شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۱

بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری

به : احسان بیکا

چهارشنبه شب- خانه‌ای در یکی از خیابان‌های فرعیِ وزیراکبرخان کابل، بهمن ماه سال نود و یک

خانه یکی از آن خانه‌های مهتابی دار است، یک مهتابی که پنجره‌های بلند و بزرگ اتاق نشیمن به‌ش باز می‌شوند. وارد که می‌شوی اولین فضا یک فضای مستطیل بزرگ  است که با یک دکور چوبی به ناهارخوری و نشیمن تقسیم شده که به هم راه دارند. میز ناهار خوری هشت نفره تقریبن تمام فضای  ناهار خوری را گرفته. یک سمت طول میز دکوری است که ناهارخوری را از اتاق نشیمن جدا می‌کند و سمت دیگرش یک دکور چوبی توی دیوار است که تاقچه تاقچه کرده‌اند و  تو‌ي‌ش از انواع و اقسام ظروف تا خوردنی‌های صبحانه مثل مربا و عسل  گذاشته‌اند. یک سر دیگر فضا هم که عرض آن‌طرفی میز است  به در  آشپزخانه  می‌رسد. نمی‌دانم چرا دارم فضا را این‌قدر دقیق توصیف می‌کنم. آن‌ روز که نشسته بودم توی اتاق نشیمن جلوی شومینه و از فضای نیم تاریک نشیمن مهتابی را نگاه می‌کردم با میز و صندلی‌های تابستانی و منقل‌های کباب و به صداهای توی آشپزخانه گوش می‌کردم وقتی مرد داشت قهوه درست می‌کرد، فکر کردم این آرامش و فضای این خانه و این نشیمن نیمه تاریک و خودم را که پاهای‌م را جمع کرده‌م روی مبل باید ثبت کنم توی ذهنم. می‌پرد این چیزها. آدم یادش می‌رود که چه چیزهایی خیلی خوب و چه چیزهای خیلی بدی را تجربه کرده و  لعنتی همه‌شان می‌گذرند،‌ خوب یا بد.

تلفن‌ به دست وارد می‌شوم، لیزا پشت تلفن دارد گریه می‌کند و من با این‌که نیم ساعت دیر کرده‌ام نمی‌توانم تلفنم را قطع کنم و با میزبانم روبوسی کنم. با حرکات صورت‌‌م عذرخواهی می‌کنم، او پالتوم را می‌گیرد و راهی اتاق نشیمن‌م می‌کند. روی یکی از مبل‌های تکی می‌نشینم-  نمی‌خواهم  وقتی با تلفن حرف می‌زنم و وقتی کنترلی روی اوضاع ندارم بیاید کنار دستم بنشیند و مثلن بغل‌م کند- و به حرف زدن با لیزا که دارد پشت تلفن گریه می کند ادامه‌ می‌دهم: نه عزیز دلم. درست می‌شود، الان کجایی؟ می‌خواهی بیایم؟ کارت مگر تا چه ساعتی طول می‌کشد، الان ساعت نه و نیم است؟ باشه فردا. فردا می‌بینیم هم‌دیگر را.  آخر چطور می‌خواهی هنوز بمانی دفتر...- میزبان با قهوه عربی سر می‌رسد. می‌گذارد روی میز جلو و بهم لبخند می‌زند. جواب لبخندش دوباره عذرخواهی با اشاره من است. بالاخره خداحافظی می‌کنم. از رفتار تیم معلوم است که باید باج بدهم. قرار ساعت هفت را کرده‌ام نه. به جای نه هم نه و نیم رسیده‌ام. خودش هم از دیروز سرما خورده و توی رختخواب بوده.
می‌گوید:  معلوم است زیادی پاریس زندگی کرده‌ای، دیگر نمی‌توانی مثل یک آدم معمولی فقط بعضی از شب‌ها بروی بیرون یا به همین یک قرار قانع شوی. می‌گویم قرار قبلی‌م برای درس خواندن بوده. حالا دوباره توی آشپزخانه است و من پاهای‌م را جمع کرده‌ام توی شکم‌م و دارم به صدای سوختن چوب توی شومینه گوش می‌کنم.

