دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۰

C'est parce qu'en ce moment y'a que du vent dans la littérature française

ساعت پنج آمده‌ام خانه که بنشینم و تا شب یک پرزنتیشن آماده کنم از کار پژوهشی که هشت سال پیش انجام داده‌ام. اشتباه کردم قول دادم، ولی کاری‌ش نمی‌شود کرد. یک صفحه را آماده کردم و حال تهوع شدید گرفتم. اولین دلیلی که به ذهنم رسید بچه‌دار شدن بود، اما پس چرا از صبح شروع نشده؟ دومین فکر این است که ناهار مک‌دونالد خورده‌ام. واقعن چرا آدم عاقل با خودش این‌کار را می‌کند؟ نمی‌دانم، یکی گفت برویم، من هم که با مرامم همه را بیچاره کرده‌ام (بله کنایه آمیز بود) مخالفت نکردم و رفتم. نمی‌گویم مک‌دونالد خود به خود مسموم است -هست اما الان نمی‌خواهم با طرفداران‌ش وارد بحث شوم-و با آدم این‌کار را می‌کند، اما حس من نسبت به فست فود مخصوصن زنجیره‌ای‌های کی اف سی و مک دونالد این‌قدر بد است که ذهن‌م باعث می‌شود بدنم غذا را پس بزند.

الان هدفم این نبود که در مورد برنامه‌ی غذایی‌ام با شما حرف بزنم، اما از وقتی که تلویزیون و اینترنت را قطع کرده‌ام، اگر خانه تنها باشم، یا باید بخوابم، یا بخوانم و یا بنویسم. الان حالت تهوع دارم و هیچ‌کاری‌ش را نمی‌توانم انجام دهم پس روزمره نویسی می‌کنم. پست‌های غیر روزمره‌ی درفت شده ویراستاری می‌خواهند که حس‌اش نیست.
توی چند سال گذشته ده‌ بار بیش‌تر فست فود این‌طوری نخورده‌ام. نمی‌دانم چرا گفتم ده‌بار، چون دقیقن شش‌ بارش را یادم است و کلن بعد از دیدن فیلم "سوپرسایز می" همان شش‌بار بوده. اما سیب‌زمینی سرخ کرده‌ی مکدونالد هرگز. توی مکدونالد یا کی اف سی که هستیم حالم بد نیست، اما به محض این‌که بیرون می‌آیم مدام به پروسه‌ی آماده کردن غذا فکر می‌کنم. یک وقتی، یک جایی خواندم که اگر نمی‌توانید پروسه‌ی آماده شدن یک غذا را تصور کنید، نخوریدش (مثال‌ش ناگت مرغ بود و کره‌ی گیاهی)‌چون  معمولن آشغال کرده‌اند توی‌شان. این اواخر همیشه حواسم به این اصل هست. امروز هم از میانه‌ی ساندویچ‌م به پروسه‌ی درست کردن چیکن برگر فکر کردم. مرغ‌ها را کامل می‌ریزند توی ماشین که چرخ‌شان کند؟ یا استخوان‌ش را در می‌آورند؟ پوست و دم‌اش را چی؟ اه.
یک قانون دیگر هم بود، که مواد آماده و بسته بندی شده ای که می‌خرید اگر مواد تشکیل‌دهنده‌اش بیش‌تر از چهارتا است را نخورید. کنسرو تن ماهی چندتا ماده‌ی تشکیل دهنده دارد؟ روی کره معمولی چند تا نوشته؟ روی کره‌ی گیاهی چی؟ روی آب‌میوه بدون شکر چی؟ روی شکلات صبحانه نوتلا چی؟ این‌ها مثال‌هاش بود.

البته یک نظریه‌ی دیگر هم دارم در مورد حال بدم، این‌که عکس‌العمل ذهن‌م بوده. تنبلی‌اش می‌آمده کار به این سختی را انجام دهد. فکرش را بکنید مجبورست برود یک گزارش 90 صفحه‌ای مال هشت سال پیش را بخواند. بنابراین تصمیم گرفته این حالت تهوع را به بدنم تلقین کند. من معتقدم ذهن توانایی این کارها را دارد.

این است که الان دارم روزمره‌نویسی می‌کنم. رادیو هم گوش می‌کنم البته. امروز برنامه‌های‌شان یکی در میان در مورد آرتیست پنج اسکار گرفته‌ و انتخابات ریاست جمهوری‌ است. اوایل که شیفت کرده بودم روی رادیو، فقط رادیو فرهنگ گوش می‌کردم؛ تا این‌که یک روز صبح شنبه  چهارتا اهل ادب طی یک میز گرد،از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر، در مورد "باد در ادبیات" حرف زدند.  از باد در ادبیات اسطوره‌ای شروع کردند و ساعت دوازده تازه رسیده بودند به دن کیشوت و آسیاب‌های بادی. رادیو را خاموش کردم و زنگ زدم به الزا، شخصیت ادبی جمع، تا در مورد رادیو فرهنگ فرانسه باهاش درد دل کنم. الزا هم گفت همین است دیگر، وقتی ادبیات‌مان این‌قدر سقوط کند، تنها چیزی که برای‌شان می‌ماند که در موردش حرف بزنند باد است. نمی‌دانم میزگرد چند ساعت بعد از ساعت دوازده هم طول کشید، اما من از آن‌ لحظه رادیو فرهنگ فرانسه را تحریم کردم و کوچ کردم به فرانس انتر. راضی‌م از این یکی. حتی گاهی وقت‌ها ترانه‌های انگلیسی زبان پخش می‌کند.
 بی اف ام بیزنس هم گوش می‌کنم، آدم‌های حوزه‌ی بیزنس به نسبت بقیه، حداقل چرت و پرت را می‌گویند، چون وقت‌شان برای‌شان مهم است. همیشه وقتی کسی توی کنفرانس، جلسه، سخنرانی، یا برنامه‌ي تلویزیونی، حرفهای بی‌سر و ته می‌زند، می‌گوییم ارزش قائل نشده برای وقت دیگران. به نظر من این توقع زیادی است که از آن‌ها داریم. اگر طرف وقت‌ خودش برای‌ش مهم باشد کافی‌ است. تجربه می‌گوید بیزنس‌من‌/وومن‌ ها این‌طوری هستند.

آن فیلم را که قرار بود ببینم، برای بار چهارم ندیدم. بلیت تمام کرده بودند دوباره. به جای‌ش رفتیم فیلم آنجلینا جولی را دیدیم چون تنها فیلم معروفی بود که در آن غروب شنبه بلیت‌ش تمام نشده بود: سرزمین خون و عسل. خیلی خوب بود. هنوز بعد از دو روز دارم به‌ش فکر می‌کنم. آنا با حسی که به قول خودش به حسودی پهلو می‌زد، هی می‌گفت یعنی چه، آنجلینا جولی که اهل یوگسلاوی سابق نیست که رفته فیلم درباره‌شان ساخته، اصلن چرا رفته آن‌جا، کی‌ بهش فیلم‌‌نامه را پیش‌نهاد داده، تازه زبان‌شان را هم که نمی‌داند، چطوری کارگردانی کرده. اما حرف اصلی‌اش این بود این بود که مگر می‌شود یک آدم هم این‌قدر خوشکل باشد هم باهوش، وهم پرکار. هم بازیگر خوبی و هم کارگردان خوبی.

