شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

tattoo

من هم مثل بقیه این دو روزم پر از بیزاری و ناامیدی بوده. اما تنها سپر دفاعی‌ام مقابل ناامیدی ِمطلق نوشتن از روزمره‌گی‌های خودم و شنیدن ِ روزمره‌گی‌های دیگران است، که ببینیم زندگی هنوز جریان دارد، که آن‌چه دائمی است زندگی‌ است.
***
از توی راه‌رو صدای دعوای زن و مردی می‌آید که درست نمی‌فهمیم چه می‌گویند. هی بهم می‌گوید وول نخور، صاف بشین. می‌گویم نمی‌تونم. دست‌ش را دراز می‌کند لپ‌تاپ‌م که کافکا در ساحل را به پشت روی‌اش خوابانده‌ام از روی پا تختی برمی‌دارد و به‌م تعارف می‌کند که کدامش را می‌خواهی. کتاب را پس می‌زنم می‌افتد و لپ تاپ را می‌گیرم. درش را باز می‌کنم و ظاهرن دیگر وول نمی‌خورم. دارد پشت‌م با ماژیکِ وایت‌بردی که از سالن کنفرانس هتل دزدیده‌ایم، از روی یک طرح تتَوی موقت، اژدها می‌کشد. می‌پرسد بعد از یک روز بی‌نظیر در به‌ترین شهر دنیا، بدترین اتفاقی که برای رابطه‌مان ممکن است بیافتد چیست که هنوز این همه می‌ترسی. می‌گویم توی ذهن‌ام کلیاتی از بدترین هست اما هنوز به شکل واژه یا تصویر ندارم‌اش. تا تو اژدها را تمام کنی فکر می‌کنم، و بعد لپ‌تاپ در بغل و در سایه‌ي امن او که پشت سرم است و امنیت نوشتاری که زبان فارسی به‌م می‌دهد بدترین تصویری را که از رابطه در ذهن‌م است می‌نویسم. با این‌که تصویر قدیمی‌ است اما با فاصله‌ی زیادی هنوز بدترین است:
گفتم اون ورتر بخواب تن‌ت نخوره به تن‌م. جدی گفتم. بی اعتماد و نا امید شده بودم ازش. وقت‌هایی هست که آدم همه‌ی گذشته‌ي مشترک‌ش را منکر می‌شود، چون آن طور شب‌هایی داشته. شبی یا روزی داشته که برگشته به آدمی که باهاش زندگی می‌کرده گفته تن‌ت نخورد به تن‌ام. من هیچ وقت این حکایت روی مبل خوابیدنِ کلیشه‌ای فیلم‌ها را نفهمیده‌ام. طرف یا باید کاملن از خانه بیرون برود یا باید بماند توی رختخواب تا بشنود تن‌ت نخورد به تن‌م و بشکند. هر دومان از سفر برگشته بودیم. من می‌دانستم تمام شده، از پای تلفن و از وقتی دیگر بعد از آن همه نگرانی برای‌م مهم نبود زنده باشد یا مرده، قبل از  این‌که ببینمش می‌دانستم. وقت‌هایی هست که  آدم همه‌ی گذشته‌ی مشترک‌ش را با یکی منکر می‌شود چون این‌طور شب‌هایی با او داشته‌.
نمی‌توانم با واژه‌ها بگویم‌اش اما تصویرش همین است.
همه‌مان‌ قصه‌های نگفتنی‌ی داریم.

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

everlasting roads

Omnes viae Romam ducunt


دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را

این غزل را  از آن شب، سعدی توی سرم بی وقفه می‌خواند، باید این‌جا می‌نوشتم تا تمام می‌شد.

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را
یا وقت بیداری غلط بوده‌ست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل
کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۸

non stop talking disorder

دلم می‌خواد بنویسم. حرف بزنم. به فارسی. به قول امیر برای یه آدمی که شنوندگی‌ش بازه. معمولی از زندگی معمولی‌م بدون این که بخوام چیز خاصی رو بگم. این قدر که ذهنم سنگین شده از حرف‌هایی که نمی‌تونم بنویسم‌شون. حرف‌هایی شبیه تصمیم برای زندگی و از این دست، نمی‌دونم همه واقعن این همه زیاد در معرض تصمیم‌هایی قرار می‌گیرند که زندگی‌شون رو تغییر می ده، یا من خیلی دارم دیر تصمیم می‌گیرم که همه شون با هم ریختند سرم این چند ساله.
بعد چیزهایی آسونی هم که بخوام در موردشون حرف بزنم همه‌شون توی سفر و فرودگاه و اسباب‌کشی و اینا خلاصه می‌‌شه یعنی دو ساله مثلن این بلاگ به راهه همه‌اش این ناله‌ها. می‌گم من واقعن این‌طوری نبودم اوایل. یا؟ (سوال آلمانی)

امروز رفته بودم قرارداد اینترنت رو کنسل کنم، بعدش هم نوع حساب بانکی آلمان‌م رو عوض کنم و تلفن زدم بیان چیزهایی رو که تو خونه نمی‌خوام ببرند، خیلی اذیت شدم، منظورم نوستالژی و ایناست. حالا هنوز مونده که از آلمان برم ها، اما من یاد گرفتم زندگی‌م را با هفته بشمرم و نه روز یا ماه یا سال. مثلن چهار هفته ایران بودم. یا کلن بیست وهفت هفته ایتالیا زندگی کردم. یا اینکه شش هفته‌ی دیگه از آلمان می‌رم.
دلم برای آدم‌هایی که بی‌نظیر بودن‌شون، مهربونی‌شون،‌ گرم بودن‌شون ستریوتایپ‌های من رو از آلمان نابود کرد تنگ می‌شه. دلم برای روی میز کوبیدن‌شون وقتی می‌خوان یکی رو تشویق کنند. بونژور مادمازل گفتن‌شون و تلاش‌شون برای فرانسه حرف زدن تا احساس می‌کنند ته‌ لهجه‌ فرانسه دارم، برای کر ووخه kehrwoche. برای نظم شون، برای بازیافت زباله‌شون که بیچاره‌مون کرد، برای جملات سؤالی‌شون که به جای این‌که با قواعد جمله‌ی سؤالی ساخته بشه یه جمله‌ي خبریه  که "یا" آخرش اضافه می‌شه. (مثلن؟ سمرقند یکی از شهر‌های تاجیسکتان‌ه. یا؟ - ببخشید خانوم سه تا ایستگاه دیگه مونده تا برسم به موزه، یا؟ -کلن در طول روز من  جمله‌ي سوالی معمولی نمی‌شنوم) دلم حتی برای غذاهاشون تنگ می‌شه، برای خوب انگلیسی حرف زدن‌شون. دلم برای فدرال بودن‌شون وسط اروپای یونیتری سیستم تنگ می‌شه...دلم برای آلمان بیش‌تر به خاطر این تنگ می‌شه چون می‌دونم هیچ وقت دیگه آلمان زندگی نخواهم کرد. مثل ایران یا ایتالیا یا فرانسه یا کجا نیست. این کشور مال من نیست، این نظم رو من نمی‌تونم تاب بیارم. این پیچیدگی منطقی‌ و فلسفی‌شون رو. یه بار باید با چند تا مثال این پیچیدگی رو توضیح بدم. این که آسانسورهای دانشگاه چطوری کار می‌کنند، یکی از این مثال‌های خوبه برای اون بحث.
ته‌ حرف‌هام رو درز می‌گیرم. چون ته نداره، الان خودم رو رها اگر کنم می‌تونم ساعت‌ها در مورد زندگی روزمره، کاری و عاشقانه و حتی رختخواب‌م بنویسم.

یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸

بلکه بفهمی

نامه‌های این مردم را بخوان
پیامک‌هاشان را چك كن
توی خانه‌شان مامور بگذار اصلا
بلکه بفهمی
که غم دارند
که اندوه می‌خورند


علیرضا روشن

اردن

یادم می‌آید وقت‌هایی هم بوده که توی زندگی‌ام آرامش داشته باشم، نه از آن‌هایی که همیشه می‌ترسی چیزی سر برسد و خراب‌اش کند، واقعی. این را که یادم می‌آید استرس‌ام کم می‌شود. مثلن پنج سال پیش خیلی آرام بودم، و بعد طوفان شروع شد. هنوز آرام نگرفته.