کیک پرتقالی دست‌پخت آشپزش را می‌گذارد روی میز و می‌گوید بچه‌ها آمدند دنبال‌م که برویم بیرون. گفتم سرما خورده‌ام و نمی‌آیم. حالا وقتی برگردند و ببینند تو این‌جایی مسخره بازی در می‌آورند. هم‌خانه‌ای های‌ش را می‌گوید، یکی بریتیش و یکی لهستانی که هردوشان فارسی را با لهجه‌ی تهرانی حرف می‌زنند. داریم در مورد سختی کار‌حرف می‌زنیم. به عبارتی سختی کار آن‌ها. می‌گوید من خیلی زیاد مرگ دیده‌ام، دیگر تحمل کار آن‌قدر سخت را ندارم، دیدن فقر مردمی که برای‌شان کار می‌کنم را هنوز می‌توانم تحمل کنم اما جنگ و مرگ را نه. سخت‌ترینش مال دوره‌ی ماموریتم در عراق است.  من کارشناس اقتصادی هستم و با بخش پزشک قانونی هم هیچ ربطی ندارم، اما فلوجه که بودم این‌قدر مرده‌‌های بی سر و دست و پا بود که برای چند روز همه‌مان مجبور شدیم برای بخش پزشک قانونی‌مان کار کنیم. اوایل کار خیلی سعی می‌کردیم سر و بدن بدون سر را با هم جور کنیم و بعد بگذاریم توی گونی، بعد دیدیم تقریبن غیر ممکن است، دیگر خیلی تلاش نمی‌کردیم که مطمئن شویم آیا این دست یا پا یا سر مال همان بدن است فقط سعی می‌کردیم پازل را کامل کنیم.
جاشوا و پیوتر از در پشتی خانه سر می رسند. جاشوا می‌رود روی میز و ادای رقصیدن در می‌آورد و دارد می‌گوید آره می‌بینم چقدر مریضی. سارا قرار بود بیاید که با ما نیامدی. تیم بلند می شود می‌رود توی آشپزخانه و من پاهایم را دوباره جمع کرده‌ام روی مبل و زوم کرده‌ام روی سوختن چوب‌ها. جاشوا  از روی میز آمده پایین و دارد تلاش می‌کند سیستم صوتی را راه بیاندازند. می‌پرسد هی سارا تو از این چیزها سر در می‌آوری؟ به شوخی می‌گویم نه الزامن اما خب I'm smart, I can take a look if you want   و بلند می‌شوم که نگاه کنم، که یک‌دفعه هر سه‌تای‌‌شان  شروع می‌کنند به سجده‌های نمایشی کردن به من  و با سر و صدا خندیدن oh yes, racist Iranian   به نظر می‌رسد این نمایشی‌ است که قبلن هم اجرا کرده‌اند، خیلی هماهنگ دارند سجده می‌کنند، دست‌ها‌ی‌شان را دراز می‌کنند شبیه سجده‌های رومی‌های باستانمی‌گویم  چه ربطی به نژادپرستی دارد، چون گفته‌ام باهوش‌م؟ پیوتر می‌گوید اوکی تصحیح می‌کنیم:  pretentious Iranians. معلوم است به جز من زیاد ایرانی  دیده‌اند و این نتیجه‌ گیری کلی‌شان است.


 راننده زنگ می‌زند، می‌پرسد بروم یا بمانم؟ ای وای یادم رفته بود بهش بگویم برود. ساعت یازده و نیم است. بهش می‌گویم نه الان می‌آیم. تیم تا جلوی در همراهی‌م می‌کند، وقت روبوسی خداحافظی، یک‌باره لب‌م را می‌بوسد. نمی‌توانم بایستم حرف بزنم.  بهش می‌گویم همین‌جا پاز کن.  بعدن باید حرف بزنیم.

مهمانی سفارت را نمی‌توانستم نروم. به خیلی‌ها قول داده بودم بروم، مخصوصن به میزبان. ساعت یازده و دقیقه مهمانی بودم. یک اتاق پیست رقص‌شان بود، یک اتاق بار بود بود، سالن بین دو اتاق فضای آن‌هایی که لیوان به دست حرف می‌زدند و بیرون توی تراس و توی نم نم باران سیگاری‌ها ایستاده بودند. اول از همه فردریک را دیدم، آمد بغلم کرد گفت   I like you a lot you and you know that but I hate you for what you are doing to Nico. btw where is your "touch of bling"? تم مهمانی این بود. کیف کوچک دستی میهمانی را نشان‌ش دادم، کیف برق برقی آبی نفتی که خوش‌بختانه به پیراهن سرمه‌ای‌ام می‌آمد و به جای این‌که به خاطر بلینگ‌م تابلو باشم بیش‌تر به نظر می‌رسید که "این دختره برای همه‌ی پیراهن‌های‌ش کیف مهمانی مناسب دارد توی کابل؟". آن یکی انتخاب‌م هم پوشیدن سوتین‌ی بود که بندش از نگین‌ است، اما برای آن باید لباسی می‌پوشیدم که دست کم یکی از بندهای سوتین‌م را نمایان کند. چون من مثل آن دختری که پیرهن نقره‌ای زرورقی پوشیده یا آن مردی که عینک بزرگی که دورتا دورش نگین‌های رنگی دارند پوشیده اعتماد به نفس پوشیدنa touch of bling واقعی را ندارم. از آن‌هایی هستم که توی مهمانی‌های بالماسکه محافظه کارترین لباس‌ها را می‌پوشم و توی عکس‌ها –اگر اصلن باشم- محافظه کارترین ژست‌ها را می‌گیرم. ساعت دارد از دوازده می‌گذرد و من می‌دانم که که به ساعت منع ورود و خروج نمی‌رسم و نمی‌توانم به راننده زنگ بزنم بیاید دنبالم.

ساناز روی مبل توی تراس و زیر باران و در تاریکی نشسته با چند نفر حرف می‌زند. می‌روم روی دسته‌ی مبل می‌نشینم کنارش، بی این‌که وارد بحث بشوم. فقط می‌خواهم کنارش بنشینم. دلم برای‌ش تنگ شده. یک ماه او تعطیلات بوده، یک ماه من و دو ماه است هم‌دیگر را ندیده‌ایم و یک سال دیگر معلوم نیست هر کدام‌مان کجا باشیم و ساناز یکی از خیلی معدود دوستان نزدیک دختر من توی کابل است . فضای خیلی مردانه‌ی خارجی‌های کابل فقط برای مردها سخت نیست، برای ما زن‌ها هم سخت است. زن‌ها هم معمولن دوست دختر نزدیک ندارند. مثل همه‌ی ایرانی‌هایی که در کابل می‌شناسم، دو ملیت دارد و با آن یکی ملیت‌ش دارد این‌جا کار می‌کند، فکرش را که می‌کنم تنها ایرانی تک ملیتی که در کابل می‌شناسم خودم هستم. یک وقتی هم‌ از دردسرهای‌ این‌جا ایرانی بودن بنویسم. خلاصه‌ش این است که تقریبن همه به طور تلویحی فکر می‌کنند جاسوسی مگر این‌که عکس‌ش ثابت شود که آن هم غیر ممکن است. بعضی‌ها با یک شوخی از کنارش رد می‌شوند و بعضی‌ها با شک.

