جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۱

خشونت

ساعت نه بیدار می‌شوم. پرده اتاق را باز می‌کنم. دلم برای نور معمولی روز تنگ شده. اما زود دوباره می بندمش. یک ماه است آمده‌ام توی این اتاق طبقه‌ی سوم و هنوز یاد نگرفته‌ام که پرده‌ها را نمی شود کنار زد.  پنجره‌ی خیلی بزرگ اتاقم روبروی اتاقک نگهبانی ِ روی پشت بام‌ ِ بانک توسعه‌ی آسیایی است. تمام بیست و چهار ساعت روز را یک نگهبان با لباس فرم- پیراهن یا تی‌شرت خاکی با شلوار سرمه‌ای- نشسته آن‌جا و یک مسلسل فیکس شده روی پایه اش را هم گذاشته روی پنجره‌ی اتاقک. گاهی وقت ها سر مسلسل را به این طرف و آن طرف کوچه باریک‌مان می‌چرخاند؛ نه این‌که بخواهد به کسی شلیک کند، نه، صرفن چون دوربین به مسلسل وصل است به هر کجا می‌خواهد با دوربین نگاه کند مسلسل را به همان طرف می‌چرخاند.  متاسفانه یا خوشبختانه  این روزها شهر امن است و مسلسل بیشتر مواقع ِ روز در حالت طبیعی‌اش، یعنی رو به اتاق من، است.آیا مسلسل ش خالی است؟ نه، هیچ اسلحه‌ی گرمی در کابل خالی نیست، همین است که  هر از چندگاهی خبر می‌رسد  که پلیس‌ها اتفاقی هم‌دیگر را  کشته‌اند. احساس عجیبی است این‌‌که صبح‌ها از خواب بیدار شوی پرده‌‌ها را کنار بزنی و اولین چیزی که ببینی مسلسلی باشد که کمتر از هشت متر آن طرف‌تر، به سمت‌ات نشانه رفته.

صبح شنبه است. آخر هفته‌ی ماست و روز اول کاری کشور است. می‌روم بانک از ای تی ام پول بگیرم. دلار؟ یا افغانی؟ کم کم دارم از دلار به افغانی منتقل می‌شوم. این چند ماه سختم بود افغانی داشته باشم چون درکی از مقدار و ارزشش نداشتم. مساله این است که خود دلار را هم بلد نبودم، صرفن یاد گرفته بودم -با تسامح- یک دلار را معادل یک یورو حساب کنم و جواب می‌داد. افغانی را هنوز مجبورم توی ذهنم تقسیم بر پنجاه کنم تا بفهمم چند دلار می‌شود. راننده طبق معمول رادیوی‌اش روشن است. رادیو مخصوص این راننده رادیو زمزمه است. خودم را آماده می کنم که تا برویم و برگردیم روانی شوم. دو مجری جوان و شاداب و خندانِ رادیو دارند برنامه اجرا می کنند و تلفن های شنوندگان را هم جواب می دهند. بین تلفن ها هم آموزه های اسلامی را می گویند:..در جهنم زنی را دید که دارند زنده زنده گوشت تنش را با قیچی داغ تکه تکه می کنند ، پرسید چرا، گفتند بدن این زن را نامحرم دیده. صدای و لحن زن و مرد جوانی که دارد حکایات اسلامی را تعریف می‌کند، دقیقن شبیه لحن مجری‌های رادیو ایران هستند که صبح‌ها می‌گویند "چه صبح قشنگی"، آدم منتظر نیست با این لحن در مورد تکه تکه کردن کسی با قیچی داغ بشنود.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۱

shame

دیروز صبح ساعت شش بدون نق و سختی از خواب بیدار شدم. ساعت هفت فرودگاه امام بودم بدون اینکه نگران باشم دوباره جا می مانم. ساعت هشت و نیم بدون یک دقیقه تاخیر هواپیما بلند شد و دو ساعت و پنج دقیقه بعد کابل بودیم. دوساعت را هم خوابیدم. توی فرودگاه کابل هم مجبورم نکردند فرم های اداره ی مهاجرت شان را پر کنم. یعنی بعد از اینکه سه بار تکرار کردم فرمی را که دفعه ی پیش پر کرده ام توی کیفم است، ولم کردند.
ماشین توی پارکینگ منتظرم بودم و راننده آمده بود جلوی در تا برای چمدان هایم کمکم کند. هوا هم خیلی گرم نبود. بیست و نه یا سی درجه مثلن. در مقایسه با تهران بهار بود. حالم همه جوره خوب بود. خوشحال بودم که  برمی گردم. لحظه شماری می کردم که برگردم خانه لباس ها و کتابها را بچینم سر جای شان، ناهار بخورم، بخوابم بعد بروم آرایشگاه موهایم را کوتاه کنم و بعد هم با ویلیام و جیمیز برویم بیرون.

اما یک چیزی توی راه فرودگاه تا خانه حالم را آنقدر بد کرد که هنوز وقتی یادم می آید دلم هری می ریزد. می خواستم کارت شارژ تلفن بخرم. راننده بر خلاف معمول که خودش این کار را می کند قفل در را باز کرد و گذاشت خودم کارت بخرم. توی تمام خیابان های کابل شما مردهایی را می بینید که کارت شارژهای تلفن های مختلف را دستشان گرفته اند و از تکان می دهند برای فروش، این ها همان هایی هستند که دلار و افغانی هم چینج می کنند. این است که آدم ها معممولن همان طور که روزنامه می خرند، وقتی توی ترافیک مانده اند کارت تلفن هم می خرند. شیشه های ماشین های سازمان را نمی شود پایین کشید، همین بود که من در را باز کردم و تا از آقای کارت فروش کردیت تلفن بخرم. مثل همه ی وقت های دیگر( توی خیابان های اصلی شهر) به محض اینکه در ماشین را باز کردم یک خانم و بعد هم یک آقا آمدند دست شان را دراز کردند برای پول. این جور وقت ها هر جای دنیا که باشم دلم می خواهد فرو بروم توی زمین چون هیچ کاری از دستم بر نمی آید. بر خلاف همکارانم ناله های شان را هم متوجه می شودم. این صحنه به خودی خود حال من را برای چند دقیقه بد می کند. اما چیزی که باعث شده از دیروز حالم همین طور بد ماند این است که آقای کارت فروش فورن به زن برقع پوش که دست سمت من برده بود و به مردی که پاهایش را - احتمالن توی جنگ- از دست داده بود و روی زمین نشسته بود و دستش را سمت من که توی ماشین نشسته بودم دراز کرده بود گفت: "برید آن طرف، اینجا نایستید، دست سمت ایرانی برای یاری دراز نکنید."

نه این که من خوشم بیاید کسی سمتم دست دراز کند. اما می فهمید چه می گویم وقتی می گویم حالم خیلی بد شد؟ حالم از این جمله ی آخرش خیلی بد شد. نمی دانم از دستش ناراحت شدم یا نه. اصلن آیا می توانستم جواب بدهم بهش؟ بگویم چرا؟ بهم بربخورد؟ دوباره یادم آمد به کاری که توی ایران با پناهندگان افغان کرده بودیم، چیزی که از هفته ی دومی که اینجا بودم یادم رفته بود، این قدر که با روی خوش پذیرفته اندم و هیچ وقت کسی  در مورد ایران یا اقامت ش در ایران حرف بدی نزده بود. 


شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۱

اگر شهرزاد نبود من هم توی همان حبابی که همه‌‌ی خارجی‌ها را این‌جا درش نگه می‌دارند می‌ماندم. حباب فیزیکی و  ذهنی.دارم سعی می‌کنم بیرون بیایم. به جای سی ان ان و بی بی سی شبکه‌های افغان نگاه می‌کنم، حتی وقتی دارند پشتو حرف می‌زنند. روزنامه‌های دری می‌خوانم. کتابفروشی‌های کابل را یاد گرفته‌ام. دزدکی از خانه بیرون رفتن را یاد گرفته‌ام. اما خیلی طول می‌کشد تا جا بیافتم. نمی‌دانم عمرم قد می‌دهد یا نه.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱

جابه جایی و جوزدگی

هیچ وقت این همه چیز برای نوشتن نداشته‌ام. هیچ‌وقت زندگی‌ام این‌قدر اینتنس (شدید؟) نبوده. اما می‌ترسم این‌جا بنویسم. این‌قدر وبلاگ‌ نویس‌های خوب دیده‌ام که  با جا به جایی -معمولن مهاجرت- نوشته‌های‌شان بد و دچار جو زدگی شده و هنوز بعد از یکی دو سال دست از سرشان بر نداشته، که می‌ترسم. از نوشته‌های هیجان‌زده می‌ترسم. می‌نویسم و روی‌شان می‌خوابم به این امید که پخته شوند و بعدتر خیلی خام به نظر نرسند.

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۱

غروب پنج‌شنبه. یک ساعت و بیست دقیقه

پیغام می‌دهد که می‌توانیم قرار را یک ساعت عقب بندازیم. چشمان‌م برق می‌زند و می‌نویسم بله بله حتمن. نیم ساعت مانده به قرار و من رسیده‌ام ایستگاه کامبرون. می‌نویسد: مشکوکی. چی‌کار داری می‌کنی الان؟ درحالت عادی کولی بازی در می‌آوردی برای چنین چیزی یا با لج‌بازی قرار را کلن کنسل می‌کردی. می‌گویم اول این‌که در حالت عادی در این ساعت از روز از سرکار برمی‌گشتم و این‌که می‌روم سر بزنم به کتاب‌فروشی مورد علاقه‌م.
فکر کرده بودم پیاده بروم تا لا موت پیکِت که قرار داریم و توی راه سری بزنم به کتاب‌فروشی‌م. حالا می‌بینم که به جای بیست دقیقه یک ساعت و بیست دقیقه وقت دارم و خوشحال‌م. خیلی خوشحال.

می‌رسم جلوی کتاب‌فروشی. آقای کتاب‌فروشی صورت‌ش با خنده باز می‌شود، سلام می‌کند و از پشت میزش بلند می‌شود می‌گوید، بیا ببین چقدر کتاب جدید آورده‌ام. و بعد با هیجان شروع می‌کند به لیست کتاب‌ها را گفتن...من هم ساک‌‌م را می‌گذارم روی میزش و شروع می‌ کنم به سوال پرسیدن، بوریس ویان چی جدید آورده‌اید؟ تو کی می‌خواهی عادت نویسنده‌ای کتاب خواندن را ترک کنی؟ شوالیه جوزف کسل انتشارات فولیو را آورده‌اید؟ حتمن پالتویی می‌خواهی؟ بله قطع کتاب برایم مهم است، جا نمی‌شود توی کیفم. کتاب جدید اریک فوتورینو را چی؟ چیست؟ مال 2012 است ؟ نه ندارم، نشنیده‌ام. در مورد چیست؟ سال‌های مسوولیت‌ش در لوموند.

کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ی من در پاریس، نه فروشگاه‌های زنجیره‌ی فنک است، نه کتابفروشی چهار طبقه‌ي ژیلبرت ژون در سن ژرمن، نه شکسپیر اند کامپنی که پاتوق انگلیسی زبان‌خوان‌ها است و نه سمیث. کتابفروشی مورد علاقه‌ی من یک کتاب دست دوم فروشی است، که به جز کتاب‌ها، فقط دو یا سه تا آدم توش جا می‌شوند تا بدون این‌که به هم بخورند توی کتاب‌ها بگردند. دقیقن همان‌طوری که آرش می‌گوید وقتی طی صخره نورده‌ها و کوه‌نوردی‌ها و سفرهای‌شان یک دره‌ی دست نخورده، یک جزیره‌ی بکر توی خلیج فارس یا یک غار بی‌نظیر را کشف می‌کنند، به کسی در موردش نمی‌گویند چون نگرانند که بشود مقصد سفرهای توریستی. من هم معمولن ازش حرف نمی‌زنم مگر این‌که کسی ازم بپرسد. کسی هم از من معمولن ازم نمی‌پرسد که کتاب‌های‌ت را از کجا می‌خری. دوستانم همه‌شان یا کتاب نو می‌خرند یا مثل بلا و سباستین کیندل دارند و شش ماه است دارند با پشتکار مرا هل می‌دهند که کیندل بخرم.

