سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

و این دو تا نقد؛ یوسف آباد خیابان سی و سوم:

از ثانیه های بی تاب

از رمز آشوب



دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

یوسف آباد، خیابان سی و سوم

که مثل کافه پیانو نشه بعد از چاپ چندم کتاب بگن چرا همون اول نگفتید:

 از روزنوشت‌های سودارو درباره‌ي کتاب. یادم نیست که همون موقع توی بلاگ بهش لینک دادم یا نه.
نمی‌دانم از این‌جا این‌طوریه یا واقعن بلاگفا یه مشکلی داره. لینک سودارو کار نمی‌کنه.  لینک فیدش. تاریخ نوشته مال بیست و چهار دسامبر 2009 ه.

این هم مصاحبه با سینا دادخواه، از سایتِ (با تاکید) حسن محمودی‌. لینگ از گودر.


با تشکر از نشر چشمه.

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

علم این همه پیشرفت کرده اون وقت هنوز به یه صدا خفه کن برای در دهن بچه‌ای که توی فضای عمومی گریه می‌کنه فکر نکردن؟ مشخصن قطار و هواپیما که آدم راه فرار نداره. دو ساعت طول پرواز بچه‌هه بی وقفه گریه کرد. اصلن دقت می‌کنم یادم نمیاد توی یه پروازی با آرامش و بدون صدای ونگ بچه نشسته باشم.
به قول ستاره اسم هواپیمایی کی.ال.ام در اصل مخفف عبارتِ هون لق مسافر ه.

پ.ن: تازه توی هواپیمایی که بچه‌هه بی‌وقفه گریه می‌کرد یه ربع خوابم برد، خواب عطا یک پنجره رو دیدم. جالبه که من کلن نه خواب می‌بینم و نه عطا رو. داشت به مامان بچه‌هه توصیه می‌کرد چیکار کنند صدای بچه‌ قطع شه.
 

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

بذار پن دقیقه قضاوت کنم

شاید مال این است که مدتی وبلاگ خوانی نکرده‌ام و حالا از دیروز هجوم برده‌ام و هی می‌خوانم. به هر دلیلی، احساس از بالا نگاه کردن به فضای وبلاگ‌ها  را دارم، از بالا نگاه کردن به معنای احساس تصویر کلی را دیدن، اولین بار هم هست که این احساس رو دارم، دو تا نتیجه‌ی شبیه به توهم گرفتم:

یک. من واقعن عادت ندارم، حتی برای دفاع از حقوق زنان، زن را از مرد جدا کنم یا جدا ببینم. اما نمی‌دانم چرا به طرز تکان دهنده‌ای احساس می‌کنم زن‌ها توی این فضای مجازی فارسی دارند به‌تر می‌نویسند؛ هم اوج‌هاشان بیش‌تره و هم حتی با واریانس کم‌تر، نوشته‌هاشان به طور میان‌گین به‌تر است. یه حس کلی‌ه، بدون آمار یا هیچی. خدا کنه هیچ بحثی از جمله این‌که چرا جنرالایز و کتگورایز می‌کنی و از این دست در پی نداشته باشه. کلن مگر من در این چند سال وبلاگ‌خوانی چندبار حس کلی‌گویی به‌م دست داده که بخوام این اولین‌بار سرکوب‌ش کنم.

دو. برام دقیقن روشن شد دلیل عدم اعتمادم به مینیمال نویسی چیه، مینیمال نوشتن مثل شعر سپید و حتی شعر نو گفتن‌ه؛ هم جا برای ضعیف‌ترین‌ها داره و هم قوی‌ترین‌ها. کماکان فکر می‌کنم سیصد کلمه چرت و پرت نوشتن انرژی بیشتری می‌بره و سخت‌تر از ده کلمه پرت گفتن‌ه. اینه‌ که توی سیصد کلمه‌ای‌ها نوشته‌های مزخرف کم‌تر پیدا می‌شه تا توی تک خطی‌ها. حکایت فرم و محتوا هم هست البته.
توی مینیمال‌های بی‌سر و ته هم عاشقانه‌ها به وضوح و شدت از اجتماعی‌ها بدترند. حالا هی نیام توضیح بدم همین‌ کوتاه نویسی‌ها وقتی خوب‌اند چه بی‌نظیرند.


پ.ن: دو ماه اولی که آلمان بودم، از این‌که احساس می‌کردم زبان یاد گرفتن‌ام پیش نمی‌ره و احساس بدختی می‌کردیم، با نیکیتا رفتیم کلاس نگارش-بالطبع انگلیسی و نه آلمانی-، دل‌مون می‌خواست بالاخره یه چیزی وجود داشته باشه که احساس کنیم داریم یادش می‌گیریم. کلاس خیلی خوبی بود و ظاهرن اون موقع داشتیم یاد می‌گرفتیم. کلن از اون ده جلسه کلاس یه چیز رو در مورد نوشتن کردند آویزه‌ی گوش‌مون : نوشته‌ی خوب نوشته‌ای هست  با کم‌ترین کاما و نقطه کاما و بیش‌ترین نقطه، و البته جمله‌های کوتاه. از قبل‌ش هم یه چیزی از ونه‌گات یه جا خونده بودم که می‌گفت نویسنده‌ی خوب کسی هست که توی نوشته‌اش نقطه‌کاما نداشته باشه. حالا نقل به مضمون.
نه این‌که فکر کنید این چیزی رو در نوشته‌های افتضاح پر از کامای من تغییر داد. اما از اون به بعد ویرایش به نظرم اینه که برگردم کاماهای متن رو کم کنم و واقعن هم روح ونه‌گات شاد که می‌گفت وقتی نقطه‌کاما می‌ذاری که تکلیف‌ت با خودت و با چیزی که می‌خوای بنویسی روشن نیست، راس می‌گفت. اما واقعن سخته لامصب،‌ هر کامایی رو که نقطه می‌کنم، یه جاش  می‌لنگه. بعد این‌طوری می‌شه که کلن ورشون می‌دارم بدون این‌که چیزی جاشون بذارم. فکر کنم باید برم توی تیم ساراماگو. 
الان این قضاوت درباره‌ی خودم بود.

پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

The Troubles and my troubles

 دو تا شهر توی دنیا برای من وجود داره که خیابون به خیابون‌اش رو راه رفته باشم، یعنی نشه از توی نقشه‌اش و حتی بیرون‌  از نقشه، خیابون‌ی پیدا کرد که من نگشته باشم‌اش. ونیز و بلفست. اما اون کجا و این کجا... 
''because a city that lives up to its name is something more than just streets and houses; it takes place in the heads of its citizens''
{Unesco portal, creative cities}
آی ام این لاو، اما اگر عشق بذاره یه عالمه چیز دیگه هست درباره‌ی این‌جا که بخوام درباره‌ش بنویسم.

وقتی می‌گم چیزهای دیگه منظورم مثلن از دیدن فیلم bloody sunday توی این شهره. از این‌که دل‌ات هری بریزه و فکر کنی تابستان هشتاد و هشت رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنی، چون دنیا نمی‌ذاره، چون این یه اتفاق تکراریه، چون بعد از تهران ممکنه توی بیشکک اتفاق بیافته و قبلش بلفست. همون‌طوری که ما باعث می‌شیم اینا فراموش نکنند. گفتم که من نمی‌خوام این فیلم رو با بقیه ببینم، گفت come on, it's fun  و من گریه‌ام دقیقن از اول فیلم شروع شد، وقتی اون رهبر ایرلندی‌ها می‌گه:
Cooper: So we say this to the British Government: we will march peacefully this Sunday and march and march again until Unionist rule is ended in this province and a new system, based on civil rights for all is put in its place.

اون تاکید صلح‌آمیز که مثل تاکید "قانونی" ما بود، مثل همون راهپیمایی سکوت، از اول تا آخر فیلم  بارها تکرار می‌شه و من هر بار شنیدم‌‌ دلم هری ریخت. دیدن این‌که همه چیز این‌قدر تکراریه هم‌زمان حس خوب و بدیه. وقتی خانواده‌ها به جوون‌هاشون قبل از بیرون رفتن می‌گن مواظب باشید و اونا هی تکرار می‌کنند، جای نگرانی که نیست: دیس ایز ئه پیس‌فول مارچ. و اون طرف افسر انگلیسی داره دستور می‌ده که:
امروز حتمن دستگیری خواهیم داشت، حتمن. هدف اولیه اینه که دویست تا سیصد نفر از جوون‌ترین‌ اختشاش‌گرها  رو دست‌گیر کنیم و اگر شلیک شروع شد، شلیک خواهیم کرد، هر چقدر بتونیم...
هر چقدر بتونند.

