پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸

شهر بی تو مرا حبس می‌شود

سلینجر یه جایی توی یه کتابی توی یه داستانی که حالا یادم نیست، می‌گه برای هر مردی دستِ کم یک شهر وجود داره که تبدیل می‌شه به یه دختر، دختر توی اون شهر بوده، بعد تمام شهر می‌شه اون دختر، و کاری‌اش هم نمی‌شه کرد.
.

چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸

سرزمین‌های‌ام- کتاب‌های‌ام 5

خوارزم، طنجه، دابلین
چند وقت پیش ادامه‌ی همان بحث قدیمی‌مان "پانویس‌های مترجم،‌ بله یا نه؟" با امیرمهدی درباره‌ی ترجمه‌اش از خاک غریب حرف می‌زدیم. می‌گفت حیف که این‌همه اطلاعات هست درباره‌ی هر مکانی و حتی هر غذایی که جومپا لاهیری در کتاب ازشان اسم برده، که دانستن‌شان هم واقعاً لذت خواندن کتاب را چند برابر می‌کند، اما کاری‌اش نمی‌شود کرد. من هم طبق معمول تشویق‌اش کردم که به همین روش‌اش در پانویس نگذاشتن‌ ادامه دهد. اما این نه گفتن‌مان به پانویس یک فرق اساسی با هم دارد. او به قول من "متعهدانه" فکر می‌کند که چه حیف که کاری‌اش نمی‌شود کرد و همه‌ی کتاب را نمی‌شود کرد زیرنویس، و من به قول امیرمهدی "بی‌رحمانه" فکر می‌کنم درست‌اش همین است. هر چه خواننده کم‌تر بداند حق‌اش این است که کم‌تر لذت ببرد از خواندن کتاب.
از این نظر سرزمین‌های دوست داشتنی هم مثل کتاب‌های خوب هستند که هر چقدر بیش‌تر بدانی و تجربه‌ی بیش‌‌تر، لذت بیش‌تری را وقت دیدن‌شان به‌ات می‌دهند. حالا ‌این‌ها برای ذهن کتگورایزرِ من توی سه گروه جا می‌شوند: یا مثل کلاسیک‌های ادبیات، توریستی‌های کلاسیک هستند، که همه از خواندن‌ و دیدن‌شان لذت می‌برند، پاریس.
یا مثل سرزمین موعودِ ریمونت و شوخی کوندرا و سمرقند و پراگ، اگر هم به قدر کافی ندانی به هر حال دوست‌شان خواهی داشت، اما هر چه بیش‌تر بدانی نسبت لذت بردن از خواندن و دیدن‌شان با یک تصاعد هندسی بالا می‌رود.
و یا مثل اولیس جویس، مثل طنجه‌ی مراکش اگر آن‌قدری که باید ندانی اصلاً تو را به خودشان راه نمی‌دهند. این دسته‌ی سوم سرزمین‌ها و کتاب‌ها را من عاشقم. عاشق بی‌رحمی این سرزمین‌ها هستم، عاشق بی‌رحمی این کتاب‌ها. همان‌هایی که وادارت می‌کنند صفحه‌ی پنجاه را جلو نرفته بگذاری‌شان کنار، حالا یا تو شایسته‌ی کتاب نیستی یا فکر می‌کنی کتاب شایسته‌ی تو نیست. به هر حال مهم این است که دست و پا نزنی وقت خواندن کتاب. همان سرزمین‌هایی که وامی‌داردت سفر یک هفته‌ای‌ات را دو روزه تمام کنی و برگردی فرودگاه برای وقتی که لایق‌اش شدی.
همین است که اگر چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی را به فارسی ترجمه کنند با پنجاه صفحه پانویس اضافی، حال‌ات بد می‌شود. مثل این است جلو چشم‌ات دست و پای یکی را گرفته‌اند، دارند براونی ِ پنیر را انگار که داروی تلخی، به‌اش می‌خورانند. یا دارند به زور می‌برندش که خوارزم را ببیند.
همین دیگر، در کمال بی‌رحمی، بعضی سرزمین‌ها را، بعضی کتاب‌ها را باید شایسته‌شان‌ بود.
.
پ.ن: اصلاً چه خوب که حالا اولیس جویس همین کار را با دابلین کرده.
پ.ن.ن: یعنی این همه دل‌خوری داشت؟ توی کامنت‌ها جواب داده‌ام. کامنت‌های عصبانی را پابلیش نکرده‌ام.

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸

like a thought that tastes happiness


گریه‌‌ام مال ترس از فراموش کردن این لحظه‌هاست، از آینده هر چیزی بر می‌آید، حتی از من برمی‌آید که روزی مزه‌ی تو را فراموش کنم. تو مزه‌ی شادی می‌دهی.
.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

می‌شه بیایید توی قصه‌های من؟

یک. یوسا در کتاب عیش مدام، فلوبر و مادام بواری، قدم به قدم از یادداشت‌های شخصی و نامه‌های فلوبر، توضیح می‌دهد که شخصیت‌های رمان فلوبر از کجاهای زندگی واقعی و روزمره فلوبر بیرون آمده‌اند. یا مثلاً اشاره‌ می‌کند به یادداشت‌های این‌جا و آن‌جا فلوبر برای این‌که فلان واقعه یا فلان شخصیت را در رمان استفاده کند. این‌ها را از حافظه‌ام می‌گویم دقیق‌ترش را اگر می‌خواهید بدانید و اگر واقعاً اهل نوشتن‌اید به‌تان توصیه می‌کنم که کتاب را ببینید.
یوسا در زندگی روزمره فلوبر دنبال شخصیت‌های مادام بواری می‌گردد چرا که فکر می‌کند شخصیت‌های قابل لمس و خوب پرداخته‌شده‌ی رمان‌ها از زندگی واقعی و تجربه‌های شخصی نویسنده‌ها بیرون می‌آیند، این حرف‌ را بارها رو بارها در مجموعه مقالات مختلف‌اش، از جمله در نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان در مورد رمان‌های معروف و در موج آفرینی درباره‌ی شخصیت‌های داستان‌های خودش هم تکرار می‌کند.

دو. ستاره یک فیلمنامه نوشته بود، برای آن درس‌اش با اصلانی. به من داد که بخوانم و اولین نفر باشم که می‌خوانم و گفت اصلاً برای این نیست که شخصیت اصلی را از روی من و فلان اتفاق نوشته، گفت که من با خشونت نقد می‌کنم و می‌خواهد بخوانم که نقد کنم.
فیلم‌نامه را خواندم، خوب نوشته شده بود، فکر کردم همه چیز عالی است، حتی دیالوگ‌ها که درشان سخت‌گیرترین‌ام ؛ اما وقتی به ستاره برش گرداندم که نظرم را بگویم، وقتی چای‌ و مربای آلبالوی‌مان را گذاشتم روی میز، می‌دانید چطوری شروع کردم؟ گفتم ستاره من این‌ کاری را که صفحه‌ی ده‌ام نوشته‌ای نکرده‌ام و توضیح دادم حرف‌ام را و ادامه دادم که این‌طوری فکر نمی‌کنم که دختر قصه‌ات اول قصه فکر می‌کند یا توی فلان وضعیت اصلاً این‌طوری رفتار نخواهم کرد.
چه جوابی می‌توانست بدهد، مربای آلبالو را را که دست‌اش بود گذاشت روی میز آشپزخانه، نشست روی صندلی و گفت وای نه سارا، این فیلمنامه است، تو نیستی که، برپایه‌ی توی واقعی است اما تو نیستی. خودم هم همه‌ی این‌ها را می‌دانستم اما گفتم. مثل زن اول یوسا که بعد از خاله خولیا برداشته بود کتابی نوشته بود که توضیح دهد که یوسا دروغ نوشته در آن کتاب و شخصیت او را مخدوش نشان داده.
هنوز هم یادم که می‌آید خجالت می‌کشم که ستاره را وادار کرده‌ام در مورد قصه‌اش توضیح دهد، در مورد شخصیت داستان‌اش، با این همه ادعا در مورد این‌که می‌دانم روند نوشتن چطوری‌ها هست. یعنی هنوز از رفتار خودم جا می‌خورم که به نویسنده گفتم من آن کار را نکرده‌ام یا آن یکی حرف را نزده‌ام. نگران این بودم که ستاره در مورد من اشتباه فکر کند یا حتی دیگرانی که ممکن است با خواندن فیلم‌نامه یا دیدن فیلم حدس بزنند که من‌ام.
تازگی‌ها روی نت دیدم که فیلمنامه‌اش جایزه برده و اکران شده توی آن یکی جشنواره، حالا همه‌اش منتظرم بروم تهران، فیلم را ببینم‌ تشویقش کنم و اصلا به روی خودم نیارم که روزی چنین حرف‌هایی زده‌ام.

سه. با آن یکی تجربه و چنین ادعای آگاهی دی‌شب هم همین کار را تکرار کردم. الیکس فانتزی می‌نویسد کلاً، یعنی همه‌ی شخصیت‌ها و اتفاق‌ها و حتی اسم‌ها فانتزی‌اند؛ اما خب گاهی وقت‌ها از جزییات رفتاری شخصیت‌ها، مثل "موهای‌اش را با خودشان گره زد" یا "حوصله‌اش رو ندارم، باهوش نیست به قدر کافی" یا "طبق معمول در سه دقیقه‌ی اولِ اولین دیدار، تصمیم‌‌اش را در مورد کل شخصیت و ویژگی‌های رفتاری آدم مقابل گرفت و نتیجه را با..." می‌توانی حدس بزنی که شخصیتی که اسم‌اش سیرن است تویی. دی‌شب توی آشپزخانه بخش دوم داستان‌اش را خواندم، در لپ تاپ را بستم، و به او که منتظر نظر مثلاً کارشناسی من بود گفتم ما باید درباره‌ی تصور تو از شخصیت من حرف بزنیم. عکس‌العمل‌ دخترک در یک کلمه این بود: استیصال.
حالا امروز صبح فکر می‌کنم چرا دوباره همان اشتباه در مورد ستاره را تکرار کردم، الیکس هم مثل ستاره احتمالاً دیگر هیچ وقت نوشته‌های‌اش را نمی‌دهد که بخوانم.
و الان است که می‌فهمم چرا توی بلاگ معمولاً از اطرافیان‌ غیر فارسی زبان‌ام خیلی راحت‌تر می‌نویسم چون مطمئن‌ام هیچ ‌وقت نمی‌توانند وبلاگ را بخوانند، آخر از عکس‌العمل آدمی چون خودم می‌ترسم.

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

هزار و یک شب

من که همه‌ی ترجمه‌های دنیا را ندیده‌ام، اما فکر می‌کنم راست است که هزار و یک شب ترجمه‌‌ی آنتوان گَلان، زیباترین و غنی‌ترین و بی‌نقص‌ترین ترجمه‌‌ای است که می‌توان از یک زبان و یک فرهنگ به زبان و فرهنگ جدید تصور کرد.

صوتی -بخش اول-: فرانسه یاد گرفتن اگر فقط و فقط برای شنیدن و خواندن هزار و یک شب به فرانسه باشد، به یاد گرفتن‌اش می‌ارزد. هزار و یک شب به نظر من کتابی است که در زبان میزبان‌اش، زیباتر از زبان سرزمین‌‌های اصلی‌اش است. (متن)

متن انگلیسی‌اش هم روی ویکی سورس هست، اما از آن‌جا که روایت اعراب است همه‌ جا نام پارسی یا پارس را از متن حذف کرده‌اند و برای این‌کار گاهی حتی در جغرافیا هم دست برده شده (نگ. ص.2 می‌گوید ساسان- و نه حتی سلسله‌ی ساسانی- شاه جزایر هند و چین است) و خب با متن فرانسه‌ی که گَلان ترجمه کرده فرق می‌کند.