سرم را تکیه داده بودم به دریچه‌ی هواپیما داشتم از خودم می‌پرسیدم کدام بزرگراه، کدام فرودگاه،‌ کدام ایستگاه قطار آرامشی را که فکر می‌کردم ابدی شده ازم گرفت. بعد از روی استیصال به توصیه‌ی کتاب‌ها و آدم‌هایی که همیشه از بالا نگاه‌شان کرده‌ بودم،  که باید چیزی را که می‌خواهی بتوانی توی ذهن‌ات تصور کنی تا به دست آوری، سعی کردم آرامش را تصور کنم، نه خوشحالی و خوش‌بختی،‌ فقط آرامش؛ هر چه فکر کردم یادم نیامد. یعنی مثلن اگر خودم را زیر نور ملایم آفتاب زمستانی توی تخت‌ام تصور می‌کردم، مشکلم این بود که نمی‌دانستم تخت توی چه جور اتاق و چه جور خانه‌ای باید باشد  و قرار بود همین الان مسوول مخابرات بیاید تلفن را راه بیاندازد یا اگر توی تراس خانه روز شنبه وقت صبحانه خوردن خودمان را تصور می‌کردم،‌ پس زمینه‌ی ذهن‌ام این بود که الان پسر باید بلند شود برود، نه ساعت رانندگی کند. یعنی حس این‌که همیشه منتظری چیزی سر برسد و آرامش‌ات را به هم بریزد نمی‌گذارد. طبیعت هم یادم نمی‌آید برای‌ام آرامش آورده باشد. به خودم گفتم بیچاره ده دقیقه‌اش را هم بلد نیستی حتی تصور کنی، معلوم است که یک زندگی‌اش را به دست نخواهی آورد. بعدش فکر کردم شاید اگر معلم بودم آرامش داشتم. معلم فیزیک مثلن. الکی دلگرم شدم.

تمام طول سفر سعی خودم را کردم، هواپیما نمی‌نشست، دور می‌زد، زمین یخ زده بود. یادم نیامد، هیچ تصویری از یک زندگی آرام نداشتم. پسر آمده بود فرودگاه، توی بغلش فکر کردم سال‌هاست توی روابط‌م هم آرامش نداشته‌ام، هیجان نابودم کرده، وقتی نزدیک‌یم هیجان خوشی و وقتی دوریم، دوری و دلتنگی و ناخوشی. دلم معادله‌ی خطی می‌خواهد که اصلن متغیر ایکس توش نداشته باشد. در مورد این بعدن یک پست مفصل می‌نویسم و عنوان‌اش را می‌گذارم vulnerable

امروز یادم آمد، آرامش را یادم آمد. توی آرامش‌ام ستاره بود با بیسکویت انجیر و من با چای. ستاره حالا اردن است. بیسکویت انجیر از آن روز دیگر هیچ‌وقت نخورده‌ام. توی خانه‌ی خودم سه سال است جز تی‌بگ جور دیگری چای نخورده‌ام.

شاداب‌ام ظاهرن، مثلن خوش‌بختم، می‌خندم، همه‌ی آن چیزهای دیگری که می‌خواهم را دارم، اما ته دلم می‌دانم که حالم  اصلن خوب نیست. آرامش دست نیافتنی‌ترین حس دنیا به نظر می‌رسد و من فقط می‌خواهم مطمئن باشم دوباره روزی جایی آرام می‌گیرم.

آندره ژید... هیچی. بی سر و ته حرف زدم.

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

یارم قدحی در دست

بعد از سه سال،‌ هی بر می‌گردم همه‌ي آن هشت، نه ماه را پاک می‌کنم که خودت را هم پاک کنم. هی آن شب مشاعره نمی‌گذارد. نمی‌شود منکر آن همه لذت شد و برق چشمان تو وقتی روی اوپن آشپزخانه و بعدتر همه‌ي جای خانه خواندی، زلف آشفته و خوی کرده و.

- گر نه دیوانه‌ای رو مر خویش را دیوانه ساز- گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز

* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

- تو را هر آینه باید به شهر دیگر رفت- که دل نماند در این شهر که ربایی باز

* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

- ترسم که اشک در غم ما پرده در شود- وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

- تا خود کجا رسد به قیامت نماز من- من روی در تو و همه کس روی در حجاز

* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست. زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست. زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و.

پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸

کدام انقلاب آزادی ارمغان داشته است؟

من اگر دلم بخواهد در نقد خشونتی که خودم هم گرفتارش شده ام بنویسم، برای این است که در نقد سرعت بنویسم، نقد سرعت جنبش های اجتماعی، همان هایی که به شان می گویند انقلاب.
هی از اول اش گفتم من با اصل نظام مشکلی ندارم، هی اطرافیانم خندیدند فکر کردند شوخی می کنم. شوخی نمی کردم، هنوز هم نمی کنم؛ هر جنبشی که اصل نظام را در کوتاه مدت هدف قرار بدهد یعنی هدفش تغییر ناگهانی ساختار است. یا به هدفش نمی رسد و به شدت سرکوب می شود و اعدام  و سالها زندانی و بایکوت و عقب گرد و یا به هدفش می رسد  و انقلاب می کند؛ انقلابی که بچه هاش را می خورد، همه مان را می خورد. تر و خشک هم ندارد.
بعد این هایی که می خواهم بگویم دو دو تا چهارتا اند، این که ما از آن نقطه ی عطف گذشته ایم و به جای خطرناکی رسیده ایم که ممکن است در مسیر انقلاب قرار گرفته باشیم.
حالا که چی؟ که بگویم این کتاب در حضر مهشید امیر.شاهی را بخوانید. در این شرایط خیلی خوب است. برای این که یک قدم به عقب برداریم و خودمان را از دورتر نگاه کنیم.
.
وقتی می گویم خودم هم گرفتار همان خشونت شدم کاملن جدی است؛ مگر من تندروترین مرگ ها را فریاد نزده ام؟ من هم آن روز می توانستم آدم بکشم- آن روز فکر می کردم بدبختانه و حالا فکر می کنم خوش بختانه- فقط تفنگ ندارم. اما فکر می کنم کنترل این خشونت بالقوه یاد گرفتنی است.  که بالفعل نشود. همین هم هست  که حتی آن هایی را هم که بیرون گود نشسته اند و می گویند لنگ ش کن تحمل می کنم. به خودم می گویم شاید حرفی داشته باشند که بتواند به من کمک کند. شاید چیزی باشد که من نمی دانم، ندیده ام، یادم رفته باشد.
بعضی وقت ها آدم آن قدر توی گود درگیر است که موقعیت خودش را نمی بیند، نمی داند کجای کار است و دارد چه کار می کند. فکر می کنم همان قدیم ها هم حتمن لازم بوده یکی- مربی، بزرگ تری، دوستی - از بیرون  گود به طرف بگوید  لنگ ش کن که این قدر همه  گفته اند و حالا گاهی وقت ها هم بی راه، که شده ضرب المثل.
فردای آن روز اگر کسی در نقد خشونت می گفت یا سرش داد می زدم یا با عصبانیت نادیده اش می گرفتم  اما  این کتاب در حضر مثل دوستی است که به ت می گوید: هی حواست هست داری چه کار می کنی؟ دشمن و غریبه نیست که باهاش در بیافتی که به تو چه و تو شرایط  من  را نمی فهمی. کتاب است، نمی شود باهاش دهن به دهن شد. این طوری است که می گذارد آدم فکر کند.
.
کنترل خشونتی که من ازش حرف می زنم مال ترسم از انقلاب است.
 شانزدهم را از نو خواندم.

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸

بايد چند هزار كلمه نوشت، نه از شما كه خيابان‌ها ازآن‌‌ ِتان بود؛  این‌بار از مردمي‌ كه حاشيه‌ي خيابان ايستاده بودند و با بهت شما را نگاه مي‌كردند، از طلبه‌هايی كه از پنجره‌هاي مدرسه‌ها با حيرت شما را نگاه مي‌كردند و مي‌شد ديد كه چطور با روبان‌ها و شعارهاي  شما چشم و گوش‌شان باز مي‌شد؛ از پيرمردي كه از داخل اتوبوس كنار خيابان متوقف شده يواش گوشه‌ی پرده را كنار زده بود و به‌تان وي نشان مي‌داد-كدام‌تان بود با دوربين حرفه‌اي ازش عكس گرفت؟- از آن زن افغان‌ي كه حاشيه‌ي جمعيت ايستاده بود و ريتم ياحسين ميرحسين گفتن‌اش اين‌‌قدر يواش بود كه هي از جمعيت جا مي‌ماند ولي دوباره خودش را مي‌رساند؛ صدا و سيما امشب شهر قم را هم از دست خواهد داد اگر هر چيزي جز واقعيت نمايش دهد.