می‌خوام بگم هر وقت دیدین داره یادتون می‌ره اون چیزهایی که بر ما گذشته رو، یه بار دیگه بلادی ساندی رو ببینید، تا وقتی که برای خودمون یه فیلم خوب نساختیم، این فیلم کپی خیلی خوبیه از اون بلایی که سر ما اومده.
الان از اون بلادی ساندی سی و هشت سال گذشته، اسم اون اتفاقات برای کتاب‌های تاریخ، دولت انگلیس، موزه‌ها و مردم و اصلن همه، شده "دردسرها" The Troubles. معلومه حس خوبی نیست که توی تاریخ از آدم به اسم دردسر یاد کنند. دوستای من، آدم‌هایی که من این‌جا می‌شناسم همه پروتستان‌اند و شاید طبیعی باشه که همون اسم رسمی رو به کار ببرند، اما من توی این همه محلی که دیدم فقط یه مرد شصت ساله‌ی کاتولیک دیدم که به جای "دردسرها"  گفت "درگیری‌ها" The Struggles. و این این منو می‌ترسونه که نکنه ما هم توی تاریخ بشیم یه سری دردسر. اون آدم سال هفتاد و دو، بیست و دو ساله بوده، حالا به بیست و دو سالگی‌ش می‌گن دردسر.
گرافیتی‌های روی دیوارهای این شهر توشون خیابان‌های تابستان هشتاد و هشت تهران رو داره. 


پ.ن: توی ادینبرا با دوستم که پدربزرگ‌اش بازیگر تئاتره رفتیم تئاترشون رو دیدیم، از اون تئاترهایی که مال قصه‌های قرن هجدهمی سکاتلنده. بعدش وقت خداحافظی پشت صحنه، پدر بزرگه بهم گفت دخترم یه نصیحت به‌ت می‌کنم:  راه خودت رو برو و رسوا زندگی کن، هر چقدر که می‌تونی.
  Have thine own way and live your life as scandalous as you can
و حالا این روزها همه‌اش با خودم فکر می‌کنم، رسواتر از این که من‌ام می‌شه زندگی کرد اصلن؟

پ.پ.ن: بدم می‌آد از متن‌های لاابالی که پر از حروف لاتین لابه‌لای حروف فارسیه. یعنی اصلن جدای اعصاب، چشم رو هم آزار می‌ده. اما الان نمی‌دونم باید چی‌کارش کنم، پانوشت بذارم، ترجمه کنم، اصلن حذف‌شون کنم یا چی. مهم اینه که الان کلن لاابالی‌ام و ازم نوشته‌ی مرتب در نخواهد اومد.
 

سه‌شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۹

نوشتن ندارد


It's a fairy tale. I can’t leave this city, can’t even find my way back home.I feel like I'm already at home here. Filled with joy and great memories, Belfast left any other city far behind.
I know I must leave here sooner or later but can’t remember the last time which leaving someone or a city was this difficult.

پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹

Whiskey Lullaby

یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹

نوروز

بریتیش میوزیوم دیروز جشن نوروز گرفت و آن‌هایی که نوروز را جشن می‌گرفتند و آن‌جا بودند- مشخصن ایرانی‌ها- هال اصلی بریتیش میوزیوم را تبدیل کردند به یک دیسکو بزرگ و پنج ساعت رقصیدند. برنامه‌های‌شان هم عالی بود، من اگر یه روزی مدیر یه موزه بشم یا تصمیم گیرنده‌ی یه موزه، سعی می‌کنم میراث مرده توی سنگ‌های موزه را این‌طوری زنده کنم. 
رونوشت: به لوور و  همه‌ی کتاب‌خانه‌ها و موزه‌های کشورهای لاتین که هنوز زیر سایه‌ی سنگین کلیسای کاتولیک وقتی واردشان می‌شوی انگار رفته‌ای یک جای مقدس، که باید کلا‌ه‌ات را درآوری و صدای‌ات درنیاید. فوئنتس یک مقاله‌ي مفصل درباره‌ی این تفاوت دارد، یک روز تجربه‌ی شخصی‌م را  از این سایه‌ي سنگین کلیسا در کتاب‌خانه‌ها و موزه‌های ایتالیا و اسپانیا و فرانسه می‌نویسم.
هیچ سالی توی زندگی‌م سال نو را  این‌طوری برای خودم جشن نگرفته بودم، شش ساعت بریتیش میوزیوم روزانه و پنج ساعت رویال گاردن شبانه.
سال هشتاد و نه امیدوارم برامون از سال هشتاد و هشت هم پر‌امیدتر باشه.
تبریک گروهی رو هم که تحریم کردیم، چیزی نمی‌گم از اون نظر.


یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۸

Internet, my new cat's cradle

وقتی شروع کردم به این‌جا نوشتن، تصمیم نهایی خودم را برای ناتوانی در نویسندگی، هفت سال بود که گرفته بودم. اما بیشتر سال‌های این هفت سال، روزنامه‌نگاری را کمابیش مثل مخدرِ جایگزین ِسبک‌تری استفاده کرده بودم.
می‌خواهم بگویم وقتی درست و حسابی و با سر خوردم به دیوار واقعیت ِنویسنده نشدن که رفتم پاریس، که کارم توی لابراتوار بود و صبح تا شب با استخوان و نمودار و رادیوگرافی‌ دست و پای بچه‌ شامپانزه‌ها و نقشه‌های زمین شناسی برای نشانه‌گذاری مناطق کواترنر سر و کار داشتم.
نه ماه بعد به خودم آمدم دیدم در به‌ترین حالت‌اش، در موفق‌ترین حالت‌ام، می‌شوم یکی از آدم‌های رده بالای همان‌جایی که کار می‌کردم، مرکز ملی پژوهش‌های علمی فرانسه و نه هیچ وقت نویسنده؛ موفق شدن در یک لابراتوار علمی، آخرین چیزی بود که من از زندگی‌ام می‌خواستم. این‌طور شد که شروع کردم به این‌جا نوشتن، به پناه بردن به زبان فارسی، به فضای مجازی.
استفاده‌ی من از اینترنت تا پیش‌ از آن هیچ وقت از یک وسیله‌ی ارتباطی برای آسان کردن روابط واقعی‌ام فراتر نرفته بود. با یک دگماتیسم مسخره خاص خودم در برابر دوست شدن با آدم‌ها از طریق شبکه‌های مجازی مقابله کرده بودم- شاید هنوز هم؟- اینترنت در پیشرفته‌ترین حالت‌اش برای‌ام یک پست سریع بود برای نامه فرستادن و یک کتاب‌خانه‌ي الکترونیک بود پر از دایر‌ه‌المعارف.
به هر حال راه زندگی من در تاثیر پذیرفتن از اینترنت و فضای مجازی فرقی با بقیه نمی‌کند، من‌هم همان‌قدر وابسته‌ام که بقیه و همان‌قدر احساس وقت تلف کردن می‌کنم که خیلی‌های دیگر. تقصیر وسیله نیست، تقصیر من است که در وقت تلف کردن حرفه‌ای هستم، حالا این وسیله می‌تواند چیز ساده‌ای مثل نخی باشد که در ده سالگی گاهی تا هشت ساعت‌ بنشینم و هی باهاش گهواره‌ي گربه درست کنم یا شبکه‌ي پیچیده‌ای مثل اینترنت که در بیست و هشت سالگی توش گم شوم و نتوانم ازش بیرون بیایم.
 من اما به این وسیله مدیونم و به نخ بازی نه. اینترنت رویای نویسنده شدن را به‌م بازگرداند، آدم بدون رویایی بودن چیز غمگینی است و من بودم. توی این دوسالی که این‌جا نوشتم خیلی بیش‌تر از آن‌که حق‌ام بود- آدم خودش می‌داند چی دارد می‌نویسد، نه؟- خوانده شدم و حتی تحسین، این‌ها وسوسه‌ام می‌کرد، خوشحال‌ام می‌کرد، خیلی‌ هم. اما چیزی را در واقعیت تکان نمی‌داد. کماکان مثل یک آدم مصمم در نه گفتن، افق را نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم از سن‌ام گذشته و دیر است برای تمرین نوشتن کردن.
ولی بالاخره نظر آن‌هایی‌که خودشان نویسنده بودند و با جزییات نوشته‌ها را تحسین می‌کردند، تکان‌ام داد. نویسنده بودند و حتی به نظر من به‌ترین نویسندگان معاصر فارسی زبان. می‌توانم از یکی‌شان اسم ببرم؟ اگر این‌طوری از اینترنت استفاده نکرده بودم، هیچ‌وقت این شانس را نداشتم که رضا قاسمی بخواندم و برای‌ام به تحسین بنویسد، که باهام حرف بزند و تشویق‌ام کند به نوشتن، و هربار آن‌قدر عمیق و پیوسته و با جزییات نوشته‌ها را تحلیل کند، که چیزی را توی ذهن من به شک بیاندازد و قانع‌ام کند که شاید نوشته‌های‌ام ارزش خوانده شدند دارند. تا من بالاخره عکس کتاب‌ها را که به خاطرشان نوشتن را اینجا شروع کرده‌ام، از سردر وبلاگ بردارم و به جای‌ش دفتر سفیدی بگذارم که یعنی می‌خواهم بنویسم.

