اما پس چرا از صبح شروع نشده؟ دومین فکر این است که ناهار مک‌دونالد خورده‌ام. واقعن چرا آدم عاقل با خودش این‌کار را می‌کند؟ نمی‌دانم، یکی گفت برویم، من هم که با مرامم همه را بیچاره کرده‌ام (بله کنایه آمیز بود) مخالفت نکردم و رفتم. نمی‌گویم مک‌دونالد خود به خود مسموم است -هست اما الان نمی‌خواهم با طرفداران‌ش وارد بحث شوم-و با آدم این‌کار را می‌کند، اما حس من نسبت به فست فود مخصوصن زنجیره‌ای‌های کی اف سی و مک دونالد این‌قدر بد است که ذهن‌م باعث می‌شود بدنم غذا را پس بزند.

الان هدفم این نبود که در مورد برنامه‌ی غذایی‌ام با شما حرف بزنم، اما از وقتی که تلویزیون و اینترنت را قطع کرده‌ام، اگر خانه تنها باشم، یا باید بخوابم، یا بخوانم و یا بنویسم. الان حالت تهوع دارم و هیچ‌کاری‌ش را نمی‌توانم انجام دهم پس روزمره نویسی می‌کنم. پست‌های غیر روزمره‌ی درفت شده ویراستاری می‌خواهند که حس‌اش نیست.
توی چند سال گذشته ده‌ بار بیش‌تر فست فود این‌طوری نخورده‌ام. نمی‌دانم چرا گفتم ده‌بار، چون دقیقن شش‌ بارش را یادم است و کلن بعد از دیدن فیلم "سوپرسایز می" همان شش‌بار بوده. اما سیب‌زمینی سرخ کرده‌ی مکدونالد هرگز. توی مکدونالد یا کی اف سی که هستیم حالم بد نیست، اما به محض این‌که بیرون می‌آیم مدام به پروسه‌ی آماده کردن غذا فکر می‌کنم. یک وقتی، یک جایی خواندم که اگر نمی‌توانید پروسه‌ی آماده شدن یک غذا را تصور کنید، نخوریدش (مثال‌ش ناگت مرغ بود و کره‌ی گیاهی)‌چون  معمولن آشغال کرده‌اند توی‌شان. این اواخر همیشه حواسم به این اصل هست. امروز هم از میانه‌ی ساندویچ‌م به پروسه‌ی درست کردن چیکن برگر فکر کردم. مرغ‌ها را کامل می‌ریزند توی ماشین که چرخ‌شان کند؟ یا استخوان‌ش را در می‌آورند؟ پوست و دم‌اش را چی؟ اه.
یک قانون دیگر هم بود، که مواد آماده و بسته بندی شده ای که می‌خرید اگر مواد تشکیل‌دهنده‌اش بیش‌تر از چهارتا است را نخورید. کنسرو تن ماهی چندتا ماده‌ی تشکیل دهنده دارد؟ روی کره معمولی چند تا نوشته؟ روی کره‌ی گیاهی چی؟ روی آب‌میوه بدون شکر چی؟ روی شکلات صبحانه نوتلا چی؟ این‌ها مثال‌هاش بود.

البته یک نظریه‌ی دیگر هم دارم در مورد حال بدم، این‌که عکس‌العمل ذهن‌م بوده. تنبلی‌اش می‌آمده کار به این سختی را انجام دهد. فکرش را بکنید مجبورست برود یک گزارش 90 صفحه‌ای مال هشت سال پیش را بخواند. بنابراین تصمیم گرفته این حالت تهوع را به بدنم تلقین کند. من معتقدم ذهن توانایی این کارها را دارد.

این است که الان دارم روزمره‌نویسی می‌کنم. رادیو هم گوش می‌کنم البته. امروز برنامه‌های‌شان یکی در میان در مورد آرتیست پنج اسکار گرفته‌ و انتخابات ریاست جمهوری‌ است. اوایل که شیفت کرده بودم روی رادیو، فقط رادیو فرهنگ گوش می‌کردم؛ تا این‌که یک روز صبح شنبه  چهارتا اهل ادب طی یک میز گرد،از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر، در مورد "باد در ادبیات" حرف زدند.  از باد در ادبیات اسطوره‌ای شروع کردند و ساعت دوازده تازه رسیده بودند به دن کیشوت و آسیاب‌های بادی. رادیو را خاموش کردم و زنگ زدم به الزا، شخصیت ادبی جمع، تا در مورد رادیو فرهنگ فرانسه باهاش درد دل کنم. الزا هم گفت همین است دیگر، وقتی ادبیات‌مان این‌قدر سقوط کند، تنها چیزی که برای‌شان می‌ماند که در موردش حرف بزنند باد است. نمی‌دانم میزگرد چند ساعت بعد از ساعت دوازده هم طول کشید، اما من از آن‌ لحظه رادیو فرهنگ فرانسه را تحریم کردم و کوچ کردم به فرانس انتر. راضی‌م از این یکی. حتی گاهی وقت‌ها ترانه‌های انگلیسی زبان پخش می‌کند.
 بی اف ام بیزنس هم گوش می‌کنم، آدم‌های حوزه‌ی بیزنس به نسبت بقیه، حداقل چرت و پرت را می‌گویند، چون وقت‌شان برای‌شان مهم است. همیشه وقتی کسی توی کنفرانس، جلسه، سخنرانی، یا برنامه‌ي تلویزیونی، حرفهای بی‌سر و ته می‌زند، می‌گوییم ارزش قائل نشده برای وقت دیگران. به نظر من این توقع زیادی است که از آن‌ها داریم. اگر طرف وقت‌ خودش برای‌ش مهم باشد کافی‌ است. تجربه می‌گوید بیزنس‌من‌/وومن‌ ها این‌طوری هستند.

آن فیلم را که قرار بود ببینم، برای بار چهارم ندیدم. بلیت تمام کرده بودند دوباره. به جای‌ش رفتیم فیلم آنجلینا جولی را دیدیم چون تنها فیلم معروفی بود که در آن غروب شنبه بلیت‌ش تمام نشده بود: سرزمین خون و عسل. خیلی خوب بود. هنوز بعد از دو روز دارم به‌ش فکر می‌کنم. آنا با حسی که به قول خودش به حسودی پهلو می‌زد، هی می‌گفت یعنی چه، آنجلینا جولی که اهل یوگسلاوی سابق نیست که رفته فیلم درباره‌شان ساخته، اصلن چرا رفته آن‌جا، کی‌ بهش فیلم‌‌نامه را پیش‌نهاد داده، تازه زبان‌شان را هم که نمی‌داند، چطوری کارگردانی کرده. اما حرف اصلی‌اش این بود این بود که مگر می‌شود یک آدم هم این‌قدر خوشکل باشد هم باهوش، وهم پرکار. هم بازیگر خوبی و هم کارگردان خوبی.

حالم دارد به‌تر می‌شود، برم بنویسم.
دارم فکر می‌کنم واقعن چرا باید چنین پست‌ی را پابلیش کرد؟ خواننده چه گناهی کرده. بعدش فکر می‌کنم شاید میان خواننده‌های این وبلاگ هم آدم‌های مثل خودم که روزمره دوست داشته باشند، باشند. مثلن من گیر داده‌ام به وبلاگ یک خانم ایرانی ساکن آمریکا که سن‌ش احتمالن بیست‌سالی از من بیش‌تر است، هیچ وجه مشترکی  باهاش ندارم، زندگی‌ش هم خیلی ساده و قابل پیش‌بینی است، نثر‌ش هم  معمولی‌ست، اما من خیلی به وبلاگ‌ش - که جز من هشت خواننده‌ی دیگر دارد- وابسته شده‌ام، خیلی برای‌م مهم است که بدانم هر روز‌ش را چطور گذرانده. چشمم برق می‌زند وقتی وبلاگ‌ش آپدیت می‌شود. صرفن گیر داده‌ام.

Saturday، February 25

Troubles overcome are good to tell

قرار شنا را کنسل کرده‌ام که بنشینم خانه و فیلم‌نامه بنویسم. اما نمی‌نویسم. چرا؟ مثل همه‌ی کارهای عقب مانده که اولین قدم‌ش سخت است. دوست ستاره از برلیناله آمده بود پاریس، چند روزی این‌جا بود و بهم اصول اولیه‌اش را درس داد. فوت کوزه‌گری هم حتی به‌م گفت. یعنی واقعن توی ذهن‌م آماده‌م برای نوشتن. برای این‌که به چه زبانی‌م بنویسم، از چند نفر از دوستانم که به زبانی جز زبان خودشان می‌نویسند توصیه خواستم، همه‌شان شروع کردن به شمردن خوبی‌ها و بدی‌های این‌که اول به زبان مادری‌ت بنویسی و بعد ترجمه کنی و خوبی‌ها و بدی‌های این‌که مستقیم به به زبان دوم بنویسی. به‌شان گفتم این‌ها را خودم هم مي‌دانم، از شما توصیه خواستم که بگویید اگر شما بود این یا آن. بعد از ستاره پرسیدم، بدون یک لحظه مکث گفت مستقیم به انگلیسی بنویس. همیشه این‌قدر مطمئن است. راه‌حل همه‌ی دوراهی‌ها ستاره است.

شب قرار است با آنا برویم فیلم Intouchable را ببینیم. نوزده میلیون نفر رفته‌اند فیلم را دیده‌ام اما من هنوز ندیده‌ام. کلن فقط دو سه تا سینما هنوز نمایش‌اش می‌دهند بعد از نزدیک به چهار ماه. همان اوایل سه بار رفتیم سینما، بلیت تمام کرده بود از دو ساعت قبل. بقیه دفعه‌ی بعد آن لاین خریدند و رفتند اما من لج کردم و دیگر نرفتم. وقتی قرار است غروب از خانه بیرون بروم، دیگر هیچ کار ذهنی نمی‌توانم کنم. چون مدام فکر می‌کنم اگر واقعن در حال خوب کار کردن بودم و مجبور شدم بیرون بروم چی؟

دیشب برای مراسم جوایز آکادمی سزار (مثل اسکار است برای فرانسوی‌ها) خانه ماندم. در طول مراسم سزار که خانه‌ی همسایه‌مان نگاه کردم، یادم آفتاد که من سال 2008 توی یک فیلم بازی کردم و بعد هیچ‌وقت هم ندیدم‌ش چون فرانسه نبودم. حتی اسم فیلم هم یادم نیست، در مورد ریاست جمهوی میتران بود، وقتی اولین بار رای آورد. مامان ژرالدین طراح لباس فیلم بود، من و ژرالدین هم رفتیم توی فیلم بازی کردیم. نقش مهمی نبود، مدام توی کافه بودیم، از دوستان شخصین اول فیلم. یک شب تا صبح شراب خوردیم برای یک سکانس. صبح مست مست بودیم. لباس‌های دهه‌ی هشتاد هم تن‌مان بود و بنابراین این که مامان ژرالدین طراح لباس هم باشد کمکی به‌مان نکرد که تیپ‌‌مان قابل تحمل‌تر باشد. به‌مان گفت هر لباسی می‌خواهید انتخاب کنید. همه‌شان اپل داشتند و زشت بودند. این را قبلن توی وبلاگ نوشته‌ بودم؟ این‌جا که می‌نویسم همه چیز دژا وو می‌شود.

بعد از مراسم سزار در حال منسفیلد پارک خواندن، روی پاک کردن حافظه‌ام کار کردم. از رابطه‌ی تمام شده‌مان یک چیزهای کوچکی مانده که اذیت‌م می‌کند، دلتنگ‌م می‌کند. چیز زیادی از خاطرات نمانده، اما موسیقی که یادآوری کند چرا. آخرین باری که پاریس بود یک سی دی از "زاز" از توی فرودگاه خریده بوده و تمام روزهایی که این‌جا بود زاز داشت می‌خواند. این است که من الان چند ماه است نمی‌توانم زاز گوش کنم، با این‌که دوست‌ش دارم. اما تا صدای‌ش را می‌شنوم دوباره می‌شود آخر تابستان است و تو دوباره اینجایی. سر یک موزیک‌ش ما داریم بلند حرف می‌زنیم. یا من دارم دعوا می‌کنم، تو داری بلند حرف می‌زنی.
دلم نمی‌خواهد به این اعتراف کنم، چون می‌ترسم توی ذهن‌م بماند، اما تنها رابطه‌ی بود که تمام نشده بود و تمام‌ش کردیم (کی کرد واقعن؟) نمی‌شد. من آدم توی آن شهر زندگی کردن نیستم. او هم آدم جا به جا شدن نبود. یعنی به قول خودش دست کم برای پنج‌-شش سال تا کارش راه بیافتد. کار من طوری است که یا باید توی پاریس و ژنو و نیویورک و رم باشد یا باید مثلن توی کشورهای در حال توسعه. کارم را ول می‌کردم می‌نشستم خانه؟ خب نه. پس او کارش را ول می‌کرد می‌آمد پاریس می‌نشست خانه؟ من خیلی خودخواه بودم؟
اگر خودخواه نبودم که تو این‌طوری دوستم نداشتی. یادت است اولین باری که من را به سای که نزدیک‌ترین دوستت بود معرفی کردی، صبحانه صبح یک‌شنبه، قبل از این‌که من بروم لندن؟ سای که روی‌اش را برگرداند، یواش بهت گفتم این قهوه آبکی است، می‌شه لطفن برای من عوض‌ش کنی و از نو درست کنی؟ تو اما بلند حرف من را تکرار کردی و با افتخار در مورد خودخواهی من با سای حرف زدی و این‌که صبح تا شب دارم توضیح می‌دهم که من این را دوست ندارم، آن را این‌طوری دوست دارم، این یکی را اصلن دوست ندارم، این‌کار را بکن، آن کار را نکن و این‌که فکر می‌کنم همه باید به ساز من برقصند و که لذت می‌بری از این خودخواهی من. سای گفت در مورد این‌یکی حق باهاش است،‌ ما این‌جا چون قهوه کم می‌خوریم بلد هم نیستیم درست کنیم. بهار دو سال پیش هم جز ماه‌های هاری من بود. همه‌ چیز را پررنگ می‌کردم و پر رنگ می‌دیدم.

