سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

خود درگیری دارم

می‌گم من فعلاً خود درگیری شدید دارم در مورد وبلاگ‌نویسی. با یه دلیل دیگه‌ شروع شده با این نوشته به اوج‌اش رسیده. این آدم درست می‌گه. این درستی من رو می‌ترسونه، همه‌ی اون سال‌هایی که وبلاگ می‌خواندم به همه‌ی این‌ها فکر کردم که ننوشتم، از کجا معلوم که من توی این دام نیافتاده باشم، که وبلاگ نویسی من اشتباه نباشه. توی این نه‌ماهی که می‌نویسم(نکنه نه ماه هم سمبلیک باشه) اصلاً به همه‌ی آن دلایل قدیمی فکر نکرده بودم. سرم زیر برف بود.
من بریده‌ام. این‌ حرف‌ها دلبری نیست، گزارش وضعیت و دعوت به فکر کردن است. خوددرگیری‌ام که تمام شد، اول از همه آن پست ناقص را کامل می‌کنم.

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

شهرزاد- دلسینا

- امروز به هیأت مبدل بودم که شنیدم گدایی از وصل تو می‌لافد، دروغ می‌گفت یا راست می‌بافت در لباسی مبدل؟..
- بی شک دروغ می‌گوید در لباسی مبدل؛ کسی را جز با هیأتی مبدل یارای چنین لاف و گزافی نیست.
.
از نامه‌ها-کپی‌رایت: یک‌سویه

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

سنگ صبور

همین لحظه است که تو باید تندی بپری توی اتاق و دختر رو محکم بغل کنی، اگر این‌کار رو نکنی دلش از غصه می‌ترکه و می‌میره.
.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۷

که ننالی از دربه‌دری

از سعدی به سارا
.
هر که سفر نمی​کند، دل ندهد به لشکری

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

به ویکی پدیا ادای دین کنیم

ممکن است شما کم‌تر از من از ویکی‌پدیا استفاده کنید یا مثل خیلی‌ها اگر و اما بگذارید روی اطلاعات‌اش و بگویید ویکی پدیا تن‌ِ اصحاب دایره المعارف را در گور می‌لرزاند. در مورد آن‌ها بحث نمی‌کنم که ویکی‌پدیا اگر می‌خواست بریتانیکا باشد، که نمی‌شد دانشنامه‌ی آزاد. اگر به خودش اعتماد کامل داشت که اوپن سورس نمی‌شد. ویکی پدیا دانشنامه‌ی آزاد است که هم در استفاده‌اش آزاد باشی، هم در نقد و تغییرش و هم در تولیدش.
و البته به نظر من چیزی که این‌همه مستقیم در معرض تصحیح و نقد باشد، کم از دانش‌نامه‌ی روسو و دالامبر و ولتر نخواهد داشت. اگر هم ایرادی درش می‌بینید، مشکل از من و شما و یا آن‌هایی است که اشتباه را می‌بینیم و تصحیح نمی‌کنیم.
.
اگر توی ویکی مقاله‌های درست از مقاله‌های غلط شکست می‌خورند، یا بحث‌های غیر منطقی از منطقی، خیلی ساده دلیل‌اش این است که آن‌هایی که دانا‌ترند بی‌اعتنا‌ترند. که تغییر را نمی‌خواهند یا برای‌اش آن‌قدری تلاش نمی‌کنند که آن‌هایی که نمی‌دانند تلاش می‌کنند. توانا بود هر که دانا بود و دانش قدرت ‌است را بی‌راه نگفته‌اند، جز این‌که باید برای‌اش تبصره می‌گذاشتند که آن‌هایی که دانا‌ترند بیش‌تر بلدند شانه بالا بیاندازند و بیش‌تر بلدند نخواهند که توانا باشند.
.
کلن‌اش می‌خواهم بگویم اصلاً هر قدری که ویکی را قبول داریم، به اندازه‌ی همان‌قدری که ازش استفاده می‌کنیم، باید به‌اش ادای دین کنیم. ویکی پدیای فارسی به طور غیر عادی‌ای ضعیف است. دلیل‌اش هم تعداد فارسی زبان‌ها‌ نیست که مثلاً مگر چند ایتالیایی‌ زبان توی کل دنیا داریم. ویکی فارسی را با ویکی ایتالیایی مقایسه کنید تا ببینید. و خب شما که فکر نمی‌کنید تمام فارسی زبانان وظیفه‌شان این است که انگلیسی یا فرانسه و اسپانیایی بدانند که شایسته‌ی استفاده کردن از یک دانشنامه‌ی عمومی شوند. از طرف دیگر اطلاعات مربوط به حوزه‌ی فارسی زبان به زبان‌های دیگر هم روی ویکی خیلی محدود است. یعنی مثلاً مقاله‌ی نوروز در خیلی‌ از زبان‌ها ناقص است.
.
قبلاً گفته بودم که " ویت د ِ بست فرنچ پرافسور اِو ِر" فرانسه خوانده‌ام. یکی از تکلیف‌های درسی‌مان توی کلاس برای شش- هفت ترمی که با این استاد کلاس داشتیم، این بود که از ویکی فرانسه مقاله ترجمه کنیم و بگذاریم توی ویکی فارسی؛ یا متن فرانسه در مورد حوزه‌هایی که به ایران ِ‌فرهنگی یا زبان فارسی مربوط است تولید کنیم،‌ او تصحیح کند و بگذاریم روی ویکی پدیای فرانسه.
بعدتر هم که او دیگر استادمان نبود، این عادت را نگه داشتیم که اگر اطلاعات غلط می‌دیدیم تصحیح کنیم و یا اگر در حوزه‌ای که تخصص داشتیم، به فارسی مقاله‌ای نبود می‌گذاشتیم روی نت. اصلاً تولید مقاله به کنار، تصحیح رسم الخط یک مقاله، ده دقیقه بیش‌تر وقت نمی‌گیرد.
هنوز گاهی وقت‌ها که پی چیزی می‌گردم یا توی هزارتوی لینک‌های ویکی گم می‌شوم، همان مقاله‌های کلاس فرانسه خودمان را می‌بینم. منظورم این است که جای دوری نمی‌رود.
برای شروع می‌توانید از این به بعد وقت دیدنِ "لطفاً‌ با کمک منابع بیش‌تر این مقاله را بهبود ببخشید" یا "مقاله‌ی... را آغاز کنید یا درخواستی برای ایجاد آن بنویسید"، به جای بی‌اعتنا گذشتن، روی لینک‌ها کلیک کنید.
..
پ.ن : فکر شیطانی: شب‌های امتحان و تحویل پروژه.
و
کافه ویکی پاتوق خوبی است : دی
.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

قیامت می‌کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

سعدی شاه‌غزل کم ندارد، غزل هم که مثنوی نیست، بخوانی و بگذری. این شاااه غزل‌ سعدی را علیبی با آداب‌ِ غزل‌خوانی‌ بازنوشته. عالی.


نویسنده، وبلاگ نویس و؟

من اگر روزی نویسنده‌ی خوبی بودم، هرگز وبلاگ نمی‌نوشتم. به احترام آن‌‌هایی که به مرگ مؤلف باور ندارند. تا گند نزنم به حس خوبی که با خواندن کتاب‌های‌ام یک روزی سراغ‌شان آمده.
منظورم هم یک نفر خاص نیست، منظورم چند نفرِ خاص است.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

جواب‌‌ات رو با دقت انتخاب کن دختر :‌ي

بهانه : که لبخند بزند
.
با مهین پشت چراغ قرمز پل گیشا بودیم، به سمت جنوب. اون موقع هنوز چراغ داشت. کم کم داشتیم راه می‌افتادیم که آقاهه‌ی ماشین کناری که ظاهراً هم خیلی محترم بود، فحشی داد یا متلکی گفت که چون شیشه ماشین بالا بود هیچی نشنیدیم؛ همین‌طوری که من دست‌ام را گذاشته بودم روی دکمه‌هه و شیشه‌هه داشت پایین می‌آمد که احتمالاً فحش‌ بدیم، مهین داشت به آقاهه می‌گفت: مرتیکه‌ی الاغ...
بعد یه لحظه هر دومون کلمه‌های "دانشکده‌ی علوم اجتماعی" رو شنیدیم و متوجه اون صدای آرام ِ پس زمینه شدیم. نگو بیچاره اصلاً از اول داشته آدرس می‌پرسیده. چند دهم ثانیه زمان متوقف شد. آقاهه کاملاً وا رفته بود؛ ما هم این‌قدر خجالت کشیده بودیم که عذرخواهی هم نکردیم، فقط جمله‌مون این شکلی شد: مرتیکه‌ي الاغ، سمت چپ.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۷