من رویای‌ام را بازیافته‌ام، حتی اگر دیر باشد. اگر این‌جا ننوشته بودم، حالا به جای نوشتن، کتاب‌هایی را که همراه‌م آورده بودم لندن تمام کرده بودم، و این وقت شب نشسته‌ بودم روی تخت و داشتم هی گهواره‌ی گربه درست می‌کردم و خراب می‌کردم، و دوباره از نو.

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۸

لذتِ دوباره با سارا ت در شهر مشترکی بودن(زندگی کردن؟) شرب مدامی‌‌ه که فقط با چیزهای محدودی می‌شه تجربه‌اش کرد.عاشقشم. ستاره و مهزاد هم اگر بودند عیش‌ام کامل می‌شد.

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸

پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو*

اول‌ش زنگ زد که دارم یه چیزی رو ترجمه می‌کنم، می‌تونی وقت و بی‌وقت جواب سؤال‌های ترجمه‌م رو بدی یه مدتی. می‌گم هاا عزیزم با کمال میل. این‌طوری شد که توی این مدت تازه فهمیدم یه عالمه کلمات هست توی ادبیات کلاسیک که من اصلن معنی‌شون رو هیچ وقت درست و حسابی نفهمیدم، اگر هم فهمیدم یه چیزی مثل کشف و شهود بوده، نمی‌تونم توضیح‌ش بدم.
حالامی‌گه خرابات رو bar ترجمه کنم یاtavern یا مثلن saloon.  اول می‌گم tavern بعد یه خورده فک می‌کنم براش می‌نویسم همون خرابات ترجمه کن، زیر نویس بذار.
می‌گه  من می‌رم یه ویراستار دیگه پیدا می‌کنم، تا حالا طبق راهنمایی‌‌های تو زیرنویس‌هام از خود متن بیش‌ترند.


*مولانا- غزلیات شمس

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۸

تا دست​ها کمر نکنی بر میان دوست

دلم براش تنگ شده. آدم آسون و سر راستی که منم که دلم اگر تنگ بشه فورن با دم دست‌ترین روش به سوژه‌ی دل‌تنگی به تفصیل خبر می‌دم، حالا روزهاست که دل‌تنگم. این‌قدر از شکنندگی آدم‌ها می‌ترسم که تا حدس می‌زنم یکی ممکنه حالش خوب نباشه سعی می‌کنم هر چقدر ممکنه ازش دورتر باشم و بشم. حال‌ش خوب نیست، حتمن خوب نیست و شکننده شده و من بلد نیستم به‌ آدم‌هایی که حال‌شون خوب نیست حتی سلام کنم، می‌ترسم لحن سلام کردن‌م خوب نباشه و حال‌شون رو بدتر کنه. این آدم آسون و سرراستی که من‌م، به غایت ترسو هم هست.
کاش زودتر خوب بشه. کاش من یاد بگیرم که همیشه به‌ترین راه این نیست که از توی دست و پای آدمی که حال‌ش خوب نیست بری کنار. دل‌م برای بغل کردن‌ش تنگ شده.

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

فقط مایی که دانشگاه تهران‌ای بودیم و کوی و اصلن هرجایی که توی امیرآباد نرده‌ی سبز داشته مثل خونه‌مون بوده این‌طوری حال‌مون بد شده یا همه این‌طوری‌اند؟ چرا این‌قدر بد آخه؟ اصلن به جای فیلم مگر به چشم خودمون ندیده بودیم؟ مگر توی همین فضای نفرت بزرگ نشده بودیم؟ چرا خشونت و نفرت‌شان هیچ‌وقت برامون عادی نمی‌شه؟
من بعد از تاسوعا و عاشورای امسال با خودم فکر کردم- حتی با خودم تصمیم گرفتم- که دیگه از هیچ خشونتی از طرف این‌ آدم‌ها جا نخواهم خورد. معلومه که اشتباه کردم.

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۸

راه سپید

دیگر نمی‌ترسم برای همین تصمیم گرفته‌ام کاملن بی‌ دفاع باشم.

کافکا تامورا


 * تاجیک‌ها وقت بدرقه برای‌ات آرزو می‌کنند که راهْ سپید.

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

tattoo

من هم مثل بقیه این دو روزم پر از بیزاری و ناامیدی بوده. اما تنها سپر دفاعی‌ام مقابل ناامیدی ِمطلق نوشتن از روزمره‌گی‌های خودم و شنیدن ِ روزمره‌گی‌های دیگران است، که ببینیم زندگی هنوز جریان دارد، که آن‌چه دائمی است زندگی‌ است.
***
از توی راه‌رو صدای دعوای زن و مردی می‌آید که درست نمی‌فهمیم چه می‌گویند. هی بهم می‌گوید وول نخور، صاف بشین. می‌گویم نمی‌تونم. دست‌ش را دراز می‌کند لپ‌تاپ‌م که کافکا در ساحل را به پشت روی‌اش خوابانده‌ام از روی پا تختی برمی‌دارد و به‌م تعارف می‌کند که کدامش را می‌خواهی. کتاب را پس می‌زنم می‌افتد و لپ تاپ را می‌گیرم. درش را باز می‌کنم و ظاهرن دیگر وول نمی‌خورم. دارد پشت‌م با ماژیکِ وایت‌بردی که از سالن کنفرانس هتل دزدیده‌ایم، از روی یک طرح تتَوی موقت، اژدها می‌کشد. می‌پرسد بعد از یک روز بی‌نظیر در به‌ترین شهر دنیا، بدترین اتفاقی که برای رابطه‌مان ممکن است بیافتد چیست که هنوز این همه می‌ترسی. می‌گویم توی ذهن‌ام کلیاتی از بدترین هست اما هنوز به شکل واژه یا تصویر ندارم‌اش. تا تو اژدها را تمام کنی فکر می‌کنم، و بعد لپ‌تاپ در بغل و در سایه‌ي امن او که پشت سرم است و امنیت نوشتاری که زبان فارسی به‌م می‌دهد بدترین تصویری را که از رابطه در ذهن‌م است می‌نویسم. با این‌که تصویر قدیمی‌ است اما با فاصله‌ی زیادی هنوز بدترین است:
گفتم اون ورتر بخواب تن‌ت نخوره به تن‌م. جدی گفتم. بی اعتماد و نا امید شده بودم ازش. وقت‌هایی هست که آدم همه‌ی گذشته‌ي مشترک‌ش را منکر می‌شود، چون آن طور شب‌هایی داشته. شبی یا روزی داشته که برگشته به آدمی که باهاش زندگی می‌کرده گفته تن‌ت نخورد به تن‌ام. من هیچ وقت این حکایت روی مبل خوابیدنِ کلیشه‌ای فیلم‌ها را نفهمیده‌ام. طرف یا باید کاملن از خانه بیرون برود یا باید بماند توی رختخواب تا بشنود تن‌ت نخورد به تن‌م و بشکند. هر دومان از سفر برگشته بودیم. من می‌دانستم تمام شده، از پای تلفن و از وقتی دیگر بعد از آن همه نگرانی برای‌م مهم نبود زنده باشد یا مرده، قبل از  این‌که ببینمش می‌دانستم. وقت‌هایی هست که  آدم همه‌ی گذشته‌ی مشترک‌ش را با یکی منکر می‌شود چون این‌طور شب‌هایی با او داشته‌.
نمی‌توانم با واژه‌ها بگویم‌اش اما تصویرش همین است.
همه‌مان‌ قصه‌های نگفتنی‌ی داریم.