دیشب زاز گوش کردم و منسفیلد پارک خواندم. اما کتاب آن‌قدر قوی نبود که بتواند حس‌اش را روی موزیک ضبط کند. شاید یک صحنه‌هایی از کتاب روی سی دی ضبط شد، مثلن‌ آن‌جایی که ماریا با آن لباس‌ توی دست و پا با آقای کرافورد از روی نرده‌ها می‌پرند. اما هنوز حس تو روی صدای زاز است. تو که موهای‌ کنار گوش‌م را کنار می‌زنی آن چند تار سفید را پیدا می‌کنی و می‌گویی فکرش را بکند در چهل و پنج سالگی رنگ موهای‌ت چقدر خوب می‌شود، سه رنگ دارد، سیاه و بلوطی و سفید. وقتی دو هفته پیش می‌خواستم موهای‌م را رنگ کنم، همه‌ش می‌ترسیدم این تارهای سفید تیره شوند،‌ خدا را شکر این‌قدر بد رنگ کردم که به این تارها نرسید. سفید مانده. این چیزها را نمی‌شود پاک کرد، نمی‌شود که من یک روزی زاز گوش کنم انگار که اولین بار است. تنها راه‌اش این است که روی‌ش دوباره حس ضبط کنی، جایگزین‌اش کنی. یک روز که با بچه‌ها داشتیم توی تراس دارت بازی می‌کنیم، زاز می‌گذارم با صدای بلند. بعدتر وقتی زاز گوش می‌کنم صدای خنده‌های نیکیتا و جر زدن دیوید را در یک روز تقریبن بهاری می‌شنوم.
بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم آیا همه‌ی آدم‌ها این‌قدر آگاهانه خاطرات و ذهن‌شان را دست‌کاری می‌کنند. این‌قدر بر ساز و کار ذهن‌شان تسلط دارند؟، و می‌خواهند تسلط داشته‌ باشند؟ من این‌کار را با هر چه که لازم باشد می‌کنم تا آن‌جا که حداقل ممکن باقی بماند برای دل‌تنگی وغمگینی و ناراحتی که از گذشته خودش را می‌کشاند به حال. فکر می‌کنم زندگی در حال حاضر خودش به قدر کافی دغدغه دارد که چیزی از گذشته با خودمان نکشانیم. دلیل اینکه موزیک فارسی خیلی کم یا تقریبن هیچ وقت گوش نمی‌کنم همین است. هیچ راهی وجود ندارد که کل آن فرهنگ را پاک کنی و چیز جدیدی روی‌شان ضبط کنی. شهرم ناظری اگر گوش کنم دلتنگی‌م می‌شود برای یک فرهنگ، برای کل یک کشور، نه فقط مامان و بابا و زندگی پشت سر. نامجو هم با این‌که جدید است، به هر حال دارد فارسی می‌خواند، فقط وقتی گوش می‌کنم که ایران باشم و دلم تنگ نشود.

هنوز وقتی می‌خواهم کار خلاقانه‌ای انجام دهم یا چیز مهمی بنویسم، نول‌ون لو روا گوش می‌کنم چون آخرین روزهای پایان نامه نوشتن با صدای این آدم کار می‌کرده‌ام. این‌طوری بدون این‌که دیرم شده باشد یا مجبور باشم به نوشتن چیزی، هوا گرم می‌شود و آدرنالین منشر می‌شود توی خونم. باید نول‌ون گوش کنم و سناریو بنویسم.

پ.ن: همان‌طور که احتمالن تا حالا شنیده‌اید. جدایی نادر از سیمین جایزه‌ی بهترین فیلم خارجی سزار را هم برد.
عنوان: ضرب‌المثل ییدیش

Wednesday، February 22

از ترجمه

یک نویسنده‌ی انگلیسی-فرانسوی هست به اسم تاتیانا دو رونه که من دوستش دارم.شاید معروف‌ترین کتاب‌ش را خوانده باشید: Sarah's key به انگلیسی و Elle s'appalait Sara به فرانسه. البته دلیل این‌که من الان دارم از این آدم حرف می‌زنم این‌که دوست‌ش دارم نیست، بلکه دارم ازش به عنوان لید این نوشته استفاده می‌کنم چون این آدم داستان‌های‌ش را که خودش به یک زبان می‌نویسد به آن یکی ترجمه می‌کند.
چند وقت پیش یک برنامه صبح یک شنبه‌ی کانال یک - دلم برای تلویزیون خیلی تنگ شده - دعوت‌ش کرده بود در مورد آخرین کتاب‌ش "رز". بعد تاتیانا می‌گفت این آخرین کتاب‌ش را به فرانسه نوشته و ناشر انگلیسی‌‌اش گفته ما همین کتاب را می‌خواهیم، پس لطفن خودت ترجمه نکن و بگذار بدهیم به یک مترجم. می‌گفت که توانایی ترجمه کتاب‌های خودش را ندارد و هر بار ترجمه کرده در واقع بازنویسی کرده و در نهایت کتاب ترجمه شده چیز دیگری از آب درآمده. و این‌که از نظرش ترجمه ممکن نیست.
البته در این‌که ترجمه دقیق هیچ وقت ممکن نیست، هیچ شکی نیست و به نظرم وقت‌ش است که دیگر در موردش حرف نزنیم. اما خب همیشه دو جریان اصلی در ترجمه وجود دارند، آن جریانی که می‌گوید بیشتر به مقصد وفادار باید بود و آن یکی که می‌گوید به زبان مبدا باید وفادار ماند. الان حرف‌م این است که حتی این دو راهی هم باید برداشته شود، یعنی تقریبن بی‌خیال متن مبدا. وقتی خود نویسنده‌ی اصلی متن نمی‌تواند به زبان مبدا وفادار باشد چطور از یک غریبه توقع داشته باشیم که وفادار باشد.

این کتابی هم که از اکو می‌خوانم dire quasi la stessa cosa هم در مورد همین است. من البته کتاب را به ایتالیایی نمی‌خوانم، صرفن به خاطر موضوع بحث که ترجمه است خواستم به زبان مبدا وفادار بمانم و فکر کردم آوای اسم کتاب به ایتالیایی خیلی قشنگ‌تر است و قابل ترجمه نیست. عنوان کتاب در فرانسه ترجمه‌ی لفظ به لفظ عنوان ایتالیایی است، اما عنوان انگلیسی Mouse-or Rat? Translation as Negotiation . اکو البته در مورد ترجمه در یک مقیاس بزرگ‌تر هم حرف می‌زند، ترجمه کتاب به فیلم. ترجمه نمایشنامه به فیلم و این‌که که توی فرهنگ‌ها لغت ترجمه را معنی می‌کنند: "بیان کلامی از زبانی به زبان دیگر"، اما ترجمه در واقع بیان "تقریبی" کلامی از یک زبان به زبان دیگر است. در مورد این حرف می‌زند که چقدر با مترجمان کتاب‌های‌اش از نزدیک کار کرده و چقدر دیده که ترجمه لفظ به لفظ غیر ممکن بوده و به راحتی رضایت داده و یا حتی توصیه کرده که مترجم‌ش به متن مبدا وفاردار نماند.

حالا دلیل این‌که من به این چیزها دقیق‌تر فکر می‌کنم این نیست که تصمیم گرفته‌ام مترجم شوم، فکر می‌کنم از دو سه سال پیش، بعد از این‌که چند صفحه از چند کتاب را جا به جا ترجمه کردم و گذاشتم روی بلاگ و دیدم چقدر سخت و غیر ممکن است، کلن برای همیشه بی‌خیال لذت ترجمه شدم. متن غیر ادبی دویست، سیصد صفحه تا حالا ترجمه کرده‌ام، که آن هم را هم البته دیگر هیچ وقت قبول نمی‌کنم. حالا وقتی توی حوزه‌ی ادبیات کتاب ترجمه‌ای را می‌خوانم اصلن نگاهم مثل قبل منتقدانه نیست به مترجم. قبلن حتی از عبدالله کوثری هم مثل آب خوردن غلط می‌گرفتم. اصلن یک دفتر برداشته بودم غلط‌های کریم امامی در گتسبی بزرگ را یادداشت می‌کردم که بفرستم برای خانم‌اش. اما حالا خیلی سعه‌ی صدرم زیاد شده.
آهان داشتم می‌گفتم چرا بیش‌تر از قبل به ترجمه فکر می‌کنم: از آن‌جا که وبلاگ انگلیسی را بالاخره شروع کرده‌ام، و دست‌م نمی‌رود که مستقیم به انگلیسی بنویسم، شروع کرده‌ام به از فارسی ترجمه کردن . مستقیم نوشتن را امتحان کرده‌ام، فایده ندارد، این‌قدر در انتخاب کلمات و شیوه‌ی روایت تساهل و تسامح به خرج می‌دهم (به خاطر عدم تسلط به زبان) که در نهایت متنی که می‌نویسم انگار مال خودم نیست. به‌ش احساس نزدیکی نمی‌کنم.
در این پروسه‌ی ترجمه کردن، گاهی که شعر حافظ یا سعدی یا مولوی را توی متن به کار برده‌ام، می‌روم و ترجمه‌ی انگلیسی‌اش را از مترجم‌های بزرگ پیدا می‌کنم، می‌گذارم توی متن. اما به درد نمی‌خورد. مشکل این است که خواننده‌ی فارسی زبان با آن شعرهای عمیقن ارتباط برقرار می‌کند اما خواننده انگلیسی زبان با ترجمه‌ی آن شعرها ارتباط عمیقی نخواهد داشت.اصلن خودم هم ارتباط برقرار نمی‌کنم. آخر فقط خود شعر که نیست، هزارتا عنصر دیگر هم هست که ظاهرن ربطی ندارد اما وقتی خواننده‌ی فارسی زبان شعر را می‌خواند به یاد می‌آورد. مثلن اگر "بوی جوی مولیان آید همی" را بخواند، احتمالن بیش‌تر از خود شعر، حس و حال خودش را وقت شنیدن موزیکی یادش می‌آید که این شعر لیریک‌‌اش بوده. امروز برای ترجمه‌ی یک شعر فارسی توی یکی از پست‌ها این چند بیت اسکار وایلد را استفاده کردم و به نظر خودم خیلی هم به زبان مبدا وفادار بوده‌ام:

The almond-groves of Samarcand,
Bokhara, where red lilies blow,
And Oxus, by whose yellow sand
The grave white-turbaned merchants go:


And on from thence to Ispahan,
The gilded garden of the sun,q
Whence the long dusty caravan
Brings cedar wood and vermilion;

وبلاگ انگلیسی هم انانیم است. جدی. می‌خواهم آن امنیتی را یکی دو سال اول این‌جا داشتم، آن‌جا دوباره تجربه کنم

Tuesday، February 21

How to slow down

می‌روم اسب سواری. چطوری وقت می‌کنم؟ گفتم که هار شده‌ام نسبت به زندگی. سر کار نمی‌روم هر وقت دلم بخواهد. صبح بیدار می‌شوم و از توی رختخواب ایمیل می‌زنم که "د‌ی‌یر الکساندرا..." که نمی‌آیم یا دیر می‌آیم. بعد هم فکر نکنید که می‌مانم توی رختخواب؛ نه بلند می‌شوم و یک پنجم قاشق قهوه را می‌ریزم توی قهوه ساز و پنجره را باز می‌کنم و فکر می‌کنم امروز چند تا از کارهای چند سال عقب افتاده را می‌رسم انجام دهم. بله صبح سر کار نمی‌روم. یا  ساعت چهار و پنج می‌روم تا آخر شب. کاملن حس آدمی را دارم که از این‌جا رفتنی است پس هر کاری دل‌ش می‌خواهد می‌تواند کند. حالا نه هر کاری. مثلن از لیست غذاهایی که عطاری‌م- برهمان وزن‌ی که دیگران می‌گویند پزشک‌م- گفته نخور هنوز عدول نمی‌کنم. اجازه‌ی یک پنجم قاشق قهوه را به سختی گرفته‌ام. لیست چیزهایی که می‌توانم بخورم شده کم‌تر از لیست چیزهایی که نمی‌توانم بخورم. گفته سودایی‌ شده‌ام. همان‌طور که می‌گویند طرف رفتارش سودایی‌ست؟ نمی‌دانم. گوجه، تخم مرغ، بادمجان، قهوه، شکلات، تخمه، گردو، موز، کیوی، - لیست را کامل می‌نویسم برای کسی که سودایی را گوگل می‌کند- چیپس، انبه، آناناس، آووکادو - هوا از ازمن بگیر این یکی را نه- و الکل نخورم. باز هم هست، نارگیل و کلن میوه‌های گرم‌سیری. گلوتن اینتالرنس هم دارم ظاهرن، یک آزمایش دیگر باقی مانده تا خودم تبدیل به یک آدم اینتاربل بشوم سر میز غذا.

دیگر چه‌کار می‌کنم؟ شنا می‌کنم. امروز وقتی با نیکیتا رفتیم کلاس تیراندازی ثبت نام کنیم مچ خودم را گرفتم. به‌ش گفتم این احساسی که من به شنا و تیراندازی و سوارکاری دارم، ریشه در آموزه‌های اسلامی دارد و درست که نگاه کنی معلوم است که من توی یک جامعه‌ی مسلمان بزرگ شده‌ام. فکر کنم از بچگی آن جمله را هر روز روی دیوار مدرسه‌مان دیده‌ام و رفته توی ناخودآگاه‌م. تا حدی تاثیر گذاشته که هیچ وقت نفهمیدم چرا بر خودم واجب می‌دانم تیراندازی‌م یاد بگیرم، حالا با تفنگ یا تیر و کمان. من کلن توی زندگی‌‌ام هیچ وقت باشگاه نرفته‌ام یا ورزش نکرده‌ام .به جز مدرسه، توی دانشگاه هم شطرنج برداشته بودم.  هیچ فعالیت ورزشی نداشته‌ام جز همین‌هایی که به نظر خودم سرگرمی است. اصلن تنم مور مور می‌شود اسم فواید ورزش که بیاید.
 تیر و کمان‌م بد نیست. دانشجوی انسان‌شناسی که بودیم، تیر و کمان درست می‌کردیم مثل انسان‌های اولیه و بعد باهاش تیراندازی می‌کردیم و مسابقات حرفه‌ای برگزار می‌کردیم. همیشه که نه. وقت حفاری یا سفرهای دانشگاهی. ایتالیا که بودیم با نیکی تیراندازی با تفنگ را شروع کردیم. اما این‌قدر سر ثبت نام اذیت‌مان کردند که وقتی کلاس‌های‌مان شروع شد، دیگر داشتیم از ایتالیا می‌رفتیم. هزارتا سند و مدرک ازمان خواستند. از این مدارکی که پلیس می‌دهد که بگوید ما هیچ وقت توی زندگی‌مان کار بدی نکرده‌ایم و از نظر روانی سالم هستیم و ... . این بار که شیراز بودم کلی وقت داشتم که با آریا تمرین کنیم. فرق می‌کند مسلمن. ولی خب دوربین دقیق‌ش اعتماد به نفس‌م را در تیراندازی بالا برد. آریا البته معتقد است که با این مدل تفنگ دایانا و این دوربین غیر ممکن است کسی نتواند هدف را بزند. 

"زبان مادری" را دارم برای بار دوم می‌خوانم. از آن کتاب‌هایی است که دو صفحه می‌خوانی و بعد می‌بندی‌شان و فکر می‌کنی. قبلن در موردش این‌جا حرف زده‌ام؟ احتمالن دو و نیم سال پیش. فکر کنم آدمی نمانده که این‌کتاب را پیش‌ش تبلیغ نکرده باشم. مال بیل بریسون است.

پ.ن: چرا تیترها را انگلیسی می‌زنم؟ نمی‌دانم. تیترها معمولن جمله‌ای ایست که همان روز صبح‌ تا شب توی ذهن‌م بوده. دیدید وقتی توی ذهن‌تان با خودتان حرف می‌زنید یک جمله‌هایی هستند که مدام تکرار می‌شوند. همان‌هایی که نمی‌توانید کنترل‌شان کنید. تیترهای این‌جا معمولن همان‌ها هستند. بعدشم ?after all nothing makes sense, why should I این عادت انگلیسی وسط متن فارسی نوشتن رو هم ترک می‌کنم. کم کم.

