پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷

یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد

دو ماه٬ آسیای میانه را گشتیم تا او عکس‌هایش رو روی مسیر جاده ابریشم بگیرد. اولین عکس‌اش را که گرفت نزدیک آمد و پرسید که می‌تواند هزار و یک عکس بگیرد یا نه. خندیدم و مثل یک شوخی گفتم اوهوم٬ ژست اما نمی‌توانم بگیرم. بعدتر فهمیدم که جدی حرف زده پروژه‌اش هزار و یک عکس در مسیرهای جاده ابریشم بود.
این شد که از آن روزی که زیر رنگین کمان و آفتاب کم‌رنگ عصر اول فروردین٬ پای مجسمه امیر اسماعیل سامانی در دوشنبه پی گوشواره‌های‌ا‌م می‌گشتم٬ از آن وقتی که با انگلیسی زیادی فرانسوی‌اش بی مقدمه ازم خواست که " لطفاً یک لحظه همان طور که هستی بمان" تا عکس بگیرد٬‌ تا دو ماه بعدش هر روز چند دقیقه‌ای یک‌بار می‌شنیدم که " یک لحظه! همان‌طور که هستی بمان."
از خجند تا خوارزم و خیوا ٬ کناره‌های آمو‌دریا و سیر‌دریا و زرفشان٬ در همه‌ی کوچه پس‌ کوچه‌های بخارای شریف و سمرقند٬ توی برف‌ در کوره‌راه‌های پامیر٬ پای معادن لعل بدخشان عکس گرفت و برای هیچ کدام از عکس‌هایش هیچ ژست خاصی نخواست که بگیرم. فقط کافی بود هزار و یک ‌بار همان‌طور که هستم بمانم.

اطمینان‌اش٬ مهربانی‌های منحصر به فرد‌ش٬ حمایت مطلق و‌ بی‌توقع‌اش٬ دوست‌داشتن‌اش و نوع رابطه‌ای که هنوز هم نمی‌دانم اسم‌اش چیست٬ که در کتاب‌ها و فیلم‌ها هم ندیده‌ام٬ برای من جهان را از نو ساخت.از نو کمکم کرد قدم‌های کوچکی بردارم به سمت‌ آرمان‌های بزرگی که برای همیشه برای‌ام تمام شده بودند. خدای چیزهای کوچک بود و یادم داد چطور سرشار از انرژی باشم برای تغییر چیزهای کوچک.
هنوز هر‌گاه هم‌دیگر را می‌بینیم و هر بار که خداحافظی می‌کنیم. انگار که دفعه‌ی پیش همین دیروز بوده و فردا دوباره هم‌دیگر را خواهیم دید. بی ترس ِ قضاوت از ترین‌ها حرف می‌زند٬ پاریس که باشد می‌شود رفت به‌ترین نانوایی دنیا یا خوش‌مزه‌ترین شکلات داغ دنیا را در ایل سن لویی ‌پشت نتردام امتحان کرد و در آسمانی‌ترین کلیسای اروپا به آرامش رسید.
دیروز سر راه‌اش از لندن به دهلی٬ آمد این‌جا چهار ساعت ماند تا با من حرف بزند و بگوید که زمستان باید بروم سیبری و مغولستان خارجی(خارجی‌اش را برای خاطر دل من می‌گوید) برای فیلمی که می‌خواهد روی مسیر ترانس سیبرین بسازد.
دلم برای ‌آدم‌های ترین٬آدم‌های باید٬ تنگ می‌شود گه‌گاه.

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۷

تعطیلات لعنتی مدیترانه‌ای

کارم یک هفته دیگر تمام می‌شود و بلیت پیدا نمی‌کنم تکان بخورم. قیمت بلیت یک طرفه مون‌پلیه -پاریس دو برابر رفت و برگشت پاریس-تهران است. تهران- پاریس- تهران ایران‌ایر تا دو ماه دیگر پر است. ایرفرانس هم فقط فرست کلس دارد. تهران- شیراز هم که طبق معمول از همه‌شان مزخرف‌تر. این است که من که از آفتاب تابستان متنفرم مجبورم فعلاً حوالی مدیترانه بمانم.
نمی‌دانم چرا همه‌ي دنیا باید تعطیلات‌شان همین دو ماه تابستان باشد. من اگر جای دولت امریکا بودم سر و سامانی هم به این موضوع می‌دادم٬ آن‌ها که بدعت ِ به همه چیز ِ ملت کار داشتن را گذاشته‌اند٬ خب این‌هم روی‌اش. آقای امریکا لطفاً‌ برای هر قاره دوماه- دوماه تعطیلات تعیین کن این‌قدر خر تو خر نشود.
***
داشتم این را برای بچه‌ها تعریف‌ می‌کردم که از سر بی‌برنامه‌گی همیشگی‌ام بلیط گیرم نمی‌آید٬ از میز کناری‌مان دختر‌ه‌ی روس می‌گوید: خب این همه کامیون٬ اتو استاپ برو. همه بهش خندیدند٬‌ سعی کردم به روی خودم نیاورم٬‌ گفتم آخر تهران دور است. می‌گوید نه می‌شود٬‌ من خودم پطرزبورگ- پاریس را همین‌طوری با کامیون آمدم. تا آخر شب هی جسته-گریخته بهش تیکه می‌انداختند و او نمی‌فهمید. همین است٬ باور کنید نصف حرف‌هایی که پشت سر دخترهای‌ روس و اروپای شرقی است٬ مال سادگی خودشان است.

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

I need to see you na.ked; in your bo.dy, in your thought*

من انسان‌شناسی خوانده‌ام. ذهن‌ام سال‌ها آموزش دیده تا در انسان‌ها بیش‌تر شباهت‌ها را ببیند تا تفاوت‌ها را. برای پی شباهت‌ها گشتن هم به‌ترین راه این است که بروی سراغ طبیعی‌ترین بخش‌های زندگی انسانی٬ آن‌هایی که هر چه بیش تر انسانی اند و کم تر تحت تاثیر تفاوت های فرهنگی‌اند و خب بدیهی است که عشق‌ورزی و بعد عشق‌٬ یکی از این‌هاست.
در گروه حدوداً بیست نفره‌ای که این یک ‌ماه کار می‌کنم. یک دختر اوکراینی(به عنوان مترجم) هست که تمام بیست روز اول را به دل‌بری از همه‌ی مردهای گروه گذرانده٬ نه با هم٬ که یکی بعد از دیگری. حالا ده روز است کاملاً تنها‌ست چون همه را یک‌بار امتحان کرده و هیچ یک هم باهاش نمانده‌اند٬ با جمع هم درگیر نیست چون فرانسه نمی‌داند. دیشب در ادامه بطری بازی و صراحت و این‌ حرف‌ها٬ بحث ماریانا هم پیش آمد٬ معلوم شد که هیچ کدام‌شان باهاش نخوابیده‌اند. همه شوکه شده بودند٬ جز من. برای من کل پروسه بدیهی بود٬ چون از شرق آمده‌ام و تفاوت یک دختر شرقی(شرقی مثل یک صفت) که هدف‌اش صرفاً دل‌بری است را با دختری که دل‌بری می‌کند تا یک رابطه را شروع کند٬ بعد از نیم ساعت متوجه می‌شوم.
بحث که پیچیده‌تر شد بعضی می‌گفتند دلیل این‌که باهاش نمانده‌ایم این بوده که تو حتی نمی‌دانی به چه فکر می‌کند. یعنی نه بدن٬ که ذهن‌اش را هم برهنه نمی‌بینی و این برای یک رابطه آزار دهنده است.
همه‌ی این‌ها چیزهایی بود که می‌دانستم . این تفاوت‌ها را همیشه دیده‌ام. می‌دانم رازآلوده‌گی و ایجاد کنج‌کاوی را٬ خودت را پشت پرده‌ی حرف و لباس نگاه داشتن تا خواستنی‌تر شوی. اما این روزها با این‌همه وقتی که برای فکر کردن دارم٬ به این فکر می‌کنم که چطور یک گروه فرهنگی به آن راه رفته و دیگری به این راه. زندگی کوتاه است٬ ارزش‌اش را دارد که سال‌های عمر‌مان را همین‌‌طور صرف دل‌بری کنیم؟ صرف یک بازی ذهنی تکراری؟ لذت‌اش به اندازه پچپچه‌های قبل یا بعد از عشق‌ورزی هست؟

* لئونارد کوهن: Ain't no cure for love

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷

کتاب‌های خوب برای...