شب به حرف زدن با آدم‌ها می‌گذرد و ساعت چهار دیگر نمی‌توانم روی پا بایستم از خستگی و خواب. مهمانی‌های این‌طوری باعث می‌شود آدم یادش برود دارد کابل زندگی می‌کند با همه‌ی محدودیت‌های‌ش. البته تعداد‌شان خیلی زیاد نیست و این‌ حس این‌که همه انگار دارند تلاش می‌کنند از چیزی فرار کنند یا ثابت کنند که کابل هم می‌شود این‌طوری زندگی کرد، یک جوری اغراق آمیز و مذبوحانه می‌کند همه چیز را. باید بروم خانه. باید از یکی که ماشین ضد گلوله دارد بخواهم راننده‌ش را بفرستد دنبالم. همین که دارم بعد از ساعت منع ورود و خروج می‌روم خانه اشتباهی است که شاید فقط سالی یک‌بارش غیر قابل چشم‌پوشی باشد اما سوار ماشین soft skin شدن، همین یک‌بارش هم قابل چشم‌پوشی نیست. بالاخره با ماشین سفارت استرلیا می‌روم خانه. نگهبان را با شرمندگی بیدار می‌کنم و لخ لخ کنان خودم را می‌رسانم به اتاقم در طبقه‌ی سوم. وقتی روی تخت دراز می‌کشم  ساعت پنج است.  موبایل‌م را برمی‌دارم تا سایلنت کنم و ساعت را کوک کنم برای فردا، هیچ‌کدام‌ش را نمی‌رسم، موبایل در دست خوابم می‌برد. ساعت شش راننده زنگ می‌زند که مگر نمی‌روی فرودگاه؟ جلوی در منتظرت‌م.

 ***

پنج‌شنبه صبح فرودگاه کابل-
ساعت شش و نیم فرودگاه بوده‌ام که ساعت هفت پرواز کنیم. طول پرواز نیم ساعت است. حالا ساعت هشت می‌گویند ساعت هشت و نمی خبر می‌دهند که می‌پریم یا نه. به خاطر شرایط امنیتی ممکن است پرواز کنسل شود.  بالاخره ساعت هشت و نیم‌ می‌گویند که پرواز می‌کنیم و پنج دقیقه بعد هر دوازده نفرمان توی هلی‌کوپتر نشسته‌ایم و کمربندهای‌مان را بسته‌ایم. من از پرواز با هلی‌ کوپتر متنفرم  اما از هواپیما‌های کوچک‌مان که مثل مینی‌بوس سر راه مسافر سوار می‌کنند و برای یک مسیر نیم ساعته باید شش ساعت توی هواپیما بنشینی متنفرترم. این ماموریت اما هواپیما ندارد، هلی‌کوپترهم استثنائن گذاشته اند. اگر نفر اول سازمان در افغانستان همراه ما نبود، باید با یک سیرک متشکل از یک کاروان دو ماشینه با چهار اسکورت ارتش و پلیس توی جاده یک مسیر دو ساعته را می‌رفتیم. اما چنین سیرکی برای آدمی به این مهمی خیلی خطرناک است. گوشی‌ها را می‌دهند که بگذاریم روی گوش‌مان و صدای بال کرمان نکند، اما خیلی فرقی نمی‌کند. هلی‌کوپتر‌های ما با هلی کوپترهای تفریحی مسلمن فرق می‌کنند، من سوار جور دیگری از هلی‌کوپتر نشده‌ام، اما می‌دانم که باید فرق کند که مردم حاضرند برای‌ش پول بدهند. این‌هایی که ما باهاش در افغانستان جا به جا می‌شویم، داخل‌ش شکل یک استوانه است که دو طرف‌ش دو سکوی فلزی است و تو روی سکوی فلزی یخ زده می‌نشینی و صدای بال کرت می‌کند و این‌قدر تکان می‌خوری تا برسی به مقصد. تا حالا عقب وانت نشسته‌اید توی مسیر سنگ‌لاخ مالرو؟ همان طوری‌ است. چهل دقیقه است توی هواییم، چشمان‌م را باز می‌کنم می‌بینم همه دارند از پنجره‌ها به بیرون نگاه می‌کنند. اتفاقی افتاده؟ به خاطر صدا و گوشی‌ها نمی‌توانیم با هم حرف بزنیم، حداکثر زبان اشاره. پایین را نگاه می‌کنم. به نظر می‌رسد اطراف کابل‌یم دوباره. هی دوباره نزدیک‌تر می‌شویم به شهر. شک می‌کنم، می‌گویم شاید شهر دیگری هم باشد در افغانستان این‌قدر بزرگ و این‌قدر شبیه کابل. اما جایی که ما باید می‌رفتیم یک شهرستان چند ده هزار نفری می‌بایست باشد.  هلی‌کوپتر دارد فرود می‌آید. فرودگاه کابل را خیلی خوب می‌شناسم، برگشته‌ایم کابل. هیچ وقت جزییات را نمی‌گویند. کلیت‌ش این است که یک ساعت در هوا بودیم و به خاطر شرایط امنیتی ننشستیم، شرایط امنیتی یعنی احتمال حمله یا عملیات انتحاری. ساعت نه و نیم می‌نشینیم کابل.
 به رییسم‌ اس‌ام‌اس می‌زنم که : ماموریت انجام نشد. یک ساعت توی هوا بودیم بعد هم دوباره نشستیم کابل. اما نیمه‌ی پر لیوان این است که من می‌توانم یکی- دوساعت بخوابم. می‌گوید بخواب اصلن لازم نیست بیایی سر کار.
 ساعت ده تا یازده می‌رویم با همان‌ آدم‌هایی که قرار بوده ماموریت برویم، حرف می‌زنیم، اسمش این است: "جلسه‌ی اضطراری". ساعت دوازده می‌رسم خانه و تا ساعت یک می‌خوابم و ساعت یک و نیم پشت میزم هستم در دفتر تا گزارش‌هایی که ددلاین‌شان امروز است را بفرستم. گاز بخاری تمام شده و من حتی انرژی ندارم که بروم پایین بگویم بیایند کپسول را عوض کنند.
یکی یکی شروع می‌کنم اس‌ام‌اس‌ها و تلفن‌های جواب نداده را جواب می‌دهم. اول کاری‌ها را جواب می‌دهم. تیم پیغام داده که می‌خواهی حرف بزنیم؟ می‌گویم نه. تو برو تعطیلات و برگرد بعد هم من می‌روم تعطیلات و بر می‌گردم و بعد حرف می‌زنیم. می‌گوید نه، باید امشب بیایی. ساعت هفت با هلن قرار دارم و بعدش قرار است بروم مهمانی ولنتاین اتحادیه اروپا. به آلیس و نیکلا قول داده‌ام. می‌گویم باشد ساعت  نه می‌آیم اما یک ساعت بیش‌تر نمی‌توانم بمانم.
ساعت شش و نیم از دفتر بیرون می‌آیم، ساعت هفت دوش گرفته‌ام و لباس‌ پوشیده‌ام و ساعت هفت و ده دقیقه سرقرارم با هلن نشسته‌ایم و داریم در مورد پروژه‌مان حرف می‌زنیم.

