برگشتم.
جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۹۱
سهشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۱
یکشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۱
یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۱
گوشواره پرندهی آبی
اینکه این روزها داریم به چه فکر میکنیم از اینکه این روزها داریم چه کار میکنیم مهمتر است، این تنها راهی است که میشود به هم نزدیک بمانیم مستقل از اینکه کجا زندگی میکنیم. ژرالدین دارد اینها را میگوید وقتی بشقابهای غذای جلویمان را جا به جا میکند. یکیمان سالاد رست بیف سفارش داده و آن یکی تون که از نیمه با هم عوض کنیم.
بهش میگویم نمیدانم این روزها به چه فکر میکنم؛ حالم خوب است یا حتی خیلی خوب و طبق معمول وقتهایی که حالم خوب است نگرانی مدامم این است که در دام راحتی با سیستم همراه شدن بیافتم. میگوید ماها هر جور که حسابش را کنیم با سیستم همراه شدهایم و داریم با چرخهایش میچرخیم. اما خب این تنها راهاست برای اینکه که صدایت شنیده شود و بتوانی تغییرات کوچکی که دوست داری را ایجاد کنی. اگر نه باید مثل الزا بزنی زیر همه چیز و آنارشیست شوی، که آن هم تنها جایی که ممکن است چند درصدی بپذیردت آکادمی است. یا شایدم کلن به خاطر راحتیش این راه را انتخاب کردهایم.
ژرالدین دارد با ژولیت کار مونتاژ فیلم جدید فرهادی را انجام میدهند. امروز قرار بود فرهادی بیاید و نتیجهی دو هفتهی اول کار را ببیند. اینقدر استرس داشت که زنگ زد برویم با هم ناهار تا مجبور نباشد این دو سه ساعت باقی مانده را به جلسه فیلم بینیشان با کارگردان فکر کند. هی میگوید میترسد تفاوتهای فرهنگی مانع شود راحت حرفهای هم را بفهمیم و با هم کار کنیم. میگویم بیخیال، توی این سطح از کار تفاوتهای فرهنگی نقش مهمی ندارند. میگوید از بعد از دیدن چهارشنبه سوری این برای من مثل یک رویا بود و من حالا دارم زندگیش می کنم.
تا جلوی در دفتر کارش همراهیش میکنم و بعد قدم زنان میروم به سمت کتابفروشی ژیلبر ژوزف که چند کتاب صوتی بخرم. هیچ ایدهای هم ندارم چه کتابی میخواهم. توی راه به چیزی که فکر میکنم نگرانی از رابطهم با سیستم نیست. به این فکر میکنم که دوستیهایم را از فاصلهی دور نمیتوانم حفظ کنم مگر اینکه بتوانیم یک روز معمولی همدیگر را تصور کنیم. مهزاد یکبار نوشته بود، اینبار که آمدی باید یک عالمه حرف بزنیم، دیگر نمیتوانم تصور کنم روزت چطور میگذرد، به چی فکر میکنی. پاریس که آمدم روز اول شارل گفت که میترسم یکسال بعد نشناسمت سارا، همین تابستان هم که برگشته بودی توی بیمارستان همهش داشتم به این فکر میکردم این سارای قبلی نیست، سارایی که پاریس بود از این اتفاقها برایش نمیافتاد، محافظهکارتر از این حرفها بود.
بهش میگویم نمیدانم این روزها به چه فکر میکنم؛ حالم خوب است یا حتی خیلی خوب و طبق معمول وقتهایی که حالم خوب است نگرانی مدامم این است که در دام راحتی با سیستم همراه شدن بیافتم. میگوید ماها هر جور که حسابش را کنیم با سیستم همراه شدهایم و داریم با چرخهایش میچرخیم. اما خب این تنها راهاست برای اینکه که صدایت شنیده شود و بتوانی تغییرات کوچکی که دوست داری را ایجاد کنی. اگر نه باید مثل الزا بزنی زیر همه چیز و آنارشیست شوی، که آن هم تنها جایی که ممکن است چند درصدی بپذیردت آکادمی است. یا شایدم کلن به خاطر راحتیش این راه را انتخاب کردهایم.
ژرالدین دارد با ژولیت کار مونتاژ فیلم جدید فرهادی را انجام میدهند. امروز قرار بود فرهادی بیاید و نتیجهی دو هفتهی اول کار را ببیند. اینقدر استرس داشت که زنگ زد برویم با هم ناهار تا مجبور نباشد این دو سه ساعت باقی مانده را به جلسه فیلم بینیشان با کارگردان فکر کند. هی میگوید میترسد تفاوتهای فرهنگی مانع شود راحت حرفهای هم را بفهمیم و با هم کار کنیم. میگویم بیخیال، توی این سطح از کار تفاوتهای فرهنگی نقش مهمی ندارند. میگوید از بعد از دیدن چهارشنبه سوری این برای من مثل یک رویا بود و من حالا دارم زندگیش می کنم.
تا جلوی در دفتر کارش همراهیش میکنم و بعد قدم زنان میروم به سمت کتابفروشی ژیلبر ژوزف که چند کتاب صوتی بخرم. هیچ ایدهای هم ندارم چه کتابی میخواهم. توی راه به چیزی که فکر میکنم نگرانی از رابطهم با سیستم نیست. به این فکر میکنم که دوستیهایم را از فاصلهی دور نمیتوانم حفظ کنم مگر اینکه بتوانیم یک روز معمولی همدیگر را تصور کنیم. مهزاد یکبار نوشته بود، اینبار که آمدی باید یک عالمه حرف بزنیم، دیگر نمیتوانم تصور کنم روزت چطور میگذرد، به چی فکر میکنی. پاریس که آمدم روز اول شارل گفت که میترسم یکسال بعد نشناسمت سارا، همین تابستان هم که برگشته بودی توی بیمارستان همهش داشتم به این فکر میکردم این سارای قبلی نیست، سارایی که پاریس بود از این اتفاقها برایش نمیافتاد، محافظهکارتر از این حرفها بود.
من هم میترسم؛ تمام سرمایهی زندگی من سرمایهی اجتماعیم است. واقعن جز این هیچچیزی ندارم. میترسم روش زندگیم آدمهایم را ازم بگیرد. تجربهی از ایران (و حتی از شیراز به تهران) رفتنم البته بهم ثابت کرد من در دامی که بیشتر نزدیکانم افتادهاند (سارا ت، دام است این؟)، نمیافتم. دور نمیشوم، نمیبرم، نسبت به ایران نوستالژیک هم نمیشوم، مکانها و گذشته برایم واقعی باقی میمانند. در پنج سال گذشته دو سه ماهی یک بارایران بودهام، علی رغم اینکه من هم همهی دلیلهای لازم را برای نرفتن- یا نتوانستن رفتن- داشتهام. به آدمهایی که برایم مهم بودهاند همانقدر نزدیکم که قبلن بودم. این بود که از پاریس رفتن آنقدرها هم برایم سخت نبود؛ فکر میکردم راهِ رفتن و پلهای پشتسر را خراب نکردن بلدم، فکر میکردم مثل یک تکنیک است، وقتی با آزمون و خطا یکبار یادش گرفتی، دیگر برای همیشه است. هنوز هم نمیگویم اینبار را نمیتوانم، هنوز هم نمیگویم که دارم میشوم مثل بقیهي مهاجرهایی که بیشتر پناهندهاند تا مهاجر. اما میترسم. اعتماد به نفس آدمی را ندارم که این راه را یک بار رفته.
شاید ویژگی کابل باشد. دوستان و خانوادهات نمیتوانند زندگیات را تصور کنند، نمیتوانند بدانند حالا تو چطوری به خبرها به کتابها و فیلمها و موقعیتها عکسالعمل نشان میدهی. میترسند تجربهای را پشت سر گذاشته باشی که حالا دیگر مثل قبل نباشی. نتوانند پیشبینیات کنند. بخش مهمی از لذت دوستیهای قدیمی این است که میتوانی عکسالعمل طرف مقابلت را توی موقعیتهای مختلف تصور کنی.
پ.ن: یکی نوشته بود وقتی دیوار چهارم را دیدم نظرم را بنویسم. نظر حرفهای ندارم چون تئاتر بین حرفهای نیستم. اما نظر غیر حرفهایم این است که: خیلی خوب بود لعنتی. کلن من وقتی میروم تئاترهای امیررضا بعدش بیشتر از اینکه به خود تئاتر فکر کنم به این فکر میکنم که با اینکه همیشه این همه دوست خلاق و باهوش دور و برم داشتهام که ازشان ایده و انرژی بگیرم، هیچ غلطی توی زندگیم نکردهام.
پ.ن: یکی نوشته بود وقتی دیوار چهارم را دیدم نظرم را بنویسم. نظر حرفهای ندارم چون تئاتر بین حرفهای نیستم. اما نظر غیر حرفهایم این است که: خیلی خوب بود لعنتی. کلن من وقتی میروم تئاترهای امیررضا بعدش بیشتر از اینکه به خود تئاتر فکر کنم به این فکر میکنم که با اینکه همیشه این همه دوست خلاق و باهوش دور و برم داشتهام که ازشان ایده و انرژی بگیرم، هیچ غلطی توی زندگیم نکردهام.
چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۱
دیوار چهارم
قرار شد از راه تهران برم پاریس تا بتونم "دیوار چهارم" رو ببینم. رقص روی لیوانها رو هنوزم که هنوزه دلم میسوزه که روی صحنه ندیدمش. گرچه مثل روز برام روشنه که این میرفت جشنوارههای جهانی و من بالاخره توی پاریس یا یه جای دیگه میدیدمش. میخوام تلاش کنم امیررضا بیاد کابل تئاتر رو اجرا کنه. اول باید تیم تئاتر رو راضی کرد بعدش هم یه انستیتو مناسب اینجا پیدا کنم که دعوت شون کنه. مثلن گوته. چه نسیمی می شه توی این فضای بسته ی کابل.
سهشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۱
دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۱
And that dread city of Cabool, Set at the mountain's scarped feet
این حال من است پارسال همین موقعها. اگر وبلاگ نمینوشتم کی ممکن بود یادم بیاورد که چقدر این روزها حالم خوب است. غم خفیف و مه آلود فیلمهای فرانسوی(یا کلن اروپایی) دیگر توی زندگیم وجود ندارد. شاید دلیل سادهاش این باشد که اروپا زندگی نمیکنم. احتمالن اگر لوس آنجلس زندگی می کردم زندگیم هالیوودی می شد. حالا خشن است، درست مثل فیلم مولفی از زندگی در آسیای مرکزی. خوشحال و خشن. مه روی زندگیم بخار شده. زندگی در آسیای میانه، فارغ از خوبی و بدیش، شارپ و شفاف است.
پنجشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۱
Fighting with vs. fighting for
Fighting with vs. fighting for:

When there's a change in your tribe or your organization or your trusted circle, you face two choices:
You can fight with the person creating the change, push back against them and defend the status quo.
Or you can fight for the person, double down on the cause, the tribe and the relationship, and refocus your efforts on making things work even better than they did before the change.
They're similar emotions and efforts, but they lead to very different outcomes.
یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۱
How to look older
شبیه یک حمله بود به ذهن م. هیچ کس مستقیمن یا به طور مشخص یا به منظور بدی چیزی نگفته. اما یک باره همه ی جزییات کنار هم جمع شده و باعث شده از دیروز بهش فکر کنم. بالاخره امشب وقتی رسیدم خانه گوگل کردم: ?How to look older قبل از این که بخوابم، با موبایل م گوگل می کنم . چند صفحه ی مرتبط پیدا شد که چند تا توصیه در مورد آرایش مو داشت برای این که سن ت بالاتر به نظر برسد. نصفه نیمه خواندم و تلفن م را گذاشتم و کنار و به این فکر کردم که این عجیب ترین جستجوی گوگلی م بوده. هیچ وقت فکر نمی کردم یک وقتی، آن هم وقتی تازه یک هفته است سی سالگی را رد کرده ام و قاعدتن باید دچار بحران دهه ی جدید بشوم دنبال مسن تر به نظر رسیدن بگردم، اما خسته ام از این که دیگران فکر کنند جوان تر از آنی هستم که واقعن هستم. یک چیزی یک جایی غلط است که من را به این جا کشانده. باید بهش فکر کنم.
یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۱
چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۱
I want to put you in a category
ست یک پست نوشته، بی نظیر، که از این به بعد هر کس به خاطر این که آدم ها را طبقه بندی می کنم به م انتقاد کرد ارجاعش می دهم به آن.
I want to put you in a category
When I meet you or your company or your product or your restaurant or your website, I desperately need to put it into an existing category, because the mental cost of inventing a new category for every new thing I see is too high.
I am not alone in this need. In fact, that's the way humans survive the onslaught of newness we experience daily.
Of course, you can refuse to be categorized. You can insist that it's unfair that people judge you like this, that the categories available to you are too constricting and that your organization and your offering are too unique to be categorized.
If you make this choice, the odds are you will be categorized anyway. But since you didn't participate, you will be miscategorized, which is far worse than being categorized.
So choose.
What is this thing? What are you like? Are you friend or foe, flake or leader, good deal or ripoff, easy or hard, important or not? Are you destined for the trusted category or the other one?
Make it easy to categorize you and you're likely to end up in the category you are hoping for.
دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۱
توضیح در مورد دکوراسیون داخلی خانه ام a year in the merde
ساعت تلفنم را گذاشته ام که ساعت شش و نیم بیدار شوم. دیشب که ساعت را تنظیم می کردم احتمالن صبح خودم را تصور می کردم که ساعت شش و نیم مثل یک آدم هیجان زده و خوشحالی که اصلن خواب آلود نیست از ساعت شش و نیم تا هشت و نیم می نشیند پشت میز و مقاله ای را که باید تمام کند قبل از اینکه سر کار برود تمام می کند.