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

everlasting roads

Omnes viae Romam ducunt


دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را

این غزل را  از آن شب، سعدی توی سرم بی وقفه می‌خواند، باید این‌جا می‌نوشتم تا تمام می‌شد.

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را
یا وقت بیداری غلط بوده‌ست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل
کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۸

non stop talking disorder

دلم می‌خواد بنویسم. حرف بزنم. به فارسی. به قول امیر برای یه آدمی که شنوندگی‌ش بازه. معمولی از زندگی معمولی‌م بدون این که بخوام چیز خاصی رو بگم. این قدر که ذهنم سنگین شده از حرف‌هایی که نمی‌تونم بنویسم‌شون. حرف‌هایی شبیه تصمیم برای زندگی و از این دست، نمی‌دونم همه واقعن این همه زیاد در معرض تصمیم‌هایی قرار می‌گیرند که زندگی‌شون رو تغییر می ده، یا من خیلی دارم دیر تصمیم می‌گیرم که همه شون با هم ریختند سرم این چند ساله.
بعد چیزهایی آسونی هم که بخوام در موردشون حرف بزنم همه‌شون توی سفر و فرودگاه و اسباب‌کشی و اینا خلاصه می‌‌شه یعنی دو ساله مثلن این بلاگ به راهه همه‌اش این ناله‌ها. می‌گم من واقعن این‌طوری نبودم اوایل. یا؟ (سوال آلمانی)

امروز رفته بودم قرارداد اینترنت رو کنسل کنم، بعدش هم نوع حساب بانکی آلمان‌م رو عوض کنم و تلفن زدم بیان چیزهایی رو که تو خونه نمی‌خوام ببرند، خیلی اذیت شدم، منظورم نوستالژی و ایناست. حالا هنوز مونده که از آلمان برم ها، اما من یاد گرفتم زندگی‌م را با هفته بشمرم و نه روز یا ماه یا سال. مثلن چهار هفته ایران بودم. یا کلن بیست وهفت هفته ایتالیا زندگی کردم. یا اینکه شش هفته‌ی دیگه از آلمان می‌رم.
دلم برای آدم‌هایی که بی‌نظیر بودن‌شون، مهربونی‌شون،‌ گرم بودن‌شون ستریوتایپ‌های من رو از آلمان نابود کرد تنگ می‌شه. دلم برای روی میز کوبیدن‌شون وقتی می‌خوان یکی رو تشویق کنند. بونژور مادمازل گفتن‌شون و تلاش‌شون برای فرانسه حرف زدن تا احساس می‌کنند ته‌ لهجه‌ فرانسه دارم، برای کر ووخه kehrwoche. برای نظم شون، برای بازیافت زباله‌شون که بیچاره‌مون کرد، برای جملات سؤالی‌شون که به جای این‌که با قواعد جمله‌ی سؤالی ساخته بشه یه جمله‌ي خبریه  که "یا" آخرش اضافه می‌شه. (مثلن؟ سمرقند یکی از شهر‌های تاجیسکتان‌ه. یا؟ - ببخشید خانوم سه تا ایستگاه دیگه مونده تا برسم به موزه، یا؟ -کلن در طول روز من  جمله‌ي سوالی معمولی نمی‌شنوم) دلم حتی برای غذاهاشون تنگ می‌شه، برای خوب انگلیسی حرف زدن‌شون. دلم برای فدرال بودن‌شون وسط اروپای یونیتری سیستم تنگ می‌شه...دلم برای آلمان بیش‌تر به خاطر این تنگ می‌شه چون می‌دونم هیچ وقت دیگه آلمان زندگی نخواهم کرد. مثل ایران یا ایتالیا یا فرانسه یا کجا نیست. این کشور مال من نیست، این نظم رو من نمی‌تونم تاب بیارم. این پیچیدگی منطقی‌ و فلسفی‌شون رو. یه بار باید با چند تا مثال این پیچیدگی رو توضیح بدم. این که آسانسورهای دانشگاه چطوری کار می‌کنند، یکی از این مثال‌های خوبه برای اون بحث.
ته‌ حرف‌هام رو درز می‌گیرم. چون ته نداره، الان خودم رو رها اگر کنم می‌تونم ساعت‌ها در مورد زندگی روزمره، کاری و عاشقانه و حتی رختخواب‌م بنویسم.

یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸

بلکه بفهمی

نامه‌های این مردم را بخوان
پیامک‌هاشان را چك كن
توی خانه‌شان مامور بگذار اصلا
بلکه بفهمی
که غم دارند
که اندوه می‌خورند


علیرضا روشن

اردن

یادم می‌آید وقت‌هایی هم بوده که توی زندگی‌ام آرامش داشته باشم، نه از آن‌هایی که همیشه می‌ترسی چیزی سر برسد و خراب‌اش کند، واقعی. این را که یادم می‌آید استرس‌ام کم می‌شود. مثلن پنج سال پیش خیلی آرام بودم، و بعد طوفان شروع شد. هنوز آرام نگرفته.

سرم را تکیه داده بودم به دریچه‌ی هواپیما داشتم از خودم می‌پرسیدم کدام بزرگراه، کدام فرودگاه،‌ کدام ایستگاه قطار آرامشی را که فکر می‌کردم ابدی شده ازم گرفت. بعد از روی استیصال به توصیه‌ی کتاب‌ها و آدم‌هایی که همیشه از بالا نگاه‌شان کرده‌ بودم،  که باید چیزی را که می‌خواهی بتوانی توی ذهن‌ات تصور کنی تا به دست آوری، سعی کردم آرامش را تصور کنم، نه خوشحالی و خوش‌بختی،‌ فقط آرامش؛ هر چه فکر کردم یادم نیامد. یعنی مثلن اگر خودم را زیر نور ملایم آفتاب زمستانی توی تخت‌ام تصور می‌کردم، مشکلم این بود که نمی‌دانستم تخت توی چه جور اتاق و چه جور خانه‌ای باید باشد  و قرار بود همین الان مسوول مخابرات بیاید تلفن را راه بیاندازد یا اگر توی تراس خانه روز شنبه وقت صبحانه خوردن خودمان را تصور می‌کردم،‌ پس زمینه‌ی ذهن‌ام این بود که الان پسر باید بلند شود برود، نه ساعت رانندگی کند. یعنی حس این‌که همیشه منتظری چیزی سر برسد و آرامش‌ات را به هم بریزد نمی‌گذارد. طبیعت هم یادم نمی‌آید برای‌ام آرامش آورده باشد. به خودم گفتم بیچاره ده دقیقه‌اش را هم بلد نیستی حتی تصور کنی، معلوم است که یک زندگی‌اش را به دست نخواهی آورد. بعدش فکر کردم شاید اگر معلم بودم آرامش داشتم. معلم فیزیک مثلن. الکی دلگرم شدم.

تمام طول سفر سعی خودم را کردم، هواپیما نمی‌نشست، دور می‌زد، زمین یخ زده بود. یادم نیامد، هیچ تصویری از یک زندگی آرام نداشتم. پسر آمده بود فرودگاه، توی بغلش فکر کردم سال‌هاست توی روابط‌م هم آرامش نداشته‌ام، هیجان نابودم کرده، وقتی نزدیک‌یم هیجان خوشی و وقتی دوریم، دوری و دلتنگی و ناخوشی. دلم معادله‌ی خطی می‌خواهد که اصلن متغیر ایکس توش نداشته باشد. در مورد این بعدن یک پست مفصل می‌نویسم و عنوان‌اش را می‌گذارم vulnerable

امروز یادم آمد، آرامش را یادم آمد. توی آرامش‌ام ستاره بود با بیسکویت انجیر و من با چای. ستاره حالا اردن است. بیسکویت انجیر از آن روز دیگر هیچ‌وقت نخورده‌ام. توی خانه‌ی خودم سه سال است جز تی‌بگ جور دیگری چای نخورده‌ام.