حالم دارد به‌تر می‌شود، برم بنویسم.
دارم فکر می‌کنم واقعن چرا باید چنین پست‌ی را پابلیش کرد؟ خواننده چه گناهی کرده. بعدش فکر می‌کنم شاید میان خواننده‌های این وبلاگ هم آدم‌های مثل خودم که روزمره دوست داشته باشند، باشند. مثلن من گیر داده‌ام به وبلاگ یک خانم ایرانی ساکن آمریکا که سن‌ش احتمالن بیست‌سالی از من بیش‌تر است، هیچ وجه مشترکی  باهاش ندارم، زندگی‌ش هم خیلی ساده و قابل پیش‌بینی است، نثر‌ش هم  معمولی‌ست، اما من خیلی به وبلاگ‌ش - که جز من هشت خواننده‌ی دیگر دارد- وابسته شده‌ام، خیلی برای‌م مهم است که بدانم هر روز‌ش را چطور گذرانده. چشمم برق می‌زند وقتی وبلاگ‌ش آپدیت می‌شود. صرفن گیر داده‌ام.

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰

Troubles overcome are good to tell

قرار شنا را کنسل کرده‌ام که بنشینم خانه و فیلم‌نامه بنویسم. اما نمی‌نویسم. چرا؟ مثل همه‌ی کارهای عقب مانده که اولین قدم‌ش سخت است. دوست ستاره از برلیناله آمده بود پاریس، چند روزی این‌جا بود و بهم اصول اولیه‌اش را درس داد. فوت کوزه‌گری هم حتی به‌م گفت. یعنی واقعن توی ذهن‌م آماده‌م برای نوشتن. برای این‌که به چه زبانی‌م بنویسم، از چند نفر از دوستانم که به زبانی جز زبان خودشان می‌نویسند توصیه خواستم، همه‌شان شروع کردن به شمردن خوبی‌ها و بدی‌های این‌که اول به زبان مادری‌ت بنویسی و بعد ترجمه کنی و خوبی‌ها و بدی‌های این‌که مستقیم به به زبان دوم بنویسی. به‌شان گفتم این‌ها را خودم هم مي‌دانم، از شما توصیه خواستم که بگویید اگر شما بود این یا آن. بعد از ستاره پرسیدم، بدون یک لحظه مکث گفت مستقیم به انگلیسی بنویس. همیشه این‌قدر مطمئن است. راه‌حل همه‌ی دوراهی‌ها ستاره است.

شب قرار است با آنا برویم فیلم Intouchable را ببینیم. نوزده میلیون نفر رفته‌اند فیلم را دیده‌ام اما من هنوز ندیده‌ام. کلن فقط دو سه تا سینما هنوز نمایش‌اش می‌دهند بعد از نزدیک به چهار ماه. همان اوایل سه بار رفتیم سینما، بلیت تمام کرده بود از دو ساعت قبل. بقیه دفعه‌ی بعد آن لاین خریدند و رفتند اما من لج کردم و دیگر نرفتم. وقتی قرار است غروب از خانه بیرون بروم، دیگر هیچ کار ذهنی نمی‌توانم کنم. چون مدام فکر می‌کنم اگر واقعن در حال خوب کار کردن بودم و مجبور شدم بیرون بروم چی؟

دیشب برای مراسم جوایز آکادمی سزار (مثل اسکار است برای فرانسوی‌ها) خانه ماندم. در طول مراسم سزار که خانه‌ی همسایه‌مان نگاه کردم، یادم آفتاد که من سال 2008 توی یک فیلم بازی کردم و بعد هیچ‌وقت هم ندیدم‌ش چون فرانسه نبودم. حتی اسم فیلم هم یادم نیست، در مورد ریاست جمهوی میتران بود، وقتی اولین بار رای آورد. مامان ژرالدین طراح لباس فیلم بود، من و ژرالدین هم رفتیم توی فیلم بازی کردیم. نقش مهمی نبود، مدام توی کافه بودیم، از دوستان شخصین اول فیلم. یک شب تا صبح شراب خوردیم برای یک سکانس. صبح مست مست بودیم. لباس‌های دهه‌ی هشتاد هم تن‌مان بود و بنابراین این که مامان ژرالدین طراح لباس هم باشد کمکی به‌مان نکرد که تیپ‌‌مان قابل تحمل‌تر باشد. به‌مان گفت هر لباسی می‌خواهید انتخاب کنید. همه‌شان اپل داشتند و زشت بودند. این را قبلن توی وبلاگ نوشته‌ بودم؟ این‌جا که می‌نویسم همه چیز دژا وو می‌شود.

بعد از مراسم سزار در حال منسفیلد پارک خواندن، روی پاک کردن حافظه‌ام کار کردم. از رابطه‌ی تمام شده‌مان یک چیزهای کوچکی مانده که اذیت‌م می‌کند، دلتنگ‌م می‌کند. چیز زیادی از خاطرات نمانده، اما موسیقی که یادآوری کند چرا. آخرین باری که پاریس بود یک سی دی از "زاز" از توی فرودگاه خریده بوده و تمام روزهایی که این‌جا بود زاز داشت می‌خواند. این است که من الان چند ماه است نمی‌توانم زاز گوش کنم، با این‌که دوست‌ش دارم. اما تا صدای‌ش را می‌شنوم دوباره می‌شود آخر تابستان است و تو دوباره اینجایی. سر یک موزیک‌ش ما داریم بلند حرف می‌زنیم. یا من دارم دعوا می‌کنم، تو داری بلند حرف می‌زنی.
دلم نمی‌خواهد به این اعتراف کنم، چون می‌ترسم توی ذهن‌م بماند، اما تنها رابطه‌ی بود که تمام نشده بود و تمام‌ش کردیم (کی کرد واقعن؟) نمی‌شد. من آدم توی آن شهر زندگی کردن نیستم. او هم آدم جا به جا شدن نبود. یعنی به قول خودش دست کم برای پنج‌-شش سال تا کارش راه بیافتد. کار من طوری است که یا باید توی پاریس و ژنو و نیویورک و رم باشد یا باید مثلن توی کشورهای در حال توسعه. کارم را ول می‌کردم می‌نشستم خانه؟ خب نه. پس او کارش را ول می‌کرد می‌آمد پاریس می‌نشست خانه؟ من خیلی خودخواه بودم؟
اگر خودخواه نبودم که تو این‌طوری دوستم نداشتی. یادت است اولین باری که من را به سای که نزدیک‌ترین دوستت بود معرفی کردی، صبحانه صبح یک‌شنبه، قبل از این‌که من بروم لندن؟ سای که روی‌اش را برگرداند، یواش بهت گفتم این قهوه آبکی است، می‌شه لطفن برای من عوض‌ش کنی و از نو درست کنی؟ تو اما بلند حرف من را تکرار کردی و با افتخار در مورد خودخواهی من با سای حرف زدی و این‌که صبح تا شب دارم توضیح می‌دهم که من این را دوست ندارم، آن را این‌طوری دوست دارم، این یکی را اصلن دوست ندارم، این‌کار را بکن، آن کار را نکن و این‌که فکر می‌کنم همه باید به ساز من برقصند و که لذت می‌بری از این خودخواهی من. سای گفت در مورد این‌یکی حق باهاش است،‌ ما این‌جا چون قهوه کم می‌خوریم بلد هم نیستیم درست کنیم. بهار دو سال پیش هم جز ماه‌های هاری من بود. همه‌ چیز را پررنگ می‌کردم و پر رنگ می‌دیدم.