نتوانستم تکان بخورم از جای م. از روی موبایل م می بینم که ایمیل های نخوانده ام از دیروز هم زیادتر شده. دوباره ساعت را تنظیم می کنم. روی هفت و نیم. از شش و نیم تا هفت و نیم را بی وقفه خواب می بینم. خواب می بینم یک بچه ی زیر یک ساله دارم و بر خلاف تمام وقت های پیش که خواب بچه می بینم با ترس و ناراحتی و نگرانی از خواب بیدار نمی شوم. فکر کنم زندگی م از این نظر به بعد از این خواب و قبلش تقسیم می شود، اگر این پایان کابوس های کاملن شبیه و تکراری باشد که در آن یک بچه ی چند روزه دارم که گم اش می کنم یا جایی جایش گذاشته ام و در حالی بیدار می شوم که فکر می کنم بچه حتمن از گرسنگی مرده و نمی توانم پیداش کنم و از خودم بدم می آید که ای وای من چرا بچه دار شدم و با مسوولیت ش چه کنم. اما ساعت هفت و نیم که بیدار می شوم حالم گرفته است که خوابم تمام شده. آن بچه ی یک ساله را می خواستم، هیچ ناراحت نبودم که دارمش و و کلی هم خوشحال و هیجان زده بودم که مال من است.
تلو تلو خوران و با حال گرفته از خوابی که تمام شده بلند می شوم. پرده را کنار می زنم. آقای نگهبان بانک توسعه ی آسیایی توی اتاقکش نشسته و حواسش جمع اتاق من می شود. فکر می کنم امروز نه تو را به خدا. امروز برای تغییر حالم احتیاج دارم پرده های اتاق را کنار بزنم و کسی آن روبرو بهم زل نزده باشد. رادیوم را بر می دارم و می رم توی حمام دوش می گیرم و بی بی سی، تنها رادیوی انگلیسی زبان موج اف ام، گوش می کنم.
بلک بری م را بر می دارم و سه طبقه را پایین می روم. دیوید و آنجلا آماده برای رفتن و ایستاده دارند بی بی سی نگاه می کنند که از مرگ بن لادن می گوید. تا قهوه ام آماده شود توی آشپزخانه می ایستم و ایمیل های نخوانده را می خوانم. بعد هم می آیم توی اتاق نشیمن و در حل قهوه خوردن بقیه شان را می خوانم. همه شان ایمیل های وبلاگ است که از چهار روز به این طرف کنار گذاشته ام که بعدن بخوانم. در مورد پست a year in the merde . نمی توانم مطمئن باشم اما فکر کنم بیش ترین تعداد ایمیل هایی باشد که برای یک پست گرفته باشم. شاید هم نه، شاید آن اوایل هم که هی می نوشتم چرا نویسنده نشدم خیلی زیاد ایمیل گرفتم. آن وقت ها کامنت هم بود البته. از چند ماه پیش تقریبن کامنت دانی را بسته ام. اگر کاملن بسته نیست و هنوز بعضی ها می توانند کامنت بگذارند - البته بعد از گذشتن از هفت خوان - دلیلش این است که بلد نبودم کاری کنم که همه ی کامنت های قبلی حذف نشود و اما کامنت گذاشتن جدید ممکن نباشد. بستمش چون فکر کردم کسی که برای ش مهم باشد ایمیل می زند. و حالا خیلی ها ایمیل زده اند. به طور شوکه کننده ای خیلی ها.
خب من باید برگردم یک چیزی را که قبلن هم دوباره در مورد وبلاگ گفته ام بگویم. وبلاگ من مثل خانه ی من است. مثل خیلی از وبلاگ ها دفتر حزب، روزنامه ی شخصی یا دفتر کار نیست. این طوری نیست که برای گسترش نظراتم ازش استفاده کنم. علاقه ای ندارم که درش بحث های حساب شده و منطقی راه بیاندازیم.همیشه خواسته ام دنج نگه ش دارم. حاضر هم نیستم که در مورد چیزهایی که می نویسم توضیح دهم، چون براساس همین مثال خیلی خوب خانه، مثل این است که خانه ات دوره داشته باشی، بعد آدمها بیایند دور هم جمع شدنی ها و از دکوراسیون خانه ت ایراد هم بگیرند. یا بگویند بهتر نیست شب ها به جای روشن کردن کامل خانه یکی دو لامپ کوچک را روشن کنی تا خانه نور ملایمی داشته باشد؟ این اتفاق اگر در واقعیت هم بیافتد من شانه بالا می اندازم و می گویم: نوچ من این طوری دوست دارم و اگر طرف دوست نزدیکم نباشد می گویم مجبور نیستی بیایی.
همین بوده که مثلن مخالف این بوده ام که توی جاهایی مثل بالاترین به نوشته های اینجا لینک بدهند، مثل این است که خانه ات یک مهمانی دوستانه داشته باشی بعد هر کسی از توی کوچه رد می شود بیاید مهمانی. مخاطب هم برای م مهم است. اما کیفی. افزایش کمی مخاطب واقعن مهم نیست. روزنامه نگار هم که بودم ترجیح می دادم توی یک ماهنامه ( یا حداکثر هفته نامه) خوب با تیراژ محدود کار کنم تا یک روزنامه با تیراژ میلیونی.
حالا احساس می کنم که باید به دوستان نزدیکم که پای ثابت دوره ها هستند در مورد دکوراسیون داخلی خانه م توضیح بدهم. کلن توضیح دادن کار سختی است برای من. یکی از اولین معیارهای آرامش من این است که مجبور نباشم چیزی را به کسی توضیح دهم. با توجه به آدم خودسری که من هستم قاعدتن باید هنوز هم قابلیت این را داشته باشم که شانه بالا بیاندازم و بگویم من این طوری دوست دارم یا بدتر: خب نیایید. اما نیستم. آنقدرها هم خودسر و بی اعتنا نیستم، مخصوصن وقتی آدم نزدیکی حرفی را اصلن درست متوجه نشده. اما به هر حال وسوسه ی گفتن: به درک، همیشه و در همه ی مراحل زندگی با من هست و اتفاقن یکی از دستاوردهای شخصی م می دانمش.
ببینید من بیشتر از این که از امریکا به خاطر سیاست های خارجی اش نفرت داشته باشم، از "سیستم" ش بدم می آید. دقیقن همین کلمه را هم به کار برده ام ولی هیچ کس جز"سیاست های خارجی" را ندیده. سیستم وقتی می گویم یعنی سیستم سرمایه داری اش - و از همین جا اعلام می کنم به هیچ وجه در دام بحث کردن در مورد فواید سرمایه داری و درافتادن با طرفدارهای سرمایه داری یا آدمهای همیشه حد وسط که می نشینند سرمایه داری را با کمونیسم و سوشالیسم مقایسه می کنند نمی افتم- به نظرم ارزش های سرمایه داری توی این جامعه تبدیل شده به ارزش هایی مثل ارزش های دینی در یک جامعه ای مثل عربستان. لطفن نگویید تو که تا حالا نبوده ای چرا قضاوت می کنی. من آدم کلی گرایی هستم. فکر نمی کنم شناخت ما از جهان باید بر اساس استقرا به دست بیاید، تجربه های جزیی نمی تواند به نتیجه گیری های کلی ختم شود. یک نفر دقیقن کجاهای امریکا و هر جا باید چند سال زندگی کند تا شما اجازه دهید یک نظر کلی یا دیدگاه در مورد این کشور داشته باشد؟ روش اگر استقرا باشد یک عمر هم کافی نیست تا به یک دیدگاه شخصی برسید. برای من سمبل ها کافی است. سمبل ها انگار که نتیجه ی سالها جمع کردن تجربیات جزیی را به شکل یک نتیجه گیری کلی دو دستی تقدیم ما می کنند. برای من رسانه های امریکایی و هالیوود و تبلیغات و مصرف گرایی، سیستم بانکداری و بهداشت و رییس جمهور و سیاست های خارجی یک کشور کافی است تا تکلیفم در موردسیستم ش روشن شود.
فکر می کنم الان وقتش است که من به جای جواب دادن به یک یک آن ایمیل ها یک سوال ساده از شما بپرسم و متهم تان کنم: "از همه چیز گذشته، این که یک آدمی از یک کشوری آنقدری خوشش نیاید که تعطیلاتش را خرج ش کند آیا آن قدری تکان دهنده است که ایمیل های عصبانی می فرستید و از آدم در مورد دکوراسیون خانه ش توضیح می خواهید؟" برای من تکان دهنده نیست. تعطیلات ما محدود است. مثلن هشت هفته در سال. سالی دو کشور هم که برویم - که نمی رویم- در سی سال کاری می شود شصت تا... پس مشکل چیست؟ دلیلی که برای این که تعطیلات نمی روم امریکا آورده ام؟ آیا شما در زندگی شخصی تان و وقتی با دوست نزدیک تان حرف می زنید سعی می کنید به جای این که خودتان باشید پالتکلی کارکت باشید؟ خب من به همان دلیل هم حاضر نیستم بروم عربستان سعودی. چرا این یکی برای تان تکان دهنده نیست؟ اگر می نوشتم عربستان هم ایمیل عصبانی می فرستادید؟ نه. صرفن چون برای شما امریکا خیلی بهتر از عربستان سعودی است؟ برای من این طوری نیست. تازه آدم های مسلمانی اطرافم می شناسم که فکر می کند آدم اگر یک سفر خارجی بتواند برود باید عربستان سعودی باشد. از سیستم هیچ کدام شان خوشم نمیاید. کاپیتالیسم در امریکا هم مثل دین است در عربستان. مردم ش هم همان قدر برای من دورند. یکی بمب به خودش می بندد که دیگران را نجات دهند، آن یکی هم به رییس جمهوری رای می دهد که برود دیگران را با بمباران نجات دهد. هر دو دچار توهم اند که راه نجات جهان را می دانند. من نه آدم های این طوری را می توانم تحمل کنم و نه جامعه ای را که حس غالب اش این است.
درک تان می کنم. حرفم برای برای تان عجیب بوده چون خلاف جهت جریانی است که می شناسید. اما لطفن با این واقعیت تکان دهنده آشنا شوید که همه مثل شما فکر نمی کنند. شما صرفن شانس آورده اید که در این مورد اکثریت اید و کم تر در معرض این واقعیت قرار می گیرید. به آدم هایی فکر کنید که خوردن به دیوار ارزش های اکثریت تبدیل به یک اتفاق هر روزه در زندگی شان شده و احساس آرامش کنید.
باورم نمی شودم که نیم ساعت است نشسته ام در مورد دکوراسیون داخلی خانه م توضیح می دهم. واقعن به خط قرمزم مماس شده ام الان. اما سطح حرفهای غیر منطقی ایمیل ها طاقتم را تمام کرده بود و فکر کردم نمی توانم یکی یکی جواب دهم.
این از پست هایی است که اگر روی شان بخوابم بی خیال پابلیش کردن شان می شوم. پس نمی خوابم.
یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۱
یک. فکر کردم وقتش است وبلاگ مورد علاقه م رو با بقیه شر کنم.
دو. آهسته و پیوسته ترین کاری که در زندگی ام انجام داده ام وبلاگ نوشتن.
سه. شش ماه است حالم خوب است. خیلی خوب. پارسال این موقع حالم خیلی بد بود. دچار توهم شده ام که راه حل همه ی مشکلات آسیای میانه است.
چهار. If it's important to you, you'll find a way, if not you'll find an excuse
پنج. ملت چرا هار شده اند؟ برای یک پست که درش نظرت را گفته ای بر می دارند بهت فحش می نویسند. این وبلاگ خیلی شخصی ست. بی خیال گیر دادن به نظرهای خیلی شخصی آدم ها شوید، من که رییس جمهور نیستم که اگر فلان نظرم به نظرتان اشتباه می رسید عصبانی می شوید (از این لحاظ که در زندگی جمعی یا زندگی شما تاثیری ندارد). نظرهایم مال خودم است، وابسته اند به چیزهایی است که توی زندگی م خوانده ام، یاد گرفته ام و تجربه کرده ام؛ احساس می کنم به سختی به دست شان آورده ام و در نتیجه برایم خیلی مهم اند، با بحث هم نظرم عوض نمی شود. صرفن تجربه و یادگیری شخصی ممکن است عوض شان کند که آن هم عصبانیت و داد زدن دیگران درش تاثیر ندارد.
شش. L'avenir est un choix de tous les jours
هفت. dumb Britain این اولین بار است که یک کتاب طنز به بقیه توصیه می کنم. عالی است.
شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱
هجده سنبله - جاده ی جلال آباد
توی جاده ی جلال آبادیم. به سمت کابل. راننده های ما از جاده ی جلال آباد می ترسند. هر بار می گویم می خواهم بروم یونوکا می گویند خب می مانیم تا برت گردانیم. دلیلش این است که نمی خواهند این جاده را چهار بار در یک شب بروند و بیایند. می گویند ممکن است جلومان را بگیرند، به تایرها شلیک کنند یا منفجرمان کنند. پس برای چی سازمان ما رفته مهمترین و بزرگترین مجموعه ش را توی جاده ی جلال آباد بیست کیلومتری کابل ساخته؟ نمی دانم. این است که من هر بار می روم یونوکا یک روز همان جا می مانم تا راننده نه مجبور شود شب سه -چهار ساعت آنجا منتظر من بماند و نه چهار بار در یک شب این مسیر را برود و بیاید.
حالا صبح شنبه است. از پنج شنبه شب آنجا بوده ام. مهمانی پشت مهمانی. باربیکیو. شب ها خوب است دور همی توی خانه بازی می کنیم. حرف می زنیم. شام درست می کنیم. اما باربیکیوهای بعد از ظهرهای جمعه و شنبه شان خیلی خیلی غمگین است. آدمهای از خانواده و زندگی شان دور افتاده. در مجموعه های شبه نظامی خشک و بی بار و درخت و خانه ها یا کانتینرهای سازمانی زندگی می کنند و عصرهای روز تعطیل میان خانه های شان با همان آدم های ثابت دور هم باربیکیو دارند. البته آدم به همه چیز عادت می کنند. اینها هم نق نمی زنند. من هر بار شب توی کانتینر می مانم به کابوس روزی فکر می کنم که مجبور شوم چنین جایی زندگی می کنم؛ چون می دانم که ازش فرار نمی کنم، تن می دهم بهش.