Sunday، February 19

Quit messing around and go write your novel

خب به‌تر است دیگر ادامه ندهم به از فایده‌هایی "the time off" گفتن. اما یک چیزی تغییر کرده. حوصله‌ام بیش‌تر شده. ربطی به سفر ایران هم ندارد. چون ایران که بودم هم حال‌م بد بود. مثل سه سال گذشته بود. شاید به قطع کردن اینترنت ربط داشته باشد. که البته از نیمه‌ی نوامبر اینترنت نداشته‌ام. شاید آن یک ماه و نیم در ترک بودم و هنوز فایده‌های‌ش را حس نکره بودم. هر چه دلیل‌ش باشد، خوبم.
کتاب می‌‌خوانم اما با حرص. یعنی مثلن الان چهارتا کتاب را دارم با هم هم‌زمان می‌خوانم. هر کدام‌ش را که دست‌م می‌گیرم، احساس می‌کنم وقت کم است، کی این همه کتاب نخوانده را تمام کنم، بعد کنارش می‌گذارم و می‌روم سراغ بعدی. سترس دارد، طبیعی نیست رفتارم. اما چهار سال می‌گذرد از آخرین باری که جدی جدی کتاب‌ می‌خوانده‌ام، نه مثل این‌هایی که توی مترو و وقت خواب کتاب دست‌شان می‌گیرند. حالا دارم منسفیلد پارک آستین را می‌خوانم، یک کتاب از اومبرتو اکو در مورد ترجمه، یکی در مورد نیشن-ستیت توی افغانستان و مادام بواری.
دارم به آدم‌هایی فکر می‌کنم که توی چند سال گذشته به خاطر حال بدم دهن‌شان را سرویس کرده‌ام. می‌خواهم جبران کنم. مثلن امشب می‌روم تولد، در صورتی که در حالت عادی تولدی که هشتاد تا آدم می‌آمدند، نمی‌رفتم. یعنی پیش خودم فکر می‌کنم واقعن من بین آن هشتاد تا آدم باشم یا نباشم فرق‌ش چیست؟ مهمانی‌های پاریس مثل میهمانی‌های میدنایت این پاریس وودی آلن است، تعداد از یک حدی که بیش‌تر باشد آدم تکراری می‌بینی. چند کلمه با یکی یا یک گروه حرف می‌ِزنی بعد می‌روی سراغ نفر یا گروه بعدی. که چی یعنی؟ تازه بعضی‌ها هم دو ساعت این میهمانی می‌مانند، می‌روند بعدی، انگار که حالا چه خبر است ، بعدی هم عین همین است.  خوشم نمی‌آید. نمی‌داند شاید توی بقیه شهرها هم همین باشد ( تهران که نیست. چون شهر خیلی بزرگ است، شیراز شاید) اما امشب می‌خواهم تعداد را در نظر نگیرم و به این فکر کنم که تولد کیست. این آدمی که تولدش است، خیلی وقت‌ها در دوسال گذشته، وقت‌هایی که واقعن دیگر نمی‌کشیده‌ام، مرا روی دوشش حمل کرده . این را از فرانسه ترجمه کردم، اما فکر می‌کنم مناسب‌ است که توی فارسی هم داشته باشیم‌ش.
برای یک‌شنبه رکسلان و آنا و دیوید را به ناهار دعوت کرده‌ام. به جبران تمام آن دعوت‌ ناهار و شام‌هایی که نه گفتم. که گفتم حوصله ندارم. وقت‌هایی که در آخرین لحظه اس ام اس زدم و قرارم را کنسل کردم یا وقت‌ باهاشان بودن، بی حوصله بوده‌ام. مطمئنم بارها توی همین وبلاگ نوشته‌ام که تعجب می‌کنم چطوری اطرافیان‌م هنوز تحمل‌م می‌کنند. اول برانچ بود، بعد فکر کردم خورش مرغ و آلو درست می‌کنم در راستای فیلم‌ش که با هم رفتیم دیدیم. این سه نفر تیم سینمای من هستند. یعنی جدا جدا پایه‌ی سینمای هر کدام‌شان هستم، با رکسلان می‌رویم film d’auteur (چی بهش می‌گویند؟ فیلم غیر هالیوودی؟ فیلم مستقل؟) می‌بینیم، با دیوید، فیلم هالیوودی و با آنا خرکی فیلم می‌بینیم، مثلن چهارتا در یک روز. چون آنا حتی آخر هفته‌ها هم کار می‌کند و دانشگاه هم می‌رود، بنابراین وقتی وقت می‌کند فیلم ببیند، همه را با هم می‌بیند. آنا مسوول اودیتوریوم یک موزه معروف است و عضو ثابت ژوری فستیوال سینمای آسیا، این است که باید خیلی فیلم ببیند و خبر داشته باشد که who’s who in the zoo من اما برای وقت تلف کردن فیلم می‌بینم، تا حالا که این‌طوری بوده. شاید در آینده آدم آگاه‌تری در حوزه‌ی سینما بشوم. اما خودم امیدی ندارم. اسم کارگردان و بازیگر یادداشتن و متد فیلم‌برداری و ژانر کاری فلان کارگردان، استعدادی می‌خواهد که من از اول نداشته‌ام. می‌گویند بعد از ناهار برویم، The Iron Lady ببینیم. خدا کند فرانسوی‌ها وقت نکرده باشند دوبله‌ش کنند و فقط زیرنویس داشته باشد.

مغزم دارد مثل هجده سالگی کار می‌کند. پر از ایده است. با این تفاوت نسبت به هجده سالگی، که الان می‌نویسم‌شان. روزی دست کم یک ایمیل کاری  در حد یک مقاله می‌فرستم به این و آن. جدی. از یک کارمند نه تا پنج بعید است. نمی‌شود هم به‌شان گفت ایمیل کاری، چون ربطی به کاری که دارم می‌کنم ندارد. مثلن نظریات‌م را در مورد یک " آفیشال نشنال آیدنتیتی" برای افغانستان می‌فرستم به فلان مشاور ارشد ارتش کانادا در این مورد، یا به تیمی که دارند به کرزای مشاروه می‌دهند. از جایی هم نمی‌‌شناسم‌شان. اسم‌شان را از روی اینترنت و کتاب‌ها و مقاله‌ها دیده‌ام. دقیقن کاری که یک هجده ساله ممکن است بکند. یا نظراتم به فلان مسوول سازمان ملل در مورد تغییر سازمانی و institutionnalisation سازمان می‌فرستم. همین‌طوری، الکی. فکر می‌کنم حیف است که این‌قدر به‌شان فکر کنم و در موردشان بخوانم، ‌اما جایی نظرات خودم را ننویسم. خیلی وقت‌ها هم جواب‌های "عالی. اگر اشکالی ندارد ممکن است رزومه‌ت را بفرستی برای‌مان؟ آیا علاقه مند به کار کردن با ما هستی؟" می‌گیرم. شاید دلیل این‌که از یک هجده ساله جدی‌ترم می‌گیرند این باشد که با ایمیل کاری‌م بهشان ایمیل می‌زنم.

به زودی از روزمره نوشتن در می‌آیم. وقتی فعالیت روزمره‌م به حالت‌ عادی درآمد و به زندگی‌ سابق برگشتم. فعلن احساس هاری می‌کنم نسبت به زندگی.

Thursday، February 16

Still, the power of time off

وبلاگ انگلیسی را شروع کردم. هوررای. کاری که پنج سال بود توی ذهنم بود و دو سال بود که تقریبن هر هفته می‌خواستم هفته‌ي بعد شروع‌اش کنم. بله همین، هنوز the power of time off

در راستای تعطیلاتی که به فکر کردن واداشتدم. بالاخره بعد از دو سال برای اولین بار آمده‌ام کتاب‌خانه‌ی سازمان.  هر روز صبح از جلوش‌ رد می‌شدم و فکر می‌کردم یک روزی کارم را طوری می‌کنم که فقط نصف روز باشد بقیه روز را می‌آیم کتاب‌خانه. یا اصلن همین دو ساعت وقت ناهار. از بیرون فضای‌ش خیلی دوست داشتنی و هیجان انگیز است.
بالاخره امروز از صبح آمدم،  ظهر که شد متصدی کتاب‌خانه عوض شد. جدیده که آمد به هر کسی یک گیری داد. به یکی گفت چرا جای چراغ روی میز را عوض کرده. به آن‌یکی گفت این همه کتاب روی میز جمع نکند و آن‌هایی را که نمی‌خواهد بگذارد سر جای‌ش. به یکی گفت کت‌اش را به جالباسی آویزان کند و نگذاردش پشت صندلی‌اش. بعد به من نگاه کرد اما چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه، شبیه کسی که راه حل مساله سختی را پیدا کرده، آمد گفت چرا لپ تاپ‌ات را زده‌ای توی این پریز. باید بروی بشینی سر آن میزها و بزنی توی آن پریز‌های آن‌طرف. گفتم آن‌جا اینترنت‌اش کار نمی‌کند، می‌دانم وایرلس است اما لپ تاپ من آنجا را نمی‌گیرد (آدم وقتی برود لپ‌تاپ‌اش را از سوپرمارکت سر کوچه‌ شان بین دو مدلی که دارند بخرد، همین هم می‌شود). گفت چرا می‌گیرد. گفتم من از صبح این‌جا هستم همه‌ی آن‌جاهایی که شما می‌گویید را امتحان کرده‌ام. الان چه فرقی می‌کند. این پریز که خالی است. گفت همین دیگر، باید این پریز خالی باشد.

بینید من سال‌ها روی خودم کار کرده‌ام که آدم‌ها را از ملیت و قومیت‌شان قضاوت نکنم، اما نمی‌شود لامصب. این طرف اگر آلمانی یا امریکایی بود  ممکن نبود این کار را بکند (خب یک درصد احتمال می‌دهم بهش). اگر فرانسوی بود احتمال‌ش پانزده درصد بود و اگر ایرانی باشد احتمالش هشتاد درصد است. بله ایرانی است. از لهجه‌اش حدس زدم. برای خودم این‌طوری توضیح می‌دهم که مردمی که سخت زندگی کرده‌اند، به دیگران هم سخت می‌گیرند. اما این‌یکی واقعن مریض بود. غروب می‌روم به رییس‌شان می‌گویم. البته بعد که جای‌م را عوض کردم کتاب دم دستم را که فارسی بود دید و آمد  به فارسی عذرخواهی کرد و گفت اگر وایرلس‌ت هنوز کار نمی‌کند برو همان‌جا یا اصلن بیا بشین سر جای من. رفتم جای قبلی. اما می‌‌نویسم به رییس‌ش.

دو ماه دیگر انتخابات ریاست جمهوری فرانسه است و می‌توانید هیجان فضا را تصور کنید. اما من حتی یک میز‌ گردشان را هم تا آخر نمی‌توانم گوش کنم. خوب بحث می‌کنندها. یعنی خیلی هیجان انگیر و عمیق، اما با هم حرف می‌زنند. می‌پرند توی حرف هم. گاهی وقت‌ها، مخصوصن توی میز‌گردهای آخر شب، گاهی چهار تا پنج نفرشان با هم حرف می‌زنند. فکر می‌کردم آستانه‌ی تحمل من پایین آمده که با هم حرف زدن این‌ها این‌قدر می‌رود روی اعصاب‌م. اما امروز صبح یکی از هم‌کارانم همین را می‌گفت و این‌که "بیست سال پیش که تازه از برلین آمده‌ بودم پاریس، تلویزیون که نگاه می‌کردم پیش خودم فکر می‌کردم این‌ها چطوری همه‌شان با هم حرف می‌زنند، اصلن از کجا می‌دانند که طرف مقابل می‌خواهد چه بگوید که  حرف‌ش را با مخالفت قطع می‌کنند." می‌گوید بعد از چند سال دلیل‌ش را فهمیدم. زبان فرانسه مثل آلمانی نیست که فعل‌ش را آخر جمله بگویی. همان کلمه‌ی دومی یا گاهی اولی فعل است. این است که طرف مقابل اصل مطلب را توی دو کلمه‌ی اول گرفته و حدس می‌زند که می‌خواهی چه بگویی، در صورتی که توی آلمانی باید صبر کنی تا جمله طرف تمام شود چون بخشی از فعل آخرین کلمه است.


Wednesday، February 15

The power of time off

هفت هفته از کار دور بوده‌ام و این بزرگ‌ترین دستاورد کاری دوسال گذشته‌م بوده است. همیشه معتقد بوده‌ام که توی هر رابطه‌ای که باشید حتی اگر رابطه به نظرتان ایده‌آل هم باشد، حق از دور و از بالا به خودتان نگاه کردن را از خودتان نگیرید. رابطه می‌تواند با یک آدم دیگر باشد، با خانواده‌ات با کشورت، با یک شهر باشد، با خانه‌ای که درش زندگی می‌کنی، یا با کارت. مهم این است که بتوانی فاصله بگیری،‌ نکند که رویاهایت یادت رفته باشد یا به خاطر آرامش و روزمره‌گی بی‌خیال‌شان شده باشی.

توی این هفت هفته من همه‌ی این‌ها را یک‌جا از دور نگاه کردم. خیلی خوب دیدم. فهمیدم که کدام‌ش را حاضرم رها کنم، کدام‌ش را نه. کدام‌ش محدودم می‌کند و کدام‌ش نه. حال خوبی دارم. دفتر کارم را حاضرم رها کنم. نوع کارم را نه. خانه‌م را نه. پاریس‌ را بله. دوستان‌‌م در پاریس را نه. اما اگر پاریس بمانم حاضر نیستم جای دیگری جز سازمان خودمان کار کنم. پیچیده است اما برای‌ش راه حل پیدا می‌کنم.
وقتی نوشتم دفتر کارم را حاضرم رها کنم دلم هری ریخت. دلم برای الکساندرا و کائوری تنگ می‌شود مثل جهنم. اما الکساندرا هم چند ماه دیگر می‌رود آلمان. از نمای باغچه‌ی ژاپنی هی عکس می‌گیرم و کائوری را به رفتن تشویق می‌کنیم. اگر آن‌ها نباشند رفتن آسان‌تر است.