پ.ن: شهر واقعن مي‌لرزيد آن دفعه‌ي اولي كه چنننند دقيقه پا كوبيديد روي زمين كه "ارتش سبز ايران، همينه، همينه". دل آن‌ها هم؟


پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸

ده سال داستان نویسی

حالا احتمالن پا به سفر نمی‌شود درباره‌ی ده سال داستان نویسی نوشت، اما خلاصه‌‌ي چیزی که می‌خواستم بنویسم این است که فکر می‌کنم رضا قاسمی و ابوتراب خسروی نسل ما را از تکرار جمله‌ی مسخ شده‌ی  "در زندگي زخم هايي هست..." نجات دادند. از بوف کور نجات‌مان دادند. واقعن چند نسل داستان نویس و کتاب‌خوان را مثل خوره خورده بود؟ فکر می کنم فقط همین دهه‌‌ي آخر بود که دیگر هی دو رو برمان نشنیدیم "...که روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي‌تراشد." 

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸

تهمینه

یک‌ماه  است تهمینه تصویر پس زمینه‌ی ذهن‌ام است، همان‌طوری که یک موسیقی ساعت‌ها و روزها توی ذهن‌ات برای خودش می‌خواند و تو هم هیچ کاره‌ای. می‌خواستم بگویم تهمینه به ذهن‌ام هجوم آورده اما مگر دختر شانزده‌ساله‌ای که  زیر درخت توتی وسط حیاط بزرگ یک کارگاه ایستاده و دارد به‌ات لبخند می‌زند هجوم است. پنبه‌زارها و صدای دستگاه‌های پنبه زنی هجوم آورده‌اند. یک‌ماه است توی سرم پنبه می‌زنند و من دارم کر می‌شوم. از بیست آبان که دوباره یادم افتاده بود به‌اش؛ از آن روز عصر که اشتباهی عکس دخترک را وسط پنبه‌زارها دیدم.
تهمینه مترجم یک کارگاه پنبه‌زنیِ کیلومتر‌ها بیرون از شهر بود. پدر و مادرش هم هردو کارگر همان‌جا. وسط بیابان. بیابان که می‌گویم یک چشم‌انداز خشک را می‌گویم که تا می‌بینی بوته‌های پنبه‌ي درو‌شده می‌بینی و باد سرد ِ خشک می‌وزد. از این بیابان‌های شمالی. به‌اش می‌گویند استپ، نه؟ همان‌ها. جایی وسط بیابان، دور تا دورِ درخت توت بزرگی را دیوار کشیده بودند با اتاق‌های کار که زن‌ها و مردهایی درش با این ماشین‌های پر سرو صدا روزی نه ساعت، پنبه می‌زدند تا دومین صادر کننده‌ي پنبه جهان باشند. همان موقع هم تا روزها بعد صدای دستگاه‌ها از سرم نمی‌رفت.
کاش می‌شد روی شبکه صدای یک کارگاه پنبه زنی مدرن را پیدا کنم برای‌تان بگذارم این‌جا. آخر همه‌ي آن‌چه من می‌خواستم بگویم همین صدا و همان تصویر است. تهمینه‌ي شانزده‌ساله مترجمِ زبانِ اشاره میان رییس کارگاه و شصت و هشت کارگر ناشنوای پنبه‌زنی بود. تنها آدم شنوایی که تمام روزش را میان دست‌گاه‌ها می‌گذراند. می‌گفت به نظرت اگر چند سال توی کارگاه کار نکنم این صدایِ تویِ گوشم یک روزی تمام می‌شود؟ دلم می‌خواهد فقط آواز‌های نغز بشنوم.
.
"این کارگاه به خاطر استفاده بهینه از نیروی کار معلولین،‌ کارگاه نمونه‌ي سال کشور شناخته شده است."

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

یک قصه‌ي تکراری روزمره

این حرف‌ها نه‌ قصه‌ي من که یک قصه‌ي تکراری است.

