مردم دارند توی لیبی انقلاب میکنند. من هر روز به خانوادهی امام موسی صدر فکر میکنم، که آیا آنها هم منتظرند که انقلابی خبری بیاورد؟ که یکی زبان باز کند و بالاخره چیزی بگوید؟
دوشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۹
یکشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۹
and...goes to Rafi Pitts
پانزده تا فیلم توی جشنواره دیدم و مردم برای هیچ فیلمی نایستادند جز جدایی نادر از سیمین. ایستادند و پنج دقیقه ایستاده دست زدند.
و
رفیع پیتز باهوشترین و کم گوی- و- گزیدهگویترین آدمی بود که توی نشستهای فستیوال دیدم. این "ترین"ها نه تنها برای فستیوال، اصلن مدتها بود نمونهاش را ندیده بودم. یک ویدیو از یکی سناتورهای امریکا را جایی نگه داشته بودم و وقتی میخواستم مثال بزنم از خوب حرف زدن، این را مثال میزدم. از حالا به بعد رفیع پیتز را مثال میزنم.
بهشان افتخار کردم.
چهارشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۹
هنوز برنگشته
دور اولی که ا.ن کاندیدای ریاست جمهوری شد، ما پراسپکسیون و حفاری بودیم توی البرز. ایرانیهای جمع که چهار نفر بودیم به طرف فرانسوی فشار آوردیم که برنامه بعدازظهر کنسل بشه بریم رای بدیم. هشت تا آدم سه ساعت راه رفتیم تا رسیدیم به یه روستای خیلی کوچیک توی مازندران که صندوق رای داشت. اطراف محل رایگیری هم پر از عکسهای لاریجانی بود.
از ما چهار نفر دو نفر به ا.ن رای دادند. تمام راه رفت و برگشت رو بحث کردیم اینقدر که برای ما رای دادن به ا.ن غیر قابل قبول بود و برای اون دو تا بدیهی بود. برای اینکه به فرانسویها وضعیت رو توضیح بدیم، مخالفهاش ا.ن رو با لوپن مقایسه کردیم توی فرانسه. نمیشناختیمش که اون موقع، میخواستیم سطح نفرت رو نشون بدیم. حالا میبینم چه قیاس مع الفارقی. بیچاره لوپن.
یکی از اون دو نفری که به احمدینژاد رای دادند بیست و پنج بهمن رفته راهپیمایی و دیگه برنگشته خونه. هیچ جا نیست، پیداش نکردند.
جمعه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۹
مونیخ
آلمان تنها جایی بود که من این حکایت "جاییه که براش دوبار گریه میکنی، یه بار وقتی میرسی و یه بار وقتی میخوای بری" رو تجربه کردم.
هنوز هم هر بار میرم وقت برگشتن دلم جدی جدی میگیره. احساسم عجیبه نسبت به این کشور، به این زبان، به این فرهنگ. تحسین برانگیزه برام، اما اینقدر از نظر فرهنگی دوره که نمیتونم بفهمم چرا دارم تحسیناش میکنم، نمیتونم فکر کنم که حق این رو دارم که این کشور رو برای زندگی انتخاب کنم، مثل اینه که فکر میکنم شایستگیش رو ندارم.
هنوز هم هر بار میرم وقت برگشتن دلم جدی جدی میگیره. احساسم عجیبه نسبت به این کشور، به این زبان، به این فرهنگ. تحسین برانگیزه برام، اما اینقدر از نظر فرهنگی دوره که نمیتونم بفهمم چرا دارم تحسیناش میکنم، نمیتونم فکر کنم که حق این رو دارم که این کشور رو برای زندگی انتخاب کنم، مثل اینه که فکر میکنم شایستگیش رو ندارم.
چهارشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۹
از سری کلاسیکها: ایدهآلیسم
توی نقشهی جهانی که نشنال جئوگرافیک به سفارش مرکزمان چاپ کرده بین کشورها مرزی وجود ندارد. آن روزهایی که دستم را از روی میز بر میدارم تا جای کشور یا سایتی را روی نقشهی زیر دستام پیدا کنم و شک میکنم که فلان سایت آیا توی هند است یا پاکستان، مصر است یا سودان، آلمان است یا فرانسه، از این شک، حالم یک جور ایدهآلیست مآبی خوش میشود.
یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۹
کلاسیکها
چهل سالگی سن کمال بود؟ به نظر من سن کمال همان سنی است که آدم بتواند از خواندن، دیدن و زندگی کردن کلاسیکها لذت ببرد؛ که معلوم باشد جنگافزارش را زمین گذاشته و تن داده.
میخواستم در مورد زندگی کردن کلاسیکها و کلیشهها و تن دادن بنویسم، اما کسی که تجربهاش کرده، گفتن من را میخواهد چه کار.
میخواستم در مورد زندگی کردن کلاسیکها و کلیشهها و تن دادن بنویسم، اما کسی که تجربهاش کرده، گفتن من را میخواهد چه کار.
جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹
Re: write about politics to friends…
...
you can't imagine what stupid and irreal thesis Berlusconi and his politics are inventing! He's a dangerous man. He talks like we were not any more in a democracy, but in a regime -.-
How the premier of a democratic country can tell to the nation that the magistrature is not doing well his job and needs to be punished! And all this is because it's investigating about him. And he also says that people elected him. So people want him. And none can carry him away :-/
And italians... oh, italians... :-// we are so down, so disheartened that, I think, we don’t pay attention to politics since a while ... :-/ SO...
i feel bad!
Sorry to write about politics, my email was just to say we miss you here, and that we should meet soon…and to talk about myself…but it turned this way, well, I feel bad…we feel bad…I remember you in summer 2009 in Ischia after your election...you understand me,I know.
lots of love,
Martina
شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹
- نمیدونم چیکار کنم، نمیدونم واقعن آیا برم آلمان یا نه. به نظر تو چیکار کنم؟
+ به نظر من زندگی کوتاهه، حیفه توی لندن بگذره. بیا فرانسه، برو آلمان، برو ایتالیا، یا اروپای شمالی. فقط حیف توه توی اون شهر.
دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹
لاک پشت من
به لاک پشتم
قرقرهای بستم
و بدرقهاش کردم
در حالی که سر نخ در دستم بود
و دلم بیقرار می تپید.
میخواست برود دنیا را ببیند:
شالیزارهای چین،
خانههای سنگی یمن،
مدرسههای باله روسیه
و بچههای سیاهپوست تانزانیا
که با پلاستیک سوخته
به خواب می روند.
گاهی که خوشحال است
نخ را سه بار می کشد
و من نفس راحتی می کشم
که هنوز
چیزی برای خوشحالی مانده
اما بیشتر
نخ اش میلرزد
و این یعنی
یا باد می وزد،
یا دارد اشک میریزد
من میدانم
که در دشتهای آفریقا،
نوار غزه،
عراق،
هندوستان
و بیشتر جاهای دنیا
باد میوزد
وگرنه
مگر یک لاکپشت
چقدر اشک برای ریختن دارد؟
.
مریم مومنی،همشهری داستان . ویژهنامه پنجاه و سه خردنامه
.
.
پ.ن: نه این که قرار باشد همین طور به نقل از همنهری داستان ادامه دهم، اما این یکی را دلم نیامد نگذارم اینجا، خیلی وقت بود شعری به این خوبی نخوانده بودم.
شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹
فرزند تو بودن دشوار است
کدام پاراگراف ِ آن هشت صفحه را اینجا بیاورم؟ خودتان بروید بخوانید اگر یک روزی همشهری داستانِ مرداد هشتاد و نه دستتان آمد.
امام موسی صدر به روایت پسرش. حبیبهی جعفریان.
"من آقای سید موسی صدر که دارم زندگینامهاش را مینویسم، هیچوقت ندیدهام و دارم همهی زورم را میزنم که خلاف آن چیزی که از بیشتر راویها شنیدهام، آدم عادی درون او را..."
حبیبه جعفریان باید توی کلاسهای نویسندگی خلاق، زندگینامهنویسی درس بدهد. وقتی کاوه گلستان و امام موسی صدرش درآمد میبینید که راست میگویم.
پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹
J'aime mieux tes lèvres que mes livres*
پنج شماره همشهری داستان- اگر دیده باشید میدانید چه میگویم-، هشت کتاب ِفارسی ِسفارش شدهی ناخوانده. قفسههای کتاب را بر اساس طیف رنگ چیدن. صدای تاسِ تخته انداختن آرش و آریا از آن یکی اتاق.
حال خوش من اما مال فاصلهی میان اساماسهایی است که با پیششمارهی دو صفر سی و سه میسند.
- کتاب میچینم. چرا برای دو هفته تلفن فرانسوی گرفتهای؟
- که یادمان بیاید من اینجام و تو نیستی.
- لبهایات را
بیشتر از کتابهایام
دوست دارم.*
* شعر از ژاک پرهور- ترجمه ا.ع.خانقاه.
پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۹
سرشت
شب یلدای پارسال: داریم پانتومیم بازی میکنیم، طرف کلمهی سرشت بهش میافته.
بعد خودش رو نابود میکنه که با پانتومیم مارمولک رو نشون بده و بالاخره سمی- که قویترین بازیکن تیمه از هر نظر- میگه مارمولک. یادمه من گفتم آفتاب پرست؛ امیررضا گفت دیوار، چون آقا داشت از دیوار بالا می رفت.
وقتش تموم شد.
فکر میکنید میخواست از مارمولک به کجا برسه؟
۱.سرشت تشکیل شده از دو بخش. به" سر" ش اشاره میکنه برای بخش اول. بعد میره سراغ بخش دوم که سخت تره: شت
۲. رودخونه به عربی می شه شط
۳. عربهای مارمولک خور
۴. مارمولک
کپی رایت یادآوری مهزاد
پ.ن: بعد هم فهمید اون هم مارمولک نیست و سوسماره.
بعد خودش رو نابود میکنه که با پانتومیم مارمولک رو نشون بده و بالاخره سمی- که قویترین بازیکن تیمه از هر نظر- میگه مارمولک. یادمه من گفتم آفتاب پرست؛ امیررضا گفت دیوار، چون آقا داشت از دیوار بالا می رفت.
وقتش تموم شد.
فکر میکنید میخواست از مارمولک به کجا برسه؟
۱.سرشت تشکیل شده از دو بخش. به" سر" ش اشاره میکنه برای بخش اول. بعد میره سراغ بخش دوم که سخت تره: شت
۲. رودخونه به عربی می شه شط
۳. عربهای مارمولک خور
۴. مارمولک
کپی رایت یادآوری مهزاد
پ.ن: بعد هم فهمید اون هم مارمولک نیست و سوسماره.
دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۹
Iran is the one WITH weapons of mass destruction
از لحظهای که میگی ایرانی هستی، کل بحث جمع تبدیل میشه به بحث سیاسی. کی تموم میشه این تصویر. آخه جلب توجه به چه قیمتی. ما تنها ملت ناراضی دنیا هستیم؟ ما تنها مردمی هستیم که توی انتخاباتشون تقلب شده؟ ایران تنها کشوریه که انرژی هستهای داره یا اصلن میخواد بمب هستهای بسازه؟ تنها کشوریه که ان پی تی رو امضا کرده؟ احمدی نژاد تنها آدمیه که جلب توجه دوست داره؟ بیشتر از قذافی یا چاوز حتی؟ ایران تنها جاییه که آزادی سیاسی توش وجود نداره؟ فقط ایرانه که هنرمند درحد کیارستمی و بهمن قبادی و رضا دقتی داره؟ چی شد که اینطوری شد آخه.
گاهی هم باید برای اون اقلیت خیلی کوچک - معمولن امریکایی- که فرق ایران و عراق رو دقیقن نمیدونند توضیح بدی فرقشون رو.
چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۹
His second letter from Florianopolis
Hello you dear,
don’t answer please.
Here I have a normal life but my mind is so active, I know if I had an active life my mind would have been so empty.
I'm living a strange moment ; either I chose to live my dream life which is not really dreamy or come back to france, make my family and friends happy and live the way I was supposed to.