نه تا ده نشسته‌ام روی مبل یکی از خانه‌های صلیب سرخ، جلوی شومینه و سر تکان می‌دهم. بی‌خوابی باعث شده هیچ چیزی برای‌م  مهم نباشد. یک جور مستی عجیبی است مستی ناشی از بی‌خوابی. تیم دارد سرزنش‌م می‌کند، بهم می‌گوید اگر دوستم نداشتی باید همان اول به‌م می‌گفتی. بعضی وقت‌ها فقط دهانش تکان می‌خورد و نمی‌شنوم چه می‌گوید. پیش خودم فکر می‌کنم من چرا این‌جا هستم؟ چرا بلد نیستم نه بگویم؟ چرا نمی‌روم خانه بخوابم؟ چرا بعدش قرار است بروم مهمانی؟ اصلن مهمانی یعنی چی وقتی صد نفر آدم توی هم بلولند و تو فقط پنج نفرشان را به عنوان دوست می‌شناسی، با بقیه فقط باید به خاطر ادب احوال‌پرسی کنی و از کار حرف بزنی و این‌که چند ماه یا چند سال است افغانستانی‌ و قبل‌ش کدام کشور جنگ زده بوده‌ای و بعد هم کارت ویزیت رد و بدل کنی اگر تا به حال با هم کار نکرده‌اید، که چی؟ چرا همه‌ش با همان آدم‌هایی که کار می‌کنیم می‌رویم مهمانی؟ چرا همه‌مان این‌طوری توی هم می‌لولیم توی کابل؟ با هم کار می‌کنیم، زندگی می‌کنیم، عاشقی می‌کنیم، می‌خوابیم. تیم صدای‌ش را بلند می‌کند، می‌گوید دارم باهات حرف می‌زنم، چرا جواب نمی‌دهی؟ نمی‌شنیدم چی داشت می‌گفت، لب‌ش تکان می‌خورد فقط این چند دقیقه‌ی آخر. جمله‌ی آخر گفتگوی ذهنی‌م را به عنوان جواب به‌ش می‌دهم: چرا همه‌مان این‌طوری توی هم می‌لولیم توی کابل؟ با هم کار می‌کنیم، زندگی می‌کنیم، عاشق همی‌شویم...می‌گوید چرا یک ماه پیش بهم نگفتی که مرا دوست نداری و نمی‌خواهی رابطه‌ای را شروع کنی؟ می‌گویم گویم کی دقیقن؟ مگر تو از من پرسیدی؟ نمی‌دانم چه جوابی می‌دهد. اصلن نمی‌شنوم بیشتر از چهل و هشت ساعت است که درست نخوابیدم و از دیشب گیج‌م. صفحه‌ی تلفن‌ سایلنت‌م دارد روشن و خاموش می‌شود و اسم نیکلا روی‌ش ظاهر می‌شود. می‌گویم اجازه هست تلفنم را جواب بدهم؟ بهش برمی‌خورد، می‌گوید همین یک‌ساعت هم این‌جا نیستی. به نیکلا می‌گویم من از خستگی دارم می‌میرم. نمی‌آیم مهمانی. می‌خواهم بروم بخوابم. خوبی‌ش این است که تیم فرانسه حرف نمی‌زند و نمی‌داند که مهمانی را کنسل کرده‌ام. فکر می‌کند باید بروم. نیکلا می‌گوید باشد. عجیب است به این راحتی قبول کرده. ده دقیقه بعد ساناز زنگ می‌زند، با تلفن نیکلا. می‌گوید آلیس گفته می‌آیی. پس کجایی؟ من یازده و نیم منع ورود و خروج دارم، بیا قبل از این‌که بروم. می‌دانم نیکلا راه افتاده به همه‌ی آدم‌هایی که مرا می‌شناسند گفته بهم زنگ بزنند. بعد ویلیام زنگ می‌زند. ده دقیقه بعد هم فردریک . بالاخره به فردریک می‌گویم باشد می‌آیم، می‌گوید خب من آمده‌ام همین‌جا جلوی درم. با تعجب می‌گویم کجا؟ - آدم توی این شهر زندگی خصوصی ندارد اصلن- می‌گوید راستی این روزها زیاد می‌آیی صلیب سرخ، چه خبر است آنجا؟ به‌ش می‌گویم شات آپ، پنج دقیقه‌ی دیگر جلوی درم.