ژول برای یک ضبط رادیویی آمده بود فرانکفورت. ایمیل زده بود که می آیم ببینمت. این طور وقت‌ها همیشه دو تا انتخاب وجود دارد، یا دعوت‌اش می‌کنی خانه، با علاقه آشپزی می‌کنی، به پیش غذا و پس غذا فکر می‌کنی. بعد می‌نشینید و حرف‌های نزده را می‌زنید تا به آن‌جایی برسید که بعدتر اگر یک جایی هم‌دیگر را دیدید بدون این‌که از نگاه چشم توی چشم فرار کنید، بتوانید جدی جدی حال هم دیگر را بپرسید؛ یا نه برعکس یک قرار ساعت سه بعد از ظهر توی یک کافه می‌گذاری و می‌گویی که ساعت پنج فلان جا باید بروی و حواس‌ات هست که آن‌ قدر شنونده‌ی خوبی به نظر نیایی که حرف‌های عمیق‌اش را شروع کند.
به جای ایمیل شماره تلفن‌اش را گرفتم، تلفن زدم گفتم هی خوشحالم که این نزدیکی‌هایی، اگر کارت امروز تمام است شب بیا این‌جا برای شام. فردا هم می‌توانی شهر را بگردی. این‌طوری حرف هم می‌زنیم. گفت می‌آید، قرار شد شب بیاید، آدرس را روی تلفن‌اش می‌فرستادم.
تمام طول روز به این فکر نکردم که قرار است حرف بزنیم یا چه بگوییم، فکر نکردم چون ممکن بود دوباره حس بد آن روزها سراغ‌ام بیاید. حس دوگانه‌ای که هم دوست‌اش داشتم و هم در هیچ صورتی ادامه‌ي رابطه را نمی‌خواستم. حتی نفرت خفیفی هم علیه‌اش داشتم، انگار که به‌ام خیانت کرده باشد. هم‌زمان انگار که به الزا هم خیانت کرده باشد. گذاشته بودم شب به‌اش فکر کنم که نکردم.
***
.
صبح بیدار می‌شوم و کمابیش مست و تلو تلو خوران قهوه می‌گذارم،‌ شش تا قاشق برای پنج فنجان. پنج فنجان قهوه برای دو نفر معنی‌اش این است که قرار است خانه بمانیم یا بمانم. قهوه را که پیمانه می‌کنم یعنی دارم در مورد همه‌ي روزم تصمیم می‌گیرم بی این‌که توی سرم جنگ و دودلی معمول‌اش به‌پا شود.
خمیرلایه لایه را از توی یخچال در می‌آورم. نمی‌دانم صبحانه شیرین می‌خورد یا شور. برای همین هم هر دوش را درست می‌کنم. توی یخچال دنبال پنیر می‌گردم و ژامبون تند. خمیر را پنج قسمت می‌کنم، دو تا را مثلثی می‌برم که کرواسان درست کنم. کره می‌گذارم و خمیر کرواسان را می‌بندم. دوتا شترودل ژامبون و پنیر. وقت برداشتن شکلات دو تا از شیشه‌های مربا می‌افتند و چه سرو صدایی به پا می‌شود. یک قاشق شکلات می‌گذارم روی خمیر مربع شکلی که باقی مانده، خمیر را می‌بندم و سینی را میگذارم توی فر، روی سه.
صدای مسواک برقی‌اش می‌آید، دارم فکر می‌کنم که چرا حرف‌هامان را دیشب نزدیم و الکی وقت را به فیلم دیدن گذراندیم که حالا مجبور باشیم صبح، سرحال و بعد از قهوه حرف بزنیم. به سرحال بودن که فکر می‌کنم در بطری کنیاک را باز می کنم و توی قهوه‌ می‌ریزم. این‌ یکی شور و شیرینی نیست که نظرش مهم باشد.
وسط فکرهای من می‌آید روی صندلی‌ کوتاه آشپزخانه می‌نشیند و می‌گوید، یااام چه بویی. دست‌اش را دراز می‌کند که دور کمرم بگیرد، از دُورم بازش می‌کنم. می‌گوید خیلی خشنی. آدم که مهمان‌اش را روی  کاناپه نمی‌خواباند. به‌اش می‌گویم شوخی را بگذارد کنار که حرف بزنیم. شیر را می‌ریزم توی ظرف می‌گذارم روی میز، بعد شکر، بعد هم قهوه، بقیه‌ی میز را چیده‌ام.
***
.
از یک شب مهمانی رفتن شروع شد. از براتیسلاوا برگشته بودم تا فقط از پاریس رد شوم الزا و ژرالدین را ببینم. شب رفتم پیش الزا، براش کادوی فارغ التحصیلی‌اش را آورده بودم. یادم است ساری آبی‌ام را هم را هم بهش دادم فکر کردم من که از این مهمانی لباس مبدل تا آن یکی نمی پوشم‌اش، مال تو که اندونزی زیاد می روی. مال تو که اصلن ازت بعید نیست با ساری بروی توی خیابان های پاریس.
ساعت شش رسیدم پاریس. فرودگاه اورلی پاریس که رسیدم و بارم را که تحویل گرفتم دیدم که زیپ چمدان کامل بسته نبود. چمدان را باز می‌کنم، شکلات‌های ودکا نبودشان. رفتم جلوی دفتر پلیس فرودگاه. دیدم نصف آدم های پرواز براتیسلاوا پاریس آنجا هستند که همین را بگویند، به چمدان‌هاشان دست‌برد زده اند، همه هم یا سیگار یا شکلات. خب بدیهی است که نگاهی به صف انداختم و فکر کردم بی خیال. اگر فرودگاه اورلی قرار است جواب بخواهد از کسی که بیست نفر کافی هستند. من یکی که شخصن حاضر بودم اگر لازم شد دو تا جعبه شکلات هم بدهم و توی دام کاغذ بازی فرانسوی ها نیافتم. می توانستم تصور کنم که چند تا فرم باید پر کرد و دست کم پانزده جا را باید نوشت لو ئه اَپرووه، اَ پَری، تاریخ و امضا.
بی خیال، این جزییات بی‌ربط را دارم الکی توضیح می‌دهم چون نمی‌دانم چطور باید اصلی‌ها را بگویم. شاید هم بی‌خود نیست به هر حال توی ذهن من این خاطرات همه‌شان با هم پک شده‌اند. خب بر می‌گردم به ترتیب منطقی‌اش. داشتم می گفتم ساعت هفت رسیدم خانه الزا. گفت با بچه‌ها خانه‌ي ژول، یکی از هم‌کلاسی‌های قدیمی قرار داریم. گفته‌ام که تو هم می‌آیی. می‌دانی من دلم می‌خواست که شما دو تا هم‌دیگر را ببینید. می‌خندم و می‌گویم آهان سن‌ام الان آن‌قدری بالا رفته و روابط‌ام آن‌قدر هرجایی هست که وقت‌اش شده برای‌ام قرارهای این‌طوری بگذاری؟
آن شب خوب گذشت.‌ سه ماه کمابیش با تلفن و ایمیل با ژول در تماس بودیم. همین طوری من کژ دار و او مریز. کژ داشتن‌ من هم مال این بود که فهمیده‌ بودم من آدم رابطه‌ی راه دور و رابطه‌ی تا بعد ببینیم چه می‌شود و این‌ها نیستم، اما این را توضیح نمی‌دادم که نه گفتن‌ام ناز کردن به نظر بیاید. یک جور کرم دخترانه. همین هم بود که ژول فکر می‌کرد ناز می‌کنم و بالاخره به زودی کوتاه می‌آیم و برای همین هم اصرار می‌کرد و اصرارهای‌اش نتیجه داد.
بالاخره من برگشتم که برای مدتی پاریس بمانم. یکی از دلایل پاریس رفتنم هم او بود. یعنی آدم هیجان انگیزی بود. خانه‌ی "مامان بابای بوروژواش" شبیه هتل دوستان‌اش بود. حالا که گذشته بلد نیستم همه‌ی ویژگی‌های خوب‌اش را توضیح دهم، همان موقع اگر بود حرف‌ها داشتم. از آن‌هایی که فقط حرف نمی زنند و واقعی هستند و کار می‌کنند. اصلن از همه چیز گذشته باهوش بود، هوش یک آدم چیزی است که من یکی نمی‌توانم نادیده بگیرم و سوت زنان از کنارش رد شوم.
دو ماه بود که کمابیش با هم بودیم، آمدم با چند جمله‌ی کلیشه‌ای این دوماه رو توصیف کنم، دیدم نمی‌شود. همین‌قدر بگویم که دو ماه خوبی بود، خیلی خوب.‌ که یک روز درباره‌ی الزا بهم گفت.
از فردای ش دستم را هم که می گرفت چندشم می شد. نمی‌دانستم هم بگویم چرا، کم کم یک جورهایی گفتم نمی‌شود. اصلن از یک روزی به بعد گم و گور شدم، تلفن‌ها را جواب ندادم. ایمیل‌ها را سرسری. هی گفتم کار دارم. ببخشید اس ام اس ات را ندیده‌ام. تلفن‌ام توی کیف‌ام بوده. خانه نبوده‌ام. تحویل کار دارم. خلاصه رابطه ‌را خیلی خجالت آور و بچه‌گانه تمام کردم.
***
.
تا این‌که هر کدام‌مان رفتیم جای دیگری. تا حالا که یک سال می‌گذرد و سر میز صبحانه‌ي خانه‌‌ي من نشسته‌ایم و کرواسان‌ها آماده شده‌اند و از فر در می‌آورم‌شان برای‌اش قهوه می‌ریزم و می‌گویم خب بگذار من شروع کنم. کرواسان‌اش را بر می‌دارد و صدای‌اش را کلفت می‌کند و می‌گوید شروع کن دخترم.
به ظرف شویی تکیه می‌دهم. می‌گویم،  یک وقتی، آدمی، دوستی، برای‌ام تعریف کرد که بعد از ازداوج‌اش با خواهرزن‌اش خوابیده، حالا هنوز ازدواج شان به جا بود و همه چیز سر جای خودش، قضیه مال چند سال پیش بوده. اما بعد از آن هر وقت یادم می‌آمد برای‌ام غیر قابل تحمل می‌شد. یک بار این‌ها را به‌ش گفتم. گفت ببین یک عالمه آدم دیگر هم ممکن است اطرافت این طوری باشند. گفتم قبول اما من نمی دانم. تا وقتی که نمی دانم فرض می کنم که نیستند. حالا که گفته ای یک جوری شده برای من. بعدش او از این در درآمد که آدم را پشیمان می کنی از این که  رازی را بهت گفته. گفت که من به تو گفته‌ام چون فکر می‌کرده‌ام تو قضاوت نمی‌کنی، تو ذهن‌ات باز است، می‌توانی شرایط مختلف را تصور کنی. گفتم نه، حالا می‌بینی که نیستم. نگو آقا، نگو همه‌ی آدم‌ها تحمل هر چیزی را ندارند. می‌گویی راز است،‌ با گفتن‌اش خودت را رها می‌کنی و دیگران را مسؤول.
حالا شبیه‌اش برای تو است و آن روزی که گفتی قبلن مدتی با الزا بوده‌ای. من دوست های نزدیک مثل الزا کم دارم، توقع نداشته باش که نشنیده می‌گرفتم. بلد نبودم توی خودم بریزم ادا دربیاورم که این چیزها برام مهم نیست، هست. خواهر که ندارم، اما فکر می‌کنم اگر داشتم حس‌ام به‌اش شبیه حس‌ام به الزا بود. احتمالن مثل زنی است که اگر بداند یکی با خواهرش خوابیده حاضر نیست هیچ وقت با آن آدم برود توی رخت‌خواب. همین کافی‌ بود که من بی هیچ فکر دیگر بگویم نه. دوست می‌توانستیم باشیم. اما برای همیشه هر جور رابطه ی دیگری با تو یک جور چندش آوری می شد.
جا خورده بود، او هم مثل بقیه از این در درآمد که فرض کن که نمی دانستی، به همین سادگی. یک چیزی توی گذشته بوده. تمام شده بود. من فکر کرده بودم تو بلدی بپذیری که به‌ات گفتم، ‌می خواستم از خودم بشنوی و نه الزا. اصلن فکر کردم مهم نیست. گفتم اول این‌که چند ماه پیش‌ برای من گذشته نبود. چند ماه پیش جز یکی از بازه های زمان حال به حساب می‌آید، فقط یک ذره بازه‌اش بزرگ است بعدش هم...
و خیلی حرف‌های دیگر، که نه من و نه او را قانع کرد، فقط هی بیش‌‌تر و بیش‌تر حال او را بد کرد. به هر حال حس‌هایی از این دست که چیزی نیست که آدم درش قانع شود،‌ مخصوصن که یک‌سال هم ازش گذشته باشد.
***
.
این حرف‌ها که دیگر گفتن ندارد، اما آخرش با حس بدی رفت. انگار باید نمی‌گفتم، همان‌طوری که فکر می‌کردم او با گفتن‌ رابطه‌اش با الزا خودش را رها کرده و همه‌ چیز از جمله فهم شرایط  و روشن‌فکری و از این دست را گردن من انداخته بود. حالا هم من با گفتن‌ حس‌ام دوباره بار را روی دوش او انداخته بودم. می‌دانید ‌فکر می‌کنم در اعتراف کردن خودخواهی‌های عمیق و پیچیده‌ای پنهان است که در دروغ مصلحتی نیست. اصلن خیلی وقت‌ها در پنهان‌کاری از خود گذشتگی‌ای هست که در شفاف بودن نیست. گفتم که گفتن ندارد، کدام‌مان هست که این چیزها را نداند.