I have everything I wanted, I'm content but still not happy, and where is that happiness I came this long way for?at the end you are right; the sky is blue everywhere.
I miss discovering new things every day, new faces,new smiles, new ways to make people from different cultures like you laugh. I miss multiculturalism of europe.
I’m alone at home now; my girlfriend is coming from work soon (should I write about here? no, don’t think so, she was a part of the whole plan.) we will eat then drink a cup coffee, walking a little bit cause it is so hot here, watch tv, make love(have sex) and sleep. tomorrow will be another day but the same.
you could never have imagined me having this life, well I write to you and give you the pleasure of being surprised by how life could be unpredictable.
bisous,tu me manques terribly and I hope we can meet next year, cause by 2012 the world will be over.(I received an email from Alice saying this)
ps: you know, I've been thinking about something you once said/wrote: that you were missing every place you've been to and every person you've met. I think I'm starting to get a vague idea of what it feels like…
چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۹
دوشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۹
خب که چی
اه چرا زندگی اینقدر طولانیه. حوصلهام سر رفته. حالا بقیهی این همه سال رو چیکار کنم که تکراری نشه. مث اینه که آدم یه قله رو رفته باشه بالا به سختی و زحمت بعد پایین رو نگاه میکنه میگه خب که چی. واقعن خب که چی.
یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۹
Do me a favour
میشه به من یه لطف کنید؟ من یه نامههایی بر عکس نامههای سکاتلندی لازم دارم. مدتهای طولانیه که فقط دارم تحسین میشنوم؛ انتقاد لازم دارم جدی جدی، در مورد نوشتن نمیگم، در مورد خودم به طور کلی. میدونم کسی که اینجا رو بخونه الزامن من رو کامل نمیشناسه، اما از همونقدری که به نظرتون میاد. باز هم میگم نه در مورد وبلاگ و نوشتهها، در مورد آدمی که از پس این نوشتهها میشناسید، حتی اگر بر من واقعی کاملن منطبق نباشه.
من سالهاست میدونم که لازم دارم چنین چیزی رو اما فقط از دوستای نزدیکم خواستم و خب نتیجه نداده.
این که چی شد که الان خیلی جدیتر فکر میکنم بهش، از اینجا میاد که یه چندماهه دارم دقت میکنم توی گزارشها و پروژها مون و میبینم بعد از اینکه ده نفر مختلف نقدش کردند و هی تغییرش دادیم در نهایت چیزی که از آب در میاد خیلی عالی میشه و چندین مرتبه سالمتر و بهتر از اون تولید اولیه است.
خب من این فرصت رو قبلن توی دانشگاه نداشتم و یا توی محل کار قبلی. توی دانشگاه حتی استاد راهنما هم اونقدر وقت نداره که بشینه واقعن بخونه و نظر بده و توی محل کار قبلیم هم اینقدر بین پژوهشگرها رقابت بود که همکارت هیچوقت حاضر نبود با یک نگاه انتقادی بخونه مقالهت رو و نظر بده، انتقادی به هدف اینکه نتیجهی کار بهتر بشه. اما اینجا این شانس رو داشتیم، همهمون داریم. وقتی همکارت ازت میخواد چیزی را ادیت یا نقد کنی با جان و دل اینکار رو میکنی چون کار تیمی مهمه. چون سازمانهای بزرگ غیر انسانیاند و افراد مهم نیستند توش(شاید هم منفی باشه یه جاهایی این) برای اینکه اگر یه چیزی چاپ بشه یا منتشر بشه به اسم تیم هست و اصلن کل سازمان و نه به اسم افراد.
خب حالا دور نشم از چیزی که میخواستم بگم، من سالهاست نزدیکترین دوستام رو سرزنش میکنم که شما هیچوقت من رو نقد نکردید، سرزنش نکردید برای کارهایی که فکر میکردید دارم به اشتباه انجام میدم، با این بهانهی روشنفکری که درست و غلط نسبیه. ما توی زندگی روزمره و واقعی مجبوریم به انتخاب، نمیتونیم توی واقعیت هم شانه بالا بندازیم که همه چی نسبیه، نسبیت مال انتزاعه فقط.
