یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۰

Whatever you track gets better

آمدم سر کار روز یکشنبه. این‌قدر این اواخر مرخصی گرفتم و دارم می‌گیرم که همه‌ی آخر هفته‌ها هم بیام سر کار کمه انگار. پایین نقشه ی زیر دستم نوشتم وات اور یو ترک گتس بتر. بیشتر از شش ماهه اما هنوز هم هر بار چشمم بهش میافته بهش فکر می‌کنم. این طوری نیست که چون روزی چند بار می‌بینمش دیگه بهش دقت نکنم. کارت‌هام رو در میارم  و تاریخ بیست و نه می می‌زنم و پشتش می نویسم که چه چیزهایی هست که می خوام بهتر بشه. کارت‌ها مثل این کارت‌های فیش نویسی که هیچ وقت توی درس و دانشگاه ازشون استفاده نکردم. دو ماهه کارهای روزانه‌ای که انجام می‌دم سر کار رو روی این کارت‌ها می‌نویسم. پشت همون کارت هم چیزهایی رو که می خوام بهتر بشه لیست می‌کنم.
می‌نویسم چون گاهی روزها شب می شد و یا یک هفته می‌گذشت و می دیدم هیچ کاری رو تموم نکردم و مدام از دست خودم که کم کارم و وقت تلف می کنم عصبانی بودم چون نمی دونستم چطوری وقت گذشته  و چون نمی‌تونستم از خودم دفاع کنم. الان اما به لیستم نگاه می کنم می بینم اصلن هم وقت تلف نکردم. می‌بینم گاهی وقتها چهل و پنج دقیقه شماره گرفتم تا تلفن وصل بشه و با رییس سازمان باستان شناسی‌ یا میراث فرهنگی‌شون پنج‌ دقیقه حرف بزنم  اما توی ذهنم فقط پنج دقیقه کار مثبت کرده بودم. باید بپذیرم که نامه ‌ای رو که به فلان سفیر نوشتم ممکنه از دفتر مدیر کل سازمان برگشت بخوره یه بار به خاطر اینکه تاریخ و شماره نامه توی یک خط نیستند یا توی آدرس اسم شهر تمامن با حروف بزرگ نوشته نشده. البته اگر نوشته شده بود هم ممکن بود برگشت بخوره که چرا کل اسم شهر با حروف بزرگه، نظرشون رو هی عوض می‌کنند و نمی‌شه هم باهاشون چونه زد. باید فرمت نامه رو درست کنم و برای زود فرستاده شدنش ورش دارم ببرم‌اش اونجا که امضا بشه به جای اینکه بذارمش توی جعبه‌ی نامه‌ها تا سه روز دیگه برسه. این می‌شه یک و نیم ساعت وقت روزانه.
 باید بپذیرم که کار گل یه بخشی از کارمه، اصلن یه بخشی از هر کاریه. کار گل یعنی اون بخشی که در خدمت فرم هستیم به جای محتوا. وقتی می‌خواستم بیام این‌جا رییس‌ سابق‌م باهام مصاحبه کرد. غیر رسمی. برای یه کنفرانس توی ایتالیا بودیم. گفت تصورت چیه از کار توی سازمان. گفتم جدای تعریف‌هایی که همه از مسوولیت آرمانی‌ش می‌زنند و انتقادهایی که از بیرون ازش می‌شه؟ تصورم اینه که توی هر سطحی که باشی نصف کاری که روزانه انجام می‌دی کار گل‌ه. گفت سال دیگه همین موقع ایمیل بزن بهم و یه ماه بعدش بیا سر کار.
داشتم از پشت کارت‌هام می‌گفتم و چیزهایی رو که می‌خواستم بهتر بشه. حتی چیزهایی که دور از دسترس به نظر می‌رسیدند هم دارند بهتر می‌شن. 

جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۰

تنهایی

از همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناختم نپرسیدم یا همه با من در مورد تنهایی حرف نزدند اما فکر می‌کنم همه‌ي آدمهای دنیا تنهان. یعنی تنهاییه همینه. وقتی خیلی تنهایی آزارت داده دو نفر رو که می بینی با همند و به هم نزدیکند فکر می کنی کاش تو هم به یه آدمی نزدیک بودی اما وقتی خودت جای یکی از دونفری می بینی که همون‌قدر نزدیکی، همون‌قدر تنهایی. خیلی فرقی نکرده. اگر یکی دو سال پیش بود این حرفها رو دقت و عمق کمتری می‌گفتم. چون دغدغه‌م نبود. اما این یکسال- حتی یک و نیم سال - گذشته با چنان شدت و عمق و تنهایی به همه چی فکر کردم که همه چیز دنیا برام بولد شده. هر چی که به آینده به گذشته‌ی شخصی آدم‌ها مربوط باشه بولد شده. انگار یه چیزی به ذهنم تزریق شده که باعث می شه خطوط رو پررنگ و پررنگ‌تر ببینم. یه جور غیر طبیعی همه چی پررنگه. مثل قصه های علمی تخیلی از قیافه‌ی ظاهری آدمها رد می‌شم و شیوه‌ی فکر کردن شون رو می‌بینم. مثل اونایی که می‌گن به مقامی رسیده ام که مپرس. تنها دلیلش هم اینه که خیلی فکر می کنم. خیلی خیلی عمیق و دقیق به هر چی که به هویت و زندگی شخصی آدمها مربوط باشه فکر می کنم. ممکنه دلیلش بازگشت زحل باشه. ظاهرن حوالی بیست و هشت و تا قبل از سی سالگی اتفاق میافته. توی این یک سالی که این همه به تنهایی و در تنهایی فکر کردم اولش شوکه شدم از تنهاییم. نمی تونستم بپذیرمش. بعدش رابطه ی ناسالمم رو قطع کردم تا یه رابطه ی دیگه شروع کنم و کردم. با دوستام بیش‌تر بیرون رفتم. هی رفتیم صبحانه سینما نمایشگاه موزه سفر پارک. اما بعدش دیدم فرقی نمی کنه کسی باشه یا نه. من تنهام. گرچه وقتی حضور فیزیکی دارند کمتر وقت دارم به تنهایی فکر کنم. اما دیگه بعد از یه سال حضور فیزیکی هم خیلی مانع فکر کردنم نمی شه. توی مترو که بر می‌گردم خونه. توی مهمونی خونه ی دوستام. وقتی با دوستام می ریم سینما وقتی می ریم برای ناهار یا شام خونه من‌اند یا من اون‌جا، وقتی باهامه، من در حالی که دارم حرف می زنم و می خندم و یه بخش دیگه از مغزم همون بخش عمیق داره راه خودش رو می ره و به تنهایی فکر می‌کنه. داره تحلیل می کنه آدم‌ها رو، کاش دست‌کم دست از سر خودم بر می‌داشت. مثل آدمی نیستم که گاهی وقت‌ها یه گوشه می‌شینه بقیه رو نگاه می‌کنه و تحلیل کنه. زندگی‌م شده مثل یه فیلم که خودم دارم توش بازی می کنم و حتی نقشم هم خیلی پر رنگه اما همزمان شخصیت دوم‌ام یه گوشه نشستم داره نگاه‌ می‌کنه. همه رو اما من رو با دقت بیش‌تری نگاه می‌کنه. توی این دو سال بارها و بارها فکر کردم ممکنه به زودی دیوانه بشم. ممکنه این طبیعی نباشه که من دارم همه چی رو مثل یه فیلم نگاه می‌کنم. ممکنه این طبیعی نباشه که من وقتی دارم توی یه جلسه حرف می زنم یا هم‌کارم غیبت یکی رو می کنم یا با دوستم می‌خندیم هم‌زمان بخش عمیق‌تر ذهنم داره با نگاه تحلیل گر پروسه رو می بینه و بر رسی می‌کنه.  طبیعی نیست چون قبلن این‌طوری نبودم. من زندگی آرامی رو یادم میاد که توش  فقط زندگی‌ می‌کردم و شخصیت دومی درون‌م وجود نداشت. آرام‌ترین لحظه‌هایی که آرزوش رو دارم اینه که وقتی دارم یه کاری می کنم یا اصلن زندگی می کنم خودم اون بالا ننشسته باشه و نگاهم نکنه. دلم می خواد زندگیم همینی باشه که هست، همینی که زندگی می‌کنم. اگر آشپزی می کنم یا فیلم نگاه می کنم یا الان که دارم می‌نویسم ته‌ش همین باشه. اما نیست خود عمیق ترم داره من رونگاه می کنه. داره به حرکت تند دستهام روی کیبرد نگاه می کنه و من رو که دارم بدون پاراگراف بندی و بدون نگرانی از گسستگی و شلختگی می‌نویسم تحلیل می‌کنه. خسته شدم از زیر ذره بینش بودن. شاید نه، حتمن یه بیماری روانی‌ه. اما اینقدر اعتماد به نفسم زیاده- یا از اون وری این‌قدر هیچ پزشک و روانپزشک و روانکاو و روانشناسی رو و اصولن هیچ کس رو قبول ندارم- که فکر می کنم تنها کسی که می‌تونه نجاتم بده خودمم اگر این بیماریه. فکر می کنم طبعیی نیست چون قبلن اینطوری نبودم. فکر این‌که بقیه زندگی‌م رو با یه شخصیت دوم قوی‌تر از خودم ادامه بدم دیوانه‌م می‌کنه. سکیزوفرنی هم نیست  چون خبر دارم از حضور هردوشون و از طرف دیگه یکیش خیلی قوی‌تره و مستقیم هم  با دنیای بیرون رابطه نداره. ترجیح می‌دم به زودی بمیرم تا این‌که دونفری زندگی‌ کنم. قبلن یه نفر وجود داشت که زندگی می‌کرد، گاهی وقتها هم یه گوشه‌ای مینشست و زندگی که کرده و خودش رو و دیگران رو تحلیل می کرد. الان دو نفرم. من خیلی با احساس تنهاییه