برگردم به جاده ی جلال آباد صبح شنبه هجده سنبله سال نود و یک. ماشین هایی که با پرچم سیاه از کنارمان رد می شوند حواسم را از یونوکا پرت می کنند. بعضی هاشان هم با یک پرچم عجیب روی کاپوت شان را پوشانده اند. سیاه و سفید و سبز. به جای سیاه و قرمز و سبز که پرچم افغانستان است. ماشین سومی که رد می شود یادم می افتد که چرا پرچم سیاه. پشت پیکاپ عکس مسعود را با یک کلاشنیکوف زده. امروز سالگرد مرگ احمد شاه مسعود است. در حالت عادی هم تمام شهر کابل پر از عکسهای احمد شاه مسعود است. کمتر عکس کرزای را به تنهایی دیده ام. همیشه عکس این دو تا با هم است. مسعود با کاشنیکوف و کلاه بدخشانی و کرزای با عبا و کلاه پشتون.
مسعود را یک جور عجیبی دوست دارم. یک بار که در مورد چرایی ش مفصل می نویسم. خلاصه اش این است که در سرزمینی که سنگ روی سنگ بند نمی شود و کل تاریخ مدرن ش، تاریخ خیانت های هم رزمان به هم دیگر هست، مسعود هیچ وقت خیانت نکرد، کاری که حکمتیار و ربانی و دوستم و حتی شاهزاده ها به یک اشاره ی پاکستان و سیا و روسیه و گاهی ایران بهش تن می دادند. اما هیچ وقت جرات نکرده ام اینجا با افغان ها در مورد این که مسعود چقدر برایم محترم است حرف بزنم. می ترسم همان حسی بهشان دست بدهد که به من دست می دهد وقتی یک مسلمان خارجی - معمولن عرب- به احمدی نژاد اظهار عشق می کند.
حالم جور بدی تغییر می کند. توی هوای بارانی جاده ی جلال آباد به این فکر می کنم که نکند جدی جدی همان طوری که خیلی ها می گویند مسعود واقعن تنها فردی بوده که می توانسته افغانستان را متحد کند و حالا یازده سال است که دیگر چنین شانسی وجود ندارد.
یادم است نشنال جئوگرافیک آخر مستند "Inside the Taliban" در جمله ی آخر نتیجه گیریش گفت:
The only thing standing in the way of future Taliban massacres is Ahmad Shah Massoud
The only thing standing in the way of future Taliban massacres is Ahmad Shah Massoud
پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱
A year in the merde
با ویلیام سر سیاست دعوای
مان شد و دوستی مان برای همیشه به هم خورد. استیون کلارک در کتاب "A year in the merde" که تجربه زندگی یک ساله اش را در پاریس به
شکل داستانی نقل می کند، در توصیف یکی دیگر از
ویژگی های فرانسوی ها که اصلن نمی فهمدش، جریان به هم خورده رابطه شان با
دوست دختر فرانسوی اش را تعریف می کند. در شرایطی که خیلی باهم خوش بخت بوده اند و
هیچ مشکلی هم نداشته اند و همه چیز به طرز افسانه واری خوب پیش می رفته، سر حمله ی
امریکا به عراق – آن سال فرانسه جلوی انگلیس و امریکا ایستاد و تا آخرش با حمله به
عراق مخالفت کرد- با هم دعوای شان می شود و رابطه شان به هم می خورد. یا به عبارتی دوست دخترش با ستیون که بریتیش
است سر اینکه نخست وزیر بلر همراه امریکا به عراق حمله کرده، دعوایش می شود.
نویسنده می گوید هر رفتار فرانسوی ها را متوجه شوم- که کتاب پر از این ویژگی هایی
است که برای بریتیش ها غیر قابل فهم است- این یکی را نمی فهمم. نمی فهمد چطور جنگ
عراق یا اصلن بازی های سیاسی می تواند برای فرانسوی ها این قدر مهم شود که رابطه ی
شخصی شان را به هم بزنند.
برای من برعکس ش بود، یعنی
مهم بودن این چیزها این قدر بدیهی بود که
اولین بار وقتی کتاب را خواندم فهمیدم برای عده ای بدیهی نیست. با ویلیام سر
امریکا دعوای مان شد و من مطمئن شدم فقط در شرایطی می توانم با یک امریکایی یا
ساکن امریکا دوست باشم که منتقد جدی سیستم کشورش باشد. دعوا که می کردیم توی ذهنم
دوستان امریکایی م را شمردم: نیتان، جیکوب، رنه. هر سه شان هم به خاطر انتقاد (یا
حتی نفرتی) که از کشورشان دارند بیرون از امریکا زندگی می کنند. شام رفته بودیم
بیرون. بهم گفت که تعطیلات اکتبر را باهاش بروم نیویورک. گفتم فکر نکنم بشود، این
طوری احساس می کنم تعطیلاتم را حیف و میل کرده ام. نیویورک اگر روزی بروم باید
ماموریت کاری باشد که احساس نکنم از وقت خودم گذاشته ام. تعجب زده گفت مگر می شود
کسی در مورد نیویورک یا اصلن امریکا این حرف را بزند. من هم شانه بالا انداختم
گفتم متاسفانه ناراحتی م از سیاست های احمقانه ی امریکا و سرمایه داری ش باعث می
شود که از هیچ چیزی از کشور به این بزرگی و متنوعی خوشم نیاید، حس م در مورد چین
هم همین طور است اما به دلایل دیگر. گفت در مورد چین را شاید بفهمم به خاطر اینکه
کشور دیکتاتوری ست و حقوق بشر را زیر پا می گذارند. اما امریکا که کامل ترین
دموکراسی دنیا را دارد و آزاد ترین جای دنیا است چرا؟
سرم پایین بود داشتم منتو
می خوردم. سرم را بردم بالا که با هم بخندیم به طنزش. جا خوردم از قیافه ش. جدی
بود. داشت جدی حرف می زد. باورم نمی شد. من با آدمی سر میز نشسته بودم و چهارماه
دوست نزدیک بوده ام که فکر می کند امریکا کامل ترین دموکراسی دنیا را دارد؟ من با
این همه ادعا که می گویم آدمها را در ده دقیقه اول می شناسم؟ با خنده پرسیدم که هه
داری شوخی می کنی؟ نه جدی می گفت. گفتم من امریکا هیچ وقت زندگی نکرده ام، جامعه ی
امریکا را نمی شناسم. اما شما باید مردم خطرناک و ترسناکی داشته باشید اگر با کامل
ترین دموکراسی دنیا حکومتی دارید که از جنگ جهانی دوم به این طرف دست از جنگ بر
نگذاشته و بی وقفه دارد به کشورهایی هزاران کیلومتر آن طرف تر حمله می کند. با
تعجب گفت کجا؟ به کی حمله کرده ایم؟ همه ی جنگ ها دفاعی بوده. جدی من با این آدم
دوست بوده ام؟ ما جدی جدی ساعت ها با هم وقت گذرانده ایم؟ کنسرت رفته ایم؟ مهمانی؟
با هم خندیده ایم؟ من به عنوان دوست به
دیگران معرفی ش کرده ام؟ پرسیدم واقعن می خواهی نام ببرم؟ تاریخ جنگ های تان را در
مدرسه نمی خوانید؟ صرفن بعضی هایش بعد از جنگ دوم را بگویم؟ اشغال دوباره
فیلیپین،یونان، تایلند، لائوس، کامبوج، چین، کره، ویتنام، لیبی، هندوراس، چاد، جنگ خلیج فارس، هائیتی، حمله به عراق، افغانستان...تازه این ها آن هایی هستند که بدون رای زوری شورای امنیت
امریکا مستقلن خودش وارد عمل شده. آنهایی که خودتان بهش به جای جنگ صرفن می گویید “میلیتری آپریشن" که
ته ندارد لیستش.
گفت خیلی از این ها که برای
نجات کشورها از کمونیسم بوده بعدش هم مواردی مثل لیبی و هایتی و هندوراس و چاد هم
برای دفاع از دموکراسی بوده. افغانستان که حمله به یک کشور نبوده، جنگ علیه
تروریسم بوده. اما من خودم هم با جنگ عراق مخالف بودم. روزها راهپیمایی کردیم علیه
ش. همین است که می گویم کامل ترین دموکراسی دنیا هم هست. توانسیتم روزها علیه جنگ
عراق مخالفت کنیم به زندان هم نیافتادیم مثل اکثر کشورهای دنیا (لحن ش جوری بود که
تلویحن داشت با ایران مقایسه می کرد). گفتم به خاطر اینکه مخالفین سیستم در اقلیت اند اگر خطرناک بودید
زندان هم می افتادید. نیستید متاسفانه. جلوی حمله کشورتان به عراق را نتوانستید بگیرید، کاری که فرانسوی ها
توانستند بکنند. اتفاقن مخالفت های موضعی
بی ضرر این طوری خوب است برای سیستم؛ که به آدم هایی مثل تو بگویند ببین
سیستم مان هیچ نقصی ندارد، حتی مخالفان هم توش جا دارند...پیش خودم احساس کردم
دارم حرفهای چامسکی را تکرار می کنم. کلمات مال خودم نبود. ساکت شدم.
به دسر رسیده بودیم. اصلن
نمی دانم چطور وسط آن داد و بیداد دسر سفارش دادیم. داشتم فکر می کردم ادامه بدهم یا نه. این که همان حرف هایی را دارد تحویل من
می دهد که سیستم شان تحویل جهان می دهد. گفتم ویتنام و تایلند و کامبوج و لائوس از
شما کمک خواسته بودند ا زتروریسم نجات شان دهید؟ لیبی و هایتی و چاد از شما کمک
خواسته بودند بهشان دموکراسی بدهید؟ اصلن کره جنوبی کمک هم خواسته باشد، شما چه
کاره اید از آن طرف دنیا می آیید به کره شمالی حمله می کنید. گفت وقتی کسی در
دردسری است که خودش متوجه نیست که نمی تواند کمک بخواهد.
برای من تمام شده بود.
نباید بحث را ادامه می دادم. گفتم:
You are brain-washed, like
almost everybody else in that system.
گفت : I think I’m brilliant enough not to be brain-washed, I’m a Julliard
graduated and I think what you are
saying is quite an insult
تمام شد. همان لحظه تمام
شد. پشیمان هم نیستم. فقط وقت خداحافظی نمی دانستم آیا باید باهاش روبوسی کنم یا نه.
دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۱
Remember when your library card was your most prized possession?
I remember it when my Tehran University and then François Mitterrand library cards were my most precious possessions.
Feeling nostalgic, right now I don't even have a library card, let alone having one from a prestigious library.
شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۱
دری و فارسی
نمی دانم آن لحظه ای که قبول می کنم چیزی را ترجمه کنم دقیقن چه فکری از سرم می گذرد که تمام قول و قرارهای قبلی ام را به خودم، که دیگر هیچ وقت هیچ چیزی ترجمه نکنم، یادم می رود. پنج سال پیش بعد از ترجمه ی یک گزارش صد و پنجاه صفحه ای و سه مقاله ی انسان شناسی از فرانسه به فارسی به خودم قول دادم که دیگر هیچ چیزی را در هیچ شرایطی برای ترجمه قبول نکنم. آدم باید بپذیرد که برای یک کارهایی ساخته نشده و به نظرم در سی سالگی وقتش است که لیست دقیق این چیزها را بداند و از لیستش هم پیروی کند. حساسیت م نسبت به زبان مبدا و مقصد و اصلن ناتوانی م از یافتن کلمه ی مناسب (توی حرف زدنم هم همین مشکل را دارم چه برسد به ترجمه چیزی که کسی دیگر نوشته) تلاش برای این که خوانش متن مقصد روان باشد و هم زمان متعهد هم باشم و..و..و... بیچاره م می کند.
در پاریس مدتها بود در معرضش قرار نگرفته بودم. سر کار مترجم رسمی داشتیم، بعدش هم اگر قرار بود چیزی از انگلیسی به فرانسه یا بر عکس ترجمه شود این قدر آدم نیتیو هر دو زبان وجود داشت که کسی سراغ من نیاید و من را در منگنه نگذارد. برای کارهای شخصی هم که لازم نداشتم.
در افغانستان دوباره برگشته م سر خانه ی اول. اصلن خانه ی منهای یک. قبلن اگر چیزی را قرار بود به فارسی ترجمه کنم، قبول که بیچاره می شدم اما در نهایت این قدر از نتیجه راضی بودم که انگار متن را خودم نوشته باشم. این طوری دست کم نتیجه کوفتم نمی شد. اینجا حتی به امید نتیجه هم نمی توانم این همه سختی را تحمل کنم.
هر چیز ساده و معمولی را که ترجمه می کنم - از یک نامه ی رسمی گرفته تا لیست برنامه های یک کنفرانس، تا چیزهای پیچیده تر و خیلی طولانی تری مثل مقاله ی علمی یا گزارش کاری- باید بعد از ترجمه بدهم به یکی از همکاران دری-زبان افغان م که ایرانی-زدایی ش کند: متن فارسی ایرانی را برگرداند به دری. به عبارتی بسیاری از کلمه ی های اصلی را که جان به لب شده م که معادل فارسی خوبی برای شان بگذارم را برگرداند به انگلیسی، ی اضافه را بردارد و حتی همزه هم جایش نگذارد و تمام علایم جمع را پچسباند به کلمه ها و کلمه های دو تکه ای را بچسباند به هم.
دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۱
زلزله و روحیه جهادی که در ما نهادینه شده
چرا مردم این طوری* شدند؟ یه جوری از رفتن به مناطق زلزله زده و اعزام تیم مردمی به مناطق زلزله زده و انواع پیچیده کمک های مردمی حرف می زنند که انگار که نه انگار کلی ساختار رسمی برای این کار وجود داره.