شاداب‌ام ظاهرن، مثلن خوش‌بختم، می‌خندم، همه‌ی آن چیزهای دیگری که می‌خواهم را دارم، اما ته دلم می‌دانم که حالم  اصلن خوب نیست. آرامش دست نیافتنی‌ترین حس دنیا به نظر می‌رسد و من فقط می‌خواهم مطمئن باشم دوباره روزی جایی آرام می‌گیرم.

آندره ژید... هیچی. بی سر و ته حرف زدم.

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

یارم قدحی در دست

بعد از سه سال،‌ هی بر می‌گردم همه‌ي آن هشت، نه ماه را پاک می‌کنم که خودت را هم پاک کنم. هی آن شب مشاعره نمی‌گذارد. نمی‌شود منکر آن همه لذت شد و برق چشمان تو وقتی روی اوپن آشپزخانه و بعدتر همه‌ي جای خانه خواندی، زلف آشفته و خوی کرده و.

- گر نه دیوانه‌ای رو مر خویش را دیوانه ساز- گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز

* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

- تو را هر آینه باید به شهر دیگر رفت- که دل نماند در این شهر که ربایی باز

* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

- ترسم که اشک در غم ما پرده در شود- وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

- تا خود کجا رسد به قیامت نماز من- من روی در تو و همه کس روی در حجاز

* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست. زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست. زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و.

پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸

کدام انقلاب آزادی ارمغان داشته است؟

من اگر دلم بخواهد در نقد خشونتی که خودم هم گرفتارش شده ام بنویسم، برای این است که در نقد سرعت بنویسم، نقد سرعت جنبش های اجتماعی، همان هایی که به شان می گویند انقلاب.
هی از اول اش گفتم من با اصل نظام مشکلی ندارم، هی اطرافیانم خندیدند فکر کردند شوخی می کنم. شوخی نمی کردم، هنوز هم نمی کنم؛ هر جنبشی که اصل نظام را در کوتاه مدت هدف قرار بدهد یعنی هدفش تغییر ناگهانی ساختار است. یا به هدفش نمی رسد و به شدت سرکوب می شود و اعدام  و سالها زندانی و بایکوت و عقب گرد و یا به هدفش می رسد  و انقلاب می کند؛ انقلابی که بچه هاش را می خورد، همه مان را می خورد. تر و خشک هم ندارد.
بعد این هایی که می خواهم بگویم دو دو تا چهارتا اند، این که ما از آن نقطه ی عطف گذشته ایم و به جای خطرناکی رسیده ایم که ممکن است در مسیر انقلاب قرار گرفته باشیم.
حالا که چی؟ که بگویم این کتاب در حضر مهشید امیر.شاهی را بخوانید. در این شرایط خیلی خوب است. برای این که یک قدم به عقب برداریم و خودمان را از دورتر نگاه کنیم.
.
وقتی می گویم خودم هم گرفتار همان خشونت شدم کاملن جدی است؛ مگر من تندروترین مرگ ها را فریاد نزده ام؟ من هم آن روز می توانستم آدم بکشم- آن روز فکر می کردم بدبختانه و حالا فکر می کنم خوش بختانه- فقط تفنگ ندارم. اما فکر می کنم کنترل این خشونت بالقوه یاد گرفتنی است.  که بالفعل نشود. همین هم هست  که حتی آن هایی را هم که بیرون گود نشسته اند و می گویند لنگ ش کن تحمل می کنم. به خودم می گویم شاید حرفی داشته باشند که بتواند به من کمک کند. شاید چیزی باشد که من نمی دانم، ندیده ام، یادم رفته باشد.
بعضی وقت ها آدم آن قدر توی گود درگیر است که موقعیت خودش را نمی بیند، نمی داند کجای کار است و دارد چه کار می کند. فکر می کنم همان قدیم ها هم حتمن لازم بوده یکی- مربی، بزرگ تری، دوستی - از بیرون  گود به طرف بگوید  لنگ ش کن که این قدر همه  گفته اند و حالا گاهی وقت ها هم بی راه، که شده ضرب المثل.
فردای آن روز اگر کسی در نقد خشونت می گفت یا سرش داد می زدم یا با عصبانیت نادیده اش می گرفتم  اما  این کتاب در حضر مثل دوستی است که به ت می گوید: هی حواست هست داری چه کار می کنی؟ دشمن و غریبه نیست که باهاش در بیافتی که به تو چه و تو شرایط  من  را نمی فهمی. کتاب است، نمی شود باهاش دهن به دهن شد. این طوری است که می گذارد آدم فکر کند.
.
کنترل خشونتی که من ازش حرف می زنم مال ترسم از انقلاب است.
 شانزدهم را از نو خواندم.

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸

بايد چند هزار كلمه نوشت، نه از شما كه خيابان‌ها ازآن‌‌ ِتان بود؛  این‌بار از مردمي‌ كه حاشيه‌ي خيابان ايستاده بودند و با بهت شما را نگاه مي‌كردند، از طلبه‌هايی كه از پنجره‌هاي مدرسه‌ها با حيرت شما را نگاه مي‌كردند و مي‌شد ديد كه چطور با روبان‌ها و شعارهاي  شما چشم و گوش‌شان باز مي‌شد؛ از پيرمردي كه از داخل اتوبوس كنار خيابان متوقف شده يواش گوشه‌ی پرده را كنار زده بود و به‌تان وي نشان مي‌داد-كدام‌تان بود با دوربين حرفه‌اي ازش عكس گرفت؟- از آن زن افغان‌ي كه حاشيه‌ي جمعيت ايستاده بود و ريتم ياحسين ميرحسين گفتن‌اش اين‌‌قدر يواش بود كه هي از جمعيت جا مي‌ماند ولي دوباره خودش را مي‌رساند؛ صدا و سيما امشب شهر قم را هم از دست خواهد داد اگر هر چيزي جز واقعيت نمايش دهد.

پ.ن: شهر واقعن مي‌لرزيد آن دفعه‌ي اولي كه چنننند دقيقه پا كوبيديد روي زمين كه "ارتش سبز ايران، همينه، همينه". دل آن‌ها هم؟


پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸

ده سال داستان نویسی

حالا احتمالن پا به سفر نمی‌شود درباره‌ی ده سال داستان نویسی نوشت، اما خلاصه‌‌ي چیزی که می‌خواستم بنویسم این است که فکر می‌کنم رضا قاسمی و ابوتراب خسروی نسل ما را از تکرار جمله‌ی مسخ شده‌ی  "در زندگي زخم هايي هست..." نجات دادند. از بوف کور نجات‌مان دادند. واقعن چند نسل داستان نویس و کتاب‌خوان را مثل خوره خورده بود؟ فکر می کنم فقط همین دهه‌‌ي آخر بود که دیگر هی دو رو برمان نشنیدیم "...که روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي‌تراشد." 