از وقتی خودم فهمیدم که انتقاد و همفکری(عجب کلمهی غیر عادی) و پیشنهاد لازم دارم، اینکار رو برای دوستای نزدیکم کردم. حتی در مورد شرایط حساس بیترس از اینکه یه روزی بگن تو این پیشنهاد رو دادی یا تو مانع شدی، چون از روزی میترسم که دوست نزدیکی برگرده بهم بگه چرا وقتی دیدی من داشتم میرفتم سمت چیزی که به زعم تو چاه بود، هیچی نگفتی؟ و من بلد نیستم جواب بدم راه و چاه نسبیه؛ چون میدونم نسبیت فقط در کلیت معنا میده.
کامنت نذارید لطفن، نامه بفرستید اگر خواستید برام بنویسید.
dedicatedtobooks@gmail.com
dedicatedtobooks@gmail.com
دوشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۹
I miss him so much, I shouldn't reply
Je pense à toi :
http://lecture-sans- frontieres.over-blog.com/ article-90-livres-cultes-a-l- usage-des-personnes-pressees- 47850270.html
.
http://lecture-sans-
.
How are you?
are you still alive, in love, happy, busy?
I'm here in Brazil...where there are a lot of beaches and bitchs too...
but I'm back to a real life...without "le cirque" ( which is the most precious thing I've ever had...)
I'm less in the mood of "flight of ideas"as you call it.
I'm not working, I just think and write...I also try to read...I eat, pray and love.(I told you what's the other meaning of "eat" in brazil?)
I'm not "content" but everybody tells me that I should be so I try to REprogram my brain to be content...
I still listen to the others' dreams to find mine...
when I'm daydreaming I REmind myself about what you told me last day in paris and I come back to the reality.
your words are like the "toy" of Leonardo de Caprio for me, so I come back to first degree each time I'm thinking of you, but thinking of you also is a second degree...isn't it?
um beijo e te cuida
Luiz
ps: we shouldn't write to each other(as we agreed), so you don't reply, I'm in second degree right now, you are in the first always.
پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹
چمدان هام
خیلی رابطهی پیچیدهای با چمدانهام دارم. رابطهی عشق و نفرت که میگن رو من فقط با چمدانهام داشتم. جلوی چشمام که هستن همزمان هم عاشقشونم و هم ازشون متنفرم. یا یه لحظه عاشق، لحظهي بعدش متنفر. ممکنه مسخره به نظر برسه اما من چمدان که میبینم قلبم تندتر میزنه. چمدان کوچیکه که داخل کابینی محسوب میشه رو وقتی میبینم دلهره میگیرم وهیجان زده میشم چون همهاش مال سفرهای آخر هفتهای داخل اروپا بوده که خب تقریبن همهی سفرهای از این دست عاشقانه بوده. چمدان قرمزه مال سفرهای طولانیتره، سفری که همیشه وقت رفتن خوشحالم و وقت برگشتن هم خوشحال. چمدان قهوهای که خیلی بزرگه هم مال جا به جاییهای کلیه که هم وقت رفتن همزمان خوشحال و ناراحتم و هم وقت رسیدن.
با چمدان مشکیه کابینی هیچ مشکلی ندارم، اما اون دو تا رو بارها و بارها هوس کردم یه جایی ول کنم و برم. راهم رو بگیرم و برم. توی فرودگاه، توی ایستگاه قطار، مخصوصن ایستگاههایی که پله برقی ندارند، اصلن همیشه عمیقترین و شدیدترین انتقادهایی که به خودم کردم وقتی بوده که پای پلهها وایستادم که به یکی بگم کمکم کنه یا برام چمدان رو ببره بالای پلهها، اون چند دقیقه به اینکه بالاخره میخوام چیکار کنم و به اینکه چقدر دلم برای همهی آدمهایی که دوستشون دارم تنگ شده و به اینکه آدم ترسویی هستم و نمیتونم تصمیم بگیرم که میخوام کجا زندگی کنم، فکر کردم؛ فقط به خاطر اینکه چمدانم سنگین بوده و پله برقی نبوده توی ایستگاه.
چمدان قرمزه پهن شده وسط خونه. ازش متنفرم، خوشحالم که دارم میرم.