این روحیه انقلابی مسخره حالم رو بد می کنه. انقلابی به این معنا که پشت پا بزنند به هر سیستم استخوان داری که وجود داره و فکر کنند از فردا خودشون می تونند امور رو در دست بگیرند (همون روحیه ی که باعث شد نسل قبلی انقلاب کند) یه عالمه آدم بی تجربه می رن اونجا و می شه عین بم. ما ساختار محکم و درست و حسابی داریم برای این شرایط، دلیل نمی شه چون رییس جمهور یا دولت رو قبول نداریم، بدنه ی با تجربه ی سیستم رو هم قبول نداشته باشیم و خود بی تجربه مون شخصن آستین بالا بزنیم. خب می خواین کمک کنید هلال احمر برای همین کاره... از طریق نهادهایی که وظیفه شون همینه و همون جوری که می گن کمک کنید.
روحیه انقلابی این مردم من رو می ترسونه. معلومه جمهوری اسلامی واقعن در این سی و چند سال موفقیت آمیز عمل کرده در آموزش رسمی روحیه انقلابی و جهادی. جهاد! کلمه ش همینه. الان من در شبکه های اجتماعی فارسی زبانم فقط روحیه جهادی** می بینم، اون هم از آدمهایی که آدم ازشون توقع داره ارزش فرم و سیستم و سازماندهی شده عمل کردن رو در برابر محتوا و نیت خیر و جهادی عمل کردن بفهمند.
من از چنین جامعه ای می ترسم.
موقت
*یکی می گه از تهران راه افتادیم رفتیم کمک راهمون ندادند و این رو نشانه ی ناکارآمدی سیستم می دونه. یکی ساکن استانهای جنوبی بهش برخورده چون زنگ زده هلال احمر گفتند کمک جنسی نمی تونیم از اینجا بگیریم و معتقده که نمیخوان به مردم کمک کنند. یکی یه عکس از گروه امداد ترکیه ای گذاشته که لب مرز ایستادند-چند دقیقه؟- و عصبانیه که چرا اینا لب مرزند و راه شون نمی دن بیان کمک. یکی آدرس خونهی فلان بازیگر معروف رو می ده می گه این آدم مطمئنیه برای کمک. اون یکی می گه دوست من از فلان روستا رد شده گفت فلان چیز احتیاج دارند...
**معناش توی ذهن من (و نسل من؟) من کوشش و مبارزه و فعالیت با نیت خیر اما بدون تجربه و بی برنامه است. معنای دینی ش هم حتی یک جور جنگ واکنشیه، بی برنامه.
این روحیه انقلابی مسخره حالم رو بد می کنه. انقلابی به این معنا که پشت پا بزنند به هر سیستم استخوان داری که وجود داره و فکر کنند از فردا خودشون می تونند امور رو در دست بگیرند (همون روحیه ی که باعث شد نسل قبلی انقلاب کند) یه عالمه آدم بی تجربه می رن اونجا و می شه عین بم. ما ساختار محکم و درست و حسابی داریم برای این شرایط، دلیل نمی شه چون رییس جمهور یا دولت رو قبول نداریم، بدنه ی با تجربه ی سیستم رو هم قبول نداشته باشیم و خود بی تجربه مون شخصن آستین بالا بزنیم. خب می خواین کمک کنید هلال احمر برای همین کاره... از طریق نهادهایی که وظیفه شون همینه و همون جوری که می گن کمک کنید.
روحیه انقلابی این مردم من رو می ترسونه. معلومه جمهوری اسلامی واقعن در این سی و چند سال موفقیت آمیز عمل کرده در آموزش رسمی روحیه انقلابی و جهادی. جهاد! کلمه ش همینه. الان من در شبکه های اجتماعی فارسی زبانم فقط روحیه جهادی** می بینم، اون هم از آدمهایی که آدم ازشون توقع داره ارزش فرم و سیستم و سازماندهی شده عمل کردن رو در برابر محتوا و نیت خیر و جهادی عمل کردن بفهمند.
من از چنین جامعه ای می ترسم.
موقت
*یکی می گه از تهران راه افتادیم رفتیم کمک راهمون ندادند و این رو نشانه ی ناکارآمدی سیستم می دونه. یکی ساکن استانهای جنوبی بهش برخورده چون زنگ زده هلال احمر گفتند کمک جنسی نمی تونیم از اینجا بگیریم و معتقده که نمیخوان به مردم کمک کنند. یکی یه عکس از گروه امداد ترکیه ای گذاشته که لب مرز ایستادند-چند دقیقه؟- و عصبانیه که چرا اینا لب مرزند و راه شون نمی دن بیان کمک. یکی آدرس خونهی فلان بازیگر معروف رو می ده می گه این آدم مطمئنیه برای کمک. اون یکی می گه دوست من از فلان روستا رد شده گفت فلان چیز احتیاج دارند...
**معناش توی ذهن من (و نسل من؟) من کوشش و مبارزه و فعالیت با نیت خیر اما بدون تجربه و بی برنامه است. معنای دینی ش هم حتی یک جور جنگ واکنشیه، بی برنامه.
جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۱
خشونت
ساعت نه بیدار میشوم. پرده اتاق را باز میکنم. دلم برای نور معمولی روز تنگ شده. اما زود دوباره می بندمش. یک ماه است آمدهام توی این اتاق طبقهی سوم و هنوز یاد نگرفتهام که پردهها را نمی شود کنار زد. پنجرهی خیلی بزرگ اتاقم روبروی اتاقک نگهبانی ِ روی پشت بام ِ بانک توسعهی آسیایی است. تمام بیست و چهار ساعت روز را یک نگهبان با لباس فرم- پیراهن یا تیشرت خاکی با شلوار سرمهای- نشسته آنجا و یک مسلسل فیکس شده روی پایه اش را هم گذاشته روی پنجرهی اتاقک. گاهی وقت ها سر مسلسل را به این طرف و آن طرف کوچه باریکمان میچرخاند؛ نه اینکه بخواهد به کسی شلیک کند، نه، صرفن چون دوربین به مسلسل وصل است به هر کجا میخواهد با دوربین نگاه کند مسلسل را به همان طرف میچرخاند. متاسفانه یا خوشبختانه این روزها شهر امن است و مسلسل بیشتر مواقع ِ روز در حالت طبیعیاش، یعنی رو به اتاق من، است.آیا مسلسل ش خالی است؟ نه، هیچ اسلحهی گرمی در کابل خالی نیست، همین است که هر از چندگاهی خبر میرسد که پلیسها اتفاقی همدیگر را کشتهاند. احساس عجیبی است اینکه صبحها از خواب بیدار شوی پردهها را کنار بزنی و اولین چیزی که ببینی مسلسلی باشد که کمتر از هشت متر آن طرفتر، به سمتات نشانه رفته.
صبح شنبه است. آخر هفتهی ماست و روز اول کاری کشور است. میروم بانک از ای تی ام پول بگیرم. دلار؟ یا افغانی؟ کم کم دارم از دلار به افغانی منتقل میشوم. این چند ماه سختم بود افغانی داشته باشم چون درکی از مقدار و ارزشش نداشتم. مساله این است که خود دلار را هم بلد نبودم، صرفن یاد گرفته بودم -با تسامح- یک دلار را معادل یک یورو حساب کنم و جواب میداد. افغانی را هنوز مجبورم توی ذهنم تقسیم بر پنجاه کنم تا بفهمم چند دلار میشود. راننده طبق معمول رادیویاش روشن است. رادیو مخصوص این راننده رادیو زمزمه است. خودم را آماده می کنم که تا برویم و برگردیم روانی شوم. دو مجری جوان و شاداب و خندانِ رادیو دارند برنامه اجرا می کنند و تلفن های شنوندگان را هم جواب می دهند. بین تلفن ها هم آموزه های اسلامی را می گویند:..در جهنم زنی را دید که دارند زنده زنده گوشت تنش را با قیچی داغ تکه تکه می کنند ، پرسید چرا، گفتند بدن این زن را نامحرم دیده. صدای و لحن زن و مرد جوانی که دارد حکایات اسلامی را تعریف میکند، دقیقن شبیه لحن مجریهای رادیو ایران هستند که صبحها میگویند "چه صبح قشنگی"، آدم منتظر نیست با این لحن در مورد تکه تکه کردن کسی با قیچی داغ بشنود.
صبح شنبه است. آخر هفتهی ماست و روز اول کاری کشور است. میروم بانک از ای تی ام پول بگیرم. دلار؟ یا افغانی؟ کم کم دارم از دلار به افغانی منتقل میشوم. این چند ماه سختم بود افغانی داشته باشم چون درکی از مقدار و ارزشش نداشتم. مساله این است که خود دلار را هم بلد نبودم، صرفن یاد گرفته بودم -با تسامح- یک دلار را معادل یک یورو حساب کنم و جواب میداد. افغانی را هنوز مجبورم توی ذهنم تقسیم بر پنجاه کنم تا بفهمم چند دلار میشود. راننده طبق معمول رادیویاش روشن است. رادیو مخصوص این راننده رادیو زمزمه است. خودم را آماده می کنم که تا برویم و برگردیم روانی شوم. دو مجری جوان و شاداب و خندانِ رادیو دارند برنامه اجرا می کنند و تلفن های شنوندگان را هم جواب می دهند. بین تلفن ها هم آموزه های اسلامی را می گویند:..در جهنم زنی را دید که دارند زنده زنده گوشت تنش را با قیچی داغ تکه تکه می کنند ، پرسید چرا، گفتند بدن این زن را نامحرم دیده. صدای و لحن زن و مرد جوانی که دارد حکایات اسلامی را تعریف میکند، دقیقن شبیه لحن مجریهای رادیو ایران هستند که صبحها میگویند "چه صبح قشنگی"، آدم منتظر نیست با این لحن در مورد تکه تکه کردن کسی با قیچی داغ بشنود.
یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۱
shame
دیروز صبح ساعت شش بدون نق و سختی از خواب بیدار شدم. ساعت هفت فرودگاه امام بودم بدون اینکه نگران باشم دوباره جا می مانم. ساعت هشت و نیم بدون یک دقیقه تاخیر هواپیما بلند شد و دو ساعت و پنج دقیقه بعد کابل بودیم. دوساعت را هم خوابیدم. توی فرودگاه کابل هم مجبورم نکردند فرم های اداره ی مهاجرت شان را پر کنم. یعنی بعد از اینکه سه بار تکرار کردم فرمی را که دفعه ی پیش پر کرده ام توی کیفم است، ولم کردند.
ماشین توی پارکینگ منتظرم بودم و راننده آمده بود جلوی در تا برای چمدان هایم کمکم کند. هوا هم خیلی گرم نبود. بیست و نه یا سی درجه مثلن. در مقایسه با تهران بهار بود. حالم همه جوره خوب بود. خوشحال بودم که برمی گردم. لحظه شماری می کردم که برگردم خانه لباس ها و کتابها را بچینم سر جای شان، ناهار بخورم، بخوابم بعد بروم آرایشگاه موهایم را کوتاه کنم و بعد هم با ویلیام و جیمیز برویم بیرون.
اما یک چیزی توی راه فرودگاه تا خانه حالم را آنقدر بد کرد که هنوز وقتی یادم می آید دلم هری می ریزد. می خواستم کارت شارژ تلفن بخرم. راننده بر خلاف معمول که خودش این کار را می کند قفل در را باز کرد و گذاشت خودم کارت بخرم. توی تمام خیابان های کابل شما مردهایی را می بینید که کارت شارژهای تلفن های مختلف را دستشان گرفته اند و از تکان می دهند برای فروش، این ها همان هایی هستند که دلار و افغانی هم چینج می کنند. این است که آدم ها معممولن همان طور که روزنامه می خرند، وقتی توی ترافیک مانده اند کارت تلفن هم می خرند. شیشه های ماشین های سازمان را نمی شود پایین کشید، همین بود که من در را باز کردم و تا از آقای کارت فروش کردیت تلفن بخرم. مثل همه ی وقت های دیگر( توی خیابان های اصلی شهر) به محض اینکه در ماشین را باز کردم یک خانم و بعد هم یک آقا آمدند دست شان را دراز کردند برای پول. این جور وقت ها هر جای دنیا که باشم دلم می خواهد فرو بروم توی زمین چون هیچ کاری از دستم بر نمی آید. بر خلاف همکارانم ناله های شان را هم متوجه می شودم. این صحنه به خودی خود حال من را برای چند دقیقه بد می کند. اما چیزی که باعث شده از دیروز حالم همین طور بد ماند این است که آقای کارت فروش فورن به زن برقع پوش که دست سمت من برده بود و به مردی که پاهایش را - احتمالن توی جنگ- از دست داده بود و روی زمین نشسته بود و دستش را سمت من که توی ماشین نشسته بودم دراز کرده بود گفت: "برید آن طرف، اینجا نایستید، دست سمت ایرانی برای یاری دراز نکنید."
نه این که من خوشم بیاید کسی سمتم دست دراز کند. اما می فهمید چه می گویم وقتی می گویم حالم خیلی بد شد؟ حالم از این جمله ی آخرش خیلی بد شد. نمی دانم از دستش ناراحت شدم یا نه. اصلن آیا می توانستم جواب بدهم بهش؟ بگویم چرا؟ بهم بربخورد؟ دوباره یادم آمد به کاری که توی ایران با پناهندگان افغان کرده بودیم، چیزی که از هفته ی دومی که اینجا بودم یادم رفته بود، این قدر که با روی خوش پذیرفته اندم و هیچ وقت کسی در مورد ایران یا اقامت ش در ایران حرف بدی نزده بود.
شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۱
اگر شهرزاد نبود من هم توی همان حبابی که همهی خارجیها را اینجا درش نگه میدارند میماندم. حباب فیزیکی و ذهنی.دارم سعی میکنم بیرون بیایم. به جای سی ان ان و بی بی سی شبکههای افغان نگاه میکنم، حتی وقتی دارند پشتو حرف میزنند. روزنامههای دری میخوانم. کتابفروشیهای کابل را یاد گرفتهام. دزدکی از خانه بیرون رفتن را یاد گرفتهام. اما خیلی طول میکشد تا جا بیافتم. نمیدانم عمرم قد میدهد یا نه.
سهشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱
جابه جایی و جوزدگی
هیچ وقت این همه چیز برای نوشتن نداشتهام. هیچوقت زندگیام اینقدر اینتنس (شدید؟) نبوده. اما میترسم اینجا بنویسم. اینقدر وبلاگ نویسهای خوب دیدهام که با جا به جایی -معمولن مهاجرت- نوشتههایشان بد و دچار جو زدگی شده و هنوز بعد از یکی دو سال دست از سرشان بر نداشته، که میترسم. از نوشتههای هیجانزده میترسم. مینویسم و رویشان میخوابم به این امید که پخته شوند و بعدتر خیلی خام به نظر نرسند.
جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۱
غروب پنجشنبه. یک ساعت و بیست دقیقه
پیغام میدهد که میتوانیم قرار را یک ساعت عقب بندازیم. چشمانم برق میزند و مینویسم بله بله حتمن. نیم ساعت مانده به قرار و من رسیدهام ایستگاه کامبرون. مینویسد: مشکوکی. چیکار داری میکنی الان؟ درحالت عادی کولی بازی در میآوردی برای چنین چیزی یا با لجبازی قرار را کلن کنسل میکردی. میگویم اول اینکه در حالت عادی در این ساعت از روز از سرکار برمیگشتم و اینکه میروم سر بزنم به کتابفروشی مورد علاقهم.
فکر کرده بودم پیاده بروم تا لا موت پیکِت که قرار داریم و توی راه سری بزنم به کتابفروشیم. حالا میبینم که به جای بیست دقیقه یک ساعت و بیست دقیقه وقت دارم و خوشحالم. خیلی خوشحال.
میرسم جلوی کتابفروشی. آقای کتابفروشی صورتش با خنده باز میشود، سلام میکند و از پشت میزش بلند میشود میگوید، بیا ببین چقدر کتاب جدید آوردهام. و بعد با هیجان شروع میکند به لیست کتابها را گفتن...من هم ساکم را میگذارم روی میزش و شروع می کنم به سوال پرسیدن، بوریس ویان چی جدید آوردهاید؟ تو کی میخواهی عادت نویسندهای کتاب خواندن را ترک کنی؟ شوالیه جوزف کسل انتشارات فولیو را آوردهاید؟ حتمن پالتویی میخواهی؟ بله قطع کتاب برایم مهم است، جا نمیشود توی کیفم. کتاب جدید اریک فوتورینو را چی؟ چیست؟ مال 2012 است ؟ نه ندارم، نشنیدهام. در مورد چیست؟ سالهای مسوولیتش در لوموند.
کتابفروشی مورد علاقهی من در پاریس، نه فروشگاههای زنجیرهی فنک است، نه کتابفروشی چهار طبقهي ژیلبرت ژون در سن ژرمن، نه شکسپیر اند کامپنی که پاتوق انگلیسی زبانخوانها است و نه سمیث. کتابفروشی مورد علاقهی من یک کتاب دست دوم فروشی است، که به جز کتابها، فقط دو یا سه تا آدم توش جا میشوند تا بدون اینکه به هم بخورند توی کتابها بگردند. دقیقن همانطوری که آرش میگوید وقتی طی صخره نوردهها و کوهنوردیها و سفرهایشان یک درهی دست نخورده، یک جزیرهی بکر توی خلیج فارس یا یک غار بینظیر را کشف میکنند، به کسی در موردش نمیگویند چون نگرانند که بشود مقصد سفرهای توریستی. من هم معمولن ازش حرف نمیزنم مگر اینکه کسی ازم بپرسد. کسی هم از من معمولن ازم نمیپرسد که کتابهایت را از کجا میخری. دوستانم همهشان یا کتاب نو میخرند یا مثل بلا و سباستین کیندل دارند و شش ماه است دارند با پشتکار مرا هل میدهند که کیندل بخرم.
تلاشهای بلا و سب ددرست نزدیک به پیروزی و در لحظات آخر شکست خورد. داشت جواب میداد، چون قبول دارم که کتابها سنگینترین داراییهایی آدمی است که زیاد جا به جا میشوند. اولین چیزهایی هستند که از چمدانهای جابه جایی کنار گذاشته میشوند. و وقتی میدهیشان که بروند، انگار از جانت چیزی را جدا میکنی. مثل لباس نیست که بدهی به دوستانت و هر بار تنشان ببینی خوشحال شوی. کتابهایت را هر بار توی قفسهی کتابهایشان ببینی قلبت هری میریزد. بعد بحث افغانستان رفتن هم بود، آنجا که نمیتوانم هر بار برای چند ماه کتاب ببرم با خودم. کیندل ناچار به نظر میرسید تا وقتی که فهمیدم با کیندل الزامن نمیتوانی کتاب به دوستانت قرض بدهی یا بگیری. مگر اینکه ناشر و نویسنده اجازه داده باشد که این کتاب قابل قرض دادن است، و ظاهرن این اجازهی است که به طور معمول به کتابهای جدید، کتابهای پرفروش و...داده نمیشود. آمازون میگوید طبق آمارش 35 درصد کتابها لِندِبل هستند (برای دو هفته)، که همانطور که ممکن است حدس بزنید این کتابها یا همان کلاسیکهایی هستند که معمولن خواندهایمشان و یا اصلن مجانی قابل دسترسی هستند یا کتابهایی که الزامن درصد زیادی از مردم علاقهی به خواندنشان ندارند. حالا نه اینکه من ان تا دوست داشته باشم که کیندل داشته باشند و بخواهم ازشان کتاب امانت بگیرم یا بهشان امانت بدهم. نه، فقط دو نفرند. شاید هم سالی یکبار هم از چنین امکانی استفاده نکنم. اما مساله این است که حاضر نیستم وسلیهای را بخرم و ازش استفاده کنم، که یکی از مفاهیمِ از نظر من پایهایِ استفاده از کالای فرهنگی برایش بدیهی محسوب نمیشود. امانت دادن و بخ اشتراک گذاشتن. میدانم که آمازون با کیندل نخریدن من ورشکست نمیشود، اما برایم مهم است که برای چیزی که بدونش هم میتوانم زندگی کنم خط قرمزهایم را جا به جا نکنم.
کتاب نو هم نمیخرم مگر اینکه خیلی هوس کنم و مطمئن باشم دستِ دومش هنوز پیدا نمیشود. فکر میکنم کتابهای دست ِ دوم هویتی دارند که کتابهای نو ندارند. قیمتش هم همیشه نصف یا کمتر است. تازه کتابفروش مورد علاقهی من در ازای هر چهارتا کتابی که انتخاب میکنی بهت چهارتا کتاب هم هدیه میدهد. و چقدر هیجان انگیزتر است انتخاب کردن چهارتای جایزه. انتخاب هشت کتاب، کاری است که در بیست دقیقه نمیشود انجام داد اما در یک ساعت و بیست دقیقه شاید بشود.
سهشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱
Sleep on it*
اگر خودم را رها کنم به جای این همه خوشحالی و سرگرمی و خوشگذرانی دور و برم، غم پهن میشود روی زندگیم. اما خودم را محکم گرفتهام. رفتن از پاریس اصلن کار آسانی نیست. همین که تقریبن هر روز و هر شب دوستانم را میبینم، نشان میدهد که هم من و هم آنها روزهای غمگینی را خواهیم داشت و شاید هم حتی خیلی غمگین.
اما خیالتان راحت، اینجا نه از نق و نالهی رفتن خواهم نوشت، نه از هیجان رسیدن به جای جدید. هیچ چیزی اندازهی حس غمِ رفتن و ترک کردن و تمام کردن جایی یا چیزی یا رابطهای و هیجان شروع کردن پروسهی جدید یا رسیدن به یک جای تازه، نوشتههای یک وبلاگ را چیپ نمیکند. خیلی از بهترین بلاگرها را به چشم دیدهام که در این دام افتادهاند. آدم از این دورانها باید بعد از چند ماه بنویسد. باید قبل از پابلیش کردن این دست نوشتهها، به جای یکشب، چند ماه رویشان خوابید.
پ.ن: به واقف که معصومانه این اصطلاح را دوست دارد.
پ.ن: به واقف که معصومانه این اصطلاح را دوست دارد.
جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۰
کمون پاریس
دیشب فلوران تلفن زد که بگوید کتابم خانهتان مانده و کی همدیگر را میبینیم که برایم بیاوریش یا من کی بیایم. اما مثل همهی وقتهایی به هم تلفن میزنیم یک و نیم ساعت حرف زدیم. از بللا شنیده بود که ممکن است از اینجا بروم. در مورد پاریس حرف زدیم. گفت من اصلن نمیتوانم تصور کنم روزی از پاریس بروم. تو چطور دلت میآید؟ گفت که تا آنجایی که میتوانند اجدادشان را بشمارند یعنی حوالی قرن چهاردهم، همه پاریسی بودهاند، به جز یک مادر بزرگ ِمادر بزرگ هلندی. گفتم برای من رفتن خیلی آسانتر است. پاریس را دوست دارم و به جز شیراز تنها شهری است که واقعن احساس میکنم خانهام است، اما برای آدمی که از خانهي اصلیش آمده باشد بیرون، دومی سخت نیست.
گفتم پاریس را همیشه شهری دیدهام که دوباره بهش برمیگردم. حتی قبل از اینکه بیایم این احساس بازگشت را داشتهام. و هیچ وقت پاریس را مثل یک توریست ندیدهام، حتی وقتی با ویزای توریستی و یک هفتهای آمدهام. خیلی از جاهای پاریس را توریستی که دو روز اینجا بوده دیده و من نه. مثلن لوور.
گفت فردا بیا برویم پاریس گردی طولانی. من عکس میگیرم، تو مثل یک توریست پاریس را ببین. تازگیها با دنی بعد از یکسال برنامهریزی یک شرکت توریستی تاسیس کردهاند که کار توریسم فرهنگی کنند. همانطور که ممکن است حدس بزنید برنامهی خانوادهي سنتی پاریسیاش برایش این بوده که وکیل شود، حقوق خوانده، یک سال وکالت کرده و ول کرده. برادرش طبق برنامه خانواده قاضی است و خواهرش هم طبق برنامه خانواده معلم. چند سال کارش عکاسی بوده و حالا قرار است تور لیدر شود. قرار است برای تورهایشان تِمهای مختلف داشته باشند. گفت بیا من رویت تواناییها و برنامههایم را تمرین کنم. هنوز تمها را دقیق از هم جدا نکرده، مثلن نمیداند آیا میشود جنگ جهانی اول و دوم را با هم بگوید یا نه. بهش گفتم پاریسِ "در جستجو..." برایم اگر بگذاری میایم. گفت که "در جستجو" نمیتواند چون نخوانده و هیچ وقت هم نمیتواند بخواند. یادش آمد که پاریس ادیبات اصلن ندارد توی لیستش. بعد در مورد خانوادهي تیبو حرف زدیم و پاریس خانوادهی تیبو پیشنهاد کردم. قرار شد رویش کار کند. گفتم کمکش میکنم. توی ذهنش پاریسِ هنرمندان بود، پاریسِ مقاومت و جنگ جهانی دوم، و پاریسِ انقلاب. گفتم پاریسِ کمون میخواهم. هیچ وقت نفهمیدهام که چرا فرانسویها اینقدر کم در مورد کمون نوشتهاند و حرف میزنند. گفت برای اینکه توی تاریخی که یادمان بیاید شبیه این که فرانسوی فرانسوی را بکشد، دوبار داشتهایم، کمون و خیلی جزیی در جنگ الجزایر. قرار شد که امروز برویم برای پاریسِ کمون و پاریسِ جنگ جهانی دوم، یعنی به عبارتی جنگ و درگیری در خیابانهای پاریس.
هتل دو ویل قرار داشتیم. جای گلولهها را پیدا میکردیم بعد عکسها را و آن سنگرها را؛ بدیهی است که همانجاهایی که توی عکس سنگر بود کلی جای گلوله مانده. آیپدش را آورده بود و عکسهای هتل دوویل را نشانم داد، که آدمهای کمون قبل از فرار آتشش زده بودند. اعضای کمون وقتی مطمئن شده بودند که حکومتِ ورسای( همان دولت رییس جمهور تییر که به دلیل شورش پاریسیها به ورسای فرار کرده بودند- دلیل شورش هم شکست فرانسه در جنگ با پروس و محاصرهي طولانی مدت پاریس بوده) دارد بر میگردد و همهشان را بدون استثنا میکشد- سی هزار نفر در یک هفته- به این نتیجه رسیده بودند که هر منطقه را از دست میدهند آتش بزنند و بروند. تییر پاریس را خیابان به خیابان با کشتن اعضای کمون و مردم عادی پس گرفت، اعضای کمون هم قبل از دستگیر و کشته شدن، پاریس را خیابان به خیابان آتش زدند. بعضیها مثل هتل دوویل بازسازی شده بعضیهای دیگر هم فقط زمین خالیشان مانده. رفتیم کلیسای نترْدام. دوباره جای گلولهها، عکسهای سنگرهای مقاومت در گوشه کنار. خیابان به خیابان میرفتیم جای سنگرها را پیدا میکردیم و تابلوهای کوچکی که روی دیوار ساختمانهاست و در زندگی روزمره هیچوقت نمیبینی شان. تابلوهای کوچکی که میگوید اینجا فلانی در مقاومت و در اوت1944 در گذشته. یا آن تابلوی روی ساختمان پرفکتور پلیس روبروی نترْدام، که رویاش نوشته، ژنرال لوکْلرک روزهای آخر قبل از آزادی پاریس اینجا با هواپیما پیغامهای کاغذی برای پاریسیها پخش کرده که Tenez bon, nous arrivons. مقاومت کنید، ما میرسیم.