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸

تهمینه

یک‌ماه  است تهمینه تصویر پس زمینه‌ی ذهن‌ام است، همان‌طوری که یک موسیقی ساعت‌ها و روزها توی ذهن‌ات برای خودش می‌خواند و تو هم هیچ کاره‌ای. می‌خواستم بگویم تهمینه به ذهن‌ام هجوم آورده اما مگر دختر شانزده‌ساله‌ای که  زیر درخت توتی وسط حیاط بزرگ یک کارگاه ایستاده و دارد به‌ات لبخند می‌زند هجوم است. پنبه‌زارها و صدای دستگاه‌های پنبه زنی هجوم آورده‌اند. یک‌ماه است توی سرم پنبه می‌زنند و من دارم کر می‌شوم. از بیست آبان که دوباره یادم افتاده بود به‌اش؛ از آن روز عصر که اشتباهی عکس دخترک را وسط پنبه‌زارها دیدم.
تهمینه مترجم یک کارگاه پنبه‌زنیِ کیلومتر‌ها بیرون از شهر بود. پدر و مادرش هم هردو کارگر همان‌جا. وسط بیابان. بیابان که می‌گویم یک چشم‌انداز خشک را می‌گویم که تا می‌بینی بوته‌های پنبه‌ي درو‌شده می‌بینی و باد سرد ِ خشک می‌وزد. از این بیابان‌های شمالی. به‌اش می‌گویند استپ، نه؟ همان‌ها. جایی وسط بیابان، دور تا دورِ درخت توت بزرگی را دیوار کشیده بودند با اتاق‌های کار که زن‌ها و مردهایی درش با این ماشین‌های پر سرو صدا روزی نه ساعت، پنبه می‌زدند تا دومین صادر کننده‌ي پنبه جهان باشند. همان موقع هم تا روزها بعد صدای دستگاه‌ها از سرم نمی‌رفت.
کاش می‌شد روی شبکه صدای یک کارگاه پنبه زنی مدرن را پیدا کنم برای‌تان بگذارم این‌جا. آخر همه‌ي آن‌چه من می‌خواستم بگویم همین صدا و همان تصویر است. تهمینه‌ي شانزده‌ساله مترجمِ زبانِ اشاره میان رییس کارگاه و شصت و هشت کارگر ناشنوای پنبه‌زنی بود. تنها آدم شنوایی که تمام روزش را میان دست‌گاه‌ها می‌گذراند. می‌گفت به نظرت اگر چند سال توی کارگاه کار نکنم این صدایِ تویِ گوشم یک روزی تمام می‌شود؟ دلم می‌خواهد فقط آواز‌های نغز بشنوم.
.
"این کارگاه به خاطر استفاده بهینه از نیروی کار معلولین،‌ کارگاه نمونه‌ي سال کشور شناخته شده است."

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

یک قصه‌ي تکراری روزمره

این حرف‌ها نه‌ قصه‌ي من که یک قصه‌ي تکراری است.

