دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

This is a thank you note

 هر وقت احساس کردم هر کدام از دوستام توی موقعیتی هستند که از نظر من غلطه،‌ بهشون می‌گفتم و می‌گم و این مشخصن شامل رابطه‌های ناسالمی که فکر می‌کردم دوستام درش هستند هم می‌شد. چون ایمان دارم که وقتی آدم توی چنین دور باطلی می‌افته قدرت تشخیص‌ش کم‌تر و کم‌تر می‌شه و مواد اولیه‌اش برای فکر کردن و تصمیم گرفتن محدود و محدودتر می‌شه و یه چیزهایی رو اصلن نمی‌بینه. همیشه هم به دیگران گفتم هر بار فکر کردید من چنین جایی هستم، چشم من باشید لطفن؛‌ به جای من ببینید،‌ نظرتون رو به من بگید تا من هی فرو نرم. 

هنوز فکر می‌کنم رابطه‌ی راه دور غلطه. اما دیگه هیچی نمی‌دونم. نه می‌تونم تموم‌ش کنم و نه می‌تونم ادامه بدم. 

از وبلاگ برای دفتر یادداشت استفاده می‌کنم که یادم باشه چقدر این روزا به ژرالدین، مهزاد،‌ الزا، نیکیتا، جیا و فیروزه مدیونم. بهشون مدیونم چون این ریسک رو می‌کنند که به من‌ی که فکر می‌کنم توی سخت‌ترین شرایط یه  تصمیم گیری‌ مهم قرار گرفتم بگن بکن یا نکن. بگن از نظر خودشون کدوم تصمیم درسته. که یادم باشه که چقدر این مسؤلیت پذیری‌شون برام مهمه که به جای این‌که برای من ویژگی‌های مثبت و منفی هر دو سو رو بشمرند و  بعد شانه بالا بندازند بگن خودت بهتر می‌دانی، بهم بگن "من فکر می‌کنم درست اینه، غلط اونه". هیچ از خودگذشتگی توی دوستی برام ارزشمندتر از این نیست که دوستم به خاطر من دست از  نسبی‌گرایی‌ و محافظه‌کاری‌ش برداره و خودش رو جای من بذاره و نظر بده. 

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۰

Ironic

دیشب رفتم مهمونی عروسی- یه مهمونی پانزده بیست نفری دوستانه توی خونه‌- خونه‌ی یه زوج سی و دو-سه ساله. جِنِبا-دختره- یه پسر شش ساله داشت از رابطه ی قبلی ش و اریک یه پسر پنج ساله. دختره از دوستای نزدیک الزا است. پدر و مادرش اهل مالی، از یه خانواده ی فوق العاده مذهبی مسلمان که چند سال پیش دین رو گذاشته کنار ؛ البته چند سال بعد از به دنیا آمدن پسرش اسماعیل؛ الان هم به صورت تفننی مدل‌ه. اریک هم یهودی‌ه  و تا قبل از اینکه سه سال پیش دین رو بذاره کنار یه آدم فوق العاده مذهبی بوده. نصف مهمونی به تعریف کردن کارهای مذهبی که هر کدومشون توی زندگی کردن و خندیدن به خودشون و مذهب گذشت؛ که تأکید می‌کنم کاملن مناسب یه مهمونی فرانسوی‌ه. اما من از دیشب از فکر این بخش از قضیه -که ظاهرن هیچ‌کس هم بهش توجه نمی‌کرد- نمی‌تونم خلاص بشم که اسم پسرهاشون اسماعیل و ایزاک بود.

شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۰

The turning point, I think, was when I really realised that you can do it yourself

در این مدت کوتاهِ این جا کار کردن و مشخصن کار کردن با کشورهای در حال توسعه و یا کمتر توسعه یافته، به یک نتیجه‌ی از نظر خودم مهم رسیده‌ام. نتیجه‌م تکراری‌ است؛ اما دستاوردی‌است که چون واقعیت ِ تجربه همراه‌اش است باعث می‌شود که نه تنها هیچ وقت فراموش نکنم که دیگر مثل شعار به‌اش نگاه نکنم و واقعن به کارش هم بگیرم؛ هم توی کارم و هم حتی در مقیاس‌های جزیی‌تر در مورد خودم یا اطرافیانم:

تعریف و اجرای پروژه‌های بازسازی، حفظ و نگهداری، کمک به اجتماعات محلی، تهیه‌ی پلان‌های مدیریتی- اصولن هر پروژه‌ای که تاثیر مثبت فیزیکی‌اش قابل دیدن باشد- در این کشورها در نگاه اول خیلی دوست داشتنی و هیجان انگیز است ؛ و وقتی همه‌ی تلاش خودت را کنی و علی‌رغم انواع فسادهای داخل کشور پروژ‌ه‌ات را به خوبی اجرا کنی نتیجه‌ي کار خیلی هم موفقیت آمیز است.

از طرف دیگر این ویژگی که تاثیر مثبت فیزیکی‌ پروژه‌ قابل دیدن است هم کمکت می‌کند در گزارش نهایی سازمان و به دیگران کار مثبتی را که انجام شده نشان دهی؛ و توی نوشته‌ها، عکس‌ها و فیلم‌ها و در بازدیدها، کشور یا سازمان اهدا کننده، سازمان اجرا کننده و خود کشور می‌توانند نتیجه را به خوبی ببینند و همه هم راضی. اما ته‌اش می‌دانید چیست؟ همه‌ی این پروژ‌ها کشورهای هدف را وابسته نگه می‌دارد. خیلی وابسته. کماکان متخصص خارجی لازم دارند و کماکان به پولی که از بیرون بیاید نیاز دارند. در نهایت انگار که هچ چیزی در آن کشور تغییر نکرده جز همان نقطه‌ای که پروژه‌ تغییرش داده که آن هم ده سال دیگر اگر بروی ببینی انگار که نه انگار. ده سال بعدِ پروژ‌ه‌های قبلی را دیده‌ام که می‌گویم.