پ.ن: فرداشب، همان ساعت/ دوباره از پروازم جا موندم و از فرودگاه برگشتم خونه. بی حسم نسبت به خودم. نمی دونم از شدت عصبانیته یا اینکه واقعن بی خیال شدم و دارم با این آدمی که هستم و نمی شه تغییرش داد کنار میام
سهشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۹
یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۹
?where is my vote
واقعن کجاست؟ شمردنش و نادیده گرفتند یا اصلن نشمردند. آن مربعی که باید عددی توش می نوشتی و آقای سفارت گفت مهم نیست هر چی بنویسی، چی شد؟ مهم بود؟ من الکی نوشتم چهار که دست کم خالی نگذارمش. تقلب جزیی بود و آن عددها مهم بود یا کلی بود و اصلن هیچی مهم نبود؟ باید قبل از انتخابات مجلس نهم تکلیفم را روشن کنم. اگر نه چطوری برم رأی بدم. اگر رأی ندم چیکار کنم؟ تفنگ که نمیشه دست گرفت.
سهشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹
دنبال این میگشتم که ببینم پولهای یه پروژه کجا خرج شده، یه نامه پیدا کردم از لوی استروس، کلود لوی استروس! نه توی مرکز آرشیو که توی آفیس خودم. هیجان زدهام. ای وای اگر زنده بود به این بهانه بهش نامه و تلفن میزدم.
دوشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۹
مسلم لیگ
یه جایی توی بچههای نیمه شب در مورد تبلیغات عیله حزب مسلم لیگ توی هند- قبل از استقلال پاکستان- میگوید روی پوسترهاشان نوشته بودند: به ما پشت کردهاند و مدعیاند که ما پشت سرشان ایستادهایم.
یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۹
لاندا
خواستم از حالِ الانام حرف بزنم مفهوم مناسباش را پیدا نکردم. decay شاید خوب بود، اما به فرانسه چیزی پیدا نکردم. تمام راه برگشت را توی مترو فکر کردم، دنبال مفهوم و واژه گشتم: تباهی، فروپاشی، واپاشی، تجزیه، اضمحلال، کاهش رادیواکتیویته.
مفهوم مناسباش همین کاهش رادیو اکتیویته است، بقیهاش خیلی خشن است. همین، پرتوزاییام خیلی کم شده. به نیمه عمرم رسیدهام، خودم حساش میکنم. چی بود آن ثابتی که با لاندا نشانش میدادیم؟ آهان ثابت واپاشی. ربطی به سن هم ندارد، یک ضریب ثابت است که برای هر آدمی فرق میکند، همین است که یکی در بیست سالگی به نیمهعمرش میرسد یکی در چهل سالگی. من حالا رسیدهام. واپاشی را حس میکنم. اترنال سانشاین؟ ذهنم بیاعتنا و سوت زنان از کنار هر چیزی رد میشود. کتابها هم دیگر کاری نمیتوانند کنند.
میترسم توضیح دهم و عمیقترش را بگویم، ناامید میشوم، ناامیدی میزایم. دلم میخواهد یادم نیاید که ثابت واپاشی برای رادیواکتیوهای سنگینتر، بزرگتر بود آیا؟ قاعده مند بود اصلن؟
مفهوم مناسباش همین کاهش رادیو اکتیویته است، بقیهاش خیلی خشن است. همین، پرتوزاییام خیلی کم شده. به نیمه عمرم رسیدهام، خودم حساش میکنم. چی بود آن ثابتی که با لاندا نشانش میدادیم؟ آهان ثابت واپاشی. ربطی به سن هم ندارد، یک ضریب ثابت است که برای هر آدمی فرق میکند، همین است که یکی در بیست سالگی به نیمهعمرش میرسد یکی در چهل سالگی. من حالا رسیدهام. واپاشی را حس میکنم. اترنال سانشاین؟ ذهنم بیاعتنا و سوت زنان از کنار هر چیزی رد میشود. کتابها هم دیگر کاری نمیتوانند کنند.