ژول برای یک ضبط رادیویی آمده بود فرانکفورت. ایمیل زده بود که می آیم ببینمت. این طور وقت‌ها همیشه دو تا انتخاب وجود دارد، یا دعوت‌اش می‌کنی خانه، با علاقه آشپزی می‌کنی، به پیش غذا و پس غذا فکر می‌کنی. بعد می‌نشینید و حرف‌های نزده را می‌زنید تا به آن‌جایی برسید که بعدتر اگر یک جایی هم‌دیگر را دیدید بدون این‌که از نگاه چشم توی چشم فرار کنید، بتوانید جدی جدی حال هم دیگر را بپرسید؛ یا نه برعکس یک قرار ساعت سه بعد از ظهر توی یک کافه می‌گذاری و می‌گویی که ساعت پنج فلان جا باید بروی و حواس‌ات هست که آن‌ قدر شنونده‌ی خوبی به نظر نیایی که حرف‌های عمیق‌اش را شروع کند.
به جای ایمیل شماره تلفن‌اش را گرفتم، تلفن زدم گفتم هی خوشحالم که این نزدیکی‌هایی، اگر کارت امروز تمام است شب بیا این‌جا برای شام. فردا هم می‌توانی شهر را بگردی. این‌طوری حرف هم می‌زنیم. گفت می‌آید، قرار شد شب بیاید، آدرس را روی تلفن‌اش می‌فرستادم.
تمام طول روز به این فکر نکردم که قرار است حرف بزنیم یا چه بگوییم، فکر نکردم چون ممکن بود دوباره حس بد آن روزها سراغ‌ام بیاید. حس دوگانه‌ای که هم دوست‌اش داشتم و هم در هیچ صورتی ادامه‌ي رابطه را نمی‌خواستم. حتی نفرت خفیفی هم علیه‌اش داشتم، انگار که به‌ام خیانت کرده باشد. هم‌زمان انگار که به الزا هم خیانت کرده باشد. گذاشته بودم شب به‌اش فکر کنم که نکردم.
***
.
صبح بیدار می‌شوم و کمابیش مست و تلو تلو خوران قهوه می‌گذارم،‌ شش تا قاشق برای پنج فنجان. پنج فنجان قهوه برای دو نفر معنی‌اش این است که قرار است خانه بمانیم یا بمانم. قهوه را که پیمانه می‌کنم یعنی دارم در مورد همه‌ي روزم تصمیم می‌گیرم بی این‌که توی سرم جنگ و دودلی معمول‌اش به‌پا شود.
خمیرلایه لایه را از توی یخچال در می‌آورم. نمی‌دانم صبحانه شیرین می‌خورد یا شور. برای همین هم هر دوش را درست می‌کنم. توی یخچال دنبال پنیر می‌گردم و ژامبون تند. خمیر را پنج قسمت می‌کنم، دو تا را مثلثی می‌برم که کرواسان درست کنم. کره می‌گذارم و خمیر کرواسان را می‌بندم. دوتا شترودل ژامبون و پنیر. وقت برداشتن شکلات دو تا از شیشه‌های مربا می‌افتند و چه سرو صدایی به پا می‌شود. یک قاشق شکلات می‌گذارم روی خمیر مربع شکلی که باقی مانده، خمیر را می‌بندم و سینی را میگذارم توی فر، روی سه.
صدای مسواک برقی‌اش می‌آید، دارم فکر می‌کنم که چرا حرف‌هامان را دیشب نزدیم و الکی وقت را به فیلم دیدن گذراندیم که حالا مجبور باشیم صبح، سرحال و بعد از قهوه حرف بزنیم. به سرحال بودن که فکر می‌کنم در بطری کنیاک را باز می کنم و توی قهوه‌ می‌ریزم. این‌ یکی شور و شیرینی نیست که نظرش مهم باشد.
وسط فکرهای من می‌آید روی صندلی‌ کوتاه آشپزخانه می‌نشیند و می‌گوید، یااام چه بویی. دست‌اش را دراز می‌کند که دور کمرم بگیرد، از دُورم بازش می‌کنم. می‌گوید خیلی خشنی. آدم که مهمان‌اش را روی  کاناپه نمی‌خواباند. به‌اش می‌گویم شوخی را بگذارد کنار که حرف بزنیم. شیر را می‌ریزم توی ظرف می‌گذارم روی میز، بعد شکر، بعد هم قهوه، بقیه‌ی میز را چیده‌ام.
***
.
از یک شب مهمانی رفتن شروع شد. از براتیسلاوا برگشته بودم تا فقط از پاریس رد شوم الزا و ژرالدین را ببینم. شب رفتم پیش الزا، براش کادوی فارغ التحصیلی‌اش را آورده بودم. یادم است ساری آبی‌ام را هم را هم بهش دادم فکر کردم من که از این مهمانی لباس مبدل تا آن یکی نمی پوشم‌اش، مال تو که اندونزی زیاد می روی. مال تو که اصلن ازت بعید نیست با ساری بروی توی خیابان های پاریس.
ساعت شش رسیدم پاریس. فرودگاه اورلی پاریس که رسیدم و بارم را که تحویل گرفتم دیدم که زیپ چمدان کامل بسته نبود. چمدان را باز می‌کنم، شکلات‌های ودکا نبودشان. رفتم جلوی دفتر پلیس فرودگاه. دیدم نصف آدم های پرواز براتیسلاوا پاریس آنجا هستند که همین را بگویند، به چمدان‌هاشان دست‌برد زده اند، همه هم یا سیگار یا شکلات. خب بدیهی است که نگاهی به صف انداختم و فکر کردم بی خیال. اگر فرودگاه اورلی قرار است جواب بخواهد از کسی که بیست نفر کافی هستند. من یکی که شخصن حاضر بودم اگر لازم شد دو تا جعبه شکلات هم بدهم و توی دام کاغذ بازی فرانسوی ها نیافتم. می توانستم تصور کنم که چند تا فرم باید پر کرد و دست کم پانزده جا را باید نوشت لو ئه اَپرووه، اَ پَری، تاریخ و امضا.
بی خیال، این جزییات بی‌ربط را دارم الکی توضیح می‌دهم چون نمی‌دانم چطور باید اصلی‌ها را بگویم. شاید هم بی‌خود نیست به هر حال توی ذهن من این خاطرات همه‌شان با هم پک شده‌اند. خب بر می‌گردم به ترتیب منطقی‌اش. داشتم می گفتم ساعت هفت رسیدم خانه الزا. گفت با بچه‌ها خانه‌ي ژول، یکی از هم‌کلاسی‌های قدیمی قرار داریم. گفته‌ام که تو هم می‌آیی. می‌دانی من دلم می‌خواست که شما دو تا هم‌دیگر را ببینید. می‌خندم و می‌گویم آهان سن‌ام الان آن‌قدری بالا رفته و روابط‌ام آن‌قدر هرجایی هست که وقت‌اش شده برای‌ام قرارهای این‌طوری بگذاری؟
آن شب خوب گذشت.‌ سه ماه کمابیش با تلفن و ایمیل با ژول در تماس بودیم. همین طوری من کژ دار و او مریز. کژ داشتن‌ من هم مال این بود که فهمیده‌ بودم من آدم رابطه‌ی راه دور و رابطه‌ی تا بعد ببینیم چه می‌شود و این‌ها نیستم، اما این را توضیح نمی‌دادم که نه گفتن‌ام ناز کردن به نظر بیاید. یک جور کرم دخترانه. همین هم بود که ژول فکر می‌کرد ناز می‌کنم و بالاخره به زودی کوتاه می‌آیم و برای همین هم اصرار می‌کرد و اصرارهای‌اش نتیجه داد.
بالاخره من برگشتم که برای مدتی پاریس بمانم. یکی از دلایل پاریس رفتنم هم او بود. یعنی آدم هیجان انگیزی بود. خانه‌ی "مامان بابای بوروژواش" شبیه هتل دوستان‌اش بود. حالا که گذشته بلد نیستم همه‌ی ویژگی‌های خوب‌اش را توضیح دهم، همان موقع اگر بود حرف‌ها داشتم. از آن‌هایی که فقط حرف نمی زنند و واقعی هستند و کار می‌کنند. اصلن از همه چیز گذشته باهوش بود، هوش یک آدم چیزی است که من یکی نمی‌توانم نادیده بگیرم و سوت زنان از کنارش رد شوم.
دو ماه بود که کمابیش با هم بودیم، آمدم با چند جمله‌ی کلیشه‌ای این دوماه رو توصیف کنم، دیدم نمی‌شود. همین‌قدر بگویم که دو ماه خوبی بود، خیلی خوب.‌ که یک روز درباره‌ی الزا بهم گفت.
از فردای ش دستم را هم که می گرفت چندشم می شد. نمی‌دانستم هم بگویم چرا، کم کم یک جورهایی گفتم نمی‌شود. اصلن از یک روزی به بعد گم و گور شدم، تلفن‌ها را جواب ندادم. ایمیل‌ها را سرسری. هی گفتم کار دارم. ببخشید اس ام اس ات را ندیده‌ام. تلفن‌ام توی کیف‌ام بوده. خانه نبوده‌ام. تحویل کار دارم. خلاصه رابطه ‌را خیلی خجالت آور و بچه‌گانه تمام کردم.
***
.
تا این‌که هر کدام‌مان رفتیم جای دیگری. تا حالا که یک سال می‌گذرد و سر میز صبحانه‌ي خانه‌‌ي من نشسته‌ایم و کرواسان‌ها آماده شده‌اند و از فر در می‌آورم‌شان برای‌اش قهوه می‌ریزم و می‌گویم خب بگذار من شروع کنم. کرواسان‌اش را بر می‌دارد و صدای‌اش را کلفت می‌کند و می‌گوید شروع کن دخترم.
به ظرف شویی تکیه می‌دهم. می‌گویم،  یک وقتی، آدمی، دوستی، برای‌ام تعریف کرد که بعد از ازداوج‌اش با خواهرزن‌اش خوابیده، حالا هنوز ازدواج شان به جا بود و همه چیز سر جای خودش، قضیه مال چند سال پیش بوده. اما بعد از آن هر وقت یادم می‌آمد برای‌ام غیر قابل تحمل می‌شد. یک بار این‌ها را به‌ش گفتم. گفت ببین یک عالمه آدم دیگر هم ممکن است اطرافت این طوری باشند. گفتم قبول اما من نمی دانم. تا وقتی که نمی دانم فرض می کنم که نیستند. حالا که گفته ای یک جوری شده برای من. بعدش او از این در درآمد که آدم را پشیمان می کنی از این که  رازی را بهت گفته. گفت که من به تو گفته‌ام چون فکر می‌کرده‌ام تو قضاوت نمی‌کنی، تو ذهن‌ات باز است، می‌توانی شرایط مختلف را تصور کنی. گفتم نه، حالا می‌بینی که نیستم. نگو آقا، نگو همه‌ی آدم‌ها تحمل هر چیزی را ندارند. می‌گویی راز است،‌ با گفتن‌اش خودت را رها می‌کنی و دیگران را مسؤول.
حالا شبیه‌اش برای تو است و آن روزی که گفتی قبلن مدتی با الزا بوده‌ای. من دوست های نزدیک مثل الزا کم دارم، توقع نداشته باش که نشنیده می‌گرفتم. بلد نبودم توی خودم بریزم ادا دربیاورم که این چیزها برام مهم نیست، هست. خواهر که ندارم، اما فکر می‌کنم اگر داشتم حس‌ام به‌اش شبیه حس‌ام به الزا بود. احتمالن مثل زنی است که اگر بداند یکی با خواهرش خوابیده حاضر نیست هیچ وقت با آن آدم برود توی رخت‌خواب. همین کافی‌ بود که من بی هیچ فکر دیگر بگویم نه. دوست می‌توانستیم باشیم. اما برای همیشه هر جور رابطه ی دیگری با تو یک جور چندش آوری می شد.
جا خورده بود، او هم مثل بقیه از این در درآمد که فرض کن که نمی دانستی، به همین سادگی. یک چیزی توی گذشته بوده. تمام شده بود. من فکر کرده بودم تو بلدی بپذیری که به‌ات گفتم، ‌می خواستم از خودم بشنوی و نه الزا. اصلن فکر کردم مهم نیست. گفتم اول این‌که چند ماه پیش‌ برای من گذشته نبود. چند ماه پیش جز یکی از بازه های زمان حال به حساب می‌آید، فقط یک ذره بازه‌اش بزرگ است بعدش هم...
و خیلی حرف‌های دیگر، که نه من و نه او را قانع کرد، فقط هی بیش‌‌تر و بیش‌تر حال او را بد کرد. به هر حال حس‌هایی از این دست که چیزی نیست که آدم درش قانع شود،‌ مخصوصن که یک‌سال هم ازش گذشته باشد.
***
.
این حرف‌ها که دیگر گفتن ندارد، اما آخرش با حس بدی رفت. انگار باید نمی‌گفتم، همان‌طوری که فکر می‌کردم او با گفتن‌ رابطه‌اش با الزا خودش را رها کرده و همه‌ چیز از جمله فهم شرایط  و روشن‌فکری و از این دست را گردن من انداخته بود. حالا هم من با گفتن‌ حس‌ام دوباره بار را روی دوش او انداخته بودم. می‌دانید ‌فکر می‌کنم در اعتراف کردن خودخواهی‌های عمیق و پیچیده‌ای پنهان است که در دروغ مصلحتی نیست. اصلن خیلی وقت‌ها در پنهان‌کاری از خود گذشتگی‌ای هست که در شفاف بودن نیست. گفتم که گفتن ندارد، کدام‌مان هست که این چیزها را نداند.

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

 

یه فیلم ساخته، امروز با پست رسیده. برای خودش مستند، اما برای من داستانی. آدم گاهی وقت‌ها یادش می‌ره که چقدر دست‌ش بازه توی دست‌کاری گذشته، نمی‌دونم حافظه‌ی من گذشته رو دست‌کاری کرده یا مونتاژ اون، هر چی هست روایت اون چیز باشکوهیه برای من. اسم‌اش اکسپرس خاروق-خوارزم‌ه. اگر یه روزی توی این دنیای کوچیک که همه در دورترین حالت با شش تا واسطه به هم وصل می‌شن یه دختری رو دیدین که صحنه‌ی اول یه فیلم داره می‌گه نمی‌تونم، نمی‌تونم، نمی‌تونم، نمی‌تونم، نمی‌تونم،نمی‌تونم؛ نمی‌تونم اون منم. یادم رفته بود که این کوره راه ششصد کیلومتری  من رو به زندگی برگردوند. یادم رفته بود صدای خنده‌هام رو توی شهرسبز. 