از پست‌های بازرسی اتحادیه‌ی اروپا که می‌گذریم از خواب‌آلودگی چشم‌م تار می‌بیند. در پست‌های بازرسی اول ماشین را با سگ می‌گردند، صد متر آن‌طرف‌تر دوباره ماشین را با سگ می‌گردند، ماشین پلاک قرمزِ ضدِ گلوله را در پست‌های بازرسی به فاصله‌ی صد متر سه بار با سگ می‌گردند، پی مواد منفجره. بعد می‌رسد به کارت‌های‌مان، دوبار کارت‌ها را چک می‌کنند. نمی‌دانم این حد  ترس را می‌رساند یا این واقعیت ساده که فرض می‌کنند هیچ کدام‌ از گشتن‌ها به قدر کافی خوب انجام نمی‌شود که به تنهایی کافی محسوب شوند. ساعت ده و نیم می‌رسیم به جشن‌شان توی پناه‌گاه. این‌جا خیلی‌ها مهمانی‌ها را توی پناه‌گاه می‌گیرند تا  اگر حلمه ‌شود این همه آدم ناغافل توی یک فضای ناامن گیر نیافتند. مثل یک خواب‌زده راه می‌روم، لبخند می‌زنم و شراب سفید می‌نوشم و آدم‌ها و مهمانی را از بالا نگاه می‌کنم و به نظرم بیش‌تر از همیشه داریم توی هم می لولیم. فردریک و نیکلا مثل دو تا بادی‌گارد دو طرف‌م چسبیده‌اند  تا با هیچ مرد دیگری بیش‌تر از دو- سه دقیقه حرف نزنم. مدام احساس می‌کنم الان ایستاده یا نشسته خوابم می‌برد و آخر هم سر ساعت دوازده توی ماشین، نشسته خوابم می‌برد.

passive vs active learning

یکی از تکلیف‌های کلاس انگلیسی‌م این است  که هر جلسه پنج تا سونت (چیزی شبیه غزل) شکسپیر  که استادم خودش تعیین می‌کند را  پارافریز و از بر کنم. در این یک ماه برای بار ان‌م بهم ثابت شده که هر یاد گرفتنی بدون استثنا دود چراغ خوردن دارد. یادگیری غیر فعال  به نظرم یادگیری نیست. و ذهن کتگورایزر من این را وصل می‌کند هزارتا چیز دیگر، مرتبط با این‌که هر لذتی حتمن از کنار آستانه‌ی درد و رنج رد می‌شود. داشتیم با امیر در مورد یوگا حرف می‌زدیه به‌م می‌گفت که استادشان تمرینی را که آدم درش به آستانه‌ی درد نرسد قبول ندار، مثل ورزش یا دویدنی که به آستانه‌ی رنج نرساندت.

چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۱

The Fruits of the Earth

Man cannot discover new oceans unless he has the courage to lose sight of the shore.

روزهای گرم تابستان هفده سالگی که حریصانه ژید می‌خواندم و می‌خواستم  روزی مثل او باشم، سبک، راهم را بکشم و بروم و یک ناتانائل داشته باشم که برای‌ش نامه بنویسم.

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۱

The luxury of choice

یک راه جدید یاد گرفته‌ام برای این‌که حالم به‌تر شود وقتی از کارم خیلی خسته‌ام یا خیلی عصبانی: روی اینترنت می‌گردم و برای پست جدیدی اپلای می‌کنم، بسته به حالم، برای آژانس‌های دیگر سازمان  یا در سازمان‌های دیگر در داخل همین کابل اپلای می‌کنم. بستگی به این دارد که از افغانستان و مشکلات‌ش- که مگر کدام کشور ندارد- خسته شده باشم  یا از سازمان‌مان و سیستم و  نوع کار خودمان خسته شده باشم. سودان، رواندا، کنگو، تاجیکستان، قرقیزستان، ژنو... در شعاع کمابیش محدود عرض جغرفیایی که  ساعت‌های‌ش خیلی با ایران و اروپا فرق نکند. دوری برای من این نیست که چند ساعته می‌رسی آن‌جا، این است که وقتی فرانسه یا ایران روز باشند،‌ آن‌جا شب باشد. مثلن هیچ وقت امریکای شمالی و جنوبی یا در آسیا از پاکستان به آن طرف اپلای نمی‌کنم. 

حتی به جواب هم احتیاج ندارم، همین که کلیک می‌کنم و ایمیل را می‌فرستم حالم به طور ناگهانی خوب می‌شود. گاهی وقت‌ها جواب‌های مثبت می‌گیرم . این‌ جواب‌های مثبت را سیو می‌کنم  و گاهی به جای اپلای کردن برای یک شغل جدید، به این جواب‌ها نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که می‌روم اگر بخواهم. می‌توانم با آرامش بگویم من خسته شده‌ام، دیگر نمی‌توانم.  و بعد بروم چمدان‌م را جمع کنم و بروم.  این فکر باعث می‌شود  همه‌چیز  قابل تحمل‌تر شود، به نظرم آدم باید سوپاپ اطمینان برای همه‌ی نقش‌های زندگی‌شان داشته باشد (بیچاره پدر و مادرها). توی ذهن من این‌که بدانی ته‌ش می‌توانی راه‌ت را بکشی و بروی، بزرگ‌ترین لاگژری است که یک آدم می‌تواند داشته باشد. 

یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۱

از دوستی

بعضی وقت‌ها از ندانم کاری‌های خودم در روابط اجتماعی شوکه می‌شوم، یعنی چطوری می‌شود توی این سن - آن هم منی که  معتقدم باید برای همه چیز فرمول داشت و همه‌ی رفتارهای اجتماعی و آدم‌ها را کتگورایز می‌کنم - هنوز ندانم در فلان موقعیت چطور باید رفتار کرد. می‌دانم که آدم‌ها و شرایط با هم فرق می‌کنند، اما فکر می‌کنم باید یک فرمول  رفتاری دیفالت برای هر سری از موقعیت‌ها داشته باشی که پایه را بگذاری روی آن، بعد اگر دل‌ت خواست با طمانیه و حوصله موقعیت و فرد را بسنجی و کمی رفتارت را این‌ طرف و آن‌طرف کنی اما کلیت همان فرمول از پیش تعیین شده است که در نتیجه‌ي تجربه به دست می‌آوری.

مثال‌ش و موضوعی که ذهن‌م را مشغول کرده این است که چطوری مردی را که نمی‌خواهی باهاش دوست  نزدیک شوی، به‌ش این را بگویی. این در مورد همه اتفاق نمی‌افتد، یک سری از آدم‌ها را که کلن از کنار هم‌دیگر رد می‌شویم، یک سری دیگر را هم که صریح هستند- خیلی محدود-  پیش‌نهاد می‌دهند و تو با صراحت رد می‌کنی (خوش‌بختانه نگران کم آوردن در صراحت نیستم). یک دسته‌ای هستند، که آدم‌های باحالی هستند، می‌خواهی باهاشان دوست باشی، اما در یک سطح محدودی، مثلن نمی‌خواهی دوست پسرت باشند یا باهاشان بخوابی. این آدم‌ها را چون برای یک رابطه‌ی دوستی دورادور یا نزدیک اما محدود ازشان خو‌ش‌ت می‌آید نمی‌توانی به روش گروه اول دو در کنی، مثلن تلفن و ایمیل جواب ندهی و این‌ها، از طرفی صریح هم نیستند و به جای این‌که به‌ت بگویند ببین بیا دوست دختر من شو، یا بیا با من بخواب، شام دعوت‌ت می‌کنند یا دعوت‌ت می‌کنند خانه‌شان برای این‌که با هم آشپزی کنید یا مثلن بروید بولینگ بازی کنید. شما باشید چه جوابی می‌دهید به این دعوت‌ها؟ آدم یا رد می‌کند و می‌گوید فلان روز وقت ندارد (که این صرفن پاک کردن صورت مساله است چون مجبوری بگویی همه‌ی روزهای چند ماه آینده وقت نداری) یا  نه نمی‌گویی و بعد از دو سه بار نه گفتن بالاخره می‌روید با طرف شام می‌خورید یا بولینگ بازی می‌کنید. 

با مهزاد یک بحث خیلی قدیمی در مورد این شرایط داریم که طی آن مهزاد من را متهم می‌کند که مردها را برای مدت خیلی طولانی بازی می‌دهم و می‌برم تا لب چشمه، تشنه... و معطل‌شان را می‌کنم و باعث می‌شوم که رابطه‌ی دیگری هم شروع نکنند این‌قدر که فکر می‌کنند این دختره بالاخره بله می‌گوید و بالاخره تن به رابطه می‌دهد. خب من قبول ندارم این را، همیشه هم گفته‌ام که من گرگ دهن‌آلوده‌ی یوسف ندریده‌م در این موارد. توضیح‌م این است که  وقتی کسی تو را برای شام دعوت می‌کند یا مثلن برای‌ت هی هدیه می‌خرد -با این‌که مطمئن هستی هدف‌ش شروع یک رابطه است- اما تا وقتی که به صراحت پیش‌نهادی نداده، نمی‌توانی به صراحت نه بگویی. مثلن من نمی‌توانم در جواب یک دعوت کنسرت یا یک هدیه بگویم، ببین من باهات نمی‌خوابما. یا من باهات دوست نمی‌شوم‌ها. خب پس راه حل‌ش چیست؟ اتفاقی که می‌افتد این است که با طرف وارد یک رابطه‌ی عجیب‌ و غریب می‌شوم (حتی اگر در یک رابطه‌ی ثابت و چند ساله با یکی دیگر بوده باشم) و به قول مهزاد تا ماه‌ها و حتی شده سال‌ها دنبال خودم می‌کشانم‌ش. نیکیتا معتقد است که من بدون استثنا با هر کس به طرفم می‌آید این کار را می‌کند و بعضی‌ها را به طور بی‌رحمانه‌ی خیلی طولانی پادرهوا نگه می‌دارم؛ مثلن نیکلا. و عصبانی می‌شود که اگر نمی‌خواستی باهاش دوست شوی پس چرا یک‌سال و نیم دنبال خودت کشاندی‌ش تا بالاخره بگویی نه، از اول می‌گفتی نه. اما خب وقتی کسی از من سوال Yes/NO نمی‌پرسد، من چطوری نه بگویم؟ نیکلا خودش  می‌گوید که اولین بار که شام دعوت‌م کرده و بعد به کنسرت،‌ کلی خوش‌حال شده که من قبول کرده‌ام، چون به نظرش این یک جور جواب مثبت بوده. اما آیا این مسخره نیست که یکی را که تازه شناخته‌اید به کنسرت دعوت‌تان می‌کند و شما در جواب بگویید: نه نمی‌آیم، چون تصمیم ندارم باهات بخوابم؟ به نظر من هست.