بعد رفتیم خیابان ریوولی و هتل لو موریس که مقر اصلی آلمانیها در زمان اشغال پاریس بوده. گفت برویم پیش دختر عمویم اینها توی این کوچه فروشگاه و کارگاه لباس زیر دارند. گفتم که خر نشو فلوران، بیا و مثل آدم بپذیر که وان نایت ستند بوده. یک غلطی کردم، حالا هشت ماه است که باید با تو چانه بزنم. گفت نه، باور کن فقط میخواهم دختر عمویم را ببینی. هیچ منظور دیگری ندارم. خیلی دختر خوبی است، از دیدنت خوشحال میشود. فلوران من را به همهي خانوادهش نشان داده، حتی به مادربزرگش که آلزایمر دارد، این یکی را بیش از ده بار. برای معرفی میگوید: سارا، دوستم، ایرانی است، کارش این است، قبلن هم س. ان.ار.اس کار میکرده. مرا مثل یک دستاورد به خانوادهاش معرفی میکند و بعد لبخند پهن میشود روی چهرهي خانوادهی آریستوکراتِ پاریسیاش. هر وقت خانهش مهمانی چیزی است، من را میبرد که سری به مادر بزرگش که توی واحد آن وری زندگی میکند بزنیم. یادآوری میکند که سارا ایرانی است و مادربزرگاش از نو خوشحال میشود و دوباره میگوید که مادربزرگی داشته که عاشق یک شاهزادهی ایرانی قاجار شده، ولی شاهزاده ولش کرده و برگشته ایران. خودم در فرانسه خیلی استفاده کردهام از اگزوتیک (ایرانی) بودن و گاهی هم شغلم. اما دلم نمیخواهد یکی دیگر هم ازش استفاده کند.
گفتم نمیآیم. گفت بیا یک موزهی خصوصی تاریخ لباس زیر هم دارند. مادربزرگِ مادربزرگ سسیل بوده که سوتین را اختراع کرده و هفتهای دست ِ کم یکی دوتا بازیگر معروف و پرنسس اروپایی و عرب دارند. گفتم الکی میگوید، گفت گوگل کن. ویکی پیدیا را نگاه کردم، رسیده بودیم جلوی کارگاه. راست میگفت اسمش همان بود. هرمین کادول. مزونِ کادول.
رفتیم تو، برایمان قهوه آوردند. سسیل همسن خودمان بود حدودن. خیلی شبیه مادربزرگِ مادربزرگش بود. عکسش را قاب کرده بودند به دیوار. فکر کنم خانوادهش به خاطر شباهتش به عنوان مدیر مزون انتخابش کردهاند. خانمهایی که قرار داشتند برای اندازه گیری یا خرید همهشان بالای شصت سال داشتند. احتمالن آدم فقط آخر عمرش حاضر است برای یک سوتین بین ششصد تا هزار و پانصد یورو پول بدهد. چقدر میشود به تومان؟ یک تا سه میلیون؟ اما توی لیست مشتریانشان بازیگران معروف هالیوودی و فرانسوی و پرنسسهای اروپایی جوان هم بودند. مادربزرگش سال 1889 اختراعش را معرفی کرده. اگر سوتین را به شکل مدرنش درست نکرده بود، احتمالن هنوز زنها مجبور بودند کرست بپوشند، از این یکتکههایی که سکارلت میپوشید، که آدم اگر بپوشدشان وقت درآوردشان احساس میکند از کوه برگشته.
با سسیل در مورد تاریخ کمون حرف زدیم. و کاخ تویلری که سوخته هیچی ازش نمانده. من گفتم به نظرم باید دوباره میساختندش، شما فرانسویها که عالی هستید در ساختن چیزهایی که ویران شده طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. برلین را ببین، آلمانیها مثل یک شهر مدرن از نو ساختهاندش. اما پاریس انگار از شش قرن پیش به اینور بهش از گل کمتر نگفته باشند. سسیل گفت همان موقع رای گیری کردهاند و پارلمان رای نداده. تازه فقط صد سال از انقلاب گذشته بوده و خیلیها هنوز به شدت ضد سلطنت بودهاند. بعد در مورد پاریسِ پروست حرف زدیم و سسیل پیشنهاد کرد که بیا با هم برویم پروست گردی یک روز؟ گفتم باشد. دلم البته میخواست در مورد سوتینهاشان ازش بپرسم. یک دور توی کلکسیونشان گردندادم. گفت امریکاییها که میآیند اولین سوالشان این است که واتس نیو؟ میگویم شما اصلن کلکسیون ما را میشناسید؟ نمیشناسند اما برایشان مهم است که جدیدترینها را بخرند. فرانسویها و کلن اروپاییها اینطوری نیستند. همهش چیزهای قدیمیتر میخواهند، طرحهای خود هرمین کادول یا مادربزرگم آلیس کادول.
از سسیل خداحافظی کردهایم و آمدهایم میدان کنکورد که فلوران عکس بگیرد، میخواهد دقیقن از همان زاویههایی که عکسهای جنگ جهانی دوم و عکسهای کمون را دارد عکس بگیرد. من را هم میخواهد برای اِشلاش. الان نشستهام همانجایی که توی یکی از عکسها جسد یک زن از گروه مقاومت افتاده و او دارد عکس میگیرد. من هم دارم وبلاگ مینویسم.
پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۰
ستاره
ستاره دارد رمان مینویسد، خودش میگوید اتود رمان است. اما برای من مثل روز روشن است که به زودی رمانش را چاپ خواهد کرد و به چاپ چندم میرسد. بخش اولش را داد که بخوانم. بله ستاره در اصل تهیه کننده و گاهی کارگردان و فیلمنامه نویس است. اما هر کار دیگری را هم که اراده کند میتواند انجام بدهد. اگر من همینطوری پیش بروم و توی هر پستای اسم ستاره را بیاورم شما ممکن است فکر کنید ستاره یک شخصیت خیالی است که من ساختهام. خود خیالیام. آدمی که همهی ویژگیهایی که دارم و دوستشان دارم و ویژگیهایی که ندارم و آرزو داشتم میداشتم را یکجا دارد. اما من اختراعش نکردهام. یک آدم واقعی است که دوازده سال پیش که دیدمش توی شیراز یک مجله انگلیسی دانشآموزی درمیآورد که مجوزش را از اصل از آموزش و پرورش هرمزگان گرفته بود، برای یکسال باید از بندرعباس میآمدند شیراز زندگی کنند و ستاره فکر میکرد مجلهای را که چهارسال است در میآورد نباید به خاطر یک جا به جایی ساده از این شهر به آنشهر ول کند. این شد که مدرسه ما یکسال مجله انگلیسی زبان داشت. اسمش window بود.
الان دارد اردن زندگی میکند، فیلمنامه مینویسد، فیلم میسازد، جشنواره میرود. دستیار لباس یک فیلم مهم خارجی است. برای الجزیره تهیه کنندهگی میکند، عربی حرف میزند و شروع کرده رمان بنویسد. با همه هم مهربان است و حرف مشترک دارد. ورِ با حال شخصیت آدمها را بیرون میکشد و باهاشان دوست میشود. با هم رفتیم برلیناله. شب اول یک مهمانی بود، یک جمع سی چهل نفری بودند که من در عرض پنج دقیقه اول به این نتیجه رسیدم که با هیچکدامشان نمیشود دوست شد و در آینده نه من در زندگی آنها تاثیری خواهم داشت و نه آنها در زندگی من. در نتیجه الکی سلام کردن و لبخند زدن و small talk باهاشان فقط وقت آدم را تلف میکند، بنابراین به به گفتگوهای بیهوده و کوتاه دیگران با میلی جواب دادم تا شب گذشت. اما ده روز بعد که فستیوال تمام شده بود، همان آدمها برای خداحافظی ستاره را جوری بغل میکردند که انگار دارند از عزیزترین آدم زندگیشان جدا میشدند. همان آدمهای شب اول بودند که در طول ده روز دیده بودمشان، اما تازه میدیدم اتفاقن خیلیهاشان آدمهای جالبی هستند.
فکر میکنم چیزی که ستاره را تبدیل کرده به این آدم منحصر به فردی که الان است، پشتکار و ثابت قدمیاش (کلمهی که توی ذهنم اینقدر کتابی نبود، اما نتوانستم معادل غیر رسمیتری پیدا کنم) است.
سهشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۰
دیماه 1388
یکی میگفت آدم باید در مورد آبسشنهاش هاش بنویسد تا ازشان رها شود. من هنوز کاملن مطمئن نیستم که میخواهم رها شوم یا نه، چون مطمئنام بعضی وقتها که در مرز افسردگی مطلقام و از جای دیگری کم میآورم همینها کمکم میکنند و از طرف دیگر میدانم که بعضی وقتها هم تا جاهای بیمارگونهای پیش میرود این آبسسشنها.
از آنجایی که پروسهی دقیقاش را یادم است جوراب بود- قبلش را دقیق یادم نیست، فکر میکنم وسایل نوشتن بود و قبلترش کتاب و کتابدانی - جوراب سالها طول کشید. یکی از نشانههای آبسشن این است که قیمت یا کیفیت چیزی که میخری اصلن مهم نیست، ممکن است چیزی را به دهها برابر قیمت معمول ِ مثلن یک جوراب بخری، بعد بروی یک جوراب بی کیفیت الکی هم بخری چون فلان رنگ را نداری. اما خب اینها مال اول آبسشن هست، چون بعدترش همهي معمولیها را داری و هر چه میخری معمولن خیلی گران و غیر تکراریاند. یعنی بعدتر برای دیزاین است که پول میدهی.
بعد از جوراب تبدیل شد به اکسسوار، آویزان کردنیها. گوشآویز و گوشواره، گردنآویز و گردنبند، دستبند و دستآویز و انگشتر. یادم است آن باری که آقاهه داشت باتوم میزد توی سرم و من در مرز بیهوشی به مرگ فکر میکردم، آخرین چیزی که یادم آمد این بود که چقدر خوب شد دم مرگ قشنگترین گوشوارههام گوشام کردهام. گوشوارههای فیروزهای که نیکیتا بهم داده. اواخر دورهی اکسسوار کمربند بود که زود تمام شد و بعد گیرهی مو برای جمع کردن مو پشت سر، برای نگهداشتن مو بالای سر، سوزن موی ژاپنی و گیرهی موی آفریقایی، گیرههای کوچک کناری، انواع تلهای پارچهای و کشی.
وقتی این یکی آبسشن تمام شد روی تل بودم. جوراب هم وقتی تمام شد روی انواع جورابهای محلی و منطقهای بودم، از طرح جورابها میفهمیدم که مال کدام منطقهي خاورمیانه یا آسیای میانهاند. نوشت افزار که تمام شد روی خودنویس پارکر بودم و این برای منی که بیشتر از ده سال است هر نوشتنی را فقط تایپ میکنم زیادی بود، کتاب که تمام شد روی کتابهای ادبیات کلاسیک در قطع سلطانی - به جز شاهنامه و اوستا و تلمود و از این دست میدانید که پیدا کردن بقیهشان چقدر سخت است. و متری کتاب خریدن بودم. تمام شدناش یعنی آدم به جایی میرسد که لذتش کامل میشود، زمستانها جوراب پامیریام را که میپوشیدم دیگر دلم نمیخواست عوضاش کنم، شاهنامهي سلطانی که دستم میگرفتم دیگر فکر نمیکنی که این کتاب چیزیش کم است یا صفحه آراییش خوب نیست یا خوش دست نیست یا چی.
حالا شش ماه است که آبسشنام لباس زیر است، رها شدن از این یکی واقعن سخت است. اما دارم روی خودم کار میکنم.
فیلم که میبینم یا توی عکس یا دنیای واقعی زن نیمه برهنه که میبینم هیچی، یعنی حتی قیافهي طرف یا هیکلش را هم یادم نمیماند اینقدر مستقیم زوم میکنم روی لباس زیرش. مسلمن اینکه آبسشن آدم چه چیزی باشد کاملن بیربط هم نیست، یعنی اینکه چطوری از ده سال پیش از کتاب تبدیل شد به چیزهایی که خیلی راحت قابل جا به جا شدن باشند، بر میگردد به شیوهي زندگیام. من هم اگر شهری داشتم که میدانستم چند سال توش خواهم ماند شاید آبسشنام میتوانست هنوز کتاب یا کفش یا مبلمان خانه یا وسایل آشپزی (این یکی را با چنان حسرتی توی مغازهها نگاه میکنم که دلم برای خودم میسوزد) باشد.
محال است که وقت پرواز با هواپیما اینها را از خودم جدا کنم. اینقدر که هر بار مطمئنام اینبار چمدانام را توی پرواز گم میکنند- بالاخره هم کردند- که همه را با خودم توی کیف دستی نگه میدارم. هر بار که مجبور میشوند کیفام را توی مرحلهی آخر باز کنند چنان جا میخورند از گنجینهی اکسسوار که فکر میکنند در حال قاچاق چیز ارزشمندی هستم. یا آخرین باری که خانوم بازرسی سپاه چمدان دستیام را میگشت زل زده بود به لباس زیرها و ازم پرسید چه کارهام، گفتم دانشجو و فورن به خاطر نگاه ناباورش کارت اقامتام را درآوردم، آن لحظه تنها چیزی به فکرم رسید همان بود.
اینها تنها چیزی است که توی این سختترین روزهایی که دارم از خانهی قدیمی به خانهی جدید جا به جا میشوم، نگهام میدارم. پاریس دیرتر شروع میشود. دارم میروم لندن.
پ.ن: ستاره میگوید اسم هواپیماییِ کی. ال. ام مخفف هونِ لق مسافر است. بله موافقم. چمدانام را گم کردهاند، میگویند بیمه پولاش را میدهد، الاغ همهی زندگی من آن تو بوده، بیمه پول چی را میدهد. چمدان من خانهی من بوده.
پ.ن.ن: این متن از دو سال پیش درفت شده. الان هیچ آبسشنی ندارم.
شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰
گریه هایت را کرده باشی، روز رفتن، روز سختی نیست*
قرارمان ساعت دو بود. اس ام اس زد که میشود زودتر بیایم؟ راه افتادهام، الان جلوی اپرا هستم. گفتم خانه نیستم. سعی میکنم زودتر برسم، وقتی رسیدی ایستگاه ما، همانجا توی میدان بمان تا من برسم. یک ربع به دو رسیدم. نشستم بود روی یکی از سکوهای سنگی. تا نرفتم بالای سرش مرا ندید. گفتم چطوری؟ گفت بد نیستم. اما ژرمنیکهایی که من میشناسم مثل لاتین ها و کلن ما هندوراوپاییهاییها نیستند که بلد باشند یک لبخند گنده روی صورتشان باشد وقتی حالشان خوب نیست. گفتم الکی نگو. اشکهایش راه افتاد. گفتم الان من باید چیکار کنم بغلت کنم یا بگذارم حرف بزنی؟ همانطوری که گریه میکرد خندید، گفت توی ده روز گذشته کل زندگی من از این رو به آن رو شده.
از ماتیو جدا شدیم. یک خانه تنهایی اجاره کردهام. رفتم مونیخ برای مدیریت انستیتو گوته قاهره مصاحبه دادم، سه روز بعد پیغام دادند که شغل را نگرفتی. گفتم همهی اینها توی ده روز؟ چرا به من نگفتی؟ چرا نیامدی اینجا؟ گفت حالم خیلی بد بود. از صبح هر روز تا هشت شب سر کار بودم، بعدش هم یا داشتم ایمیلهای طولانی برای ماتیو مینوشتم یا گریه میکردم.
شروع کرد از دعوای شنبه شب، وقتی رسیدیم خانه، رسیده بودیم به سه شنبه، روز چهارم. من اس ام اس فرستادم این را گفتم. اون آن را گفت. من ایمیل زدم این و آن را نوشتم. ماتیو فلان عکس را فرستاد. وقتی چایمان تمام شده بود رسیده بود به روز ششم، پنج شنبه. گفت پنجشنبه قرار گذاشتهایم همدیگر را دیدیم. من گفتهام خیلی زود است، باید فاصله بگیریم، او گفته کلیدم را توی خانه جا گذاشتهام ببینیم همدیگر را و تو کلیدت را بده من بتوانم بروم خانه. بعد توی بار اولی اینقدر دعوا کردهایم و من گریه کردهام که دیگر نشده بمانیم و رفتهایم یک بار دیگر و توی راه توی خیابان طوری دعوا کردهایم که کم مانده مردم بیایند ازمان بپرسند چه شده. همه نگاهمان میکردند، من هم مدا گریه میکردم. میگویم در مورد چی دعوا میکردید، میگوید مثل همهی دعواهای اینطوری، سر چیزهای جزیی است اما هر کداممان سعی میکنیم توضیح بدهیم که فلان رفتار جزیی نشاندهندهی کدام ویژگی کلی هر کداممان است.
شروع کرد از دعوای شنبه شب، وقتی رسیدیم خانه، رسیده بودیم به سه شنبه، روز چهارم. من اس ام اس فرستادم این را گفتم. اون آن را گفت. من ایمیل زدم این و آن را نوشتم. ماتیو فلان عکس را فرستاد. وقتی چایمان تمام شده بود رسیده بود به روز ششم، پنج شنبه. گفت پنجشنبه قرار گذاشتهایم همدیگر را دیدیم. من گفتهام خیلی زود است، باید فاصله بگیریم، او گفته کلیدم را توی خانه جا گذاشتهام ببینیم همدیگر را و تو کلیدت را بده من بتوانم بروم خانه. بعد توی بار اولی اینقدر دعوا کردهایم و من گریه کردهام که دیگر نشده بمانیم و رفتهایم یک بار دیگر و توی راه توی خیابان طوری دعوا کردهایم که کم مانده مردم بیایند ازمان بپرسند چه شده. همه نگاهمان میکردند، من هم مدا گریه میکردم. میگویم در مورد چی دعوا میکردید، میگوید مثل همهی دعواهای اینطوری، سر چیزهای جزیی است اما هر کداممان سعی میکنیم توضیح بدهیم که فلان رفتار جزیی نشاندهندهی کدام ویژگی کلی هر کداممان است.
مثلن توی بار دومی غذا سفارش داده چون گرسنه شده بوده، بعد آخرش کارد غذا خوریاش را میکشیده روی لیوان شراباش، خیلی محکم. من گفتم نکن اینکار را خطرناک است، ممکن است لیوان پرت شود یا چاقو بخورد به جایی. و او ادامه داده که دلم میخواهد تو کلن میخواهی همه چیز را کنترل کنی و دستور بدهی و اصلن همین صحنه این نشاندهندهی همهی مشکلات ماست.
اما من میگویم ما چهارسال است با هم زندگی میکنیم اما حتی یک شام در طول هفته با هم نمیخوریم، آخر هفتهها هم همینطور است. هر کس زندگی خودش را دارد. او هم میگوید تو توقع داری که ما رابطهمان را با همه قطع کنیم و بشینیم خانه همدیگر را نگاه کنیم.
اما من میگویم ما چهارسال است با هم زندگی میکنیم اما حتی یک شام در طول هفته با هم نمیخوریم، آخر هفتهها هم همینطور است. هر کس زندگی خودش را دارد. او هم میگوید تو توقع داری که ما رابطهمان را با همه قطع کنیم و بشینیم خانه همدیگر را نگاه کنیم.
دارم موزها را تکه میکنم و میریزم توی دستگاه که میلک شیک درست کنم. میگوید به نظرت من اینطور آدمی هستم، میگویم نه اصلن. واقعن نه اصلن. میگویم ماتیو است که غیر عادی است در این مورد. میگوید چهار سال است با هم زندگی میکنیم، مگر روزهایی که روز قبلش یک دعوای اساسی کردهایم سر همین موضوع، یک بار به هم تلفن یا اس ام اس نزدهایم که شام میایی خانه یا بیرون شام میخوری.
میگوید تو کوچسرفر داری خانهات، اصلن هم نمیشناسی، از دو روز بعد هم هیچوقت نخواهی دیدش، اما برای اینکه کی کی میآید خانه یا اینکه آیا شام را با هم میخورید یا نه هماهنگ میکنید، این کار را نمیکنی؟ میگویم آره. با عصبانیت میگوید، آن وقت ماتیو هر شب بیرون است، با دوستان یا همکارانش میرود بیرون، یا میرود تمرین جودو یا استخر بعد ساعت ده و یازده میرسد خانه. حتی یکبار یک اس ام اس به من نمیزند که کی میرسد. اصلن در حد اینکه با هم برگردیم خانه. قرار شد تعطیلات زمستان را باهم بگذرانیم، گفت دوستانش برنامه ریزی کردهاند که بروند اسکی. من هم میتوانستم مرخصی بگیرم. بعد من اسکی بلد نیستم، ماتیو پیشنهاد میدهد پس تو با سوفی و میشاییل بیا و من با دوستانم که اسکی حرفهای میکنند میروم. اینطوری شبها همدیگر را میبینیم. آیا به نظر تو اینها طبیعی است؟ میگویم نه.
میگوید تو کوچسرفر داری خانهات، اصلن هم نمیشناسی، از دو روز بعد هم هیچوقت نخواهی دیدش، اما برای اینکه کی کی میآید خانه یا اینکه آیا شام را با هم میخورید یا نه هماهنگ میکنید، این کار را نمیکنی؟ میگویم آره. با عصبانیت میگوید، آن وقت ماتیو هر شب بیرون است، با دوستان یا همکارانش میرود بیرون، یا میرود تمرین جودو یا استخر بعد ساعت ده و یازده میرسد خانه. حتی یکبار یک اس ام اس به من نمیزند که کی میرسد. اصلن در حد اینکه با هم برگردیم خانه. قرار شد تعطیلات زمستان را باهم بگذرانیم، گفت دوستانش برنامه ریزی کردهاند که بروند اسکی. من هم میتوانستم مرخصی بگیرم. بعد من اسکی بلد نیستم، ماتیو پیشنهاد میدهد پس تو با سوفی و میشاییل بیا و من با دوستانم که اسکی حرفهای میکنند میروم. اینطوری شبها همدیگر را میبینیم. آیا به نظر تو اینها طبیعی است؟ میگویم نه.
گفتم شاید بهش عادت کردهای فقط و واقعن همدیگر را دوست ندارید. دوباره اشکهایش سرازیر میشود و میگوید من تا حالا هیچکس را اندازهی ماتیو دوست نداشتهام.
یک سال است اِلکه (روزی که یاد بگیرم اسم واقعی آدمها را توی وبلاگ ننویسم و اسم مستعار به کار ببرم، همان روزی است که بالاخره آمادهام برای داستان نوشتن و داستانی نوشتن) را دست کم هفتهای دو سه بار میبینیم. دوست نزدیکیم. آن وقت ماتیو را خیلی نمیشناسم. یعنی سه چهار بار رستوران رفتن و مهمانی مشترک رفتن. چطور میشود واقعن دو نفر که با هم چهار سال است زندگی میکنند اینقدر از هم جدا باشند؟ میگوید از روز اول همین بوده. حق با اِلکه است. یک دوست مشترکی داریم که رفته قاهره الان. شارل. خیلی جمع سه نفری خوبی بودیم. آنی که رفته قاهره دوست دوران دبیرستان ماتیو بوده و اینطوری با اِلکه دوست شده. یک روز به من گفت که یک دوست آلمانی دارم که فارسی میخواند، میخواهد با تو آشنا شود، گفتم حوصلهی کسی را که به خاطر زبان یا ملیتم میخواهند باهام دوست شود ندارم، چه طرف ایرانی باشد و چه غیر ایرانی. گفت نه خیلی دختر نازنینی است، مطمئنم دوستان خوبی میشوید. از هفتهی بعدش ما هفتهی یک جلسه تاندم فارسی-آلمانیمان را توی یک کافه نزدیک محل کار من داشتیم. من یک بریده مقاله از شپیگل میخواندم، اِلکه یک صفحه داستان هزار و یک شب. یک هفته درمیان بعد از کلاسمان، شارل میآمد و سه نفری میرفتیم بار.
من تا قبل از اِلکه و شارل هیچکس را ندیده بودم که ظرفیتش در الکل بیشتر از خودم باشد، هماندازه دیدهام، مثلن ریچارد. اما بیشتر اصلن.یعنی اینکه مشروب سنگین بخوری و مست نشوی و بالا نیاوری. میرفتیم یک بار و سه تا سه تا کوکتل سفارش میدادیم. یعنی هر کس یکی انتخاب میکرد و از هر کدام سه تا سفارش میدادیم و همینطوری تا آخر. در نهایت قضیه هر سه نفرمان مست خوبی شده بودیم و فردا صبحش حتی موهایمان هم درد میکرد. من اوایلِ پایان رابطهم بود، یعنی همهچیز تمام شده بود. شارل تازه داشت با ماریون به هم میزد. بعد به هم زدند و یکی رفت نیویورک و این یکی رفت قاهره که عربی بخواند. به قول شارل، همین انتخاب شهر بعدیشان، بس است در توصیف تفاوتهای بنیادی خودش و ماریون. حالا هم نوبت اِلکه. داشتیم میگفتیم شاید روی هم تاثیر گذاشتهایم در مورد تمام کردن رابطههامان. یعنی شارل توی چت اینطوری میگفت.
بنابراین آنروز من سعی کردم روی اِلکه تاثیر منفی نگذارم و تشویقش نکنم که یک رابطهی چهارساله را تمام کند. اما میدانم که آدم دیوانه میشود اگر همینطوری هر روز دعوا کند، وقتی هر دو مطمئناند که حق باهاشان است. و اینقدر هم وابسته و عاشق باشد. بهش همین را گفتم، گفتم راهی که خودم در این شرایط بلدم رفتن است، فاصله گرفتن. نه فقط از نظر ذهنی، نباید پاریس بمانی، ده روز برو سفر. برو یک جای دور. گفت کجا بروم، دورترین جایی که به ذهنم میرسد برلین پیش خواهرم است. گفتم میخواهی بروی ایران؟ گفت نمیدانم، ویزا را چکار کنم. طول نمیکشد؟ میکشد. گفتم برو قاهره پیش شارل.گفت ماتیو حسودی خواهد کرد و کلن با دوستی نزدیک من با شارل راحت نیست. حتمن فکر میکند خبری است که من از این همه جا توی دنیا تصمیم بگیرم بروم قاهره، گفتم به درک مهم نیست که چی فکر میکند، یاد بگیر خودخواه باش.
شارل مهمان سفیر عراق در قاهره است و میتواند همهمان را با هم خانهش جا بدهد. اِلکه قبلن یک سال قاهره زندگی کرده و شارل که تصمیم گرفته بود عربی بخواند، او بود که هلش داد به سمت مصر و الازهر. با این توضیح که اگر میخواهی عربی یاد بگیری با یک لهجهي دوست داشتنی یادش بگیر.
قرار شد برود قاهره. تا اینجا بود بلیت را هم خریدیم. ساعت ده شب رفت.
شارل مهمان سفیر عراق در قاهره است و میتواند همهمان را با هم خانهش جا بدهد. اِلکه قبلن یک سال قاهره زندگی کرده و شارل که تصمیم گرفته بود عربی بخواند، او بود که هلش داد به سمت مصر و الازهر. با این توضیح که اگر میخواهی عربی یاد بگیری با یک لهجهي دوست داشتنی یادش بگیر.
قرار شد برود قاهره. تا اینجا بود بلیت را هم خریدیم. ساعت ده شب رفت.
حالا سه روز بعد با اس ام اس اِلکه بیدار شدم که توی هواپیما نشسته، که خیلی خوشحال است. و فکر میکند که درست است که اینطور وقتها فقط باید رفت و اینکه هیچ غمی نیست که رفتن حجماش را کمتر نکند.
پ.ن: شعر ِسارا محمدی اردهالی
دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۰
C'est parce qu'en ce moment y'a que du vent dans la littérature française
ساعت پنج آمدهام خانه که بنشینم و تا شب یک پرزنتیشن آماده کنم از کار پژوهشی که هشت سال پیش انجام دادهام. اشتباه کردم قول دادم، ولی کاریش نمیشود کرد. یک صفحه را آماده کردم و حال تهوع شدید گرفتم. اولین دلیلی که به ذهنم رسید بچهدار شدن بود، اما پس چرا از صبح شروع نشده؟ دومین فکر این است که ناهار مکدونالد خوردهام. واقعن چرا آدم عاقل با خودش اینکار را میکند؟ نمیدانم، یکی گفت برویم، من هم که با مرامم همه را بیچاره کردهام (بله کنایه آمیز بود) مخالفت نکردم و رفتم. نمیگویم مکدونالد خود به خود مسموم است -هست اما الان نمیخواهم با طرفدارانش وارد بحث شوم-و با آدم اینکار را میکند، اما حس من نسبت به فست فود مخصوصن زنجیرهایهای کی اف سی و مک دونالد اینقدر بد است که ذهنم باعث میشود بدنم غذا را پس بزند.