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

برای خود مذبوحانه‌ام

من دوره‌ي جنگ رو یادمه در حد خودم، یه دایی کوچیکه داشتم که خیلی دوستش می‌داشتم برای این‌که به هر بهانه‌ای یه کتاب جایزه داشتم پیش‌اش، برام کتاب‌های هیجان انگیزی می‌خرید همیشه. اون موقع هجده سالش بود مثلن، بعد یه روزی توی خونه دعواش شد با بقیه، قهر کرد و رفت جنگ. اون انتظار سه ماهه رو یادمه، که برگرده. حس این‌که آدم بشینه توی خونه و قلک‌ ِتانک پر کنه که دایی‌اش از جنگ برگرده خیلی حس بیچاره و کم‌امیدانه‌ای بود برای یه بچه‌ي شش ساله. فانتزی ذهنی‌ ِ شب‌ها قبل از خوابم هم این بود که ما بچه‌ها هم به جای قلک پر کردن بریم جنگ که زودتر پیروز بشیم و دایی‌‌ زودتر برگرده.
حالا می‌خواستم بگم  امروز بعد از بیشتر از بیست سال اون حس رو داشتم، ما که ایران نیستیم و دوریم، نشستیم توی خونه -من شخصن این‌جا روزهای اختشاش بیرون نمی‌رم، می‌مونم خونه و دور خودم می‌چرخم-منتظریم شما از جنگ برگردید. این ما، خیلی مذبوحانه‌ایم واقعن. خیلی. خودمون می‌دونیم، شما یه وقت به رومون نیارید.
.

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

حالا تو هی از دست‌های بیگانگان بترس

"در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند."     میرحسین ِ شانزدهم

می‌دانم که همه‌مان توی این شش ماه بارها این راه‌حل‌های جدید را دیده‌ایم، از راه‌های کلان، تا جزیی‌ترهای روزمره. اما دوبارش برای من تکان دهنده‌ بوده، یعنی این هوش جمعی را که به چشم داشتم می‌دیدم و به گوش می‌شنیدم باورم نمی‌شد.
یکی‌ش جلوی مسجد قبا برای بزرگ‌داشت شهید بهشتی که همان ساعت شش که قرار بود مراسم شروع شود مسجد پر شده بود، همه دیگرانی که جاشان نشده بود آن تو، بیرون از مسجد توی کوچه ایستاده بودند، تا آنجایی که من می‌دیدم کوچه کاملن پر بود. مردم داشتند یاحسین میرحسین را به شعار می‌گفتند و یا بهشتی کجایی، موسوی تنها شده. چند دقیقه از شش گذشته بود که نیروی انتظامی توی یکی از این بلندگوهای دستی گفت که خواهش می‌کنیم متفرق شوید چون مسجد پر است و جا نیست و اگر کسی اینجا بماند باهاش برخورد می‌شود. پلیس ضد شورش هم ته کوچه را بسته بود. بعد من پیش خودم گفتم الان است که پلیس با مردم درگیر شود،‌ چون از مردم به نظر نمی‌آمد کسی حاضر باشد عقب بنشیند.
همین‌طور که نزدیک بود به خاطر خشونتی که هنوز شروع نشده بود گریه‌ام بگیرد، در کسری از دقیقه همه صلوات فرستادند و روی زمین نشستند. اصلن معلوم نبود از کجا شروع شده، انگار که همه هم‌زمان فقط به همین یک راه‌کار فکر کرده بودند.
دیده‌اید این دوستان  یا دونفری‌هایی را که مدت طولانی را با هم گذرانده‌‌اند، منظورم این است که سختی‌ها و خوشی‌هاشان-مخصوصن سختی‌ها- مشترک بوده و واقعن با هم زندگی‌ کرده‌اند،‌ چطوری عکس‌العمل‌هاشان توی شرایط مهم شبیه هم‌ است؟ آدم‌های توی آن کوچه، جلو مسجد این‌قدر شبیه هم بودند، که بدون هماهنگی از پیش همه با هم  روی زمین نشستند. شوکی که توی صورت نیروی انتظامی‌ها بود دیدنی بود. ترسیده به هم نگاه می‌کردند ... آدم ساکتِ نشسته را که نمی‌شد با باتوم زد. می‌شد؟ آن‌ها که تا مراسم تمام نشده بود و مردم بلند نشدند، نزدند.

بعد دفعه‌ي دوم‌اش روز نماز جمعه‌ي هاشمی بود، اولین هم‌‌راه‌پیمایی ما و آ‌ن‌ها.  از این دست راه‌پیمایی‌های مسالمت‌آمیزی که بلندگوها از آنِ آن‌ها و خیابان‌ها از آن ِ ما بود. وقتی آقای بلندگو گفت که لطفن فقط شعارهایی را که از بلندگو اعلام می‌شود بگویید و به بقیه‌ي‌ شعارهای حاشیه‌ای- مطمئن‌ام لحن او خشن‌تر بود از حالای من- توجه نکنید. پیش خودم گفتم خیلی تقسیم ناعادلانه‌ای است برای یک راه‌پیمایی مشترک. بلندگو مال آن‌ها، سیاهی لشکر مال ما. فکر کردم آن‌ها یک دهم هم باشند حالا با بلندگو هماهنگ می‌شوند و ما ده برابرم هم که باشیم بی‌بلند‌گو به هم می‌ریزیم هیچ کس صدای‌مان را نمی‌شنود. شعار اول‌اش الله اکبر بود که همه‌ی مردمی که صداشان هم اتفاقن توی این مدت خوب باز شده بود برای الله اکبر، الله اکبر را پشت سر بلندگو تکرار کردند. بعد شعار دوم مرگ بر آمریکا بود، نمی‌دانم این هماهنگی عجیب و غریب از کجا سر رسید که از قدس تا شانزده آذر، از انقلاب تا بولوار کشاورز همه با هم شعار دادند مرگ بر روسیه؛ اصلن به ثانیه نرسید فاصله‌ي شعار آقای بلندگو تا شعار مردم. یعنی وقت برای هماهنگی نبود، همه هماهنگ، یک‌صدا،  به جای امریکا می‌گفتند  روسیه  و به جای اسراییل، چین. آمریکا و اسراییل فقط از بلندگو شنیده می‌شد.
بلندگو هماهنگ‌مان کرده بود. شعارهای بلندگو شده بود اسم رمز هماهنگی‌ها.
من بعید می‌دانم این هوش جمعی از چیزی شکست بخورد. میرحسین هم چیزهایی از این دست  دیده که روزبه‌روز به‌تر می‌نویسد. از طرف‌ این آدم‌ها و با این آدم‌ها  جز با این زبان نمی‌شود حرف زد.
.
پ.ن

و این یکی

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۸

...

felicita را که می‌شنوم، هر جا که باشم، هوا هر طوری که باشه، هر منظره‌ای جلوی چشم‌م باشه...توی تراس خونه‌ي ناپل نشستم، رو به دریا، رو به وزوو. باد خنک از سمت دریا می‌آید و من دارم ناخن‌ام رو لاک می‌زنم یا پام رو گذاشتم روی میز دارم کتاب می‌خونم، یا کرواسان‌هایی که پسر درست کرده و قهوه‌ي صبحانه.  ناپل  انگار بهشتی بود که  ما ازش رانده شدیم.
همه‌ی زندگی‌ام از نوستالژی و به یاد آوردن گذشته‌ي خوب فرار کردم، که حال رو خوب زندگی کنم؛ حالا با این حجم از گذشته‌ی نوستالژیک که هر طور ازش فرار کنم بالاخره یه جایی توی ایستگا‌ه‌های مترو یه موزیک، بوی یه عطر، مزه‌ي یه غذا، خنده‌ي یه آدم، لحن‌ اون یکی، دوباره همه چی رو به یادم میاره  نمی‌دانم باید چه‌کار کرد. گذشته روزبه روز سنگین‌تر و غیرقابل فرارتر می‌شه.