دیشب زاز گوش کردم و منسفیلد پارک خواندم. اما کتاب آن‌قدر قوی نبود که بتواند حس‌اش را روی موزیک ضبط کند. شاید یک صحنه‌هایی از کتاب روی سی دی ضبط شد، مثلن‌ آن‌جایی که ماریا با آن لباس‌ توی دست و پا با آقای کرافورد از روی نرده‌ها می‌پرند. اما هنوز حس تو روی صدای زاز است. تو که موهای‌ کنار گوش‌م را کنار می‌زنی آن چند تار سفید را پیدا می‌کنی و می‌گویی فکرش را بکند در چهل و پنج سالگی رنگ موهای‌ت چقدر خوب می‌شود، سه رنگ دارد، سیاه و بلوطی و سفید. وقتی دو هفته پیش می‌خواستم موهای‌م را رنگ کنم، همه‌ش می‌ترسیدم این تارهای سفید تیره شوند،‌ خدا را شکر این‌قدر بد رنگ کردم که به این تارها نرسید. سفید مانده. این چیزها را نمی‌شود پاک کرد، نمی‌شود که من یک روزی زاز گوش کنم انگار که اولین بار است. تنها راه‌اش این است که روی‌ش دوباره حس ضبط کنی، جایگزین‌اش کنی. یک روز که با بچه‌ها داشتیم توی تراس دارت بازی می‌کنیم، زاز می‌گذارم با صدای بلند. بعدتر وقتی زاز گوش می‌کنم صدای خنده‌های نیکیتا و جر زدن دیوید را در یک روز تقریبن بهاری می‌شنوم.
بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم آیا همه‌ی آدم‌ها این‌قدر آگاهانه خاطرات و ذهن‌شان را دست‌کاری می‌کنند. این‌قدر بر ساز و کار ذهن‌شان تسلط دارند؟، و می‌خواهند تسلط داشته‌ باشند؟ من این‌کار را با هر چه که لازم باشد می‌کنم تا آن‌جا که حداقل ممکن باقی بماند برای دل‌تنگی وغمگینی و ناراحتی که از گذشته خودش را می‌کشاند به حال. فکر می‌کنم زندگی در حال حاضر خودش به قدر کافی دغدغه دارد که چیزی از گذشته با خودمان نکشانیم. دلیل اینکه موزیک فارسی خیلی کم یا تقریبن هیچ وقت گوش نمی‌کنم همین است. هیچ راهی وجود ندارد که کل آن فرهنگ را پاک کنی و چیز جدیدی روی‌شان ضبط کنی. شهرم ناظری اگر گوش کنم دلتنگی‌م می‌شود برای یک فرهنگ، برای کل یک کشور، نه فقط مامان و بابا و زندگی پشت سر. نامجو هم با این‌که جدید است، به هر حال دارد فارسی می‌خواند، فقط وقتی گوش می‌کنم که ایران باشم و دلم تنگ نشود.

هنوز وقتی می‌خواهم کار خلاقانه‌ای انجام دهم یا چیز مهمی بنویسم، نول‌ون لو روا گوش می‌کنم چون آخرین روزهای پایان نامه نوشتن با صدای این آدم کار می‌کرده‌ام. این‌طوری بدون این‌که دیرم شده باشد یا مجبور باشم به نوشتن چیزی، هوا گرم می‌شود و آدرنالین منشر می‌شود توی خونم. باید نول‌ون گوش کنم و سناریو بنویسم.

پ.ن: همان‌طور که احتمالن تا حالا شنیده‌اید. جدایی نادر از سیمین جایزه‌ی بهترین فیلم خارجی سزار را هم برد.
عنوان: ضرب‌المثل ییدیش

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰

از ترجمه

یک نویسنده‌ی انگلیسی-فرانسوی هست به اسم تاتیانا دو رونه که من دوستش دارم.شاید معروف‌ترین کتاب‌ش را خوانده باشید: Sarah's key به انگلیسی و Elle s'appalait Sara به فرانسه. البته دلیل این‌که من الان دارم از این آدم حرف می‌زنم این‌که دوست‌ش دارم نیست، بلکه دارم ازش به عنوان لید این نوشته استفاده می‌کنم چون این آدم داستان‌های‌ش را که خودش به یک زبان می‌نویسد به آن یکی ترجمه می‌کند.
چند وقت پیش یک برنامه صبح یک شنبه‌ی کانال یک - دلم برای تلویزیون خیلی تنگ شده - دعوت‌ش کرده بود در مورد آخرین کتاب‌ش "رز". بعد تاتیانا می‌گفت این آخرین کتاب‌ش را به فرانسه نوشته و ناشر انگلیسی‌‌اش گفته ما همین کتاب را می‌خواهیم، پس لطفن خودت ترجمه نکن و بگذار بدهیم به یک مترجم. می‌گفت که توانایی ترجمه کتاب‌های خودش را ندارد و هر بار ترجمه کرده در واقع بازنویسی کرده و در نهایت کتاب ترجمه شده چیز دیگری از آب درآمده. و این‌که از نظرش ترجمه ممکن نیست.
البته در این‌که ترجمه دقیق هیچ وقت ممکن نیست، هیچ شکی نیست و به نظرم وقت‌ش است که دیگر در موردش حرف نزنیم. اما خب همیشه دو جریان اصلی در ترجمه وجود دارند، آن جریانی که می‌گوید بیشتر به مقصد وفادار باید بود و آن یکی که می‌گوید به زبان مبدا باید وفادار ماند. الان حرف‌م این است که حتی این دو راهی هم باید برداشته شود، یعنی تقریبن بی‌خیال متن مبدا. وقتی خود نویسنده‌ی اصلی متن نمی‌تواند به زبان مبدا وفادار باشد چطور از یک غریبه توقع داشته باشیم که وفادار باشد.

این کتابی هم که از اکو می‌خوانم dire quasi la stessa cosa هم در مورد همین است. من البته کتاب را به ایتالیایی نمی‌خوانم، صرفن به خاطر موضوع بحث که ترجمه است خواستم به زبان مبدا وفادار بمانم و فکر کردم آوای اسم کتاب به ایتالیایی خیلی قشنگ‌تر است و قابل ترجمه نیست. عنوان کتاب در فرانسه ترجمه‌ی لفظ به لفظ عنوان ایتالیایی است، اما عنوان انگلیسی Mouse-or Rat? Translation as Negotiation . اکو البته در مورد ترجمه در یک مقیاس بزرگ‌تر هم حرف می‌زند، ترجمه کتاب به فیلم. ترجمه نمایشنامه به فیلم و این‌که که توی فرهنگ‌ها لغت ترجمه را معنی می‌کنند: "بیان کلامی از زبانی به زبان دیگر"، اما ترجمه در واقع بیان "تقریبی" کلامی از یک زبان به زبان دیگر است. در مورد این حرف می‌زند که چقدر با مترجمان کتاب‌های‌اش از نزدیک کار کرده و چقدر دیده که ترجمه لفظ به لفظ غیر ممکن بوده و به راحتی رضایت داده و یا حتی توصیه کرده که مترجم‌ش به متن مبدا وفاردار نماند.