تلاش‌های بلا و سب ددرست نزدیک به پیروزی و در لحظات آخر شکست خورد. داشت جواب می‌داد، چون قبول دارم که کتاب‌ها سنگین‌ترین دارایی‌هایی آدمی است که زیاد جا به جا می‌شوند. اولین چیزهایی هستند که از چمدان‌های جابه جایی کنار گذاشته می‌شوند. و وقتی می‌دهی‌شان که بروند، انگار از جان‌ت چیزی را جدا می‌کنی. مثل لباس نیست که بدهی به دوستانت و هر بار تن‌شان ببینی خوش‌حال شوی. کتاب‌های‌ت را هر بار توی قفسه‌ی کتاب‌های‌شان ببینی قلب‌ت هری می‌ریزد. بعد بحث افغانستان رفتن هم بود، آن‌جا که نمی‌توانم هر بار برای چند ماه کتاب ببرم با خودم. کیندل ناچار به نظر می‌رسید تا وقتی که فهمیدم با کیندل الزامن نمی‌توانی کتاب به دوستانت قرض بدهی یا بگیری. مگر این‌که ناشر و نویسنده اجازه داده باشد که این کتاب قابل قرض دادن است، و ظاهرن این اجازه‌ی است که به طور معمول به کتاب‌های جدید، کتاب‌های پرفروش و...داده نمی‌شود. آمازون می‌گوید طبق آمارش 35 درصد کتاب‌ها لِندِبل هستند (برای دو هفته)، که همان‌طور که ممکن است حدس بزنید این کتاب‌ها یا همان‌ کلاسیک‌هایی هستند که معمولن خوانده‌ایم‌شان و یا اصلن مجانی قابل دسترسی هستند یا کتاب‌هایی که الزامن درصد زیادی از مردم علاقه‌ی به خواندن‌شان ندارند. حالا نه این‌که من ان تا دوست داشته باشم که کیندل داشته باشند و بخواهم ازشان کتاب امانت بگیرم یا بهشان امانت بدهم. نه، فقط دو نفرند. شاید هم سالی یک‌بار هم از چنین امکانی استفاده نکنم. اما مساله این است که حاضر نیستم وسلیه‌ای را بخرم و ازش استفاده کنم، که یکی از مفاهیمِ از نظر من پایه‌ایِ استفاده از کالای فرهنگی برای‌ش بدیهی محسوب نمی‌شود. امانت دادن و بخ اشتراک گذاشتن. می‌دانم که آمازون با کیندل نخریدن من ورشکست نمی‌شود، اما برای‌م مهم است که برای چیزی که بدون‌ش هم می‌توانم زندگی کنم خط قرمز‌های‌م را جا به جا نکنم.

کتاب نو هم نمی‌خرم مگر این‌که خیلی هوس کنم و مطمئن باشم دستِ دوم‌ش هنوز پیدا نمی‌شود. فکر می‌کنم کتاب‌های دست ِ دوم هویتی دارند که کتاب‌های نو ندارند. قیمت‌ش هم همیشه نصف یا کم‌تر است. تازه کتاب‌فروش مورد علاقه‌ی من در ازای هر چهارتا کتابی که انتخاب می‌کنی به‌ت چهارتا کتاب هم هدیه می‌دهد. و چقدر هیجان انگیزتر است انتخاب کردن چهارتای جایزه. انتخاب هشت کتاب، کاری است که در بیست دقیقه نمی‌شود انجام داد اما در یک ساعت و بیست دقیقه شاید بشود.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

Sleep on it*

اگر خودم را رها کنم به جای این همه خوشحالی و سرگرمی و خوش‌گذرانی دور و برم،‌ غم پهن می‌شود روی زندگی‌م. اما خودم را محکم گرفته‌ام. رفتن از پاریس اصلن کار آسانی نیست. همین که تقریبن هر روز و هر شب دوستانم را می‌بینم، نشان می‌دهد که هم من و هم آن‌ها روزهای غم‌گینی را خواهیم داشت و شاید هم حتی خیلی غمگین.

اما خیال‌تان راحت، این‌جا نه از نق و ناله‌ی رفتن خواهم نوشت، نه از هیجان رسیدن به جای جدید. هیچ چیزی اندازه‌ی حس غمِ رفتن و ترک کردن و تمام کردن جایی یا چیزی یا رابطه‌ای و هیجان شروع کردن پروسه‌ی جدید یا رسیدن به یک جای تازه،  نوشته‌های یک وبلاگ را چیپ نمی‌کند. خیلی از به‌ترین بلاگرها را به چشم دیده‌ام که در این دام افتاده‌اند. آدم از این دوران‌ها باید بعد از چند ماه بنویسد. باید قبل از پابلیش کردن این دست نوشته‌ها، به جای یک‌شب، چند ماه روی‌شان خوابید.

پ.ن: به واقف که معصومانه این اصطلاح را دوست دارد.

جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۰

کمون پاریس

دیشب فلوران تلفن زد که بگوید کتابم خانه‌تان مانده و کی هم‌دیگر را می‌بینیم که برای‌م بیاوری‌ش یا من کی بیایم. اما مثل همه‌ی وقت‌هایی به هم تلفن می‌زنیم یک و نیم ساعت حرف زدیم. از بللا شنیده بود که ممکن است از این‌جا بروم. در مورد پاریس حرف زدیم. گفت من اصلن نمی‌توانم تصور کنم روزی از پاریس بروم. تو چطور دلت می‌آید؟ گفت که تا آن‌جایی که می‌توانند اجدادشان را بشمارند یعنی حوالی قرن چهاردهم، همه پاریسی بوده‌اند، به جز یک مادر بزرگ ِمادر بزرگ هلندی. گفتم برای من رفتن خیلی آسان‌تر است. پاریس را دوست دارم و به جز شیراز تنها شهری است که واقعن احساس می‌کنم خانه‌ام است، اما برای آدمی که از خانه‌ي اصلی‌ش آمده باشد بیرون، دومی سخت نیست.
گفتم پاریس را همیشه شهری دیده‌ام که دوباره بهش برمی‌گردم. حتی قبل از این‌که بیایم این احساس بازگشت را داشته‌ام. و هیچ وقت پاریس را مثل یک توریست ندیده‌ام، حتی وقتی با ویزای توریستی و یک‌ هفته‌ای آمده‌ام. خیلی از جاهای پاریس را توریستی که دو روز این‌جا بوده دیده و من نه. مثلن لوور.

گفت فردا بیا برویم پاریس گردی طولانی. من عکس می‌گیرم، تو مثل یک توریست پاریس را ببین. تازگی‌ها با دنی بعد از یک‌سال برنامه‌ریزی یک شرکت‌ توریستی تاسیس کرده‌اند که کار توریسم فرهنگی کنند. همان‌طور که ممکن است حدس بزنید برنامه‌ی خانواده‌ي سنتی پاریسی‌اش برای‌ش این بوده که وکیل شود، حقوق خوانده، یک سال وکالت کرده و ول کرده. برادرش طبق برنامه خانواده قاضی است و خواهرش هم طبق برنامه خانواده معلم. چند سال کارش عکاسی بوده و حالا قرار است تور لیدر شود. قرار است برای تورهای‌شان تِم‌های مختلف داشته باشند. گفت بیا من روی‌ت توانایی‌ها و برنامه‌های‌م را تمرین کنم. هنوز تم‌ها را دقیق از هم جدا نکرده، مثلن نمی‌داند آیا می‌شود جنگ جهانی اول و دوم را با هم بگوید یا نه. به‌ش گفتم پاریسِ "در جستجو..." برای‌م اگر بگذاری میایم. گفت که "در جستجو" نمی‌تواند چون نخوانده و هیچ وقت هم نمی‌تواند بخواند. یادش آمد که پاریس ادیبات اصلن ندارد توی لیست‌ش. بعد در مورد خانواده‌ي تیبو حرف زدیم و پاریس خانواده‌ی تیبو پیش‌نهاد کردم. قرار شد روی‌ش کار کند. گفتم کمک‌ش می‌کنم. توی ذهن‌ش پاریسِ هنرمندان بود، پاریسِ مقاومت و جنگ جهانی دوم، و پاریسِ انقلاب. گفتم پاریسِ کمون می‌خواهم. هیچ وقت نفهمیده‌ام که چرا فرانسوی‌ها این‌قدر کم در مورد کمون نوشته‌اند و حرف می‌زنند. گفت برای ‌این‌که توی تاریخی که یادمان بیاید شبیه این که فرانسوی فرانسوی را بکشد، دوبار داشته‌ایم، کمون و خیلی جزیی در جنگ الجزایر. قرار شد که امروز برویم برای پاریسِ کمون و پاریسِ جنگ جهانی دوم، یعنی به عبارتی جنگ و درگیری در خیابان‌های پاریس.

هتل دو ویل قرار داشتیم. جای گلوله‌ها را پیدا می‌کردیم بعد عکس‌ها را و آن‌ سنگرها را؛ بدیهی است که همان‌جاهایی که توی عکس سنگر بود کلی جای گلوله مانده. آی‌پدش را آورده بود و عکس‌های هتل دوویل را نشانم داد، که آدم‌های کمون قبل از فرار آتشش زده بودند. اعضای کمون وقتی مطمئن شده بودند که حکومتِ ورسای( همان دولت رییس جمهور تی‌یر که به دلیل شورش پاریسی‌ها به ورسای فرار کرده بودند- دلیل شورش هم شکست فرانسه در جنگ با پروس و محاصره‌ي طولانی‌ مدت پاریس بوده) دارد بر می‌گردد و همه‌شان را بدون استثنا می‌کشد- سی هزار نفر در یک هفته- به این نتیجه رسیده بودند که هر منطقه را از دست می‌دهند آتش بزنند و بروند. تی‌یر پاریس را خیابان به خیابان با کشتن اعضای کمون و مردم عادی پس گرفت، اعضای کمون هم قبل از دستگیر و کشته شدن، پاریس را خیابان به خیابان آتش‌ زدند. بعضی‌ها مثل هتل دوویل بازسازی شده بعضی‌های دیگر هم فقط زمین خالی‌شان مانده. رفتیم کلیسای نترْدام. دوباره جای گلوله‌ها، عکس‌های سنگرهای مقاومت در گوشه کنار. خیابان به خیابان می‌رفتیم جای سنگرها را پیدا می‌کردیم و تابلوهای کوچکی که روی دیوار ساختمان‌هاست و در زندگی روزمره هیچ‌وقت نمی‌بینی شان. تابلوهای کوچکی که می‌گوید این‌جا فلانی در مقاومت و در اوت1944 در گذشته. یا آن تابلوی روی ساختمان پرفکتور پلیس روبروی نترْدام، که روی‌اش نوشته، ژنرال لوکْلرک روزهای آخر قبل از آزادی پاریس این‌جا با هواپیما پیغام‌های کاغذی برای پاریسی‌ها پخش کرده که Tenez bon, nous arrivons. مقاومت کنید، ما می‌رسیم.

بعد رفتیم خیابان ریوولی و هتل لو موریس که مقر اصلی آلمانی‌ها در زمان اشغال پاریس بوده. گفت برویم پیش دختر عموی‌م این‌ها توی این کوچه فروشگاه و کارگاه لباس زیر دارند. گفتم که خر نشو فلوران، بیا و مثل آدم بپذیر که وان نایت ستند بوده. یک غلطی کردم، حالا هشت ماه است که باید با تو چانه بزنم. گفت نه، باور کن فقط می‌خواهم دختر عموی‌م را ببینی. هیچ منظور دیگری ندارم. خیلی دختر خوبی است، از دیدن‌ت خوشحال می‌شود. فلوران من را به همه‌ي خانواده‌ش نشان داده، حتی به مادربزرگش که آلزایمر دارد، این یکی را بیش از ده بار. برای معرفی می‌گوید: سارا، دوستم، ایرانی است، کارش این است، قبلن هم س. ان.ار.اس کار می‌کرده.  مرا مثل یک دستاورد به خانواده‌اش معرفی‌ می‌کند و بعد لب‌خند پهن می‌شود روی چهره‌ي خانواده‌ی آریستوکراتِ پاریسی‌اش. هر وقت خانه‌‌ش مهمانی چیزی است،‌ من را می‌برد که سری به مادر بزرگش که توی واحد آن وری زندگی می‌کند بزنیم. یادآوری می‌کند که سارا ایرانی است و مادربزرگ‌اش از نو خوشحال می‌شود و دوباره می‌گوید که مادربزرگی داشته که عاشق یک شاهزاده‌ی ایرانی قاجار شده، ولی شا‌هزاده ول‌ش کرده و برگشته ایران. خودم در فرانسه خیلی استفاده کرده‌ام از اگزوتیک (ایرانی) بودن‌ و گاهی هم شغل‌م. اما دلم نمی‌خواهد یکی دیگر هم ازش استفاده کند.
گفتم نمی‌آیم. گفت بیا یک موزه‌ی خصوصی تاریخ لباس زیر هم دارند. مادربزرگِ مادربزرگ سسیل بوده که سوتین را اختراع کرده و هفته‌ای‌ دست ِ کم یکی دوتا بازیگر معروف و پرنسس اروپایی و عرب دارند. گفتم الکی می‌گوید، گفت گوگل کن. ویکی پیدیا را نگاه کردم، رسیده بودیم جلوی کارگاه. راست می‌گفت اسم‌ش همان بود. هرمین کادول. مزونِ کادول.