 این‌که این اتفاق مدام برای من می‌افتد کم کم به من ثابت کرده که بخشی‌ش تقصیر خودم است و احتمالن مهزاد تا حدی حق دارد. اما نمی‌دانم از کجای قضیه اشتباه می‌کنم. مثلن هفته‌ی پیش مهمانی بوده، میزبان که تازه یک هفته بوده من را می‌شناخته به من گفته می‌خواهی دو سه ساعت زودتر بیایی و به من کمک کنی و اختلاط کنیم در مورد زندگی؟ من همه گفته‌ام بله، هم از روی ادب و هم به خاطر این‌که طرف آدم با حال و دوست داشتنی است و دوست داشته‌ام که با هم آشپزی کنیم و او برای‌م جریان ربوده شدن دو ماه پیش‌ش را  تعریف کند و از ماموریت عراق‌ش بگوید. بعد اما برای فلان دوست‌ مشترک‌مان که ما را به هم معرفی کرده، معتقد است معنی این کار من این است که من چراغ سبز نشان داده‌‌ام. چی‌کار می‌کردم؟ می‌گفتم نه نمی‌توانم بیایم کمک‌ت کنم وقتی سی تا مهمان داری و فقط برای شام می‌آیم؟ من توی آن مهمانی حتی با خودم دیت هم برده‌ام، یعنی از طرف اجازه گرفته‌ام و یک دوست‌م را هم با خودم آورده‌م (نه برای آشپزی- برای بعد که با مهمان‌های دیگر برسد)، دیگرچی‌کار باید می‌کردم؟ اما فایده نداشته و حالا از فردای‌ آن روز هی باید بهانه‌ بیاورم چون طرف می‌خواهد تمام عصر‌های‌م را با او بگذارنم.

یا دیشب، در حالی‌که از خستگی از حال مرگ بوده‌ام و آخر هفته‌‌ام را هم کار کرده‌ام و همه‌ی شب‌های هفته‌ی پیش هم بیرون بوده‌ام و کم خوابی دارم و تولد دوست‌م هم هست. بعد از ساعت‌ها کتاب‌خانه و قبل از این‌که بیایم خانه و آماده‌ شوم برای جشن تولد، رفته‌ام سر قراری که یک ماه است طرف را سر می‌دوانده‌ام ( از این که وقت ندارم و R&R بوده‌ام و تعطیلات می‌روم و ماموریت...) یک ساعت نشسته‌ام و همه‌ش خودم را سرزنش کرده‌ام که بلد نیستم نه بگویم و الان این آدم شش ماه است فکر می‌کند من بالاخره باهاش می‌خوابم و من حالا هم خسته‌ام و هزار تا کار دیگر دارم و راننده بیرون توی حیاط هتل منتظرم است و این دارد با مان لاس می‌زند. اما خب مرد با حالی است به هر حال، اگر لاس نزند حرف زدن باهاش برای‌م جالب است، توی جمع دوست‌ش دارم. چی‌کار کنم؟ آن‌قدر هم نزدیک نیستیم به هم و آن‌قدر هم محترم است که نمی‌توانم برگردم به‌ش بگویم ببین اگر هدف‌ت خوابیدن با من است یا دوست دختر می‌خواهی، من نیستم.
مساله این است که الان هم که دارم می‌نویسم دوباره دارم شک می‌کنم، شاید طرف می‌خواهد دوست معمولی باشد، فقط می‌خواهد نزدیک‌تر باشد و بیش‌تر -از آن‌چیزی که من می‌خواهم- هم‌دیگر را ببینیم. می‌بینید می‌گویم نمی‌شود برگشت به یکی که هیچ درخواست مستقمی نداده گفت دوست دختر نمی‌شوم؟ طرف شاید اصلن نخواهد، می‌خواهم بگویم فکر نکنید خیلی هم سرراست است. بعضی وقت‌ها واقعن نمی‌دانم کی چی می‌خواهد. شاید خودشان هم ندادند، فقط می‌دانم که افتاده‌ام توی رو دربایستی.

دقیقن یادم است از یکی این مساله برای‌م این‌قدر خودآگاه شد و بهش فعالانه فکر کردم: چند سال پیش توی دوشنبه، در یک جمع بزرگی گفته بودم چیزی که بیش‌تر از همهدلم برای‌ش تنگ شده یک هات چاکلت واقعی است، و اریک آخر مهمانی به‌م گفت که بیا برای‌ت هات چاکلت درست کنم. من هم رفتم و هات چاکلت واقعی درست کرد و بعدش هم کتاب‌های بی‌نظیرش را نگاه کردیم و فیلم دیدیم و عکس‌های‌ش را از پامیر نشانم‌ داد. شش ماه بعدش به دو در کردنش گذشت و این‌که همه‌ی دوستان مشترک مرا سرزنش کنند که خودت اول چراغ سبز نشان داده‌ای و اریک عاشق شده روی رابطه با تو حساب کرده. من به‌شان می‌گفتم واقعن؟ به خاطر یک هات چاکلت و یک فیلم دیدن و ازش کتاب امانت گرفتن؟ بابا می‌خواستم باهاش دوست باشم، معمولی، مثل شماها.