حالا دلیل این‌که من به این چیزها دقیق‌تر فکر می‌کنم این نیست که تصمیم گرفته‌ام مترجم شوم، فکر می‌کنم از دو سه سال پیش، بعد از این‌که چند صفحه از چند کتاب را جا به جا ترجمه کردم و گذاشتم روی بلاگ و دیدم چقدر سخت و غیر ممکن است، کلن برای همیشه بی‌خیال لذت ترجمه شدم. متن غیر ادبی دویست، سیصد صفحه تا حالا ترجمه کرده‌ام، که آن هم را هم البته دیگر هیچ وقت قبول نمی‌کنم. حالا وقتی توی حوزه‌ی ادبیات کتاب ترجمه‌ای را می‌خوانم اصلن نگاهم مثل قبل منتقدانه نیست به مترجم. قبلن حتی از عبدالله کوثری هم مثل آب خوردن غلط می‌گرفتم. اصلن یک دفتر برداشته بودم غلط‌های کریم امامی در گتسبی بزرگ را یادداشت می‌کردم که بفرستم برای خانم‌اش. اما حالا خیلی سعه‌ی صدرم زیاد شده.
آهان داشتم می‌گفتم چرا بیش‌تر از قبل به ترجمه فکر می‌کنم: از آن‌جا که وبلاگ انگلیسی را بالاخره شروع کرده‌ام، و دست‌م نمی‌رود که مستقیم به انگلیسی بنویسم، شروع کرده‌ام به از فارسی ترجمه کردن . مستقیم نوشتن را امتحان کرده‌ام، فایده ندارد، این‌قدر در انتخاب کلمات و شیوه‌ی روایت تساهل و تسامح به خرج می‌دهم (به خاطر عدم تسلط به زبان) که در نهایت متنی که می‌نویسم انگار مال خودم نیست. به‌ش احساس نزدیکی نمی‌کنم.
در این پروسه‌ی ترجمه کردن، گاهی که شعر حافظ یا سعدی یا مولوی را توی متن به کار برده‌ام، می‌روم و ترجمه‌ی انگلیسی‌اش را از مترجم‌های بزرگ پیدا می‌کنم، می‌گذارم توی متن. اما به درد نمی‌خورد. مشکل این است که خواننده‌ی فارسی زبان با آن شعرهای عمیقن ارتباط برقرار می‌کند اما خواننده انگلیسی زبان با ترجمه‌ی آن شعرها ارتباط عمیقی نخواهد داشت.اصلن خودم هم ارتباط برقرار نمی‌کنم. آخر فقط خود شعر که نیست، هزارتا عنصر دیگر هم هست که ظاهرن ربطی ندارد اما وقتی خواننده‌ی فارسی زبان شعر را می‌خواند به یاد می‌آورد. مثلن اگر "بوی جوی مولیان آید همی" را بخواند، احتمالن بیش‌تر از خود شعر، حس و حال خودش را وقت شنیدن موزیکی یادش می‌آید که این شعر لیریک‌‌اش بوده. امروز برای ترجمه‌ی یک شعر فارسی توی یکی از پست‌ها این چند بیت اسکار وایلد را استفاده کردم و به نظر خودم خیلی هم به زبان مبدا وفادار بوده‌ام:

The almond-groves of Samarcand,
Bokhara, where red lilies blow,
And Oxus, by whose yellow sand
The grave white-turbaned merchants go:


And on from thence to Ispahan,
The gilded garden of the sun,q
Whence the long dusty caravan
Brings cedar wood and vermilion;

وبلاگ انگلیسی هم انانیم است. جدی. می‌خواهم آن امنیتی را یکی دو سال اول این‌جا داشتم، آن‌جا دوباره تجربه کنم

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۰

How to slow down

می‌روم اسب سواری. چطوری وقت می‌کنم؟ گفتم که هار شده‌ام نسبت به زندگی. سر کار نمی‌روم هر وقت دلم بخواهد. صبح بیدار می‌شوم و از توی رختخواب ایمیل می‌زنم که "د‌ی‌یر الکساندرا..." که نمی‌آیم یا دیر می‌آیم. بعد هم فکر نکنید که می‌مانم توی رختخواب؛ نه بلند می‌شوم و یک پنجم قاشق قهوه را می‌ریزم توی قهوه ساز و پنجره را باز می‌کنم و فکر می‌کنم امروز چند تا از کارهای چند سال عقب افتاده را می‌رسم انجام دهم. بله صبح سر کار نمی‌روم. یا  ساعت چهار و پنج می‌روم تا آخر شب. کاملن حس آدمی را دارم که از این‌جا رفتنی است پس هر کاری دل‌ش می‌خواهد می‌تواند کند. حالا نه هر کاری. مثلن از لیست غذاهایی که عطاری‌م- برهمان وزن‌ی که دیگران می‌گویند پزشک‌م- گفته نخور هنوز عدول نمی‌کنم. اجازه‌ی یک پنجم قاشق قهوه را به سختی گرفته‌ام. لیست چیزهایی که می‌توانم بخورم شده کم‌تر از لیست چیزهایی که نمی‌توانم بخورم. گفته سودایی‌ شده‌ام. همان‌طور که می‌گویند طرف رفتارش سودایی‌ست؟ نمی‌دانم. گوجه، تخم مرغ، بادمجان، قهوه، شکلات، تخمه، گردو، موز، کیوی، - لیست را کامل می‌نویسم برای کسی که سودایی را گوگل می‌کند- چیپس، انبه، آناناس، آووکادو - هوا از ازمن بگیر این یکی را نه- و الکل نخورم. باز هم هست، نارگیل و کلن میوه‌های گرم‌سیری. گلوتن اینتالرنس هم دارم ظاهرن، یک آزمایش دیگر باقی مانده تا خودم تبدیل به یک آدم اینتاربل بشوم سر میز غذا.

دیگر چه‌کار می‌کنم؟ شنا می‌کنم. امروز وقتی با نیکیتا رفتیم کلاس تیراندازی ثبت نام کنیم مچ خودم را گرفتم. به‌ش گفتم این احساسی که من به شنا و تیراندازی و سوارکاری دارم، ریشه در آموزه‌های اسلامی دارد و درست که نگاه کنی معلوم است که من توی یک جامعه‌ی مسلمان بزرگ شده‌ام. فکر کنم از بچگی آن جمله را هر روز روی دیوار مدرسه‌مان دیده‌ام و رفته توی ناخودآگاه‌م. تا حدی تاثیر گذاشته که هیچ وقت نفهمیدم چرا بر خودم واجب می‌دانم تیراندازی‌م یاد بگیرم، حالا با تفنگ یا تیر و کمان. من کلن توی زندگی‌‌ام هیچ وقت باشگاه نرفته‌ام یا ورزش نکرده‌ام .به جز مدرسه، توی دانشگاه هم شطرنج برداشته بودم.  هیچ فعالیت ورزشی نداشته‌ام جز همین‌هایی که به نظر خودم سرگرمی است. اصلن تنم مور مور می‌شود اسم فواید ورزش که بیاید.
 تیر و کمان‌م بد نیست. دانشجوی انسان‌شناسی که بودیم، تیر و کمان درست می‌کردیم مثل انسان‌های اولیه و بعد باهاش تیراندازی می‌کردیم و مسابقات حرفه‌ای برگزار می‌کردیم. همیشه که نه. وقت حفاری یا سفرهای دانشگاهی. ایتالیا که بودیم با نیکی تیراندازی با تفنگ را شروع کردیم. اما این‌قدر سر ثبت نام اذیت‌مان کردند که وقتی کلاس‌های‌مان شروع شد، دیگر داشتیم از ایتالیا می‌رفتیم. هزارتا سند و مدرک ازمان خواستند. از این مدارکی که پلیس می‌دهد که بگوید ما هیچ وقت توی زندگی‌مان کار بدی نکرده‌ایم و از نظر روانی سالم هستیم و ... . این بار که شیراز بودم کلی وقت داشتم که با آریا تمرین کنیم. فرق می‌کند مسلمن. ولی خب دوربین دقیق‌ش اعتماد به نفس‌م را در تیراندازی بالا برد. آریا البته معتقد است که با این مدل تفنگ دایانا و این دوربین غیر ممکن است کسی نتواند هدف را بزند. 

"زبان مادری" را دارم برای بار دوم می‌خوانم. از آن کتاب‌هایی است که دو صفحه می‌خوانی و بعد می‌بندی‌شان و فکر می‌کنی. قبلن در موردش این‌جا حرف زده‌ام؟ احتمالن دو و نیم سال پیش. فکر کنم آدمی نمانده که این‌کتاب را پیش‌ش تبلیغ نکرده باشم. مال بیل بریسون است.

پ.ن: چرا تیترها را انگلیسی می‌زنم؟ نمی‌دانم. تیترها معمولن جمله‌ای ایست که همان روز صبح‌ تا شب توی ذهن‌م بوده. دیدید وقتی توی ذهن‌تان با خودتان حرف می‌زنید یک جمله‌هایی هستند که مدام تکرار می‌شوند. همان‌هایی که نمی‌توانید کنترل‌شان کنید. تیترهای این‌جا معمولن همان‌ها هستند. بعدشم ?after all nothing makes sense, why should I این عادت انگلیسی وسط متن فارسی نوشتن رو هم ترک می‌کنم. کم کم.

یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۰

Quit messing around and go write your novel

خب به‌تر است دیگر ادامه ندهم به از فایده‌هایی "the time off" گفتن. اما یک چیزی تغییر کرده. حوصله‌ام بیش‌تر شده. ربطی به سفر ایران هم ندارد. چون ایران که بودم هم حال‌م بد بود. مثل سه سال گذشته بود. شاید به قطع کردن اینترنت ربط داشته باشد. که البته از نیمه‌ی نوامبر اینترنت نداشته‌ام. شاید آن یک ماه و نیم در ترک بودم و هنوز فایده‌های‌ش را حس نکره بودم. هر چه دلیل‌ش باشد، خوبم.
کتاب می‌‌خوانم اما با حرص. یعنی مثلن الان چهارتا کتاب را دارم با هم هم‌زمان می‌خوانم. هر کدام‌ش را که دست‌م می‌گیرم، احساس می‌کنم وقت کم است، کی این همه کتاب نخوانده را تمام کنم، بعد کنارش می‌گذارم و می‌روم سراغ بعدی. سترس دارد، طبیعی نیست رفتارم. اما چهار سال می‌گذرد از آخرین باری که جدی جدی کتاب‌ می‌خوانده‌ام، نه مثل این‌هایی که توی مترو و وقت خواب کتاب دست‌شان می‌گیرند. حالا دارم منسفیلد پارک آستین را می‌خوانم، یک کتاب از اومبرتو اکو در مورد ترجمه، یکی در مورد نیشن-ستیت توی افغانستان و مادام بواری.
دارم به آدم‌هایی فکر می‌کنم که توی چند سال گذشته به خاطر حال بدم دهن‌شان را سرویس کرده‌ام. می‌خواهم جبران کنم. مثلن امشب می‌روم تولد، در صورتی که در حالت عادی تولدی که هشتاد تا آدم می‌آمدند، نمی‌رفتم. یعنی پیش خودم فکر می‌کنم واقعن من بین آن هشتاد تا آدم باشم یا نباشم فرق‌ش چیست؟ مهمانی‌های پاریس مثل میهمانی‌های میدنایت این پاریس وودی آلن است، تعداد از یک حدی که بیش‌تر باشد آدم تکراری می‌بینی. چند کلمه با یکی یا یک گروه حرف می‌ِزنی بعد می‌روی سراغ نفر یا گروه بعدی. که چی یعنی؟ تازه بعضی‌ها هم دو ساعت این میهمانی می‌مانند، می‌روند بعدی، انگار که حالا چه خبر است ، بعدی هم عین همین است.  خوشم نمی‌آید. نمی‌داند شاید توی بقیه شهرها هم همین باشد ( تهران که نیست. چون شهر خیلی بزرگ است، شیراز شاید) اما امشب می‌خواهم تعداد را در نظر نگیرم و به این فکر کنم که تولد کیست. این آدمی که تولدش است، خیلی وقت‌ها در دوسال گذشته، وقت‌هایی که واقعن دیگر نمی‌کشیده‌ام، مرا روی دوشش حمل کرده . این را از فرانسه ترجمه کردم، اما فکر می‌کنم مناسب‌ است که توی فارسی هم داشته باشیم‌ش.
برای یک‌شنبه رکسلان و آنا و دیوید را به ناهار دعوت کرده‌ام. به جبران تمام آن دعوت‌ ناهار و شام‌هایی که نه گفتم. که گفتم حوصله ندارم. وقت‌هایی که در آخرین لحظه اس ام اس زدم و قرارم را کنسل کردم یا وقت‌ باهاشان بودن، بی حوصله بوده‌ام. مطمئنم بارها توی همین وبلاگ نوشته‌ام که تعجب می‌کنم چطوری اطرافیان‌م هنوز تحمل‌م می‌کنند. اول برانچ بود، بعد فکر کردم خورش مرغ و آلو درست می‌کنم در راستای فیلم‌ش که با هم رفتیم دیدیم. این سه نفر تیم سینمای من هستند. یعنی جدا جدا پایه‌ی سینمای هر کدام‌شان هستم، با رکسلان می‌رویم film d’auteur (چی بهش می‌گویند؟ فیلم غیر هالیوودی؟ فیلم مستقل؟) می‌بینیم، با دیوید، فیلم هالیوودی و با آنا خرکی فیلم می‌بینیم، مثلن چهارتا در یک روز. چون آنا حتی آخر هفته‌ها هم کار می‌کند و دانشگاه هم می‌رود، بنابراین وقتی وقت می‌کند فیلم ببیند، همه را با هم می‌بیند. آنا مسوول اودیتوریوم یک موزه معروف است و عضو ثابت ژوری فستیوال سینمای آسیا، این است که باید خیلی فیلم ببیند و خبر داشته باشد که who’s who in the zoo من اما برای وقت تلف کردن فیلم می‌بینم، تا حالا که این‌طوری بوده. شاید در آینده آدم آگاه‌تری در حوزه‌ی سینما بشوم. اما خودم امیدی ندارم. اسم کارگردان و بازیگر یادداشتن و متد فیلم‌برداری و ژانر کاری فلان کارگردان، استعدادی می‌خواهد که من از اول نداشته‌ام. می‌گویند بعد از ناهار برویم، The Iron Lady ببینیم. خدا کند فرانسوی‌ها وقت نکرده باشند دوبله‌ش کنند و فقط زیرنویس داشته باشد.

مغزم دارد مثل هجده سالگی کار می‌کند. پر از ایده است. با این تفاوت نسبت به هجده سالگی، که الان می‌نویسم‌شان. روزی دست کم یک ایمیل کاری  در حد یک مقاله می‌فرستم به این و آن. جدی. از یک کارمند نه تا پنج بعید است. نمی‌شود هم به‌شان گفت ایمیل کاری، چون ربطی به کاری که دارم می‌کنم ندارد. مثلن نظریات‌م را در مورد یک " آفیشال نشنال آیدنتیتی" برای افغانستان می‌فرستم به فلان مشاور ارشد ارتش کانادا در این مورد، یا به تیمی که دارند به کرزای مشاروه می‌دهند. از جایی هم نمی‌‌شناسم‌شان. اسم‌شان را از روی اینترنت و کتاب‌ها و مقاله‌ها دیده‌ام. دقیقن کاری که یک هجده ساله ممکن است بکند. یا نظراتم به فلان مسوول سازمان ملل در مورد تغییر سازمانی و institutionnalisation سازمان می‌فرستم. همین‌طوری، الکی. فکر می‌کنم حیف است که این‌قدر به‌شان فکر کنم و در موردشان بخوانم، ‌اما جایی نظرات خودم را ننویسم. خیلی وقت‌ها هم جواب‌های "عالی. اگر اشکالی ندارد ممکن است رزومه‌ت را بفرستی برای‌مان؟ آیا علاقه مند به کار کردن با ما هستی؟" می‌گیرم. شاید دلیل این‌که از یک هجده ساله جدی‌ترم می‌گیرند این باشد که با ایمیل کاری‌م بهشان ایمیل می‌زنم.

به زودی از روزمره نوشتن در می‌آیم. وقتی فعالیت روزمره‌م به حالت‌ عادی درآمد و به زندگی‌ سابق برگشتم. فعلن احساس هاری می‌کنم نسبت به زندگی.