این که به هم کتاب معرفی کنیم برای خواندن عادت همه‌ی آن‌هایی است که کتاب سرگرم‌شان می‌کند. این پیشنهادها از یک پست کتاب‌های پیش از مرگ شروع شد و بعد بقیه پیشنهادها کامنت این پست شدند. تنها اصلی هم که مهم بوده برای این معرفی‌ها این بوده که مثل یک منتقد نایس بر نداریم خوب و بد کتاب‌ها را یک‌جا بگوییم. بدون نسبی گرایی، با اعتماد به نفس بگوییم که این کتاب خوب است، عالی است، بخوانید‌ش.
حالا قبول که سلیقه‌ها فرق می‌کند. برای هم‌این هم این که هر کتاب را چه کسی پیشنهاد داده مهم است. هر کسی که پیشنهادی دارد، از این دست، بدون نسبی گرایی لطفاً یا کامنت بگذارد یا ایمیل بزند و بگویدشان. این‌طوری وقتی کتاب‌های دم دست هر کدام‌مان تمام شد یک لیست بلند بالا داریم که می‌توانیم از توی‌شان کتاب انتخاب کنیم.
به پیشنهاد خودم
پنه لوپه به جنگ می‌رود، اوریانا فالاچی یک رمان راحت و روان ، از معدود کارهای واقعاً داستانی اوریانا فالاچی است. و در همین راستا : یک مرد، اوریانا فالاچی که نمی‌دانم چرا این‌قدر کم‌تر از حق‌اش خوانده شده. یک شاهکار. از آن‌هایی که برای ان‌امین بار وادارت می‌کند هوس کنی نویسنده باشی.
.
داستان غم انگیز و باور نکردنی ارندیرای ساده دل و مادر بزرگ سنگ‌دل‌اش, مارکز: کمیاب. بی‌نظیر؛ پیشنهاد می‌کنم این آخرین کتابی باشد که از مارکز می‌خوانید. این کتاب یک خلاصه‌ی کم حجم است از جهانی که مارکز در دیگر کتاب‌ها روایت‌اش کرده .
.
" خویشاوندان دور" کارلوس فوئنتس : جادوی امریکای لاتینی کتاب باعث می‌شود حسی که وقت خواندن کتاب‌ داشته‌اید سال‌ها در ذهن‌تان بماند.
.
"مرگ در خانواده سانچز" و" فرزندان سانچز" ، اسکارلویس (انسان شناس) این دو کتاب از کتاب‌های هستند که در حوزه علوم اجتماعی انقلاب به پا کرده‌اند. اما از طرف دیگر شکل روایی و جذابیت ادبی هر دو کتاب چنان است که ‌می‌توانید چشم‌تان را ببندید به روی علم و مثل دو رمان بی‌نظیر بخوانید‌شان.
.
" گفتگو با مرگ" آرتور کوستلر این یکی از آن‌هایی است که فکر می‌کنم هر‌کسی بعد از خواندن‌اش با اطمینان پیشنهاد‌ش کند. خاطرات شخصی کوستلر در دوره جنگ داخلی اسپانیا ، وقتی زندانی فاشیست‌ها بوده است . روایت دست اولی از اسارت، که به قلم یک روزنامه‌نگار- نویسنده باشد ، چیزی نیست که نمونه‌های زیادی از آن در ادبیات داشته باشیم. طنز ظریف کوستلر را هم که به همه‌ی این ویژگی‌ها اضافه کنید بهانه‌ای برای نخواندنش باقی نمی‌ماند.
.
" خدای چیزهای کوچک" ، آرونداتی روی خوب می‌دانم خیلی زیاد معرفی شده و حتماً خیلی‌ها خوانده‌اند. اما اگر این معرفی باعث شود ده نفر دیگر بخوانندش من مأموریتم را انجام را داده‌ام.خدای چیزهای کوچک، برای این است که چیزهای کوچکی را که یادمان رفته بهمان یادآوری کند. چیزهای کوچکی مثل زندگی.
.
به پیش‌نهاد ساسان م. ک. عاصی
«داستان بی‌پایان» میشائل انده شاید خیلی‌ها فکر کنند فقط یک کتاب فانتزی کودکان است، اما شک ندارم اگر فقط همین هم باشد، یکی از عالی‌ترین‌هایش است. من پیش خودم به‌ش لقب "صد سال تنهایی" و "مرشد و مارگریتا"ی ادبیات کودک داده‌ام. کتابی‌ست که بی‌شک هیچ‌کس از خواندن‌اش پشیمان نمی‌شود و تکان‌اش یک‌عمر توی تن آدم باقی می‌ماند. به حدی درخشان تجربیات و موقعیت‌های انسانی را توصیف کرده که نفس را بند می‌آورد. و این‌همه، در بستر تخیلی ناب و مثال‌زدنی. تخیلی که چیزی کم از آبشار نیاگارا ندارد.
«نیروی اهریمنی‌اش» فیلیپ پولمان درباره‌ی این توی دریچه‌ی هزارتوی خدا توضیح داده‌ام و درباره‌ی این هم با قاطعیت می‌گویم عالی است.
«اپرای شناور» جان بارت هم تجربه‌ی نابی را نصیب آدم می‌کند. تاد اندروز داستان از آن آدم‌هاست که مثل آن شکلات کاراملی‌های ارزان‌قیمت قدیمی که به دندان، بدون اینکه ارزان به نظر برسد، می‌چسبد به ذهن و کنده نمی‌شود. یک داستان شبه‌هزار و یک شبی که نه باید و نه می‌شود گول سادگی‌اش را خورد. چون آدم را به جاهای غریبی می‌برد.
«عطر» پاتریک سوزکیند. این یکی را نمی‌شود نگفت کتابی که با بوها نوشته شده و توضیح‌اش اینکه وقتی آخر این کتاب بودم زلزله‌ی کوچکی در تهران آمد و اصلا نفهمیدم چه خبر شده؛ لابد بس‌که خودش تکان‌دهنده بود

یکی دو تای دیگر هم بی‌توضیح بگویم (با این حساب که در عالی بودن آنها هم هیچ شکی ندارم)

«اسلپ استیک» ونه‌گات

«کشور آخرین‌ها»ی استر

.
به پیش‌نهاد سارا ی پیاده‌روی در جنگل
روز اول قبر-صادق چوبك-انتشارات جاويدان: نفس‌گير، واقعي و زنده - همه‌ي داستان ها نزديك به نفس ‌هاي هر روزه‌ي هر فردي كه در خيابان‌هاي ما پياده‌روي كرده باشد و در همسايگي ما زندگي كرده باشد. گوركن ها و چشم شيشه‌اي و مرگ كارمند و پيرمرد‌ محتضر و همراهي و دوستي گرگ و بي‌خوابي و طلسم؛ "از ته گور كه به سقف نگاه مي‌كرد، بلندي گور پيشش چون چاهي عميق مي‌نمود.خودش را خيلي از كف مقبره پائين مي‌دانست. ناگاه تنش سرد شد و ترس تازه‌اي بيخ دلش جوانه زد."راسّي راسّي مثه اينكه بايد رفت. تا حالا خيال نمي‌كردم اينقده جدي باشه. فايده‌ي اين زندگي چي بود؟"
گوروگهواره-غلام‌حسين ساعدي-انتشارات آگاه: ‌خشن،‌تكان‌دهنده و تاثيرگذار،‌از داستان‌هايي كه تمام كه شوند، شقيقه‌هاي آدم تير مي‌كشد! روايت‌هاي دوزخياني كه در سرگيجه‌ي زندگي در پي پناه‌ند. "بعدش همه چي شلوغ شد، و من هرچي دست و پا مي‌زدم نمي‌تونستم خودمو از گندآب آدما نجات بدم. سرم به دوار افتاده بود، تشنگي هلاكم مي‌كرد،‌مرتب تنه مي‌خوردم و از اين طرف به اون طرف پرت مي‌شدم و هيچ مادرقحبه‌يي حاضر نبود منو به عرق‌فروشي كريم برسونه
زندگی كوتاه است- يوستين گوردر-مهرداد بازياري-انتشارات هرمس:نويسنده‌ي دنياي سوفي، در نمايشگاه كتابي ،‌صندوقچه‌اي قديمي،‌حاوي متني كهن مي‌يابد؛ نامه‌اي در محكوميت همه‌ي پشمينه‌پوشان تندخويي كه از عشق بويي نشنيده‌اند. "ولي زن ديگري در زندگي تو نبود. تو فقط روحت را از من عزيزتر دانستي. ايرليوس،روح خودت را. اين تنها چيزي بود كه در كنار من و در آغوش من آرامش مي‌يافت... "
از پیشنهاد دهنده اجازه گرفتم که کامنت بگذارم : هم ترجمه مهرداد بازیاری و هم گلی امامی را خوانده‌ام. ترجمه گلی امامی محشر است.
يوزپلنگاني كه با من دويده‌اند-بيژن نجدي-نشر مركز:باشكوه، ذهني و با نثري شاعرانه . روايت‌هايي معتبر از رويا،‌ مرگ ، باران ،رسيدن و تنهايي.
"نگاهش روي سم دست‌هايش بود و از چشم‌هايش صداي قنديل‌هاي يخ به گوش مي‌رسيد. هيچ دهكده اي از دور نمي آمد،‌برف مي باريد. شلاق را مي‌برد و مي‌آورد. سرما از چاك باريك زخم مي‌رفت زير پوست اسب و همان‌جا مي‌ماند.
پيچك باغ كاغذي-مهدي سحابي-نشر مركز: كتاب ناشناخته‌اي از ابوعلي سينا در شهري دورافتاده پيدا شده است. رساله‌اي به خط خود او همراه با نقاشي‌هاي خود او. سايه به سايه روزنامه‌نگار مشهوري كه از او براي نجات كتاب استمداد شده افراد ناشناسي هم در تكاپوي دستيابي به كتاب‌ند.هفت تصوير. هفت نقش. كتاب ناپديد شده دوباره پيدا مي‌شود. بدون تصويرها، با معماي انگيزه‌ي زميني ديگري كه همه‌ي انگيزه‌هاي ديگر را محو مي‌كند. توصيفات جزئي‌نگرانه، تصوير، تصوير،‌احتمال، تداعي،‌ بررسي حالات و گمانه‌هايي براي كشف رويدادهاي تازه. فرو رفتن دركنه انديشه‌ها و خيالات آدم‌ها.
.
به پیشنهاد سالهای تنهایی
میعاد در سپیده دم، رومن گاری، مهدی غبرایی، کتابسرای تندیس (رمان)