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

 

یه فیلم ساخته، امروز با پست رسیده. برای خودش مستند، اما برای من داستانی. آدم گاهی وقت‌ها یادش می‌ره که چقدر دست‌ش بازه توی دست‌کاری گذشته، نمی‌دونم حافظه‌ی من گذشته رو دست‌کاری کرده یا مونتاژ اون، هر چی هست روایت اون چیز باشکوهیه برای من. اسم‌اش اکسپرس خاروق-خوارزم‌ه. اگر یه روزی توی این دنیای کوچیک که همه در دورترین حالت با شش تا واسطه به هم وصل می‌شن یه دختری رو دیدین که صحنه‌ی اول یه فیلم داره می‌گه نمی‌تونم، نمی‌تونم، نمی‌تونم، نمی‌تونم، نمی‌تونم،نمی‌تونم؛ نمی‌تونم اون منم. یادم رفته بود که این کوره راه ششصد کیلومتری  من رو به زندگی برگردوند. یادم رفته بود صدای خنده‌هام رو توی شهرسبز. 

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

برای خود مذبوحانه‌ام

من دوره‌ي جنگ رو یادمه در حد خودم، یه دایی کوچیکه داشتم که خیلی دوستش می‌داشتم برای این‌که به هر بهانه‌ای یه کتاب جایزه داشتم پیش‌اش، برام کتاب‌های هیجان انگیزی می‌خرید همیشه. اون موقع هجده سالش بود مثلن، بعد یه روزی توی خونه دعواش شد با بقیه، قهر کرد و رفت جنگ. اون انتظار سه ماهه رو یادمه، که برگرده. حس این‌که آدم بشینه توی خونه و قلک‌ ِتانک پر کنه که دایی‌اش از جنگ برگرده خیلی حس بیچاره و کم‌امیدانه‌ای بود برای یه بچه‌ي شش ساله. فانتزی ذهنی‌ ِ شب‌ها قبل از خوابم هم این بود که ما بچه‌ها هم به جای قلک پر کردن بریم جنگ که زودتر پیروز بشیم و دایی‌‌ زودتر برگرده.
حالا می‌خواستم بگم  امروز بعد از بیشتر از بیست سال اون حس رو داشتم، ما که ایران نیستیم و دوریم، نشستیم توی خونه -من شخصن این‌جا روزهای اختشاش بیرون نمی‌رم، می‌مونم خونه و دور خودم می‌چرخم-منتظریم شما از جنگ برگردید. این ما، خیلی مذبوحانه‌ایم واقعن. خیلی. خودمون می‌دونیم، شما یه وقت به رومون نیارید.
.

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

حالا تو هی از دست‌های بیگانگان بترس

"در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند."     میرحسین ِ شانزدهم

می‌دانم که همه‌مان توی این شش ماه بارها این راه‌حل‌های جدید را دیده‌ایم، از راه‌های کلان، تا جزیی‌ترهای روزمره. اما دوبارش برای من تکان دهنده‌ بوده، یعنی این هوش جمعی را که به چشم داشتم می‌دیدم و به گوش می‌شنیدم باورم نمی‌شد.
یکی‌ش جلوی مسجد قبا برای بزرگ‌داشت شهید بهشتی که همان ساعت شش که قرار بود مراسم شروع شود مسجد پر شده بود، همه دیگرانی که جاشان نشده بود آن تو، بیرون از مسجد توی کوچه ایستاده بودند، تا آنجایی که من می‌دیدم کوچه کاملن پر بود. مردم داشتند یاحسین میرحسین را به شعار می‌گفتند و یا بهشتی کجایی، موسوی تنها شده. چند دقیقه از شش گذشته بود که نیروی انتظامی توی یکی از این بلندگوهای دستی گفت که خواهش می‌کنیم متفرق شوید چون مسجد پر است و جا نیست و اگر کسی اینجا بماند باهاش برخورد می‌شود. پلیس ضد شورش هم ته کوچه را بسته بود. بعد من پیش خودم گفتم الان است که پلیس با مردم درگیر شود،‌ چون از مردم به نظر نمی‌آمد کسی حاضر باشد عقب بنشیند.
همین‌طور که نزدیک بود به خاطر خشونتی که هنوز شروع نشده بود گریه‌ام بگیرد، در کسری از دقیقه همه صلوات فرستادند و روی زمین نشستند. اصلن معلوم نبود از کجا شروع شده، انگار که همه هم‌زمان فقط به همین یک راه‌کار فکر کرده بودند.
دیده‌اید این دوستان  یا دونفری‌هایی را که مدت طولانی را با هم گذرانده‌‌اند، منظورم این است که سختی‌ها و خوشی‌هاشان-مخصوصن سختی‌ها- مشترک بوده و واقعن با هم زندگی‌ کرده‌اند،‌ چطوری عکس‌العمل‌هاشان توی شرایط مهم شبیه هم‌ است؟ آدم‌های توی آن کوچه، جلو مسجد این‌قدر شبیه هم بودند، که بدون هماهنگی از پیش همه با هم  روی زمین نشستند. شوکی که توی صورت نیروی انتظامی‌ها بود دیدنی بود. ترسیده به هم نگاه می‌کردند ... آدم ساکتِ نشسته را که نمی‌شد با باتوم زد. می‌شد؟ آن‌ها که تا مراسم تمام نشده بود و مردم بلند نشدند، نزدند.