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

My dear virtual friend

آیدین اولین دوست مجازی‌ من‌ بوده و کماکان هم نزدیک‌ترین دوست‌ مجازی‌ام باقی مانده. از شش سال پیش، اول از بلاگ اون یکی سارا شروع شد. وجود یکی مثل آیدین باعث شد که با این‌همه بدبینی‌ام نسبت به واقعیت مجازی- ویرچوال ریلیتی- فکر کنم که از این‌جا می‌شه دوست‌های خوب داشت و حتی حس‌های خوب. از وقتی هم که بلاگ نوشتم در مورد همه‌ی رفتارهای مجازی‌ام مشاور ارشدم بوده، جدی می‌گم، برای این‌که اصولاً چه تکنیکی و چه اجتماعی اون‌قدری ضعیف بودم که بی مشاور بلد نبودم هیچ کاری کنم توی این فضایی که جدی جدی ازش می‌ترسیدم و می‌ترسم. به طور مشخص دوبار به حرف‌اش گوش نکردم و پشیمون شدم. و این‌که دوستی آیدین هیچی کم نداشته از به‌ترین دوستی‌های دنیای واقعی‌ام.
خب باید بعد از این همه سال یه جایی و یه وقتی ازش تشکر می‌کردم، این‌جا و عید بهانه‌ی خوبی‌اند.
آیدین یاد بعضی نفرات روشن‌ام می‌دارد؛ تو یکی از آن‌هایی، آرامش ارزش‌مند‌ترین داشته‌ی من است، و تو وقت‌هایی به من آرامش داده‌ای که از دست هیچ کس دیگری، هیچ کاری ساخته نبوده. من این‌چیزها را خوب یادم می‌ماند.

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷

سکه‌ات را بیانداز

نفس‌ام حبس شده، هی یادم می‌رود که نفس بکشم، باید تصمیم بگیرم. به خودم می‌گویم حالا وقت فکر کردن و حرف زدن ازش نبود. بعدش: خب که چی؟ پس کی؟ بدی این تصمیم‌های آره یا نه این است که تو چه یک روز، چه یک سال فکر کنی، انگار که هیچ، آخرش یا این وری هستی یا آن‌وری.
این‌طوری نیست که اگر بیش‌تر فکر کرده باشی به‌ات بگویند خب تو لایق ِیک حد وسط هستی جایزه‌ی فکر کردن‌های‌ات. نه، هر چقدر هم و هر جوری هم فکر کرده باشی بالاخره همان یا شیر است یا خط. تو هم مثل همان آدمی که ده دقیقه‌ای تصمیم گرفته. تازه اصلاً مگر ارزش است این‌که بنشینی به احتمال‌ها فکر کنی، که ده دقیقه را با یک سال مقایسه می‌کنم؟ آینده هیچ ربطی به احتمال‌هایی که توی ذهن ما می‌گذرد ندارد.
مثل این است که قرار است یک سکه را بیاندازم ببینم شیر می‌آید یا خط،‌ بعد به جای این‌که سکه را بیاندازم، هی ساعت‌ها سکه را دست‌ام گرفته‌ام و به احتمال‌های بعدش فکر می‌کنم، که تازه دو تا احتمال هم بیش‌تر نیست.
حالا هشت ماه است که قرار است تصمیم بگیرم، قبول که این چند ماه سخت‌ترین تصمیم‌ها را گرفته‌ام، اما این آخری‌اش از آن‌هایی است که زانوان‌ام می‌شکند هربار به‌اش فکر می‌کنم. هیچ وقت چیزی را این‌همه طولانی مدت با دست پس نزده‌ام و با پا پیش نکشیده‌ام. تحلیل می‌روم، خودم می‌دانم که ذهن‌ام تکیده و درمانده شده. مثل همه‌ی تحویل‌ کارهای عقب افتاده که هر یک روزِ‌ بعد از ددلاین اندازه‌ی یک ماه خسته‌ات می‌کند.
تلفن می‌زنم، حرف می‌زنم، اول دعوا بعد به آرامی، بعدش خیلی دلتنگ، بعد هم گریه می‌کنم و خداحافظی. فکر می‌کنم ترسم که نمانم من از این رنج.
گوشی را می‌گذارم، نفس‌ام دوباره بند آمده،‌ نفس این صفحه‌ هم، حتی نفس خانه‌مان. تا تصمیم نگرفته‌ام این نفس‌تنگی رهامان نمی‌کند، حالا من هی به روی خودم نیاورم.
می‌دانم این از آن پست‌هایی است که اگر ده دقیقه دیگر پای کامپیوتر بمانم حتماً حذف‌اش می‌کنم.

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷

I live by the sea

I've always thought
that I would love to live by the sea
To travel the world alone
and live my life more simply

Dido- Life for rent
.

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

داستان‌های خوب، جزییات ِ بد

بادبادک باز را خیلی دیر، تابستان امسال خواندم. خیلی سریع هم فهمیدم که کتاب را دوست نداشته‌ام اما طول کشید تا بدانم چرا. اوایل فکر می‌کردم نکند دلیل‌اش این تبلیغاتی که علیه کتاب می‌کنند باشد. از همین دستی که می‌گویند کتاب را چون یک افغانی و از فقر و مشکلات افغانستان ِ سال‌ها در جنگ نوشته جایزه گرفته و پرفروش شده. نقدی توی مایه‌های چیزی که در ایران علیه فیلم‌های موسوم به فیلم‌های جشنواره‌ای معمول است. مثل همین‌که بعضی‌ها در فرانسه می‌گفتند عتیق رحیمی جایزه گنکور گرفته چون فرانسوی‌ها می‌خواسته‌اند ادای امریکایی‌ها را درآوردند که اوباما را انتخاب کرده‌اند.

اما خب بعدتر دلیل‌اش را پیدا کردم، کتاب به طرز بدی باور ناپذیر بود. گاهی داستان‌ها هیچ ربطی با واقعیت ندارند، تو هم از خودت اصلاً سوال نمی‌کنی که واقعی بوده‌اند یا نه، چون داستان ادعایی ندارد. اما داستانی که روایت‌اش به رئالیسم نزدیک است ناچار است خودش را باور پذیر کند. راه ساده‌اش این است که جزییات این‌قدر خوب پرداخته شده باشند و به واقعیت نزدیک باشند تا بی این‌که خواننده حواس‌اش باشد، و بی هیچ حرف پس و پیشی کلیات را باور کند، مثل خود زندگی. و عیب خالد حسینی این بود یک داستان خیلی خوب را با جزییات خیلی ضعیف نوشته بود.
همین‌جاست که دستِ نویسنده‌ای که تجربه‌ی کافی توی زندگی -تجربه‌ی زیسته- ندارد، رو می‌شود. نویسنده برای جزییات خوب باید بلد باشد که مثلاً‌ بنویسد شخصیت زن ِ داستان‌‌اش همیشه وقتِ عکس گرفتن آبِ دهان‌اش را قورت می‌دهد تا توی عکس‌ها گردن‌اش کشیده‌تر و استخوانی‌تر‌ و قیافه‌اش اشرافی‌ ‌شود.
خب این جمله را از خودم درآوردم اما می‌خواهم بگویم که یک جمله جزیی می‌تواند ذهن خواننده را درگیر ‌کند-همین‌قدری که خواننده ناخودآگاه آب دهان‌اش را قورت دهد تا ببیند گردن‌اش و استخوان‌های ترقوه‌اش چه شکلی می‌شوند، یک برد است برای نویسنده- و چنان بخش مهمی از شخصیت پردازی مستقیم از روی دوش‌ نویسنده برداشته می‌شود که خواننده آماده شود بقیه‌ی داستان را باور کند.

و نویسنده‌ باید در روایت جزییات قوی باشد چون قرار است دروغی باور پذیر بگوید، "چون داستان دروغی است که بر حقیقتی عمیق سرپوش می‌نهد. داستان، زندگی است که تجربه نشده، همانی که مردان و زنان دوره‌ای آرزوی‌اش را داشته‌اند، ولی نداشتندش، پس مجبور به ابداع‌اش شدند. داستان چهره تاریخ نیست بلکه نقاب یا واژگونه‌اش است، آن‌چه که روی نداده‌ است و از این رو برای فرونشاندن هوس‌ها و خواسته‌هایی که زندگی واقعی از پس ارضای‌شان برنمی‌آمد..."*
دقت کرده‌اید آدم‌هایی که خوب دروغ می‌گویند موفقیت‌شان در شرح جزییات است؟ در این است که این‌قدر همه‌ی جزییات با هم جور در می‌آید که آدم ناخوادآگاه حرف کلی را هم که یک دروغ است باور می‌کند. نویسنده‌ باید بلد باشد داستان‌اش را، دروغ‌ ِ قشنگ‌اش را برای ما خوب تعریف کند، با جزییاتِ خوب.

پ.ن: این پست توضیح پاراگراف آخر پست پیش است، که نویسنده اگر تجربه‌ی زندگی نداشته باشد، در توصیف جزییات در می‌ماند. به توصیه سپینود فکر کردم که رفرنس مستقیم بدهم به داستان‌ها و نویسنده‌ها. اما راست‌اش را بخواهید دو تا ایمیل به قول هری پاتر عربده‌کش -درست‌ترش این‌که حتی بی‌ادبانه- از دو نویسنده‌ی معاصرِ جوانِ شاید شناخته شده که کاری هم به کارشان نداشتم، گرفتم، که جرات‌ام را از دست دادم و برای مثال زدنِ دست به دامن خالد حسینی شدم.
مسلماً از آن‌جایی که نه نویسنده‌ام و نه ذی‌نفع در فضاهای ادبی، به عنوان یک آدم مجازی یا حتی واقعی چیزی برای از دست دادن ندارم. اما خب وقتی این‌جا هم تن به همان بازی‌هایی بدهیم که در خیلی از حلقه‌های داستان خوانی و انجمن‌های ادبی به راه است، هیچ وقت هیچ چیزی عوض نمی‌شود. این است که با احترام به آن دو نفری که پیش‌نهاد کردند رفرنس مستقیم بدهم، از این به بعد مجبورم به در بگویم که دیوار بشنود و از خارجی‌ها کمک بگیرم.

*. یوسا- نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان. ترجمه‌ی رامین مولایی، مروارید

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

داستان نویسی معاصر ایرانی از کدام سوراخ دوباره گزیده می‌شود؟

شاید پنجاه سال بعد باشد روزی که بفهمیم ادبیات داستانی ایران از نیمه‌ی دهه‌ی هفتاد به این سو در چه باتلاق خطرناکی فرو رفته است. مثل بقیه فاجعه‌ها، آدم وقتی بیرون می‌آید ازش، وقتی ازش می‌گذرد، تازه می‌فهمد چه خطری را پشت سر گذرانده، و تازه از خودش می‌پرسد واقعاً چطوری تحمل‌اش کردم، از سر گذراندیم‌اش.