کولومبره و ...، دینو بوتزاتی، محسن ابراهیم، مرکز (داستان های کوتاه)

شاه گوش می کند، ایتالو کالوینو، ؟، مروارید (داستان های کوتاه)
یکی از بهترین داستان های مجموعه «شاه گوش می کند»، گوسفند سیاه نام دارد

به پیشنهاد احسان

1. مرگ در آند. ماریو بارگاس یوسا. از آن داستان هایی که میل سرکوب شده رفتن و دور شدن را دوباره زنده میکند. میل مبهم شناختن انسان ها و سرزمین ها. یک شاهکار واقعی است به نظر من.
اصولاً این یوسا ذهنیات من درباره رمان را به هم ریخت. همیشه میگفتم هر نویسنده ای یک شاهکار دارد و دو سه تا کتاب خوب و مشتی کتاب معمولی. حالا هر چه از یوسا خوانده ام شاهکار بوده اند. از خودم میپرسم پس کتاب های معمولی او کجا هستند؟

2. خداحافظ گری کوپر .. البته کسانی را دیده ام که از صفحه 50 نتوانسته اند جلوتر بروند. ولی به نظر من عالی است. به کسانی پیشنهادش میکنم که از رنگ تعلق فراری هستند.

3. دوست بازیافته از فرد اولمن: چاپ اولش 1361 بوده و چاپ دوم 1385. نمیدانم چرا. به طرح جلد چاپ جدیدش که شبیه کتاب های تین ایجری است نگاه نکنید.

4. شهر های نامرئی ایتالو کالوینو: مختص این نوشته شده که در سفر در مسافر خانه های محقر و روی تخت بدون ملافه بخوانی اش.

5. عقاید یک دلقک از هاینریش بل.

6. گفتگو در کاتدرال بارگاس یوسا. چقدر خوب شرح میدهد که در کشور یک دیکتاتور، چگونه همه بازنده هستند. از خود دیکتاتور تا افرادش و تا مردم عادی اش از خبرنگار و دانشجو گرفته تا راننده و فاحشه اش. متاسفم که فقط دو بار چاپ شده و بین چاپ اول تا دوم اش سه سال فاصله بوده. احتمالاً به خاطر حجم 700 صفحه ای اش و قیمت بالایش.

7. در رویای بابل. براتیگان. خود زندگی است این کتاب.

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

بال‌های پروانه‌ای ما

از وقتی خواسته‌ام این‌جا توی بلاگ بنویسم مدام به آن گروه فکر می کنم. آن گروهی که یک شب در خانه‌ی امیرآباد٬ با سارا ت و مهزاد و مهین و حبیبه نشستیم و طرح‌اش را ریختیم. سال‌ها از هجده سالگی‌مان و سال‌های آرمان‌هامان گذشته بود. اما نمی‌دانم چطور شد که به‌یک‌باره دوباره خواستیم مؤثر باشیم، جریان ساز حتی! هنوز هم مطمئنم غیر ممکن نیست. هنوز هم می‌دانم سنگ بزرگی نیست. فکر می‌کردیم راه نزدیک‌ شدن‌مان از نظر فرهنگی به بقیه دنیا یک جور جهش است٬ نه این‌که عقب باشیم از بقیه اما یک جور عجیبی فاصله بین‌مان افتاده. فاصله‌ همیشه هم عمودی نیست٬ یک فاصله افقی داریم با بقیه دنیا و راه خودمان را می‌رویم. کاری که در ذهن‌مان بود برای جهش چیزی بود شبیه نهضت ترجمه... به همه‌ چیز‌ش فکر کرده بودیم٬ حتی به بال‌های پروانه‌ای‌مان.
اما نمی‌دانم چرا ما همه‌ی آن وقت‌هایی را که می‌توانستیم به قول خودمان کاری کنیم، یا قدمی برداریم خندیدیم. تمام آن شب‌ها تا صبح خندیدیم، تمام آن روزهای دانشکده تا عصر٬ همه‌ی آن روزها در شیراز از ده صبح تا شش بعد‌ازظهر خندیدیم. فکرش را که می‌کنم می‌بینم گاهی وقت‌ها از هم پرسیده‌ایم فلان فیلم را هم دیده‌ای؟ این یکی کتاب را داری بدهی به من؟ یا شب‌هایی بوده که تا صبح توی خیابان راه‌ رفته‌ایم٬ توی تراس خانه‌هامان نشسته‌ایم و بحث کرده‌ایم تا تکلیف‌مان را درباره مفاهیم ِهنوز-آن‌روزها- انتزاعی روشن کنیم. اما تنها تصویری که در حافظه‌ی صرفاً تصویری من ثبت شده خنده‌های‌مان است. شاید هم اینطور مؤثرتر بوده‌ایم، برای هم‌دیگر، در زندگی هم‌دیگر، در زندگی اطرافیان‌مان.

به خودم می‌گویم٬ این همه سال شاید اگر جدی تر بودیم و این قدر نخندیده بودیم، کارهای مهم‌تری کرده بودیم. ولی چه کار؟ ان جی او؟ کار سیاسی؟ تنها کاری که همه‌مان دوستش داشتیم نوشتن بود. اما من و سارا ، افتاده بودیم در دام روزنامه نگاری. دام بود؟ نمی‌دانم.هنوز هم تقریباً همه‌ی چیزهایی که آن‌ سال‌ها در سروش جوان و همشهری جوان نوشته‌ام دوست دارم. این‌قدر نوشته‌هامان را با کلمه اندازه گرفتند، سیصد کلمه سارتر، هزار ودویست کلمه مارکز٬ هزار و پانصد کلمه ادبیات امریکای لاتین که داشتم یاد می‌گرفتم کم گوی و گزیده گوی را٬ سهل و ممتنع را... که رها کردم.
با آن نوشتن‌ها هم می‌خندیدیم. یادم است، آن شبی که با سارا چیزی درباره‌ی روشن‌فکری برای همشهری جوان می‌نوشتیم، از ده شب تا شش صبح بی وقفه خندیدیم٬ از حیاط صدای خنده‌های طبقه سوم‌مان شنیده می‌شد٬ بی وقفه، بی وقفه.
و این شد که آن همه تعهد روشن‌فکری‌‌ که سال‌ها برای خودمان جمع کرده بودیم محدود و منتهی شد به صدای خنده‌ها و به روشن‌فکرها خندیدن‌مان‌.
من هنوز اما بال‌های‌مان را یادم است٬ گاهی وقت‌ها تکان‌اش می‌دهم حتی؛ نه به خاطر طوفان٬ برای نسیمی شاید.
پ.ن : کامنت‌های این پست را خوب می‌فهمم. آن روی سکه‌اند٬ خواستم بگویم دوباره به‌ آن روی سکه فکر کردم.

پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۷

...

می‌بینید زندگی لعنتی را چقدر پیچیده شده؟ مدام مجبوری فکر کنی٬ تصمیم بگیری. با این همه مفهومی که مدام در حال راه رفتن روی لبه‌شان هستی: اولین‌اش هم که طبق معمول خیانت است.
خب آدم است(به کی سلام کنم؟) کم می‌آورد گاهی وقت‌ها.

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

فلوریا٬ موهایت...

فلوریا، آهسته قدم بردار٬
بگذار موهای‌ات را ببویم، زندگی کوتاه است.
.
.
.
خودم شنیدم. کنار رودخانه بودند. حرف عاشقانه نه، زندگی روزمره بود.

