یکشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۲

روزمره

آقای رضا قاسمی یه بار گفت پیری وقتیه که به جای اینکه بدنت بار تو رو به دوش بکشه، تو بار اون رو به دوش بکشی. گفت اولین نشانه های پیری هم وقتی هست که تو برای اولین بار روزی چند بار به بدنت و به اینکه چطوری مواظبش باشی فکر می کنی. این برای من از وقتی آمدم کابل اتفاق افتاد. شاید ربطی به سن م داشته باشه و ربط مستقیمی به این جا نداشته باشه. یه دختر دایی دارم که وقتی دبیرستان بودیم همیشه یه چیزی ش بود، یا از غده ی تیروییدش می نالید یا از "ناراحتی معده" و برای من این فقط بیماری پیرها بود تا پارسال. از وقتی آمدم کابل تیرویید م پرکار شده، گلوتن اینتالرنت شدم و دل درد شدید و حالت تهوع می گیرم هر چیزی که آرد گندم و حتی جو توش باشه بخورم، شیر حتی مشتقات شیر نمی تونم بخورم و دست کم ده تا درد و بیماری جسمی به طور همزمان دارم که احسان بیکا همه شون رو می دونه اینقدر که هر بار ازش لیست دارو خواستم و اون از ایران یا استرلیا ویزیت کرده. چون اینجا می ری پیشرفته ترین کلینک مثلن که کلینک آلمانی هاست و بهت استامینوفن می دن هر دردی داشته باشی. خوشبختانه همه جور دارو هم بدون نسخه ی پزشک می تونی بگیری فقط باید مطمئن باشی ایرانی ش رو بگیری و نه پاکستانی.  اگر به هر دلیلی بیشتر از هشت نه ساعت به حالت دراز کشیده توی رختخواب بمونم یه جور کمردرد شدید می گیرم که نمی تونم حتی نفس بکشم،  یه جایی پشت شش سمت چپ م درد نفس-گیر می گیره. نصف سال را به طور دیفالت حالت تهوع دارم. به خاطر خاک توی هوا مدام حساسیت دارم و عطسه می کنم و آبریزش چشم و بینی دارم. این ها وقتی خسته ام بدتر می شه، که البته تقریبن همیشه خسته ام. در دو هفته ی  گذشته هر دو روزی یه بار بدنم با یه بیماری جدید سر برآورده. دو روز بدن درد و حالت تهوع  شدید داشتم گفتند این روزا همه همین طوری مریض اند و این یه بیماری ویروسیه، درحالی که آنتی بیوتیک مصرف می کردم، پشت دردهایی که نفسم رو می گرفت آمد، گفتند استرس ماهیچه است این قرص ها رو بخور خوب می شی، هنوز روی آنتی بیوتیک برای حالت تهوع بودم بودم که معلوم شد عفونت کلیه دارم، بعدش هم سرما خوردگی و گلودرد شدید، آخریش  هم تب و لرز برای سه چهار روز که قطع می شد و دوباره از نو شروع می شد. وقتی می گم آخریش از نظر رسیدنشون می گم، اگر نه حتی اولی ش هم تموم نشده، هی بیماری ها به هم می پیوندند. امروز رفتم پیش دکتر سازمان، که بیچاره وقتی مصاحبه ی شغلی می داده فکر می کرده قرار بوده بیاد افغانستان به مردم اینجا کمک کنه، حالا فهمیده که تقریبن تنها کارش قرص مسکن دادن به کارمندهای سازمان ملل ه که سردرد می گیرند (احتمالن از جلسه های طولانی) و در سه ماه گذشته هم سه بار از کمپ شون توی جاده ی جلال آباد آمده بیرون تا بیاد کابل. اینا رو وقتی می گفت که داشت ازم تست می گرفت برای مالاریا. چشماش برق می زد که بالاخره یکی با یه بیماری احتمالن جدی تر رفته سراغش. و از همه ی این روزا فقط دو روز سر کار نیامدم، چون فکر می کنم خونه اگر بمونم استرس کار تلنبار شده هم اضافه می شه به بیماری هام. 

یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۲

Game Theory

به خاطر چیزی از دست مرد عصبانی شده بودم- یک چیز ساده ای مثل این که فلان وقتی که من فکر می کردم قرار بوده زنگ بزند، نزده و چیزهایی از این دست-  واقعیت این است که این چیزها اصلن برایم مهم نیست، مخصوصن این که این منم که همیشه همه چیز را لحظه ی آخر کنسل می کنم و به قرارهای پایبند نیستم. اما هر از چندگاهی به یک بهانه ی ساده به  شوخی (شوخی اش توی ذهن خودم است) دعوا راه می اندازم که بعدن توی نقش خودم گیر می کنم و جدی می شود. تا یکی - دو روز حاضر نبودم حرف بزنم یا توضیح بدهم. او هم که دچار دردی است که احتمالن همه ی نوردیک ها هستند- جان به لب شان می رسد تا حرف بزنند- بالاخره بعد از سه روز زبانش باز شد که حرفهای عمیق تر بزند و گفت بیا بنشینم تو به من بگو چرا از دست من ناراحتی. بهش می گویم حرف زدن فایده ای ندارد  چون تو می گویی از قصد نبوده، می گویی قصدت این نبوده که این کار را کنی و من را ناراحت کنی. حرف زدن برای تصحیح رفتار وقتی تاثیر دارد که که تو intentional انجامش داده باشی. چون وقتی خودآگاه بوده باشد می توانی خودآگاهانه تصحیح اش کنی؛ اما وقتی هیچ منظوری نداشته ای و اتفاقی نتیجه ی کارت این شده، دوباره اتفاق خواهد افتاد. گیج شده و نمی داند چه جوابی بدهد، می گوید حرفت منطقی به نظر می رسد اما در واقع منطقی نیست و من نمی دانم کجایش ایراد دارد. this is not fair که توهر از چندگاهی یک بار این کار را با من می کنی . این عادلانه نیست که هر بار از دست من ناراحتی فقط در صورتی حاضر باشی با من حرف بزنی و برای من توضیح بدهی که من قبول کنم که من عمدن این کار را کرده ام. این هیچ وقت واقعیت نخواهد داشت، من هیچ وقت intentionally تو را اذیت نخواهم کرد.

گیجی و استیصالش  را درک می کنم اما ته دلم از این  کار را لذت می برم. از بازی لذت می برم و در بازی های انسانی هم متاسفانه همیشه یک طرف بیشتر از آن یکی اذیت می شود و من حاضر نیستم طرفی باشم که اذیت می شود. بعد هم مشکل صرفن خود بازی نیست، مشکل این است که مثل بازی اتواستاپ کوندرا توی جو بازی گیر می کنم و مثلن حاضر نیستم طرف را تا روزها ببینم با این که دلم تنگش می شود و می دانم وقت مان محدود است و او هم این قدر مستاصل است و نمی داند باید من را چطوری پای میز مذاکره* برگرداند. 

ماهها پیش، اوایل رابطه ازم پرسید به نظرت توی کدام نقشت بدترین آدم و توی کدام بهترین آدم هستی. گفتم فکر می کنم در نقش دختر برای پدر و مادرم بهترین نقشم را بازی می کنم و در نقش پارتنر بدترین آدم طیف شخصیتیم هستم. خیلی وقت ها ضربه ی روانی که به آدمی که باهاش بوده ام می زنم تا ماهها بعد از تمام شدن رابطه باهاش می ماند. به این عیبم آگاهم اما یادم نمی آید تلاش جدی برای تغییرش کرده باشم. نه این که مثال بالا از این کارهای ترسناک باشد، اما تخم مرغ دزد شتر دزد می شود.


* گفتم مذاکره یادم آمد با رییس بزرگ سر چیزی مذاکره می کردم یهویی گفت: did you ever intern with Iran's nuclear negotiators? you are a tough negotiator
نمی دانستم تصویر بیرونی از مذاکرات هسته ای ایران این است که ما مذاکره کنندگان سرسختی داریم. 

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۲

commitment

 رییسم صدایم کرد که حرف بزنیم در مورد کار.  گفت قبل از اینکه پروپوزال مالی و تکنیکال این پروژه را بفرستیم تو باید به من قول بدهی که سه سال دیگر می مانی تا این پروژه جدید تمام شود. گفت که  در مود خودش  سازمان تصمیم می گیرد چون نه سال است افغانستان است. اما باید یکی از ما بماند تا مطمئن شویم این پروژه -  ساخت و راه اندازی یک مرکز فرهنگی- همان طور که ما می خواهیم اجرا شود. پروژه ای که برای  آماده کردنش هفته ها و حتی ماهها فکر و کار کرده ایم و در یک و نیم سال گذشته این همه خودمان را به خاطرش به در و دیوار زده ایم تا همه را قانع کنیم و برایش پول پیدا کنیم و ثابت کنیم ارزش چنین پروژه ای در دراز مدت بیشتر از غذا دادن به مردم و جاده ساختن است. 