آهان در مورد دکترا هم فکر کردم. پروسه‌ اش و نامه‌نگاری و استاد راهنما پیدا کردن را از هشت نه ماه پیش شروع کرده بودم، اما سخت پیش می‌رفت. از معروف‌ترین و به‌ترین دانشگاه‌هایی که می‌شناختم شروع کردم. یک عالمه استاد را هم دیگران معرفی کردند. همه – به جز یک استاد ایمپریال کالج لندن که گفت امسال دیگر نمی‌تواند دانشجوی دکترا بردارد- فورن قبول کردند و گفتند موضوع‌ت عالی است و پروپوزال‌ت خیلی خوب است و باشه بیا. فقط این نکته‌ای که می‌گویی می‌خواهی کار کنی و دانشجوی دکترای پارت تایم باشی را دانشگاه ما نمی‌پذیرد. بعد هم انگار این که من حاضر نیستم دانشگاه بیایم و کارم را ول کنم، مساله‌ي بی‌اهمیت و حل شدنی‌ی است و راحت از کنارش رد می‌شدند و در مورد جزییات چطور ادامه دهیم حرف می‌زدند. توضیح می‌دادند که باید شغل آکادمیک برای آینده‌ات بخواهی، وقتی می‌خواهی توی این حوزه دکترا بگیری.
مرحله‌ی بعد این بود که من همه‌ی احساسات و نظریاتی که در مورد نهاد آکادمی داشتم را براشان می‌نوشتم و همه پس می‌کشیدند. می‌گفتم حاضر نیستم دوباره تن بدهم به فضای آکادمیک، اما به طرز بدی بهش نیاز دارم الان، چون هیچ کدام از این ایده‌هایی که دارم را نمی‌توانم چاپ کنم اگر دانشجوی دکترا نباشم و اگر به جای محکمی وابسته نباشم. این‌طوری شد که از آن همه استاد فقط دو نفر مانده‌اند که آماده‌اند به قول خودشان با دانشگاه درگیر شوند و ببینند چه راه حل‌هایی وجود دارد. حتی بعضی‌هاشان گفتند این‌که دانشجوی دکترا بیرون کار ثابت کار کند توی دانشگاه ما غیر قانونی است، let alone که بخواهد اصلن پای‌ش را هم توی دانشگاه نگذارد. آن دو نفر یکی‌شان دانشگاه لندن است و یکی‌شان اسک توی پاریس. حالا ببینم با کدام‌شان ادامه می‌دهم. اما خودم نوشتن و خواندن را شروع کرده‌ام.
این توضیحات را در مورد دکترا به مخاطب این‌جا بدهکار بودم برای آن‌ همه کلمه که در مذمت آکادمی نوشتم. هنوز هم هر ضربه‌ای بلد باشم به‌ش می‌زنم.

دیگر تکلیف چه چیزی را روشن کردم؟ آهان؛ زبان خواندن را. می‌خواهم دست بردارم از این نارضایتی نامحدود. یعنی بنچ‌مارک مشخص تعیین کنم برای زبان خواندن. این‌که هر چقدر هم بخوانم دوباره از خودم ناراضی‌م، روانی‌م کرده. فکر کردم فرانسه را امتحان ‌DALF ثبت نام کنم و انگلیسی CPE را. بعد اگر نتوانستم این دو تا را پاس کنم، حق دارم خودم را سرزنش کنم. واقعن آن یکی خودم از این یکی خسته شده به خاطر این‌ همه سرزنش بی‌حساب و کتاب شنیدن.
تکلیف دو سه تا آدم مهم زندگی‌م را روشن کرده‌ام در ضمن. اما راستش را بخواهید می‌ترسم این‌جا بنویسم. انگار دیگر آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم خصوصی نیست. بعدش هم کلن هر بار در مورد جزییات روابطم با دیگران می‌نویسم ، به‌م حمله می‌شود که رفتارهای‌م انسانی نیست. فعلن آمادگی این حمله‌ها را ندارم.

یک چیزی دو سه بار امروزم را به طرز ملویی خوشحال کرد. دوستان‌م تازه یاد گرفته‌اند که به جای آخر ایمیل‌ها و اس ام اس‌ها بنویسند، kisses یا bisous بنویسند mibusamet . خیلی احساس خوبی است. انگار یه دفعه خانه‌ی خودتی، بدون این‌که حواست بوده باشد از کی. دو سه تا اس ام اس و ایمیل اینطوری امروزم را خوش کرد.

یک دیوان حافظ خیلی بزرگ به انگلیسی و فارسی و فرانسه (انتشارات کتاب‌سرای نیک) هدیه گرفته‌ام. سفیر ایران به رییس‌م هدیه داده. رییس‌م هم آورد داد به من. دارد میان کتاب‌ها می‌درخشد. شاید دوباره حافظ خواندم. برای مهمانی شب یلدا به بچه‌ها گفتم هر کس با یک شعر بیاید. نتیجه خیلی خوب بود. یعنی فکر نمی‌کردم که این‌قدر شعر، خوب بخوانند و شعرهای خوب بخوانند. خودم شعر نداشتم. اینترنت خانه هم که به نفع کتاب‌خوانی قطع شده. تلفن‌م هم فونت فارسی نداشت (بله تفاوت بلک بری و آی فون) که سرچ کنیم.  به سختی با تلفن یکی دیگر از روی اینترنت شعر حافظ  به فارسی خواندم. از حالا اما، یک دیوان حافظ دارم.

آهان فیلم‌نامه را هم ننوشته‌ام هنوز. ستاره پیشنهاد داده که بروم دو هفته بمانم پیش‌اش و بنویسم. رفتن سخت است اما می‌دانم که اگر بروم she'll make me sit and write it down این‌طوری اگر کمک تکنیکی خواستم هم خودش هست و هم اطرافیان‌ش. الان با تیم کاترین بیگ‌لو است که دارند در مورد مرگ بن لادن فیلم می‌سازند. مدت‌هاست وبلاگ ننوشته‌ام، پروتکل‌ها را یادم رفته، نمی‌دانم چنین چیزی رو توی وبلاگ می‌نویسند یا نه. اگر هم بنویسند، آیا در وبلاگ انانیم می‌نویسند یا نه. مهم نیست.

امیدوارم دفعه‌ی بعدی که پا در هوا بودم و هیچ چیزی نبود که تکلیفم باهاش روشن باشد، فورن یادم بیاید که فاصله گرفتن به‌ترین راه برای راه‌حل پیدا کردن است.

Monday، February 13

چکر در ولایت جنرال‌ها

دو سال است که فکر می‌کنم اگر قرار باشد چیزی بنویسم باید به انگلیسی باشد. دقیقن از وقتی که اطرافیان‌م تشویق‌ام کردند و فکر کردم شاید هم بتوانم نویسنده شوم، فکر کردم باید به انگلیسی به نویسم و دیگر ننوشتم. حالا چه اتفاقی افتاده؟ آن قدر ننوشتم که دیگر فارسی هم نمی‌توانم بنویسم. نوشتن مثل شنا کردن نیست که یک‌بار که یاد گرفتی دیگر همیشه بلد باشی و یادت نرود.
از کجا شروع کنم؟ از خواندن. این‌جا نوشتن. باید هم از روزمره نوشتن شروع کنم.

شنبه شب مهمانی خداحافظی نیکلا بود. گفته بودم که همه‌مان داریم پخش می‌شویم؟ یکی‌شان رفت قاهره یک ماه پیش. این هم دومی. ایمیل داد که توی یک رستوران افغان جا رزرو کرده. ته دل خودم افغانی بودن رستوران را نشانه‌ی خوب برای خودم گرفتم. زیاد نبودیم. آنا و جی و نیکی و هایکه و نیکلا و من. در مورد انتخابات ریاست جمهوری فرانسه بحث کردیم. طبق معمون بقیه علیه همه‌ی کاندیدا ها و من طرفدار جبهه‌ی ملی (در نقش وکیل مدافع شیطان) و سوسالیست‌ها، در جواب این‌که خب بالاخره اگر سارکوزی را نمی‌خواهید پس باید یکی را بخواهید و اگر دوباره رای ندهید، رای می‌آورد.

بعد هم حرف‌های شخصی‌تر. برنامه‌هامان. این‌که آن یکی رفته قاهره. هایکه‌ می‌خواهد برود لیبی و نیکی پیشنهاد کار در عراق گرفته و من می‌خواهم بروم افغانستان. جی گفت شماها همه‌تان به سرتان زده. ملت می‌خواهند بروند دوبی و سنگاپور و چین و برزیل و آرژانتین کار کنند و شماها توی کشور خطرناک انتخاب کردن با هم مسابقه گذاشته‌اید. نیکی گفت شمال عراق از امن‌ترین جاهای خاورمیانه است. من هم گفتم که توی کشوری بزرگ شده‌ام و زندگی کرده‌ام که به نظر شماها جای خیلی خطرناکی است، من هر بار که ایران می‌روم. شما ایمیل‌های تلگرافی می‌زنید که از خودت خبر بده و بگو که سالمی. افغانستان هم باید همین‌طور جایی باشد. نیکلا گفت کار کردن توی این کشورها مد شده.

راست می‌گفت؟ سعی کردم با خودم رو راست باشم و با بقیه. گفتم که واقعن از سال آخر لیسانس می‌خواستم بروم افغانستان کار کنم. از سال دوهزار و سه. یعنی موضوع کار پایانی‌ لیسانس‌م را هم مهاجرین افغان برداشتم (وقتی می‌گویم فارسی هم نمی‌توانم بنویسم همین است. پنج دقیقه فکر کردم معادل کلمه‌ی رفیوجی یادم نیامد. می‌نویسم مهاجر تا بعد. اگر برم سراغ دیکشنری کلن از نوشتن زده می‌شوم و دوباره می‌رود تا سه ماه دیگر) تازه فکرش را که کنم، حتی قبل‌تر. وقتی که توی دبیرستان هفته نامه مهر می‌خواندم و چکر در ولایت‌ جنرال‌ها، می‌خواستم بروم افغانستان. بعدها که حبیبه جعفریان دوست نزدیک‌م شد، و فهمیدم برادرش بوده که آن ستون را می‌نوشته اولین چیزی که ازش خواستم این بود که می‌شود برادرت را دید؟ می‌شود با هم برویم افغانستان پیش‌اش؟ واقعن ربطی به مد شدن نداشته. مد سوریه است. سودان. کنگو برازاویل. مالی. لیبی.

برای یک‌شنبه قرار برانچ با بللا و شارل داشتیم. همان دیشب توی رستوران به‌شان پیغام دادم که بیایید خانه‌ی من به جای این‌که برویم رستوران. چون پیش خودم فکر کردم انرژی توی این سرمای زیر صفر بیرون رفتن را ندارم. ساعت یک آمدند و تا ساعت پنج هنوز میز برانچ پهن بود. در مورد کتاب خواندن حرف زدیم و این که دیگر کم‌تر کتاب می‌خوانیم. شارل از اول ژوئن برای یک‌سال تعطیلات سباتیک ( مرخصی با حقوق که بین دو ماه تا یک سال ممکن است باشد. فکر می‌کنم در فرانسه لازم باشد هفت سال کار کنی تا بتوانی مرخصی یک‌ساله این‌طوری بگیری) گرفته برود دور دنیا بگردد. در مورد مسیرش حرف زدیم و پیشنهاد دادیم. بللا هم گفت ممکن است از ژوئن برود فیلیپین زندگی کند. پدربزرگ و مادربزرگ‌هاش فیلیپینی بوده‌اند اما خودش امریکا به دنیا آمده و بزرگ شده. حالا احساس می‌کند فیلیپین دارد فرا می‌خواندش. مشکلش هم مردش هست که نمی‌خواهد برود فیلیپین زندگی کند.

گفتم که همه دارند می‌روند. دور و بر شما هم این‌طوری است نه؟ همه دارند از همه جا می‌روند. من این را به فال نیک می‌گیرم. دنیا جای بهتری می‌شود اگر آدم‌ها بیش‌تر جا به جا شوند. کل بدبختی از وقتی شروع شد که بشر تصمیم گرفت یک‌جا نشین شود.

بعد از برانچ رفتیم توی تراس دارت بازی کردیم. دمای هوای منهای دو بود و تا هوا تاریک نشده بود بازی می‌کردیم.
هوا که تاریک شد آمدند توی کتاب‌های من گشتند تا کتاب امانت بگیرند و ترتیب کتاب‌ چیدنم را دست انداختند که بر اساس رنگ است و مثلن ده سانت زرد کم داری و اینجا باید هشت سانت نارنجی اضافه کنی. به این نتیجه رسیدیم که وقتی به عطف کتاب‌ها در کتاب‌خانه نگاه می‌کنی، برای کتاب‌های انگلیسی و آلمانی باید از راست به چپ نگاه کنی اما برای کتاب‌های فرانسه و اسپانیایی از چپ به راست. فارسی هم راست به چپ است. تا حالا به این دقت کرده‌ بودید؟

شب هم با سایمون حرف زدم ده دقیقه. زنگ زده بود احوالپرسی. من عاشق لهجه‌ی ایرلندی‌م، اما طرف اگر روبرو‌م نباشد واقعن سخت می‌فهمم. مشکل هم فقط خود لهجه نیست. مشکل تعداد اصطلاحات و ضرب‌المثل‌هایی‌ است که استفاده می‌کنند. به‌ش گفتم آقا با من جوری حرف نزد که انگار با همسایه‌تان. رعایت‌م را کن. یک جمله‌ش را که الان یادم می‌آید که نفهمیدم این بود:
 I think she was from your neck of the woods

بعدش همسایه‌م تلفن زد که بروم پایین شام. گفتم نمی‌روم چون می‌خواهم کمی کار کنم. یک مقاله خواندم. بعدش هم با لوییس چت کردم. گفت که رفته جدایی نادر از سیمین را دیده. با دوست دخترش سر فیلم دعوایش شده و الان یک هفته است قهرند. چرا؟ لوییس خیلی از فیلم خوشش آمده و بعد از فیلم هی به همه زنگ می‌زده و پیغام می‌داده که بروند فیلم را ببینید. حتی سر کلاسش هم به دانشجو‌هاش توصیه کرده. و کلن کم مانده بوده که برود این ور و آن ور پوستر فیلم را بچسباند. حالا چرا دعوا؟ چون دختره معتقد بوده که دلیل این‌که از این فیلم خوش‌ت آمده این است که این فیلم ایرانی است، و سارا هم ایرانی‌ است. پنج دقیقه توی خانه تنهایی با صدای بلند می‌خندیدم. جدی. انگار حسادت‌های این‌طوری مال ده سال پیش بوده باشد. یادم رفته بود این چیزها را. به لوییس گفتم این ویژگی آنا را یادم رفته بود. از این به بعد هر کاری بتوانم می‌کنم تا دوباره حسادت‌ ش بیانگیزانم، چون خیلی زنانگی خوبی در حسادت‌ش هست.

می‌دانم این پست‌ شبیه آن پست‌های تابستان یا آخر هفته خود را چگونه گذراندید بود. اما مثل هر آدمی که مدت زیادی دور بوده و حالا از سفر برگشته، من هم لازم دارم اول‌ش از چیزهایی مثل این‌که پرواز چطوری بود یا مردم آن‌جا چطوری هستند یا کجا زندگی‌ می‌کردم حرف بزنم تا برسم به آن بخشی‌ش که این مدت به چیزهایی فکر می‌کرده‌ام، احساس‌م چه بوده. کی را دوست داشته‌ام و الان می‌خواهم چکار کنم.

پ.ن: خواستم برگردم یکی دو غلط را که فورن به چشمم آمد تصحیح کنم. نکردم. فکر کردم این منم. اگر قرار است روزمره بنویسم.(،) بگذار معلوم شودم چطور اشتباهاتی در نوشتن دارم.
 دیدید تو همین دو خط کجا نقطه گذاشته‌ام؟ یک‌جا هم آن بالا بنویسم را نوشته‌ام "به نویسم". این غلط‌ها از جنس غلط املایی یا  تپق نوشتاری نیست. از جنس ضعف زبان است. یک وقتی الزا می‌گفت که دانشجوهای سال اول دانشگاه سوربن که بهشان روش تحقیق درس می‌دهد وسط جمله نقطه می‌گذارند و ما آن‌قدر می‌خندیدیم که اشک‌مان در می‌آمد. خودم این‌ طوری شده‌ام توی فارسی، وسط جمله به جای هر کاما یا هر مکث گفتاری نقطه می‌گذارم. برای تغییر وضعیت اول باید آن چه الان هستم را بپذیرم.