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۷

روشن‌فکر ماندن واجب کفایی است

می خواهم این کتابی را که می‌خوانم ترجمه کنم. سال گذشته جایزه گنکور را برده. بارها شده تصمیم بگیرم مثلاً فلان کتاب را ترجمه کنم. اما وقتی به چشم دیده‌ام یکی مثل امیر‌مهدی حقیقت با چه دقت و امانت‌داری ترجمه می کند، بی خیال شده ام. به خودم گفته‌ام وقتی آدم‌هایی مثل امیر‌مهدی هستند من باید خواننده ترجمه‌ها باقی بمانم.
گیرم که ترجمه از فرانسه چیز دیگری است، قدیمی‌ترها که فقط شاه‌کار ترجمه می کنند و تازه مگر چند نفرند؟ جوان‌ها هم که ترجمه‌هاشان یا افتضاح است یا کلاً آن‌قدری هست که برای خاطر فرانسه دانستن‌شان مترجم شده‌اند و نه علاقه شان به زبان مقصد. یکی است نمی دانم چند ساله است حالا٬ به هر حال امیدوارم وقتی میهمان سیمون دوبووار را ترجمه کرده جوان بوده باشد، اسمش امیر‌سامان خرسند است. اولین باری که از بی کتابی مجبور شدم ده صفحه ی اول را بخوانم٬ زنگ زدم به ناشرش و چیزهای گفتم که شبیه فحش بود. من اگر ترجمه کنم ، مسلماً ناشرم فحش نمی‌خورد، اما امیر‌مهدی هم نمی شوم، امانت‌داری‌اش به زبان مبدأ تکان دهنده است.
گاهی فکر می‌کنم اگر این با این همه آدم با استعداد توی حوزه‌های فرهنگی دوست نزدیک نبودم٬ تا حالا حتماً تکانی به خودم داده بودم. اما دوستانم را که می‌بینم انگار بار از روی دوش من برداشته می‌شود. همان جریان واجب کفایی است فکر کنم.

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۸۷

کتاب‌ها به روایت دیگران

این پست٬ کامنت یکی از پست‌های معرفی کتاب بوده٬ از ساسان عاصی٬ گذاشتم‌اش این‌جا که ندیده نماند. ممنو‌م ازش که او هم لطف کرده و حوزه معرفی کتاب را از نسبی گرایی مصون داشته٬ باشد که این مطلق‌گرایی راه را باز کند برای معرفی کتاب‌های بد و مخصوصاً مترجمین بد که سال‌هاست بی اعتنا از کنارشان می‌گذریم.
بخش اول این یادداشت تاثیر غریبی روم گذاشت... راست‌اش یک‌جورهایی حتی به‌م احساس وظیفه داد! در کنار اینکه کلی هم ذوق‌برانگیز است (جایی که در مورد نسبی‌گرایی بود یک‌لحظه داشتم دلخور می‌شدم که ای بابا، لابد بعدش نوشته درست‌اش این است که آدم هیچ‌وقت نگوید یک کتاب عالی‌ست، و بعد وقتی دیدم این‌طور نوشته نشده، ذوق‌اش آمد).
خلاصه، چون عادت دارم موقع تعریف از یک کتاب که دوست داشتم سینه چاک بدهم و به حال غش و ضعف بیافتم، و تا طرف را به طور بنیادین متقاعد نکنم که خواندن آن کتاب برایش حیاتی است و نظیرش پیدا نمی‌شود و باید حتما بخرد و بخواند، راضی نمی‌شوم، و خب دور و برم هم فقط چند دوست معدود هستند که تحت تاثیر قرار می‌گیرند و می‌دوند می‌خرند می‌خوانند (هرچند به‌هرحال اغلب آخرش در مقابل هر کسی موفق می‌شوم راضی‌اش کنم به دست کم خریدن کتاب)، فکر کردم حالا که شما گفته‌اید، بیایم چند تا کتاب را با قطعیتی قابل توجه معرفی کنم، باشد که پیش از مرگ...
نمی‌دانم این کتاب‌هایی که می‌گویم را خوانده‌اید یا نه، اما به‌هرحال تیری‌ست در تاریکی. یکی «داستان بی‌پایان» میشائل انده؛ شاید خیلی‌ها فکر کنند فقط یک کتاب فانتزی کودکان است، اما شک ندارم اگر فقط همین هم باشد، یکی از عالی‌ترین‌هایش است. من پیش خودم به‌ش لقب "صد سال تنهایی" و "مرشد و مارگریتا"ی ادبیات کودک داده‌ام. کتابی‌ست که بی‌شک هیچ‌کس از خواندن‌اش پشیمان نمی‌شود و تکان‌اش یک‌عمر توی تن آدم باقی می‌ماند. به حدی درخشان تجربیات و موقعیت‌های انسانی را توصیف کرده که نفس را بند می‌آورد. و این‌همه، در بستر تخیلی ناب و مثال‌زدنی. تخیلی که چیزی کم از آبشار نیاگارا ندارد. بعدی‌ش «نیروی اهریمنی‌اش» فیلیپ پولمان. درباره‌ی این توی دریچه‌ی هزارتوی خدا توضیح داده‌ام و درباره‌ی این هم با قاطعیت می‌گویم عالی است.
«اپرای شناور» جان بارت هم تجربه‌ی نابی را نصیب آدم می‌کند. تاد اندروز داستان از آن آدم‌هاست که مثل آن شکلات کاراملی‌های ارزان‌قیمت قدیمی که به دندان، بدون اینکه ارزان به نظر برسد، می‌چسبد به ذهن و کنده نمی‌شود. یک داستان شبه‌هزار و یک شبی که نه باید و نه می‌شود گول سادگی‌اش را خورد. چون آدم را به جاهای غریبی می‌برد.
یکی دو تای دیگر هم بی‌توضیح بگویم (با این حساب که در عالی بودن آنها هم هیچ شکی ندارم) «اسلپ استیک» ونه‌گات، «کشور آخرین‌ها»ی استر و «عطر» پاتریک سوزکیند. این یکی را نمی‌شود نگفت کتابی که با بوها نوشته شده و توضیح‌اش اینکه وقتی آخر این کتاب بودم زلزله‌ی کوچکی در تهران آمد و اصلا نفهمیدم چه خبر شده؛ لابد بس‌که خودش تکان‌دهنده بود.خب... امیدوارم دست‌کم یکی دوتای اینها تازه بوده باشند. به‌هرحال الآن کلی دچار احساس خوشحالی شدم، چون واقعا این معرفی کتاب به‌نظرم یکی از لذیذترین کارهای دنیاست. پس بابت ایجاد موقعیت‌اش ممنون‌ام.

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۷

وقتی کتاب‌ها ضریب هوشی‌ات را پایین می‌آورند

تقریباً به هیچ کسی نگفته‌ام اما تا سال آخر لیسانس فکر می‌کردم مسخ شدن یعنی تبدیل به سوسک شدن و مانده بودم که این فعل پرت و بی‌ربط چرا این‌قدر کاربرد دارد. هنوز این‌جا وقتی کسی را می‌بینم که اسم‌اش گره گوار است مثل آدم‌های چت متوهم شکل سوسک می‌بینم‌اش.
هنوز که هنوز است تلفظ بعضی کلمات را آن‌‌قدر که فقط در کتاب‌ها خوانده‌ام نمی‌دانم٬ نمی‌دانم مترصد یا مخیله را چطور تلفظ می‌کنند.هر بار که یاد می‌گیرم دوباره با آن‌چه سال‌ها توی کله‌ام داشته‌ام قاطی‌اش می‌کنم و اشتباه به کارشان می‌برم.
هنوز موقع حرف زدن کلماتی را به کار می‌برم که فقط در نوشتار کاربرد دارد و نه در زبان گفتار. برای همین هم گاهی وقت‌ها مایه‌ی سرگرمی دیگرانم. در انگلیسی هیچ وقت پیش نیامده تا آن‌جا که می‌دانم؛ اما فرانسه هم که حرف می‌زنم گاهی از این‌ کارها می‌کنم٬ مثلاً کلماتی را به کار می‌برم که کلاً در دویست سال گذشته فقط یک بار پروست به کارشان برده است.
به خاطر یک بدفهمی کوچک در هشت‌‌سالگی٬ در کتابی که آن‌وقت‌ها برای سن‌ام زیاد بود تا بیست سالگی فکر می‌کردم داربست را می‌زنند تا ساختمان را نگه دارد که نیافتد و درخت‌ها تکان می‌خورند و باد ایجاد می‌کنند.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

far far away

آمده‌ام حوالی مون پلیه٬ دقیق‌ترش غاری در حوالی مون پلیه٬ از آن‌جاهایی که برای این‌که بروی شهر باید دو سه روز صبر کنی یکی بیاید رد شود و تو را ببرد شهر. البته تا نزدیک‌ترین روستا یک ساعتی پیاده راه است که آن‌جا مثلاً می‌شود مسواک یا شامپو خرید٬ اینترنت نفتی دایل آپ هم دارد که با همان در حال لاگیدنم. ( در این شرایط قرابت معنایی دارد با لاسیدن) همه چیز همان‌قدری که می‌خواهم آرام است. آمده‌ بودم دو هفته بمانم و بعد بروم تورینو یا جاوا(اندونزی) اما حالا مطمئنم که دست کم یک ‌ماه را این‌جا می‌مانم و اندونزی هم در هیچ صورتی نمی‌روم. اسم قطار و هواپیما که می‌آید کهیر می‌زنم. گیرم که این‌جا حمام درست حسابی در کار نیست٬ توی چادر باید زندگی کنم و مدام دچار این توهمم که حشره‌ای روی بدنم راه می‌رود یا نیشم می‌زند اما می‌خواهم به ذهن خسته و کوفته‌ام اهمیت بدهم و از این مستأصل‌ترش نکنم.

