یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۴

1Q84

این وبلاگ در مورد کتابها بود: یادم نمیاد آخرین کتاب به این بدی که خودنم کی بود(1Q84). شاید هم با در نظر گرفتن وقتی که براش گذاشتم بدترین کتابی بوده که به عمرم خوندم. ممکنه بخشی ش هم برای این بود که مجبور شدم همه 1100 صفحه رو بخونم و این بیشتر و بیشتر آزارم داد. از بیست و چهار پنج سالگی دیگه اعتماد به نفس این رو داشتم که کتابی اگر خوب نبود نیمه ولش کنم، اما این کتاب رو چون موراکامی نوشته بود و تا وقتی که اعتماد به نفس این رو پیدا کردم که بده، صفحه هفتصد بودم، برای همین فکر کردم باید ادامه بدم. 

نکته دیگه اینکه: مغولستان من رو به روزی سه چهار ساعت کتاب خوندن برگردوند. آدم فکر می کنه که وقت نداره برای کتاب خوندن، اما این صرفن یه توهم ه، چون الان دوباره حتی روزهایی هم که روزی دوازده تا چهارده ساعت کار می کنم وقت سه-چهار ساعت کتاب خوندم رو دارم.همه ش توی ذهن آدمه.


Being in the right palce at the right moment

یادمه سال اولی که آمده بودم افغانستان امیررضا بهم گفت که وبلاگ من یکی از وبلاگهاییه که حتمن می خونه ونوشتنم هم خیلی بهترهم شده (همون سال رو می گفت) و من بهش گفتم می دانم که بهتر شدن نوشتنم بر می گرده به این کهدر زمان مناسب در جای مناسب م. اما الان چه توجیهی ندارم برای خوب ننوشتن و اصلن ننوشتن؟ هیچ. با این که کماکان در زمان مناسب در جای مناسب م.

فکر طالبان در کندوز آزارم می ده. فکر این ایمیل هایی که دارند توضیح می دن در صورت نزدیک شدن طالبان به کابل و وقت خروج اضطراری به کدوم کشور همسایه می فرستندمون آزارم می ده. فکر این که ممکنه طالبان  با داعش توی بعضی از ولایات جنوبی بجنگند. فکر همه اینها باعث می شه نتونم گزارش پروژه رو امیدوارانه بنویسم. معتقدم اگر خودت ایمان نداشته باشی به چیزی که می نویسی، خواننده می فهمدش. کشورهایی که کمک مالی می کنند، دیگه گول کلمات امیدوار ما رو نخواهند خورد وقتی یکی از شهرهای بزرگ افغانستان دست طالبان باشه. البته که کمک اون ها هم سیاسیه و حدش رو اول هر برنامه دو سالانه یا چهارسالانه یا سالانه پایتخت شون مشخص می کنه، اما ناامیدی باعث می شه حمایت از پروژه های فرهنگی و آموزشی رو کم کمتر کنند و کمک های نظامی رو افزایش بدند. 

ته ش بازی های سیاسی خیلی مهمتر از همه ی امیدهای ماست و مهمتر از همه ی شب نخوابیدنها و استرس های ما. در این جنگ بزرگ من هیچ شکی در کوچک بودن و ناچیز بودن خودم و اطرافم ندارم، هیچ وقت نداشتم. اما فکر می کنم برای این که بتونی زندگی و کارت رو ادامه بدی، مجبوری ناچیز بودنت رو فراموش کنی. اگر نه هر روز صبح که از خواب بیدار می شی- مخصوصن اگر با صدای انفجار باشه- به خودت می گی که چی؟ و این که چی که چی، هر روز ناچیز و ناچیز ترت می کنه.

پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۴

پاییز سوم

زندگی خیلی طولانیه. وقتی خوب پیش نمی ره، همه ش منتظری می کشی که کی خوب می شه، وقتی هم خوب پیش می ره، و به نظرت میاد دست اندازه ها کم شده و تا دوردست رو می بینی، از منظره دور دست حوصله ت سر می ره، فکر می کنی این بود اونی که من می خواستم واقعن؟ در هر دو حالت طولانیه. مغولستان خیلی خوب بود. زندگی م رو بی شک به قبل و بعد از مغولستان تقسیم می کنه، مثل قبل و بعد از پامیر. 

از افغانستان هم یه خورده خسته شدم، احساس می کنم مثل قبل یاد نمی گیرم با اون سرعت. اما کجا برم؟ همیشه مشکل داشتم با فرار از مبدا بدون اینکه مقصد برات مهم باشه، انگار که پناهنده ای، من می خوام مهاجر باشم، انتخاب کنم کجا قراره برم. بنابراین فعلن هستم اینجا. مشکل اینه که بیشتر دوستام رفتند و من هم حوصله دوست پیدا کردن ندارم دیگه، که چی؟ که یک سال دیگه، شش ماه دیگه برن دوباره؟