Monday، December 19

2012

می خوام بیام ایران یه هفته روزی دوازده ساعت کار کنم گزارشم رو که ددلاینش یه ماه دیگه است تموم کنم. بعدش سه هفته بشینم یه فیلمنامه بنویسم که پنج ساله توی ذهنمه. بعدش برگردم پاریس دو ماه زبان بخونم. صبح تا شب. هنوز نمی دونم چه زبانی؛ شاید فرانسه و انگلیسی فقط. شاید هم عربی و آلمانی. ذهنم احتیاج به استراحت داره. بعد از دو ماه دلم می خواد که برم تاجیکستان یا افغانستان کار کنم.  مثلن از اوایل بهار.  دلم می خواد خونه ی پاریس م رو هم نگه دارم، برای اولین بار در مورد حقوقم چونه خواهم زد.  آمادگی این رو ندارم که یه دفعه و دوباره همه چیزم رو از دست بدم. آهان وقتی از ایران برگشتم یه مهمونی خداحافظی ده نفره برای هایکه می گیرم. فقط دوستای نزدیکم. فسنجون درست می کنم.  بعدش هایکه می ره لیبی. سایمون هم که دو هفته دیگه می ره دوشنبه. این دو تا.  نفر سومی شاید بره لیبی. نیکیتا هم مدام از رفتن حرف می زنه. حتی الکساندرا می گه می خوان از فرانسه برن. نمی دونم این طوری دوستای نزدیکم رو یکی یکی از دست می دم  و رفتن از اینجا برام آسون تر می شه. مثل تهران. دیشب ژرالدین به ماها گفت خوش به حالتون که می تونید به رفتن فکر کنید. می دونید چیه؟ پاریس شده مثل تهران همه می خوان برن. دست کم همه ی آدمهای دور و برم یا برنامه مشخص  دارند برای رفتن یا برنامه نا مشخص برای نماندن. عین تهران. دلیلش چیه؟ من احساس می کنم فرانسه شده مثل ایران. همیشه می گفتم که من توی این کشور با اینکه تحسینش نمی کنم (مثلن آلمان رو تحسین می کنم) احساس راحتی می کنم چون فکر می کنم خونه مه. چون خیلی شبیه ه به کشوری توش بزرگ شدم. اما الان شباهت دیگه تکان دهنده شده. مردم مدام نق می زنند. به دولت بد و بیراه می گن. یه چیز دیگه هم است، زندگی روزمره دیگه روزمره نیست، مدام منتظری یه چیزی سر برسه. زندگی روزانه یه جنگ روزانه است یه چالش واقعیه.  دیشب بچه ها اینا رو می گفتند و من هم ترجیع بدش می گفتم: مثل ایران. فضا مسمومه انگار. مثل ایران. شاید دلیلش بحران اقتصادی باشه. مثل ایران. نه دلیلش انتخابات ریاست جمهوریه و عدم اطمینانی مردم. مثل ایران. من می خوام برم یه جایی که مردم مدام از بحران اقتصادی و انقلاب کشورهای عربی و جنگ خاورمیان حرف نزنند.

.دوباره پاریس می شه مثل تهران؛ فرانسه می شه مثل ایران. رفتن ازش آسون می شه و من بهار سال بعد می رم

آیا من دارم فرار می کنم؟ نمی دونم واقعن. نمی دونم. آدم به یه جایی می رسه که هر روز به خودش می گه دیگه نمی تونم. توی آینه آسانسور به خودم می گم اگر نمی خوای تغییرش بده. منتظر چی هستی واقعن؟ اگر چیزی رو دوست نداری تغییرش بده. بلد نیستم. تغییر دادن رو یادم رفته. می خوام برم. مثل زمستان سال هشتاد و پنج ه توی تهران. هر روز صبح که بیدار می شدم خبرها رو از شبکه ی پنج فرانسه گوش می کردم و به خودم می گفتم من چرا اینجام؟ من چرا پاریس نیستم. حالا هم همینه. هر روز که از خواب بیدار می شم می گم من چرا دوشنبه نیستم؟ چرا اینجام. کی باورش می شد پاریس رفتن این همه آسون تر از دوشنبه رفتن باشه؟ بود اما. شش ماه بعد پاریس بودم. کار هم داشتم. اما الان یک و نیم ساله می خوام دوشنبه باشم نیستم.  دلیلش اینه که روسی نمی دونم؟    
مگر آخه من چقدر فرانسه می دانستم وقتی آمدم؟
امروز به ساناز زنگ زدم در مورد کابل رفتن. دو سال کابل کار کرده. تازه برگشته آلمان. گفت شاید کار سالمی نباشه اینکه آدم با خودش این کار رو کنه. این که بره توی کشوری زندگی کنه که زندگی اینقدر اینتنس (یادم نمیاد فارسیش رو)  گفت که باید با همکارهات کار کنی. زندگی کنی. سفر بری. بین همونا عاشق بشی. ازدواج کنی حتی. گفت مثل یه قبیله ی درون همسرند  گروه های کاری کشورهای اینطوری. با همه ی عیب و نقص هاش و با همه ی حسن هاش. گفت که من خسته شدم از "از دست دادن". به آدمهای مثل  خودت خیلی نزدیک می شی، بعد دوستای نزدیکت رو در عرض سه ماه یا شش ماه از دست می دی. مثل زندگی معمولی نیست که حداکثر دو سه بار در زندگی ت دوستای نزدیکت برن و از دست شون بدی. همه می رن. بر می گردن کشورشون. می رن سودان. می رن هایتی. گفت فکر کردن بهش هم می تونه دیوانه ت کنه. زندگی خیل اینتنس ه. اینو شاید بیست بار گفت در یک ساعت.  هر دومون می دونیم که اینکه زندگی اینتنس ه بار منفی داره. درست ه خوشحالی ها و شادی ها و جشن هات عمیقه. اما سختی هاش هم عمیقه. گفت وقتی برمی گردی فکر می کنی به جای یک سال، پنج سال پیر شدی. دیگه نمی تونی با دوستای سابقت دوست باشی . ترسیدم. برای اولین بار ترسیدم. بعد گفت به آدرنالین ش معتاد می شی. وقتی برگشتی بازم می خوای بری. اگر نه افغانستان، عراق، اگر نه یه جای شبیه ش.  بعد می شی مثل یه معتاد. می ری اینجا ها که زنگی واقعی رو فراموش کنی. من می ترسم. اما فعلن برنامه برای سال آینده همون پاراگراف اول ه. احساس می کنم یه در رو باز کردم که راه جلوش نیست. یعنی یه پهنه است که خودم باید یه راه مالرو(دقیقن مال رو) درست کنم و برم. راهی وجود نداره برای انتخاب کردن 

Wednesday، November 30

کز دلم یکباره برد آرام را

 هنوز می نویسم. توی ذهنم. جور نمی شود بیایم و این صفحه را باز کنم. دو سه بار که هم قیر بوده و هم قیف، آمده ام و دو پست پایین تر را دیده ام و فکر کرده ام ته آن چیزی را که می خواسته ام بگویم آن پایین گفته ام. نه اینکه مهم نباشند، اما خب در مه آن فیلم اروپایی که گفتم گم می شوند. آن مه را از روی زندگی م بر نمی دارد.
توی زندگی م ظاهرن چیزی عوض نشده. هنوز هم به زبان یاد گرفتن گیر می دهم. هنوز هم آدم ها را از روی شوخی ها و تپق های شان قضاوت می کنم. هنوز هم انعطاف پذیری م نسبت به شرایط جدید برای نزدیکانم تکان دهنده است. هنوز هم آدم ها را به یک چشم به هم زدن حذف می کنم. هنوز هم خوش بین ترین آدم جمع های دوستی و کاری م هستم. هنوز هم به رفتن فکر می کنم. به فرار فکر می کنم به محض این که به نظر بیاید ماندن و ساختن انرژی می برد. اما نمی روم، می مانم و روزانه می جنگم برای تغییر.
فقط انگار که این جنگیدن برای تغییر، کاری مثل ظرف شستن باشد، ساده و فیزیکی؛ که وقت دارم در حین انجامش به چیزهای عمیق تری مثل زندگی فکر کنم. چیزی در من تغییر کرده. عمیق. بهش می گویند تجربه ی زندگی؟ به این که این همه عمیق به همه چیز فکر کنیم می گویند تجربه ؟ فکر می کردم آدم به این جای زندگی اش که برسد می افتد توی فاز زندگی روزمره و اتفاقن ذهنش روی غلتک می افتد و به جای فلسفه به چیزهای روزمره گیر می دهد. چرا این قدر به زندگی فکر می کنم؟ چرا ذهنم مثل ذهن یک آدم هجده ساله فلسفی شده دوباره؟ چرا به بودن یا نبودن فکر می کنم به جای فکر کردن به خانه و رابطه و درس و کار و پیشرفت؟

سال دارد نو می شود اینجا و من باز دارم می آیم ایران. امروز فکر کردم که دلیل خستگی م را پیدا کرده ام. من از سال هشتاد چهار، نو شدن سال را حس نکرده ام. عید هشتاد و پنج ایران نبودم. بعدش هم هر سال وقت ژانویه که این جا سال نو می شود ایران بودم و وقت بهار که ایران سال نو می شود اروپا بوده ام. حتی شده که کریسمس را این جا بمانم که خانوادگی و دور همی باشیم، اما اول ژانویه را حتمن ایران بوده ام.
یادم است استادی سر کلاسی ( کجا بود؟ کی بود؟) در مورد احتیاج ذهن انسان می گفت به تقسیم بندی زمان برای این که یک دفعه ای نبرد. ذهن من هم تقسیم بندی زمان خودش را دارد این چند سال: چهار ماه، پنج ماه، نه ماه، سه ماه و نیم، شش ماه، ده ماه، دو ماه، یازده ماه، چهار ماه و یک و نیم سال. یک و نیم سال آخر مال پاریس اخیر است.  شاید هم تقیسم بندی مناسب تری باشد از سال هایی که فکر می کنم گذرشان را احساس نکرده ام.  می گویم تقیسم بندی بهتر چون حس هاشان رو خیلی خوب یادم است. مثلن یادم نیست سال هشتاد و دو حالم چطوری بود یا هشتاد و سه یا هفتاد و نه.( شما یادتان هست سال هشتاد و هفت چطوری بود؟ ). اما یادم است حالم خانه امیرآباد سال اول یا سال سودم یا خانه ی سعادت آباد چطور بود.
 پاریس سری دوم، پاریس این یک و نیم سال، عاشق خانه م بودم. برای اولین بار متوجه شدم که رفتن از پاریس به اندازه ی رفتن از ایران اذیت م خواهد کرد. جرات کردم دوستان نزدیکم را توی تهران و شیراز با هم جمع بزنم و ببینم تعدادشان از دوستان نزدیک این جا کم تر است. من به این شهر وابسته شده ام . عصرهای تابستان و بهارش توی تراس خانه گذشت. زمستان و پاییزهاش به تئاتر و سینما و کنسرت.  و دوباره بعد از سالها احساس کرده م خانه ی خودم هستم. دوباره مثل تهران و شیراز دعوت نامه های تئاتر و سینما و کنسرت و تئاتر می گرفتیم. حالم آرام و خوب بوده اما یک غم عمیقی داشته ام که هیچ چیزی کم رنگش نمی کند. آقای نویسنده می گوید این غم همان است که آدم را نویسنده یا کلن هنرمند می کند. با من هیچ کاری نمی کند. فقط گاهی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که کم کم دیوانه خواهم شد. 
به نظرم خیلی کلی گویی کردم. دفعه ی بعد باید یک خلاصه ای از چیزهایی که بهشان فکر می کنم- همان عمیق فکر کردن به زندگی- را بنویسم. شاید هم خیلی نوشتنی نباشند. مساله ی اصلی شاید البته موضوع فکرها نباشد. مشکل این است که یک لحظه هم قطع نمی شوند. یعنی ربطی به این ندارد که دارم چه کاری انجام می دهم، همین طوری بی وقفه بیست و چهار ساعت حتی در خواب یکی دارد به طور چگال ای (اینتنس) توی ذهنم  فکر می کند. و می دانید کی حرصم را بیش تر از همیشه در می آورد؟ وقتی نصف شب بیدار می شوم که آب بخورم. تا به آشپزخانه برسم یک دور کامل اصل فلسفه وجودی انسان و زندگی  را زیر سوال برده.

Sunday، October 16

From this moment on stop verbally assaulting yourself. Stop mentally abusing yourself.

Friday، September 30

Paris je t'aime


این‌جایی که ایستاده‌ام را پیش‌بینی کرده بودم، با همین وضوحی که دارم زندگی‌اش می‌کنم پیش‌بینی کرده بودم. می‌دانستم روزی می‌آید که چیزهایی را که می‌خواسته‌ام، دارم و به دست آورده‌ام و چیزهایی را که نمی‌خواسته‌ام ندارم و به دست آوردنی هم به نظر نمی‌رسند. یک وقتی در زندگی چیزهایی که می‌خواهی داشته باشی و چیزهایی که نمی‌خواهی هر دو گروه شان در یک فاصله مساوی هستند. من از آن‌جا گذشته‌ام. جایی که ایستاده‌ام را دوست ندارم. جای خاصی هم نیست که دوست داشته باشم بایستم. حالم خوب نیست. تقصیر هیچ کس هم نیست. تقصیر هیچ چیزی هم نیست. چه مرگم است؟ درد بی‌دردی. غمگینم. هیچ وقت این‌قدر غمگین نبوده‌ام. غم‌ام زندگی‌م را کم‌رنگ می‌کند. شاید هم کمرنگ نه،‌ غم این شکلی یک چیزی است مثل مه که روی فیلم زندگی آدم می‌نشیند.
شما اگر خودتان از دور زندگی من را ببینید یا من اگر با پنهان‌کاری زندگی‌م را برای‌تان روایت کنم،  یک فیلم رنگی عاشقانه می‌بینید که خوش‌بختی و امیدواری از سر و روی‌اش می‌بارد. از این فیلم‌های هالیوودی که توی پاریس پر شده‌اند. از پشت شیشه کافه یک گروه دوستی را می‌بینید که دارند بلند می‌خندند و سر به سر هم‌دیگر می‌گذارند. آدمی را می‌بینید که  صبح‌ها که سر کار می‌رود، وقتی دارد از در ورودی رد می‌شود سرش را بالا می‌گیرد و به پرچم‌ برافراشته‌ی آبی‌رنگ سازمانش، لبخند کلیشه‌ای امیدوارنه می‌زند. ظهرها توی یک رستوران مشرف به برج ایفل ناهار می‌خورد. آدمی را می بینید که با معشوقش کنار سن راه می‌رود و گاهی وقت‌ها هم لی لی می‌کند.  آدمی را می‌بینید که می‌رود تئاتر و این‌قدر می‌خندند که اشکش در می‌آید. آدمی که آخر هفته‌ها با معشوقش می‌رود خانه‌ی قرن هجدهمی اجدادی وسط جنگل و شب چوب می‌آورند کنار شومینه که تا صبح آتش داسته باشند و چون گاز قطع شده روی آتش غذا درست می‌کنند. بعد می‌روند  سراغ صندوق‌ها و پستوهای خانه و کتاب‌های قدیمی و شطرنج بازی می‌کنند و عشق‌بازی  و صبح نور آفتاب توی چشم‌شان بیدار می‌شوند...با هدف بالا بردن حجم شادی موجود در فیلم خیلی از این صحنه‌ها را شما با موزیک می‌بینید و فقط خنده‌ها و لبخندها را متوجه می‌شوید. حرف‌ها را مگر در موارد خاص لازم نیست بشنوید، چون ممکن است از اشتباه در بیایید و متوجه شوید که زندگی چیز مزخرف و تکراری  است و  در واقع هیچ چیز هیجان انگیزی ندارد. با همین‌هاست که من توانایی این را دارم زندگی‌م را هالیوودی تعریف کنم.