برای همین هم به نظرم باید پروژه‌های‌ ظرفیت سازی capacity building و آموزش training  نیروی انسانی جایگزین آن پروژ‌های میلیون دلاری شود. پروژ‌های ظرفیت سازی با این‌که هزینه‌شان خیلی کم‌تر است از  پروژ‌هایی که موفقیت‌شان به چشم می‌آیند، ولی تغییری که ایجاد می‌کند پایا و ماندگار است. فکر می‌کنم هیچ سرمایه‌گذاری سودآورتر و مطمئن‌تر از سرمایه‌گذاری روی نیروی انسانی نیست.

شاید این‌ها را پیش‌‌تر هم ناخودآگاه می‌دانستم. یادم است توی یکی از کلاس‌های مدیریت و در راستای یک بحث در مورد اخلاق و اتیک سرمایه‌گذاری، سخنران یکی یکی ازمان پرسید تا حالا کجاها سرمایه‌گذاری کرده‌اید و آیا به اتیک قضیه هم فکر کرده‌اید یا نه،‌ من هر چه فکر کردم که یک مثال از سرمایه‌گذاری‌‌ام پیدا کنم تا نظرم را در مورد اتیک از روی‌اش توضیح دهم، دیدم که جز سرمایه‌گذاری روی خودم و برای یادگیری و کپسیتی بیلدینگ، هیچ سرمایه‌گذاری دیگری توی زندگی‌ا‌م نکرده‌ام. به همین ساگی که همیشه هرچه داشته‌ام خرج چیز یادگرفتنم شده، از پول کلاس‌ آموزشی گرفته- که حالا دیگر از خرج سفر هم بیش‌تر شده- تا سفر و هر روش کپسیتی بیلدینگ دیگری؛ و فکر می‌کنم سیستم‌هایی که روز به روز آموزش را گران و گران‌تر می‌کنند هم فهمیده‌اند که هیچ سرمایه‌گذاری به‌تر از این جواب نمی‌دهد و تقریبن ریسکی هم درش نیست.

نه این‌که کسی توی سیستم این‌ها را نداند که اتفاقن یکی از دستورهای اصلی(mandate) سازمان‌های بین‌المللی هم هست. اما به خاطر این‌که نتیجه‌ی این پروژ‌ها سریع و قابل دیدن نیست و موفقیت‌شان هم به سادگی قابل گزارش کردن نیست، همه‌ی آن‌هایی که دستی در کار دارند خیلی کمتر میل دارند به این کار. متخصصینی که پروژ‌ه را تعریف می‌کنند، کشورها و سازمان‌هایی که پول می‌دهند و حتی خود کشورهایی که قرار است پروژه درشان اجرا شود به سختی به چنین برنامه‌هایی تن می‌دهند.

خیلی‌ وقت‌ها یک دفعه توجهم جلب می‌شود به یک منطقه‌ی کوچک از یه کشور خیلی پرت و سخت (نمی‌دانم چطوری پرت و سخت رو توضیح بدم) مثل مغولستان، تاجیکستان یا میانمار، که به طرز عجیبی کارهاشان درست و از روی حساب کتاب است و مستقل و بدون کمک تکنیکی بیرونی کارشان را پیش می‌برند و اگر چیزی کم داشته باشند پول است. بعد که توی بریفینگ‌ها و مدارک و پرونده‌های آن کشور نگاه می‌کنم می‌بینم مثلن بیست سال یا ده سال یا حتی پنج سال پیش یک پروژه‌ی capacity building آنجا اجرا شده، حالا از طریق یکی از آژانس‌های سازمان یا بنیاد آقاخان یا بالاخره یک سازمان خارجی.

گفتم که نتیجه‌م تکراری‌ است، همان حکایت ماهی و ماهیگیری؛ اما برای من دیگر شعار نیست و یک دستاورد است. برای همین هم حاضرم به همه‌ي سختی‌های‌اش تن بدهم، چندین برابر حد معمول برای پیدا کردن بودجه تلاش کنم و با کشورها و سازمان‌های اهدا کننده و کشور هدف و حتی درون سازمان چانه زنی کنم و از خودم خرج کنم، اما خیالم راحت باشد که پروژ‌ه که اجرا شد، ده سال بعد که یکی مثل خودم قرار بود با بنگلادش کار کند متوجه نقطه‌های روشن پراکنده‌ای در کشور شود که از خودشان نور می‌دهند بدون این‌که به سازمان خارجی وصل باشند.


یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

ششم آپریل دوهزار و ده


ششم آپریل دوهزار و ده

It's a fairy tale. I can’t leave this city, can’t even find my way back home.I feel like I'm already home. Filled with joy and great memories, Belfast left any other city far behind.
I know I must leave here sooner or later but can’t remember the last time which leaving someone or a city was this difficult.

سوم آپریل دوهزار و یازده

We miss each other like hell!

شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۰

The Waste Land

یادم رفته بود که شب‌ها وقت مسواک زدن و توی رختخواب آمدن لنزش را در نمی‌آورد، می‌گذاشت تا وقتی که مطمئن می‌شد من داشت خوابم می‌برد. اصلن یادم رفته بود لنز می‌گذارد. می‌گوید بروم لنزم را در بیارم و لیوان آب‌ت را هم بیاورم بگذارم بالای سرت. یادم رفته بود چطوری دوستم دارد.  دوزانو-توی- بغل نشسته‌ام اشک می‌ریزم که فراموش‌کار و ناسپاس‌ام. بغضم ‌اندازه‌ی یک عفونت گلو درد دارد.