پ.ن : آمدم شهر آذوقه بخرم، یه ده تایی ایمیل داشتم از این جنس که خوش بگذره و تعطیلات و اینا. درست که از وضعیتم این جا راضی‌ام اما از هشت صبح تا هشت شب - ده ساعت کار می کنم. یک روز تعطیل شنبه ها هم از بیکاری دیوانه می شوم، نه کتابی، نه فیلمی،نه هیچ وسیله وقت گذرانی. تنها کاری که بلدم برای شنبه این است که صبح تا شب را توی رودخانه بمانم تا گرما قابل تحمل شود.

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

کتاب‌هایی هست که...

کتاب‌هایی هست که باید گذاشت‌شان برای پیش از مرگ، خواندن‌شان را باید تا آن‌جا که می‌توانی عقب بیاندازی، همان‌هایی که هر چه بیش‌تر بدانی، بیش‌تر دیده باشی، عشق‌ ورزیده باشی و زندگی کرده باشی، به‌تر می‌فهمی‌شان و بیش‌تر لذت می بری٬ مثل صد سال تنهایی٬ مثل هزار و یک شب...
کتاب‌هایی هستند که مثل‌ کتاب‌های رومن گاری٬ سلینجر یا یوسا که هر‌کدام‌شان را که نخوانده باشی، مثل آن تکه خوشمزه غذا هستند که می‌گذاری آخر بخوری‌اش تا مزه‌اش در دهانت بماند.
کتاب‌هایی هستند که مال زندگی روزمره‌اند٬ مثل نوشته‌های نسل جدید امریکای شمالی‌ها. همان‌هایی که حتماً خودت را می توانی جای یکی از شخصیت‌های‌شان بگذاری٬ یک‌روزه کتاب را تمام کنی و از خواندن درباره زندگی روزمره دیگران لذت ببری وقتی خودت در منجلابش فرو رفته ای.
کتاب‌هایی هم هستند که مال تعطیلات‌اند، تعطیلاتی که توی خانه٬ یا هر جای آرام دیگری می‌مانی٬ همان‌هایی که باید وقت داشته باشی هر صفحه‌ا‌ش را که می‌خوانی کتاب را ببندی و بهش فکر کنی٬ مزه مزه‌شان کنی٬ همان‌هایی که گاهی همه‌ی ارزش‌هایت را- اگر چیزی از‌شان مانده باشد- زیر و رو می‌کنند.
***
پس کی یاد می‌گیرم که از تجربه‌هایم استفاده کنم و بدانم چه کتابی را کی دست بگیرم؟ در نتیجه انتخاب اشتباه کتاب برای این روزهایی که تا 14 ساعت در روز کار می‌کنم و حتی یک ساعت هم تنهایی ندارم٬ شده‌ام مثل دیوانه‌ها.

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۷

مازندران، ایتالیا

یک ماه توی مازندران کار کردم، الان هم مستقیم آمده‌ام وسط فرانسه گیر پنج ‌تا ایتالیایی ‌ پرحرف افتاده‌ام. چرا همه‌ی مازندرانی‌ها و ایتالیایی‌ها انگار بلندگو قورت داده‌اند؟ سرسام گرفته‌‌ام.
حالا من به درک. آرامش کل روستا را هم گرفته‌اند .
***
پ.ن. کیوان نوشته بلاگ اسپات فی.ل.تر! شده، تمام انرژی‌ام که مال خوشحالی پیدا کردن اینترنت بود پرید.
پ.پ.ن. جمهوری اسلامی یک وقت‌هایی کارهای می کند که حتی حتی حتی من هم نمی‌توانم ازش دفاع کنم.

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷

Big brother, we are watching you

هر جهنمی که بخواهی بروی از کارت ترانسپورت‌ات استفاده می‌کنی٬ چه با اتوبوس٬ چه مترو و چه تراموای٬ بعد همه‌ی این‌ها ثبت می‌شود. هر چیزی که بخری و هر جا که بخوری از کارت بانکی‌ات استفاده می‌کنی و همه‌ توی حساب‌ا‌ت ثبت می‌شود٬ وقتی خودت و بانک‌ا‌ت بهش دسترسی دارید٬ یعنی اگر لازم‌ شد پلیس و دولت هم بهش دسترسی دارند.
فکرش را بکن اگر لازم شود که دخالت کنند ممکن است نگاه کنند و بپرسند چرا این ماه گوشت نخورده‌ای؟ عضو فرقه‌ای هستی؟ یا چرا کلاً غذا کم خورده‌ای٬ نکند روزه می‌گیری٬ آهان پس مسلمان دو آتشه‌ای. دیتا‌ی خام است دیگر٬ هر جوری می‌شود ازش استفاده کرد: "می‌بینیم که این ماه بین ایستگاه دانشگاه و کتاب‌خانه‌ی تاریخ قوم یهود٬ زیاد رفت و آمد کرده‌ای٬ دنبال چیزی می‌گردی؟ "
چند تا صفر و یک هستند٬‌ جایی را که اشغال نمی‌کنند٬ هیچ حجمی‌ ندارند و مال همه را تا همیشه می‌شود نگه داشت. خدا را چه دیدی شاید ده سال دیگر اطلاعات تو آدم معمولی هم به کارشان بیاید٬ به دردی بخورد.
توی مترو که می‌نشینی یا توی فرودگاه یا ایستگاه قطار٬ یک تابلو حرص دربیار بهت می‌گوید:"لبخند بزنید٬ شما در مقابل دوربین مخفی هستید". لحن از این توهین‌آمیز‌تر و تحقیر‌آمیزتر ممکن است برای گفتن این که این‌جاها دوربین کار گذاشته‌ایم٬ مواظب باشید چه غلطی می‌کنید؟به نظر شما این جمله با Big brother is watching you که در مورد جوامع کمونیستی کردند توی بوغ و کرنا فرق می‌کند؟
فقط من مانده‌ام که کاپیتالیسم که شالوده‌اش بر آزادی‌ و لببرالیسم‌ است و موفقیت‌اش بر این اساس ، چطور می‌خواهد با رفتارهایی که ویژگی‌های‌ ناگزیر یک جامعه‌ی کمونیستی است٬ ادامه بدهد. این از کنترل خفه کننده‌شان٬ آن هم از پروپاگاند‌ای رسانه‌ای‌شان.هر کسی ذهن‌اش از فشار رسانه‌ها جان به در ببرد در مرحله دوم با کنترل نابودش می‌کنند.
آزادی عمل و فکر که گرفته شود٬ ‌پشت‌بند‌اش هم آزادی‌های مالی آدم‌ها به باد می‌رود و آن وقت است که این غول سرمایه‌داری از خودش ضربه می‌خورد و نابود می‌شود٬ مثل این فیلم‌های تخیلی دهه‌ي نود بود که غول‌ها و آدم‌بدهای ماجرا یک‌باره قاطی می‌کردند و در نتیجه خود‌زنی نابود می‌شدند. حکایت دنیای سرمایه‌داری هم همان شده٬ نابود کردن‌اش فقط از خودش بر می‌آید که خوب هم به سمت‌اش قدم برداشته.
حالا هی با بمب بروند سراغ آزادی و دموکراسی برای دیگران.

جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۷

پاریس٬ همانی که دوست می‌داشتم

اگر پاریس را این‌قدر دوست نداشتم٬ هی هر بار دل کندن این‌قدر راحت نبود. اما دوستش دارم لعنتی را٬ پاریس برای من کماکان همانی هست که توی کتاب‌ها می‌نویسند٬ هر چقدر هم دوست‌های فرانسویم تلاش کنند که این تصویر ایده‌آل از پاریس و فرانسه را از ذهنم بیرون کنند نمی‌توانند٬ برای من فرانسوی‌ها گنده دماغ نیستند٬ هیچ وقت نبودند٬ من فقر حومه پاریس را ندیده‌ام. من خشونت پلیس را علیه سیاه‌پوست‌ها و مسلمان‌ها حس نکرده‌ام. حالا هی بگویند تو نمی‌خواهی ببینی. مگر می‌شود آدم جایی زندگی کنند که مردم‌اش این‌قدر لطیف زندگی می‌کنند و حرف می‌زنند و دوست‌شان نداشته باشد؟
بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم پاریس حتی قابلیت آن را دارد که برایم جای‌گزین شیراز شود.
دو ساعتی است رسیده‌ام و با حساب آن پنج ساعتی که در هواپیما بی‌وقفه خوابیده‌ام٬ انرژی دارم که دو روز کار کنم٬ برای همین هم با چمدانم مستقیم آمده‌ام محل کارم. اگر این دو روز تعطیل آخر هفته هم بیایم٬ دوشنبه صبح که می‌روم اورلئان می‌توانم مطمئن باشم کار عقب‌مانده‌ای ندارم. یعنی از من بر می‌آید؟

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۷

... و این آغاز ویرانی است

دوباره کوله‌ام را بسته‌ام٬ تا آن‌جایی که چشم کار می‌کند از تهران برای پاریس٬ اورلئان٬ مون‌پلیه و تورینو. امروز صبح فکر کردم دوباره بزنم زیر همه چیز و بروم بدخشان٬ خجند، سمرقند٬ بخارا٬ خوارزم...می‌برندم به گذشته٬ یادم می‌دهند که همیشه می‌شود سلانه سلانه در کوچه پس کوچه‌های بخارای شریف و مدرسه‌های سمرقند قدم زد٬ در دشت‌‌های بدخشان و فراموش کرد که جهان دیگری وجود دارد که آدم‌هایش تلاش می‌کنند که پیش‌رفت کنند که مقاله علمی بنویسند٬ که پر از ددلاین است و پر از فرودگاه برای این‌که دیر برسی و از پرواز‌هایش جا بمانی و هی به خودت بگویی" لعنتی دفعه آخرت باشد که جا می‌مانی."
تنها چیزی که نگه‌ام می‌دارد که معقول رفتار کنم این است که می‌توانم چهل روز دیگر شیراز باشم٬ زیر یکی از رواق‌های حافظیه. تا آن وقت به آرامش‌ احتیاج دارم و به اینکه به سمت هیچ قطاری ندوم٬ از هیچ هواپیمایی جا نمانم٬ و در هیچ بزرگ‌راهی هی به ساعتم نگاه نکنم.

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

در‌به‌در‌ی

آرامشی که فکر می کردم ابدی شده را کدام شهر، کدام فرودگاه، کدام ایستگاه قطار٬ کدام بزرگراه از من گرفت؟

چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

چرا نویسنده نشدم؟5

و حالا دربیست و شش سالگی، هفت سال است که نمی‌‌خواهم نویسنده شوم. همیشه یک کتاب‌خوان حرفه ای بوده ام. بزرگ‌ترین لذت زندگی‌ام هنوز هم این است که عصر که به خانه بر می‌‌گردم، ترجیحاً وقتی آفتاب هنوز پهن است توی تختم دراز بکشم و بخوانم و بخوانم و بخوانم .
برای خاطر همه‌ی کتابهایی که پاریس را تبدیل کردند به شهر رویاهای من، برای خاطر همه نویسندگان غیر فرانسوی که در هتل‌های پاریس زندگی کرده‌اند و نوشته‌اند، در پاریس زندگی می‌‌کنم، گیرم که دیگر نمی‌ خواهم نویسنده شوم، که اگر اینجا هستم سر و کارم با لابراتوار های علمی است.
ته ته دلم اما هنوز یک چیزی درباره نویسنده شدن تکان می‌خورد وقتی چیزی می‌خوانم از مارکز، یوسا یا فوئنتس. امریکای شمالی‌ها و حتی اروپایی‌ها دیگر چیزی را در دل من تکان نمی‌دهند. اما حتی یک مقاله از یوسا کافی است که نوشتنم بیاید، که بخواهم دوباره بنویسم، که دوباره بخواهم بنویسم. و حالا خیلی دیر است برای همه‌ی این‌ها.

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷

مارکز٬ رفیق فابریک عمو فیدل

پ.ن :نوشتنٍ این‌ها برای من بهانه نمی‌خواهد اما: این روزها همه‌ی ذهنم را امریکای لاتین گرفته٬ در خواب٬ تمام وقت‌هایی که دارم کار می‌کنم٬ که زیر این آفتاب داغ راه می‌روم٬ که در مترو موزیک امریکای لاتینی می شنوم. به لیما فکر می‌کنم٬ به سیوداد تروخیو به اینکا به آزتک به مالینچه به تنوچتیتلان به کورتس حتی٬ به مکزیکو سیتی به هاوانا٬ به ارندیرای ساده‌دل.مارکز سرطان غدد لنفاوی دارد٬ می‌ترسم بمیرد قبل از آن‌که بروم ببینم‌اش. من آرزوهای چندانی ندارم که یکی‌اش این‌طوری از دست برود.
***
فیدل کاسترو در تمام آمریکای لاتین به بدگمانی معروف است و به همه هم مشکوک . این وسط وقتی یکی به فیدل آن‌قدر نزدیک باشد که همسرش را دیده باشد یا پیغام او را به واشنگتن برساند، آدم مهمی است . مارکز از اولین حامیان انقلاب کوبا بود و معروف است که فیدل برایش ولخرجی می‌کند. در منطقه‌ی مرفه سیبونی در هاوانا عمارتی را در اختیار او قرار داده، اتومبیل اختصاصی مارکز در کوبا مرسدس بنز 280 است و در 1982 وقتی مارکز جایزه‌ی نوبلش را می‌گرفت، فیدل 1500 رم کوبایی را برایش به استکلهلم فرستاد.
مارکز در باره‌ی کاسترو می‌گوید: "برای ما خیلی معمول است که به کسی بگوییم می‌آیم که ببینمت یا سری بهت می‌زنم، اما فیدل سال‌هاست چنین جملاتی به زبانش نیامده او همیشه فکر می‌کند یانکی‌ها تلفن را کنترل می‌کنند. البته از سیا بعید نیست، اما به هر حال زندگی آسانی هم نیست."
او به دلیل دوستی بسیار نزدیکش با کاسترو یکی از صاحب‌نظران مهم سیاست آمریکای لاتین محسوب می‌شود، مقالات او به دلیل اطلاعات دست اولی که دارند ، گاه از اظهار نظر یک سیاست‌مدار هم مهمتر‌اند. طی چند سال گذشته با مداخله‌ی او بیش از 2000 نفر از مخالفین دولت هاوانا توانسته‌اند از کوبا خارج شوند.
مارکز فیدل کاسترو را به عنوان یک مرد سیاست خوب می‌شناسد، خودش را هم گول نمی‌زند، اما فیدل قبل از اینکه یک سیاست‌مدار باشد٬ دوست اوست. دوستی‌ی که برمی‌گردد به سال‌های پنجاه، وقتی دریک آژانس خبری کوبایی کار می‌کرد.
"البته رازهایی ساده‌ای هم هست که فیدل به من نمی‌گوید٬ می‌دانید همیشه می‌گوید چند سال بعد، چند سال بعد گاهی می‌گوید و گاهی می‌ترسم به عمرمان قد ندهد٬ اما فیدل مثل بقیه‌ی ما نیست، او فکر می‌کند همیشه خواهد بود، مرگ برای او حداکثر ، مساله‌ای است که باید در موردش تصمیم بگیرد."

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

جای خالی مرگ

آقا نکنید این کار را‌، یعنی چه که وقتی پرانتز باز می کنید جلو اسمی تاریخ تولدش را بنویسید تا یک جای خالی برای تاریخ مرگش نگذارید پرانتز را نمی بندید. می‌ترسید روزی که بمیرد جایی نباشد برای نوشتن تاریخ مرگش؟ نکنید لطفآ. این آدم‌هایی که شما منتظرید جای مرگشان را پر کنید خیلی‌هاشان قهرمان‌های زندگی ما هستند.

چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۷

وقت‌هایی که خود خدا هم درمی‌ماند

من از آن آدم‌های آزاردهنده‌ای هستم که تکلیف‌شان را یک‌بار برای همیشه با همه‌ی مسائل روشن کرده‌اند اما چند روز است که تکلیف‌ام را با یک موقعیت جدید نمی‌دانم، موقعیتی که علاوه بر منطق‌ام، احساسم را هم زیادی در گیر کرده. آن هم در شرایطی که ازم هم‌فکری و توصیه و کمک خواسته‌اند:
1. دوست و هم‌خانه‌ی سابق‌ام پنج ماهه باردار است. از آن‌هایی است که در هیچ صورتی حاضر نیست کورتاژ کند (و دیگر فکر می‌کنم قانوناً هم نمی‌تواند) و از طرف دیگر بچه‌اش مربوط به رابطه‌ای است کاملاً غیرعادی و تجاوز مانند. می‌خواهد بچه را نگه دارد٬ چون از نظر احساسی نمی‌تواند که نگه ندارد؛ تحت هیچ شرایطی هم نمی‌تواند این بچه را بچه خودش بداند یا پدر بچه از بارداری‌اش خبردار شود. اصولا اصل بر این است که هیچ کس خبر دار نشود. این تا اینجا.
2. در فرانسه قانونی وجود دارد که بهش می‌گوید زایمان به صورت ناشناس( اکوشمان سوز ایکس) طبق این قانون(که پایه ‌هایش در سنت جعبه‌های چرخان کلیساهای قرون وسطی است ) دولت وظیفه دارد به مادرانی که می‌خواهند ناشناس زایمان کنند و ناشناس بمانند کمک کند. برای هزینه‌‌اش هم از آنجایی که مادر ناشناس نمی‌تواند از بیمه شخصی‌اش استفاده کند٬ هزینه‌ها از حمایت اجتماعی دولت از بچه‌های سر‌راهی داده می شود.
3. از سال 2002 سگولن رویال (کاندیدای سابق ریاست جمهوری و وزیر بهداشت وقت فرانسه ) طی فشاری از انجمن حقوق بشر اروپایی به فرانسه وارد می‌شود مرکزی را برای پی گیری پدر و مادر بیولوژیک راه می‌اندازد و قانونی تصویب می شود که طبق آن بچه‌های سر‌راهی به مفهوم مدرن‌اش، بچه‌های زایمان ناشناس یا بچه‌هایی که با اهدا اسپرم متولد شده‌اند حق دارند که بدانند پدر و مادر بیولوژیک‌شان کیست. این بچه‌ها بعد از هجده سالگی شخصاً می‌توانند به این مرکز مراجعه کنند و تقاضای پیگیری کنند. انجمن های حقوق بشر معتقدند این یک حق بدیهی انسانی است که در فرانسه نادیده گرفته شده است.
4. اما میان این دو قانونی که مقابل هم قرار می‌گیرد کماکان اولویت با آن قانون قدیمی است و دادن این اطلاعات به فرزندان تنها با اجازه‌ی پدر یا مادر بیولوژیک و اگر مرده باشند با اجازه خانواده‌ی مستقیم‌اش صورت خواهد گرفت.
5. حالا دوست من باید تصمیم بگیرد که می‌خواهد فرمی را پر کند و اطلاعاتی از خودش بگذارد که اگر روزی بچه‌اش به این سازمان مراجعه کرد و خواست بداند پدر و مادر بیولوژیک‌‌اش چه کسانی هستند، اینها این اطلاعات را بهش بدهند یا نه. اگر بگوید نه بیمارستان حتی اجازه ندارد اسم کوچک مادر را هم بپرسد.
6. من رسماً کم آورده ام هیچ کمک فکری نمی توانم بهش بکنم. مخصوصاً که اصولاً فکر می کنم حق شناختن پدر و مادر بیولوژیک حق انسانی بدیهی است که باید بهش احترام گذاشت. اما از طرف دیگر این دختر نمی خواهد بچه‌ای که همین حالا ازش متنفر است روزی سراغش بیاید یا سراغ پدرش را از او بگیرد. عقلم به جایی نمی‌رسد٬ حتی فکر کرده‌ام که دخترک کاش اطلاعاتی از پدر برای بچه بگذارد و بگذرد...
زندگی ما آدم‌ها تا کجاها گنجایش پیچیده شدن دارد؟

پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۷

آسمان همه جا همین رنگ است

این روزها تمام مدت در حال "به طور کلی" فکر کردن‌ام ، به زندگی‌ام ، نه این‌که قرار باشد تصمیم کلی بگیرم. فقط به طور کلی به این فکر می‌کنم که چرا هیچ تغییر نمی‌کنم، که چرا دیگر تغییر مکان و زمان و حتی زبان چیزی را در من برنمی‌انگیزد. من اینجا همانطور زندگی می‌کنم که یک وقتی در شیراز و بعد در تهران . کارهایم را انجام نمی‌دهم، همیشه عقبم، همیشه "تو دو لیست"‌ام (خب تابلو است که نمی‌توانم حروف لاتین را در متن فارسی منیج کنم) پر است، همیشه باید از رئیس و استادم وقت بخواهم، اما همیشه هم آخر سال یا ماه که می‌شود می‌بینم کلی کار انجام داده‌ام.
در صورتی که واقعاً روزها می‌گذرد و من مطلقاً هیچ کاری نکرده‌ام. سر کارم نمی‌روم، دانشگاه‌ام نمی‌روم، می‌خوابم، 10 ساعت در روز و بعد 14 ساعت وول می‌خورم در رختخوابم، کامپیوترم را برای ان‌امین بار مرتب می‌کنم و می‌خوانم و می‌خوانم و می‌خوانم. نه به خاطر چیزی، خواندن برای من مثل خوابیدن است.غروب ها که می‌شود به دوستانی تلفن می‌زنم، پای تلفن می‌خندیم، حرف می‌زنیم، احوال دیگران را می‌پرسیم و قرار می‌گذاریم با هم شام بخوریم.
قبل از اینک بیایم اینجا فکر می‌کردم اگر قرار باشد انگلیسی یا فرانسه حرف بزنم این‌قدر پای تلفن نمی‌مانم، اما این طور نیست. همان‌قدر به فرانسه ور می‌زنم که به فارسی، که گاهی وقت‌ها با آن‌هایی که دورترند یا زبان مشترک نداریم به انگلیسی. بعد با هم شام می‌خوریم، درباره ی فیلم‌ها و کتاب‌ها وعلیه امریکا و سارکوزی حرف می‌زنیم. من از دولت جمهوری اسلامی ایران دفاع می کنم – دقیقاً همان‌کاری که در ایران می‌کردم – و دوستانم تأیید می‌کنند، با شک یا به تحسین. و بعد دیر می‌خوابیم.
و آخر هفته‌ها می روم لابراتوار و 48 ساعت از محل کارم بیرون نمی‌آیم تا کارهای عقب مانده‌ی هفته را تمام کنم.
تنها چیزی که عوض شده این است که زبان این خواندن‌ها، نوشتن‌ها، حرف زدن‌ها و خندیدن‌ها از فارسی به فرانسه تغییر کرده...غم‌ام می گیرد گاهی.

سه‌شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۷

چرا نویسنده نشدم؟4

در 19 سالگی به همراه سیاست، بقیه آرمان‌ها را هم از زندگی‌ام بیرون کردم. دو تا آدم حسابی این تصمیم را تأیید کردند، نیچه و میلان کوندرا. آن روزها نویسنده‌ای کتاب می‌خواندم، یعنی هر چند تا کتاب ازهر نویسنده‌ای ترجمه شده بود را پیدا می‌‌کردم و پشت سر هم می‌خواندم. (کتاب‌خانه دانشکده علوم اجتماعی و کتاب‌خانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران، یک گنج واقعی است) وقتی تصمیم‌ام را درباره‌ی حذف آرمان‌ها گرفته بودم، نوبت به نیچه رسیده بود. هر چه از نیچه ترجمه شده بود را خواندم و به خودم گفتم که تصمیم درستی گرفته‌ام.
بعد هم نوبت‌ِ میلان کوندرا بود، حرف بیشتری داشتم از هر چه او گفته بود؟ بهتر از او می‌‌توانستم بنویسم؟ خب معلوم است که نه. به خودم گفتم پس درت را بگذار.

هدفم این شده بود که خوش‌بخت باشم. ایستاده بودم روی خرابه‌های آرمان‌هایم و خوش‌بخت بودم. دیگر نمی‌‌خواستم نویسنده شوم.

پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۷

چرا نویسنده نشدم؟3

هجده ساله بودم که دانشگاه تهران٬ کوی دانشگاه، روزنامه های زنجیره‌ای و روزنامه‌نگاران و دانشجویان سیاسی، بهم فهماندند که راه فرار از سطحی بودن سیاست، پناه بردن به ادبیات است. من بعدها به چشم خودم دیدم که سطحی‌ترین هم‌دانشگاهی‌ها و هم‌کلاسی‌هایم با شرکت در یک اعتراض دانشجویی و ترجیحاً یک روز بازداشت شدن چگونه ماه بعد به عنوان فعال دانشجویی و به عنوان متخصص مسائل ایران با رادیو بی بی سی و صدای امریکا مصاحبه می‌کردند و هم سن و سالهای پدرم، همانهایی که درست یا غلط هزینه داده بودند برای آینده مملکتشان، شب‌ها ساعت هشت ونیم به حرف‌هایشان گوش می‌کردند تا ببینند آینده این مملکت چه می‌‌شود.
هنوز که هنوز است بدبینم به هر حرکت دانشجویی.
بزرگترین خوش شانسی من همین بود آن روزها. سیاست خودش را کنار کشید تا کتاب‌ها بشوند همه ی زندگی من. به نویسندگی مؤثر شک کرده بودم. اما هنوز می‌ خواستم نویسنده شوم.

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

چرا نویسنده نشدم؟2

نه ساله که بودم، همه‌ی" کتاب قصه"‌های کتابخانه‌مان را خوانده بودم، وقتی می‌گویم همه شامل "قصه حسن و محبوبه " شریعتی هم می‌شود و هر سه شنبه منتظر کیهان بچه‌ها می‌ماندم. بدیهی است که می‌خواستم در آینده نویسنده شوم.