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۰

Still, the power of time off

وبلاگ انگلیسی را شروع کردم. هوررای. کاری که پنج سال بود توی ذهنم بود و دو سال بود که تقریبن هر هفته می‌خواستم هفته‌ي بعد شروع‌اش کنم. بله همین، هنوز the power of time off

در راستای تعطیلاتی که به فکر کردن واداشتدم. بالاخره بعد از دو سال برای اولین بار آمده‌ام کتاب‌خانه‌ی سازمان.  هر روز صبح از جلوش‌ رد می‌شدم و فکر می‌کردم یک روزی کارم را طوری می‌کنم که فقط نصف روز باشد بقیه روز را می‌آیم کتاب‌خانه. یا اصلن همین دو ساعت وقت ناهار. از بیرون فضای‌ش خیلی دوست داشتنی و هیجان انگیز است.
بالاخره امروز از صبح آمدم،  ظهر که شد متصدی کتاب‌خانه عوض شد. جدیده که آمد به هر کسی یک گیری داد. به یکی گفت چرا جای چراغ روی میز را عوض کرده. به آن‌یکی گفت این همه کتاب روی میز جمع نکند و آن‌هایی را که نمی‌خواهد بگذارد سر جای‌ش. به یکی گفت کت‌اش را به جالباسی آویزان کند و نگذاردش پشت صندلی‌اش. بعد به من نگاه کرد اما چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه، شبیه کسی که راه حل مساله سختی را پیدا کرده، آمد گفت چرا لپ تاپ‌ات را زده‌ای توی این پریز. باید بروی بشینی سر آن میزها و بزنی توی آن پریز‌های آن‌طرف. گفتم آن‌جا اینترنت‌اش کار نمی‌کند، می‌دانم وایرلس است اما لپ تاپ من آنجا را نمی‌گیرد (آدم وقتی برود لپ‌تاپ‌اش را از سوپرمارکت سر کوچه‌ شان بین دو مدلی که دارند بخرد، همین هم می‌شود). گفت چرا می‌گیرد. گفتم من از صبح این‌جا هستم همه‌ی آن‌جاهایی که شما می‌گویید را امتحان کرده‌ام. الان چه فرقی می‌کند. این پریز که خالی است. گفت همین دیگر، باید این پریز خالی باشد.

بینید من سال‌ها روی خودم کار کرده‌ام که آدم‌ها را از ملیت و قومیت‌شان قضاوت نکنم، اما نمی‌شود لامصب. این طرف اگر آلمانی یا امریکایی بود  ممکن نبود این کار را بکند (خب یک درصد احتمال می‌دهم بهش). اگر فرانسوی بود احتمال‌ش پانزده درصد بود و اگر ایرانی باشد احتمالش هشتاد درصد است. بله ایرانی است. از لهجه‌اش حدس زدم. برای خودم این‌طوری توضیح می‌دهم که مردمی که سخت زندگی کرده‌اند، به دیگران هم سخت می‌گیرند. اما این‌یکی واقعن مریض بود. غروب می‌روم به رییس‌شان می‌گویم. البته بعد که جای‌م را عوض کردم کتاب دم دستم را که فارسی بود دید و آمد  به فارسی عذرخواهی کرد و گفت اگر وایرلس‌ت هنوز کار نمی‌کند برو همان‌جا یا اصلن بیا بشین سر جای من. رفتم جای قبلی. اما می‌‌نویسم به رییس‌ش.

دو ماه دیگر انتخابات ریاست جمهوری فرانسه است و می‌توانید هیجان فضا را تصور کنید. اما من حتی یک میز‌ گردشان را هم تا آخر نمی‌توانم گوش کنم. خوب بحث می‌کنندها. یعنی خیلی هیجان انگیر و عمیق، اما با هم حرف می‌زنند. می‌پرند توی حرف هم. گاهی وقت‌ها، مخصوصن توی میز‌گردهای آخر شب، گاهی چهار تا پنج نفرشان با هم حرف می‌زنند. فکر می‌کردم آستانه‌ی تحمل من پایین آمده که با هم حرف زدن این‌ها این‌قدر می‌رود روی اعصاب‌م. اما امروز صبح یکی از هم‌کارانم همین را می‌گفت و این‌که "بیست سال پیش که تازه از برلین آمده‌ بودم پاریس، تلویزیون که نگاه می‌کردم پیش خودم فکر می‌کردم این‌ها چطوری همه‌شان با هم حرف می‌زنند، اصلن از کجا می‌دانند که طرف مقابل می‌خواهد چه بگوید که  حرف‌ش را با مخالفت قطع می‌کنند." می‌گوید بعد از چند سال دلیل‌ش را فهمیدم. زبان فرانسه مثل آلمانی نیست که فعل‌ش را آخر جمله بگویی. همان کلمه‌ی دومی یا گاهی اولی فعل است. این است که طرف مقابل اصل مطلب را توی دو کلمه‌ی اول گرفته و حدس می‌زند که می‌خواهی چه بگویی، در صورتی که توی آلمانی باید صبر کنی تا جمله طرف تمام شود چون بخشی از فعل آخرین کلمه است.


چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۰

The power of time off

هفت هفته از کار دور بوده‌ام و این بزرگ‌ترین دستاورد کاری دوسال گذشته‌م بوده است. همیشه معتقد بوده‌ام که توی هر رابطه‌ای که باشید حتی اگر رابطه به نظرتان ایده‌آل هم باشد، حق از دور و از بالا به خودتان نگاه کردن را از خودتان نگیرید. رابطه می‌تواند با یک آدم دیگر باشد، با خانواده‌ات با کشورت، با یک شهر باشد، با خانه‌ای که درش زندگی می‌کنی، یا با کارت. مهم این است که بتوانی فاصله بگیری،‌ نکند که رویاهایت یادت رفته باشد یا به خاطر آرامش و روزمره‌گی بی‌خیال‌شان شده باشی.

توی این هفت هفته من همه‌ی این‌ها را یک‌جا از دور نگاه کردم. خیلی خوب دیدم. فهمیدم که کدام‌ش را حاضرم رها کنم، کدام‌ش را نه. کدام‌ش محدودم می‌کند و کدام‌ش نه. حال خوبی دارم. دفتر کارم را حاضرم رها کنم. نوع کارم را نه. خانه‌م را نه. پاریس‌ را بله. دوستان‌‌م در پاریس را نه. اما اگر پاریس بمانم حاضر نیستم جای دیگری جز سازمان خودمان کار کنم. پیچیده است اما برای‌ش راه حل پیدا می‌کنم.
وقتی نوشتم دفتر کارم را حاضرم رها کنم دلم هری ریخت. دلم برای الکساندرا و کائوری تنگ می‌شود مثل جهنم. اما الکساندرا هم چند ماه دیگر می‌رود آلمان. از نمای باغچه‌ی ژاپنی هی عکس می‌گیرم و کائوری را به رفتن تشویق می‌کنیم. اگر آن‌ها نباشند رفتن آسان‌تر است.