اما چیزی که من از زندگی‌م می‌بینم یک فیلم فرانسوی است که توی پاریس پر شده. تصاویر قشنگ‌اند، هیچ مشکل خاص و مهمی هم وجود ندارد. حتی خیلی هم  از صحنه‌هایی فیلم بالایی استفاده شده. جدا جدا که نگاه کنی هیچ جای کار غلط نیست. اما غمی خودش را به شما تحمیل می‌کند  که نمی‌دانید از کجای فیلم می‌آید. فیلم مه گرفته‌ی اروپایی دیده‌اید که غم‌اش به‌تان هجوم بیاورد و آخر فیلم نفهمید از کجا خورده‌اید؟ زندگی من همین است. دارم از این مه روی زندگی‌م حرف می‌زنم.  نه تلاش می‌کنم از بین ببرمش، نه اصلن فکر می‌کنم راهی برای از بین بردنش وجود دارد.  فیلم هالیوودی هم برایم جذابیت ندارد که بخواهم دست کم وانمود کنم صحنه‌های هر دو فیلم شبیه‌اند و همه چیز بستگی به این دارد که چطور بهش نگاه کنیم. اما این‌که چیز دیگری برای‌م جذابیت ندارد باعث نمی‌شود که تحمل این غم برای‌ام آسان‌تر شود. روز به روز تحملش غیر ممکن‌تر به نظر می‌رسد. 

پ.ن: امیدوارم کلمات افسردگی، روان‌شناس، روان‌پزشک، روان‌کاو و از این دست از ذهن‌تان رد نشده باشد. انرژی جمع کردن یک بحث لوث شده را ندارم. 

Monday، September 5

تجربه زندگی - نویسندگی

" آخرین مرحله این سفر پر زحمت به سوی آزادی، زندان پنتون ویل بود که شش هفته‌ی آرام را، طی آخرین حمله‌های هوایی، در انفردای گذراندم. بیش‌تر اوقات- به طور متوسط 15 تا 16 ساعت در روز- سلولم تاریک تاریک بود زیرا آژیر حمله‌ی هوایی معمولاً وقت روشنی روز رنگ می باخت زده می‌شد و آن وقت برق سلول‌ها را خاموش می‌کردند برای این‌که مانع از علامت دادن ما ستون پنجمی‌های احتمالی به مهاجمین بشوند. 
به همین دلیل ما اجازه‌ی داشتن کبریت را در سلول نداشتیم ولی مجاز بودیم سیگار داشته باشیم. اگر چه زندانی‌ها روش هوشمندانه‌ای را برای روشن‌ کردن سیگار به من یاد داده بودند که من آن را برای مورد استفاده قرار دادن خوانندگانی که ممکن است به چنین مخمصه‌ای دچار شوند شرح می‌دهم. کمی پنبه‌ی مصنوعی بردارید (می‌توانید از فیلتر سیگار فیلتر دار هم استفاده کنید.) یک تکه کاغذ آلومینیوم را به شکل خلال دندان لوله کنید. لامپ برق را از سرپیچش باز کنید و کاغذ آلومینیوم لوله شده را داخل سرپیچ کنید و پنبه را نزدیک آن نگاه دارید. این کار باعث اتصال کوتاه می‌شود و پنبه آتش می‌گیرد. اگر این اشتعال ضعیف پنبه قبل از این‌که به سیگار برسد خاموش شود این کار را از سر شروع کنید. میانگین زمان برای موفقیت، یک ساعت است. ولی در چنین شرایطی شخص وقت فراوانی در اختیار دارد و روشن کردن یک سیگار در این اوضاع و احوال به خاطر غروری که از این موفقیت به شخص به دست می‌دهد خیلی لذت بخش است. کاغذ لوله شده‌ی آلومینیوم باید خیلی نازک باشد وگرنه فیوز برق می‌پرد و جیره‌ی شما منحصر به نان و آب خواهد شد."

 آرتور کوستلر- وازدگان خاک ، ترجمه علینقی حجت الهی و پوراندخت مجلسی، نشر سپیده سحر

Thursday، September 1

روزمره

روز چهارمی‌ه که توی تخت خوابیدم و تکون هم نمی تونم بخورم. امروز گفتم ایمیل محل کارم رو چک کنم یه وقتی به خاطر یه چیز کوچیک معطل نمونده باشند. کار اشتباهی کردم؟ نمی دونم. فقط می دونم که یک نصف روز هم من رو در تعطیلات حساب نکردند و ایمیل فرستادند و سوال کردند و داکیومنت فرستادند که بخونم و کامنت بدم و گزارش و پروژه  فرستادند که ادیت کنم و تایید کنم و رد کنم و ...الان دیگه کاملن می تونم دفتر رو تصور کنم. یکی شون می گه سارا این رو پی گیری می کرد ولی الان که تعطیلاته. اون یکی می گه باشه سارا اگر ایمیل ش رو ببینه حتمن جواب می ده و رسیدگی می کنه اگر لازم بشه. بفرستیم بهش. ازش بخوایم. کائوری-همکار ژاپنی‌م- هم دقیقن همین طوریه وقتی تعطیلاته هیشکی جدی نمی گیره تعطیلاتش رو. می‌دونند که اگر بعد از یه هفته هم ایمیلش رو چک کنه حتی اگر شده شب تا صب می شینه و کارهای عقب مونده رو انجام می‌ده. من کارم رو دوست دارم. حاضر نیستم جواب ندم و فکر کنم که خب من تعطیلاتم، پس انجام نمی دم و به درک. می‌دونم که اگر من انجام ندم کشوری که گیره معطل می شه و به هیچ جای سازمان هم بر نمی‌خوره. اما می‌ترسم ده سال بعد برگردم بگم چرا هیچکی به من نگفت نباید اینطوری کار کنم. چرا هیچکی بهم نگفت هشت ساعت در روز بیشتر کار نکن و تعطیلاتت واقعن تعطیلات باشه. بعد به خودم می گم اگر این کار اشتباه بود الان باید کل کشور ژاپن لنگ می‌موند این‌قدر که همه شون اینطوری‌اند.

پ.ن توی ذهن من مرتبط: دارم از "دو که حرف می زنم.." موراکامی رو می خونم و به طرز ناباورانه‌ای همه ی اسم‌هایی ژاپنی که رو که توی کتاب به کار می بره رو یادم می مونه. مثلن توی پارک توی توکیو که می رفت می دوید یکی از دونده های تیم ملی شون رو می دید که میاد تمرین کنه که بعدن تصادف کرد، اسمش تانیگوچی بود. آیا من باور می کردم که یه روزی اسامی ژاپنی رو یادم بمونه؟ همه چی به در معرض قرار گرفتن مربوطه.

قطار دهلی - بنارس

شاید کسی باورش نشود اما من تقریبن هر شب، وقتی یادم می‌آید می‌توانم پایم را دراز کنم و حالت دراز کشیده بخوابم احساس خوش‌بختی می‌کنم. بیش‌تر از یک و نیم سال است که جز سفرهای کوتاه دو-سه ساعته  با هواپیما یا قطار و جز با چمدان کوچک چند روزه سفر نرفته‌ام، اما فکر می کنم برای سال‌ها، چنان از توی قطار و اتوبوس و هواپیما و ماشین و فرودگاه و کلن به شکل نشسته خوابیدن اذیت شده‌ام‌  که تا سال‌ها بعد هم وقتی یادم می‌آید می‌توانم توی تخت جا به جا شوم و پای‌ام را دراز کنم، قدردان هستم. آن شب‌ها و روزها باعث شده که به خاطر چیزهایی به همین سادگی احساس خوش‌بختی کنم.

Monday، August 22

Ce n'est pas toi qui fait le voyage, c'est lui qui te fait,ou te défait


شب که شد احساس کردم بدون این‌که حواسم بوده باشد از بیماری دانای کل بودن نجات پیدا کرده‌ام. دو سال بود همه‌ی زندگی‌ام را از بالا و شکل فیلم می‌دیدم. کاش فقط همین بود، تحقیر فیلم هم همراه‌اش بود. خود دانای کل‌م همه را تحقیر می‌کرد، اول از همه خودم را. فیلم زندگی‌ام به نظرش مزخرف بود. بازی خودم از همه بدتر، صرفن چون تن داده بودم که با بازیگران خیلی ضعیف بازی کنم. مدت‌ها بود مثل یک بیماری لاعلاج باهاش کنار آمده بودم. فکر می‌کردم هیچ وقت بر نمی‌گردم به آن آدم قبلی. اما برگشتم. توی چند روز سفر عجیب و غریبم برگشتم به خود قبلی.
سه روز رفتیم پیاده روی جنگلی با پانزده نفر که فقط یک‌ نفرش دوستم بود. نه تنها من که از کل پانزده نفر هیچ‌کس بیشتر از دو نفر از جمع را نمی‌شناخت. چیز ترسناکی بود برای ذهن محافظه کار و تحقیر گر من. اما فکر کردم به اصول دوستم  در انتخاب دوست اعتماد کنم و با دوست ِدوست  و دوستِ دوستان‌شان بروم سفر.
 شب اول دراز کشیده بودیم به آسمان نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم شهاب ببینیم و آرزو کنیم که یادم افتاد از صبح خود دانای کل‌ام هیچ اظهار نگری نکرده. رفته بود. فراموشش کرده بودم. مثل معجزه بود. یادم که افتاد باز آمد بالای سرم، اما دیگر آن‌قدر تحقیرگر نبود یا شاید هم‌سفرهام به نظرش غیر قابل تحقیر رسیدند، مثل آدم‌های قدیمی زندگیم.
از سفر که برگشتم فکر کردم سیزده نفر به دوستانم اضافه شده، در عرض سه روز. چند سال طول می‌کشید سیزده نفر را پیدا کنم که بهشان بگویم دوست؟ سه سال؟ چهارسال؟
چطوری شد یادم رفته بود سفرهای بی پروا را؟ از کجای راه اشتباه کردم که شدم این آدم محافظه کاری که الان هستم؟

پ.ن: دوباره به عکس نگاه کردم، عاشق شمع‌هایی شدم که نشانده بودیم توی خاک.

Friday، July 15

از دوست داشتن

بعضی وقت‌ها که مثل امشب موزیک ایرانی گوش می‌کنم  و این‌قدر لذت می‌برم، غمگین می‌شم که نمی‌تونم فورن لینک‌ش رو براش بفرستم که اون هم اندازه‌ی من لذت ببره. می‌دونم که همه‌ی لذت‌ها رو هم نمی‌شه به اشتراک گذاشت. غمگین می‌شم که آدمی که دوستش دارم هیچ‌وقت توی زندگی‌ش نمی‌تونه این لذتی رو که من با شنیدن این موزیک یا خوندن اون غزل سعدی تجربه می‌کنم، تجربه کنه. بعد یادم میاد که خوب اون هم حتمن لذت‌های معادلش رو داره که من هیچ وقت نخواهم داشت. اون حتمن از جویس خوندن  لذت می‌بره و شاید ته دلش هم به این فکر کرده که حیف که نمی‌شه به اشتراک گذاشت، یا چه می‌دونم لذتی که از موزیک کانتری می‌بره مثلن، از یه چیز ریشه‌ای توی فرهنگ‌شون. چیزهایی که لذت بردن ازشون اکتسابی نیست.

Thursday، July 14

My friends are my estate

 آدمی هستم کلاسیک  و اصول گرا و ارتدکس که تمام تلاشم اینه که consistent  باشم، منطق رفتاری‌م یک‌نواخت باشه،  استانداردهای دوگانه نداشته باشم و انتخاب‌هام درهر شرایطی از اصولم تبعیت کنه، مستقل از اینکه این اصولم از نظر دیگران درستند یا غلط (ارتدکس  بودنم اینجا خودش رو نشون می‌ده).
 این که رفتارهام و انتخاب‌هام در طول زمان متناقض نبودند یه نتیجه  جالب در مورد دوستام داشته. چون با اصول مشابه انتخاب‌شون کردم، فارغ از اینکه کجا زندگی می کنند و کی باهاشون دوست شدم و کجایی هستند، همه شون وقتی هم‌دیگه رو می‌بینند می‌تونند فورن با هم دوست بشن چون شبیه هم‌اند. شاید این شباهت به راحتی به چشم دیگران نیاد، اما یه ویژگی‌های عمیقی هست که نمی دونم چیه که به هم نزدیک‌شون می‌کنه. وقتی به دوستانی‌م نگاه می کنم که به واسطه‌ی من با هم دوستای نزدیک شدند می بینم اصلن ته نداره شبکه‌های ایجاد شده.

حال چرا اینا رو گفتم؟ پارسال ستاره سه هفته آمد پاریس. نیکیتا رو سه چار بار دید، ژرالدین رو دو بار، ماتیو رو سه بار. الان وقتی می‌بینم با چه شدت وعمقی با هم دوست شدند و چطوری از هم خبر دارند لذت می برم از نتیجه ی استاندارد دوگانه نداشتن. گاهی وقت‌ها کامنت‌ها و پیغام‌های ستاره و نیکیتا رو روی فیس بوک به هم می بینم هیجان زده می‌شم که اینا چطوری این‌قدر با هم دوست شدند و هم‌دیگه رو می‌شناسند توی این مدت کوتاه. انگار که همه‌ی سال‌هایی که من صرف شناختن‌شون جدا جدا کردم رو اینا ازش استفاده کردند و کلن اون سابقه‌ی چند ساله دوستی رو توی پس زمینه رابطه شون دارند.
 ژرالدین و ماتیو امروز داشتند در مورد جشنواره های فیلم مختلف حرف می زدند، حرف‌هایی از جنس این‌که برای بازار فیلم و فروش، آیا فیلم بره کن بهتره یا ونیز ( در این موارد معمولن ساکت نگاه شون می‌کنم چون چیز زیادی حالیم نیست. قبلن خودم رو صاحب‌نظر می‌دونستم در مورد فیلم، اما از بعد از مهین و امیرضا برای همیشه ساکت شدم ) یه دفعه دیدم وسط حرف‌هاشون دارند می‌گن که ستاره داره می ره جشنواره فیلم لوکارنو. و حتی ماتیو داشت یه چیزی توی مایه های این می گفت که ستاره چطوری بلیت هواپیماش رو گرفته و قراره از میلان بره... ژرالدین هم می گفت به نظرم باید مونتاژ رو ول کنه و جدی جدی به تهیه کنندگی بچسبه. دلم می‌خواست بپرم بغلشون کنم. اما لبخند زدم. نمی تونستم کل اینایی رو که الان اینجا نوشتم توضیح بدم براشون. طولانی می شد و شاید یخ و بیمزه . کاش دنیا اینقدر گل و گشاد نبود؛ اگر می تونستم همه شون رو توی یه شهر دور هم جمع کنم خیلی زندگی بهشتی داشتیم با هم دیگه

پ.ن: عنوان یه شعر از امیلی دیکینسون

Saturday، July 9

Therefore I'm Alive


I daydream again! 