بعد دفعه‌ي دوم‌اش روز نماز جمعه‌ي هاشمی بود، اولین هم‌‌راه‌پیمایی ما و آ‌ن‌ها.  از این دست راه‌پیمایی‌های مسالمت‌آمیزی که بلندگوها از آنِ آن‌ها و خیابان‌ها از آن ِ ما بود. وقتی آقای بلندگو گفت که لطفن فقط شعارهایی را که از بلندگو اعلام می‌شود بگویید و به بقیه‌ي‌ شعارهای حاشیه‌ای- مطمئن‌ام لحن او خشن‌تر بود از حالای من- توجه نکنید. پیش خودم گفتم خیلی تقسیم ناعادلانه‌ای است برای یک راه‌پیمایی مشترک. بلندگو مال آن‌ها، سیاهی لشکر مال ما. فکر کردم آن‌ها یک دهم هم باشند حالا با بلندگو هماهنگ می‌شوند و ما ده برابرم هم که باشیم بی‌بلند‌گو به هم می‌ریزیم هیچ کس صدای‌مان را نمی‌شنود. شعار اول‌اش الله اکبر بود که همه‌ی مردمی که صداشان هم اتفاقن توی این مدت خوب باز شده بود برای الله اکبر، الله اکبر را پشت سر بلندگو تکرار کردند. بعد شعار دوم مرگ بر آمریکا بود، نمی‌دانم این هماهنگی عجیب و غریب از کجا سر رسید که از قدس تا شانزده آذر، از انقلاب تا بولوار کشاورز همه با هم شعار دادند مرگ بر روسیه؛ اصلن به ثانیه نرسید فاصله‌ي شعار آقای بلندگو تا شعار مردم. یعنی وقت برای هماهنگی نبود، همه هماهنگ، یک‌صدا،  به جای امریکا می‌گفتند  روسیه  و به جای اسراییل، چین. آمریکا و اسراییل فقط از بلندگو شنیده می‌شد.
بلندگو هماهنگ‌مان کرده بود. شعارهای بلندگو شده بود اسم رمز هماهنگی‌ها.
من بعید می‌دانم این هوش جمعی از چیزی شکست بخورد. میرحسین هم چیزهایی از این دست  دیده که روزبه‌روز به‌تر می‌نویسد. از طرف‌ این آدم‌ها و با این آدم‌ها  جز با این زبان نمی‌شود حرف زد.
.
پ.ن

و این یکی

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۸

...

felicita را که می‌شنوم، هر جا که باشم، هوا هر طوری که باشه، هر منظره‌ای جلوی چشم‌م باشه...توی تراس خونه‌ي ناپل نشستم، رو به دریا، رو به وزوو. باد خنک از سمت دریا می‌آید و من دارم ناخن‌ام رو لاک می‌زنم یا پام رو گذاشتم روی میز دارم کتاب می‌خونم، یا کرواسان‌هایی که پسر درست کرده و قهوه‌ي صبحانه.  ناپل  انگار بهشتی بود که  ما ازش رانده شدیم.
همه‌ی زندگی‌ام از نوستالژی و به یاد آوردن گذشته‌ي خوب فرار کردم، که حال رو خوب زندگی کنم؛ حالا با این حجم از گذشته‌ی نوستالژیک که هر طور ازش فرار کنم بالاخره یه جایی توی ایستگا‌ه‌های مترو یه موزیک، بوی یه عطر، مزه‌ي یه غذا، خنده‌ي یه آدم، لحن‌ اون یکی، دوباره همه چی رو به یادم میاره  نمی‌دانم باید چه‌کار کرد. گذشته روزبه روز سنگین‌تر و غیرقابل فرارتر می‌شه.


چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۸

همه می‌دانند

از بهمن هشتاد و چهار شروع کردم به خواندن، خروس‌خوان رسیدم سال هشتاد و شش. سلانه سلانه، خوش خوشک.
.

خاطرات تاج‌السلطنه

کتاب‌ش را نمی‌دانم چطوری باید پیدا کرد، اما حالا فعلن روی آرشیو رادیو زمانه می‌شود شنیدش، همان ‌قدری که وسوسه شوم و بالاخره توی کتاب‌خانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران یا دست دوم فروشی‌های انقلاب پیداش کنم و بردارم بروم شیراز بنشینم به خواندن.
.
مرسی آقاهه، پیشنهادتان فوق‌العاده بود. به قول خودتان روزم را خوش کردید.
هاا کماکان فکر می‌کنم کتاب‌های خوبِ نخوانده، فیلم‌های خوبِ ندیده، جاهای خوبِ نرفته، و مزه‌‌های خوبِ نچشیده، خوش‌بختی‌های پیش‌روی‌اند.
بخش پنجاه‌ و پنجم.
.
پیوست: دارد
نامه‌های پارسی منتسکیو :)

پی نوشت: دارد
که کجا می شود کتاب را پیدا کرد. کامنت اول. با سپاس.

جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۸

در تو چیزی است که مرا سرمست می‌کند

.
Sagesse du fou, Folie du sage,
Ça commence un soir du mois d'août.
Rougeur des joues, Folies d'usage, Toi, moi, nous.
Toi, moi, nous, Folie d'usage, Rougeur des joues,
Quelque chose en toi me rend fou

Maxime Le Forestier

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

پایان یک دوران

لوی استروس مرد. یکی از آرزوهای انگشت شمارم بر باد رفت.
خبر مال سی دقیقه پیش ه.
صفحه ی اول همه ی خبرگزاری ها.

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸

...

اکتبر تمام شد. همه‌ی روزهای ماه قبل به نامه‌نگاری‌ با سه تا استادم گذشت که اجازه بگیرم از فوریه برگردم ایران. دلیل آوردم، دلایل به حساب خودم قابل قبول. زیادی قابل قبول. یک‌ماه معلق نگه‌ام داشتند. بین آره و نه. بین بگذار فلان تبصره را هم ببینیم شاید بشود. بین قوانینی که هنوز امتحان نشده و قرار بود من راه بازکن شوم. یک‌ماه فکر می‌کردم ممکن است از فوریه برگردم ایران. زورم نرسید. امروز، روز یک‌شنبه مارینا رسمن جواب نهایی را داد. می‌دانم که هر سه‌تاشان دلایل کافی داشتند که بخواهند کمک‌م کند بشود و دلایل لازمی داشته‌اند که نخواهند بگذارند تا وقتی درسم تمام نشده ایران بمانم. از دلایل قانونی گرفته تا ترس‌شان از ایران. ترس‌شان از داشتن دانشجوی مستقیمی توی ایران.
به هیچ‌کس توی ایران نگفته بودم که اگر نشد نا امید نشوند. به خیلی‌ها بعدتر هم نمی‌گویم که شاید می‌شد.
اما حالا که مارینا رسمن گفته که نمی‌شود، باید جایی می‌نوشتم به کسی می‌گفتم، اگر نمی‌نوشتم انگار که نه انگار این همه ایمیل و چانه زدن و شرط و شروط مختلف را زیر و رو کردن. حالا یک بغل محکم می‌خواهم که بیاید به‌ام بگوید اشکال ندارد که نشد، نه یک نفس راحت از پشت تلفن که بگوید خوشحالم که نشد.

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۸

Soñar No Cuesta Nada

دی‌دریم هم دیگه بلد نیستم، اگر هنوز وقت خوندن کتاب‌، کتاب رو وارو می‌ذارید روی سینه‌تون و یه عالمه دی‌دریم دارید، یو آر هپی.

