پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۴

ماه شب نهم - مغولستان، مرز سیبری- یک

آن‌روز از صبح که بیدار شدم به نظرم آمد همه‌شان انگار یک کار مهمی دارند. با هدف بین چادرهای‌شان و تا رودخانه راه می‌رفتند. شاید هم نباید بگویم کار مهمی، انگار یک کاری داشتند آن روز. بر خلاف روزهای قبل که از صبح که بیدار می‌شدند هیچ کاری غیر از نشستن و چای نوشیدن نداشتند. بیدار که می‌شدند راه می‌افتادند سمت چادر مادربزرگ قبیله، چای-شیرشان را آنجا می‌نوشیدند و نیم ساعتی-یک ساعتی می‌نشستند- مگر زمان اصلن معنا داشت آنجا که من با ساعت می‌سنجم‌ش؟ خودم هم  تا آن موقع دیگر هیچ وسیله سنجش ساعتی که باطری داشته باشد برایم نمانده بود- و همه‌شان می رفتند چادر بعدی تا چای-شیر بعدی‌شان را بنوشند. شیر گوزن شمالی در توی یک قابلمه بزرگ در تمام مدت روز داشت روی آتش می‌جوشید. چند بار در روز شیر اضافه می‌کردند و کمی چای سیاه خشک و شیر همان طور می‌جوشید و در طول روز فنجان فنجان ازش می‌خوردند و سطل سطل به‌ش اضافه می‌کردند. دو روزی یک بار ته قابلمه را که پر از تفاله ریز چای شده بود خالی می‌کردند.

اوایل بعد از ظهر مردی که می‌گفتند شمن بزرگ‌شان هست، با سوت صدای‌م کرد تا بروم چای بخورم باهاش. حالا که چند ماه گذشته اگر کسی ازم بپرسد با چه زبانی باهاشان حرف می‌زدی جوابی ندارم. با زبان اشاره شاید. اما هم دیگر را می فهمیدیم. شمن سه چهار کلمه انگلیسی و چند کلمه‌ هم روسی می‌دانست که خیلی کمک بزرگی بود برای مکالمات‌مان. یادم به روزهای سرد و خسته‌ی زمستان شش سال ‍پیش توی آلمان می‌افتاد که سه روز در هفته ساعت ۷ تا ۹ شب کلاس روسی داشتم. هر کار درست یا غلطی که توی زندگی‌تان کرده‌اید یک روز به کارتان می‌‌آید.
 چای-شیر نوشیدیم و با زبان الکن‌مان کمی حرف زدیم. 

بعد از چای، شمن از پشت یک پرده کوچک - که جلوی گنجینه کوچک‌ش که مجموعه‌ای بود از تکه پارچه‌های شمنی، سیگار و ودکایش‌ را پوشانده بود- یک قوطی فلزی کوچک به فرم و اندازه این قوطی‌های ویتامین سی در آورد و یک چیزی بهم تعارف کرد. پودری که درش بود شبیه و رنگ قهوه بود دقیقن. اما بوی خیلی تندی داشت، از جنس تندی پونه یا اکالیپتوس. به اشاره ‍پرسیدم چیکارش کنم؟ کمی از پودر را ریخت کف دستش و اسنیف sniff، مثل توی فیلم‌ها که کوکایین را با دماغ‌شان بالا می‌کشند. فکر کردم این کار را کرد که بو را بهتر حس کند. اما وقتی خودم هم همان کار را تکرار کردم و ده ثانیه بعدش سرم سبک شد فهمیدم یک ماده مخدر باید باشد. نه که از خود بی خود شده باشم، اما یک سبکی خوبی بود.

شمن فقط شمن نبود، دانا و با تجربه و استریت اسمارت street smart قبیله هم بود. چندتایی مجله داشت و به قول خودش روابط بین المللی‌ای هم داشت. فردای رسیدن‌ام یک مجله درآورده بود که عکس یک دوستش را نشانم بدهد که می‌گفت ایرانی است. دقیق که نگاه کردم دیدم راست می‌گوید. اسم‌ش ایرانی بود. همان آدم انسان-شناس و عکاسی که چند وقت پیش عکس‌‌های‌ش از این قبیله همه جای اینترنت پخش شده بود. بقیه قبیله اسم ایران هم نشنیده بودند، روز اولی که رسیده بودم فقط می‌خواستند مطمئن شوند اسراییلی نیستم، حالا بعدن برای‌تان می‌گویم چرا. شمن یک آلبوم هم داشت پر از عکس‌هایی که در بیست سال گذشته با محققان و عکاس‌ها گرفته بود و شماره تلفن‌ها و آدرس‌ها و ایمیل‌های‌شان. بعد بهم گفت امشب با ارواح دیدار دارند و قرار است من را هم به مراسم شمنی‌شان دعوت کنند. البته یادآوری کنم که در هیچ کدام از این گفتگوها، هیچ‌کدام از طرفین نمی‌توانستند مطمئن باشند که حرف هم‌دیگر را درست فهمیده‌اند. اما خوشحال شدم  و گفتم می‌روم حتمن. 

 روز قبل، پنج‌ شش تا توریستی که توی چادر-هتل‌ها بودند را بیرون کرده بودند و گفته بودند دیگر نمی‌توانند آنجا بمانند. من را به حال خودم رها کرده بودند، فکر کردیم شاید چون من یک‌ نفر تنهام، یا شاید برای این‌که با پیرزن زندگی می‌کردم، شاید هم چون خیلی کاری به کار‌شان نداشتم و فقط کتاب‌م را می‌خواندم و توی جنگل راه می‌رفتم به جای عکس‌گرفتن از آن‌ها و گوز‌ن‌ها و خانه زندگی‌شان. من البته دیگر نه دوربین داشتم و نه موبایل‌ی که شارژ داشته باشد.

آن روز گوزن‌ها را صبح زودتر بردند آن طرف رودخانه توی جنگل. طبق معمول یکی دو تا از بچه‌ها سوار یکی دو گوزن نر بزرگ شدند و رفتند آنطرف رودخانه و بقیه گوزن‌ها هم دنبال‌شان کردند. غروب هم خیلی زودتر گوزن‌ها را آوردند بین چادرها و بستندشان و خودشان یکی یکی رفتند توی چادرهای‌شان و در چادر هم انداختند، کاری که معمولن یازده شب‌ وقت خواب انجام می‌دادند. یعنی هنوز آفتاب غروب نکرده رفته بودند بخوابند؟ بیرون نشسته‌ بودم و به جنگل آن طرف رودخانه نگاه می کردم و دودی که از چادرهای شبیه چادرهای سرخپوستی‌شان بیرون می‌زد که دیدم ‍پیرزن اشاره می‌کند که برگردم توی چادر. رفتم نزدیک‌تر، اشاره کرد که بیا بخواب. 
...