گزارش وضعیت

در چهار هفته‌ی آینده، به اضافه‌ی همه‌ی امتحان‌های خطرناک‌ام و مقاله‌ای که باید با استادم بنویسم، امتحان پایان ترم ایتالیایی و آلمانی دارم و باید یک سفر ده روزه هم بروم.
فکر هم می‌کنم که هیچ وقت نمی‌توانم به آلمانی چیز بنویسم، حالا هی این‌ها به من فشار بیاورند. اگر آخرش دپرشن نگیرم سر این زبان، خوب است.
هجده کنوانسیون بین‌المللی و پروتکل‌های ضمیمه‌شان در "حقوق بین‌الملل و حفظ میراث انسانی" را باید ماده به ماده و تبصره و تبصره حفظ کنم. حالا فکر می‌کنم و آن‌هایی که فوق لیسانس حقوق بین‌الملل می‌گیرند را باید یک دکترای افتخاری به‌شان داد، من همین یک درس‌اش را هم نمی‌توانم بگذارنم.
(راستی، کسی متن کنوانسیون 1954 لاهه - حفظ آثار فرهنگی در زمان جنگ - و دو پروتکل‌‌اش-1964 و 1999- را به فارسی سراغ ندارد؟)
این‌ها به کنار، ماه بعد همین‌موقع باید ایتالیا باشم، توی خانه‌ی جدید. پادرهوایی و تعلیق این وضعیت خودش کافی است برای کلافه شدن؛ از این کشور به آن کشور، از این خانه به آن خانه و به اضافه‌ی چمدان بستن و دوباره برای چند ماه دل کندن از یک عالمه چیزی که نمی‌توانی با خودت ببری‌شان.
گفتم که بدانید ممکن است این‌جا با یک سری بی‌نظمی‌ روبرو شوید. در راستای ادب وبلاگی.
.
پ.ن: بی‌نظمی را منظورم این‌ است که ممکن است مثل آدم به کارهای‌ام برسم و دیر به دیر آپدیت کنم، یا این‌که طبق همان قانونِ حالا جهان‌‌شمول ِ شب‌های تحویل کار و امتحان، روزی سه بار آپدیت کنم. با شناختی که از خودم دارم، به دومی نزدیک‌ترم :دی

برو بابا، یه بوس کوچولو

یک آرزو بیش‌تر برای‌ام نمانده، بقیه‌شان همه این‌قدر دست‌یافتنی‌ و نزدیک‌ شده‌ بودند و شده‌اند که فقط مانده برنامه‌ ریزی کنم که دقیقاً کی می‌خواهم‌شان.
اما اینی که مانده واقعاً آرزو است، کمابیش دست‌ نیافتنی.
که کاشکی فارسی می‌دانست. که می‌شد برای‌اش غزل بخوان‌ام. همان‌طوری که او غزل‌هاشان را برای‌ام می‌خواند. اصلاً‌ به رمان هم قانع‌ام، که به جای این‌که شب‌ها او پروست بخواند، بی‌ وقفه و بدون ویرگول، که صدای‌اش بند بیاید، که نفس‌اش بگیرد. من کلیدر بخوانم که هی میان پارگراف‌ها نفس عمیق بکشم. به جای این‌که او برای‌ام مودیانو بخواند که خوابم ببرد، من برای‌اش رضا قاسمی بخوانم... .

گاهی وقت‌ها واقعاً باورم نمی‌شود که چیزی می‌تواند این همه دست نیافتنی باشد، این همه دور از دسترس‌‌‌ بودن برای‌ام عادی نیست.
.
دو- سه ماه با الزا می‌رفتند کلاس فارسی، پیش یک خانم مازندرانی، همان‌قدری که یاد گرفته بودند با لهجه‌ی مازندرانی بود. به‌شان می‌خندیدم. بعد که رفت ایتالیا دیگر نشد. من هم واقعاً این‌کاره نیستم. یک وقتی انگلیسی درس می‌دادم، فکر می‌کردم زبان یاد دادن کار آسانی است، که نگو زبان‌شان آسان بوده و متد داشت و متدش را یادمان داده بودند.
ماه اولی که رفته بود ایتالیا یک خورده تلاش کردم که با همان کتاب به‌اش درس بدهم ها، اما اولین بار که پرسید: "از کجا باید فهمید ببین و دیدم یک فعل هستند؟ یا رفتم و برو؟ این دو تا که هیچ شباهتی به هم ندارند" چند ثانیه نگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش کردم و فکر کردم که با این‌ کمال‌گرایی‌ام در گرامر، عمراً بتوانم دستور زبان فارسی درس بدهم و گفتم‌ بیا بی‌خیال شیم. گفتم که ده سال هم که فارسی بخوانی که نمی‌توان برای‌ات غزل سعدی خواند یا اسفار کاتبان.

و خب حالا کل دانش کاربردی فارسی‌اش محدود می‌شود به "بوس ِ کوچولو" و "برو بابا" و چند تا فحش و جمله عاشقانه. و این‌که گاهی یادداشت فونتیک برای‌ام بگذارد، به فرانسه با الفبای فارسی. مثلاً رمزی.

همین دیگر، این آرزوی لعنتی هی دور از دسترس‌تر و بدیهی‌ است که خواستنی‌تر می‌شود. می‌دانید، اصلاً مثل دهن کجی یونیورس می‌ماند به خوش‌بینی و امیدواری ِ نامحدود من.

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

جلال ِ آل احمد

نمی‌دانم می‌شود چند سال پیش، اما سال ِ اول همشهری جوان بود. دخترک رفته بود با شمس آل احمد مصاحبه کند. پسرِ شمس که اسم‌اش جلال است، برای‌اش تعریف کرده بود که یک شب تلفن می‌زند خانه‌ی یکی از هم‌کلاسی‌های دخترش، پدر دختر گوشی را بر می دارد و قبل از این‌که گوشی را دستِ دختر بدهد ازش می پرسد شما؟ خودش را معرفی می‌کند: آل احمد هستم، جلال ِ آل احمد.
آقاهه می‌گوید: مرتیکه‌ي...

این‌ها را تعریف کرد که بگوید این‌طوری نیست که همه‌ عکس‌العمل‌شان برابر اسم و فامیل‌اش خوب باشد، گاهی وقت‌ها هم فحش 

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۷

واجب کفایی

.
این‌ها حرف‌های یک انسان‌شناس است که توی دانشگاه‌ تهران به ما فکر کردن یاد داد و اندازه‌ي خود خدا تاریخ و تاریخ اندیشه‌ها می‌داند.
چقدر دیر، اما وقتی ناصر فکوهی در مورد فلسطین بنویسد،... فرام ناو آی ام اسپیچ‌‌‌لِس.
.

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

...

ره نیست.

تو، پیرامُن ِمن، حلقه کشیده.
.
.
سعدی به سعی سارا

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

عصبانی که می‌توانیم باشیم؟

...
حق با شماست در حالت ایده‌آل‌اش جان همه‌‌ی آدم‌ها یک اندازه ارزش دارد، اما در حالت رئال‌اش نه، جان یک امریکایی یا اسراییلی به وضوح ارزش‌اش بیش‌تر از جان یک عرب مسلمان یا یک افریقایی قبیله‌ای است. بعضی جان‌ها ارزش سمبلیک پیدا کرده‌اند، مثلاً کشتن یک امریکایی در سوریه معنای‌اش اعلان جنگ علیه امریکاست و کشته شدن یک سوری در امریکا معنای‌اش این است که یک تروریست کم‌تر زندگی به‌تر.
...
.
پ.ن: پشیمان شدم این‌ها را گذاشتم این‌جا، اما به احترام آن‌هایی که لینک داده‌اند یا نظر، نمی‌توانم فوراً کامل برشان دارم. پشیمانی‌ام از این است که وارد همان بازی شدم که نباید، که خودم دارم می‌گویم بازی غلطی است، یکی به دو کردن بی‌موردی است؛ آدم عصبانی است دیگر، کارهایی می‌کند که پشیمانی به بار می‌آورد.

پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۷

تو آن آب گل‌آلودی

پیش‌ درآمد: من آدم نايسي نيستم. يعني از آن آدم‌هايی نيستم كه كسي اولين نظرش در مورد من اين باشد كه آخی نازی چه دختر مهرباني. ممكن است كه از نظر آدم‌هاي نزديكم خيلي هم اتتِنيو باشم ولی به طور كلي نایس به حساب نمي‌آيم و بيش‌تر صفت‌هاي اخلاقی كه غریبه‌ها به‌ام مي‌دهند از جنس بي‌اعتنا، خودخواه، کسی که خودش را می‌گیرد و صفت‌هایی از این دست است. دوست داشتم همین‌جا خودم را توجیه کنم و توضیح دهم که این‌طوری نیستم. اما حالا منظورم اين است كه در مورد اخلاقم معمولاً زياد كامنت خوب نمي‌گيرم از ديگران و برایم عادی شده، از طرف دیگر خب براي‌ام آن قدري هم مهم نيست كه يادم بماند، يعني بعدترش آدم‌ها و كامنت‌هاي‌شان را يك جا و با هم فراموش مي‌كنم. فراموشی ناخودآگاه.
این‌ها را گفتم که بگویم این یکی را هیچ وقت یادم نمی‌رود. هر بار که یادم می‌افتد غم‌گین می‌شوم و فکر می‌کنم کاش می‌توانستم چیزی را تغییر دهم توی گذشته(چه چیز را؟) کاش دوستی هیجان‌انگیز آن آدم را هنوز داشتم.
.
همان آب گِل آلود
یک آدمی بود که دوست خوبی بود. فیلم‌نامه‌نویس بود. به جای احوال‌پرسی معمولی از آدم‌ها می‌پرسید که احساس خوش‌بختی می‌کنند یا نه. از آن‌هایی بود که باهاشان به آدم خوش می‌گذشت، وقتی دور هم بودیم و توی جمع و خنده‌ها و سرگرمی و خلاصه بیش‌تر از خوب، دوست خیلی خوبی بود. اما دوست، به شرطی که همان‌جا بایستد و نخواهد که نزدیک‌ترم باشد. هیچ جوری هم نمی‌خواستم دوستی‌ معمولی‌اش را از دست بدهم. روی استعداد استثنایی‌ام در حفظ روابط در همان سطحی که هست حساب کرده بودم، اما خب نتوانستم.
او به قول خودش دوستی‌ نمی‌خواست که به‌اش بگوید نه نزدیک‌تر نیا، همان‌جا بایست. این که چه گذشت را خودم هم یادم نیست دقیقاً؛ اما آخرش را خوب یادم است، با حافظه‌ی تصویری حتی، اردیبهشت بود و رفته بودم شیراز و همان نسیم معروف اردیبهشت شیراز که بوی بهار نارنج می‌دهد و بهار. عصر بود. توی حیاط داشتم با آرش بدمینتون بازی می‌کردم که تلفنم زنگ زد. بدون حتی احوال‌پرسی گفت:
می‌دونی چیه؟ انگار که زلزله آمده بود و همه جا ویرانه بود. و هیچ کس نبود. من از تشنگی داشتم می‌مردم، تمام روزم را گذاشته بودم به گشتن و پیدا کردن شیرهای آب، همه‌ی شهر را گشته بودم، هزار تا شیر آب را باز کرده بودم، اما هیچ‌کدامشان آب نداشت، از خستگی و تشنگی درحال مرگ بودم و بعد هزار و یکمین شیر آب را که باز کردم، آب داشت، دنیا بهشت شد یک لحظه،
اما آب گل‌آلود بود. ناامیدی‌ام را می‌توانی تصور کنی؟ سرخوردگی‌ام را؟ نمی‌خواستم حتی یک شیر آب دیگر را امتحان کنم، نمی‌خواستم این سرخوردگی را یک‌بار دیگر تجربه کنم. می‌خواستم به‌ات بگویم تو گناه‌ات از آن‌هایی شیرهای که اصلاً آب نداشتند هزار بار بیش‌تر است، تو آن آب ِ گل آلودی.
و خداحافظی کرد.
لال شده بودم، آرش راکت بدمینتون به دست نگاهم می‌کرد و من گوشی را همین‌طوری گرفته بودم روی گوشم که او فکر کند کسی آن‌طرف دارد حرف می‌زند و من وقت داشته باشم فکر کنم و شوکه بمانم و غم‌گین.
حالا چهار سال یا بیش‌تر گذشته.

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

همه چیز فرو می‌پاشد

نمی‌دانم شما از این رمان خوش‌تان بیاید یا نه، خواندن چند صفحه‌ی اول‌اش کمی سخت است. اما به نظر من که رمان بی‌نظیری است. وقتی سال هشتاد و سه کتاب را دیدم، بعد از پنج سال انسان‌شناسی و تاریخ استعمار خواندن، پیدا کردن رمانی که خوب نوشته شده باشد و یک قبیله‌ي افریقایی را از شروع استعمار تا سه نسل بعدش توصیف ‌کند، مثل یک رؤیا بود.
بعدتر فهمیدم که چینوآ آچه‌به با "همه چیز فرو می‌پاشد"، پرخواننده‌ترین نویسنده‌ی افریقایی دنیاست و کتاب به پنجاه‌ تا زبان ترجمه شده و فینالیست جایزه بوکر هم بوده. نویسنده حالا استاد زبان و ادبیات در براد کالج نیویورک است.
این کتاب را یک‌بار آستان قدس سال شصت و هشت با ترجمه فرهاد منشور چاپ کرده و یک‌بار هم انتشارات سروش با ترجمه گلریز صفویان در سال هفتاد و هفت. فقط دومی را خوانده‌ام و نمی‌توانم بین دو ترجمه قضاوت کنم.
شبیه‌اش را اگر بخواهم مثال بزنم "خدای چیزهای کوچک" آرونداتی روی است.(نمی‌دانم از چه نظر شبیه، یعنی بلد نیستم این شباهت را خوب توضیح‌ دهم)
خلاصه که توصیه‌اش می‌کنم و فکر می‌کنم که نمی‌شد رمانی نوشت که از این‌ به‌تر استعمار را توضیح دهد، افریقا و آسیا و استرلیا و امریکای لاتین هم ندارد، روندهای اصلی استعمار مشترک‌اند. بدی‌اش این‌ است که وقتی می‌خوانی می‌بینی این روند‌ها تکرار شونده‌ هم هستند، حالا گسترده‌تر و بی‌رحم‌تر. این‌بار ممکن است قربانی آسیای جنوب شرقی یا شرق دورباشد.
.
پ.ن: چه شد که برابر نهاد کولونیالیسم شد استعمار را نمی‌دانم اما این معنای "عمران"ی که در" استعمار" هست باعث می‌شود از بار منفی‌اش کم شود، این کلمه انگار یک‌جور هم‌دستی دارد با "استعمار"گران.