بی‌قصه‌اند
داستان‌های بد ِ معاصر ایرانی – که بدبختانه یعنی تقریباً همه‌شان- دو دسته‌اند: یا افتاده‌اند در دام خطرناک ِ نثر یا در چاه ِ فرم و بازی با شیوه‌ی روایت. در هر دو حالت نویسنده آن‌قدر غرق می‌شود که یاد‌ش می‌رود مهم‌ترین اصل در داستان‌نویسی این است که "داستان"ی داشته باشی برای روایت کردن. اما ممکن است شما داستان کوتاه ایرانی ده صفحه‌ای بخوانید که این‌قدر نویسنده قدرت خود را در نثر و جریان سیال ذهن‌اش به رخ خواننده کشیده که تا صفحه‌ی آخر هنوز معلوم نیست که بالاخره چه "داستان"ی را در چه محدوده‌ای روایت کرده.
نه فقط جوان‌ترها،همه‌شان یکی-دو داستان خوب دارند و بعد بقیه بازی با فرم و کلمات است، مثلاً‌ مصطفی مستور. معروف‌تر ها را مثال می‌زنم تا خطر انگ ِ "سرکوب کردن استعداد‌های جوان" در کار نباشد.
نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که نویسنده‌ی فارسی زبانِ ایرانی فکر کرد که باید تسلط‌ اش را به فرم و بازی با شیوه‌ی روایت و تسلط‌ اش را به کلمات و جمله بندی به رخ خواننده بکشد، و از کی فکر کرد چیزهایی که توی کتاب‌ها خوانده و توی دور هم‌نشینی‌های داستان‌خوانی درباره‌شان حرف زده برای داستان‌نویسی و مخصوصاً داستان کوتاه نویسی کافی‌اند. و اصل "قصه" و زندگی را فراموش کرد.
می‌دانید فکر می‌کنم داستان کوتاه نویسی در نثر، مثل شعرنو و شعر سپید است در نظم، با این‌که از سخت‌ترین فرم‌ها هستند، اما ضعیف‌ترین‌ها هم معمولاً سراغ این فرم‌ها می‌روند. چون حتی بدون حداقل‌ها هم می‌شود شروع کرد. کسی که قصه‌ای برای گفتن ندارد، مسلماً اول نمی‌تواند سراغ رمان برود، برای این‌که بالاخره درمی‌ماند یا کسی که وزن شعر و عروض و کلاسیک‌های نظم را نخوانده باشد نمی‌تواند سراغ غزل برود. این است که خیلی وقت‌ها ضعف وامی‌داردت به شعرنو و داستانِ‌کوتاه که حرفه‌ای ترین‌ها هستند، رو بیاوری. داستان کوتاه در ایران هم بخشی از ضربه را از همین‌جا خورده است.
پیش‌تر ها فکر می‌کردم، از وقتی این‌طوری شد که چیزی برای نوشتن نداشتند ولی می‌خواستند بنویسند، اما بعد که فکر می‌کنم به مرجان ساتراپی یا رضا قاسمی یا ابوتراب خسروی،‌ و به تاریخ معاصر ایران و یادم می‌آید به این همه قصه، دست‌گیرم می‌شود که باید دنبال دلایل دیگری بگردم.

ترجمه ناپذیرند
این که می‌گویم این دام، نه فقط مال جوان‌ترهاست هم برای این‌ است که مثلاً داستان‌ کوتاه‌هایی که شهریار مندنی‌پور یا منیرو روانی‌پور هم این اواخر نوشته‌اند همه در این دام افتاده است. هیچ‌کدام‌شان را نمی‌شود ترجمه کرد. انسان‌ها همیشه آن‌قدر شبیه بوده‌اند به هم که از شنیدن قصه‌های بقیه فرهنگ‌ها لذت می‌برده‌اند، چه برسد به الان که زندگی‌ روزمره‌مان هم این‌قدر شبیه شده. چطور می‌شود که ما این‌قدر داستان‌هایی که امریکای شمالی‌ها، امریکای لاتینی‌ها، اروپایی‌ها روایت می‌کنند و حتی نزدیک‌تر در ترکیه یا پاکستان یا هند روایت می‌شوند، را بخوانیم و لذت ببریم اما خودمان چیزی نداشته باشیم برای گفتن. اگر ذهن‌ها و زندگی‌هامان آن‌قدر شبیه است که می‌توانیم از روایت آن‌ها لذت ببریم، چرا روایت ما از زندگی برای دیگران و حتی برای خودمان قابل فهم نیست.
نمی‌دانم جریان ادبیات داستانی ایران و مخصوصاً‌ داستان کوتاه ایرانی چطور می‌تواند این همه اثر غیر قابل ترجمه، غیر قابل فهم تولید کند. اما می‌دانم که داستان کوتاه ِ ایرانی وقتی واقعاً‌ ارزش خوانده‌شدن خواهد داشت که بشود ترجمه‌اش کرد. که ثابت کند این‌قدر متکی به نثر و فرم‌های پیچیده‌ی اغراق آمیز نیست و واقعاً‌ در پس کلمات حرفی هست برای گفتن. قصه‌ای برای روایت کردن، تجربه‌ی انسانی‌ای وجود دارد پشت آن بازی‌ها.

...

همه‌ی این‌هاست که باعث می‌شود که مثلاً توی آن لیست کتاب‌های خوبِ سمت چپ صفحه، رمان یا به وضوح مجموعه داستان کوتاه فارسی‌ای وجود نداشته باشد تا به کسی توصیه کنم، به هر حال همان چند اثر خوب هم این‌قدر به چاپ چندم رسیده‌اند و معرفی شده‌اند که معرفی کردن‌اش مثل این می‌ماند که بیایی صدسال تنهایی را برای خواندن معرفی کنی. با این‌که خودم معمولاً سعی می‌کنم تمام داستان‌های کوتاه ایرانی که چاپ یا منتشر می‌شوند را بخوانم، اما اگر کسی ازم توصیه بخواهد برای این‌که دل‌زده‌اش نکنم می‌گویم که نخواند. کسی که در حوزه نشر ادبی ایران که این‌‌قدر محدود است، توصیه بخواهد یعنی نمی‌خواهد سراغ هر چیزی برود. به هر حال خیلی وقت‌ها عاقلانه نیست که لذتی مثل خواندن را به وظیفه‌ شناسی آلوده کرد، فقط به این دلیل که دور نمانیم از فضای ادبیات داستانی ایران.

پ.ن : ماه‌هاست که درباره‌ی داستان کوتاه ایرانی می‌خواهم بنویسم، اما هیچ وقت فکر نکردم می‌توانم آن‌طور که باید بنویسم‌اش،‌ چون دستِ کم باید سه هزار کلمه و با رفرنس مستقیم به داستان‌ها نوشت. حالا که نمی‌شود نوشت‌اش. به هر حال بخشی از این متن،‌ کامنتی‌ است که چند ماه پیش برای این پست‌ خوابگرد نوشته بودم، اگر رفتید آن صفحه، کامنت آروین را هم بخوانید، که به نظر من این انزجار از داستان کوتاه ایرانی را خیلی خوب توضیح داده.
.
پ.پ.ن: نمی‌دانم رعایت چه چیزی را کردم که این حرف را توی متن اولیه نیاوردم، اما فکر می‌کنم بی‌تجربه‌گی- نه تجربه‌ی نوشتن که زندگی- از سر و روی داستان‌های جدید ایرانی می‌بارد، به وضوح مشخص است که نویسنده به دلیل کمبود تجربه‌ی زیسته در پرداختن به جزییات ضعف جدی دارد. همین‌ است که شخصیت‌های داستان‌ها ماندنی نمی‌شوند، چون پرداخته نشده‌اند و همین است که اتفاق‌ها و داستان‌ها به یاد نمی‌مانند. یک مجموعه داستان یا حتی داستان بلند می‌خوانی،‌ ولی یک‌سال بعد اگر کسی ازت بپرسد درباره‌ی چه بود، یا در یک خط داستان کتاب را تعریف کن یادت نمی‌آید. آن وقت یک داستان پنج صفحه‌ای از کارور تا پنج سال بعد مثل یک فیلم توی ذهن‌ همه‌مان می‌ماند.

جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۷

دل مارکِ لپ‌تاپ است، زیر دست‌ِ آدم‌ها*

کامپیوترم امروز سی ثانیه بعد از ارائه‌ی مقاله‌ام، از بالای تریبون، یعنی ارتفاع حدود دو متری افتاد زمین. یعنی ارتفاع تریبون رو اضافه کنید به سن، افتاد پایین سن. بعد این کامپوتر نازنین، فقط هاردش خش برداشت، همون‌جا توی دانشگاه، هارد به هارد کردم و با چشم خودم دیدم که اطلاعاتش سالمه، توی سه ساعت یه هارد جدید خریدم، ویندوز نصب کردم و درایورهایی رو که نداشتم دانلود کردم، حالا هم دارم باهاش می‌نویسم. تازه همون موقع بعد از افتادن هم روشن می‌شد، اما تا حدی که ویندوز بیاد بالا، بعد هنگ می‌کرد.
خوبی‌اش اینه که در حضور هم‌کلاسی‌ها و دوستام این اتفاق افتاد و این یعنی دست کم تا شش ماه گیر نمی‌دن بهم که چرا این لپ تاپ کهنه رو دور نمی‌اندازی و مکینتاش نمی‌خری، یعنی همه فهمیدن که کلاً هر ایرادی که هر وقت کامپیوترم داشته باشه تقصیر منه و نه اون بیچاره. خدایی‌اش یه مک که از دو متری پرت بشه پایین چه اتفاقی براش میافته؟
.
این که چرا افتاد رو هم بگم؟ احساس کردم گرم‌اش شده کامپیوترم. بعد طبق معمول تا نیمه گذاشتم‌اش روی میز که تا اونا سوالی چیزی بخوان بپرسن، این‌ هم داغی‌اش کم بشه. اما خب یادم نبود یه مفهومی وجود داره به اسم تعادل که باید حواسم باشه به‌اش و بیش‌تر از نیمه‌‌اش روی هوا نباشه. این شد که بووم... افتاد پایین و تنها کسی هم که نگران نشد خودم بودم چون دفعه‌ی اول‌اش نبود که از بلندی پرت می‌شه، مشخصاً دفعه‌ی چهارم‌اش بود. اصلاً می‌دونید بعضی‌ها رو که شایسته‌ی مک داشتن نیستن، بذارید با لپ تاپ قدیمی‌شون سرگرم باشند.
.
* تیتر از این‌جا

این همه خشونت آخه؟

اشتباهی دستم رفت روی دکمه‌ی اسپم یاهو، ایمیل جی‌میل خودم رو توی یاهو اسپم کردم. مجبور شدم برم بگردم ببینم چطوری یکی رو که اسپم کردم می‌تونم برش گردونم. بعد با یک لیست بلندبالایی مواجه شدم، از حدود پونصد ایمیل که بیش‌تر از سیصدتاش آدم حقیقی بودند. یعنی توی این ده سالی که از یاهو استفاده می‌کنم، بیش‌تر سیصد نفر از آدم‌هایی رو که می‌شناختم، اسپم کرده بودم. خیلی موقع‌ها به دلیل ساده‌ی این‌که از طرف یه ایمیل فورواردی‌ گرفتم، حتی گاهی ایمیل گروهی که الزاماً هم فورواردی نبود، اما از دیدن ایمیل خودم توی یه لیست ایمیل‌ که بقیه‌ی آدم‌هاش رو نمی‌شناختم، از دست فرستنده عصبانی می‌شدم- یا از اون‌ ایمیل‌هایی که تو رو به شبکه‌‌های اجتماعی مثل یاری دعوت می‌کنند یا جوک چیپ می‌فرستند یا از این‌هایی که می‌گن تو هم برای ده نفر دیگه بفرست، یا فلان پتیشن بی‌ربط رو امضا کن...
.
جا خوردن‌ام از این بود که خیلی‌هاشون رو نمی‌دونستم که اسپم کردم، یعنی با یک ایمیل طرف رو از کتگوری خودش که گاهی وقت‌ها هم خیلی تاپ بوده، درآورده بودم و گذاشته بودم‌اش توی کتگوری حذف شده‌ها.
همه‌ی اسم‌ها رو نگاه کردم، از دیدن بعضی ایمیل‌ها توی اون لیست حتی ناراحت شدم، مثلاً هم‌کلاسی‌های کلاس فرانسه یا اسپانیایی‌ام، هم‌کلاسی‌های لیسانس، فوق لیسانس. داوران جشنواره‌های نشریات دانشجویی، بچه‌های گفتگوی تمدن‌ها، ان‌ جی او ها، روزنامه‌نگارها، این‌ها گروه‌هایی بودند که بعد از این‌که دیگه هم رو زیاد نمی‌دیدیم و دلیل اولیه دور هم جمع شدن‌مون مثلاً ان جی او یا درس خواندن و کارهایی از این دست دیگه برای هیچ‌کدام‌مون مهم نبود، تنها وسیله‌ي خبر گرفتن‌مون از هم ایمیل بود که قرار‌های گروهی بذاریم یا با هم حرف بزنیم یا سفر بریم.
حتی خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم چرا از فلانی بی‌خبرم، می‌تونستیم دوست‌های خوبی باشیم، اما اون آدم پنج ساله که توی لیست اسپم‌ام بوده. وقت‌هایی که به اون آدم‌ها و بی‌خبری ازشان فکر می‌کردم یادم نبوده که به این اسپم یاهو فکر کنم، حالا به خودم می‌گم توی لیست ایمیل‌های دانشگاهی‌م رو هم باید بگردم، بعید نیست گاهی استادهای قدیمی‌ام هم اون تو باشند.
فکر کنم خودم رو بشینم نقد کنم، شاید. شاید. شایدم هم خیلی حق باهام بوده باشه، یعنی با یک ایمیل بی ربط، خیلی هم درست تشخیص داده باشم که با اون آدم‌ها نمی‌تونستم دوست باشم. اما یادم به اون کتاب ریچارد باخ که حالا اسم‌اش هیچ یادم نیست افتاد که روایت می‌کرد اگر یک دقیقه دیرتر سوار آسانسور شده بود چطوری همه چی عوض می‌شد و دو تا زندگی مختلف برای شخصیت داستان داشت، یا اون فیلمه که آقاهه اون مگسه رو می‌کشه یا نمی‌کشه، و اون وقت دو تا روایت کاملاً مختلف داشت با این دو تا پیش فرض که یک. مگس رو می‌کشه، دو. نمی‌کشه.
البته می‌دونم که چیزهایی از این دست رو‌ آدم کلاً دو سه ساعت بیش‌تر به‌اش فکر نمی‌کنه. یه جور فانتزیه ذهنیه، بعداً می‌گیم بی‌خیال. حالا هنوز توی اون سه ساعته فانتزی ذهنی‌ام هستم.

چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۷

پوست موز و زمین خوردن من

اینا یه جوک دارن، الآن دارن هی تکرار می‌کنند می‌خندند، من در راستای بی توجهی به‌شون براتون تعریف می‌کنم‌. می‌گن شنیدین یه روز سارا زنگ خطر می‌بینه، می‌گه اه لعنتی، دوباره باید زنگ رو بزنم دردسر برام درست شه.
بعدش هم دارن هی زنگ خطرهای مختلف رو که دیدن به‌ام می‌گن کجان تا توی ذهنم بمونه کجا باید زمین بخورم. راستش رو بخواید ترجیح می‌دم نشنوم، چون واقعاً دست خودم نیست وقتی زنگ خطر می‌بینم فشارش می‌دم قبل از این‌که بفهمم زنگ خطره، یعنی انگار به‌ام چشمک می‌زنه.
یعنی مثلاً وقتی توی آسانسور هستم، وقتی توی یه راه‌رو دانشگاه منتظر هستم، وقتی دارم با پله‌ها می‌رم بالا، کاملاً ناخودآگاه و مثلاً به جای زدن چراغ راه پله، بستن در آسانسور یا فضولی برای وقت گذرانی زمان انتظار، دکمه را فشار می‌دهم. بعد یه دفعه می‌فهمم که ای وای زنگ خطر بود. مخصوصاً این‌که خیلی‌هاشون اول درشت نوشته‌اند این‌جا را فشار دهید بعد زیرش ریز نوشته‌اند در زمان خطر، خب آدم یه دکمه قرمز می‌بینه و اینجا را فشار دهید دیگه به جمله‌ی بعدی توجه نمی‌کنه. زنگ‌های خطر رو خیلی هوس‌ انگیز درست کردن آخه.
البته حساب ترمزهای خطر قطارها جداست. فقط بین خودمون بمونه اون جمله‌ای هست که زیرشون نوشته اگر ترمز رو بی‌دلیل بکشید جریمه می‌شید، خب من تا حالا جریمه نشدم. بعدش هم هر جای قطار باشید و توی هر قطاری- لازم نیست مدرن باشه، حتی قطار تهران بندرعباس- فوراً می‌فهمن ترمز از کجا کشیده شده دقیقاً. عمداً این کار رو نکردما، هر دفعه ترمز رو اشتباهی کشیدم، به عنوان دسته ازش استفاده کردم که بگیرم‌اش. گفتم که مواظب باشید این کار رو نکنید گاهی خیلی خطرناکه، اگر قطار سرِ پیچ باشه.
.

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

جرم ِصاحب‌نظران‌ است که دل می‌بندند

از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد
گر خون من و جمله‌ی عالم تو بریزی،
اقرار بیاریم که
"جرم از طرف ماست"


سعدی به سعی سارا
غزل دویست و بیست و هشت- غزل چهل و شش

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۷

my greedy mind

si vis pace pacem,para bellum
اگر در آرزوی صلحی، آماده‌ی جنگ باش.

یک. آن‌هایی که اسپانیایی، ایتالیایی یا (شاید) فرانسه می‌دانند، می‌بینند که چقدر راحت بدون این‌که لاتین بدانی می‌شود معنای جمله را فهمید، فقط به شرطی که ترجمه‌اش همراه‌اش باشد. یعنی ترجمه‌ را که می‌بینی می‌گویی، آهان، همین بود، حدس زدم، باید حدس می‌زدم. خب اما خودت نمی‌توانستی به همان خوبی که آدم کاردانِ لاتین دان ترجمه کرده، ترجمه کنی؛ و بدتر از آن هیچ وقت نمی‌توانی با خیال راحت متن تولید کنی، با این‌که ظاهراً متن‌ها این‌قدر ساده به نظر می‌رسد.
تعریف سهل و ممتنع همین بود دیگر؟ آسان خوانده می‌شود، سخت نوشته می‌شود. حالا می‌فهمم که چرا زبان اسپانیایی هم این‌قدر سهل و ممتنع است؛  جای خوبی ریشه دارد و به ریشه‌های‌اش هنوز نزدیک است.

دو. کلاً این فکر که ذهن‌ام خسته شده و دیگر حوصله‌ی یاد گرفتن ندارم، مدت‌هاست- مثلاً چهار سال- که روی اعصابم بود. یعنی لذت هم می‌بردم اما خب هیچ وقت مثل دوره‌ی دبیرستان یا لیسانس نمی‌شد، و اصولاً تلاشی در کار نبود، اگر هم نمی‌فهمیدم به شانه بالا انداختنی ختم می‌شد. الان دارم در راستای یکی از آن آرزوهای خیلی خیلی قدیمی، زبان لاتین می‌خوانم. نه این‌که درس و اجباری و این‌ها باشد، رفتم با استادهای دانشکده‌ی ادبیات‌ و فلسفه‌‌ي این‌جا حرف زدم که مثلاً شنونده‌ی آزاد باشم سرکلاس‌هاشان، گفتند بیا، اما ازت امتحان هم می‌گیریم، تا جدی بگیری.
بگذریم که بقیه توی سال‌های دبیرستان‌شان دست کم سه-چهار سال لاتین خوانده‌اند، زبان مادری‌شان هم ایتالیایی است و من فقط دو سه ماه جسته و گریخته، آن هم سر کلاس ایتالیایی، لاتین خوانده‌ام و خلاصه حدس بزنید چه بیچاره‌‌ام وقتی سر کلاس متن فلسفی و ادبی- اصلاً مگر این زبان متن معمولی دارد؟- می‌خوانیم و ترجمه می‌کنیم. در عوض کلاس که تمام می‌شود توی آسمان‌ام این‌قدر که سرشارم.

سه. این‌ها را گفتم که خودم را توجیه کنم، حتی قبل از این‌که محاکمه را شروع کنم. دیروز، استاد اصلی و مستقیم‌ام - که معمار است و خیلی هم خوش ندارد که بروم دانشکده‌ی ادبیات- تقریباً سرزنش‌‌آمیز به‌ام گفت Avarus animus nullo
satiatur lucro(لاتین) که بگوید زبان لاتین خواندن‌ات آخر برای چیست؟ فلسفه‌ی لاتین و یونان باستان را به زبان اصلی خواندن به چه کارت می‌آید؟ و این‌که اصولاً به‌ام یادآوری کند بعضی کارهای‌ام اصلاً حرفه‌ای نیستند و آدم فکر می‌کند با یک دانشجوی سال اولی هجده ساله طرف است.

حالا من از آن‌وقت هی به این حرف‌اش فکر می‌کنم؛ فیلم باراکا را دیده‌اید؟ زندگی من شده مثل آن فیلم، توی هر لحظه که نگاه می کنم ازش لذت می‌برم اما وقتی کل فیلم را تا آخر ببینی، بغض می‌کنی و می گویی جهان این‌طوری است. می‌بینی؟ این همه بزرگ و متفاوت. دست‌ات به کجاش می‌رسد؟ تا کی؟ هر جا که می‌روی دل‌ات می‌خواهد برای همیشه بمانی، هر چه می‌بینی می‌خواهی درباره‌اش بیش‌تر بدانی، برگرد همان‌جایی که بودی، این‌طوری فقط حریص‌تر می‌شوی. و من می‌ترسم، می‌ترسم حرص لباس و کتاب و پول و تجمل و چه می‌دانم مصرف گرایی و کلاً "چیزها" را کشته باشم توی خودم برای یک حرص تمام ناشدنی‌تر، برای دیدن و شناختن. نگویید که خوب است آدم به این چیزها حریص باشد، خوب نیست. من دوست ندارم به هیچ چیزی حریص باشم آرامش را از آدم می‌گیرد. حس می‌کنم بی‌ این‌که حواس‌ام بوده باشد از چاله درآمده‌ام افتاده‌ام توی چاه.

پ.ن: خیلی نق زده‌ام و ناله کرده‌ام این روزها، نه؟ مال جا به جایی است آدم بی‌خود زیادی فکر می‌کند.