Thursday، July 7

خلیج فارس

اگر از سال نود و نه (در واقع نود و چهار) چنین دستورالعملی از طرف سازمان ملل صادر شده که باید برای این محدوده‌ی جغرافیایی همیشه‌ کلمه‌ی خلیج فارس استفاده بشه، پس هدف این همه پتیشنی که میاد می گه امضا کنید برای  پرشین گلف و علیه عربین گلف چیه؟ جدی دارم سوال می‌کنم. پتیشن ما که نمی تونه کشورهای عربی رو وادار به استفاده از این کلمه کنه. به کی می‌نویسید پتیشن‌ها را؟






پ.ن: فکر کردم اطلاع رسانی کنم. به این امید واهی که شاید این پتیشین‌ها و ایمیل‌های خلیج فارس دست از سرمون برداره. از نظر قانونی دیگه کاری بیشتر و بهتر از این نمی شه کرد. هر کی بخواد کاری کنه احتمالن باید بره جلوی پیشرفت اقتصادی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس رو بگیره و نذاره بودجه ی کامل کتاب‌ها و مجله‌ها و نقشه‌ها رو تامین کنند فقط برای اینکه به جای خلیج فارس بنویسند خلیج عربی. باید جلوی کشورهای عربی رو گرفت که مسابقات ورزشی به اسم خلیج عربی راه نیاندازند. آیا این کار با پتیشن ممکنه؟  خب پس وا بدید تو رو خدا.  و لازمه تاکید کنم که همینی که هست هم با پتیشن به دست نیومده و نمی‌تونه هم  به دست بیاد و صرفن با درخواست  دولت ایران از سازمان ملل ممکن بوده

پ.پ.ن: مشکل همیشگی و عام من با پتیشن‌ها خود اون متن پتیشن نیست معمولن. مشکلم با آدم‌هاییه که امضاش می کنند فکر می‌کنند این راه حله و تنها کاریه که لازمه کنند. آخ اگر روشن‌فکری فرانسوی دست از سر ما بر می‌داشت    

Thursday، June 30

دارم نگاش می‌کنم، رفته روی میز داره می‌رقصه

پنج ساعت پیش جلسه کمیته تمام شد. ده روز بی وقفه روزی ده تا چهارده ساعت کار کردیم. ایمیل‌های تشکر و "هورا تموم شد" دارند بین‌مون رد و بدل می شن. یادداشت سپاس مدیر کل سازمان. دعوت معاون بخش فرهنگ به کوکتل فردا به سلامتی مرکز. پیشنهاد چهار روز تعطیلی از طرف رییس مرکز برای اعضا (ما اضافه کاری نداریم برای همین تنها راه پرداخت تا دیروقت کاردکردن‌ها همینه). نامه های تشکر کشورهای عضو...

حس عجیبیه انگار نه تک تک اعضا، که سیستم خوشحاله.  تک تک اعضا انگار حس خاصی هم همچین نداریم، فقط یه روز پرکار تموم شده. اما کلیت رو که نگاه می کنی مثل اینه که سیستم رفته روی میز داره می‌رقصه. توی این ده روز هم هیچ کدوم از ما مشخصن پر استرس و یا خیلی خسته نبودیم، حالا یه ذره بیشتر از معمول کار می‌کردیم، اما بر خلاف اعضا، به طور محسوس می‌شد هیجان و استرس و فشاری که مرکز داشت تحمل می‌کرد رو حس کرد. اون‌قدری که هر شب فکر می‌کردی دیگه به فردا نمی‌کشه. و فردا سیستم خسته از خواب بیدار می‌شد، به زور قهوه خودش رو نگه می‌داشت و ادامه می‌داد تا شب، گاهی خسته،‌ گاهی خوشحال، گاهی عصبانی و  تمام روز تحت فشار. ده روز ناهار که می‌خورد  اصلن حواس‌ش نبود چی داره می‌خوره. حالا رفته روی میز داره می‌رقصه. ما بی‌حال نگاش می‌کنیم. هویت مستقل سازمان از افرادش رو که توی جامعه شناسی سازمان‌ها می‌خونیم الان دارم تجربه می‌کنم.

Tuesday، June 28

از تنهایی

کامنت رسیده برای تنهایی. فکر کرده بودم اسمش رو بذارم خودآگاهی.
"صفحه 10 کتاب اولین و آخرین رهایی، اوشو (آچاریا)
هسته اصلی و روح مراقبه این است که آموزش ببینیم چگونه مشاهده کنیم. صدایی می‌آید، شما در حال شنیدن آن هستید. در این حال، موضوع، یعنی صدا وجود دارد و شما که در حال شنیدن آن هستید، نمی توانید شاهدی پیدا کنید که در حال مشاهده هر دوی اینها یعنی صدا و شما باشد. ولی در وجود شما شاهدی هست که هر دو را مشاهده می‌کند. این پدیده‌ای است بسیار ساده. شما در حال تماشا کردن درختی هستید، شما اینجا هستید و درخت نیز آنجاست. ولی آیا می‌توانید چیزی دیگر را نیز ببینید؟ شما در حال تماشا کردن یک درخت هستید و در عین حال شاهدی در وجود شما هست که شما را در حال تماشا کردن درخت مشاهده می‌کند. مشاهده کردن، مراقبه است.
صفحه 7:
در مراقبه، زندگی شما در گذر خواهد بود، حتی با شدت بیشتر. با لذت، شفافیت و خلاقیتی بیشتر. و در عین حال، شما کاملا از آن جدا هستید و هیچ وابستگی ندارید. تنها مشاهده کننده‌ای بر فراز تپه‌هایی دور دست که به سادگی هر آنچه در حال اتفاق افتادن در اطراف است را تماشا می‌کند. شما فاعل و انجام دهنده نیستید، بلکه تنها شاهدی هستید که به تماشا کردن ادامه می‌دهید. این نکته سر اصلی مراقبه است، که تنها شاهدی باقی بمانید. در این حالت، انجام شدن فعالیت ها و کارها خود به خود و بدون هیچگونه مشکلی صورت می‌پذیرد. خورد کردن هیزم، کشیدن آب از چاه ... می‌توانید کارهای کوچک و بزرگ را به همان صورت قبل انجام دهید. تنها یک چیز ممنوع است، و آن این است که نباید به هیچ وجه حالت "در مرکز بودن" خود را از دست دهید.
صفحه 13:
نکته مهم این است، که شما آگاه و هوشیار به مشاهده ادامه دهید و به این ترتیب آرام آرام شاهد درونی شما ثابت و پایدار می‌شود و تغییر و تحولی درونی در شما صورت می‌گیرد. در این حالت آنچه مورد مشاهده قرار می‌دادید ناپدید می‌شود و برای اولین بار، خود ِ شاهد، موضوع مشاهده می‌شود و شما به مقصد نهایی می‌رسید (اشراق).
 جبران خلیل جبران
کتاب پیامبر، صفحه 141
با این حال، عظیم ترین درد من جسمانی نیست. همانگونه که پیش از این گفتم، چیزی شگفت در درونم است. همواره از وجودش آگاه بودم اما نمی‌توانم بیرونش بکشم. یک خود ِ خاموش بزرگ است که نشسته و یک نفر کوچک‌تر را در درونم تماشا می‌کند که همه کاری می‌کند. هرچه می‌کنم در برابر آنچه به راستی می‌توانستم بکنم در نظرم کاذب می‌نماید. گویی سالها در انتظار فرزندی باشی و اینک آن نوزاد نمی‌تواند متولد شود. همواره در حال کارم و با این وجود هیچ چیز به سطح نمی‌آید."

Friday، June 10

I have some doubts about simple things like life

نزدیک به نه ماه از رفتن‌ لوییس گذشته. دلتنگی‌م برای‌ش مثل دلتنگی برای بغل بابا است وقتی از مدرسه بر می‌گشتم و بعد که می‌نشستیم با هم شطرنج بازی می‌کردیم تا وقت ناهار شود. اگر به‌ش فکر کنم می‌کشدم. لوییس بالاخره کوتاه آمده. نوشته:
سلام. می‌شود که ما لطفن دست از متفاوت بودن برداریم در دوستی‌مان؟ من دلم خیلی تنگ شده. می‌دانم پیشنهاد خودم بود که  با تلفن و ایمیل و سکایپ خراب‌ش نکنیم تا دفعه‌ي بعد که هم‌دیگر را ببینیم. حرفم را پس می‌گیرم. می‌شود حرف بزنیم؟ با سکایپ با ویدیو؟ مثل وقت‌هایی که توی خانه‌ی ناپل هر کس توی اتاق خودش، با سکایپ حرف می‌زدیم؟ یا تابستان است، توی همان خانه. من توی تراس نشسته‌ام و تو چون از آفتاب و گرما متنفری نمیایی بیرون و در حالی‌که داری گردگیری می‌کنی و خانه را مرتب می‌کنی با سکایپ با من که زیرآفتاب خوش‌بخت‌ترین‌ام در مورد زندگی حرف می‌زنیم.

 چرا آن لحظات این‌قدر جاودانه شده‌اند توی ذهن من. چرا خوش‌بختی همه‌ش در گذشته است. چرا من این‌قدر به گذشته فکر می‌کنم. چرا تو همیشه گذشته را  تحقیر کردی؟ من را که برای خاطره عکس می‌گرفتم دست میانداختی که گذشته اگر ارزش‌ش را داشته باشد بدون عکس هم باقی می‌ماند. باقی می‌ماند اما ارزش‌ش آنقدر زیاد است که من عکس‌ش را هم می‌خواهم. الان آرزو داشتم که کاش یکی (دورا یا جو مثلن) از توی راهروی ورودی خانه با لنز واید عکسی از ما گرفته بود که لپ تاپ تو روی میز آشپزخانه باز بود و تصویر من روی صفحه‌ش، تو در حال گرد‌گیری، و من هم توی تراس بطری‌‌ آب‌جو به دست و دفتر یادداشت  و کامپیوتر روبروی‌ام و پشت به دوربین. اگر چنین عکسی را داشتم الان حتمن خوش‌بخت‌تر بودم. به این نامه هم اتچ‌ش می‌کردم.

زندگی من معمولی است. دانشگاه درس می‌دهم. امتحان ورودی‌ش خیلی سخت و پر درد سر بود. کارم را دوست دارم. خوبی‌اش این است که بچه‌های معماری همه‌جای دنیا باهوش‌اند. استاد نمونه شده‌ام. باورت می‌شود؟ آره باورت می‌شود، فقط برای‌ات ارزش ندارد. برای من هم ندارد. باید با هم حرف بزنیم.
بگو کی حرف بزنیم؟ کی‌ می‌خواهی گرد گیری کنی و وقت پِرت داری، همان وقت. می‌خواهم در مورد چیزهای ساده حرف بزنیم. در مورد چیزهای ساده‌ای که نه ماه است حرف نزده‌ام...

پ.ن: اصلن چرا ترجمه‌ش کردم و گذاشتم‌ش این‌جا؟ انگار که دارم گزارش می‌دهم...

Sunday، May 29

Whatever you track gets better

آمدم سر کار روز یکشنبه. این‌قدر این اواخر مرخصی گرفتم و دارم می‌گیرم که همه‌ی آخر هفته‌ها هم بیام سر کار کمه انگار. پایین نقشه ی زیر دستم نوشتم وات اور یو ترک گتس بتر. بیشتر از شش ماهه اما هنوز هم هر بار چشمم بهش میافته بهش فکر می‌کنم. این طوری نیست که چون روزی چند بار می‌بینمش دیگه بهش دقت نکنم. کارت‌هام رو در میارم  و تاریخ بیست و نه می می‌زنم و پشتش می نویسم که چه چیزهایی هست که می خوام بهتر بشه. کارت‌ها مثل این کارت‌های فیش نویسی که هیچ وقت توی درس و دانشگاه ازشون استفاده نکردم. دو ماهه کارهای روزانه‌ای که انجام می‌دم سر کار رو روی این کارت‌ها می‌نویسم. پشت همون کارت هم چیزهایی رو که می خوام بهتر بشه لیست می‌کنم.
می‌نویسم چون گاهی روزها شب می شد و یا یک هفته می‌گذشت و می دیدم هیچ کاری رو تموم نکردم و مدام از دست خودم که کم کارم و وقت تلف می کنم عصبانی بودم چون نمی دونستم چطوری وقت گذشته  و چون نمی‌تونستم از خودم دفاع کنم. الان اما به لیستم نگاه می کنم می بینم اصلن هم وقت تلف نکردم. می‌بینم گاهی وقتها چهل و پنج دقیقه شماره گرفتم تا تلفن وصل بشه و با رییس سازمان باستان شناسی‌ یا میراث فرهنگی‌شون پنج‌ دقیقه حرف بزنم  اما توی ذهنم فقط پنج دقیقه کار مثبت کرده بودم. باید بپذیرم که نامه ‌ای رو که به فلان سفیر نوشتم ممکنه از دفتر مدیر کل سازمان برگشت بخوره یه بار به خاطر اینکه تاریخ و شماره نامه توی یک خط نیستند یا توی آدرس اسم شهر تمامن با حروف بزرگ نوشته نشده. البته اگر نوشته شده بود هم ممکن بود برگشت بخوره که چرا کل اسم شهر با حروف بزرگه، نظرشون رو هی عوض می‌کنند و نمی‌شه هم باهاشون چونه زد. باید فرمت نامه رو درست کنم و برای زود فرستاده شدنش ورش دارم ببرم‌اش اونجا که امضا بشه به جای اینکه بذارمش توی جعبه‌ی نامه‌ها تا سه روز دیگه برسه. این می‌شه یک و نیم ساعت وقت روزانه.
 باید بپذیرم که کار گل یه بخشی از کارمه، اصلن یه بخشی از هر کاریه. کار گل یعنی اون بخشی که در خدمت فرم هستیم به جای محتوا. وقتی می‌خواستم بیام این‌جا رییس‌ سابق‌م باهام مصاحبه کرد. غیر رسمی. برای یه کنفرانس توی ایتالیا بودیم. گفت تصورت چیه از کار توی سازمان. گفتم جدای تعریف‌هایی که همه از مسوولیت آرمانی‌ش می‌زنند و انتقادهایی که از بیرون ازش می‌شه؟ تصورم اینه که توی هر سطحی که باشی نصف کاری که روزانه انجام می‌دی کار گل‌ه. گفت سال دیگه همین موقع ایمیل بزن بهم و یه ماه بعدش بیا سر کار.
داشتم از پشت کارت‌هام می‌گفتم و چیزهایی رو که می‌خواستم بهتر بشه. حتی چیزهایی که دور از دسترس به نظر می‌رسیدند هم دارند بهتر می‌شن. 