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

بغداد-پاریس

شما تا حالا هواپیماتون رو اشتباهی سوار شدید؟ می‌دونستید که می‌شه آدم هواپیمای اشتباهی سوار بشه، همون‌طور که اتوبوس و قطار؟
خب وقتی فرودگاه امام سه تا پرواز تقریباً هم‌زمان لندن، پاریس و بغداد داره و وقتی که از گیت پاریس که رد می‌شی به جای این‌که اون راه‌روهای پر پیچ و خم طبق معمول به در هواپیما وصل بشن ومستقیم ببرند‌ت توی هواپیما، برسند به فضای آزاد و درهای دو تاشون نزدیک باشه و دو تا اتوبوس با فاصله‌ی چند متر از هم وایستاده باشند، یه آدمی مثل من ممکنه بره سوار اون اتوبوسی بشه که می‌رسوندت به هواپیمایی که می‌ره بغداد. اینا هم که تا موقع بسته شدن درهای هواپیما و بلند شدن به آدم نمی‌گن هواپیماهه قراره کجا بره.
درها که بسته شد، هواپیماهه که می‌خواست بپره، خانمه که داشت شماره‌ي پرواز و اسم بغداد رو می‌گفت، دستم رو بلند کردم و مثل بچه‌های مؤدب به یه مهمان‌دار گفتم اما من می‌خواستم برم پاریس. شده بود یه بحران. حالا هواپیمای خودم هم نفهیمده بود که من گم شده بودم که، اونا هم می‌خواستن بپرن(نمی‌دونم قرار بود کی اول بپره)‌مسخره است که فک می‌کنن هر کی از گیت خروجی رد بشه سوار هواپیمای مناسب شده. این‌طوری بود که آدم‌های پرواز پاریس-تهران به خاطر چهل دقیقه تأخیر از من متنفر شده بودند. نمی‌دونستند چرا دیر رسیدم که.
هر بار یه اشتباه احمقانه‌ی این‌طوری می‌کنم، به خودم می‌گم خب شد تجربه، خوبه الان می‌دونی که اگر از هواپیما جا بمونی چی می‌شه، می‌دونی که اگر بارت رو جا بذاری چی می‌شه، می‌دونی که تا چه حد تأخیر ممکنه کماکان به پرواز برسی، می‌تونی بلیت قطاری رو که رفته برای قطار بعدی استفاده کنی، ممکنه از پرواز یه شرکت هواپیمایی جا بمونی و اونا با پرواز یه شرکت دیگه بفرستندت(ایرفرنس عاشقتم) و...و...، این‌دفعه به خودم گفتم خره دیگه تجربه کسب کردن بس‌ته. آخه فرض کنید که موقعی که اون خانومه شماره پرواز و اینا رو می‌گفت، هدفون توی گوشم بود و تا‌ آخر پرواز فرندز نگاه می‌کردم و می‌رفتم بغداد. این‌همه تجربه آدم می‌خواد چیکار؟
آقایی که از این هواپیما تا اون هواپیما همراهی‌ام کرد و هی هم با بی‌ سیم‌اش این رسوایی رو گزارش و حل و فصل می‌کرد بهم گفت یعنی از حجاب نگه‌داشتن‌ خانم‌های توی هواپیما و این‌که تقریباً همه چادری بودند هم متوجه نشدی که این هواپیماهه نمی‌ره پاریس؟
گیج بودن و ندیدن آدم‌های دور و بر خر است.
.
پ.ن: همیشه از دست این مهمان‌دارها که می‌خواستن شماره صندلی‌ات رو نگاه کنند که به‌ات بگن از این ور بفرمایید، حرص می‌خوردم که آخه مگه چندتا راه وجود داره که می‌گن از این ور، خودمون می‌ریم دیگه. حالا می‌دونم که به جای این‌که شماره صندلی‌ام رو حفظ کنم تا نذارم کارت پروازم رو نگاه کنند و بگن از این طرف، به‌تره که کارت پروازم رو به مهمان‌دار نشون بدم تا اون بگه اشتباهی اومدین.
.
و این‌که آماده بشید این اتفاق برای شما هم بیافته. این‌طوریه آخه..

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

متن كامل کتاب

ده سال پیش کتاب خاطرات ستاره فرمان‌فرماییان، دختر شازده فرمان‌فرما را سه نشر مختلف تقریباً‌ هم‌زمان چاپ کردند،
نشر کارنگ با ترجمه ابوالفضل طباطبایی و ویراستاری ناصر پورپیرار در 467 صفحه. با نام دختری از ایران.
نشر پیکان با ترجمه اردشیر روشنگر و اصغر اندرودی در 552 صفحه با نام دختر پارس.
و نشر فرشید بعد تر با ترجمه هوشنگ لاهوتی در 704 صفحه و دوباره دختری از ایران.
از این سه چاپ مختلف نشر پیکان به سرعت فروش‌اش از اولی بیش‌تر شد، با این‌که ترجمه نشر کارنگ به‌تر بود و اسم آدمی مثل پورپیرار - هیچ کاری به نظرات پورپیرار درباره ی تاریخ ایران باستان ندارم ها- به عنوان ویراستار پای‌اش بود.
بعدها هم این پرفروشی میان این سه ترجمه ادامه پیدا کرد. به یک دلیل ساده، نشر پیکان روی جلد زده بودند : متن کامل.
این‌که ناشرها کجاها حق دارند از "متن کامل" به عنوان تبلیغات استفاده کنند را دقیقاً نمی‌دانم، یعنی از چندتای‌شان هم پرسیدم، می‌گویند خب متن کامل است. در صورتی که دو کتاب دیگر هم متن کامل داشتند و از طرف دیگر تصور کنید چه بلبشویی می‌شود اگر یک نوار "متن کامل" بزنند بالای سمت چپ همه‌ی کتاب‌هایی که متن‌شان کامل است.
می‌خواهم بگویم برای وقت‌های خرید کتاب، عنوان متن کامل، به خودی خود هیچ معنای خاصی ندارد. دست‌کم معنای‌اش این نیست که بقیه ترجمه‌ها متن‌ کامل را ندارند. برای همین هم وقت خرید یا انتخاب کتاب از میان چند چاپ مختلف به‌تر است تعداد صفحات (بدیهی است می‌شود کتاب را طوری صفحه بندی کرد که تعداد صفحات‌اش بیش‌تر باشد)، قطر کتاب ( می‌شود از کاغذ هفتاد گرمی به جای شصت گرمی استفاده کرد) و عبارت متن کامل را به عنوان معیار در نظر نگیرید.
بهانه‌ی این‌ها را یکی دست‌ام داد، که برای خواندن یک‌مرد اوریانا فالاچی از بین ترجمه پیروز ملکی ِ انتشارات امیرکبیر سال 59(كه يك شاه‌كار است ) و یغما گلرویی(ترجمه‌هاي‌اش را ديده‌ايد؟) نشر دارینوش، دومی را که انتخاب کرده بود که حجم‌اش بیش‌تر است و روی جلد‌ش عنوان متن کامل دارد. می‌بینید گاهی وقت‌ها به چه دلایل‌ ساده‌ای آستانه‌ی تحمل‌ام تحریک می‌شود.

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷

چرا جنوب قطب اصلي داستان‌نويسي ايران است؟

يك .
یک نظریه‌ی تقریباً رادیکال در مورد داستان‌نویسی ایرانی دارم که سال‌هاست به‌اش فکر می‌کنم، گاهی هم درباره‌اش حرف می‌زنم. ها، همين؛ فكر مي كنم جنوب قطب اصلی نويسندگي معاصر ايران است؛ آن قدري اساسي كه حتما بايد درباره‌اش حرف بزنيم، كه پي چرايی‌اش بگرديم، كه گذشته چراغ آينده باشد.
دليل آشكارش هم اين است كه بیش‌ترِ نویسندگان معاصر یا مستقیماً جنوبی‌اند یا جنوب زندگی کرده‌اند و داستان‌هاشان آن‌جا می‌گذرد. فعلاً براي شروع، منظورم نويسندگان بعد از انقلاب است. نسل گلشيري به بعد، نسل سوم. حتي نمي‌گويم همه‌ی آن‌هایی که در داستان‌نویسی یک سر و گردن بالاترند، خيلي ساده از آن‌هایی حرف مي زنم که این سال‌ها بیش‌تر از بقیه خوانده شده‌اند.
.
دو.
منیرو روانی‌پور، در بوشهر به دنیا آمده و بعدها هم تا آخر دوره‌ی لیسانس‌اش در شیراز بوده. بیش‌تر داستان‌های‌اش در جنوب می‌گذرد. هوشنگ گلشیری متولد اصفهان است، ولي در كودكي همراه خانواده‌اش آبادان زندگي كرده و خودش می‌گوید که آبادان در شکل‌گیری شخصیت‌اش خیلی مهم بوده . شهریار مندنی‌پور متولد شیراز است و تا قبل از این‌که از ایران برود، شیراز بود و با عصر پنج‌شنبه اش تبديل شده بود به يك وزنه در ادبيات معاصر. رضا قاسمی هم که هم جنوبی است و هم نوشته‌های‌اش گواه‌اند این تأثیرند. ابوتراب خسروی متولد فسا، بزرگ‌شده‌ و ساکن شیراز است. زویا پیرزاد در آبادان به دنیا آمده همان‌جا هم به مدرسه رفته و بعد هم که مهم‌ترین کتاب‌اش و خیلی از داستان‌های کوتاه‌اش در آن‌جا می گذرد.
.
پ.ن: یک آدم باحال لینک‌هایی که به ویکی پدیا داده‌ام را جا به جا کرده، درست‌شان کردم، اما اگر دوباره جا به جا شد می‌توانید گوگل کنید لطفاً. دانشنامه‌ی آزاد که می‌گویند یعنی این. همین است که من عاشق ویکی و آدم‌های با پشت‌کارم.

