دوشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۳

11 August 2014

من همان آدمی هستم که هر وقت یکی توی هر باتلاقی گیر کرده، آخرین حرفم بهش این است که هیچ کس نمی تواند کمکت کند. فقط خودت می توانی. باید فکر کنی باید تصمیم گیری که چه می خواهی. همیشه به قول حبیبه با اعتماد به نفس در مورد دیگران نسخه می پیچده ام اما حرف آخرم این بوده هیچ کس نمی تواند کمکت کند جز خودت. حالا به خودم می گویم. باید بدانی چی می خواهی. باید بدانی که از کارت خسته شده ای، از افغانستان، از تنش زندگی این جا یا این که از خودت خسته شده ای. ترسم این است که استعفا بدهم و بروم پیش دوست پسرم برای آن چند ماه تعطیلی که فکر می کنم این همه بهش احتیاج دارم و اما حالم به جای بهتر شدن بدتر شود. اگر این حال بد از درونم باشد و از بیرون نباشد تغییر شرایط بیرون حالم را ممکن است بدتر هم کند چون با این واقعیت تلخ مواجه می شوم که بدی حالم از درون است و ربطی به اینجا ندارد.  کتاب The Charisma Myth را باید دوباره بخوانم. نه به خاطر کریزما، به خاطر این که همه ی تاکیدش این بود که همه چیز درون شماست. فکر این که این همه آدمی که دوستت دارند و دوستشان داری هیچ کمکی نمی توانند بهت بکنند خیلی غمگین است. فکر این که ته ته ش تنهای تنهایی. یکی اگر ازم بپرسد چه ت است هم هیچ جوابی ندارم. فقط It doesn't feel right and I need to find the courage to walk away from anything that doesn't feel right. 

  

یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۳

hallucination

به خرس حسودی م می شه که برگشته ایران. اما فکرش رو که می کنم نمی خوام برگردم ایران.  به هایکه هم که از مصر برگشته فرانسه حسودی می کنم. فرانسه هم نمی خوام برگردم. دلم می خواد یه مدتی ناپدید بشم اصلن. فکر اینکه الان سی و دو سالمه و دست کم سی سال دیگه باید کار کنم هم اذیتم می کنه. فعلن اینها چیزاییه که من این روزا دارم بهش فکر می کنم. بعضی روزا دلم می خواد یکی از این راکت های سرگردان طالبان، مثلن اونی که اون شب خورد نزدیک سفارت ایران، بخوره به یکی از مجموعه های سازمان ملل و مارا از اینجا بیرون کنند برای یه مدتی. شاید هم راکت بخوره و evacuate مون نکنند. فعلن همه پوستمون کلفت شده اینجا تو افغانستان، محلی و بین المللی هم نداره. همه.  به هر خارجی می گم انتخابات افغانستان داغونم کرده می گن به تو چه. اون خارجی هایی هم که می فهمیدند انتخابات افغانستان می تونه آدم رو داغون کننده رفتن از اینجا. مثلن آلیس.

همه ش درون منه. هیچی توی افغانستان تغییر نکرده. من اما خیلی تلخ شدم.  فکر می کنم همه شون بهمون خیانت کردند، اونایی که به هیچی امیدوار نبودند به اونهایی که آرمان گرا و امیدوار بودند خیانت کردند، از همه خوردیم، حتی از دموکراسی که این همه ادای آرمانگرایی درمیاره. الان دیگه رای نمی شمرن، منتظرن ببینند نتیجه ی مذاکرات کری با کاندیداها چی شد. می گن بری عراق یا سوریه چه فرقی می کنه؟ می گم یه مدت می گذره تا این که متوجه بشم ما هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم. تا وقتی این رو بفهمم با امیدواری کار و زندگی می کنم. اما مگر می شه سی سال اینطوری سر خودت رو کلاه بذاری؟ شاید هم باید برم بخش خصوصی کار کنم که از اول توهمی در کار نباشه.