مشکل ندارم. اون یکی نفره هی داره تحلیل ارائه می ده که تنهام که کارهام قابل دفاع نیست. که اصلن می‌خوای چیکار کنی تو زندگی‌ت. اگر اون هی ازم سوال نکنه من از زندگیم راضیم. یعنی مقایسه می کنم با بقیه برای رضایت داشتن و فکر می کنم خب زندگی همه همین طوریه. همه صب می‌رن سر کار - یا نمی رن- در طول روز بقیه آدم‌ها رو می بینند یا نمی بینند. گشنه شون که شد یه چیزی می خورند یا می‌خونند بعدش هم می‌خوابند که فردا بشه. اما همه‌شون به هر حال وقتی دارند فکر می‌کنند تنهان. هیشکی به مغزشون راه نداره. خب چیکارش کنم این زندگیه. شیوه ی رضایتم اینه یعنی. بهش نمی گن خوشحالی. می‌گن رضایت از همینی که هست. اما اون یکی خود عمیق ترم نمی ذاره. هی تحقیرم می کنه . به خاطر زندگی از معنی تهی‌م. به خاطر تنهاییم. به خاطر همه چی. اما من دستم به هیچ جا نمی رسه. چون فکر می کنم اصلن هیشکی توی دنیا نیست که زندگی ش از معنی تهی نباشه. اون یکی خودم هم البته بلد نیست این نظرم رو زیر سوال ببره. اگر بلد بود برام مثال میاورد می گفت نه مثلن زندگی فلانی رو ببین اما نمی‌گه. مثال هم که می زنه برای اینه که بگه زندگی اونا هم هیچ گهی نیست. امروز گفت هیلاری کلینتون رو مثلن ببین. یا بان کی مون. دیروز اومده بودند دفترمون. رفتیم ناهار بعدش رفتیم سخنرانی کردند. با پنجاه تا گارد و پنجاه تا خبرنگار و حرف زدند و گفتند چطوری قراره دنیا رو تغییر بدند. اون یکی خودم بهم گفت ته ته ش میخوای توی زندگی شغلی‌ت بشی بان کی مون دیگه؟ یا هیلاری کلینتون؟ اگر همین الان هم بهت بدن این موقعیت رو معنی‌ش این نیست که زندگیت معنا دار می‌شه. می‌دونی چی می گم مدام داره تحقیرم می‌کنه. با همین شدت هم دیگران رو تحقیر می‌کنه. اینطوریه که نمی ذاره آدم جدی جدیدی وارد زندگیم بشه. خوشبختانه خودم دو دستی دوستای قدیمیم رو چسبیدم اونم خیلی باهاشون کاری نداره. اما آدم جدید راه نداره. همه ی آدمهای جدیدی که می بینم به قدر کافی باهوش نیستند. چیپ اند. دغدغه هاشون مزخرفه، زندگی‌شون بی‌معناست ... اینا حرفهای من نیست. اون خودی که داره نظارت می کنه بهم این حرف‌ها رو می‌زنه. منم هیچی نمی‌گم. وقتی حتی نمی‌تونم از خودم دفاع کنم چرا بیام از دیگران دفاع کنم. با همه ی اینا فکر می کنم اگر  دوس پسرم اینجا بود کمتر وقت داشتم که این خود عمیق‌تر دهنم رو سرویس کنه. یا اگر ایران باشم با مامان و بابام زندگی کنم یا .. منظورم اینه که زندگی همینه. یه جوری باید گذروندش. بهتر اینه مدت بیشتری رو بتونی سر زیر برف بگذرونی. چون به هر حال می گذره و می‌میریم دیگه.  یه پروسه ی شش ماهه رو شروع کردم برای ول کردن دوس پسرم چون راهش دوره و نمی‌تونه کمک بزرگی باشه برای سر زیر برف من. اما می ترسم تمومش کنم این خود عمیق قوی تره فرصت بیشتر پیدا کنه دهنم رو سرویس کنه. قبلن سفر حالم رو خوب می‌کرد حالا اون هم نمی کنه. زندگی طولانیه. تنهایی‌ش غیر قابل تحمل‌ه. اون‌قدری که برای این‌که مدت طولانی‌تری سرت زیر برف بمونه هم باید برنامه‌ریزی کنی. برنامه‌م اینه که مهم‌ترین چیزها رو جدا کنم  تا بقیه زندگیم  سرم رو کنم زیر برف شون. مهم‌ترین چیزا بعد از یک و نیم سال فکر کردن اینها هستند: یک. یاد گرفتن بقیه‌ی زبانهایی که شروع کردم به اندازه ی زبان مادریم- زبان خوندن لذت آنی بهم می ده که زندگی رو می تونه قابل تحمل تر کنه. وقتی دارم زبان، مخصوصن آلمانی، یا زبان شناسی می‌خونم اون خود عمیق‌تره در کم‌رنگ‌ترین حالتشه. یعنی حتی اگر شده برای چند لحظه توی پروسه‌ی یادگیری‌م این‌قدر درگیر می‌شه که یادش می‌ره ماموریت‌ش رو در تحقیر و تحلیل من. دو. خانواده- هم خانواده‌ی در گذشته و هم خانواده‌ي در آینده. سه. پیشرفت شغلی. می‌بینی چقدر کلیشه‌ای هستند؟ آدم وقتی خلاقیت نداره می‌ره سراغ کلیشه‌ها. خلاقیت نداشتنم جدید نیست. همیشه همین‌طوری بودم،  همیشه کلیشه‌ای‌ترین راه‌ها و نام‌ها رو انتخاب کردم.  ترکیب عدم خلاقیت من با اعتماد به نفسم نتیجه‌ش اینه که حداکثر مثلن محل زندگی‌م رو یکی از شهرهای کلیشه‌ای انتخاب کنم. به پاریس و نیویورک و ژنو فکر کنم. پیشرفت شغلیم رو به جای یه اداره‌ی کوچیک توی یه سازمان بزرگ بخوام. اما لازمه‌ی حفظ کلیشه اینه که کارمند یه سازمان باشم به جای این‌که خودم کار کنم. و یا خانواده رو فلان‌طور بخوام. منظورم اینه به هر حال از خط کلیشه خارج نمی شم فقط انگار سطح رو یه پله برده باشند بالا. اگر خلاقیت داری بشین برای خودت اهداف خلاقانه بریز زندگی‌ت رو آسون‌تر کن.شاید کلیشه‌ای نبودن تنهایی رو آسون‌تر کنه‌