.
سه.
توی همه‌ی سال‌هایی که به این نظریه فکر کرده‌ام و گاهی برای درس‌های‌ام درباره‌شان نوشته‌ام، دنبال چرایی‌اش گشته‌ام. كه چرا این‌هایی که از جنوب می‌آیند قصه‌گو ترند، یک عالمه دلیل هم ردیف کرده‌ام: از فرهنگ انگلیسی حاکم بر جنوب گرفته (یعنی فرهنگی که خیلی پیش‌تر از بوشهر شروع شده و بعداً آبادان و تا شیراز هم کشیده شد) تا فضای آبادان به عنوان یک شهر صنعتی،‌ چند فرهنگی بودن حوزه‌ی جنوب به خاطر شرکت نفت و پولي که شرکت نفت برای فعالیت‌های فرهنگی خرج می‌کرد.
شاید هم دلیل‌اش یک جور روی هوا بودن و وهم آلود بودن فضای جنوب باشد. منطق دو دو تا چهارتایی و پوزیتیویستی را که مثلا در اصفهان، یزد، تبریز یا مشهد – و بدیهی است که در تهران- داریم، را شهرهاي جنوب برنمی‌تابند.
و اين كه بقیه‌ی شهرهای بزرگ دیگر(مشهد، اصفهان، تبریز و يزد) خیلی جدی تحت تأثیر دین و سنت بوده‌اند، یعنی همان چیزی که یوسا می‌گويد مانع مي‌شود كه رمان جدي از اين جوامع دربيايد، همان اطمينان. كه" فرهنگ‌های مذهبی شعر وتئاتر تولید می‌کنند اما به ندرت رمان بزرگی ایجاد کرده‌اند."
پ.ن: رشت.
.
چهار.
خوب می‌دانم چطور می‌شود چنین حرف‌هایی زیر سؤال برد، توی دانشگاه تهران خوب یادمان دادند که چه جور همه چیز را از بنیان نقد كنيم. کلاً سیستم را طوری طراحی کرده‌ بودند که آخرش ما به هیچ چیزی معتقد نباشیم و یک نسبی‌گرای هوچی بار بیاییم. كمابيش هم موفق شدند.
منظورم اين است اگر از آن راه برویم، من هم جواب دارم. شما می‌توانید بگویید که کلی‌گویی می‌کنم، كه نبايد همين طوري حكم صادر كرد، می‌شود مثال نقض آورد و گفت پس بیژن نجدی یا غزاله علیزاده، حسین سناپور و جعفر مدرس صادقی و رضا امیرخانی چه؟
بله؛ اما كاش بحث را از اين جا شروع نكنيم، آخر كار اگر به اين جا بكشد و شما در برابر جنوب از همه جای ایران مثال بیاورید (می‌دانم می‌شود حتی این بحث را هم شروع کرد که جنوب و محدوده‌های‌اش کجاست) می‌گویم شهرنوش پارسی‌پور با پدر شیرازی‌اش، نیمه شیرازی است. می‌توانم حتی آن‌طرف‌تر بروم تا خانواده‌ی گلستان و ابراهیم گلستان که شیرازی است، و آبادان زندگی و کار کرده، لیلی گلستان توی خاطرات‌اش می‌گوید که شیراز و خانواده‌ی پدری‌ شیرازی‌اش چه نقش مهمی داشته‌اند در زندگی فرهنگی‌اش. اما خب رعایت می‌کنم و تا نسل سوم‌شان، مانی حقیقی‌ پیش نمی‌روم. می‌توانم بگویم نجف دریابندری متولد آبادان است، که بزرگ شده‌ی آن‌جاست. حالا شما بگویید تو گفتی بعد از گلشیری، گفتی نسل سومي ها.
راست‌اش فکر می‌کنم اگر از همان اول صد سال داستان‌نویسی هم شروع کنیم، با یک حساب سرانگشتی جنوب کماکان با فاصله‌ی زیاد جلوتر است. صادق چوبک، احمد محمود، رسول پرویزی، سیمین دانشور و ناصر تقوایی(فیلم نامه نویس هم نویسنده‌ است دیگر؟) و...
.
پ.ن: حالا که فکرش را می‌کنی، می‌بینی کلاً نظریه‌های رادیکال‌اند که جهان را پیش برده‌اند. گیرم که فحش‌خورشان هم خوب کار می‌کند. اما مگر نقطه عطف‌های تاریخ همین نظریه‌ها و بحث‌های که باعث شده‌اند، نیستند؟

.
پنج.
اما از بازي منطق و سفسطه اگر بگذريم، طاقت كه بیاوریم و صورت مسأله را پاک نکنیم، شاید چند تا جواب جدي پیدا شود. گرچه خوب به وسوسه‌ی پرسش را از اساس نفی کردن و صورت مسأله را پاک کردن آگاهم، اما این راه‌اش نیست. حتي‌ اگر قبول ندارید، حرف من را بگیرید فرض خلف، اما نگویید پرسش از اساس پرسش اشتباهی است.
این همه سال است که نویسنده‌ی خوب- اصلاً نه خوب، نویسنده‌ی پرخواننده- کم داریم، شاید اگر پی نویسندگان خوب معاصر را بگیریم و برای سؤال‌هایی از این دست جواب حدس بزنیم، ببینیم که ادبیات داستانی ایران راه‌کار داشته باشد.
شاید من اشتباه کنم و راه‌اش فقط مدرنیسم آبادان و شهرهای صنعتی نباشد؛ شاید فضای وهم آلود شیراز و اهواز و بوشهر لازمه‌ی داستان نویسی معاصر ایرانی نیست. شاید که راه‌اش پول هنگفت شرکت نفت آبادان نباشد که می‌توانست برای فرهنگ پول خرج کند، که ابراهیم گلستان را بکشاند آبادان، که نجف دریابندری و ناصر تقوايي را آن‌جا نگه‌ دارد.
شاید که راه‌اش فقط همان جُنگ اصفهان(اصفهان) گلشیری و عصرپنج‌شنبه‌(شیراز) مندنی‌پور باشد.(چرا کارنامه نتوانست؟)
.
شش.
اين شايدها را دوست دارم. با آن "چرا" ي تيتر هم پي همين ها مي گردم، كه حتي اگر تا هميشه هم شايد بمانند، يك جور خوش‌بيني خوبي درشان هست. آخر من يك جورِ خوبي به نسل بعدتر داستان‌نويسي ايراني خوش‌بين‌ام.

پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۷

اسراییل را بایکوت کنیم

آن هایی که علیه اسراییل و برای فلسطین حرف می زنند، حالا بیشتر از شصت سال است که حرف هاشان دیگر تکراری است، خب بدیهی است که من هم اگر بخواهم چیزی بگویم تکراری می شود، این متن مال اردیبشهت امسال و به مناسبت شصت سالگی اشغال فلسطین است.
.
اتفاقات این روزها باعث شد به فایل‌های این چند ساله‌ام در مورد اسراییل- چه آن‌ها که به مناسبتی نوشته‌ بودم و چه آن‌ها که برای دل خودم- دوباره نگاه کنم و به غبطه بخورم به آن‌هایی که آهسته و پیوسته در حال گام برداشتن اند . قدم‌های من علیه این اتقاق عجیب و غریبی که شصت سال است ادامه دارد، هیچ وقت پیوسته نبوده.
تصور کنید یکهو کشوری را(حالا اگر شده اول ذره ذره زمین بخرند درش...) را بگیرند بگویند " اینجا چند هزار سال پیش مال ما بوده . حالا می‌خواهیم‌اش." این با کجای منطق پراگماتیستی دنیای امروز جور در میاید؟ که تورات و تلمود را بگردانند، بگذارند جلویت و بگویند" ببین راست می گوییم اینجا مال ما بوده ، خود خدا گفته." از کی در این دنیای کاپیتالیستی حرف خدا از کاغذ و سند مهم‌تر شده؟ کاش ما هم قرآن را برداریم نشان‌شان دهیم که اینجا مال ماست، ببینید قبله اول! با این منطق‌شان قبول باید بکنند دیگر. فقط تصور کنید اگر فردا ایران به جزایر سه گانه که سند و مدرک واقعی دارد برای گفتن این که "مال ماست" حمله کند و برود اشغالش کند- که مگر چند نفر درش زندگی می کند- چه اتفاقی در دنیا می افتد؟
بایکوت اسراییل ، تا هر قدری که دست‌مان می‌آید یعنی که نشویم مثل همان‌هایی که در دوره‌ی جنگ ایران و عراق دست روی دست گذاشتند که صدام سرمان بمب شیمیایی بریزد(
لینک از بهمن – هیچ دیده‌اید از نزدیک شیمیایی‌های جنگ را، زندگی‌شان را می‌دانید چطور می‌گذرد؟ یک روز سر بزنید به بنیاد جانبازان ، حوالی چهارراه فاطمی-امیرآباد یا به پزشکی قانونی بنیاد جانبازان تا ببینید)که یک روزی که تمام شد، بچه‌های شش ساله غزه نشوند بیست و شش ساله و مثل ما دل‌شان بسوزد برای کودکی‌شان و نگویند چرا هیچ کسی هیچ کاری نکرد.
.
.
حالا توی كشتار اين روزها من هم مثل شما، همان‌قدر درمانده، گيرم كه اين‌بار مستأصل از پيش و خودآگاه‌تر از هميشه به اين استيصال. حتی مثل دوستان اروپایی و امریکای شمالی ام نمی توانم با امضای پتیشن و درخواست از دولت ام برای حمایت از فلسطین و اینکه علیه اسراییل کاری کند، از احساس گناهم بکاهم. كشور من خود به خود از هیچ حمایتی کوتاهی نمی کند.
اما این مدتی که توی اروپا زندگی می کنم یک کار کوچولو یاد گرفته ام، وقت خرید بارکدها را می خوانم و چیزی را که بارکدش با 7290 شروع شود هیچ وقت نخواهم خرید، حالا دیگر همه ی اطرافیان بیست سی نفره ام هم بارکد اجناس اسراییلی و همه ی شرکت‌هاي توليدي بزرگ اسراییلی را می شناسند.
اوهوم معمولی است، کوچک است، اما از این بیشتر که ازمان بر نمی آید. بایکوت تولیدات اسراییل حالا حداقل و حداکثر کاری است که از دستمان بر می آید. فقط هم چهارتا باركد نيست، كرورتا شركت توليدي مهم و معروف هستند كه اگر ما، همه ي آن هايي كه اين روزها پاي تلويزيون هامان حرص مي خوريم، بايكوت شان كنيم اقتصاد اسراييل لطمه جدي مي خورد.

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

x :

این علامته هست توی چت، از اون‌جایی که تقریباً همیشه این دو نقطه ضربدر- دقت کنید فک می‌کردم ضربدر و نه ایکس - را آخر چت‌ها وقت خداحافظی برام فرستاده بودند، فک می‌کردم که خب این ضربدره یعنی آدم مقابل چسب می‌زنه روی دهن‌اش و دیگه حرف نمی‌زنه. مثلاً یه جور خداحافظی.
دقت کنید که خودم هیچ وقت این‌طوری خداحافظی نمی‌کردم، به هر حال به نظرم یه جوری خشن می‌اومد که آدم چسب بزنه رو دهن‌اش.
تازگی‌ها فهمیدم نه بابا معنی‌اش آغوش باز و بغل کردن و ایناست. فکرش رو بکنین چقدر از این وقت‌ها وسط چت، آدم‌ها چنین چیزی برام فرستادن و من در جواب‌ گفتم : خب بای، خداحافظ. طرف پیش خودش فک مي‌کرده این دیگه کیه.
.
پ.ن : مثل این‌که من کماکان در اشتباه بودم و معنی‌اش بوس ه و نه بغل. همین‌جا رسماً از همه‌ی اون‌هایی که در این سال‌ها توی چت برای من بوسه فرستادن و من در جواب‌شون گفتم خداحافظ، عذرخواهی می‌کنم.
.
پ.پ.ن: بوسه هم نیست مثل این‌که، اون آیکونیه که قلب‌ش می‌تپه و دوست داشتن و اینا. عذرخواهی من اما کماکان سرجاشه.

شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

...

ز عقل اندیشه‌ها زاید، که مردم را بفرساید
.
.
سعدی به سعی سارا،
دو نقطه دی

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

زندگی‌نامه‌ی برتراند راسل

زندگی‌نامه خودنوشت برتراند راسل، ترجمه‌ احمد بیرشک،‌ نشر خوارزمی.
زندگی‌نامه‌ خواندن را کلاً‌ دوست دارم، اما این زندگی‌نامه به خاطر راسل ِ ماجراش یک سر و گردن از بقیه زندگی‌نامه‌ها بالاتر است. با اطمینان سفارش می‌شود.
.
توصیه‌های جانبی
اول این‌که از تعداد صفحات کتاب و فونت ریزش نترسید، بعد هم درست که مثل بقیه زندگی‌نامه‌ها نمی‌شود روان و رمان‌وار خواندش-که به هر حال راسل است و منطق و ریاضی- اما کتاب از آن‌ کتاب‌هایی‌ است که تا همیشه جای پای‌‌اش را توی ذهن‌تان باقی می‌گذارد.
و
اگر دانشجوی کارشناسی هستید و هنوز یک عالمه کلاس‌های بی‌فایده و اجباری دارید، توصیه می‌شود این کتاب را دست‌تان بگیرید بروید آخر کلاس بنشینید و کتاب‌تان را بخوانید، به کسی هم کاری نداشته باشید؛ خاطره‌ی خوبی از کلاس اخلاق برای‌تان باقی می‌ماند.
اگر دانشجوی کارشناسی نیستید هم فقط بگویم که کتاب را نمی‌شود توی مترو و اتوبوس و تاکسی خواند، دیگر خود دانید.

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

زبان مادری

"وقتی زبان مادری‌ات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد، و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم.خوابگی صرف می‌شود، آن‌وقت زبان خیانت‌کار می‌شود."

رضا قاسمی- دیوانه و برج مون‌پارناس(وردی که بره‌ها می‌خوانند)