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸

content

دستم به نوشتن نمی‌رود نه الزامن برای وبلاگ‌، اصلن برای خودم. نه به آلمان مربوط است، نه به برف و سرما و نه به زباله‌ها. به این زندگی‌ سرتا پا متوسطی مربوط است که الان دارم. یعنی بی پستی و بلندی. مهم نیست که آدم توی ارتفاع صفر متر از سطح خوشی دارد بی پستی بلندی راه می‌رود یا روی فلات هزار متری. من شاید هم همان‌جام. توی همان هزار متری. خوش. اما همه چیز خیلی سر جای خودش است.
اصلن از همین‌جاست که آدم می‌شود کارمند بانک و تا آخر زندگی‌اش با همان سرعت لاک‌پشتی می‌رود؛ اما می‌رسد. من کل زندگی‌ام خرگوش ماجرا بوده‌ام. همین بوده که آدم‌های موقت زندگی‌‌ام همیشه تشویق‌ام کرده‌اند، ایستاده بوده‌اند یک گوشه‌ای از این ماراتن طولانی و خرگوشه را می‌دیده‌اند که چقدر سریع می‌رود و حتی می‌تواند از روی مانع‌ها بپرد که راه را کوتاه‌تر کند. و هی ازش پرسیده‌اند، کی وقت کرده ای این همه کار، این همه جا و این همه آدم... لاک پشته را هم دیده‌اند حالا حالاها بهش نمی‌رسد، ولی ندیده‌اند که من هیچ وقت نرسیده‌ام و نه حتی امیدی برای رسیدن‌ام هست.
این همه سال آرش همین کنار دستم لاک‌پشت ماجرا بوده، لاک پشت از لحاظ آهسته و پیوسته، از نظر این تحسین عمیقی که همیشه ته دلم برای‌اش داشته‌ام. از لحاظ این‌ رسیدن‌اش که این همه بدیهی‌است. اوهوم من آن خرگوش ماجرا، هیچ وقت نرسیده‌ام. وسط راه هی رفته‌ام به بازیگوشی. آدم‌اش ده دقیقه‌ای می‌فهمد که هیچ‌وقت نمی‌رسم. اگر هم ازم بپرسند می‌گویم اصلن کجا مگر؟
حالا توی آلمان، انگار آخرین شانس لاک پشت‌ شدن‌ام را دارم. می‌دانم مربوط به این کشور است یا دست کم تصور من از این کشور، از یک سال پیش و قبل از آمدن‌ام می‌دانستم که آلمان، ایتالیا یا فرانسه یا ایران نیست، باید شب‌ها به موقع خوابید، به موقع سر قرارها رسید، سر کلاس‌ها، باید آهسته و پیوسته رفت، باید رسیدن را این‌جا یاد می گرفتم. می‌دانسته‌ام این‌جا نمی‌توانم روی نسبیت زمان حساب کنم و نکرده‌ام. تن داده‌ام به محیط، و زندگی‌ام به طرز لاک‌پشت‌واری پرفکت است: ‍I am content
---
---
یک واژه توی زبان‌های لاتین هست که صفت‌‌اش و اسم‌اش کاربرد بیش‌تری دارند، اما فعل‌اش هم هست. در حالت اسمی content به معنی "محتوا" است. که همسایه‌ی آن یکی کلمه‌ی continere)contain در لاتین) و صفت‌اش هم همان content با تساهل و تسامح به معنای "خوشحال و راضی" به کار می‌رود، دیکشنری‌هایی که دقت بیش‌تری دارند می‌گویند limited satisfied.
در زبان‌هایی که به لاتین نزدیک‌ترند مثل ایتالیایی و اسپانیایی کاربرد این صفت دقت بیش‌تری دارد و معمولن کسی اگر به کارش می‌برد منظورش مشخصن این است که خوشحال نیست اما content است. نه مثل فرانسه که طرف خیلی ساده "je suis content" را به منظور "I am glad" به کار می‌برد.
.
سراغ اتیمولوژی و ریشه‌شناسی‌ کلمه برای این می‌روم که بگویم چقدر و چطور با "راضی" فرق می‌کند. فعل کلمه
content(en),contentarse(es),contenter(fr),accontentare(it)v به طور کلی و از ریشه‌ی لاتین به معنی پر کردن چیزی است. اما در مورد انسان که به کار می‌رود به معنی راضی کردن و خوشحال کردن‌اش به کار می‌رود، البته خوشحالی محدود.
وقت‌هایی زندگی‌ات پر شده طوری که نه چیز دیگری می خواهی و نه چیز بیش‌تری، آن‌وقت تو content هستی.
اما یک وقتی هست که زندگی‌ات کامل پر نشده و تو چیز دیگر یا بیش‌تری می‌خواهی، این‌طور وقت‌ها می‌گویی آی ام نات هپی یا آی ام نات کانتنت، بسته به توقع‌ات از زندگی.
وقت‌هایی هم نه این‌که زندگی‌ات پر شده باشد الزاماً اما کمی از آن‌چه دقیقن می‌خواهی داری، این‌طور وقت‌ها you are happy.
.
در فارسی احتمالن همان راضی را به کار می‌بریم اما برای‌ این آدمی که من الان هستم، این صفت کانتنت این‌قدر به جاست که اصلن هیچ چیز دیگری جایش‌ نمی‌نشیند.
من آن معنای خیلی پنهان ‌"پرشده"، که از ریشه‌ی لاتین‌اش همراه‌اش می‌آید را لازم دارم. این‌قدر که پر‌م، نه هیچ چیز بیش‌تری می‌خواهم و نه هیچ چیز دیگری. بزرگترین عیب کانتنت بودن هم همین‌جاست، آدم اگر خوشحال نباشد یا غم‌گین باشد ممکن است بتواند چیزی بخواهد که خوشحال‌اش کند. اما آدم content خیلی آدم متوسطی است، جا و هیجان برای چیز جدیدی ندارد.
این من‌ای که الان هست. که کتاب خواندنش محدود به توی مترو و وقت انتظار و شاید قبل از خواب شده و دیگر احساس نیاز نمی‌کند که بنویسد(یوسا. چرا ادبیات)، این‌قدر که پر است(از نظر contain)، این من نمی‌تواند بگوید خوشحال‌ است یا از زندگی‌اش راضی‌ است. این من وقتی کسی ازش می‌پرسد چطوری، باید بگوید Estoy contenta.

.
.
پ.ن: دودلی کردم برای گذاشتن قسمت دوم، به خاطر این‌که اسم چند تا زبان را آورده بودم، یک نفر هم که کامنت بگذارد بگوید اوه تو هم با این با زبان دانستن‌ات، حال آدم گرفته می‌شود، من بلد نیستم این حسادت‌ها را نادیده بگیرم، اذیت می‌شوم. نکنید آقا، مگر من می‌روم به کسی بگویم چرا از ساز زدن‌ات یا نقاشی کردن‌ات یا عکاسی‌ات حرف می‌زنی، که کسی می‌تواند به این یکی گیر بدهد؟ این یکی تنها کار لاک‌پشت‌واری است که من تمام زندگی‌ام انجام داده‌ام، برای وقت‌های محدودی مثل الان، که بتوانم منظورم را برسانم.

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸

این پیام با غیر قابل انکارترین ندا تکرار شود

. .
می‌گم بیانیه‌‌ی سیزدهم به زودی به رختخواب‌هامون راه پیدا می‌کنه.
.

شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸

Listen and Smile

سه ماه پیش آن جمعه شب لعنتی یک هفته بعد از انتخابات هنوز ناپل بودم، جوزی فرری توی پیاتزا پلبیشیتو کنسرت داشت. جیا از لاهه آمده بود، همان روز رسیده بود برای دلداری. محض این‌که انرژی مبارزه نداشتم، پا شدم باهاشان برای کنسرت رفتم.
پیاتزا پلبیشیتو توی ناپل، رم من بود. همه‌ی راه‌ها به آن‌جا ختم می‌شد. همین‌طوری ویا توله‌دو را که پایین می‌رفتیم صدای جیغ خوشحالی جمعیت برای جوزی می‌آمد. به میدان که رسیدیم آن ته جلو کاخ سلطنتی ایستادیم، جلوتر نمی‌شد رفت. روی پله‌ها ایستاده بودیم. جیا یک سمت‌ام بود لوییزا آن طرفم هر دوتاشان روی یک پله بالاتر پشت سرم ایستاده بودند و دستشان را گذاشته بودن روی شانه‌های‌ام. یک هفته‌ای نقش‌ام از آدم بی‌خیال و خوش‌حال و الکی خوش همیشگی، تبدیل شده بود به آدم ضعیف‌ جمع.
بقیه‌اش را یادم نیست، فقط آن لحظه‌ای را یادم می‌آید که جوزی فرری داشت اوج آن آهنگ‌اش را می‌خواند که e non e’ solo un piccolo particolare و من اشک می‌ریختم می‌ریختم، داگلاس کنارم ایستاده بود و داشت بهم می‌گفت که تمام این یک سال هر وقت هر چیزی خوب پیش نمی‌رفته، نا امید بوده‌ایم یا خسته، کافی بوده سربرگردانیم و تو را ببینیم که یک جایی ایستاده‌ای داری لبخند می‌زنی، لبخندی که می‌گوید هی ببین هیچ چیزی آن‌‌قدر سخت نیست. پلیز دونت لوز دت سمایل. اما مگر اشک‌های من بند می‌آمد.
کنسرت تمام نشده رفتیم پیاتزا بلینی بار همیشگی خودمان. جیا دو روز بعد برگشت لاهه. بعدتر هم توی این مدت من سه چهار بار فقط گزارش، تنکس، خوبم، بهترم. یا اوری تینگ ایز اوکی داده بودم. امشب، سه ماه بعد، به خاطر آن همه عکسی و فیلمی که از تهران امروز دیده، لینک همان آهنگ جوزی فرری را فرستاده، و نوشته، حالا لطفن گوش کن، عکس‌ها و فیلم‌های امروز تهران را نگاه کن و لبخند بزن. همراه همین موزیک. تا تصویر آن یکی سارای ناامید یک هفته بعد از انتخابات برای همیشه از یاد خودت و همه‌ی ماها برود.
.
پ.ن: من گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم، با چه رویی بعدتر برگردم ایران و از دستاورد شماهایی که ایران‌اید استفاده کنم. یعنی اگر به من بگویید آن روزها تو کجا بودی مگر من برای چند روزش جواب دارم که «ئه، همان‌جا، با شما»؟
اوهوم، حق با شماست. بهار تهران نمی‌رود توی آن لیست.