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۰

Amnesty International


جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

Weather Warfare

چرا همه دارند ا.ن رو به خاطر این حرف اخیرش در مورد این که خشک‌سالی ایران دست‌کاری غرب ه مسخره می کنند؟ 

آمریکا از جنگ ویتنام علیه دشمنانش از این روش استفاده کرده.  کنوانسیون 1977 ژنو( Convention on the Prohibition of Military or Any Other Hostile Use of Environmental Modification Techniques) اصلن برای جلو گیری از همین دست‌کاری‌‌هایی آب و هوایی به وجود آمد. این همه کشوری که کنوانسیون  رو امضا و تصویب کردند هم دچار توهم بودند و باید مسخره‌شون کرد؟  اتفاقن ضعف کنوانسیون اینه دستکاری‌های موقتی رو اجازه می‌ده. این هم متن کنوانسیون.
خب اگر  نظرمون اینه که این‌ حرف در این شرایط نمی‌تونه واقعیت داشته باشه آدم می‌تونه بحث کنه و دلیل بیاره که نیست یا اصلن نادیده بگیریم. اما این همه مسخره کردن - حتی رسانه‌ها- یعنی چی؟  اینم شامل اصل کلی "نگاه کن کی می‌گه، گوش نکن چی می‌گه"  شده؟
 ا.ن شاید در انتخاب کلمات‌ش دقت نکنه اما حداقل ارزشش رو داره که از حرف‌ش برای ایجاد طوفان فکری - brainstorming- استفاده کنیم.  با مسخره کردن حتی فکر کردن رو از خودمون دریغ می‌کنیم.
وقتی اتحادیه اروپا و امریکا دارند این‌همه حلقه‌ی تحریم‌ها رو علیه ایران تنگ‌تر می‌کنند و مدام تحریم  پیشنهاد می‌دن به شورای امنیت، دیگه چنین چیزی که رای شورای امنیت هم نمی‌خواد رو چرا اجرا نکنند. کاری رو که امریکا توی سال شصت و هفت و هشت توی ویتنام کرد مگر همون سال‌ها لو رفت؟
و... کیبل‌های ویکی‌لیکس در مورد هارپ. HAARP