آهان در مورد دکترا هم فکر کردم. پروسه‌ اش و نامه‌نگاری و استاد راهنما پیدا کردن را از هشت نه ماه پیش شروع کرده بودم، اما سخت پیش می‌رفت. از معروف‌ترین و به‌ترین دانشگاه‌هایی که می‌شناختم شروع کردم. یک عالمه استاد را هم دیگران معرفی کردند. همه – به جز یک استاد ایمپریال کالج لندن که گفت امسال دیگر نمی‌تواند دانشجوی دکترا بردارد- فورن قبول کردند و گفتند موضوع‌ت عالی است و پروپوزال‌ت خیلی خوب است و باشه بیا. فقط این نکته‌ای که می‌گویی می‌خواهی کار کنی و دانشجوی دکترای پارت تایم باشی را دانشگاه ما نمی‌پذیرد. بعد هم انگار این که من حاضر نیستم دانشگاه بیایم و کارم را ول کنم، مساله‌ي بی‌اهمیت و حل شدنی‌ی است و راحت از کنارش رد می‌شدند و در مورد جزییات چطور ادامه دهیم حرف می‌زدند. توضیح می‌دادند که باید شغل آکادمیک برای آینده‌ات بخواهی، وقتی می‌خواهی توی این حوزه دکترا بگیری.
مرحله‌ی بعد این بود که من همه‌ی احساسات و نظریاتی که در مورد نهاد آکادمی داشتم را براشان می‌نوشتم و همه پس می‌کشیدند. می‌گفتم حاضر نیستم دوباره تن بدهم به فضای آکادمیک، اما به طرز بدی بهش نیاز دارم الان، چون هیچ کدام از این ایده‌هایی که دارم را نمی‌توانم چاپ کنم اگر دانشجوی دکترا نباشم و اگر به جای محکمی وابسته نباشم. این‌طوری شد که از آن همه استاد فقط دو نفر مانده‌اند که آماده‌اند به قول خودشان با دانشگاه درگیر شوند و ببینند چه راه حل‌هایی وجود دارد. حتی بعضی‌هاشان گفتند این‌که دانشجوی دکترا بیرون کار ثابت کار کند توی دانشگاه ما غیر قانونی است، let alone که بخواهد اصلن پای‌ش را هم توی دانشگاه نگذارد. آن دو نفر یکی‌شان دانشگاه لندن است و یکی‌شان اسک توی پاریس. حالا ببینم با کدام‌شان ادامه می‌دهم. اما خودم نوشتن و خواندن را شروع کرده‌ام.
این توضیحات را در مورد دکترا به مخاطب این‌جا بدهکار بودم برای آن‌ همه کلمه که در مذمت آکادمی نوشتم. هنوز هم هر ضربه‌ای بلد باشم به‌ش می‌زنم.

دیگر تکلیف چه چیزی را روشن کردم؟ آهان؛ زبان خواندن را. می‌خواهم دست بردارم از این نارضایتی نامحدود. یعنی بنچ‌مارک مشخص تعیین کنم برای زبان خواندن. این‌که هر چقدر هم بخوانم دوباره از خودم ناراضی‌م، روانی‌م کرده. فکر کردم فرانسه را امتحان ‌DALF ثبت نام کنم و انگلیسی CPE را. بعد اگر نتوانستم این دو تا را پاس کنم، حق دارم خودم را سرزنش کنم. واقعن آن یکی خودم از این یکی خسته شده به خاطر این‌ همه سرزنش بی‌حساب و کتاب شنیدن.
تکلیف دو سه تا آدم مهم زندگی‌م را روشن کرده‌ام در ضمن. اما راستش را بخواهید می‌ترسم این‌جا بنویسم. انگار دیگر آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم خصوصی نیست. بعدش هم کلن هر بار در مورد جزییات روابطم با دیگران می‌نویسم ، به‌م حمله می‌شود که رفتارهای‌م انسانی نیست. فعلن آمادگی این حمله‌ها را ندارم.

یک چیزی دو سه بار امروزم را به طرز ملویی خوشحال کرد. دوستان‌م تازه یاد گرفته‌اند که به جای آخر ایمیل‌ها و اس ام اس‌ها بنویسند، kisses یا bisous بنویسند mibusamet . خیلی احساس خوبی است. انگار یه دفعه خانه‌ی خودتی، بدون این‌که حواست بوده باشد از کی. دو سه تا اس ام اس و ایمیل اینطوری امروزم را خوش کرد.

یک دیوان حافظ خیلی بزرگ به انگلیسی و فارسی و فرانسه (انتشارات کتاب‌سرای نیک) هدیه گرفته‌ام. سفیر ایران به رییس‌م هدیه داده. رییس‌م هم آورد داد به من. دارد میان کتاب‌ها می‌درخشد. شاید دوباره حافظ خواندم. برای مهمانی شب یلدا به بچه‌ها گفتم هر کس با یک شعر بیاید. نتیجه خیلی خوب بود. یعنی فکر نمی‌کردم که این‌قدر شعر، خوب بخوانند و شعرهای خوب بخوانند. خودم شعر نداشتم. اینترنت خانه هم که به نفع کتاب‌خوانی قطع شده. تلفن‌م هم فونت فارسی نداشت (بله تفاوت بلک بری و آی فون) که سرچ کنیم.  به سختی با تلفن یکی دیگر از روی اینترنت شعر حافظ  به فارسی خواندم. از حالا اما، یک دیوان حافظ دارم.

آهان فیلم‌نامه را هم ننوشته‌ام هنوز. ستاره پیشنهاد داده که بروم دو هفته بمانم پیش‌اش و بنویسم. رفتن سخت است اما می‌دانم که اگر بروم she'll make me sit and write it down این‌طوری اگر کمک تکنیکی خواستم هم خودش هست و هم اطرافیان‌ش. الان با تیم کاترین بیگ‌لو است که دارند در مورد مرگ بن لادن فیلم می‌سازند. مدت‌هاست وبلاگ ننوشته‌ام، پروتکل‌ها را یادم رفته، نمی‌دانم چنین چیزی رو توی وبلاگ می‌نویسند یا نه. اگر هم بنویسند، آیا در وبلاگ انانیم می‌نویسند یا نه. مهم نیست.

امیدوارم دفعه‌ی بعدی که پا در هوا بودم و هیچ چیزی نبود که تکلیفم باهاش روشن باشد، فورن یادم بیاید که فاصله گرفتن به‌ترین راه برای راه‌حل پیدا کردن است.

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۰

چکر در ولایت جنرال‌ها

دو سال است که فکر می‌کنم اگر قرار باشد چیزی بنویسم باید به انگلیسی باشد. دقیقن از وقتی که اطرافیان‌م تشویق‌ام کردند و فکر کردم شاید هم بتوانم نویسنده شوم، فکر کردم باید به انگلیسی به نویسم و دیگر ننوشتم. حالا چه اتفاقی افتاده؟ آن قدر ننوشتم که دیگر فارسی هم نمی‌توانم بنویسم. نوشتن مثل شنا کردن نیست که یک‌بار که یاد گرفتی دیگر همیشه بلد باشی و یادت نرود.
از کجا شروع کنم؟ از خواندن. این‌جا نوشتن. باید هم از روزمره نوشتن شروع کنم.

شنبه شب مهمانی خداحافظی نیکلا بود. گفته بودم که همه‌مان داریم پخش می‌شویم؟ یکی‌شان رفت قاهره یک ماه پیش. این هم دومی. ایمیل داد که توی یک رستوران افغان جا رزرو کرده. ته دل خودم افغانی بودن رستوران را نشانه‌ی خوب برای خودم گرفتم. زیاد نبودیم. آنا و جی و نیکی و هایکه و نیکلا و من. در مورد انتخابات ریاست جمهوری فرانسه بحث کردیم. طبق معمون بقیه علیه همه‌ی کاندیدا ها و من طرفدار جبهه‌ی ملی (در نقش وکیل مدافع شیطان) و سوسالیست‌ها، در جواب این‌که خب بالاخره اگر سارکوزی را نمی‌خواهید پس باید یکی را بخواهید و اگر دوباره رای ندهید، رای می‌آورد.

بعد هم حرف‌های شخصی‌تر. برنامه‌هامان. این‌که آن یکی رفته قاهره. هایکه‌ می‌خواهد برود لیبی و نیکی پیشنهاد کار در عراق گرفته و من می‌خواهم بروم افغانستان. جی گفت شماها همه‌تان به سرتان زده. ملت می‌خواهند بروند دوبی و سنگاپور و چین و برزیل و آرژانتین کار کنند و شماها توی کشور خطرناک انتخاب کردن با هم مسابقه گذاشته‌اید. نیکی گفت شمال عراق از امن‌ترین جاهای خاورمیانه است. من هم گفتم که توی کشوری بزرگ شده‌ام و زندگی کرده‌ام که به نظر شماها جای خیلی خطرناکی است، من هر بار که ایران می‌روم. شما ایمیل‌های تلگرافی می‌زنید که از خودت خبر بده و بگو که سالمی. افغانستان هم باید همین‌طور جایی باشد. نیکلا گفت کار کردن توی این کشورها مد شده.