رفتیم تو، برای‌مان قهوه آوردند. سسیل هم‌سن خودمان بود حدودن. خیلی شبیه مادربزرگِ مادربزرگ‌ش بود. عکس‌ش را قاب کرده بودند به دیوار. فکر کنم خانواده‌ش به خاطر شباهت‌ش به عنوان مدیر مزون انتخاب‌ش کرده‌اند. خانم‌هایی که قرار داشتند برای اندازه گیری یا خرید همه‌شان بالای شصت سال داشتند. احتمالن آدم فقط آخر عمرش حاضر است برای یک سوتین بین ششصد تا هزار و پانصد یورو پول بدهد. چقدر می‌شود به تومان؟ یک تا سه میلیون؟ اما توی لیست مشتریان‌شان بازیگران معروف هالیوودی و فرانسوی و پرنسس‌های اروپایی جوان هم بودند. مادربزرگ‌ش سال 1889 اختراع‌ش را معرفی کرده. اگر سوتین را به شکل مدرنش درست نکرده بود، احتمالن هنوز زن‌ها مجبور بودند کرست بپوشند، از این یک‌تکه‌هایی که سکارلت می‌پوشید، که آدم اگر بپوشدشان وقت درآوردشان احساس می‌کند از کوه برگشته.
با سسیل در مورد تاریخ کمون حرف زدیم. و کاخ تویلری که سوخته هیچی ازش نمانده. من گفتم به نظرم باید دوباره می‌ساختندش، شما فرانسوی‌ها که عالی هستید در ساختن چیزهایی که ویران شده طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. برلین را ببین، آلمانی‌ها مثل یک شهر مدرن از نو ساخته‌اندش. اما پاریس انگار از شش قرن پیش به این‌ور به‌ش از گل کم‌تر نگفته باشند. سسیل گفت همان موقع رای گیری کرده‌اند و پارلمان رای نداده. تازه فقط صد سال از انقلاب گذشته بوده و خیلی‌ها هنوز به شدت ضد سلطنت بوده‌اند. بعد در مورد پاریسِ پروست حرف زدیم و سسیل پیشنهاد کرد که بیا با هم برویم پروست گردی یک‌ روز؟ گفتم باشد. دلم البته می‌خواست در مورد سوتین‌هاشان ازش بپرسم. یک دور توی کلکسیون‌‌شان گردندادم. گفت امریکایی‌ها که می‌آیند اولین سوال‌شان این است که واتس نیو؟ می‌گویم شما اصلن کلکسیون ما را می‌شناسید؟ نمی‌شناسند اما برای‌شان مهم است که جدیدترین‌ها را بخرند. فرانسوی‌ها و کلن اروپایی‌ها این‌طوری نیستند. همه‌ش چیزهای قدیمی‌تر می‌خواهند، طرح‌های خود هرمین کادول یا مادربزرگم آلیس کادول.

از سسیل خداحافظی کرده‌ایم و آمده‌ایم میدان کنکورد که فلوران عکس بگیرد، می‌خواهد دقیقن از همان زاویه‌هایی که عکس‌های جنگ جهانی دوم و عکس‌های کمون را دارد عکس بگیرد. من را هم می‌خواهد برای اِشل‌اش. الان نشسته‌ام همان‌جایی که توی یکی از عکس‌ها جسد یک زن از گروه مقاومت افتاده و او دارد عکس می‌گیرد. من هم دارم وبلاگ می‌نویسم.

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۰

ستاره

ستاره دارد رمان می‌نویسد، خودش می‌گوید اتود رمان است.  اما  برای من مثل روز روشن است که به زودی رمان‌ش را چاپ خواهد کرد و به چاپ چندم می‌رسد. بخش اول‌ش را داد که بخوانم. بله ستاره در اصل تهیه کننده و گاهی کارگردان و فیلم‌نامه نویس است. اما هر کار دیگری را هم که اراده کند می‌تواند انجام بدهد. اگر من همین‌طوری پیش بروم و توی هر پست‌ای اسم ستاره را بیاورم شما ممکن است فکر کنید ستاره یک شخصیت خیالی‌ است که من ساخته‌ام. خود خیالی‌ام. آدمی که همه‌ی ویژگی‌هایی که دارم و دوست‌شان دارم و ویژگی‌هایی که ندارم و آرزو داشتم می‌داشتم را یک‌جا دارد. اما من اختراع‌ش نکرده‌ام. یک آدم واقعی است که  دوازده سال پیش که دیدم‌ش توی شیراز یک مجله انگلیسی دانش‌آموزی درمی‌آورد که مجوزش را از اصل از آموزش و پرورش هرمزگان گرفته بود، برای یک‌سال باید از بندرعباس می‌آمدند شیراز زندگی کنند و ستاره فکر می‌کرد مجله‌ای را که چهارسال است در می‌آورد نباید به خاطر یک جا به جایی ساده از این شهر به آن‌شهر ول کند. این شد که مدرسه ما یک‌سال مجله انگلیسی زبان داشت. اسمش window بود.

 الان دارد اردن زندگی می‌کند، فیلم‌نامه می‌نویسد، فیلم می‌سازد، جشنواره می‌رود. دست‌یار لباس یک فیلم مهم خارجی است. برای الجزیره تهیه کننده‌گی می‌کند، عربی حرف می‌زند و شروع کرده رمان بنویسد. با همه هم مهربان است و حرف مشترک دارد.  ورِ با حال شخصیت‌ آدم‌ها را بیرون می‌کشد و باهاشان دوست می‌شود. با هم رفتیم برلیناله. شب اول یک مهمانی بود، یک جمع سی چهل نفری بودند که من در عرض پنج دقیقه اول به این نتیجه رسیدم که با هیچ‌کدام‌شان نمی‌شود دوست شد و در آینده نه من در زندگی آن‌ها تاثیری خواهم داشت و نه آن‌ها در زندگی من. در نتیجه الکی سلام کردن و لبخند زدن و small talk باهاشان فقط وقت آدم را تلف می‌کند، بنابراین به به گفتگوهای بیهوده و کوتاه دیگران با میلی جواب دادم تا شب گذشت. اما ده روز بعد که فستیوال تمام شده بود،  همان‌ آدم‌ها برای خداحافظی ستاره را جوری بغل می‌کردند که انگار دارند از عزیزترین آدم زندگی‌شان جدا می‌شدند.  همان‌ آدم‌های شب اول بودند که در طول ده روز دیده بودم‌شان، اما تازه می‌دیدم اتفاقن خیلی‌هاشان آدم‌های جالبی هستند.
 فکر می‌کنم چیزی که ستاره را تبدیل کرده به این آدم منحصر به فردی که الان است،‌ پشت‌کار و ثابت قدمی‌اش (کلمه‌ی که توی ذهن‌م این‌قدر کتابی نبود، اما نتوانستم معادل غیر رسمی‌تری پیدا کنم) است.

سه‌شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۰

دیماه 1388

یکی می‌گفت آدم باید در مورد آبسشن‌هاش هاش بنویسد تا ازشان رها شود. من هنوز کاملن مطمئن نیستم که می‌خواهم رها شوم یا نه، چون مطمئن‌ام بعضی وقت‌ها که در مرز افسردگی‌ مطلق‌ام و از جای دیگری کم می‌آورم همین‌ها کمک‌م می‌کنند و از طرف دیگر می‌دانم که بعضی وقت‌ها هم تا جاهای بیمارگونه‌ای پیش می‌رود این آبسسشن‌ها.

از آن‌جایی که پروسه‌ی دقیق‌اش را یادم است جوراب بود- قبلش را دقیق یادم نیست، فکر می‌کنم وسایل نوشتن بود و قبل‌ترش کتاب و کتاب‌دانی - جوراب سال‌ها طول کشید. یکی از نشانه‌های آبسشن این است که قیمت یا کیفیت چیزی که می‌خری اصلن مهم نیست، ممکن است چیزی را به ده‌ها برابر قیمت معمول ِ مثلن یک جوراب بخری، بعد بروی یک جوراب بی کیفیت الکی هم بخری چون فلان رنگ را نداری. اما خب این‌ها مال اول آبسشن هست، چون بعدترش همه‌ي معمولی‌ها را داری و هر چه می‌خری معمولن خیلی گران و غیر تکراری‌اند. یعنی بعدتر برای دیزاین است که پول می‌دهی.

بعد از جوراب تبدیل شد به اکسسوار، آویزان کردنی‌ها. گوش‌آویز و گوش‌واره، گردن‌آویز و گردن‌بند، دست‌‌بند و دست‌آویز و انگشتر. یادم است آن باری که آقاهه داشت باتوم می‌زد توی سرم و من در مرز بیهوشی به مرگ فکر می‌کردم، آخرین چیزی که یادم آمد این بود که چقدر خوب شد دم مرگ قشنگ‌ترین گوشواره‌هام گوش‌ام کرده‌ام. گوشواره‌های فیروزه‌ای که نیکیتا به‌م داده. اواخر دوره‌ی اکسسوار کمربند بود که زود تمام شد و بعد گیره‌ی مو برای جمع کردن مو پشت سر، برای نگه‌داشتن مو بالای سر، سوزن موی ژاپنی و گیره‌ی موی آفریقایی، گیره‌های کوچک کناری، انواع تل‌‌های پارچه‌ای و کشی.
وقتی این یکی آبسشن تمام شد روی تل بودم. جوراب هم وقتی تمام شد روی انواع جوراب‌های محلی و منطقه‌ای بودم، از طرح جوراب‌ها می‌فهمیدم که مال کدام منطقه‌ي خاورمیانه یا آسیای میانه‌اند. نوشت افزار که تمام شد روی خودنویس پارکر بودم و این برای منی که بیش‌تر از ده سال است هر نوشتنی را فقط تایپ می‌کنم زیادی بود، کتاب که تمام شد روی کتاب‌های ادبیات کلاسیک در قطع سلطانی - به جز شاهنامه و اوستا و تلمود و از این دست می‌دانید که پیدا کردن بقیه‌شان چقدر سخت است. و متری کتاب خریدن بودم. تمام شدن‌‌اش یعنی آدم به جایی می‌رسد که لذت‌ش کامل می‌شود، زمستان‌ها جوراب پامیری‌‌ام را که می‌پوشیدم دیگر دلم‌ نمی‌خواست عوض‌اش کنم، شاهنامه‌ي سلطانی که دست‌م می‌گرفتم دیگر فکر نمی‌کنی که این کتاب چیزی‌ش کم است یا صفحه‌ آرایی‌ش خوب نیست یا خوش دست نیست یا چی.

حالا شش ماه است که آبسشن‌ام لباس زیر است، رها شدن از این یکی واقعن سخت است. اما دارم روی خودم کار می‌کنم.
فیلم‌ که می‌بینم یا توی عکس‌ یا دنیای واقعی زن نیمه‌ برهنه که می‌بینم هیچی، یعنی حتی قیافه‌ي طرف یا هیکلش را هم یادم نمی‌ماند این‌قدر مستقیم زوم می‌کنم روی لباس زیرش. مسلمن این‌که آبسشن آدم چه چیزی باشد کاملن بی‌ربط هم نیست، یعنی این‌که چطوری از ده سال پیش از کتاب تبدیل شد به چیزهایی که خیلی راحت قابل جا به جا شدن باشند، بر می‌گردد به شیوه‌ي زندگی‌ام. من هم اگر شهری داشتم که می‌دانستم چند سال توش خواهم ماند شاید آبسشن‌ام می‌توانست هنوز کتاب یا کفش یا مبلمان خانه یا وسایل آشپزی (این یکی را با چنان حسرتی توی مغازه‌ها نگاه می‌کنم که دلم برای خودم می‌سوزد) باشد.

محال است که وقت پرواز با هواپیما این‌ها را از خودم جدا کنم. این‌قدر که هر بار مطمئن‌ام این‌بار چمدان‌ام را توی پرواز گم می‌کنند- بالاخره‌ هم کردند- که همه را با خودم توی کیف دستی نگه می‌دارم. هر بار که مجبور می‌شوند کیف‌‌ام را توی مرحله‌ی آخر باز کنند چنان جا می‌خورند از گنجینه‌ی اکسسوار که فکر می‌کنند در حال قاچاق چیز ارزش‌مندی هستم. یا آخرین باری که خانوم بازرسی سپاه چمدان دستی‌ام را می‌گشت زل زده بود به لباس زیرها و ازم پرسید چه کاره‌ام، گفتم دانشجو و فورن به خاطر نگاه ناباورش کارت‌ اقامت‌ام را درآوردم، آن لحظه تنها چیزی به فکرم رسید همان بود.
این‌ها تنها چیزی است که توی این سخت‌ترین روزهایی که دارم از خانه‌ی قدیمی به خانه‌ی جدید جا به جا می‌شوم، نگه‌ام می‌دارم. پاریس دیرتر شروع می‌شود. دارم می‌روم لندن.

پ.ن: ستاره می‌گوید اسم هواپیماییِ کی. ال. ام مخفف هونِ لق مسافر است. بله موافقم. چمدان‌ام را گم کرده‌اند، می‌گویند بیمه پول‌اش را می‌دهد، الاغ همه‌ی زندگی من آن تو بوده، بیمه پول چی را می‌دهد. چمدان من خانه‌ی من بوده.

پ.ن.ن: این متن از دو سال پیش درفت شده. الان هیچ آبسشنی ندارم.

شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰

گریه هایت را کرده باشی، روز رفتن، روز سختی نیست*

قرارمان ساعت دو بود. اس ام اس زد که می‌شود زودتر بیایم؟ راه افتاده‌ام، الان جلوی اپرا هستم. گفتم خانه نیستم. سعی می‌‌کنم زودتر برسم، وقتی رسیدی ایستگاه ما، همان‌جا توی میدان بمان تا من برسم. یک ربع به دو رسیدم. نشستم بود روی یکی از سکوهای سنگی. تا نرفتم بالای سرش مرا ندید. گفتم چطوری؟ گفت بد نیستم. اما ژرمنیک‌هایی که من می‌شناسم مثل لاتین ها و کلن ما هندوراوپایی‌هایی‌ها نیستند که بلد باشند یک لبخند گنده روی صورت‌شان باشد وقتی حال‌شان خوب نیست.  گفتم الکی نگو. اشک‌های‌ش راه افتاد. گفتم الان من باید چی‌کار کنم بغلت کنم یا بگذارم حرف بزنی؟ همان‌‌طوری که گریه می‌کرد خندید، گفت توی ده روز گذشته کل زندگی من از این رو به آن رو شده.

از ماتیو جدا شدیم. یک خانه تنهایی اجاره کرده‌ام. رفتم مونیخ برای مدیریت انستیتو گوته قاهره مصاحبه دادم، سه روز بعد پیغام دادند که شغل را نگرفتی. گفتم همه‌ی این‌ها توی ده روز؟ چرا به من نگفتی؟ چرا نیامدی این‌جا؟ گفت حالم خیلی بد بود. از صبح هر روز تا هشت شب سر کار بودم، بعدش هم یا داشتم ایمیل‌های طولانی برای ماتیو می‌نوشتم یا گریه می‌کردم.
شروع کرد از دعوای شنبه شب، وقتی رسیدیم خانه، رسیده بودیم به سه شنبه، روز چهارم. من اس ام اس فرستادم این را گفتم. اون آن را گفت. من ایمیل زدم این و آن را نوشتم. ماتیو فلان عکس را فرستاد. وقتی چای‌مان تمام شده بود رسیده بود به روز ششم،‌ پنج شنبه. گفت پنج‌شنبه قرار گذاشته‌ایم هم‌دیگر را دیدیم. من گفته‌ام خیلی زود است، باید فاصله بگیریم، او گفته کلیدم را توی خانه جا گذاشته‌‌ام ببینیم هم‌دیگر را و تو کلیدت را بده من بتوانم بروم خانه. بعد توی بار اولی این‌قدر دعوا کرده‌ایم و من گریه کرده‌ام که دیگر نشده بمانیم و رفته‌ایم یک بار دیگر و توی راه توی خیابان طوری دعوا کرده‌‌ایم که کم مانده مردم بیایند ازمان بپرسند چه شده. همه نگاه‌مان می‌کردند، من هم مدا گریه می‌کردم. می‌گویم در مورد چی دعوا می‌کردید، می‌گوید مثل همه‌ی دعواهای این‌طوری، سر چیزهای جزیی است اما هر کدام‌مان سعی می‌کنیم توضیح بدهیم که فلان رفتار جزیی نشان‌دهنده‌ی کدام ویژگی کلی هر کدام‌مان است.
مثلن توی بار دومی غذا سفارش داده چون گرسنه شده بوده، بعد آخرش کارد غذا خوری‌اش را می‌کشیده روی لیوان شراب‌اش، خیلی محکم. من گفتم نکن این‌کار را خطرناک است، ممکن است لیوان پرت شود یا چاقو بخورد به جایی. و او ادامه داده که دلم می‌خواهد تو کلن می‌خواهی همه چیز را کنترل کنی و دستور بدهی و اصلن همین صحنه این نشان‌دهنده‌ی همه‌ی مشکلات ماست.
اما من می‌گویم ما چهارسال است با هم زندگی‌ می‌کنیم اما حتی یک شام در طول هفته با هم نمی‌خوریم، آخر هفته‌ها هم همین‌طور است. هر کس زندگی خودش را دارد. او هم می‌گوید تو توقع داری که ما رابطه‌مان را با همه قطع کنیم و بشینیم خانه هم‌دیگر را نگاه کنیم.

 دارم موزها را تکه می‌کنم و می‌ریزم توی دستگاه که میلک شیک درست کنم. می‌گوید به نظرت من این‌طور آدمی هستم، می‌گویم نه اصلن. واقعن نه اصلن. می‌گویم ماتیو است که غیر عادی است در این مورد. می‌گوید چهار سال است با هم زندگی‌ می‌کنیم، مگر روزهایی که روز قبل‌ش یک دعوای اساسی کرده‌ایم سر همین موضوع، یک بار به هم تلفن یا اس ام اس نزده‌ایم که شام میایی خانه یا بیرون شام می‌خوری.
می‌گوید تو کوچ‌سرفر داری خانه‌ات، اصلن هم نمی‌شناسی، از دو روز بعد هم هیچ‌وقت نخواهی دیدش، اما برای این‌‌که کی کی می‌آید خانه یا این‌که آیا شام را با هم می‌خورید یا نه هماهنگ می‌کنید، این کار را نمی‌کنی؟ می‌گویم آره. با عصبانیت می‌گوید، آن وقت ماتیو هر شب بیرون است، با دوستان یا هم‌کاران‌ش می‌رود بیرون، یا می‌رود تمرین جودو یا استخر بعد ساعت ده و یازده می‌رسد خانه. حتی یک‌بار یک اس ام‌ اس به من نمی‌زند که کی می‌رسد. اصلن در حد این‌که با هم برگردیم خانه. قرار شد تعطیلات زمستان را باهم بگذرانیم، گفت دوستانش برنامه ریزی کرده‌اند که بروند اسکی. من هم می‌توانستم مرخصی بگیرم. بعد من اسکی بلد نیستم، ماتیو پیشنهاد می‌دهد پس تو با سوفی و میشاییل بیا و من با دوستان‌م که اسکی حرفه‌ای می‌کنند می‌روم. این‌طوری شب‌ها هم‌دیگر را می‌بینیم. آیا به نظر تو این‌ها طبیعی است؟ می‌گویم نه.
گفتم شاید به‌ش عادت کرده‌ای فقط و واقعن هم‌دیگر را دوست ندارید. دوباره اشک‌های‌ش سرازیر می‌شود و می‌گوید من تا حالا هیچ‌کس را اندازه‌ی ماتیو دوست نداشته‌ام.

یک سال است اِلکه (روزی که یاد بگیرم اسم واقعی آدم‌ها را توی وبلاگ ننویسم و اسم مستعار به کار ببرم، همان روزی است که بالاخره آماده‌ام برای داستان نوشتن و داستانی نوشتن) را دست کم هفته‌ای دو سه بار می‌بینیم. دوست نزدیکیم. آن وقت ماتیو را خیلی نمی‌شناسم. یعنی سه چهار بار رستوران رفتن و مهمانی مشترک رفتن. چطور می‌شود واقعن دو نفر که با هم چهار سال است زندگی می‌کنند این‌قدر از هم جدا باشند؟ می‌گوید از روز اول همین بوده. حق با اِلکه است. یک دوست مشترکی داریم که رفته قاهره الان. شارل. خیلی جمع سه نفری خوبی بودیم. آنی که رفته قاهره دوست دوران دبیرستان ماتیو بوده و این‌طوری با اِلکه دوست شده. یک روز به من گفت که یک دوست آلمانی دارم که فارسی می‌خواند، می‌خواهد با تو آشنا شود، گفتم حوصله‌ی کسی را که به خاطر زبان یا ملیت‌م می‌خواهند باهام دوست شود ندارم، چه طرف ایرانی باشد و چه غیر ایرانی. گفت نه خیلی دختر نازنینی است، مطمئنم دوستان خوبی می‌شوید. از هفته‌ی بعدش ما هفته‌ی یک جلسه تاندم فارسی-آلمانی‌مان را توی یک کافه نزدیک محل کار من داشتیم. من یک بریده مقاله از شپیگل می‌خواندم، اِلکه یک صفحه داستان هزار و یک شب. یک هفته درمیان بعد از کلاس‌مان، شارل می‌آمد و سه نفری می‌رفتیم بار.

من تا قبل از اِلکه و شارل هیچ‌کس را ندیده‌ بودم که ظرفیت‌ش در الکل بیش‌تر از خودم باشد، هم‌اندازه دیده‌ام، مثلن ریچارد. اما بیش‌تر اصلن.یعنی این‌که مشروب سنگین بخوری و مست نشوی و بالا نیاوری. می‌رفتیم یک بار و سه تا سه تا کوکتل سفارش می‌دادیم. یعنی هر کس یکی انتخاب می‌کرد و از هر کدام سه تا سفارش می‌دادیم و همین‌طوری تا آخر. در نهایت قضیه هر سه نفرمان مست خوبی شده بودیم و فردا صبح‌ش حتی موهای‌مان هم درد می‌کرد. من اوایل‌ِ پایان رابطه‌م بود، یعنی همه‌چیز تمام شده بود. شارل تازه داشت با ماریون به هم می‌زد. بعد به هم زدند و یکی رفت نیویورک و این یکی رفت قاهره که عربی بخواند. به قول شارل، همین انتخاب شهر بعدی‌شان، بس است در توصیف تفاوت‌های بنیادی خودش و ماریون. حالا هم نوبت اِلکه. داشتیم می‌گفتیم شاید روی هم تاثیر گذاشته‌ایم در مورد تمام کردن رابطه‌‌هامان. یعنی شارل توی چت این‌طوری می‌گفت.

بنابراین آن‌روز من سعی کردم روی اِلکه تاثیر منفی نگذارم و تشویق‌ش نکنم که یک رابطه‌ی چهارساله را تمام کند. اما می‌دانم که آدم دیوانه می‌شود اگر همین‌طوری هر روز دعوا کند، وقتی هر دو مطمئن‌اند که حق باهاشان است. و این‌قدر هم وابسته و عاشق باشد. به‌ش همین را گفتم، گفتم راهی که خودم در این شرایط بلدم رفتن است، فاصله گرفتن. نه فقط از نظر ذهنی، نباید پاریس بمانی، ده روز برو سفر. برو یک جای دور. گفت کجا بروم، دورترین جایی که به ذهنم می‌رسد برلین پیش خواهرم است. گفتم می‌خواهی بروی ایران؟ گفت نمی‌دانم، ویزا را چکار کنم. طول نمی‌کشد؟ می‌کشد. گفتم برو قاهره پیش شارل.گفت ماتیو حسودی خواهد کرد و کلن با دوستی نزدیک من با شارل راحت نیست. حتمن فکر می‌کند خبری است که من از این همه جا توی دنیا تصمیم بگیرم بروم قاهره، گفتم به درک مهم نیست که چی فکر می‌کند، یاد بگیر خودخواه باش.
شارل مهمان سفیر عراق در قاهره است و می‌تواند همه‌‌مان را  با هم خانه‌ش جا بدهد.  اِلکه قبلن یک سال قاهره زندگی کرده و شارل که تصمیم گرفته بود عربی بخواند، او بود که هل‌ش داد به سمت مصر و الازهر. با این توضیح که اگر می‌خواهی عربی یاد بگیری با یک لهجه‌ي دوست داشتنی یادش بگیر.
 قرار شد برود قاهره. تا این‌جا بود بلیت را هم خریدیم. ساعت ده شب رفت.
حالا سه روز بعد با اس ام اس اِلکه بیدار شدم که توی هواپیما نشسته، که خیلی خوشحال است. و فکر می‌کند که درست است که این‌طور وقت‌ها فقط باید رفت و این‌که هیچ غمی نیست که رفتن حجم‌اش را کم‌تر نکند.

پ.ن: شعر ِسارا محمدی اردهالی

دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۰

C'est parce qu'en ce moment y'a que du vent dans la littérature française

ساعت پنج آمده‌ام خانه که بنشینم و تا شب یک پرزنتیشن آماده کنم از کار پژوهشی که هشت سال پیش انجام داده‌ام. اشتباه کردم قول دادم، ولی کاری‌ش نمی‌شود کرد. یک صفحه را آماده کردم و حال تهوع شدید گرفتم. اولین دلیلی که به ذهنم رسید بچه‌دار شدن بود، اما پس چرا از صبح شروع نشده؟ دومین فکر این است که ناهار مک‌دونالد خورده‌ام. واقعن چرا آدم عاقل با خودش این‌کار را می‌کند؟ نمی‌دانم، یکی گفت برویم، من هم که با مرامم همه را بیچاره کرده‌ام (بله کنایه آمیز بود) مخالفت نکردم و رفتم. نمی‌گویم مک‌دونالد خود به خود مسموم است -هست اما الان نمی‌خواهم با طرفداران‌ش وارد بحث شوم-و با آدم این‌کار را می‌کند، اما حس من نسبت به فست فود مخصوصن زنجیره‌ای‌های کی اف سی و مک دونالد این‌قدر بد است که ذهن‌م باعث می‌شود بدنم غذا را پس بزند.