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

حالا تو هی صدای‌ات را از آدم‌ها دریغ کن

روی تخت بیمارستان خوابیده بودم. شیراز. فک‌ام داغان بود. درد از صورت‌ام تا انگشتان‌ِ پام می‌رسید. هیچ مسکنی هیچ غلطی نمی‌توانست کند. تابستان بود. رگ دستم سرم‌ها را پس می‌زد، بیست بار جای سوزن را عوض کرده بودند و حاضر نمی‌شدند سرم را درآورند. رگ ورم می‌کرد اما مایع سرم را توی خودش راه نمی‌داد با دست ورم کرده خوابیده بودم. چشم‌ام سیاهی می‌رفت. عادت به تشک نرم غیرطبی نداشتم و عادت به بالش ندانشتم. دو روز بود روی تخت نرم بیمارستان و تختی که جای بالش‌اش را اندازه‌ی چهارتا بالش بالا برده بودند،‌ خوابم نبرده بود. دو روز بود که درد نمی‌گذاشت بخوابم.
بعد او آمد، یک کتاب دست‌اش بود، گفت امروز می‌مانم پیش‌ات، که بقیه استراحت کنند کمی. یک کتاب دست‌اش بود، "پائولا"ی ایزابل آلنده. هنوز بعد از هفت سال ازش نپرسیده‌ام که کتاب را خودش مخصوصاً انتخاب کرده بود یا همین‌طوری آورده بود، آخر ایزابل آلنده، پائولا را خطاب به دختر بیمارش پائولا نوشته، دختر همان‌جا توی مادرید روی تخت بیمارستان از بیماری خونی ژنتیک می‌میرد، اما کتاب فقط زندگی‌ است. زندگی‌نامه‌ی خانواده‌ی آلنده.
نشست و شروع کرد به خواندن، من چه کنم که نمی‌توانم صداش را اینجا براتان بگذارم، آخر وقتی می‌خواند اصلاً مهم نیست که چه می‌خواند.کتاب خواند، یک نفس. پائولا را همان‌جا پای تخت بیمارستان، برای من خواند و من درد را فراموش کردم، دردی را که از صورت‌ام تا انگشت پا می‌رسید، درد دستی را که ورم کرده بود، درد کمرم که روی تخت غیر طبی بود، درد گردن‌ام را یادم رفت
و خواب‌ام برد.
بعدش تهران بودم، یک رابطه تمام شده بود. شب بود. از آن وقت‌هایی بود که از خودم می‌پرسیدم، پس چرا هنوز نفس می‌کشم، باید این رنج تا به حال کشته باشد مرا، پس چرا تمام نمی‌شوم. از آن وقت‌هایی که به خودت می‌گویی فقط یک کاری کن امروز بگذرد، امشب بگذرد، فردا به‌تر می‌شود. می‌دانی که هیچ‌ کس و هیچ چیزی جز گذشت زمان کاری نمی‌تواند برای‌ات کند و زمان هم نمی‌گذرد. و تجربه‌ هم نداری که چه‌کار می‌شود کرد که مگر هر کدام‌مان چند‌تا از این شب‌ها رو روزها توی زندگی‌مان داریم که تجربه اندوخته باشیم.
آن‌وقت او برای‌ام لالایی خواند، سرم روی پای‌اش بود، کنار مبل قرمزه و زمانی که متوقف شده بود، راه افتاد، زمان گذشت
و خوابم برد.
حالا هر کجای دنیا باشم، هر کجای دنیا باشد، می‌دانم هر اتفاقی که بیافتد مگر چند ساعت هست تا آن لالایی، تو بگو پنج ساعت و نیم، بعدترش شاید دوازده‌ ساعت، هجده ساعت، بیشتر که نیست. که بخواند: لالا لالا عزیزِ نازی ِ من
لالا لالا گل شیرازی من
گل سوسن...
.
حالا که این‌جا را می‌خوانی، این مال سه ماه پیش بود. مثل همیشه دیر کرده‌ام، یازده سالگی دوستی‌مان، دوستی‌ای‌ که یک روز بارانی پاییزی، به جای تالار آیینه‌‌ی خانه‌ي زینت‌الملک قوام، توی حافظیه شروع شد مبارک. خوب می‌دانم که برای سن ما یک دوستی یازده ساله چیزی نیست که راحت به دست آید و می‌دانم که غنیمت است. قدرش را می دانم.
.
آن شب را توی فرودگاه امام یادت می‌آید؟ که برگشته بودم، هم‌زمان چندتا پرواز نشسته بود، یک صف طولانی بود برای رسیدن به آن طرف دیوار شیشه‌ای و بغل کردن‌ات؟ که مهرداد بعدش به‌مان گفت وارونه‌اید، برای رفتن گریه نکردید برای برگشتن گریه می‌کنید؟ که لب‌هامان را گذاشته بودیم روی شیشه؟ و آدم‌ها توی آن شلوغی به دو دختر دیوانه‌ی گریان نگاه می‌کردند که دیوار شیشه‌ای را حائل‌ لب‌های‌شان کرده‌اند؟ که نمی‌توانند جلو اشک‌های‌شان را بگیرند؟ یادت می‌آید؟

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷

روی مرز دربه‌‌دری و بوروژوامآبی

به مریم که این‌همه این روزها درک‌اش می‌کنم. جنس شادی‌ها و غم‌هاش را خوب می‌فهمم.

هنوز هم بعد از چهار بار اسباب‌کشی واقعی، چهار بار تمام قد از جا کنده شدن، جان به لب می‌شوم تا همه‌ی زندگی‌ام را، کاغذها و کتاب‌ها و لباس‌ها و چیزهایی که به‌شان وابسته‌ام را آن‌قدر هدیه دهم، جا بگذارم یا دور بریزم تا همه‌ی زندگی‌ام بشود دو چمدان.
اما بعد وقتی که با همه‌ی دوندگی‌های روز آخر، توی هواپیما یا قطار یا ماشین نشسته‌ای، همان آخرین لحظه وقتی که دارد راه می‌افتد انگار تویی که داری از سبکی از جا کنده‌ می‌شوی و پرواز می‌کنی. تمام آن "چیزها"یی را که انگار به جان‌ات بسته بودند و جا گذاشتی یادت می‌رود و هیچ چیزی توی این دنیا مهم‌تر از این سبکی که خودت به دست‌اش آورده‌ای نیست. خود شیفته می‌شوی به خاطر همه‌ی سختی‌هایی که تحمل‌ کرده‌ای، سنگینی‌هایی که یکی یکی با دودلی و سختی از جان‌ات کنده‌ای. و حالا انگار از نو؛ سبک.
.
من آن‌جا هستم، دارم روی بند راه می‌روم. اگر بمانم یعنی از آن‌طرف بند افتاده‌ام. حق با شماست همه‌ی مردهای زندگی من، حق با شماست. آریستوکرات، پرنسس، بوروژوا، فئودال، طاق آسمان باز شده افتاده پایین، آبِ گل آلود، بی‌رحم، دلسینا من همان‌هام. اگر هم باهاتان چانه‌ زده‌ام گاهی که نیستم، خواهم شد می‌دانم. امتحان‌اش دو سال یک‌جا ماندن است.
باید راه بیافتم، باید روی این بند راه بروم. مواظب باشم آن‌طرفی هم نیافتم، از آن طرف که بیافتم ازم یک دربه‌در باقی می‌ماند که هیچ‌جا خانه‌اش نیست، همیشه دل‌تنگ‌، همیشه ناآرام،‌ همیشه خسته و نامطمئن. باید مواظب باشم، باید یاد بگیرم که دل بکنم از خاک از شهرها، از چیزها از آدم‌ها. دل اگر نکنم همان فئودالِ وابسته به زمین، پرنسس محتاج به آدم‌هاش، آریستوکراتِ محتاج به طبقه‌ی اجتماعی‌اش، همان‌هایی می‌شوم که شما می‌گفتید که آدم‌ها را به مارک لباس‌شان سلام می‌کنم. این چیزها را اما باور کنید به من یاد نداده‌اند، یادگرفته‌ام با یک‌جا ماندن.
.
من هم مثل بقیه می‌دانم که چه جور زندگی کردنی، چه جور شب خوابیدن و صبح از خواب بیدار شدنی، اصلاً حتی از صبح چه جور لباس پوشیدن و توی آینه نگاه کردنی، حال‌ام را بد می‌کند. هر کسی باید یاد بگیرد به خاطر خودش چه کار باید بکند؛ من یاد گرفته‌ام. نباید یک‌جا بمانم. نپرسید چطوری. هیچ کاری اندازه‌ی رفتن آسان نیست، قدم اول را که برداری.
رفتن وقتی سخت است که می‌خواهی به آن‌چه پشت سرت جا گذاشته‌ای و به آن چه پیش روی‌ات اتفاق می‌افتد مسلط باشی. که هیچ پلی را پشت سرت خراب نکنی. برای رفتن اما کافی است که به پل‌های پیشِ رو و پشت ِ سر فکر نکنی. رفتن وقتی سخت است که می‌خواهی توی راه باشی بی این‌که آب از آب تکان بخورد، که بدانی شب کجا قرار است دوش بگیری، روی کدام تخت بخوابی و چه بخوری. وقتی سخت است که سه ماه وقت می‌گذاری برای دودلی و فکر کردن که برای تعطیلات یک هفته‌ای کجا بروی. رفتن وقتی سخت است که فکر کنی اگر بروی بعد چه می‌شود، وقتی سخت است که چیزهایی که مال ماندند مهم‌تر از رفتن می‌شوند.
.
اما در عوض هیچ کدام از آن‌هایی که دلیل آرامش هستند را ندارم. آرامش من از جنس آرامش توریست‌هاست، همان چند لحظه‌ای که روی بلندی یا توی تراس هتلی توی کاپری ایستاده‌اند به مدیترانه نگاه می‌کنند، همان چند لحظه‌ای که وسط حیاط مسجد جامع سمرقند تنهایی ایستاده‌اند، زیبایی را نگاه می‌کنند،‌ همان وقتی که روی قایق‌های سفری‌شان دارند می‌رسند به جزیره‌ی کرت. همان وقتی که دارند از دور ماچو پیچو را می‌بینند. همه‌اش می‌دانی که پایدار نیست این آرامش؛ هر لحظه منتظر تنش دوباره‌ای هستی، منتظری ناآرامی سر برسد.
یا گاهی وقت‌ها تلفن‌ام که زنگ می‌زند، یکی از تهران،‌ شیراز، پاریس یا تورینو پشت خط است، هی که قطع می‌شود، یا خداحافظی که می‌کنم، از خود می‌پرسم دختر تو این‌جا چه کار می‌کنی، آدم‌های تو توی آن شهرها هستند. چه می‌کنی اینجا؟ کجا می‌خواهی بروی؟ کی می‌خواهی آرام بگیری یک‌جا؟ کجا؟ زندگی کوتاه است، تو این‌جا چه کار می‌کنی؟

ماهِ تمام

در ز عوام بسته به، چون تو به خانه اندری
طاقت خلق می‌بری
پرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی صبر می‌دری
.
سعدی به سعی سارا
دلم برای سعدی تنگ شده، هی می‌گویند سیسرون.

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷

نِئا پولیس

آتش فشان خاموش وزوو روبروی‌ام است. مدیترانه زیر پای ِکوه، شهر زیر پای من. بلد نیستم توی شهری زندگی کنم که تاریخ‌اش جلو چشم‌ام باشد، که پی خانه‌های اش همان‌هایی هستند که یونانی‌ها برای اولین کلونی‌شان پی ریخته‌اند، که دیوار خانه‌ها قوس دارند چون بازسازی شده‌ی سن فلان تئاتر یونانی یا رومی هستند. می دانم زود است اما هر کاری می‌کنم حس‌ام شبیه توریست است، این‌جا زندگی کردن‌ام نمی‌آید. باورم نمی‌شود این جا قرار است زندگی کنم، کار کنم و توی آن ساختمان های هشتصد ساله تاریخ بخوانم.
...
و این که دلم خواست همان چیزی را که آن بالا نوشته ام دوباره تکرار کنم، که این جا نمی نویسم که زندگی را روایت کنم؛ خیلی وقت‌ها فقط دارم قصه می‌گویم. اگر مرز میان قصه و واقعیت مشخص نیست، گناه من نیست. اما می‌دانم برای خواننده سخت است بودن روی این مرز، حالا این متن توی هر سطحی می خواهد باشد؛ همان‌طور که وقتی بچه بودم و فهمیدم خاطرات یک گیشا واقعی نیست، جا خوردم. و همان طوری که همین سه سال پیش توی ذوقم خورد وقتی فهمیدم خدای چیزهای کوچک الزاماً زندگی نامه‌ی آرونداتی روی نیست. درست که وقت خواندن کتاب دیگر این حساب و کتاب‌های نوشتن را می دانستم اما باز هم تا مطمئن نشده بودم، پیش خودم الکی امیدوار بودم.
حالا نمی دانم چطوری باید توضیح دهم که همه ی این حرف‌ها زندگی من نیستند، مشکلم این است که قصه می‌گویم بی این که بلد باشم بنویسم بی این‌که بلد باشم دانای کل باشم. ناتوانی ام در نوشتن وا می داردم که اول شخص بنویسم. این است که مثلاً آن پاراگراف بالا که واقعی است می‌رود توی همان طبقه بندی که مثلاً پست طولانی چند روز بعد. کاری از دست من بر نمی‌آید.