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

بهار تهران

بعدن توی ویکی پدیا درباره‌اش‌ خواهیم نوشت که بهار تهران دوره‌ای از گسترش آزادی های فردی و اجتماعی و دموکراسی در تهران بود که از اوایل فروردین ۱۳۸۸( اواخر مارس ۲۰۰۹) کمی پس از اعلام کاندیداتوری میرحسین موسوی آغاز شد و در شنبه سی‌ام خرداد ۱۳۸۸(۲۰ ژوئن ۲۰۰۹) یک هفته پس از انتخابات مخدوش با حمله‌ی نیروهای نظامی و شبه نظامی به مردم در خیابان‌ها و خانه‌های‌شان به پایان رسید.
و لینک خواهیم داد، مرتبط:
.
پ.ن: تا آخر اون دوتا بهار دیگر را بخونید. اگر همین حالا، مثلن همین جمعه، مقاومت نکنیم، ممکن است مجبور باشیم تا بهار بعدی بیست و یک سال یا شاید چهل سال منتظر بمانیم.

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

یادم باشد بعد برای‌ات تعریف کنم

حالا هم مثل همیشه است. وقتی چیزهای بیش‌تری داری برای گفتن، نمی‌توانی بنویسی‌شان. دلیل‌اش را حالا می‌دانم، تازه‌اند، هنوز جا نیافتاده‌اند، این است که خاطره تعریف کردن و از گذشته نوشتن را بلدم اما از این روزها نوشتن را نه.
روزمره نویسی‌اش این است که روزی پنج تا هفت ساعت کلاس آلمانی دارم و روزی سه تا پنج ساعت هم خودم آلمانی می‌خوانم. وقتی خانم مسوول موسسه‌ای که دانشگاه تعیین کرده بود ازم پرسید که مطمئنی می‌توانی هر روز بیایی یا نه، گفتم اوهوم من دیگر بلدم چطوری باید یک زبان خارجی را یاد گرفت. اشتباه نکرده‌ام. یک ماه دیگر وقت دارم برای این‌که آن‌قدری آلمانی یاد بگیرم که بروم سر کلاس‌های تاریخ و ادبیات و انسان‌شناسی و فلسفه. دوره‌ای یادگیری هر زبانی یک بخشی‌اش یللی‌تللی و یواش یواش و هفته ای یک ساعت خواندن است، ولی برای من حتمن باید یک بخش نفس‌گیر یکی دو ماهه هم داشته باشد. نفس‌گیر، همین‌طوری که اسم‌اش است.
این طوری است که دوازده ساعت از روزهای این یک ماه‌ام می‌گذرد. میان دیکشنری‌ها و هر ریدینگی را ده بار خواندن و حفظ کردن و حروف و آواهای جدید را یاد گرفتن و هی سی دی را ستاپ زدن. هی پرسیدن که گوش کن ببین من تفاوت تلفظ این دو جور -ش- را یاد گرفته‌ام. گوش کن ببین این -ر- را، این -او - را درست می‌گویم یا نه.
این‌ها را می‌شود نوشت. بدی‌اش این است که آن یکی دوازده ساعت را نمی‌توانم بنویسم، خیلی تازه است، خام. تکان دهنده، باور نکردنی. فقط بلدم بعدن مثل خاطره تعریف‌اش کنم. بعدتر.

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

می خوام بخوابم

الان تنها چیزی که می خوام اینه که ده روز با کشتی سفر کنم- حالا دورترین جایی که می تونم تصور کنم اینه که از ناپل برم فلوریانا پولیس - فقط بخوابم. یه هفته توی کشتی که تکان هاش مثل ننو هست بخوابم. بخوابم. در آرامش. بدون این که سوت کشتی، مسافرین محترم پرواز شماره ی، قطار شماره ی به مقصد...از سکوی، بشنوم. بدون اینکه چشم ام به تابلو ها باشه. بدون این که نقشه ها رو به دقت نگاه کنم و شرق رو با خورشیدی که درست و حسابی به مشرق نمی ره پیدا کنم. چقدر انرژی الکی صرف می شه برای شناختن خونه ای که بعدتر خونه ات نخواهد بود. زبونی که زبون ات نخواهد بود. مردمی که ازت گرفته می شن دوباره.
آقا من دوباره خسته ام. مال جا به جایی ه می دونم. این جا نمیام که نق نزنم.
دلم مثل چی برای ناپل تنگ شده. ناپل خونه ی من بود. شهر مال ما بود. حالا دوباره از نو.
آلمان.

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

فصل اول

تاریخ این قرن را که بنویسند، فصل اول‌اش را با ما شروع خواهند کرد. بخوانیدش، فصل اول را بخوانید.
.
پ.ن: اصلاً این جنبش سبز یک جنبش ویکی‌پدیایی است این‌قدر همه در ساختن‌اش-ویراستاری‌اش دست دارند. نسبت‌اش این‌طوری است که حزب کارگر انگلیس اگر دانشنامه بریتانیکا باشد، جنبش سبز دانشنامه‌ی ویکی‌پدیاست.

شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۸

دورتر اتوبوسی داشت می‌سوخت

از همه‌ي روایت‌هایی که از غروب شنبه‌‌، فردای انتخابات شنیده‌ام، سه تا از همه تصویری‌تر به یاد ماند‌نی‌تر بودند. هر سه‌ تا روایت را آن دوستانی‌م تعریف کردند که آن روز عصر فکر کرده‌‌اند شاید سینما رفتن حال‌شان را به‌تر کند. هر کدام هم تنهایی رفته‌بودند سینما، چون اطرافیان‌‌شان در حال پرداختن به افسردگی‌-پسا انتخاباتی بوده‌اند. آن‌ها سه سینمای مختلف رفته بوده‌اند اما هر سه تصویر تقریباً یکی‌ است:
"هنوز از سینما بیرون نیامده صدای همهمه‌‌ای مثل شعار دادن را می‌شنیدم اما فکر می‌کردم دچار توهم شده‌ام. از سینما که بیرون آمدم، بوی دود و پلاستیک سوخته می‌آمد، سطل زباله‌ها را آتش زده بودند. هوا تاریک و روشن بود. مردم داشتند شعار می‌دادند و هر کس به سمتی می‌دوید. پلیس‌ها همه جای خیابان بودند، با باتوم و دنبال آدم‌ها. آمدم تا وسط‌های خیابان، دورترها اتوبوسی در آتش می‌سوخت.
حس‌ام مثل آدمی بود که از خواب بیدار می‌شود و نمی‌داند که کی و کجاست، چند لحظه‌ی اول همان فشاری به مغزم آمد که به مغز آدمی می‌آید که بیش از بیست و چهار ساعت خوابیده...بعد خوشحالی چند دقیقه بعدش، آن خوشحالی‌‌ای که وقتی فهمیدم چه خبر است، با هیچ چیز قابل مقایسه نبود... ."
.
بگذریم از این‌که من باید این سه نفر را به هم معرفی کنم برای وقت‌هایی که نمی‌خواهند تنهایی بروند سینما. اما این‌ها را هم گفتم که اگر کسی خواست فیلمی-چیزی از این روزها بسازد یا فیلمنامه‌ای بنویسد. این تصویر را گوشه‌ی ذهن‌اش داشته باشد. این تصویر عجیبی که آن روز غروب آدم‌های تازه از سینما بیرون آمده، دیده بودند. آدم توی شرایط عادی هم وقتی از سینما بیرون می‌آید، چند دقیقه طول می‌کشد تا به دنیای عادی برگردد. حالا خودتان را جای طرف بگذارید: از قبل از سینما رفتن فقط سکوت و بی‌اعتنایی مرگ‌بار شهر یادش است و وقتی بیرون می‌آید در دوردست اتوبوسی می‌بیند که دارد می‌سوزد و آتش‌هایی که جا به جا روشن‌اند و مردمی که در تعقیب و گریز با پلیس‌، شعار می‌دهند.