میترسم توضیح دهم و عمیقترش را بگویم، ناامید میشوم، ناامیدی میزایم. دلم میخواهد یادم نیاید که ثابت واپاشی برای رادیواکتیوهای سنگینتر، بزرگتر بود آیا؟ قاعده مند بود اصلن؟
میترسم از خودِ کم پرتو.
شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹
Lost in Translation
آن بالا توی کابینهای شیشهای شان نشستهاند، ششتا کابین و توی هر کابین دو نفر. تمام سرگرمی من همین که وقتی دارند توی میکروفونشان حرف میزنند نگاهشان کنم. من ندیدهام کسی جز من بهشان توجه کند، اما خودم تمام مدتی که بقیه دارند در مورد فلان کلمه و تغییر کاما به نقطه کاما یا دربارهی بودجه بحث میکنند، دارم با دکمهها بازی میکنم و از کابین به کابین میروم، شمارهی شش چینی، پنج عربی، چهار روسی، سه اسپانیایی، دو فرانسه و یک انگلیسی.
هدفونم را میگذارم روی عربی، ببینم از دو نفر داخل کابین هر کدامشان از چند زبان ترجمه میکند، حساب سرانگشتیام این است که یکیشان از دو زبان ترجمه میکند و آنیکی از سه تا. خب حسابش دستم آمد. دختر جوان از انگلیسی، روسی و فرانسه به عربی ترجمه میکند و مرد از چینی و اسپانیایی. طول میکشد، باید منتظر بمانی تا تریبون دست کم یکبار دست هر زبان بیافتد و در شرایطی که بیشتر از نیمی انگلیسی یا فرانسه حرف میزنند، گاهی چهل و پنج دقیقه طول میکشد و آدم مجبور است چهل و پنج دقیقه عربی گوش کند تا مثلن به یک چینی زبان هم برسد که ببینم بالاخره کدامشان از این دو نفر از چینی به عربی ترجمه میکند.
تکلیف کابین اسپانیایی و فرانسه را قبلن مشخص کرده بودم و میدانستم کی چهکار میکند. مترجم مورد علاقهام هم از این دو کابین آن آقایی بود که از چینی و روسی و عربی به اسپانیایی ترجمه میکرد. هیجاناش مال این است که این چهارتا زبان هیچکدامشان همشاخه نیستند. هر چه فکرش را میکنم نمیفهمم چطوری ممکن است یکی چهارتا زبان را اینقدر مسلط باشد که ترجمهی همزمان کند . قبلترها فکر میکردم که خب اینها دارند یکسره ترجمه میکند یعنی کسی که از چینی به اسپانیایی ترجمه میکند دیگر از اسپانیایی به چینی ترجمه نمیکند. اما حالا میدانم که مگر فرق میکند؟ من عمرن بتوانم همزمان از هیچ زبانی به فارسی ترجمه کنم. دختر جوانی توی کابین فرانسه است که وقتی ترجمه میکند مثل یک دانشآموز مدرسهای است که دارد از روی یک متن میخواند، مسلط اما بی هیچ حسی.
بعد میگذارم روی چینی، میرود روی اعصابم، تن این زبان دیوانهام میکند، یعنی آواهاش گوشم را آزار میدهد، شاید دلیلاش این است که هیچیش را نمیفهمم و برای این عصبی میشوم. آلمانی هم که یک روزی برایم همین بود، الان فکر میکنم هیجانانگیزترین، زیباترین و سکسیترین زبان دنیاست؛ بگذریم. آخرش هم صبرش را ندارم، نمیفهمم کدامشان از کدام زبان ترجمه میکنند. کانال را عوض میکنم. نمایندهی ایتالیا کنار دستم نشسته، با خنده بهم میگوید بازی جدید یادگرفتهای با دکمهها؟ به من هم یاد بده. از اولش حواسم بود که وقتی ایتالیا و یونان که نزدیکم هستند، حرف میزنند کانال عوض نکنم که فکر نکنند بیتوجهی میکنم.