آیا فرمول سر راستی به جواب رد دادن به شروع رابطه با کسی که سوال مستقیم نمی‌پرسد وجود دارد؟

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱

شنبه‌های کابل



سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۱

روزمره


یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۱

Aygaz stove

باور کردنش سخته اما بخاری‌های گازی که ما باهاش خونه و دفترمون رو گرم نگه می‌داریم دودکش ندارند. یعنی مونوکسید کربن همین‌طوری پخش می‌شه توی اتاق. بقیه در دراز مدت سردرد می‌گیرند یا وقتی می‌رن بیرون و میان توی اتاق متوجه می‌شن که اتاق بوی گاز می‌ده و بو رو تحمل می‌کنند. من اما بعد از یک ساعت چشمام طوری می‌سوزه که اصلن هیچی نمی‌بینم و بنابراین خاموش کردن بخاری رو -در شرایطی که بیرون داره برف می‌باره-  ترجیح می‌دم.

امروز گشتم ببینم این بخاری‌ها تولید کدوم کشور خنگه. یعنی چطوری واقعن می‌شه یه کمپانی بخاری‌های گازی‌ای طراحی کنه با یه کپسول گاز مایع و بدون دودکش؟
ترکیه.

یکی از هم‌کارهام که سال‌هاست افغانستان‌ه یکی از این بخاری‌های چوبی سنتی گذاشته توی اتاقش توی خونه، اون سنتی‌ها دودکش دارند اما اما تمام اتاق و لباس‌هاش همه بودی دود می‌دن. من به‌ش می‌گم بوی nomade  می‌دی همیشه.

می‌دونم خیلی دارم نق می‌زنم به سرما. اما پاییز و زمستان امسال یه طرف بقیه‌ی زمستان‌های عمرم هم یه طرف.

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۱

Don't raise a sword against darkness; lit a light

روز تعطیل آخر هفته آمده‌‌ام سر کار.  تصمیم گرفته‌ام امسال را به جای پنج روز شش روز در هفته کار کنم. با پنج روز به هیچ کاری نمی‌رسم و همیشه هم فکر می‌کنم از همه چیز عقب‌م و این احساس عقب بوندن از خودم آن‌قدری به‌م استرس وارد می‌کند که بعضی وقت‌ها ساعت‌ها می‌گذرد و هیچ‌کاری نمی‌کنم این‌قدر که دور خودم می‌چرخم.

البته دلم می‌خواست این یک روز اضافی را که به دست آورده‌ام به جای این‌که بیایم دفتر، بروم کتاب‌خانه‌ی عمارت شش‌درک که به‌ترین کتاب‌خانه‌ی حوزه‌ی کاری ما در افغانستان (شاید هم کلن در آسیای میانه) است. این یک روز را می‌خواستم بگذارم برای مقاله نوشتن، برنامه ریزی کردن، خواندن و ویراستاری یکی دو کتابی که قرار است در چند ماه آینده چاپ کنیم. دیوید قرار است متن انگلیسی را بخواند و ویراستاری کند. احتمالن بقیه‌ی سازمان‌ها در این شرایط به یک آدم بیرونی پول می‌دهند تا این کارها را کند، اما ما پول‌ش را نداریم. من گفتم من هم متن فارسی را می‌خوانم و ویراستاری می‌کنم، دیوید گفت که مهم نیست متن دری، به خودت زحمت نده. گفتم خودم هم همین‌طوری فکر کردم که مگر کدام یکی از پارتنر‌های مهم ما قرار است کتاب را به دری بخوانند. اما وقتی ترجمه‌ها را دیدم حیف‌م آمد که کتاب ویراستاری نشود. مقاله‌های ترجمه شده غلط‌های بد دستوری دارند. دیوید گفت که بچه‌ها حساس‌ند به این‌که تو متن‌شان را ویراستاری کنی، چون ایرانی هستی، انگار بگویی ایرانی‌ها به‌ترند در متن فارسی. گفتم اصلن مقایسه‌ی کلی ایرانی‌ها و افغان‌ها نیست، من حساس‌م به ویراستاری. شخصی است. بعدش هم این کشور نزدیک به چهل سال در جنگ بوده، در این مدت سنت ادبیات نوشتاری‌ نداشته. هیچ کس توقع ندارد که مقاله‌ها یا حتی نامه‌های اداری در این کشور بدون غلط دستوری- یا دیکته‌ای- نوشته شوند. گفتم خودم با بچه‌ها حرف می‌زنم.

با کلینتون حرف می‌زدیم در مورد نتیجه‌ي کار در افغانستان به این شکلی که در حال حاضر است؛ گفت من چهل و پنج ساله‌م و حتی تا دو سال پیش هم کلی امیدوار بودم، تو چطوری توی این سن این‌قدر سینیکال هستی نسبت به همه چیز. اصلن چطور می‌توانی این‌قدر بدگمان باشی نسبت به نتیجه‌ی کار و این‌همه انرژی داشته باشی. آدم اگر تو را نشناسد، از دور که ببیندت فکر می‌کند این زن انگار برای نجات جهان راه حل دارد که خسته نمی‌شود و نمی‌نشیند. گفت من دعواهای‌ت را با روسای‌ت دیده‌ام، چطور ممکن برای کارهایی که به نتیجه‌شان ایمان نداشته باشی موقعیت شغلی خودت را به خطر بیاندازی. شانه بالا انداختم، خودم هم نمی‌دانم از کی این‌ همه نا امید شدم نسبت به نتیجه و چرا هنوز شبیه همان آدم امیدوار شانزده ساله رفتار می‌کنم. شاید رفتارهایم صرفن از روی عادت باشد.

ساعت سه است. کتاب‌خانه‌ی عمارت شش درک  از صبح می‌خواندم. دیگر نمی‌توانم بمانم.