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۷

توی تاریکی‌، دست به دیوار

حالا ده ماه است که این‌جا می‌نویسم اما این‌ حرف‌ها انگار هزار سال است که توی کله‌ام وول می‌خورند. حرف‌هایی که با خواننده‌ی این‌جا باشد مثلاً، مثل آقای اولد فشن. خوب یا بد من نوشتن را از روزنامه‌نگاری شروع کرده‌ام و آن‌جا به‌ات یاد می‌دهند که مخاطب مهم باشد. می‌گویند بنویس برای خودت، چرا پابلیش می‌کنی اگر مخاطب برای‌ات مهم نیست. مهم است برای‌ من. .
.
اما این‌جا انگار توی تاریکی‌ام، نمی‌دانم با کی طرف‌ام. مثلاً این چند روز هی می‌خواهم یک نوشته‌ی خیلی بلند پابلیش کنم، اما از خودم می‌پرسم، چه جور آدم‌هایی این‌جا را می‌خوانند. تعداد آدم‌هایی که این‌جا را می‌خوانند و باهاشان ‌ در تماس باشم- با ایمیل یا جور دیگری- به ده نفر هم نمی‌رسد، آن‌ها بدیهی است که معمولاً تأییدم می‌کنند اما وقتی به کانتر وبلاگ نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم پس آن چهارصد نفر دیگر چه؟ چطوری فکر می‌کنند؟ حوصله‌شان می‌شود قصه‌ی بلند بخوانند روی مانیتور؟ توی گودر؟ روی بلاگ؟ چند بار چیزی نوشته‌ام که روزشان را خراب کرده؟ که ناامیدشان کرده؟ که عصبانی‌شان کرده؟ من این‌جا نمی‌نویسم برای این‌کارها.
.
معمولاً سعی می‌کنم حال بدم را ننویسم، اما می‌دانم که گاهی این همه خوش‌بینی‌ام هم باعث می‌شود آدم‌ها را نا امید یا عصبی کنم. آدم‌هایی که فکر می‌کنند این تصویرهایی که نشان می‌دهم خیلی دور و دست‌ نیافتنی است، که خوش‌بینی من بی‌راه و ساختگی‌ است.
اما از طرف دیگر واقعاً شک دارم که راه‌اش نوشتن از بدی‌ها و سختی‌ها باشد. فکر می‌کنم به قدر کافی همه‌ی اطراف‌مان را این تصویرهای سیاه پر کرده، فکر می‌کنم اگر می‌شود توی تاریکی را نشان دادن، اغراق کرد، چرا توی نشان دادن روشنی اغراق نکنیم. چرا آن‌وری‌ها همیشه سیاهی را نشان دهند و به ما که برسد این‌وری‌ها بگویند ما منطقی باشیم و خاکستری نشان دهیم، که تصویر سیاه یا سفید نیست. اگر قرار باشد آن سیاهی‌ها خنثی شوند راه‌اش این خوش‌بینی‌ها هستند. تازه حتی خودم فکر نمی‌کنم که اغراقی در کار باشد، گیرم که توی دنیای واقعی هم خوش‌بینی مثل یک انگ و حتی گاهی مثل فحش به‌ام چسبیده.
.
و بعد این‌که آن بالا هم نوشته‌ام که نمی‌نویسم که زندگی را روایت کنم، می‌نویسم که چیزی را دگرگون کنم. خواندن و نوشتن برای همان قدم‌های کوچکِ به سمتِ تغییرِ جهان‌اند. می‌دانم این‌طوری که حرف بزنم می‌شوم شبیه دخترهای شانزده ساله‌ای که می‌خواهند جهان را نجات دهند؛ اما خب چه کنم، مگر دیگران با کتاب‌های‌شان زندگی مرا تغییر نداده‌اند، تبدیل نکرده‌اند به یک جشن بی‌کران. مگر آدم‌های بزرگ‌تر و عاقل‌تر و واقعی‌تر از خودم نبوده‌اند که این‌ها را به‌ام دوباره یاد داده‌اند. "بشین بابا حوصله داری"،"تو دیگه چقدر بی‌خود امیدواری" و "که چی بشه؟" خطرش در بیست و دو سالگی از کنار گوش من گذشته، من دیگر توی دام این‌حرف‌ها را زدن نمی‌افتم.
.
دوباره بگویم؟ برای منی که شش سال وبلاگ خوان بوده‌ام و بعد یک دفعه‌ شروع کرده‌ام به وبلاگ نوشتن، دانستن این‌چیزها مهم است. می‌دانم که آدم‌هایی هستند که وبلاگ تو را می‌خوانند حتی اگر دوست‌ش نداشته باشند،‌ می‌خوانند چون عادت کرده‌اند. همین است که کانتر وبلاگ به تنهایی هیچ چیزی را نشان نمی‌دهد، می‌خوانند چون تو دستِ کم یک روز در میان نوشته‌ای و عادت‌شان داده‌ای.
صدبار شنیده‌ام که کامنتدانی وبلاگ افتضاح است و پیغام‌ها را نمی‌گیرد، اما حتی اگر هم درست هم بود مطمئنم که درصد خیلی بالایی از خوانندگان هیچ وقت کامنت نمی‌گذارند، و معمولاً هم همان‌هایی که وبلاگ یا صفحه‌ی مجازی دیگری ندارند که باهاش بشود پی‌شان را گرفت. بلدم خودم را جای آن‌ها بگذارم، آدم پیش خودش می‌گوید کامنت بگذارم که چی، او که مرا نمی‌شناسد. تازه یک عده‌ای هم در گوگل ریدر می‌خوانند، نوت می‌گذارند، با هم شر می‌کنند، بی‌‌ این‌که تو ببینی و نظرشان را بدانی.
خلاصه این‌که من این‌جا زیادی توی تاریکی قدم بر می‌دارم. نمی‌دانم با چه جور خواننده‌ای طرف‌ام. دستِ کم‌اش می‌دانم که فرهیخته‌اند، چون تقریباً هیچ‌وقت کامنت اگرسیو نگرفته‌ام. یعنی کسی با خود من کاری ندارد و می‌دانم که این خوش‌شانسی بزرگی است برای جوری که می‌نویسم.
اما آخر تا کی توی تاریکی دست به دیوار می‌شود قدم برداشت.

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷

مُرده

دخترک مُرده. به همین سادگی. توی آراگو با هم حفاری کرده‌‌ایم. کسانی که حفاری کرده‌ باشند-هر جورش- و یا حتی مدتی توی کوهی، بیابانی دور از شهرها گیر افتاده باشند، می‌دانند که توی آن دورافتادگی آدم‌ها اگر به هم راه پیدا کنند چقدر سریع به هم نزدیک و وابسته می‌شوند، و ما نزدیک بودیم، خیلی. آرزوی‌اش این بود که برود افریقا حفاری دیرینه شناسی، تخصص‌اش بشود شرقِ آفریقا.(بهشت انسان‌شناس ِ دیرینه‌شناس) مثلاً آرزوی شش ساله‌ی آینده‌اش بود، شش ماهه به آرزو‌ی‌اش رسیده بود.
اتیوپی بود برای پراسپکسیون- بررسی- دیرینه شناسی، هنوز حتی نمی‌دانیم چطوری. اتیوپی دور است. نزدیک‌ترین احتمالش پرت شدن از بلندی است. دیروز.
.
خوب یادم است که روزی که خداحافظی کردم، سسیل این‌قدر محکم و طولانی بغل‌ام کرد، که گریه‌ام گرفت از این دنیای مسخره‌ای که توش باید همه‌اش از آدم‌هایی که دوست‌شان دارم خداحافظی کنم. وقتی رسیدم شهر، همین صفحه‌ی بلاگر را باز کردم که بنویسم خسته شده‌ام از خداحافظی کردن و این‌که دلتنگم و از سسیل که معلوم نیست دفعه‌ی بد کی هم‌دیگر را ببینیم، بنویسم. نوشتم و دیلیت کردم و صفحه را بستم؛ فکر کردم نمی‌خواهم حال بد خودم را پابلیش کنم. که خواننده چه گناهی کرده.
حالا دوباره فردا مهمانی خداحافظی دارم، یک عالمه آدم را باید محکم بغل کنم که معلوم نیست دفعه‌ی بعد کی هم‌دیگر را ببینیم. نبودن سسیل هم نگران‌اش نیستم، من عادت دارم به باور نکردن مرگ نزدیکان‌ام، فقط دلتنگی می‌ماند که نمی‌دانم باهاش چه‌کار کنم. صفحه‌ی فیس بوک و وبلاگ‌اش بدتر از همه است، یکی باید باشد بتواند این صفحه‌های مجازی را حذف کند وقتی آدم می‌میرد.

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷

مخابرات مصر

مصری بود، توی الازهر زبان فارسی خوانده بود و آمده بود ایران کارشناسی ارشد زبان فارسی بخواند. می‌گفت تا سه ماه اولی که ایران-قزوین- بودم که با اینترنت و این‌ها که نمی‌شد تلفن زد خانه، هر بار هم از بچه‌های خوابگاه یا دانشگاه می‌پرسیدم که کجا باید بروم که زنگ بزنم قاهره می‌گفتند باید بروی مخابرات.
من هم بی‌خیال می‌شدم، دوباره به همین ایمیل و ارتباط نیم بند با قاهره قانع می‌شدم که نروم مخابرات. حالا بگذریم که بعدتر فهمیدم با یک تلفن همراه معمولی یا حتی گاهی تلفن‌های عمومی هم می‌شود تلفن زد مصرٰ؛ اما آن موقع پیش خودم فکر می‌کردم عجب کشوری است این‌جا، چه ترسناک. می‌خواهی دو کلمه تلفنی با خانواده‌ات حرف بزنی باید اول بروی مخابرات.
.
آخر می‌دانید در مصر و کلاً به عربی، مخابرات می‌شود وزارت اطلاعات و امنیت.