پ.ن: تیتر "جنگ‌افزار آب و هوایی"؟

پ.ن.ن: ماده‌ی پنج کنوانسیون. پاراگراف سه:
 Any State Party to this Convention which has reason to believe that any other State Party is acting in breach of obligations deriving from the provisions of the Convention may lodge a complaint with the Security Council of the United Nations. Such a complaint should include all relevant information as well as all possible evidence supporting its validity
ایران و امریکا هر دو کنوانسیون رو امضا کردند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

گاهی وقت‌ها، مثل این روزها، هی از خودم می‌پرسم من که این‌قدر حوصله‌ی هیچ‌کاری رو ندارم و همه‌چی برام علی‌السویه است و تقریبن هیچی هیجان زده‌ام نمی‌کنه و حتی آدم‌های نایس‌ی رو که هی هیجان‌زده می‌شن دست می‌ندازم، چطوری این‌همه دوست خوب که دوستم دارند رو هنوز اطرافم دارم؟ چطوریه که این همه آدم اطرافم دارم که  برنامه ریزی می‌کنند و اصرار می‌کنند تا من هم توی مهمونی و سفر و زندگی‌شون باشم؟ دارم نون گذشته رو می‌خورم هنوز؟ در گذشته آیا بهتر بودم؟ من اگر جای هر کدوم از آدم‌های دوست‌داشتنی اطرافم بودم فوری  یه آدم این‌قدر بی‌اعتنا و شانه بالا اندازی مثل خودم رو حذف می‌کردم.

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۰

سبک هندی

مثل سهل و ممتنع توی ادبیات است. کلی کلمه‌ها را پس و پیش می‌کنی، جای علائم سجاوندی را عوض می‌کنی، به کلمات جایگزین فکر می‌کنی و هر کاری از دستت بر بیاید، تا در نهایت متن‌ات ساده و روان خوانده شود و هیچ جا سکته نداشته باشد. باید حواست هم باشد که جامع و مانع باشد، نه چیز کم‌تری گفته باشی نه بیشتر،‌ مطمئن باشی هر واژه‌ای‌ را به گفتن واداشته‌ای.
 و تازه نشانه‌ی این‌که تلاش‌ات به نتیجه رسیده، این است که خواننده متوجه هیچ‌کدام از تلاش‌های تو در روان نوشتن نشده باشد. از روی کلمات و جملاتی که این‌قدر روی‌شان وقت گذاشته‌ای بدون این‌که مکث کند سر بخورد و اصلن نویسنده را هم یادش برود. اگر حرف کلی که می‌خواسته‌ای منتقل کنی ارزش‌اش را داشته باشد ممکن است  بعدها  چیزی از نوشته‌ات یادش بماند و حتی بارها هم به کلیت چیزی که از نوشته‌ای تو توی ذهن‌اش مانده فکر کند، اما به هر حال متوجه تلاش تو توی جا به جا کردن کلمات و سختیِ‌سهل نوشتن نخواهد شد. حتی اگر خواننده خودش نویسنده‌ی خوبی باشد؛ چون اگر معلوم شد تو کجاها برای سهل نوشتن سختی کشیده‌ای  که یعنی کلن شکست خورده‌ای.
 پارادوکسی است که آدم سخت باهاش کنار می‌آید، می‌دانم مترجم‌ها حتی سخت‌تر از نویسنده‌ها باهاش کنار می‌آیند. گاهی وقت‌ها آدم دل‌ش می‌خواهد حتی اگر شده برای یک‌نفر تعریف کند، این بخش، این پاراگراف، این جمله یا این کلمه چطوری بود و کجا بوده و چطوری جا به جا یا عوض‌اش کرده تا نتیجه‌ به‌تر شود. اما نباید؛ مثل این‌ است که برداری طعنه یا طنز خوبی را که توی جمعی گفته‌ای و همه هم خوش‌شان آمده  باز کنی و توضیح دهی. که چی؟ گفتی‌ش که بخندند، هر کس اندازه‌ی وسعش گرفت و خندید، حالا توضیح می‌دهی که اگر بعضی‌ها نکته‌های لایه‌های زیرین را نگرفته‌اند زوری به خورد‌شان بدهی؟ این‌که خودش نقض غرض می‌شود.