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۷

نویسندگی‌ در امریکای لاتین- نویسندگی در ایران

یک‌بار این جا گفته بودم که راز پیش‌تازی نویسند‌گان امریکای لاتین در ادبیات را فهمیده‌ام. درست که همه کمابیش ازش خبر دارند، که حتی توی درس‌هامان هم ازش می‌خواندیم، اما این از راز بودن‌اش کم نمی‌کند.
رازشان ساده و سرراست است: توی امریکای لاتین تا دل‌ات بخواهد قصه هست برای تعریف کردن. به تعداد آدم‌ها صد سال تنهایی برای نوشتن. حالا فقط می‌ماند تسلط به زبان‌ و این‌که نوشتن بلد باشی.
دو تا از این صدسال تنهایی‌ها را ضبط کرده‌ام. با آدم‌هایی که بلد بودند مثل مادربزرگ‌هاشان قصه تعریف کنند و پی روایت‌هاشان را تا ته گرفته بودند، مصاحبه‌های طولانی کرده‌ام و از هر کدام چندین ساعت فایل ام.پی.تری دارم، فقط برای اثبات همین حرف‌ام.
چند فرهنگی بودن ِ این نصفه قاره، حضور خیلی پررنگ دست کم سه فرهنگ مختلف(لاتین، بومی امریکایی و افریقایی) و این تاریخ وهم آلود و عجیب و غریب‌شان باعث شده که این محدوده‌ی فرهنگی این همه پر روایت شود. ‌ فرهنگ هم که می‌گویم اشاره‌ام به فرهنگ داخل یک مرز سیاسی و یک کشور نیست، که از نظر من حتی کل حوزه‌ی هند و اروپایی کمابیش یک حوزه‌ي فرهنگی محسوب مي‌شود. چون ساختار زبانی‌مان یکی است در نتیجه منطق، شیوه فکر کردن‌ و نگاه کردن‌مان به دنیا شبیه هم است، آن چیزهایی هم که درش شبیه نیستیم خیلی اساس تاریخی دارد و تجربه‌های این یکی-دو هزار سال اخیر است که خیلی هم عمیق نیست.
از طرف دیگر چند فرهنگی بودن‌ امریکای لاتین از جنس شهرهای کازموپولیتن نیست، در هم تنیده است، چهار قرن تاریخ دارد، هر آدمی که رسیده‌ قصه‌های‌اش را نگه داشته، برای دیگری تعریف کرده و از دیگری شنیده، به جای این‌که همه‌شان بی‌قصه و شبیه هم شوند.
.
خب این‌ها را نوشتم که بگویم فکر می‌کنم نویسنده‌ی خوبی که از ایران و مشخصاً از تهران برآید- در به‌ترین حالت‌اش که آن هم بعید می‌دانم اتفاق بیافتد- توی حد و حدود نویسنده‌ی معاصر امریکای شمالی خواهد بود، نوشته‌هاشان از زندگی روزمره را در زندگی روزمره، با لذت می‌خوانیم، اما تکان‌مان نمی‌دهند.
لامصب این‌قدر که این فرهنگ‌‌مان یک‌دست و محافظه‌کار است در پذیرفتن دیگران. این‌قدر که گوش‌های‌اش را گرفته که چیز دیگری نشنود. اصلاً مرزهای کلان فرهنگی پیش‌کش، مسافرت هم نه، چند تا نویسنده می‌شناسید که به جای این‌که توی خانه‌ بنشیند و نق بزند به وضعیت نشر و مجوز، رفته باشد همان توی ایران قصه‌های ارمنی‌ها و تاریخ‌شان را که نزدیک‌اند به حوزه‌ی فرهنگی لاتین شنیده باشد، یا بلوچ‌ها و افغان‌هایی که مماس‌اند با حوزه‌ی فرهنگی هند، یا ترکمن‌ها که به حوزه‌ی مغول و آلتایی، یا اعراب جنوب که به حوزه‌ي عرب و سامی. (توی ذهن‌تان مرور کردید؟ آن‌هایی که یادتان آمد، که همین یک اپسیلون را جا به جا شده اند،همان‌هایی نیستند که پرخواننده و ماندگار شده‌اند؟)
.
نه این‌که خودمان را بگذاریم، برویم سراغ دیگران، اما وقتی دنیا را از نگاه دیگران ببینی یاد می‌گیری چطوری باید قصه‌ی خودت را تعریف کنی؛ مرجان ساتراپی را ببینید که چطور یک روایت ِ از نظر نسل خودش معمولی را عالی تعریف کرده. اصلاً وقتی بدانی دیگرانی وجود دارند یاد می‌گیری که قصه داشته باشی برای تعریف کردن، نه این‌که رمان بنویسی که سر تا ته‌اش فقط بازی با فرم و کلمات و نثر است بی‌اینکه محتوایی و قصه‌ای در کار باشد.
داستان کوتاه‌ها هم که کلأ از این نظر فاجعه‌ی ادبیات فارسی شده‌اند.
زندگی‌نامه‌های این نویسندگان معروف لاتین را نگاه کنید تا ببینید علاوه بر کشورهای چند فرهنگی‌شان چند جای دنیا زندگی کرده‌اند و چقدر سفر کرده‌اند. فوئنتس، مارکز، یوسا، آستوریاس، بورخس، کورتاسار، ... حوصله‌تان اگر نمی‌شود این همه زندگی‌نامه بخوانید، لطفاً فقط صفحه‌ها را باز کنید، همین‌طوری گذرا اسم‌شهرها و کشورهای را که لینک‌دار هستند و رنگ آبی‌شان مشخص‌شان می‌کند ببینید، مهم است که ببینید، تعدادشان را می‌گویم.
لیست نویسندگان ایرانی و شهرهایی که زندگی کرده‌اند را هم بگذارم؟
و بعد لازم است که بگویم سفر به بلوچستان و یا ترکمن صحرا و مدتی آن‌جا زندگی کردن ویزا نمی‌خواهد. لازم است تأکید کنم که چندماه زندگی کردن توی هرکدام از کشورهای همسایه‌ی فرهنگی ایران دست کم دو بار ارزان‌تر از تهران است. و این‌که هیچ‌کدام‌شان ویزای شنگن لازم ندارند.
.
پ.ن: تا سوء تفاهیم پیش نیامده اضافه کنم نتیجه‌ی این حرف‌ها این نیست که از ادبیات مهاجرت‌مان الزاماً چیز خوبی دست‌مان را می‌گیرد. ادبیات مهاجرت هزارتا پیچید‌گی دارد، یکی‌ رضا قاسمی از آب در می‌آید یکی کوشیار پارسی(کتاب سیصد و هشتاد صفحه‌ای‌اش، بوسه در تاریکی،‌ روی نت در دسترس است)
مهاجر ایرانی معمولاً مهاجری است که به طور مشخص بیش‌تر از این‌که هدف‌اش زندگی یا کار در کشور دیگری باشد، فرار از کشوری بوده که درش زندگی می‌کرده. منظورم اولویت مبدأ و مقصد و این‌هاست. همین است که همه چیز را پیچیده‌تر می‌کند.
و این لینک از حامد قدوسی( معرفی لینک از امیرحسین)

هفت اسب سفید

بعد از ظهر تابستان، توی جهنم گرمای زمین‌تاب-آسمان‌تاب تلفن زده بود که هفت تا اسب سفید می‌خواهم، تو سراغ داری؟ گفته بودم واای نه ستاره، تو سالم‌مان بودی...

حالا فیلم‌شان‌ اکران شده، چشم‌ و دل‌ات روشن دختر.


دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷

فرش قرمز پهن کنید، ما می‌آییم

با آی او ام کار می‌کرد. اینترنشنال اورگانیزیشن فور مایگریشن. گفت دیدی ایران چه کرده با مهاجرین افغان؟ که به زور برشان گردانده؟ - جریان مال یک و نیم، دوسال پیش است- گفتم به زور نیست، خودشان می‌خواهند، یو ان اچ سی آر ناظر دارد. باهاشان قبل از رفتن مصاحبه می‌کند. گفت نه مجبورشان کرده، شرایط را طوری کرده که راهی جز رفتن برای‌شان باقی نمانده.
گفتم نه، هیچ کشوری توی دنیا به این خوبی با پناهنده جنگی تا نکرده که ایران کرده. گفتم ایران طبق همان آمار کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل کمابیش مقام اول پناهنده پذیری را دارد، ایران سی سال پناهنده‌ی افغان را پذیرفته‌ بدون این‌که توی اردوگاه نگه‌شان دارد، گذاشته پناهنده بیاید توی جامعه‌، پروسه‌ي اجتماعی شدن را مثل یک شهروند ایرانی تجربه کند. گفت بچه‌هاشان را نمی‌گذارند مدرسه بروند، مدرسه جز پروسه‌ی اجتماعی شدن نیست؟ گفتم که این‌ حرف‌ها همه‌اش مال همان قصه‌ی تبلیغات علیه ایران است، اهوم دقیقاً همین را گفتم، من هم بعضی وقت‌ها وسط بحث با بی چشم و رویی چشم به روی واقعیتی که به‌اش آگاهم می‌بندم.
گفتم اصلاً به تو چه از سکاندیناوی بلند شده‌ای آمده‌ای این‌طرف‌ها کارمی‌کنی، به تو چه که دخالت می‌کنی. آسیای میانه و خاورمیانه روس و امریکا و انگلیس‌اش کم بود، همین مانده که شماها هم بیایید شروع کنید به دخالت؟ اگر خانه‌اش مهمان نبودم، اگر او آن آدم آرامِ سکاندیناو نبود و اگر این‌قدر دوست نبودیم، آن‌طور‌هایی که من بحث را تمام کردم، خب دوستی‌مان مدتی می‌شکست، اما نشکست.
شب‌اش عکس‌ها را نشان‌ام داد، گفت این‌ها را یک افغان گرفته، این‌ها توی اردوگاه‌اند،‌ این‌جا مرز است، این‌جا سرد است، این‌ آدم‌هایی که توی ایران به دنیا آمده‌اند، و بچه‌هاشان را هم توی ایران به دنیا آورده‌اند، اینها باید برگردند آن‌ طرفی که هیچ‌ کس را ندارند و نمی‌شناسند. تو مگر انسان‌شناس نیستی؟ هیچ می‌فهمی هویت ملی چطوری شکل می‌گیرد؟
به عکس‌های پشتِ اشک کج و معوج، نگاه کردم، یکی یکی. گذاشتم برای‌ام حرف بزند و دیگر هیچ وقت آن‌ مونولوگ همیشگی "ایران بهشت پناهنده‌گان جنگی" را تکرار نکردم.
و حالا
کاش نکنند این ‌کار را، کاش یکی که مسؤولیتی دارد مخالفت کند، چقدر خرج‌تان زیادتر می‌شود اگر بگذارید افغان‌هایی که در شرایط نابرابر بزرگ شده‌اند، در شرایط برابر کنکور دهند، که اگر قبول شدند درس بخوانند. نکنید، این‌ها ایران به دنیا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند، کشورشان همین جاست. گندش بزنند آن ملیتی را که فقط می‌توانی از خون پدرت- و نه حتی مادر- به دست آوری.
این کتاب را دیده‌اید؟ هویت بچه های افغان را؟
چقدر جو را علیه‌شان مسموم کردیم این همه سال. افغان‌ها را بیرون کنید بروند کشور خودشان؟ و بعد امریکای شمالی و اروپا و استرلیا فرش قرمز پهن کنید که ما می‌خواهیم مهاجرت کنیم؟
.
پ.ن: تیتر را عوض کردم، مثلاً نقل قول بود، اما باز هم انگار اگرسیو بوده. ببخشید.
و این‌ صفحه را ببینید.