Friday، May 27

تنهایی

از همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناختم نپرسیدم یا همه با من در مورد تنهایی حرف نزدند اما فکر می‌کنم همه‌ي آدمهای دنیا تنهان. یعنی تنهاییه همینه. وقتی خیلی تنهایی آزارت داده دو نفر رو که می بینی با همند و به هم نزدیکند فکر می کنی کاش تو هم به یه آدمی نزدیک بودی اما وقتی خودت جای یکی از دونفری می بینی که همون‌قدر نزدیکی، همون‌قدر تنهایی. خیلی فرقی نکرده. اگر یکی دو سال پیش بود این حرفها رو دقت و عمق کمتری می‌گفتم. چون دغدغه‌م نبود. اما این یکسال- حتی یک و نیم سال - گذشته با چنان شدت و عمق و تنهایی به همه چی فکر کردم که همه چیز دنیا برام بولد شده. هر چی که به آینده به گذشته‌ی شخصی آدم‌ها مربوط باشه بولد شده. انگار یه چیزی به ذهنم تزریق شده که باعث می شه خطوط رو پررنگ و پررنگ‌تر ببینم. یه جور غیر طبیعی همه چی پررنگه. مثل قصه های علمی تخیلی از قیافه‌ی ظاهری آدمها رد می‌شم و شیوه‌ی فکر کردن شون رو می‌بینم. مثل اونایی که می‌گن به مقامی رسیده ام که مپرس. تنها دلیلش هم اینه که خیلی فکر می کنم. خیلی خیلی عمیق و دقیق به هر چی که به هویت و زندگی شخصی آدمها مربوط باشه فکر می کنم. ممکنه دلیلش بازگشت زحل باشه. ظاهرن حوالی بیست و هشت و تا قبل از سی سالگی اتفاق میافته. توی این یک سالی که این همه به تنهایی و در تنهایی فکر کردم اولش شوکه شدم از تنهاییم. نمی تونستم بپذیرمش. بعدش رابطه ی ناسالمم رو قطع کردم تا یه رابطه ی دیگه شروع کنم و کردم. با دوستام بیش‌تر بیرون رفتم. هی رفتیم صبحانه سینما نمایشگاه موزه سفر پارک. اما بعدش دیدم فرقی نمی کنه کسی باشه یا نه. من تنهام. گرچه وقتی حضور فیزیکی دارند کمتر وقت دارم به تنهایی فکر کنم. اما دیگه بعد از یه سال حضور فیزیکی هم خیلی مانع فکر کردنم نمی شه. توی مترو که بر می‌گردم خونه. توی مهمونی خونه ی دوستام. وقتی با دوستام می ریم سینما وقتی می ریم برای ناهار یا شام خونه من‌اند یا من اون‌جا، وقتی باهامه، من در حالی که دارم حرف می زنم و می خندم و یه بخش دیگه از مغزم همون بخش عمیق داره راه خودش رو می ره و به تنهایی فکر می‌کنه. داره تحلیل می کنه آدم‌ها رو، کاش دست‌کم دست از سر خودم بر می‌داشت. مثل آدمی نیستم که گاهی وقت‌ها یه گوشه می‌شینه بقیه رو نگاه می‌کنه و تحلیل کنه. زندگی‌م شده مثل یه فیلم که خودم دارم توش بازی می کنم و حتی نقشم هم خیلی پر رنگه اما همزمان شخصیت دوم‌ام یه گوشه نشستم داره نگاه‌ می‌کنه. همه رو اما من رو با دقت بیش‌تری نگاه می‌کنه. توی این دو سال بارها و بارها فکر کردم ممکنه به زودی دیوانه بشم. ممکنه این طبیعی نباشه که من دارم همه چی رو مثل یه فیلم نگاه می‌کنم. ممکنه این طبیعی نباشه که من وقتی دارم توی یه جلسه حرف می زنم یا هم‌کارم غیبت یکی رو می کنم یا با دوستم می‌خندیم هم‌زمان بخش عمیق‌تر ذهنم داره با نگاه تحلیل گر پروسه رو می بینه و بر رسی می‌کنه.  طبیعی نیست چون قبلن این‌طوری نبودم. من زندگی آرامی رو یادم میاد که توش  فقط زندگی‌ می‌کردم و شخصیت دومی درون‌م وجود نداشت. آرام‌ترین لحظه‌هایی که آرزوش رو دارم اینه که وقتی دارم یه کاری می کنم یا اصلن زندگی می کنم خودم اون بالا ننشسته باشه و نگاهم نکنه. دلم می خواد زندگیم همینی باشه که هست، همینی که زندگی می‌کنم. اگر آشپزی می کنم یا فیلم نگاه می کنم یا الان که دارم می‌نویسم ته‌ش همین باشه. اما نیست خود عمیق ترم داره من رونگاه می کنه. داره به حرکت تند دستهام روی کیبرد نگاه می کنه و من رو که دارم بدون پاراگراف بندی و بدون نگرانی از گسستگی و شلختگی می‌نویسم تحلیل می‌کنه. خسته شدم از زیر ذره بینش بودن. شاید نه، حتمن یه بیماری روانی‌ه. اما اینقدر اعتماد به نفسم زیاده- یا از اون وری این‌قدر هیچ پزشک و روانپزشک و روانکاو و روانشناسی رو و اصولن هیچ کس رو قبول ندارم- که فکر می کنم تنها کسی که می‌تونه نجاتم بده خودمم اگر این بیماریه. فکر می کنم طبعیی نیست چون قبلن اینطوری نبودم. فکر این‌که بقیه زندگی‌م رو با یه شخصیت دوم قوی‌تر از خودم ادامه بدم دیوانه‌م می‌کنه. سکیزوفرنی هم نیست  چون خبر دارم از حضور هردوشون و از طرف دیگه یکیش خیلی قوی‌تره و مستقیم هم  با دنیای بیرون رابطه نداره. ترجیح می‌دم به زودی بمیرم تا این‌که دونفری زندگی‌ کنم. قبلن یه نفر وجود داشت که زندگی می‌کرد، گاهی وقتها هم یه گوشه‌ای مینشست و زندگی که کرده و خودش رو و دیگران رو تحلیل می کرد. الان دو نفرم. من خیلی با احساس تنهاییه مشکل ندارم. اون یکی نفره هی داره تحلیل ارائه می ده که تنهام که کارهام قابل دفاع نیست. که اصلن می‌خوای چیکار کنی تو زندگی‌ت. اگر اون هی ازم سوال نکنه من از زندگیم راضیم. یعنی مقایسه می کنم با بقیه برای رضایت داشتن و فکر می کنم خب زندگی همه همین طوریه. همه صب می‌رن سر کار - یا نمی رن- در طول روز بقیه آدم‌ها رو می بینند یا نمی بینند. گشنه شون که شد یه چیزی می خورند یا می‌خونند بعدش هم می‌خوابند که فردا بشه. اما همه‌شون به هر حال وقتی دارند فکر می‌کنند تنهان. هیشکی به مغزشون راه نداره. خب چیکارش کنم این زندگیه. شیوه ی رضایتم اینه یعنی. بهش نمی گن خوشحالی. می‌گن رضایت از همینی که هست. اما اون یکی خود عمیق ترم نمی ذاره. هی تحقیرم می کنه . به خاطر زندگی از معنی تهی‌م. به خاطر تنهاییم. به خاطر همه چی. اما من دستم به هیچ جا نمی رسه. چون فکر می کنم اصلن هیشکی توی دنیا نیست که زندگی ش از معنی تهی نباشه. اون یکی خودم هم البته بلد نیست این نظرم رو زیر سوال ببره. اگر بلد بود برام مثال میاورد می گفت نه مثلن زندگی فلانی رو ببین اما نمی‌گه. مثال هم که می زنه برای اینه که بگه زندگی اونا هم هیچ گهی نیست. امروز گفت هیلاری کلینتون رو مثلن ببین. یا بان کی مون. دیروز اومده بودند دفترمون. رفتیم ناهار بعدش رفتیم سخنرانی کردند. با پنجاه تا گارد و پنجاه تا خبرنگار و حرف زدند و گفتند چطوری قراره دنیا رو تغییر بدند. اون یکی خودم بهم گفت ته ته ش میخوای توی زندگی شغلی‌ت بشی بان کی مون دیگه؟ یا هیلاری کلینتون؟ اگر همین الان هم بهت بدن این موقعیت رو معنی‌ش این نیست که زندگیت معنا دار می‌شه. می‌دونی چی می گم مدام داره تحقیرم می‌کنه. با همین شدت هم دیگران رو تحقیر می‌کنه. اینطوریه که نمی ذاره آدم جدی جدیدی وارد زندگیم بشه. خوشبختانه خودم دو دستی دوستای قدیمیم رو چسبیدم اونم خیلی باهاشون کاری نداره. اما آدم جدید راه نداره. همه ی آدمهای جدیدی که می بینم به قدر کافی باهوش نیستند. چیپ اند. دغدغه هاشون مزخرفه، زندگی‌شون بی‌معناست ... اینا حرفهای من نیست. اون خودی که داره نظارت می کنه بهم این حرف‌ها رو می‌زنه. منم هیچی نمی‌گم. وقتی حتی نمی‌تونم از خودم دفاع کنم چرا بیام از دیگران دفاع کنم. با همه ی اینا فکر می کنم اگر  دوس پسرم اینجا بود کمتر وقت داشتم که این خود عمیق‌تر دهنم رو سرویس کنه. یا اگر ایران باشم با مامان و بابام زندگی کنم یا .. منظورم اینه که زندگی همینه. یه جوری باید گذروندش. بهتر اینه مدت بیشتری رو بتونی سر زیر برف بگذرونی. چون به هر حال می گذره و می‌میریم دیگه.  یه پروسه ی شش ماهه رو شروع کردم برای ول کردن دوس پسرم چون راهش دوره و نمی‌تونه کمک بزرگی باشه برای سر زیر برف من. اما می ترسم تمومش کنم این خود عمیق قوی تره فرصت بیشتر پیدا کنه دهنم رو سرویس کنه. قبلن سفر حالم رو خوب می‌کرد حالا اون هم نمی کنه. زندگی طولانیه. تنهایی‌ش غیر قابل تحمل‌ه. اون‌قدری که برای این‌که مدت طولانی‌تری سرت زیر برف بمونه هم باید برنامه‌ریزی کنی. برنامه‌م اینه که مهم‌ترین چیزها رو جدا کنم  تا بقیه زندگیم  سرم رو کنم زیر برف شون. مهم‌ترین چیزا بعد از یک و نیم سال فکر کردن اینها هستند: یک. یاد گرفتن بقیه‌ی زبانهایی که شروع کردم به اندازه ی زبان مادریم- زبان خوندن لذت آنی بهم می ده که زندگی رو می تونه قابل تحمل تر کنه. وقتی دارم زبان، مخصوصن آلمانی، یا زبان شناسی می‌خونم اون خود عمیق‌تره در کم‌رنگ‌ترین حالتشه. یعنی حتی اگر شده برای چند لحظه توی پروسه‌ی یادگیری‌م این‌قدر درگیر می‌شه که یادش می‌ره ماموریت‌ش رو در تحقیر و تحلیل من. دو. خانواده- هم خانواده‌ی در گذشته و هم خانواده‌ي در آینده. سه. پیشرفت شغلی. می‌بینی چقدر کلیشه‌ای هستند؟ آدم وقتی خلاقیت نداره می‌ره سراغ کلیشه‌ها. خلاقیت نداشتنم جدید نیست. همیشه همین‌طوری بودم،  همیشه کلیشه‌ای‌ترین راه‌ها و نام‌ها رو انتخاب کردم.  ترکیب عدم خلاقیت من با اعتماد به نفسم نتیجه‌ش اینه که حداکثر مثلن محل زندگی‌م رو یکی از شهرهای کلیشه‌ای انتخاب کنم. به پاریس و نیویورک و ژنو فکر کنم. پیشرفت شغلیم رو به جای یه اداره‌ی کوچیک توی یه سازمان بزرگ بخوام. اما لازمه‌ی حفظ کلیشه اینه که کارمند یه سازمان باشم به جای این‌که خودم کار کنم. و یا خانواده رو فلان‌طور بخوام. منظورم اینه به هر حال از خط کلیشه خارج نمی شم فقط انگار سطح رو یه پله برده باشند بالا. اگر خلاقیت داری بشین برای خودت اهداف خلاقانه بریز زندگی‌ت رو آسون‌تر کن.شاید کلیشه‌ای نبودن تنهایی رو آسون‌تر کنه‌

Monday، May 23

Amnesty International


Friday، May 20

Weather Warfare

چرا همه دارند ا.ن رو به خاطر این حرف اخیرش در مورد این که خشک‌سالی ایران دست‌کاری غرب ه مسخره می کنند؟ 

آمریکا از جنگ ویتنام علیه دشمنانش از این روش استفاده کرده.  کنوانسیون 1977 ژنو( Convention on the Prohibition of Military or Any Other Hostile Use of Environmental Modification Techniques) اصلن برای جلو گیری از همین دست‌کاری‌‌هایی آب و هوایی به وجود آمد. این همه کشوری که کنوانسیون  رو امضا و تصویب کردند هم دچار توهم بودند و باید مسخره‌شون کرد؟  اتفاقن ضعف کنوانسیون اینه دستکاری‌های موقتی رو اجازه می‌ده. این هم متن کنوانسیون.
خب اگر  نظرمون اینه که این‌ حرف در این شرایط نمی‌تونه واقعیت داشته باشه آدم می‌تونه بحث کنه و دلیل بیاره که نیست یا اصلن نادیده بگیریم. اما این همه مسخره کردن - حتی رسانه‌ها- یعنی چی؟  اینم شامل اصل کلی "نگاه کن کی می‌گه، گوش نکن چی می‌گه"  شده؟
 ا.ن شاید در انتخاب کلمات‌ش دقت نکنه اما حداقل ارزشش رو داره که از حرف‌ش برای ایجاد طوفان فکری - brainstorming- استفاده کنیم.  با مسخره کردن حتی فکر کردن رو از خودمون دریغ می‌کنیم.
وقتی اتحادیه اروپا و امریکا دارند این‌همه حلقه‌ی تحریم‌ها رو علیه ایران تنگ‌تر می‌کنند و مدام تحریم  پیشنهاد می‌دن به شورای امنیت، دیگه چنین چیزی که رای شورای امنیت هم نمی‌خواد رو چرا اجرا نکنند. کاری رو که امریکا توی سال شصت و هفت و هشت توی ویتنام کرد مگر همون سال‌ها لو رفت؟
و... کیبل‌های ویکی‌لیکس در مورد هارپ. HAARP

پ.ن: تیتر "جنگ‌افزار آب و هوایی"؟

پ.ن.ن: ماده‌ی پنج کنوانسیون. پاراگراف سه:
 Any State Party to this Convention which has reason to believe that any other State Party is acting in breach of obligations deriving from the provisions of the Convention may lodge a complaint with the Security Council of the United Nations. Such a complaint should include all relevant information as well as all possible evidence supporting its validity
ایران و امریکا هر دو کنوانسیون رو امضا کردند.