ساده رفتار کردن و سرراست بودن توی رابطه‌های‌ام،  جلوی پیچیدگی و پیچیده‌تر شدن‌ها را گرفتن و مهم‌تر از همه صادق و رو راست بودن، برای‌م مثل همین است. هی یادآوری نمی‌کنم که دقت کردی این‌جا من چقدر روراست و صادق بودم؟ حواس‌ات هست چقدر ساده برخورد می‌کنم و خود خودم هستم؟ متوجهی که چقدر حواس‌م هست هیچ چیزی را از آن که هست پیچیده‌تر نکنیم؟ در موردشان می‌دانم که نباید حرف زد چون یا واقعن  همین‌طوری است و طرف از روی‌اش سر می‌خورد ومی‌لغزد و می‌رود و اثر نهایی‌اش را اگر ارزش‌ش را داشته باشد روی رابطه‌ها می‌گذارد و یا نه. حرف‌زدن چیزی را عوض نمی‌کند.

همه‌ی این‌ها را خوب می‌دانم، اما نمی‌دانم چرا گاهی کاملن خودآگاه در مورد مهم‌ترین روابط‌م این بدیهیات را زیر پا می‌گذارم. می‌شود پیچیدگی چند لایه. با هم عمیق و دقیق در مورد این‌که فلان رفتارش/م/مان رابطه‌مان را پیچیده کرده حرف می‌زنیم. خوش‌مان می‌آید از این‌که بحث به این عمیقی را پیش کشیده‌ایم، احساس می‌کنیم خیلی باهوش‌ایم. اما ذره ذره کم می‌آوریم، یهو می‌بینیم ماه‌هاست به جای این‌که واقعن ساده و سرراست رفتار کرده باشیم، مدام حواس‌مان بوده سادگی‌ها را توی متن پیدا کنیم، زیرش را خط بکشیم و هم‌دیگر را تشویق کنیم. هم‌دیگر را نظارت کنیم که کی کجا چی را پیچیده کرد، کدام‌مان کجا زیادی  روراست بود تا برای‌اش دست بزنیم. مثل این است که یکی توی جمع جوک خیلی خوبی را بگوید بعد ما به جای این‌که به چیزی که گفته بخندیم، در عوض تاییدش کنیم و دلایل این‌که حرف‌ش جالب و خنده دار بوده را توضیح دهیم. خب خره بخند، خنده‌ات کافیه. 
اما زندگی این‌طوری نیست. نمی‌شود به خودمان بگویم خب خره زندگی کن،‌ همین کافیه. کافی نیست، باید در موردش حرف بزنیم. نمی‌دانم شاید هم کافی باشد و مثل سهل و ممتنع  نوشتن باشد، شاید یادگرفتن‌اش تمرین بخواهد.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۰

همیشه اشتباه خودم بود

همه‌ی زندگی‌م هر اتفاق بدی افتاد که نتیجه‌ش را دوست نداشتم،‌ مدام گفتم تقصیر من است. هی به خودم گفتم برگرد ببین کجا را اشتباه کردی. همیشه فقط راهی که خودم آومده بودم را نگاه کردم تا ببینم کجا کج قدم برداشتم، حتی یک لحظه سرم را نچرخاندم تا تقصیرات بقیه را هم ببینم چون فکر نکردم ممکن است اشتباه دیگران هم تاثیری داشته باشد.
 افتخارم این بود که هیچ وقت تقصیر را گردن کسی جز خودم نیانداختم؛ و برای همین هم بود که آدمهایی که  تکرار می‌کنند زمین کج‌ است را درک نمی‌کردم- و نمی‌کنم-.

تازگی‌ها احساس کرده بودم که خیلی زیاده روی  می‌کنم در گفتن: everything is my fault 
وقتی این جمله‌ي دکتر هاوس را شنیدم، انگار که ایراد کارم را با شهود پیدا کرده باشم:

"The technical term is narcissism. You can't believe everything is your fault unless you also believe you're all powerful."
House, M.D