الان هدفم این نبود که در مورد برنامه‌ی غذایی‌ام با شما حرف بزنم، اما از وقتی که تلویزیون و اینترنت را قطع کرده‌ام، اگر خانه تنها باشم، یا باید بخوابم، یا بخوانم و یا بنویسم. الان حالت تهوع دارم و هیچ‌کاری‌ش را نمی‌توانم انجام دهم پس روزمره نویسی می‌کنم. پست‌های غیر روزمره‌ی درفت شده ویراستاری می‌خواهند که حس‌اش نیست.
توی چند سال گذشته ده‌ بار بیش‌تر فست فود این‌طوری نخورده‌ام. نمی‌دانم چرا گفتم ده‌بار، چون دقیقن شش‌ بارش را یادم است و کلن بعد از دیدن فیلم "سوپرسایز می" همان شش‌بار بوده. اما سیب‌زمینی سرخ کرده‌ی مکدونالد هرگز. توی مکدونالد یا کی اف سی که هستیم حالم بد نیست، اما به محض این‌که بیرون می‌آیم مدام به پروسه‌ی آماده کردن غذا فکر می‌کنم. یک وقتی، یک جایی خواندم که اگر نمی‌توانید پروسه‌ی آماده شدن یک غذا را تصور کنید، نخوریدش (مثال‌ش ناگت مرغ بود و کره‌ی گیاهی)‌چون  معمولن آشغال کرده‌اند توی‌شان. این اواخر همیشه حواسم به این اصل هست. امروز هم از میانه‌ی ساندویچ‌م به پروسه‌ی درست کردن چیکن برگر فکر کردم. مرغ‌ها را کامل می‌ریزند توی ماشین که چرخ‌شان کند؟ یا استخوان‌ش را در می‌آورند؟ پوست و دم‌اش را چی؟ اه.
یک قانون دیگر هم بود، که مواد آماده و بسته بندی شده ای که می‌خرید اگر مواد تشکیل‌دهنده‌اش بیش‌تر از چهارتا است را نخورید. کنسرو تن ماهی چندتا ماده‌ی تشکیل دهنده دارد؟ روی کره معمولی چند تا نوشته؟ روی کره‌ی گیاهی چی؟ روی آب‌میوه بدون شکر چی؟ روی شکلات صبحانه نوتلا چی؟ این‌ها مثال‌هاش بود.

البته یک نظریه‌ی دیگر هم دارم در مورد حال بدم، این‌که عکس‌العمل ذهن‌م بوده. تنبلی‌اش می‌آمده کار به این سختی را انجام دهد. فکرش را بکنید مجبورست برود یک گزارش 90 صفحه‌ای مال هشت سال پیش را بخواند. بنابراین تصمیم گرفته این حالت تهوع را به بدنم تلقین کند. من معتقدم ذهن توانایی این کارها را دارد.

این است که الان دارم روزمره‌نویسی می‌کنم. رادیو هم گوش می‌کنم البته. امروز برنامه‌های‌شان یکی در میان در مورد آرتیست پنج اسکار گرفته‌ و انتخابات ریاست جمهوری‌ است. اوایل که شیفت کرده بودم روی رادیو، فقط رادیو فرهنگ گوش می‌کردم؛ تا این‌که یک روز صبح شنبه  چهارتا اهل ادب طی یک میز گرد،از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر، در مورد "باد در ادبیات" حرف زدند.  از باد در ادبیات اسطوره‌ای شروع کردند و ساعت دوازده تازه رسیده بودند به دن کیشوت و آسیاب‌های بادی. رادیو را خاموش کردم و زنگ زدم به الزا، شخصیت ادبی جمع، تا در مورد رادیو فرهنگ فرانسه باهاش درد دل کنم. الزا هم گفت همین است دیگر، وقتی ادبیات‌مان این‌قدر سقوط کند، تنها چیزی که برای‌شان می‌ماند که در موردش حرف بزنند باد است. نمی‌دانم میزگرد چند ساعت بعد از ساعت دوازده هم طول کشید، اما من از آن‌ لحظه رادیو فرهنگ فرانسه را تحریم کردم و کوچ کردم به فرانس انتر. راضی‌م از این یکی. حتی گاهی وقت‌ها ترانه‌های انگلیسی زبان پخش می‌کند.
 بی اف ام بیزنس هم گوش می‌کنم، آدم‌های حوزه‌ی بیزنس به نسبت بقیه، حداقل چرت و پرت را می‌گویند، چون وقت‌شان برای‌شان مهم است. همیشه وقتی کسی توی کنفرانس، جلسه، سخنرانی، یا برنامه‌ي تلویزیونی، حرفهای بی‌سر و ته می‌زند، می‌گوییم ارزش قائل نشده برای وقت دیگران. به نظر من این توقع زیادی است که از آن‌ها داریم. اگر طرف وقت‌ خودش برای‌ش مهم باشد کافی‌ است. تجربه می‌گوید بیزنس‌من‌/وومن‌ ها این‌طوری هستند.

آن فیلم را که قرار بود ببینم، برای بار چهارم ندیدم. بلیت تمام کرده بودند دوباره. به جای‌ش رفتیم فیلم آنجلینا جولی را دیدیم چون تنها فیلم معروفی بود که در آن غروب شنبه بلیت‌ش تمام نشده بود: سرزمین خون و عسل. خیلی خوب بود. هنوز بعد از دو روز دارم به‌ش فکر می‌کنم. آنا با حسی که به قول خودش به حسودی پهلو می‌زد، هی می‌گفت یعنی چه، آنجلینا جولی که اهل یوگسلاوی سابق نیست که رفته فیلم درباره‌شان ساخته، اصلن چرا رفته آن‌جا، کی‌ بهش فیلم‌‌نامه را پیش‌نهاد داده، تازه زبان‌شان را هم که نمی‌داند، چطوری کارگردانی کرده. اما حرف اصلی‌اش این بود این بود که مگر می‌شود یک آدم هم این‌قدر خوشکل باشد هم باهوش، وهم پرکار. هم بازیگر خوبی و هم کارگردان خوبی.

حالم دارد به‌تر می‌شود، برم بنویسم.
دارم فکر می‌کنم واقعن چرا باید چنین پست‌ی را پابلیش کرد؟ خواننده چه گناهی کرده. بعدش فکر می‌کنم شاید میان خواننده‌های این وبلاگ هم آدم‌های مثل خودم که روزمره دوست داشته باشند، باشند. مثلن من گیر داده‌ام به وبلاگ یک خانم ایرانی ساکن آمریکا که سن‌ش احتمالن بیست‌سالی از من بیش‌تر است، هیچ وجه مشترکی  باهاش ندارم، زندگی‌ش هم خیلی ساده و قابل پیش‌بینی است، نثر‌ش هم  معمولی‌ست، اما من خیلی به وبلاگ‌ش - که جز من هشت خواننده‌ی دیگر دارد- وابسته شده‌ام، خیلی برای‌م مهم است که بدانم هر روز‌ش را چطور گذرانده. چشمم برق می‌زند وقتی وبلاگ‌ش آپدیت می‌شود. صرفن گیر داده‌ام.

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰

از ترجمه

یک نویسنده‌ی انگلیسی-فرانسوی هست به اسم تاتیانا دو رونه که من دوستش دارم.شاید معروف‌ترین کتاب‌ش را خوانده باشید: Sarah's key به انگلیسی و Elle s'appalait Sara به فرانسه. البته دلیل این‌که من الان دارم از این آدم حرف می‌زنم این‌که دوست‌ش دارم نیست، بلکه دارم ازش به عنوان لید این نوشته استفاده می‌کنم چون این آدم داستان‌های‌ش را که خودش به یک زبان می‌نویسد به آن یکی ترجمه می‌کند.
چند وقت پیش یک برنامه صبح یک شنبه‌ی کانال یک - دلم برای تلویزیون خیلی تنگ شده - دعوت‌ش کرده بود در مورد آخرین کتاب‌ش "رز". بعد تاتیانا می‌گفت این آخرین کتاب‌ش را به فرانسه نوشته و ناشر انگلیسی‌‌اش گفته ما همین کتاب را می‌خواهیم، پس لطفن خودت ترجمه نکن و بگذار بدهیم به یک مترجم. می‌گفت که توانایی ترجمه کتاب‌های خودش را ندارد و هر بار ترجمه کرده در واقع بازنویسی کرده و در نهایت کتاب ترجمه شده چیز دیگری از آب درآمده. و این‌که از نظرش ترجمه ممکن نیست.
البته در این‌که ترجمه دقیق هیچ وقت ممکن نیست، هیچ شکی نیست و به نظرم وقت‌ش است که دیگر در موردش حرف نزنیم. اما خب همیشه دو جریان اصلی در ترجمه وجود دارند، آن جریانی که می‌گوید بیشتر به مقصد وفادار باید بود و آن یکی که می‌گوید به زبان مبدا باید وفادار ماند. الان حرف‌م این است که حتی این دو راهی هم باید برداشته شود، یعنی تقریبن بی‌خیال متن مبدا. وقتی خود نویسنده‌ی اصلی متن نمی‌تواند به زبان مبدا وفادار باشد چطور از یک غریبه توقع داشته باشیم که وفادار باشد.

این کتابی هم که از اکو می‌خوانم dire quasi la stessa cosa هم در مورد همین است. من البته کتاب را به ایتالیایی نمی‌خوانم، صرفن به خاطر موضوع بحث که ترجمه است خواستم به زبان مبدا وفادار بمانم و فکر کردم آوای اسم کتاب به ایتالیایی خیلی قشنگ‌تر است و قابل ترجمه نیست. عنوان کتاب در فرانسه ترجمه‌ی لفظ به لفظ عنوان ایتالیایی است، اما عنوان انگلیسی Mouse-or Rat? Translation as Negotiation . اکو البته در مورد ترجمه در یک مقیاس بزرگ‌تر هم حرف می‌زند، ترجمه کتاب به فیلم. ترجمه نمایشنامه به فیلم و این‌که که توی فرهنگ‌ها لغت ترجمه را معنی می‌کنند: "بیان کلامی از زبانی به زبان دیگر"، اما ترجمه در واقع بیان "تقریبی" کلامی از یک زبان به زبان دیگر است. در مورد این حرف می‌زند که چقدر با مترجمان کتاب‌های‌اش از نزدیک کار کرده و چقدر دیده که ترجمه لفظ به لفظ غیر ممکن بوده و به راحتی رضایت داده و یا حتی توصیه کرده که مترجم‌ش به متن مبدا وفاردار نماند.

حالا دلیل این‌که من به این چیزها دقیق‌تر فکر می‌کنم این نیست که تصمیم گرفته‌ام مترجم شوم، فکر می‌کنم از دو سه سال پیش، بعد از این‌که چند صفحه از چند کتاب را جا به جا ترجمه کردم و گذاشتم روی بلاگ و دیدم چقدر سخت و غیر ممکن است، کلن برای همیشه بی‌خیال لذت ترجمه شدم. متن غیر ادبی دویست، سیصد صفحه تا حالا ترجمه کرده‌ام، که آن هم را هم البته دیگر هیچ وقت قبول نمی‌کنم. حالا وقتی توی حوزه‌ی ادبیات کتاب ترجمه‌ای را می‌خوانم اصلن نگاهم مثل قبل منتقدانه نیست به مترجم. قبلن حتی از عبدالله کوثری هم مثل آب خوردن غلط می‌گرفتم. اصلن یک دفتر برداشته بودم غلط‌های کریم امامی در گتسبی بزرگ را یادداشت می‌کردم که بفرستم برای خانم‌اش. اما حالا خیلی سعه‌ی صدرم زیاد شده.
آهان داشتم می‌گفتم چرا بیش‌تر از قبل به ترجمه فکر می‌کنم: از آن‌جا که وبلاگ انگلیسی را بالاخره شروع کرده‌ام، و دست‌م نمی‌رود که مستقیم به انگلیسی بنویسم، شروع کرده‌ام به از فارسی ترجمه کردن . مستقیم نوشتن را امتحان کرده‌ام، فایده ندارد، این‌قدر در انتخاب کلمات و شیوه‌ی روایت تساهل و تسامح به خرج می‌دهم (به خاطر عدم تسلط به زبان) که در نهایت متنی که می‌نویسم انگار مال خودم نیست. به‌ش احساس نزدیکی نمی‌کنم.
در این پروسه‌ی ترجمه کردن، گاهی که شعر حافظ یا سعدی یا مولوی را توی متن به کار برده‌ام، می‌روم و ترجمه‌ی انگلیسی‌اش را از مترجم‌های بزرگ پیدا می‌کنم، می‌گذارم توی متن. اما به درد نمی‌خورد. مشکل این است که خواننده‌ی فارسی زبان با آن شعرهای عمیقن ارتباط برقرار می‌کند اما خواننده انگلیسی زبان با ترجمه‌ی آن شعرها ارتباط عمیقی نخواهد داشت.اصلن خودم هم ارتباط برقرار نمی‌کنم. آخر فقط خود شعر که نیست، هزارتا عنصر دیگر هم هست که ظاهرن ربطی ندارد اما وقتی خواننده‌ی فارسی زبان شعر را می‌خواند به یاد می‌آورد. مثلن اگر "بوی جوی مولیان آید همی" را بخواند، احتمالن بیش‌تر از خود شعر، حس و حال خودش را وقت شنیدن موزیکی یادش می‌آید که این شعر لیریک‌‌اش بوده. امروز برای ترجمه‌ی یک شعر فارسی توی یکی از پست‌ها این چند بیت اسکار وایلد را استفاده کردم و به نظر خودم خیلی هم به زبان مبدا وفادار بوده‌ام:

The almond-groves of Samarcand,
Bokhara, where red lilies blow,
And Oxus, by whose yellow sand
The grave white-turbaned merchants go:


And on from thence to Ispahan,
The gilded garden of the sun,q
Whence the long dusty caravan
Brings cedar wood and vermilion;

وبلاگ انگلیسی هم انانیم است. جدی. می‌خواهم آن امنیتی را یکی دو سال اول این‌جا داشتم، آن‌جا دوباره تجربه کنم

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۰

How to slow down

می‌روم اسب سواری. چطوری وقت می‌کنم؟ گفتم که هار شده‌ام نسبت به زندگی. سر کار نمی‌روم هر وقت دلم بخواهد. صبح بیدار می‌شوم و از توی رختخواب ایمیل می‌زنم که "د‌ی‌یر الکساندرا..." که نمی‌آیم یا دیر می‌آیم. بعد هم فکر نکنید که می‌مانم توی رختخواب؛ نه بلند می‌شوم و یک پنجم قاشق قهوه را می‌ریزم توی قهوه ساز و پنجره را باز می‌کنم و فکر می‌کنم امروز چند تا از کارهای چند سال عقب افتاده را می‌رسم انجام دهم. بله صبح سر کار نمی‌روم. یا  ساعت چهار و پنج می‌روم تا آخر شب. کاملن حس آدمی را دارم که از این‌جا رفتنی است پس هر کاری دل‌ش می‌خواهد می‌تواند کند. حالا نه هر کاری. مثلن از لیست غذاهایی که عطاری‌م- برهمان وزن‌ی که دیگران می‌گویند پزشک‌م- گفته نخور هنوز عدول نمی‌کنم. اجازه‌ی یک پنجم قاشق قهوه را به سختی گرفته‌ام. لیست چیزهایی که می‌توانم بخورم شده کم‌تر از لیست چیزهایی که نمی‌توانم بخورم. گفته سودایی‌ شده‌ام. همان‌طور که می‌گویند طرف رفتارش سودایی‌ست؟ نمی‌دانم. گوجه، تخم مرغ، بادمجان، قهوه، شکلات، تخمه، گردو، موز، کیوی، - لیست را کامل می‌نویسم برای کسی که سودایی را گوگل می‌کند- چیپس، انبه، آناناس، آووکادو - هوا از ازمن بگیر این یکی را نه- و الکل نخورم. باز هم هست، نارگیل و کلن میوه‌های گرم‌سیری. گلوتن اینتالرنس هم دارم ظاهرن، یک آزمایش دیگر باقی مانده تا خودم تبدیل به یک آدم اینتاربل بشوم سر میز غذا.

دیگر چه‌کار می‌کنم؟ شنا می‌کنم. امروز وقتی با نیکیتا رفتیم کلاس تیراندازی ثبت نام کنیم مچ خودم را گرفتم. به‌ش گفتم این احساسی که من به شنا و تیراندازی و سوارکاری دارم، ریشه در آموزه‌های اسلامی دارد و درست که نگاه کنی معلوم است که من توی یک جامعه‌ی مسلمان بزرگ شده‌ام. فکر کنم از بچگی آن جمله را هر روز روی دیوار مدرسه‌مان دیده‌ام و رفته توی ناخودآگاه‌م. تا حدی تاثیر گذاشته که هیچ وقت نفهمیدم چرا بر خودم واجب می‌دانم تیراندازی‌م یاد بگیرم، حالا با تفنگ یا تیر و کمان. من کلن توی زندگی‌‌ام هیچ وقت باشگاه نرفته‌ام یا ورزش نکرده‌ام .به جز مدرسه، توی دانشگاه هم شطرنج برداشته بودم.  هیچ فعالیت ورزشی نداشته‌ام جز همین‌هایی که به نظر خودم سرگرمی است. اصلن تنم مور مور می‌شود اسم فواید ورزش که بیاید.
 تیر و کمان‌م بد نیست. دانشجوی انسان‌شناسی که بودیم، تیر و کمان درست می‌کردیم مثل انسان‌های اولیه و بعد باهاش تیراندازی می‌کردیم و مسابقات حرفه‌ای برگزار می‌کردیم. همیشه که نه. وقت حفاری یا سفرهای دانشگاهی. ایتالیا که بودیم با نیکی تیراندازی با تفنگ را شروع کردیم. اما این‌قدر سر ثبت نام اذیت‌مان کردند که وقتی کلاس‌های‌مان شروع شد، دیگر داشتیم از ایتالیا می‌رفتیم. هزارتا سند و مدرک ازمان خواستند. از این مدارکی که پلیس می‌دهد که بگوید ما هیچ وقت توی زندگی‌مان کار بدی نکرده‌ایم و از نظر روانی سالم هستیم و ... . این بار که شیراز بودم کلی وقت داشتم که با آریا تمرین کنیم. فرق می‌کند مسلمن. ولی خب دوربین دقیق‌ش اعتماد به نفس‌م را در تیراندازی بالا برد. آریا البته معتقد است که با این مدل تفنگ دایانا و این دوربین غیر ممکن است کسی نتواند هدف را بزند. 

"زبان مادری" را دارم برای بار دوم می‌خوانم. از آن کتاب‌هایی است که دو صفحه می‌خوانی و بعد می‌بندی‌شان و فکر می‌کنی. قبلن در موردش این‌جا حرف زده‌ام؟ احتمالن دو و نیم سال پیش. فکر کنم آدمی نمانده که این‌کتاب را پیش‌ش تبلیغ نکرده باشم. مال بیل بریسون است.

پ.ن: چرا تیترها را انگلیسی می‌زنم؟ نمی‌دانم. تیترها معمولن جمله‌ای ایست که همان روز صبح‌ تا شب توی ذهن‌م بوده. دیدید وقتی توی ذهن‌تان با خودتان حرف می‌زنید یک جمله‌هایی هستند که مدام تکرار می‌شوند. همان‌هایی که نمی‌توانید کنترل‌شان کنید. تیترهای این‌جا معمولن همان‌ها هستند. بعدشم ?after all nothing makes sense, why should I این عادت انگلیسی وسط متن فارسی نوشتن رو هم ترک می‌کنم. کم کم.

دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۰

2012

می خوام بیام ایران یه هفته روزی دوازده ساعت کار کنم گزارشم رو که ددلاینش یه ماه دیگه است تموم کنم. بعدش سه هفته بشینم یه فیلمنامه بنویسم که پنج ساله توی ذهنمه. بعدش برگردم پاریس دو ماه زبان بخونم. صبح تا شب. هنوز نمی دونم چه زبانی؛ شاید فرانسه و انگلیسی فقط. شاید هم عربی و آلمانی. ذهنم احتیاج به استراحت داره. بعد از دو ماه دلم می خواد که برم تاجیکستان یا افغانستان کار کنم.  مثلن از اوایل بهار.  دلم می خواد خونه ی پاریس م رو هم نگه دارم، برای اولین بار در مورد حقوقم چونه خواهم زد.  آمادگی این رو ندارم که یه دفعه و دوباره همه چیزم رو از دست بدم. آهان وقتی از ایران برگشتم یه مهمونی خداحافظی ده نفره برای هایکه می گیرم. فقط دوستای نزدیکم. فسنجون درست می کنم.  بعدش هایکه می ره لیبی. سایمون هم که دو هفته دیگه می ره دوشنبه. این دو تا.  نفر سومی شاید بره لیبی. نیکیتا هم مدام از رفتن حرف می زنه. حتی الکساندرا می گه می خوان از فرانسه برن. نمی دونم این طوری دوستای نزدیکم رو یکی یکی از دست می دم  و رفتن از اینجا برام آسون تر می شه. مثل تهران. دیشب ژرالدین به ماها گفت خوش به حالتون که می تونید به رفتن فکر کنید. می دونید چیه؟ پاریس شده مثل تهران همه می خوان برن. دست کم همه ی آدمهای دور و برم یا برنامه مشخص  دارند برای رفتن یا برنامه نا مشخص برای نماندن. عین تهران. دلیلش چیه؟ من احساس می کنم فرانسه شده مثل ایران. همیشه می گفتم که من توی این کشور با اینکه تحسینش نمی کنم (مثلن آلمان رو تحسین می کنم) احساس راحتی می کنم چون فکر می کنم خونه مه. چون خیلی شبیه ه به کشوری توش بزرگ شدم. اما الان شباهت دیگه تکان دهنده شده. مردم مدام نق می زنند. به دولت بد و بیراه می گن. یه چیز دیگه هم است، زندگی روزمره دیگه روزمره نیست، مدام منتظری یه چیزی سر برسه. زندگی روزانه یه جنگ روزانه است یه چالش واقعیه.  دیشب بچه ها اینا رو می گفتند و من هم ترجیع بدش می گفتم: مثل ایران. فضا مسمومه انگار. مثل ایران. شاید دلیلش بحران اقتصادی باشه. مثل ایران. نه دلیلش انتخابات ریاست جمهوریه و عدم اطمینانی مردم. مثل ایران. من می خوام برم یه جایی که مردم مدام از بحران اقتصادی و انقلاب کشورهای عربی و جنگ خاورمیان حرف نزنند.

.دوباره پاریس می شه مثل تهران؛ فرانسه می شه مثل ایران. رفتن ازش آسون می شه و من بهار سال بعد می رم

آیا من دارم فرار می کنم؟ نمی دونم واقعن. نمی دونم. آدم به یه جایی می رسه که هر روز به خودش می گه دیگه نمی تونم. توی آینه آسانسور به خودم می گم اگر نمی خوای تغییرش بده. منتظر چی هستی واقعن؟ اگر چیزی رو دوست نداری تغییرش بده. بلد نیستم. تغییر دادن رو یادم رفته. می خوام برم. مثل زمستان سال هشتاد و پنج ه توی تهران. هر روز صبح که بیدار می شدم خبرها رو از شبکه ی پنج فرانسه گوش می کردم و به خودم می گفتم من چرا اینجام؟ من چرا پاریس نیستم. حالا هم همینه. هر روز که از خواب بیدار می شم می گم من چرا دوشنبه نیستم؟ چرا اینجام. کی باورش می شد پاریس رفتن این همه آسون تر از دوشنبه رفتن باشه؟ بود اما. شش ماه بعد پاریس بودم. کار هم داشتم. اما الان یک و نیم ساله می خوام دوشنبه باشم نیستم.  دلیلش اینه که روسی نمی دونم؟    
مگر آخه من چقدر فرانسه می دانستم وقتی آمدم؟
امروز به ساناز زنگ زدم در مورد کابل رفتن. دو سال کابل کار کرده. تازه برگشته آلمان. گفت شاید کار سالمی نباشه اینکه آدم با خودش این کار رو کنه. این که بره توی کشوری زندگی کنه که زندگی اینقدر اینتنس (یادم نمیاد فارسیش رو)  گفت که باید با همکارهات کار کنی. زندگی کنی. سفر بری. بین همونا عاشق بشی. ازدواج کنی حتی. گفت مثل یه قبیله ی درون همسرند  گروه های کاری کشورهای اینطوری. با همه ی عیب و نقص هاش و با همه ی حسن هاش. گفت که من خسته شدم از "از دست دادن". به آدمهای مثل  خودت خیلی نزدیک می شی، بعد دوستای نزدیکت رو در عرض سه ماه یا شش ماه از دست می دی. مثل زندگی معمولی نیست که حداکثر دو سه بار در زندگی ت دوستای نزدیکت برن و از دست شون بدی. همه می رن. بر می گردن کشورشون. می رن سودان. می رن هایتی. گفت فکر کردن بهش هم می تونه دیوانه ت کنه. زندگی خیل اینتنس ه. اینو شاید بیست بار گفت در یک ساعت.  هر دومون می دونیم که اینکه زندگی اینتنس ه بار منفی داره. درست ه خوشحالی ها و شادی ها و جشن هات عمیقه. اما سختی هاش هم عمیقه. گفت وقتی برمی گردی فکر می کنی به جای یک سال، پنج سال پیر شدی. دیگه نمی تونی با دوستای سابقت دوست باشی . ترسیدم. برای اولین بار ترسیدم. بعد گفت به آدرنالین ش معتاد می شی. وقتی برگشتی بازم می خوای بری. اگر نه افغانستان، عراق، اگر نه یه جای شبیه ش.  بعد می شی مثل یه معتاد. می ری اینجا ها که زنگی واقعی رو فراموش کنی. من می ترسم. اما فعلن برنامه برای سال آینده همون پاراگراف اول ه. احساس می کنم یه در رو باز کردم که راه جلوش نیست. یعنی یه پهنه است که خودم باید یه راه مالرو(دقیقن مال رو) درست کنم و برم. راهی وجود نداره برای انتخاب کردن 

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۰

From this moment on stop verbally assaulting yourself. Stop mentally abusing yourself.

دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۰

تجربه زندگی - نویسندگی

" آخرین مرحله این سفر پر زحمت به سوی آزادی، زندان پنتون ویل بود که شش هفته‌ی آرام را، طی آخرین حمله‌های هوایی، در انفردای گذراندم. بیش‌تر اوقات- به طور متوسط 15 تا 16 ساعت در روز- سلولم تاریک تاریک بود زیرا آژیر حمله‌ی هوایی معمولاً وقت روشنی روز رنگ می باخت زده می‌شد و آن وقت برق سلول‌ها را خاموش می‌کردند برای این‌که مانع از علامت دادن ما ستون پنجمی‌های احتمالی به مهاجمین بشوند. 
به همین دلیل ما اجازه‌ی داشتن کبریت را در سلول نداشتیم ولی مجاز بودیم سیگار داشته باشیم. اگر چه زندانی‌ها روش هوشمندانه‌ای را برای روشن‌ کردن سیگار به من یاد داده بودند که من آن را برای مورد استفاده قرار دادن خوانندگانی که ممکن است به چنین مخمصه‌ای دچار شوند شرح می‌دهم. کمی پنبه‌ی مصنوعی بردارید (می‌توانید از فیلتر سیگار فیلتر دار هم استفاده کنید.) یک تکه کاغذ آلومینیوم را به شکل خلال دندان لوله کنید. لامپ برق را از سرپیچش باز کنید و کاغذ آلومینیوم لوله شده را داخل سرپیچ کنید و پنبه را نزدیک آن نگاه دارید. این کار باعث اتصال کوتاه می‌شود و پنبه آتش می‌گیرد. اگر این اشتعال ضعیف پنبه قبل از این‌که به سیگار برسد خاموش شود این کار را از سر شروع کنید. میانگین زمان برای موفقیت، یک ساعت است. ولی در چنین شرایطی شخص وقت فراوانی در اختیار دارد و روشن کردن یک سیگار در این اوضاع و احوال به خاطر غروری که از این موفقیت به شخص به دست می‌دهد خیلی لذت بخش است. کاغذ لوله شده‌ی آلومینیوم باید خیلی نازک باشد وگرنه فیوز برق می‌پرد و جیره‌ی شما منحصر به نان و آب خواهد شد."

 آرتور کوستلر- وازدگان خاک ، ترجمه علینقی حجت الهی و پوراندخت مجلسی، نشر سپیده سحر

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

قطار دهلی - بنارس

شاید کسی باورش نشود اما من تقریبن هر شب، وقتی یادم می‌آید می‌توانم پایم را دراز کنم و حالت دراز کشیده بخوابم احساس خوش‌بختی می‌کنم. بیش‌تر از یک و نیم سال است که جز سفرهای کوتاه دو-سه ساعته  با هواپیما یا قطار و جز با چمدان کوچک چند روزه سفر نرفته‌ام، اما فکر می کنم برای سال‌ها، چنان از توی قطار و اتوبوس و هواپیما و ماشین و فرودگاه و کلن به شکل نشسته خوابیدن اذیت شده‌ام‌  که تا سال‌ها بعد هم وقتی یادم می‌آید می‌توانم توی تخت جا به جا شوم و پای‌ام را دراز کنم، قدردان هستم. آن شب‌ها و روزها باعث شده که به خاطر چیزهایی به همین سادگی احساس خوش‌بختی کنم.

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۰

Ce n'est pas toi qui fait le voyage, c'est lui qui te fait,ou te défait


شب که شد احساس کردم بدون این‌که حواسم بوده باشد از بیماری دانای کل بودن نجات پیدا کرده‌ام. دو سال بود همه‌ی زندگی‌ام را از بالا و شکل فیلم می‌دیدم. کاش فقط همین بود، تحقیر فیلم هم همراه‌اش بود. خود دانای کل‌م همه را تحقیر می‌کرد، اول از همه خودم را. فیلم زندگی‌ام به نظرش مزخرف بود. بازی خودم از همه بدتر، صرفن چون تن داده بودم که با بازیگران خیلی ضعیف بازی کنم. مدت‌ها بود مثل یک بیماری لاعلاج باهاش کنار آمده بودم. فکر می‌کردم هیچ وقت بر نمی‌گردم به آن آدم قبلی. اما برگشتم. توی چند روز سفر عجیب و غریبم برگشتم به خود قبلی.
سه روز رفتیم پیاده روی جنگلی با پانزده نفر که فقط یک‌ نفرش دوستم بود. نه تنها من که از کل پانزده نفر هیچ‌کس بیشتر از دو نفر از جمع را نمی‌شناخت. چیز ترسناکی بود برای ذهن محافظه کار و تحقیر گر من. اما فکر کردم به اصول دوستم  در انتخاب دوست اعتماد کنم و با دوست ِدوست  و دوستِ دوستان‌شان بروم سفر.
 شب اول دراز کشیده بودیم به آسمان نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم شهاب ببینیم و آرزو کنیم که یادم افتاد از صبح خود دانای کل‌ام هیچ اظهار نگری نکرده. رفته بود. فراموشش کرده بودم. مثل معجزه بود. یادم که افتاد باز آمد بالای سرم، اما دیگر آن‌قدر تحقیرگر نبود یا شاید هم‌سفرهام به نظرش غیر قابل تحقیر رسیدند، مثل آدم‌های قدیمی زندگیم.
از سفر که برگشتم فکر کردم سیزده نفر به دوستانم اضافه شده، در عرض سه روز. چند سال طول می‌کشید سیزده نفر را پیدا کنم که بهشان بگویم دوست؟ سه سال؟ چهارسال؟
چطوری شد یادم رفته بود سفرهای بی پروا را؟ از کجای راه اشتباه کردم که شدم این آدم محافظه کاری که الان هستم؟

پ.ن: دوباره به عکس نگاه کردم، عاشق شمع‌هایی شدم که نشانده بودیم توی خاک.

جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۹۰

از دوست داشتن

بعضی وقت‌ها که مثل امشب موزیک ایرانی گوش می‌کنم  و این‌قدر لذت می‌برم، غمگین می‌شم که نمی‌تونم فورن لینک‌ش رو براش بفرستم که اون هم اندازه‌ی من لذت ببره. می‌دونم که همه‌ی لذت‌ها رو هم نمی‌شه به اشتراک گذاشت. غمگین می‌شم که آدمی که دوستش دارم هیچ‌وقت توی زندگی‌ش نمی‌تونه این لذتی رو که من با شنیدن این موزیک یا خوندن اون غزل سعدی تجربه می‌کنم، تجربه کنه. بعد یادم میاد که خوب اون هم حتمن لذت‌های معادلش رو داره که من هیچ وقت نخواهم داشت. اون حتمن از جویس خوندن  لذت می‌بره و شاید ته دلش هم به این فکر کرده که حیف که نمی‌شه به اشتراک گذاشت، یا چه می‌دونم لذتی که از موزیک کانتری می‌بره مثلن، از یه چیز ریشه‌ای توی فرهنگ‌شون. چیزهایی که لذت بردن ازشون اکتسابی نیست.

پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۰

My friends are my estate

 آدمی هستم کلاسیک  و اصول گرا و ارتدکس که تمام تلاشم اینه که consistent  باشم، منطق رفتاری‌م یک‌نواخت باشه،  استانداردهای دوگانه نداشته باشم و انتخاب‌هام درهر شرایطی از اصولم تبعیت کنه، مستقل از اینکه این اصولم از نظر دیگران درستند یا غلط (ارتدکس  بودنم اینجا خودش رو نشون می‌ده).
 این که رفتارهام و انتخاب‌هام در طول زمان متناقض نبودند یه نتیجه  جالب در مورد دوستام داشته. چون با اصول مشابه انتخاب‌شون کردم، فارغ از اینکه کجا زندگی می کنند و کی باهاشون دوست شدم و کجایی هستند، همه شون وقتی هم‌دیگه رو می‌بینند می‌تونند فورن با هم دوست بشن چون شبیه هم‌اند. شاید این شباهت به راحتی به چشم دیگران نیاد، اما یه ویژگی‌های عمیقی هست که نمی دونم چیه که به هم نزدیک‌شون می‌کنه. وقتی به دوستانی‌م نگاه می کنم که به واسطه‌ی من با هم دوستای نزدیک شدند می بینم اصلن ته نداره شبکه‌های ایجاد شده.

حال چرا اینا رو گفتم؟ پارسال ستاره سه هفته آمد پاریس. نیکیتا رو سه چار بار دید، ژرالدین رو دو بار، ماتیو رو سه بار. الان وقتی می‌بینم با چه شدت وعمقی با هم دوست شدند و چطوری از هم خبر دارند لذت می برم از نتیجه ی استاندارد دوگانه نداشتن. گاهی وقت‌ها کامنت‌ها و پیغام‌های ستاره و نیکیتا رو روی فیس بوک به هم می بینم هیجان زده می‌شم که اینا چطوری این‌قدر با هم دوست شدند و هم‌دیگه رو می‌شناسند توی این مدت کوتاه. انگار که همه‌ی سال‌هایی که من صرف شناختن‌شون جدا جدا کردم رو اینا ازش استفاده کردند و کلن اون سابقه‌ی چند ساله دوستی رو توی پس زمینه رابطه شون دارند.
 ژرالدین و ماتیو امروز داشتند در مورد جشنواره های فیلم مختلف حرف می زدند، حرف‌هایی از جنس این‌که برای بازار فیلم و فروش، آیا فیلم بره کن بهتره یا ونیز ( در این موارد معمولن ساکت نگاه شون می‌کنم چون چیز زیادی حالیم نیست. قبلن خودم رو صاحب‌نظر می‌دونستم در مورد فیلم، اما از بعد از مهین و امیرضا برای همیشه ساکت شدم ) یه دفعه دیدم وسط حرف‌هاشون دارند می‌گن که ستاره داره می ره جشنواره فیلم لوکارنو. و حتی ماتیو داشت یه چیزی توی مایه های این می گفت که ستاره چطوری بلیت هواپیماش رو گرفته و قراره از میلان بره... ژرالدین هم می گفت به نظرم باید مونتاژ رو ول کنه و جدی جدی به تهیه کنندگی بچسبه. دلم می‌خواست بپرم بغلشون کنم. اما لبخند زدم. نمی تونستم کل اینایی رو که الان اینجا نوشتم توضیح بدم براشون. طولانی می شد و شاید یخ و بیمزه . کاش دنیا اینقدر گل و گشاد نبود؛ اگر می تونستم همه شون رو توی یه شهر دور هم جمع کنم خیلی زندگی بهشتی داشتیم با هم دیگه

پ.ن: عنوان یه شعر از امیلی دیکینسون

شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

Therefore I'm Alive


I daydream again! 

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۰

خلیج فارس

اگر از سال نود و نه (در واقع نود و چهار) چنین دستورالعملی از طرف سازمان ملل صادر شده که باید برای این محدوده‌ی جغرافیایی همیشه‌ کلمه‌ی خلیج فارس استفاده بشه، پس هدف این همه پتیشنی که میاد می گه امضا کنید برای  پرشین گلف و علیه عربین گلف چیه؟ جدی دارم سوال می‌کنم. پتیشن ما که نمی تونه کشورهای عربی رو وادار به استفاده از این کلمه کنه. به کی می‌نویسید پتیشن‌ها را؟






پ.ن: فکر کردم اطلاع رسانی کنم. به این امید واهی که شاید این پتیشین‌ها و ایمیل‌های خلیج فارس دست از سرمون برداره. از نظر قانونی دیگه کاری بیشتر و بهتر از این نمی شه کرد. هر کی بخواد کاری کنه احتمالن باید بره جلوی پیشرفت اقتصادی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس رو بگیره و نذاره بودجه ی کامل کتاب‌ها و مجله‌ها و نقشه‌ها رو تامین کنند فقط برای اینکه به جای خلیج فارس بنویسند خلیج عربی. باید جلوی کشورهای عربی رو گرفت که مسابقات ورزشی به اسم خلیج عربی راه نیاندازند. آیا این کار با پتیشن ممکنه؟  خب پس وا بدید تو رو خدا.  و لازمه تاکید کنم که همینی که هست هم با پتیشن به دست نیومده و نمی‌تونه هم  به دست بیاد و صرفن با درخواست  دولت ایران از سازمان ملل ممکن بوده

پ.پ.ن: مشکل همیشگی و عام من با پتیشن‌ها خود اون متن پتیشن نیست معمولن. مشکلم با آدم‌هاییه که امضاش می کنند فکر می‌کنند این راه حله و تنها کاریه که لازمه کنند. آخ اگر روشن‌فکری فرانسوی دست از سر ما بر می‌داشت    

پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰

دارم نگاش می‌کنم، رفته روی میز داره می‌رقصه

پنج ساعت پیش جلسه کمیته تمام شد. ده روز بی وقفه روزی ده تا چهارده ساعت کار کردیم. ایمیل‌های تشکر و "هورا تموم شد" دارند بین‌مون رد و بدل می شن. یادداشت سپاس مدیر کل سازمان. دعوت معاون بخش فرهنگ به کوکتل فردا به سلامتی مرکز. پیشنهاد چهار روز تعطیلی از طرف رییس مرکز برای اعضا (ما اضافه کاری نداریم برای همین تنها راه پرداخت تا دیروقت کاردکردن‌ها همینه). نامه های تشکر کشورهای عضو...