من از رییسم حتی هیجان زده ترم، ترسیده هم هستم. همه اش فکر می کنم نه تنها سه سال که بیشتر هم باید باشیم، چه کار کنیم اگر یکی جای ما آمد و عین خیال ش نبود و نتوانست پایایی مرکز فرهنگی مان را تضمین کند. که پنج سال دیگر بیایم افغانستان  و ببینم شیشه پنجره هایش شکسته اند و همه جا را خاک گرفته و درها قفلند و معلوم است سالهاست رها شده. مثل سینما آریوب کابل مثل این همه مدرسه خاک گرفته و قفل شده وشیشه شکسته  و رها شده و  که این مدت در افغانستان دیده ام.

گفتم اما من از تعهد می ترسم. ممکن است پنج سال دیگر هم اینجا بمانم اما دلم نمی خواهد به خودم یا کس دیگری قول بدهم. گفتم تعهد ذهنم را فلج می کند، فکر می کنم زندانی ام، غمگینم می کند، گفتم من اگر امروز یک قرارداد سه سال امضا کنم و قول بدهم که بمانم از فردا آدم دیگری هستم. کم انرژی، بریده، خسته، هیچ چیزی هیجان زده ام نمی کند.

***
از آوریل 2010 تا الان یعنی نزدیک به سه و نیم سال، این اولین باری است که کسی را به طور رسمی دوست پسرم معرفی می کنم. توی این مدت   با هر کسی که بودم از هفته های اول می دانستم به چه دلیل باهاش به هم می زنم، همان جریان بلینک و طبقه بندی کردن.  آدمها شفاف اند، ذهن شان را می خوانم. ویژگی های از نظر خودم غیر قابل تحمل مردی که باهاش هستم را در یکی دو هفته ی اول پیدا می کنم و  تصمیمم را می گیرم. حالا ممکن است برای راحتی خودم و به خاطر شرایط سه ماه یا شش ماه یا نه ماه باه بمانم اما به هر حال ته رابطه را به وضوح می بینم، نزدیک است. و برای همین سعی می کنم روابط م باهاشان را در فضای اجتماعی محدود کنم که وقتی به هم زدیم آدم های کمی می پرسند: ئه چی شد؟ معمولن هرکسی را به یک گروه از اطرافیانم معرفی می کردم، برای مثال در افغانستان به همکارانم یا به اکیپ فرانسوی ها، یا به سازمان مللی ها، یا به دوستان صلیب سرخی یا به اکیپ ایرانی ها یا به نوردیک ها یا به اتحادیه ای اروپایی ها یا به ایتالیایی ها، این طوری وقتی تمام می کنی فقط یکی از این اکیپ ها خبردار می شود و ازت می پرسد "چطور شد راستی؟". اما حالا با کسی هستم که نمی دانم چرا باهاش به هم خواهم زد واین نشانه ی خوبی است. ترسی هم ندارم که به همه ی گروه های دوستان م معرفی ش کنم.

حالا مرد می خواهد برود واشنگتن. یعنی نمی داند می خواهد برود یا نه. یک پیشنهاد کاری دارد از بانک جهانی و کار را خیلی دوست دارد، واشنگتن را هم دوست دارد. اما به من می گوید می خواهد در کابل بماند به خاطر من. می گوید I don't want to freak you out ولی یک هفته وقت گرفته ام که فکر کنم و تنها معیارم برای تصمیم گیری تو هستی. می گوید I don't want to freak you out but I was going to tell you I want to stay with you and if you can't do that with my going to the DC then I'll stay here
هر وقت در مورد آینده حرف می زند جمله اش همین طوری شروع می شود  I don't want to freak you out برای اینکه می داند من چقدر از تصمیم گیری برای آینده و تعهد می ترسم. حالا پیشنهادهای او این است: یک. او برای من کابل بماند - با این که می دانم زندگی در کابل برایش خیلی سخت است - دو. برود دی سی و ما با هم بمانیم. اما پیشنهاد غمگنانه من این است که: It's over. چون وقتی یکی برای تو کابل بماند یعنی تعهد می خواهد. و وقتی یکی منتظر تو در دی سی بماند هم یعنی تعهد می خواهد. اگر هر دو تا توی یک شهر زندگی کنید  و مستقل از یکدیگر الزام آن چنانی نمی خواهد، اگر هم تعهد اتفاق بیافتد ذره ذره است و آدم ترسش را حس نمی کند.

***
آخر هفته رییسم باهام حرف زد دوباره. گفت که باید قبول کنم که سه سال بمانم. برایش توضیح دادم که کلن نمی توانم تن به دهم به تعهد . بهم گفت الان در مرحله ای ازندگی ات هستی که اگرتعهد را یاد نگیری و بهش تن دهی بعدن اگر بخواهی هم نمی توانی. تعهد یک چیزی است که آدم با تن دادن بهش یادش می گیرد و از یک وقتی به بعد خیلی دیر می شود برای یاد گرفتنش.