چهارده ساله که بودم ، یاد گرفته بودم که کتاب فقط رمان نیست، الان نمی‌دانم چطور، ولی حتی کتاب‌های علمی می خواندم. کماکان فکر می کردم متفاوتم. در راستای این تفاوت همه‌ی کتاب‌های شریعتی و مطهری و چپ ها و خلاصه هر چه به انقلاب ایران مربوط بود را خوانده بودم و هنوز می‌خواستم نویسنده شوم، اما حالا دیگر نویسنده تأثیر گذار. منتظر بودم وقتش بشود.

شانزده سالم بود وقتی برای اولین بار با آدم‌هایی که مثل خودم متفاوت! بودند آشنا شدم، آن وقت‌ها فکر نمی‌کردم که این که ما بیش از40 نفریم، این که همه متفاوتیم، آن هم در شهر کوچکی مثل شیراز شاید ساده‌ترین دلیل برای متفاوت نبودن ما باشد. هنوز می‌خواستم نویسنده شوم، می‌دانستم که به زودی باید وقتش بشود، پیش از آنکه خیلی دیر شود.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

پس کو آن زندگی فرهنگی؟

پیش‌ترها فکر می‌کردم اگر پاریس زندگی کنم ، احتمالاً زندگی‌ام مثل جوان‌های توی فیلم‌ها می‌شود. همه‌اش نمایش‌گاه و موزه و سینما و تئاتر ، یا دست کم پاریس که باشم بیشتر از تهران سینما و تئاتر و کنسرت می‌روم. راستش را بخواهید می‌ترسیدم زندگی‌ام این‌طوری شود، نشد. این‌جا هم مثل آن‌جا، فقط سالی دو بار می‌روم تئاتر ببینم، برای دیدن تئاترهایی که دوستانم کارگردانی‌اش کرده‌اند.

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۷

کتاب‌هایی که پیش از مرگ...

همیشه وقتی کتاب‌های دم دستم برای خواندن تمام می‌شوند دوست دارم یکی بیاید و با اعتماد به نفس بهم کتاب برای خواندن پیشنهاد کند. اما کماکان آدم‌های کمی را می‌شناسم که وقتی ازشان در مورد کتابی می‌پرسی هم‌زمان به نکات مثبت و منفی‌اش اشاره نکنند و با قطعیت بگویند: "عالی است" . نسبی‌گرایی تا کجاها که پیش نرفته .
برای همین وقتی خودم یادم به کتاب‌های خوبی می افتد که شاید کم‌تر شناخته شده باشند فکر می‌کنم باید بگویم‌شان، این‌ها قرار نیست معرفی‌ یا نقد کتاب باشد ، فقط چند پیشنهاد ساده هستند:
" پنه لوپه به جنگ می‌رود" فالاچی: یک رمان راحت و روان ، از معدود کارهای واقعاً داستانی اوریانا فالاچی است.
و در همین راستا " یک مرد " فالاچی : که نمی‌دانم چرا این‌قدر کم‌تر از حق‌اش خوانده شده. یک شاهکار. از آن‌هایی که برای ان‌امین بار وادارت می‌کند هوس کنی نویسنده باشی.
"داستان غم انگیز و باور نکردنی ارندیرای ساده دل و مادر بزرگ سنگ‌دل‌اش" مارکز: کمیاب. بی‌نظیر؛ پیشنهاد می‌کنم این آخرین کتابی باشد که از مارکز می‌خوانید. این کتاب یک خلاصه‌ی کم حجم است از جهانی که مارکز در دیگر کتاب‌ها روایت‌اش کرده .
" خویشاوندان دور" کارلوس فوئنتس : جادوی امریکای لاتینی کتاب باعث می‌شود حسی که وقت خواندن کتاب‌ داشته‌اید سال‌ها در ذهن‌تان بماند.
"مرگ در خانواده سانچز" و " فرزندان سانچز" ، اسکارلویس (انسان شناس): این دو کتاب از کتاب‌های هستند که در حوزه علوم اجتماعی انقلاب به پا کرده‌اند. اما از طرف دیگر شکل روایی و جذابیت ادبی هر دو کتاب چنان است که ‌می‌توانید چشم‌تان را ببندید به روی علم و مثل دو رمان بی‌نظیر بخوانید‌شان.
و بالاخره " گفتگو با مرگ" آرتور کوستلر: این یکی از آن‌هایی است که فکر می‌کنم هر‌کسی بعد از خواندن‌اش با اطمینان پیشنهاد‌ش کند. خاطرات شخصی کوستلر در دوره جنگ داخلی اسپانیا ، وقتی زندانی فاشیست‌ها بوده است . روایت دست اولی از اسارت، که به قلم یک روزنامه‌نگار- نویسنده باشد ، چیزی نیست که نمونه‌های زیادی از آن در ادبیات داشته باشیم. طنز ظریف کوستلر را هم که به همه‌ی این ویژگی‌ها اضافه کنید بهانه‌ای برای نخواندنش باقی نمی‌ماند.

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

چرا نویسنده نشدم؟1

من بیست و شش ساله ام .

همان تابستانی که شش ساله بودم و کتاب اولدوز و کلاغ‌های صمد بهرنگی را با آن چاپ ریز، به سختی و با لذت می‌خواندم، تمام تابستان قبل از سال اول ابتدایی، مطمئن بودم نویسنده می شوم، وقتش که بشود.

متولد سوم مهر؛ در شناسنامه‌ام هم نوشته‌اند سوم مهر. پدر و مادرم از آن نسلی هستند که خیلی کله خری کرده بودند در زندگی‌شان، این هم یکی‌اش. این شد که در شش سالگی سه روز کوچکتر از آنی بودم که به مدرسه راهم بدهند، مستمع آزاد می‌رفتم مدرسه و وقتی یک دانش‌آموز واقعی کلاس اولی شدم‌، اولدوز و کلاغ‌های صمد بهرنگی را خوانده بودم. پس این‌که بیش‌تر از هم‌کلاسی‌هایم بدانم بدیهی بود، اما خودم آن وقت‌ها فکر می‌کردم دلیلش این است که قرار است نویسنده شوم.

پذیرش

چقدر این دختر قابل تحسین است. دنیا همین طور تغییر می کند، یک پله که بالا رفتی، از مسیری که گذشتی، دست پشت سری ات را هم بگیری بالا بیاید، که بگذرد از مانع. ممنونم انار که دنیا را می‌خواهی و می توانی تغییر دهی.
رفتم و نشستم هر چه مربوط به فرانسه بود و می توانستم، روی سایت پذیرش تکمیل کردم. حالا این‌قدر سبک‌ام! این همه مدت بارها یکی یکی برای آدم‌های مختلف این‌ها را نوشته بودم و گفته بودم اما هیچ وقت به عقلم نرسیده بود بگذارم‌شان یک جایی که این همه در دام تکرار نیافتم.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

و بالاخره

همیشه ترسیده‌ام از تن دادن به فضای مجازی ، انگار که مانده است فقط من یکی باورش کنم تا پررنگ تر از فضای واقعی شود. اما بالاخره بعد از این همه سال وبلاگ‌خوانی و سر و کله زدن با خودم ، امروز ، وقتی در کافه ی روبروی خانه زیر آفتاب دوست داشتنی ساعت 4 بعد از ظهرِ بهارِ 48 درجه عرضِ شمالی نشسته بودم و کتاب‌ام را می‌خواندم ، دلم خواست که کتاب را روی وبلاگ ترجمه کنم. که مخاطب مستقیم داشته باشد ، که مجله و روزنامه و بعد سانسوری در کار نباشد.این شد که خانه که آمدم برداشتم و برای خاطر همه‌ی کتاب‌هایی که زندگی‌ام را تبدیل کرده‌اند به این چیزی که الآن هست ، یک جشن بیکران، که عمیقاً خوش‌بختم کرده اند، شروع کردم به این‌جا نوشتن .
از وقتی اینجا تمام روزم را به فرانسه می‌خوانم ، می‌نویسم ، حرف می‌زنم و حتی فکر می‌کنم . در راستای اینکه ترس برم داشت که فارسی نویسی را ، که روان‌نویسی را که سال‌ها با روزنامه نگاری سعی کرده بودم یادش بگیرم ، یک‌هو رها کنم ، فکر کرده‌ام که وبلاگ داشته باشم . بعد اما بعد باز به هوار تا دلیل فکر کردم که نه نباید ، به خودم گفتم اگر می‌خواهی بنویسی و گاهی وقتها واقعاً "‌به فارسی نوشتن"‌ت می‌آید‌، بردار یک فایل ورد بازکن و هر چقدر می‌خوای درش بنویس. برای همین هم یک عالمه متن از پیش نوشته شده دارم که نتیجه خود سانسوری‌ام بوده . حالا کم کم هی به‌شان فکر می کنم و به اینکه این‌جا بگذارم‌شان یا نه.