راست می‌گفت؟ سعی کردم با خودم رو راست باشم و با بقیه. گفتم که واقعن از سال آخر لیسانس می‌خواستم بروم افغانستان کار کنم. از سال دوهزار و سه. یعنی موضوع کار پایانی‌ لیسانس‌م را هم مهاجرین افغان برداشتم (وقتی می‌گویم فارسی هم نمی‌توانم بنویسم همین است. پنج دقیقه فکر کردم معادل کلمه‌ی رفیوجی یادم نیامد. می‌نویسم مهاجر تا بعد. اگر برم سراغ دیکشنری کلن از نوشتن زده می‌شوم و دوباره می‌رود تا سه ماه دیگر) تازه فکرش را که کنم، حتی قبل‌تر. وقتی که توی دبیرستان هفته نامه مهر می‌خواندم و چکر در ولایت‌ جنرال‌ها، می‌خواستم بروم افغانستان. بعدها که حبیبه جعفریان دوست نزدیک‌م شد، و فهمیدم برادرش بوده که آن ستون را می‌نوشته اولین چیزی که ازش خواستم این بود که می‌شود برادرت را دید؟ می‌شود با هم برویم افغانستان پیش‌اش؟ واقعن ربطی به مد شدن نداشته. مد سوریه است. سودان. کنگو برازاویل. مالی. لیبی.

برای یک‌شنبه قرار برانچ با بللا و شارل داشتیم. همان دیشب توی رستوران به‌شان پیغام دادم که بیایید خانه‌ی من به جای این‌که برویم رستوران. چون پیش خودم فکر کردم انرژی توی این سرمای زیر صفر بیرون رفتن را ندارم. ساعت یک آمدند و تا ساعت پنج هنوز میز برانچ پهن بود. در مورد کتاب خواندن حرف زدیم و این که دیگر کم‌تر کتاب می‌خوانیم. شارل از اول ژوئن برای یک‌سال تعطیلات سباتیک ( مرخصی با حقوق که بین دو ماه تا یک سال ممکن است باشد. فکر می‌کنم در فرانسه لازم باشد هفت سال کار کنی تا بتوانی مرخصی یک‌ساله این‌طوری بگیری) گرفته برود دور دنیا بگردد. در مورد مسیرش حرف زدیم و پیشنهاد دادیم. بللا هم گفت ممکن است از ژوئن برود فیلیپین زندگی کند. پدربزرگ و مادربزرگ‌هاش فیلیپینی بوده‌اند اما خودش امریکا به دنیا آمده و بزرگ شده. حالا احساس می‌کند فیلیپین دارد فرا می‌خواندش. مشکلش هم مردش هست که نمی‌خواهد برود فیلیپین زندگی کند.

گفتم که همه دارند می‌روند. دور و بر شما هم این‌طوری است نه؟ همه دارند از همه جا می‌روند. من این را به فال نیک می‌گیرم. دنیا جای بهتری می‌شود اگر آدم‌ها بیش‌تر جا به جا شوند. کل بدبختی از وقتی شروع شد که بشر تصمیم گرفت یک‌جا نشین شود.

بعد از برانچ رفتیم توی تراس دارت بازی کردیم. دمای هوای منهای دو بود و تا هوا تاریک نشده بود بازی می‌کردیم.
هوا که تاریک شد آمدند توی کتاب‌های من گشتند تا کتاب امانت بگیرند و ترتیب کتاب‌ چیدنم را دست انداختند که بر اساس رنگ است و مثلن ده سانت زرد کم داری و اینجا باید هشت سانت نارنجی اضافه کنی. به این نتیجه رسیدیم که وقتی به عطف کتاب‌ها در کتاب‌خانه نگاه می‌کنی، برای کتاب‌های انگلیسی و آلمانی باید از راست به چپ نگاه کنی اما برای کتاب‌های فرانسه و اسپانیایی از چپ به راست. فارسی هم راست به چپ است. تا حالا به این دقت کرده‌ بودید؟

شب هم با سایمون حرف زدم ده دقیقه. زنگ زده بود احوالپرسی. من عاشق لهجه‌ی ایرلندی‌م، اما طرف اگر روبرو‌م نباشد واقعن سخت می‌فهمم. مشکل هم فقط خود لهجه نیست. مشکل تعداد اصطلاحات و ضرب‌المثل‌هایی‌ است که استفاده می‌کنند. به‌ش گفتم آقا با من جوری حرف نزد که انگار با همسایه‌تان. رعایت‌م را کن. یک جمله‌ش را که الان یادم می‌آید که نفهمیدم این بود:
 I think she was from your neck of the woods

بعدش همسایه‌م تلفن زد که بروم پایین شام. گفتم نمی‌روم چون می‌خواهم کمی کار کنم. یک مقاله خواندم. بعدش هم با لوییس چت کردم. گفت که رفته جدایی نادر از سیمین را دیده. با دوست دخترش سر فیلم دعوایش شده و الان یک هفته است قهرند. چرا؟ لوییس خیلی از فیلم خوشش آمده و بعد از فیلم هی به همه زنگ می‌زده و پیغام می‌داده که بروند فیلم را ببینید. حتی سر کلاسش هم به دانشجو‌هاش توصیه کرده. و کلن کم مانده بوده که برود این ور و آن ور پوستر فیلم را بچسباند. حالا چرا دعوا؟ چون دختره معتقد بوده که دلیل این‌که از این فیلم خوش‌ت آمده این است که این فیلم ایرانی است، و سارا هم ایرانی‌ است. پنج دقیقه توی خانه تنهایی با صدای بلند می‌خندیدم. جدی. انگار حسادت‌های این‌طوری مال ده سال پیش بوده باشد. یادم رفته بود این چیزها را. به لوییس گفتم این ویژگی آنا را یادم رفته بود. از این به بعد هر کاری بتوانم می‌کنم تا دوباره حسادت‌ ش بیانگیزانم، چون خیلی زنانگی خوبی در حسادت‌ش هست.

می‌دانم این پست‌ شبیه آن پست‌های تابستان یا آخر هفته خود را چگونه گذراندید بود. اما مثل هر آدمی که مدت زیادی دور بوده و حالا از سفر برگشته، من هم لازم دارم اول‌ش از چیزهایی مثل این‌که پرواز چطوری بود یا مردم آن‌جا چطوری هستند یا کجا زندگی‌ می‌کردم حرف بزنم تا برسم به آن بخشی‌ش که این مدت به چیزهایی فکر می‌کرده‌ام، احساس‌م چه بوده. کی را دوست داشته‌ام و الان می‌خواهم چکار کنم.

پ.ن: خواستم برگردم یکی دو غلط را که فورن به چشمم آمد تصحیح کنم. نکردم. فکر کردم این منم. اگر قرار است روزمره بنویسم.(،) بگذار معلوم شودم چطور اشتباهاتی در نوشتن دارم.
 دیدید تو همین دو خط کجا نقطه گذاشته‌ام؟ یک‌جا هم آن بالا بنویسم را نوشته‌ام "به نویسم". این غلط‌ها از جنس غلط املایی یا  تپق نوشتاری نیست. از جنس ضعف زبان است. یک وقتی الزا می‌گفت که دانشجوهای سال اول دانشگاه سوربن که بهشان روش تحقیق درس می‌دهد وسط جمله نقطه می‌گذارند و ما آن‌قدر می‌خندیدیم که اشک‌مان در می‌آمد. خودم این‌ طوری شده‌ام توی فارسی، وسط جمله به جای هر کاما یا هر مکث گفتاری نقطه می‌گذارم. برای تغییر وضعیت اول باید آن چه الان هستم را بپذیرم.