حس عجیبیه انگار نه تک تک اعضا، که سیستم خوشحاله.  تک تک اعضا انگار حس خاصی هم همچین نداریم، فقط یه روز پرکار تموم شده. اما کلیت رو که نگاه می کنی مثل اینه که سیستم رفته روی میز داره می‌رقصه. توی این ده روز هم هیچ کدوم از ما مشخصن پر استرس و یا خیلی خسته نبودیم، حالا یه ذره بیشتر از معمول کار می‌کردیم، اما بر خلاف اعضا، به طور محسوس می‌شد هیجان و استرس و فشاری که مرکز داشت تحمل می‌کرد رو حس کرد. اون‌قدری که هر شب فکر می‌کردی دیگه به فردا نمی‌کشه. و فردا سیستم خسته از خواب بیدار می‌شد، به زور قهوه خودش رو نگه می‌داشت و ادامه می‌داد تا شب، گاهی خسته،‌ گاهی خوشحال، گاهی عصبانی و  تمام روز تحت فشار. ده روز ناهار که می‌خورد  اصلن حواس‌ش نبود چی داره می‌خوره. حالا رفته روی میز داره می‌رقصه. ما بی‌حال نگاش می‌کنیم. هویت مستقل سازمان از افرادش رو که توی جامعه شناسی سازمان‌ها می‌خونیم الان دارم تجربه می‌کنم.

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۰

Amnesty International


جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

Weather Warfare

چرا همه دارند ا.ن رو به خاطر این حرف اخیرش در مورد این که خشک‌سالی ایران دست‌کاری غرب ه مسخره می کنند؟ 

آمریکا از جنگ ویتنام علیه دشمنانش از این روش استفاده کرده.  کنوانسیون 1977 ژنو( Convention on the Prohibition of Military or Any Other Hostile Use of Environmental Modification Techniques) اصلن برای جلو گیری از همین دست‌کاری‌‌هایی آب و هوایی به وجود آمد. این همه کشوری که کنوانسیون  رو امضا و تصویب کردند هم دچار توهم بودند و باید مسخره‌شون کرد؟  اتفاقن ضعف کنوانسیون اینه دستکاری‌های موقتی رو اجازه می‌ده. این هم متن کنوانسیون.
خب اگر  نظرمون اینه که این‌ حرف در این شرایط نمی‌تونه واقعیت داشته باشه آدم می‌تونه بحث کنه و دلیل بیاره که نیست یا اصلن نادیده بگیریم. اما این همه مسخره کردن - حتی رسانه‌ها- یعنی چی؟  اینم شامل اصل کلی "نگاه کن کی می‌گه، گوش نکن چی می‌گه"  شده؟
 ا.ن شاید در انتخاب کلمات‌ش دقت نکنه اما حداقل ارزشش رو داره که از حرف‌ش برای ایجاد طوفان فکری - brainstorming- استفاده کنیم.  با مسخره کردن حتی فکر کردن رو از خودمون دریغ می‌کنیم.
وقتی اتحادیه اروپا و امریکا دارند این‌همه حلقه‌ی تحریم‌ها رو علیه ایران تنگ‌تر می‌کنند و مدام تحریم  پیشنهاد می‌دن به شورای امنیت، دیگه چنین چیزی که رای شورای امنیت هم نمی‌خواد رو چرا اجرا نکنند. کاری رو که امریکا توی سال شصت و هفت و هشت توی ویتنام کرد مگر همون سال‌ها لو رفت؟
و... کیبل‌های ویکی‌لیکس در مورد هارپ. HAARP

پ.ن: تیتر "جنگ‌افزار آب و هوایی"؟

پ.ن.ن: ماده‌ی پنج کنوانسیون. پاراگراف سه:
 Any State Party to this Convention which has reason to believe that any other State Party is acting in breach of obligations deriving from the provisions of the Convention may lodge a complaint with the Security Council of the United Nations. Such a complaint should include all relevant information as well as all possible evidence supporting its validity
ایران و امریکا هر دو کنوانسیون رو امضا کردند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

گاهی وقت‌ها، مثل این روزها، هی از خودم می‌پرسم من که این‌قدر حوصله‌ی هیچ‌کاری رو ندارم و همه‌چی برام علی‌السویه است و تقریبن هیچی هیجان زده‌ام نمی‌کنه و حتی آدم‌های نایس‌ی رو که هی هیجان‌زده می‌شن دست می‌ندازم، چطوری این‌همه دوست خوب که دوستم دارند رو هنوز اطرافم دارم؟ چطوریه که این همه آدم اطرافم دارم که  برنامه ریزی می‌کنند و اصرار می‌کنند تا من هم توی مهمونی و سفر و زندگی‌شون باشم؟ دارم نون گذشته رو می‌خورم هنوز؟ در گذشته آیا بهتر بودم؟ من اگر جای هر کدوم از آدم‌های دوست‌داشتنی اطرافم بودم فوری  یه آدم این‌قدر بی‌اعتنا و شانه بالا اندازی مثل خودم رو حذف می‌کردم.

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۰

سبک هندی

مثل سهل و ممتنع توی ادبیات است. کلی کلمه‌ها را پس و پیش می‌کنی، جای علائم سجاوندی را عوض می‌کنی، به کلمات جایگزین فکر می‌کنی و هر کاری از دستت بر بیاید، تا در نهایت متن‌ات ساده و روان خوانده شود و هیچ جا سکته نداشته باشد. باید حواست هم باشد که جامع و مانع باشد، نه چیز کم‌تری گفته باشی نه بیشتر،‌ مطمئن باشی هر واژه‌ای‌ را به گفتن واداشته‌ای.
 و تازه نشانه‌ی این‌که تلاش‌ات به نتیجه رسیده، این است که خواننده متوجه هیچ‌کدام از تلاش‌های تو در روان نوشتن نشده باشد. از روی کلمات و جملاتی که این‌قدر روی‌شان وقت گذاشته‌ای بدون این‌که مکث کند سر بخورد و اصلن نویسنده را هم یادش برود. اگر حرف کلی که می‌خواسته‌ای منتقل کنی ارزش‌اش را داشته باشد ممکن است  بعدها  چیزی از نوشته‌ات یادش بماند و حتی بارها هم به کلیت چیزی که از نوشته‌ای تو توی ذهن‌اش مانده فکر کند، اما به هر حال متوجه تلاش تو توی جا به جا کردن کلمات و سختیِ‌سهل نوشتن نخواهد شد. حتی اگر خواننده خودش نویسنده‌ی خوبی باشد؛ چون اگر معلوم شد تو کجاها برای سهل نوشتن سختی کشیده‌ای  که یعنی کلن شکست خورده‌ای.
 پارادوکسی است که آدم سخت باهاش کنار می‌آید، می‌دانم مترجم‌ها حتی سخت‌تر از نویسنده‌ها باهاش کنار می‌آیند. گاهی وقت‌ها آدم دل‌ش می‌خواهد حتی اگر شده برای یک‌نفر تعریف کند، این بخش، این پاراگراف، این جمله یا این کلمه چطوری بود و کجا بوده و چطوری جا به جا یا عوض‌اش کرده تا نتیجه‌ به‌تر شود. اما نباید؛ مثل این‌ است که برداری طعنه یا طنز خوبی را که توی جمعی گفته‌ای و همه هم خوش‌شان آمده  باز کنی و توضیح دهی. که چی؟ گفتی‌ش که بخندند، هر کس اندازه‌ی وسعش گرفت و خندید، حالا توضیح می‌دهی که اگر بعضی‌ها نکته‌های لایه‌های زیرین را نگرفته‌اند زوری به خورد‌شان بدهی؟ این‌که خودش نقض غرض می‌شود.

ساده رفتار کردن و سرراست بودن توی رابطه‌های‌ام،  جلوی پیچیدگی و پیچیده‌تر شدن‌ها را گرفتن و مهم‌تر از همه صادق و رو راست بودن، برای‌م مثل همین است. هی یادآوری نمی‌کنم که دقت کردی این‌جا من چقدر روراست و صادق بودم؟ حواس‌ات هست چقدر ساده برخورد می‌کنم و خود خودم هستم؟ متوجهی که چقدر حواس‌م هست هیچ چیزی را از آن که هست پیچیده‌تر نکنیم؟ در موردشان می‌دانم که نباید حرف زد چون یا واقعن  همین‌طوری است و طرف از روی‌اش سر می‌خورد ومی‌لغزد و می‌رود و اثر نهایی‌اش را اگر ارزش‌ش را داشته باشد روی رابطه‌ها می‌گذارد و یا نه. حرف‌زدن چیزی را عوض نمی‌کند.

همه‌ی این‌ها را خوب می‌دانم، اما نمی‌دانم چرا گاهی کاملن خودآگاه در مورد مهم‌ترین روابط‌م این بدیهیات را زیر پا می‌گذارم. می‌شود پیچیدگی چند لایه. با هم عمیق و دقیق در مورد این‌که فلان رفتارش/م/مان رابطه‌مان را پیچیده کرده حرف می‌زنیم. خوش‌مان می‌آید از این‌که بحث به این عمیقی را پیش کشیده‌ایم، احساس می‌کنیم خیلی باهوش‌ایم. اما ذره ذره کم می‌آوریم، یهو می‌بینیم ماه‌هاست به جای این‌که واقعن ساده و سرراست رفتار کرده باشیم، مدام حواس‌مان بوده سادگی‌ها را توی متن پیدا کنیم، زیرش را خط بکشیم و هم‌دیگر را تشویق کنیم. هم‌دیگر را نظارت کنیم که کی کجا چی را پیچیده کرد، کدام‌مان کجا زیادی  روراست بود تا برای‌اش دست بزنیم. مثل این است که یکی توی جمع جوک خیلی خوبی را بگوید بعد ما به جای این‌که به چیزی که گفته بخندیم، در عوض تاییدش کنیم و دلایل این‌که حرف‌ش جالب و خنده دار بوده را توضیح دهیم. خب خره بخند، خنده‌ات کافیه. 
اما زندگی این‌طوری نیست. نمی‌شود به خودمان بگویم خب خره زندگی کن،‌ همین کافیه. کافی نیست، باید در موردش حرف بزنیم. نمی‌دانم شاید هم کافی باشد و مثل سهل و ممتنع  نوشتن باشد، شاید یادگرفتن‌اش تمرین بخواهد.

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

This is a thank you note

 هر وقت احساس کردم هر کدام از دوستام توی موقعیتی هستند که از نظر من غلطه،‌ بهشون می‌گفتم و می‌گم و این مشخصن شامل رابطه‌های ناسالمی که فکر می‌کردم دوستام درش هستند هم می‌شد. چون ایمان دارم که وقتی آدم توی چنین دور باطلی می‌افته قدرت تشخیص‌ش کم‌تر و کم‌تر می‌شه و مواد اولیه‌اش برای فکر کردن و تصمیم گرفتن محدود و محدودتر می‌شه و یه چیزهایی رو اصلن نمی‌بینه. همیشه هم به دیگران گفتم هر بار فکر کردید من چنین جایی هستم، چشم من باشید لطفن؛‌ به جای من ببینید،‌ نظرتون رو به من بگید تا من هی فرو نرم. 

هنوز فکر می‌کنم رابطه‌ی راه دور غلطه. اما دیگه هیچی نمی‌دونم. نه می‌تونم تموم‌ش کنم و نه می‌تونم ادامه بدم. 

از وبلاگ برای دفتر یادداشت استفاده می‌کنم که یادم باشه چقدر این روزا به ژرالدین، مهزاد،‌ الزا، نیکیتا، جیا و فیروزه مدیونم. بهشون مدیونم چون این ریسک رو می‌کنند که به من‌ی که فکر می‌کنم توی سخت‌ترین شرایط یه  تصمیم گیری‌ مهم قرار گرفتم بگن بکن یا نکن. بگن از نظر خودشون کدوم تصمیم درسته. که یادم باشه که چقدر این مسؤلیت پذیری‌شون برام مهمه که به جای این‌که برای من ویژگی‌های مثبت و منفی هر دو سو رو بشمرند و  بعد شانه بالا بندازند بگن خودت بهتر می‌دانی، بهم بگن "من فکر می‌کنم درست اینه، غلط اونه". هیچ از خودگذشتگی توی دوستی برام ارزشمندتر از این نیست که دوستم به خاطر من دست از  نسبی‌گرایی‌ و محافظه‌کاری‌ش برداره و خودش رو جای من بذاره و نظر بده. 

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

ششم آپریل دوهزار و ده


ششم آپریل دوهزار و ده

It's a fairy tale. I can’t leave this city, can’t even find my way back home.I feel like I'm already home. Filled with joy and great memories, Belfast left any other city far behind.
I know I must leave here sooner or later but can’t remember the last time which leaving someone or a city was this difficult.

سوم آپریل دوهزار و یازده

We miss each other like hell!

شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۰

The Waste Land

یادم رفته بود که شب‌ها وقت مسواک زدن و توی رختخواب آمدن لنزش را در نمی‌آورد، می‌گذاشت تا وقتی که مطمئن می‌شد من داشت خوابم می‌برد. اصلن یادم رفته بود لنز می‌گذارد. می‌گوید بروم لنزم را در بیارم و لیوان آب‌ت را هم بیاورم بگذارم بالای سرت. یادم رفته بود چطوری دوستم دارد.  دوزانو-توی- بغل نشسته‌ام اشک می‌ریزم که فراموش‌کار و ناسپاس‌ام. بغضم ‌اندازه‌ی یک عفونت گلو درد دارد.