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

سرزمین‌های‌ام- کتاب‌های‌ام4

ای بخارا شاد باش و دیرزی
.
امیر سامانی رفته بود بیرون از شهر با سپاهیان‌اش چادر زده بود، همان بیرون توی دشت‌ها خوشش بود. کدورتی پیش آمده بود برنمی‌گشت. اهل بخارا هوای امیر‌شان را کرده بودند. رودکی واسطه شد، برای امیر سرود که میر ماه است و بخارا آسمان، ماه سوی آسمان آید همی- میر سرو است و بخارا بوستان، سرو سوی بوستان آید همی. امیر سوی بخارا بازگشت.
.
راه وادی فُرغانه بسته بود. دو سال بود به خاطر درگیری‌های اندیجان، خارجی‌ها را سخت راه می‌دادند. من که خارجی نبودم، اما آن‌ها چه می‌دانستند. اندیجان و تاشکند بیرون آمده بودند از تاریخ ، و بخارا و سمرقند و خوارزم توی تاریخ مانده بودند. من از سفر به گذشته می‌ترسیدم، عادت نداشتم.
اما راه وادی فُرغانه بسته بود، راه دیگری نمانده بود، سوی آسمان و بوستان امیر باید می‌رفتم، رفتم تا خوارزم. هزار جور مجوز می‌خواستند، سه روزی یک‌بار تمدیدِ ویزا توی بوروکراسی هنوز کمونیستی. ریگ آموی و درشتی راه او...
گفتم همه جا را مثل کف دستم می‌شناسم. دروغ نمی‌گفتم، اما دانسته‌های‌ام مال کتاب‌ها بود،‌ مال تاریخ بخارای نَرشَخی، قرن چهارم، مال قرن ششم بود. مثل مرگ از سفر توی تاریخ می‌ترسیدم.
.
"به زمین مشرق بقعه‌ای است که آن را خراسان گویند، سه شهر از این خراسان روز قیامت آراسته به یاقوت سرخ و مرجان بیارایند، بیش‌کرد، سمرقند و بخارا"– می‌توانم یک کتاب بنویسم از این سه شهر.
آن‌جا که باشی، سه مرز آن‌طرف‌تر به‌ات می‌گویند هم‌وطن، می‌گویند فارسی را نغز سخن می‌گویی. هی شماها، نغز شمایید.
.
بالای ارگ امیر اسماعیل سامانی ایستاده بودم شهر را می‌دیدم و خوشم بود که تاجیک‌ها امیر و بخارا و رودکی را کرده‌اند مؤلفه‌ی هویت ملی‌شان. حیف بود از این شهر، از این امیر اسماعیل سامانی که توی تاریخ گم شوند؛ بخارا دیر و شاد زیسته بود، نه به خاطر تاریخ، نه به خاطر توریست، شهری که من دیدم زنده بود به گالری‌های هنری‌اش، به کتاب‌های‌اش، به دانشگا‌ه‌ و حتی هنوز به مجله‌ی بخارای شریف‌ِ حالا ازبکی‌اش.
این‌که چطور دل‌مان آمد گذاشتیم بعد از نود سال انتشار به فارسی، بخارای شریف به جامه‌ی ازبک در آید را نمی‌دانم، ولی بخارا اگر رفتید گالری عکاسی زلاله سعیدووا را دیدن کنید.
.
بخارا را برابر کدام کتاب بگذارم، با کدام کتاب توی زمان سفر کرده بودم، شاید اسفار کاتبان. بخارا مثل یک مرد اوریانا فالاچی بود، گیرم که کتاب و نویسنده‌ و ناشرش معروف بودند، اما خودم تنهایی بی این‌که هیچ کدام ِ این‌ها را بدانم کشف‌اش کردم، بی این‌که تجدید چاپ شود، از یک دست دوم فروشی ِ پرت. تنهایی، از توی تاریخ؛ از یک سفرِ ‌نمی‌دانم کجا می‌روم، از یک سفرِ نمی‌دانم کی برمی‌گردم. هنوز بخارای شریف صدای‌اش می‌کردند و بخارا سرزمین ِ سفرِ آفاق و انفس‌‌ام شد.
این سکوتِ یک و نیم ساله‌ شکست.
.

جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۷

"دوست داری بزرگ که شدی چیکاره شی؟ " کاش می‌گفتم دیلماج

می‌دانید دوست داشتم چیکاره می‌شدم؟ تصویرم از شغل ایده‌آل‌ام این‌طوری است که توی یک سالن خیلی بزرگ و خیلی روشن، که دور تا دوره‌اش دیوارها-پنجره‌های یک‌سره‌ شیشه‌‌ای دارد و کف و سقف چوبی، یک عالمه آدم از همه‌ جای دنیا هستند که نمی‌دانم دقیقاً چکاره‌اند، اما برای کارشان لازم است با هم حرف بزنند. مثلاً آنتراکت یک کنفرانس مهم، از آن کنفرانس‌هایی که در عمل آنتراکت‌اش از خود کنفرانس مهم‌تر و مؤثر‌تر است. آدم‌ها چای و قهوه و کرواسان‌ به دست، دارند با هم حرف می‌زنند. بیرون سالن هم دور تا دور باغ است، و از دیوارهای شیشه‌‌ای دور تا دور را می‌شود دید.
.
بعد این آدم‌ها خیلی‌هاشان زبان مشترک ندارند برای با هم حرف زدن، من تمام روز کاری‌ام هی از این گوشه‌ی سالن می‌روم آن سمت، هی از این‌جا به آن‌جا جابه‌جا می‌شوم تا مترجم شفاهی(دیلماج)‌شان باشم. توی تصویر ایده‌آل‌ام، هیچ زبانی نیست که بلد نباشم، وحتی خط اتیوپیایی را می‌توانم بخوانم. تازه توی همان چند دقیقه رویا حتی به تعطیلاتم هم فکر می‌کنم، به این‌که چهارماه تعطیلات می‌گیرم برای یک کشور دور که زبان‌شان را تمرین کنم تا یادم نرود.
همین‌طوری یادم افتاد به ناتور دشت.
حتی به اینترپرتر؛ حتی به لاست این ترنسلیشن.

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

کلود لوی‌ استروس عزیز،

من آدمِ دُگم‌ای هستم. یعنی چارچوب ذهنی‌ام شکل گرفته و به هیچ وجه هم تن به تغییرش نمی‌دهم. نه این‌که بخواهم گردن کسی بیاندازم اما خب به هر حال چند تا آدم باعث شده‌اند که این‌طوری بشود. که این‌‌ چارچوب از نظر خودم این‌قدر محکم و بی‌روزنه باشد که به دگماتیسم ختم شود.
آن‌ها سه نفر بودند: نیچه، فروید، لوی استروس. نیچه هر چه فکر توی کله‌ام بود را پاک کرد و چهارچوب‌ها را رسماً نابود کرد تا تبدیل شوم به یک ذهن خالی، فروید زیربناها را گذاشت و لوی ‌استروس هم ذهن‌ام را تبدیل‌ کرد به این‌چیزی که الان هست: ساختارگرا، محکم، بی روزنه، دُگم.
همین، می‌خواستم بگویم که پنج روز پیش صدسالگی‌اش را جشن گرفتند.
فکرش را کنید یکی از سه نفری که همه‌ي جهان‌بینی و ایدئولوژی‌ات را شکل داده‌، زنده‌ است، در پاریس زندگی می‌کند و صد سالگی‌اش را تمام دنیا جشن می‌گیرند، حس خوبی است دیگر.
* . .. * .... * .... *..... *