الان هدفم این نبود که در مورد برنامهی غذاییام با شما حرف بزنم، اما از وقتی که تلویزیون و اینترنت را قطع کردهام، اگر خانه تنها باشم، یا باید بخوابم، یا بخوانم و یا بنویسم. الان حالت تهوع دارم و هیچکاریش را نمیتوانم انجام دهم پس روزمره نویسی میکنم. پستهای غیر روزمرهی درفت شده ویراستاری میخواهند که حساش نیست.
توی چند سال گذشته ده بار بیشتر فست فود اینطوری نخوردهام. نمیدانم چرا گفتم دهبار، چون دقیقن شش بارش را یادم است و کلن بعد از دیدن فیلم "سوپرسایز می" همان ششبار بوده. اما سیبزمینی سرخ کردهی مکدونالد هرگز. توی مکدونالد یا کی اف سی که هستیم حالم بد نیست، اما به محض اینکه بیرون میآیم مدام به پروسهی آماده کردن غذا فکر میکنم. یک وقتی، یک جایی خواندم که اگر نمیتوانید پروسهی آماده شدن یک غذا را تصور کنید، نخوریدش (مثالش ناگت مرغ بود و کرهی گیاهی)چون معمولن آشغال کردهاند تویشان. این اواخر همیشه حواسم به این اصل هست. امروز هم از میانهی ساندویچم به پروسهی درست کردن چیکن برگر فکر کردم. مرغها را کامل میریزند توی ماشین که چرخشان کند؟ یا استخوانش را در میآورند؟ پوست و دماش را چی؟ اه.
یک قانون دیگر هم بود، که مواد آماده و بسته بندی شده ای که میخرید اگر مواد تشکیلدهندهاش بیشتر از چهارتا است را نخورید. کنسرو تن ماهی چندتا مادهی تشکیل دهنده دارد؟ روی کره معمولی چند تا نوشته؟ روی کرهی گیاهی چی؟ روی آبمیوه بدون شکر چی؟ روی شکلات صبحانه نوتلا چی؟ اینها مثالهاش بود.
البته یک نظریهی دیگر هم دارم در مورد حال بدم، اینکه عکسالعمل ذهنم بوده. تنبلیاش میآمده کار به این سختی را انجام دهد. فکرش را بکنید مجبورست برود یک گزارش 90 صفحهای مال هشت سال پیش را بخواند. بنابراین تصمیم گرفته این حالت تهوع را به بدنم تلقین کند. من معتقدم ذهن توانایی این کارها را دارد.
این است که الان دارم روزمرهنویسی میکنم. رادیو هم گوش میکنم البته. امروز برنامههایشان یکی در میان در مورد آرتیست پنج اسکار گرفته و انتخابات ریاست جمهوری است. اوایل که شیفت کرده بودم روی رادیو، فقط رادیو فرهنگ گوش میکردم؛ تا اینکه یک روز صبح شنبه چهارتا اهل ادب طی یک میز گرد،از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر، در مورد "باد در ادبیات" حرف زدند. از باد در ادبیات اسطورهای شروع کردند و ساعت دوازده تازه رسیده بودند به دن کیشوت و آسیابهای بادی. رادیو را خاموش کردم و زنگ زدم به الزا، شخصیت ادبی جمع، تا در مورد رادیو فرهنگ فرانسه باهاش درد دل کنم. الزا هم گفت همین است دیگر، وقتی ادبیاتمان اینقدر سقوط کند، تنها چیزی که برایشان میماند که در موردش حرف بزنند باد است. نمیدانم میزگرد چند ساعت بعد از ساعت دوازده هم طول کشید، اما من از آن لحظه رادیو فرهنگ فرانسه را تحریم کردم و کوچ کردم به فرانس انتر. راضیم از این یکی. حتی گاهی وقتها ترانههای انگلیسی زبان پخش میکند.
بی اف ام بیزنس هم گوش میکنم، آدمهای حوزهی بیزنس به نسبت بقیه، حداقل چرت و پرت را میگویند، چون وقتشان برایشان مهم است. همیشه وقتی کسی توی کنفرانس، جلسه، سخنرانی، یا برنامهي تلویزیونی، حرفهای بیسر و ته میزند، میگوییم ارزش قائل نشده برای وقت دیگران. به نظر من این توقع زیادی است که از آنها داریم. اگر طرف وقت خودش برایش مهم باشد کافی است. تجربه میگوید بیزنسمن/وومن ها اینطوری هستند.
بی اف ام بیزنس هم گوش میکنم، آدمهای حوزهی بیزنس به نسبت بقیه، حداقل چرت و پرت را میگویند، چون وقتشان برایشان مهم است. همیشه وقتی کسی توی کنفرانس، جلسه، سخنرانی، یا برنامهي تلویزیونی، حرفهای بیسر و ته میزند، میگوییم ارزش قائل نشده برای وقت دیگران. به نظر من این توقع زیادی است که از آنها داریم. اگر طرف وقت خودش برایش مهم باشد کافی است. تجربه میگوید بیزنسمن/وومن ها اینطوری هستند.
آن فیلم را که قرار بود ببینم، برای بار چهارم ندیدم. بلیت تمام کرده بودند دوباره. به جایش رفتیم فیلم آنجلینا جولی را دیدیم چون تنها فیلم معروفی بود که در آن غروب شنبه بلیتش تمام نشده بود: سرزمین خون و عسل. خیلی خوب بود. هنوز بعد از دو روز دارم بهش فکر میکنم. آنا با حسی که به قول خودش به حسودی پهلو میزد، هی میگفت یعنی چه، آنجلینا جولی که اهل یوگسلاوی سابق نیست که رفته فیلم دربارهشان ساخته، اصلن چرا رفته آنجا، کی بهش فیلمنامه را پیشنهاد داده، تازه زبانشان را هم که نمیداند، چطوری کارگردانی کرده. اما حرف اصلیاش این بود این بود که مگر میشود یک آدم هم اینقدر خوشکل باشد هم باهوش، وهم پرکار. هم بازیگر خوبی و هم کارگردان خوبی.
حالم دارد بهتر میشود، برم بنویسم.
دارم فکر میکنم واقعن چرا باید چنین پستی را پابلیش کرد؟ خواننده چه گناهی کرده. بعدش فکر میکنم شاید میان خوانندههای این وبلاگ هم آدمهای مثل خودم که روزمره دوست داشته باشند، باشند. مثلن من گیر دادهام به وبلاگ یک خانم ایرانی ساکن آمریکا که سنش احتمالن بیستسالی از من بیشتر است، هیچ وجه مشترکی باهاش ندارم، زندگیش هم خیلی ساده و قابل پیشبینی است، نثرش هم معمولیست، اما من خیلی به وبلاگش - که جز من هشت خوانندهی دیگر دارد- وابسته شدهام، خیلی برایم مهم است که بدانم هر روزش را چطور گذرانده. چشمم برق میزند وقتی وبلاگش آپدیت میشود. صرفن گیر دادهام.
چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰
از ترجمه
یک نویسندهی انگلیسی-فرانسوی هست به اسم تاتیانا دو رونه که من دوستش دارم.شاید معروفترین کتابش را خوانده باشید: Sarah's key به انگلیسی و Elle s'appalait Sara به فرانسه. البته دلیل اینکه من الان دارم از این آدم حرف میزنم اینکه دوستش دارم نیست، بلکه دارم ازش به عنوان لید این نوشته استفاده میکنم چون این آدم داستانهایش را که خودش به یک زبان مینویسد به آن یکی ترجمه میکند.
چند وقت پیش یک برنامه صبح یک شنبهی کانال یک - دلم برای تلویزیون خیلی تنگ شده - دعوتش کرده بود در مورد آخرین کتابش "رز". بعد تاتیانا میگفت این آخرین کتابش را به فرانسه نوشته و ناشر انگلیسیاش گفته ما همین کتاب را میخواهیم، پس لطفن خودت ترجمه نکن و بگذار بدهیم به یک مترجم. میگفت که توانایی ترجمه کتابهای خودش را ندارد و هر بار ترجمه کرده در واقع بازنویسی کرده و در نهایت کتاب ترجمه شده چیز دیگری از آب درآمده. و اینکه از نظرش ترجمه ممکن نیست.
البته در اینکه ترجمه دقیق هیچ وقت ممکن نیست، هیچ شکی نیست و به نظرم وقتش است که دیگر در موردش حرف نزنیم. اما خب همیشه دو جریان اصلی در ترجمه وجود دارند، آن جریانی که میگوید بیشتر به مقصد وفادار باید بود و آن یکی که میگوید به زبان مبدا باید وفادار ماند. الان حرفم این است که حتی این دو راهی هم باید برداشته شود، یعنی تقریبن بیخیال متن مبدا. وقتی خود نویسندهی اصلی متن نمیتواند به زبان مبدا وفادار باشد چطور از یک غریبه توقع داشته باشیم که وفادار باشد.
این کتابی هم که از اکو میخوانم dire quasi la stessa cosa هم در مورد همین است. من البته کتاب را به ایتالیایی نمیخوانم، صرفن به خاطر موضوع بحث که ترجمه است خواستم به زبان مبدا وفادار بمانم و فکر کردم آوای اسم کتاب به ایتالیایی خیلی قشنگتر است و قابل ترجمه نیست. عنوان کتاب در فرانسه ترجمهی لفظ به لفظ عنوان ایتالیایی است، اما عنوان انگلیسی Mouse-or Rat? Translation as Negotiation . اکو البته در مورد ترجمه در یک مقیاس بزرگتر هم حرف میزند، ترجمه کتاب به فیلم. ترجمه نمایشنامه به فیلم و اینکه که توی فرهنگها لغت ترجمه را معنی میکنند: "بیان کلامی از زبانی به زبان دیگر"، اما ترجمه در واقع بیان "تقریبی" کلامی از یک زبان به زبان دیگر است. در مورد این حرف میزند که چقدر با مترجمان کتابهایاش از نزدیک کار کرده و چقدر دیده که ترجمه لفظ به لفظ غیر ممکن بوده و به راحتی رضایت داده و یا حتی توصیه کرده که مترجمش به متن مبدا وفاردار نماند.
حالا دلیل اینکه من به این چیزها دقیقتر فکر میکنم این نیست که تصمیم گرفتهام مترجم شوم، فکر میکنم از دو سه سال پیش، بعد از اینکه چند صفحه از چند کتاب را جا به جا ترجمه کردم و گذاشتم روی بلاگ و دیدم چقدر سخت و غیر ممکن است، کلن برای همیشه بیخیال لذت ترجمه شدم. متن غیر ادبی دویست، سیصد صفحه تا حالا ترجمه کردهام، که آن هم را هم البته دیگر هیچ وقت قبول نمیکنم. حالا وقتی توی حوزهی ادبیات کتاب ترجمهای را میخوانم اصلن نگاهم مثل قبل منتقدانه نیست به مترجم. قبلن حتی از عبدالله کوثری هم مثل آب خوردن غلط میگرفتم. اصلن یک دفتر برداشته بودم غلطهای کریم امامی در گتسبی بزرگ را یادداشت میکردم که بفرستم برای خانماش. اما حالا خیلی سعهی صدرم زیاد شده.
آهان داشتم میگفتم چرا بیشتر از قبل به ترجمه فکر میکنم: از آنجا که وبلاگ انگلیسی را بالاخره شروع کردهام، و دستم نمیرود که مستقیم به انگلیسی بنویسم، شروع کردهام به از فارسی ترجمه کردن . مستقیم نوشتن را امتحان کردهام، فایده ندارد، اینقدر در انتخاب کلمات و شیوهی روایت تساهل و تسامح به خرج میدهم (به خاطر عدم تسلط به زبان) که در نهایت متنی که مینویسم انگار مال خودم نیست. بهش احساس نزدیکی نمیکنم.
در این پروسهی ترجمه کردن، گاهی که شعر حافظ یا سعدی یا مولوی را توی متن به کار بردهام، میروم و ترجمهی انگلیسیاش را از مترجمهای بزرگ پیدا میکنم، میگذارم توی متن. اما به درد نمیخورد. مشکل این است که خوانندهی فارسی زبان با آن شعرهای عمیقن ارتباط برقرار میکند اما خواننده انگلیسی زبان با ترجمهی آن شعرها ارتباط عمیقی نخواهد داشت.اصلن خودم هم ارتباط برقرار نمیکنم. آخر فقط خود شعر که نیست، هزارتا عنصر دیگر هم هست که ظاهرن ربطی ندارد اما وقتی خوانندهی فارسی زبان شعر را میخواند به یاد میآورد. مثلن اگر "بوی جوی مولیان آید همی" را بخواند، احتمالن بیشتر از خود شعر، حس و حال خودش را وقت شنیدن موزیکی یادش میآید که این شعر لیریکاش بوده. امروز برای ترجمهی یک شعر فارسی توی یکی از پستها این چند بیت اسکار وایلد را استفاده کردم و به نظر خودم خیلی هم به زبان مبدا وفادار بودهام:
The almond-groves of Samarcand,
Bokhara, where red lilies blow,
And Oxus, by whose yellow sand
The grave white-turbaned merchants go:
And on from thence to Ispahan,
The gilded garden of the sun,q
Whence the long dusty caravan
Brings cedar wood and vermilion;
وبلاگ انگلیسی هم انانیم است. جدی. میخواهم آن امنیتی را یکی دو سال اول اینجا داشتم، آنجا دوباره تجربه کنم
اشتراک در:
پستها (Atom)