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۷

نپر، می‌افتی توی آتیش

بی رحم‌تر شده‌ام با آدم‌ها؛ می‌دونم مال خستگی‌ه و مال این‌که این‌قدر همه قابل پیش‌بینی شده‌اند. هر روز هم بدتر می‌شوم. اول این‌که همه رو در اولین برخورد طبقه‌بندی می‌کنم. هر کی رفت توی کتگوری خودش همه‌ی خوبی‌ها و همه‌ی بدی های کتگوری‌اش فوراً به‌اش می‌چسبه. حالا بیاد خودش رو بکشه تا به من ثابت کنه که من این نیستم که تو فکر می‌کنی، سر تکون می‌دم که آره تو راست می گی برو بشین سر جات.
بعدش بعضی از کتگوری‌ها که از همان اول حذف‌ شده‌اند توی ذهن‌ام. حالا اگر کتگوری که طرف رفته بود درش، از کتگوری‌های حذف شده نباشه، باز ممکن است آن آدم را با کوچک‌ترین اتفاقی حذف‌اش ‌کنم، گاهی حتی حذف یک آدم باعث حذف کل کتگوری‌اش می‌شه.
مثلاً اگر یکی یه حرفی بزنه که با این کلمات شروع بشه که: ایرانی‌ها کلاً… اون آدمه دیگه حذف شده. نه به خاطر این حرف‌اش‌‌ ها؛ برای این‌که این حرف، خودش مال یه کتگوری خاصه. یعنی اگر یکی این حرف رو بزنه بعداً هم که بهش نزدیک بشی حرفهای روی اعصاب دیگه‌ای می‌زنه. ممکنه یه جوک بی مزه‌ی چیپ تعریف کنه یا این‌که یه روزی کنارت ایستاده باشه یه دفعه بگه امریکا که عراق رو نجات داد کاش بیاید این ما رو هم از شر این آخوندها نجات بده.
یا حتی ممکنه بگه ادبیات به‌ چه دردی می‌خوره، من فقط کتاب‌های علمی‌ می‌خونم. یا یه حرفی رو که از توی صدای امریکا شنیده یا از این اون آقاهه تحلیل‌گر، به عنوان نظر خودش تحویل‌‌ات بده. می‌دونید آخه یه حرفهایی اونقدر چرت و پرت‌اند که فقط ممکنه از یه منبع پخش شده باشند، این‌طوری نیست که مثل نظریه‌ی تکامل و اینا به عقل چند نفر هم‌زمان رسیده باشند، یعنی تو مطمئنی این آدم بدون واسطه یا با واسطه از همون منبع اصلی تولید چرت و پرت شنیدتشون.
.
حتی بعضی‌ها رو به خاطر تپق‌های زبانی‌شان حذف می‌کنم، این پروسه‌اش یه ذره طولانی‌تره، یعنی طرف یه تپق می‌زنه،‌ به لطف فروید روان‌کاوی‌اش می‌کنم و دلیل تپق‌اش رو حدس می‌زنم و اگر نتیجه‌ی روان‌کاوی خوب در نیومد،‌ بعد منتظر اولین لغزش می‌شم که حذفش کنم. (تپق‌های نوشتاری و شوخی‌ها را خیلی سنگ‌دلانه‌تر و سریع‌تر باهاشان برخورد می‌کنم)
یا مثلاً آدمی رو اگر ببینم که یه کاری کنه به نظر خودش زرنگی بوده- فک کنم یه بار در مورد فضیلت ناچیزی به اسم زرنگی چیز نوشتم- اون آدمه حذف می شه. بازم نه به خاطر فضیلت ناچیز،‌ فضیلت‌های ناچیز رو که همه‌مون بالاخره چندتاش رو داریم این قدر که یادمون دادن. دلایلش یه خُرده دورترند مثلاً‌ دلیل‌اش اینه که اون آدمه همونیه که نمی‌تونه از بوی محبوبه‌ی شب لذت ببره، حالا اگر اون آدم خوشش نمیاد از بوی محبوبه ربط مستقیمی هم به من نداره‌ها اما خب خوشم میاد از حذف کردن هی دنبال بهانه می گردم.
یا یکی بگه امروز رفتم کافه چیز بنویسم، حذف می‌شه دیگه. یا این‌که تو کافه به کافه‌چی بگه: همون همیشگی؛ دلیل‌اش اینه که این آدم کامپلکس داره، حوصله‌ی آدم‌های کامپلکس‌دار رو ندارم، دوستی باهاشون خیلی انرژی‌ می‌بره.
یا کسی رو که ببینم که به دیگران حسودی می‌کنه حذف‌اش می‌کنم، از این حسودی‌ها که "حالا که من نمی‌تونم بیام بالا تو باید بیایی پایین"- اصلاً اگر بالا و پایینی در کار باشه- برای این‌که این آدم همونیه که ممکنه به کافه‌چی بگه: همون همیشگی. می‌خوام بگم آدم‌هایی که می‌روند توی کتگوری حذف شده‌ها، به طرز عجیبی هم به هم‌ نزدیکند و قابل تبدیل به هم‌دیگه.
این اتفاق‌های دور و برِ این روزها هم شده‌اند آتش سیاوش، هی یه عالمه آدم حرفی رو که منبع‌اش یکی هست رو تکرارمی‌کنند، می‌افتند توی آتیش حذف می‌شند. من سبک می‌شم.
.
پ.ن: یادم رفت بگویم این‌ها را کلمه به کلمه که می‌نوشتم یاد پر بودم. آدمی که یک ماه هر شب ساعت‌ها با من حرف زد که به‌ام حالی کند که این راه‌اش نیست و مواظب باشم که تبدیل نشوم به یک فاشیست کوچولو؛ و من ازش یاد گرفتم، قدم به قدم تغییر کردم و مبهوت توانایی تغییرِ پشت تصویرِ آرام اسکاندیناو‌ اش شدم. حالا باید این‌ها را برای‌اش بفرستم که بگویم، معذرت می‌خواهم اما ببین خستگی چه کارها که نمی‌کند با آدم، و دوباره معذرت بخواهم.

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

کجا بود آن‌ جهان که کنون به خاطره‌ام راه بسته است؟*

سیاه‌پوست بود. پیر بود و خیلی قوی. مثل مادربزرگ‌ها بود وقتی بچه‌ایم.‌ تمام تن‌ام را کیسه کشید، همان‌جور خوابیده صابون و بعد نشاندم که شامپو بزند. حتی انگار همان‌طور که می‌بایست، شامپوی تلخ توی چشم‌ام رفت و توی دهن‌ام. زیر چانه‌ام را گرفت، سرم را عقب برد و با سطل آب ریخت روی موهای‌ام تا انگار که صاف به عقب شانه‌شان کرده باشند، برسند روی آخرین مهره‌های کمرم.
آن‌وقت دستم را گرفت، از روی تخت بلندم کرد. تا پای حوضچه‌ بردم. گفت که بروم توی آب، خودش بیرون ایستاده بود، با دست‌های آن‌قدر قوی‌‌اش، دو طرف شانه‌‌های‌ام را گرفت، گفت چشم‌ها و دهن‌ام را ببندم و بعد سرم را آن‌قدر عقب برد که کامل بروم زیر آب و دوباره با همان دست‌ها، شانه‌هایم را به سمت خودش کشید که سرم از آب بیرون بیاید. چشم‌های‌ام را که باز کردم، دست‌ام را گرفت که بیرون بیایم، تا پای تخت بردم.
و دوباره گفت که دراز بکشم روی تخت. روغن اوکالیپتوس بود دست‌اش، نمی‌دیدم، اما بوی‌اش همه‌ی اتاق را گرفته بود. همین‌طور که دست‌های‌‌اش را از زاویه‌ی گردنم تا روی شانه‌های‌ام می‌کشید، که تا انگشتان‌ پای‌ام پایین می‌رفت، که برم‌ می‌گرداند که روی دنده‌ها را یکی یکی با انگشتان‌اش بگردد، که انگشتان دست‌اش را توی انگشتان دست‌ام قفل می‌کرد که حتی یک نقطه از بدن‌ام بدون روغن نماند، من همه‌ی اوکالیپتوس‌های توی هوا را نفس کشیده بودم. همین هم بود که آن‌وقتی که دوباره گفت عزیزم و دستم را گرفت و از روی تخت بلندم کرد که بروم توی آن اتاقی دراز بکشم که آفتاب از پنجره‌اش روی تن برهنه‌ام بتابد، آن‌‌قدر مست ِ اکالیپتوس بودم که فقط به یک چیز می‌توانستم فکر کنم: از کی برهنه‌گی برای‌ام این‌همه عادی شده بود؟
.
به آیدا
* شاملو

چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۷

کی گفته دزدیه؟ یا خریدیم یا هدیه است

یکی بود یکی نبود، سال‌های سال‌ پیش آلمانی‌ها از اونجا که مشکلات داخلی داشتند و کشتی خوب نداشتند، به دو سه تا مستعمره خودشون توی افریقا قانع بودند و خیلی به کسی کاری نداشتند. یکی از همین روزها بود توی سال 1908 که احساس کردند که از تخت پادشاهی، نجویا یکی از پادشاه‌های منطقه‌ای کامرون، مستعمره وقت، خوش‌شون اومده. شاه یه تخت آبا و اجدادی داشت که هنر افریقایی مطلق بود. اصلاً همه‌اش هنر بود و سمبلیسم. بعد اینا براش یه نامه نوشتند گفتن ما از تخت پادشاهیِ تو خیلی خوش‌مون اومده بنابراین باید تخت رو هدیه کنی به شاهنشاه ماه ویلیام(گیوم) دوم. اونم تنها کاری رو می‌تونست کرد، تخت‌اش رو داد تا از تخت نیاندازندش پایین. در ازاش هم چندتا صفحه اپرا هدیه گرفت .
گرچه خیلی فایده نداشت و چند سال بعد در 1930 فرانسوی‌ها سر رسیدند و اون رو تبعیدش کردند و در تبعید مرد.‌
بعد پسر این آدم به پادشاهی رسید، و همون طور که همه می‌دونن پادشاه برای این‌که قدرت‌اش رو به دست بیاره و پیش مردم‌اش اعتبار داشته باشه و اصلا تواناییش رو به صورت سمبلیک نشون بده باید بشینیه روی تخت آبا و اجدادی. هر چی اینا نامه نوشتند به موزه‌ی مردم شناسی برلین که آقا اینی که شما گذاشتید توی موزه، زندگی ماست. رابطه‌ی مستقیم با فرهنگ ما داره. اصلاً حتی گذشته نیست که بذاریش توی موزه، بدین‌اش به ما. آلمانی‌ها ندادند که ندادند. گفتن هنر افریقایی افتخار موزه ماست بعدش هم ما این رو هدیه گرفتیم هدیه رو که پس نمی دن.
.
اعلی‌حضرت جای شما توی موزه است
اینا گفتن شما تخت‌مون رو بدین ما چیزهای قدیمی به‌تون می‌دیم، آثار باستانی واقعی. بازم آلمانی‌ها قبول نکردن، گفتن اونا رو اگه بخوایم می‌خریم. بعد تنها راه این شد که هر شاهی به قدرت می‌رسه برای مراسم تاج‌گذاری‌اش بره توی موزه برلین بشینه روی تخت تا قدرت سمبلیک‌ش رو به دست بیاره و مردم‌اش به اصطلاح قبول کنند روی تخت نشسته.
تا این‌که سال 1996 یه عده‌ای صداشون درآمد که آقا توهین تا این حد؟ شاه یه کشور دیگه باید بیاد توی موزه‌ی شما بشینه روی تخت، تاج‌گذاری کنه؟ که فرهنگ زنده رو دارید می‌برید توی موزه؟ حتماً فردا پس فردا هم می‌خواید این عکسها و فیلم ها رو هم بزنین توی موزه‌تون برای پربارتر کردن‌اش. و این‌که شما انگار اصلاً حواس‌تون نیست که طرف‌تون یک فرهنگ انسانی زنده است.
این شد که موزه برلین گفت باشه ما پول می دیم که یه تخت دقیقاً عین همین درست کنند، یک کپی بی‌نقص. کپی درست شد، اما‌ اصل رو موزه برلین برداشت و کپی رو دادن به شاه. اونا گفتن آخه اون که اصل هست آبا و اجدادیه، موزه‌ی برلین گفت این دو تا با هم مو نمی‌زنن. اصل و کپی ندارن. پادشاه هم قبول کرد چون کار دیگه‌ای نمی‌تونست کنه. اگر نه بعداً یواشکی گفت اگه فرقی نمی‌کنه خب کپی رو شما بردارین این رو که برای ما ارزش سمبلیک داره بدین به ما.
.
No marbles No Flame
قصه‌ي ما به سر رسید و از این قصه نتیجه می‌گیریم که تا وقتی استخوان‌های انسان‌های دوره‌ی استعماری نامیبی توی موزه‌‌های آلمانیه و سرهای واقعی مائوری‌های نیوزیلند توی موزه‌های فرانسه و امریکاست و نوه‌هاشون دارن خودشون رو می‌کشند سر پدربزرگ‌هاشون رو پس بگیرند. اصلاً فکرش رو هم نکنید که چیزی رو که توی شوش یا تخت جمشید حفاری کردند و مال دوهزار پیش هست رو میشه از شون گرفت. اگر هم پافشاری کنید اول باید برید از توی بانک مرکزی دریای نور رو بردارین بدین به هندی‌ها. و بعد فکر می‌کنید این قصه پس دادن کی تموم می‌شه؟ تا کجا دقیقاً می‌شه رفت؟
حالا این دعواها که کلاً نابرابر است اما اگر روزی یونان با اتحادیه اروپا تونست مجسمه‌های پارتنون رو از بریتیش میوزیوم بگیره و هر بار که جلسه دارند دعوای بزن بزن راه نیاندازند، امیدواری‌ها بیشتر می‌شه. اما خب انگلیسی‌ها تا ابد می‌توانند بگویند اینها رو خریدیم. یونانی‌ها هم خواهند گفت از عثمانی‌ها‌ خریدید، دزدیه، جنس دزدی خریدید.
فعلاً یه جنبشی توی یونان راه افتاده به اسم نوماربل نو فلیم. منظورشون اینه که اگر مرمرها را پس ندهید، مشعل المپیک رو برای 2012 لندن به‌تون نمی دیم.
.
و...
گفته بودم که درباره‌شان یکی یکی می‌نویسم. و می‌دانم که این همه لینک توی یک صفحه روی اعصاب است، اما وقتی آدم یک قصه‌ی را با این زبان تعریف کند مجبور است که رفرنس بدهد تا یادآوری کند که قصه واقعی است.
.
و این‌که البته یک کنواسیون بین‌المللی 1970 هست برای مقابله با دزدی آثار فرهنگی اما یک. قانون عطف به ماسبق نمی‌شه دو. هیچ کدام از کنوانسیون‌های بین‌المللی ضمانت اجرایی ندارند، یعنی اگر کسی رعایت‌شون نکنه فقط بهش می‌گن وای چه بچه‌ی بدی. سه: کشورهای اصلی که دارنده‌ی اشیا هستند معمولاً کنوانسیون را امضا نکرده‌اند. و چهار: بعدش‌م کی گفته دزدیه، یا خریدیم یا هدیه است.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷

از محاسن کلمات

بعضی وقایع به کتابت در نمی‌آیند.
.
ابوتراب خسروی، اسفار کاتبان

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۷

نجات صنعت نشر از دام ترجمه‌های هم‌زمان

امیرمهدی حقیقت، برای من قبل از این‌که یک مترجم فوق‌العاده باشد، یک دوست خیلی خوب است. اما خوشحالی‌ام از این‌که با نشر ماهی قرارداد کپی‌رایت آثار جومپا لاهیری را امضا کرده‌اند، مشخصاً به خاطر صنعت نشر و ترجمه است. این‌که بعد از این‌همه سال هنوز ناشران ایرانی ننشسته‌اند یک پایگاه داده بین خودشان راه بیاندازند تا بدانند کی دارد چی ترجمه‌ می‌کند، را اصلاً نمی‌فهمم.
این‌که توی این بازار کتابی که به قول خودشان وضع‌اش خطرناک است، هم‌زمان سه ناشر از سه مترجم یک کتاب را چاپ کنند، به نفع هیچ‌کس نیست. این‌را مترجمان هنوز خیلی نه، اما ناشران معروف تازگی‌ها متوجه شده‌اند و جز در شرایطی که طرف‌شان یک مترجم عالی نباشد ریسک چاپ هم‌زمان کتاب را دیگر نمی‌کنند.
منظورم این‌ است که حتی خوشحالی‌ام خیلی به حقوق مؤلف و این‌ها هم ربطی ندارد، توی شرایطی که این همه کشور دنیا کپی‌رایت کتاب را رعایت می‌کنند، حالا همین یک ایران نمی‌تواند ضربه‌ی آن‌چنانی به حقوق نویسنده‌ی خارجی بزند، اما به صنعت نشر خودمان و حقوق مترجم چرا.
.
عادت دارم که وقتی کتاب به فرانسه یا ایتالیایی می‌خوانم این‌قدر از زیبایی زبان‌اش لذت می‌برم که هی امتحان می‌کنم ببینم توی زبان فارسی چطوری می‌شود، اتفاقی که هیچ وقت توی انگلیسی برای‌ام نیافتاده. همین‌طوری شد که سنگ صبور عتیق رحیمی را برای دل‌خودم یک سوم‌اش را ترجمه کرده‌ بودم. ایران که بودم وقتی امیر مهدی گفت چاپ‌اش کنم برای‌ام جدی شد.
اما از آن‌جا که دوباره کاری توی مترجمی را تحمل نمی‌کنم زنگ زدم به نشر ورجاوند، ناشر قبلی آثار عتیق رحیمی که ببینم آن‌ها نداده‌ باشند به مترجمی،کسی در حال ترجمه‌اش نباشد، یا کپی رایت‌اش را گرفته‌اند یا نه. گفتند ما که نه، اما توی روزنامه‌ خوانده‌ایم نشر چشمه انگار قرار است چاپ‌اش کند. بعد آقای نشر چشمه را دیدم گفت ما که خبر مستقیم نداریم، اما فلانی مصاحبه کرده گفته دارم ترجمه‌اش می‌کنم می‌خواهم بدهم به نشر چشمه چاپ کند. خلاصه تا حالا کسی با ما حرف نزده، تو اگر ترجمه کنی چاپ می‌کنیم. اگر هم بدهی به ناشر دیگری و زودتر از ما چاپ کند، ما دیگر کار آن یکی مترجم را چاپ نمی‌کنیم. رقابت توی این فضای نشر عاقلانه نیست. خب بدیهی است که من هم گفتم بی‌خیال بالاخره یکی دارد ترجمه می‌کند.
اما حالا شما فکر کنید من از نشر چشمه نپرسیده بودم و مثلاً کار را داده بودم به ناشری که این‌قدر عاقل نیست که از رقابت دوری کند. آخر می‌دانید یک واقعیت تکان‌دهنده‌ی دیگر هم توی ترجمه وجود دارد، مترجمی برمی‌دارد کتابی را ترجمه کند، اما تا وقتی که کار را تقریباً تمام نکرده به هیچ‌کس- نه ناشر و نه روزنامه‌ها- نمی‌گوید نکند که مترجم دیگری از کتابِ معروف خبردار شود و بردارد و کتاب را چاپ کند. این‌طوری است که هم‌زمان چندنفر فکر می‌کنند خودشان تنها مترجم فلان کتاب‌اند، تا وقتی که کتاب برود ارشاد برای مجوز.
و این یک شوخی نیست، ترجمه‌ی یک اثر معروف توی ایران همین‌طوری اتفاق می‌افتد. هم‌زمان چند نفر ترجمه‌ می‌کنند، هم‌زمان چند ناشر کتاب را می‌فرستند ارشاد و به محض مجوز گرفتن چاپ می‌کنند. اما تازگی‌ها به خاطر وضع بد فروش کتاب، قرار ناگفته بین ناشران معروف این شده که ناشری کتاب را چاپ کند که زودتر مجوزش را بگیرد.
همه‌ی این‌ها را البته بگذارید کنار این واقعیت که توی ایران کم کتاب ترجمه می‌کنیم، مترجم خوب کم داریم، ناشر خوب و قوی هم. حالا این‌که این‌همه انرژی کارا باید صرف یک کتاب شود را نمی‌فهمم. توی قفسه کتاب هر کدام از این ناشران را که نگاه کنید یک عالمه کتاب خوب منتظر ترجمه است که خاک می‌خورد و کسی سراغ‌شان نمی‌رود. خوشحالم که تعداد مترجمان و ناشران هوش‌مند که دنبال راه‌ دیگری می‌گردند که از این وضعیت درآییم دارد بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود.
این‌جاست که آدم فکر می‌کند اگر اتحادیه‌ی مترجمانی وجود ندارد که این پایگاه داده را مدیریت کند و اتحادیه‌ی ناشران هم این‌کار را نمی‌کند، شاید گرفتن کپی رایت کتاب از نویسنده‌ تنها راه‌ حل باقی مانده باشد.
.
پ.ن: دستم نمی‌رود پستی را پابلیش کنم که از امیرمهدی درش حرف زده‌ام، بدون این‌که گفته باشم دقت این آدم توی ترجمه بعد از این همه سال هنوز مرا هیجان‌زده می‌کند. پنج سال پیش توی ویژه‌نامه‌ی پرسه‌ی سروش جوان همین دقت را داشت که حالا توی ترجمه‌ی خاک غریب. دقت در مترجمی چیزی است که معمولاً با گذر زمان و تجربه کم می‌شود اما برای او نه.
و من این همه وفاداری هم‌زمان به زبان مقصد و مبدا را توی همه‌ی این سال‌ها تا همین دیروز به چشم و از نزدیک و با مصداق‌ دیده‌ام و هی به‌اش گفته‌ام ممنون که ترجمه می‌کنی.
.
این‌ هم نوشته‌ی مریم مهتدی درباره‌ي کپی رایتِ آثار ترجمه. الآن لینک را در خوابگرد دیدم.

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

از نامه‌ها: شهرزاد

- از پاسخ‌های سرخوشانه‌ی شما سپاس‌گزارم. سرخوشی خوش‌رقم‌ترین چیزی است که در این زمانه‌ی سهم، بدان نیاز دارم. ضمناً بازگشت به نقشی را از من خواسته‌اید که خود، از پیش، از پذیرش آن پس کشیدید و نگارنده را علی رغم میل قدیم‌اش به آن نگار شرقی مجبور کردید تا نقش فعالانه‌ی شهرزاد را با انفعال دلسینا تاخت بزند. درخواست‌تان‌ را می‌پذیرم. هزار و یک شب‌ام را فردا شب از خوارزم آغاز می‌کنم. شهرزاد خواهم شد، شهرزاد ِ ترسیده.

- ما کی شما را ترساندیم؟ من خود آن ترس دیده‌ام که دیده‌ام رغبت رقیب ندارد ولی با این حال از سهم خود که از دیدن شما تنها به مسافت یک درز است دزدیده مراقبت می‌کند بی ترس.
.
از نامه‌ها-

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷

هر ساعت شصت دقیقه است

‌حکایت اون بچه مدرسه‌ای رو که ازش می‌پرسن آب در چند درجه می‌جوشه، می‌گه در نود درجه رو شما هم شنیدید دیگه؟ به هر حال به‌اش می‌گن نه؛ صد درجه؛ می‌گه آه، اون زاویه قائمه بود، قاطی کردم.
..
من اون بچه هه رو خوب درک می کنم، با الیکس رفتیم بیمه که بیمه مون رو اروپایی کنیم توی ایتالیا هم اعتبار داشته باشه. شماره‌‌هامون صدو دو و صدو سه بود. ظاهراً خیلی مونده بود تا نوبت‌مون بشه که الیکس گفت من می‌رم بانک درخواست کارت بدم، تو چهار، پنج نفر که مونده بود به‌ام زنگ بزن که بدوم بیام.
.
بعد زنگ زدم می‌‌گم الیکس بدو بیا که پنج نفر دیگه نوبت‌مونه. وقتی می‌رسه یه نگاهی به تابلو می‌‌کنه و یکی به من، دو سه بار همین‌طوری سرش می‌چرخه. یه طوری نگاه می‌کنه که به نظر می‌آد هم دوستم‌ داره و هم می‌خواد بزنه منو. فک کردم خدایا این چشه دیگه، تابلو رو نگاه می کنم می‌بینم شماره پنجاه و نه‌ه،‌ تازه متوجه می‌شم. می‌گم آها، ببخشید اون ساعت بود که بعد از پنجاه ونه می‌رفت سری بعدی.

توی نوشته‌ها دنبال‌ات می‌گردند

خواندن نوشته‌های دیشب آیدا مثل خواندن یک کتاب خوب بود که دوباره یک چیزی را توی دلم تکان دهد. مثل خواندن یک کتاب دوست داشتنی‌ِ ناشناخته‌ی امریکای لاتینی بود وسط یک عالمه کتابِ امریکای شمالی. خواندن کتابی برای روزگاران، میان آن همه کتابِ برای روزها. اول هر کدام‌شان را یک‌بار با نوت و یک‌بار بی‌نوت توی گوگل ریدر شِر کردم. کم‌شان بود. باید بلندتر می‌خواندم بعضی‌هاشان را.
.
می‌خواستم این‌جا بگویم که آیدا این نوشته دلیل اول خود درگیری‌ام را توی خودش حل کرد، ترس‌ام از مخاطبی که توی نوشته‌ها دنبال من بگردد تمام شده، ترس‌ام از این‌جا نوشتن- برهنه‌گی در جمع- کم‌رنگ شده. ممنونم دختر.
.