درحالت معمولی که بخواهم جلسه را دنبال کنم یا فکر کنم چیزی میگویند که ممکن است به مرکز ما مربوط باشد و ممکن است لازم باشد فورن جواب آماده کنم، هدفونام را از روی گوشم بر میدارم چون وقتی مترجمها دارند ترجمه میکنند نمیتوانم به چیزی که میگویند گوش کنم، برای بار دهم هم باشد که فلان مترجم را میبینم باز هیجان زده میشوم از حرکت دستاش، از میمیک صورتاش، همین است که ترجیح میدهم حتی اگر شده به سختی حرفها را بفهمم اما به مترجم متوسل نشوم.
دوباره میکروفونم را میگذارم روی شماره یک. انگلیسی. کابین انگلیسی و فرانسه از همهشان خوشبختتر و بیکارترند چون پنجاه- شصت درصد حاضرین به یکی از این دو زبان حرف میِزنند، برای همین وقت دارند چای یا قهوهشان را بخورند یا میکروفونشان را خاموش کنند و با هم حرف بزنند یا حتی برای من که آن پایین نشستهام و همیشه یا بهشان زل زدهام یا لبخند و چشمک و دست؛ دستی تکان دهند و لبخند بزنند.
یک آقای حدودن پنجاه ساله توی کابین انگلیسی هست، که برای جلسات خیلی مهم حتمن خودش میآید. کم کم دارم عاشقاش میشوم.
وقتی ترجمه میکند مثل یک سخنران هیجانزده دستهایاش را توی هوا تکان میدهد، تن صدایاش بالا و پایین میرود، حتی غیرمنطقیترین و بیسر و تهترین حرفها را هم که ترجمه کند لحناش اقناع کننده است.
قبلتر فکر میکردم که خودش از اسپانیایی و فرانسه و چینی ترجمه میکند و خانمی که همکارش هست از روس و عربی. خب دوشنبهی پیش همهی حساب و کتابهایام به هم ریخت، وسط یکی از جلسات خانم همکارش بلند شب رفت. تپش قلبم اینقدر بالا رفته بود که انگار من مسوول ترجمه بودم. هی فکر میکردم وای حالا اگر میکروفون را یک روس یا یک عرب بگیرد چی؟ سه دقیقه بعد بلاروس میکروفون را گرفت و بعد کویت؛ و آن آقا انگار که نه انگار اتفاقی افتاده باشد ترجمه کرد. الاغ مترجم همزمان هر ششتا زبان هست، چیکار کردهای توی زندگیات آخر که اینقدر خوشبختی لامصب. هی من فکر میکردم ای وای این دارد از عربی ترجمه میکند، ای وای الان نصف سالن رفته روی کانال یک. کویت از جروزالم حرف زد، اسم جروزالم که میآید همه از خواب بیدار میشوند و به خودی خود هیجان سالن بالا میرود، ای وای به قدر کافی مسلط هست؟ بعد این آقا حتی با هیجانی بیشتر از خود طرف و دستانش را توی هوا تکان میداد، انگشت اشارهاش را، انگار که دوبله کنند.
صدای نمایندهي کویت که بالا میرفت صدای این هم همزمان بالا میرفت دستهایشان با هم میرفت توی هوا. گردنم درد گرفت اینقدر سرم را بین این دو تا چرخاندم. خانم همکارش برگشته بود توی کابین، به من نگاه میکرد و با هم کیف میکردیم از دیلماجمان. واقعن ترجمهی همزمان بود، نه من ومنی و نه صبر تا که طرف جملهاش تمام شود، انگار میداند میخواهند چه بگویند؛ گاهی وقتها شده که طرفی که تریبون را دارد جملهاش را دیرتر از او تمام کند.
تمام که میشود برایاش بیصدا دست میزنم و هر دو نفر کابین انگلیسی هم دست تکان میدهند؛ و بلند میشوم که بروم بیرون آبی چیزی بخورم و روی کاناپهای ولو شوم، انگار که کوه کنده باشم.
مثل بقیهي وقتهایی که به نمایندگی از مرکزمان میروم جلسات، وقتی که بر میگردم همه میخواهند قهوه مهمانم کنند و ناهار و وای تو بهترینی که میروی، ( چون یا در مورد ما حرف نمیزنند این میشود خسته کننده یا حرف میزنند که خیلی پراسترس است و آدم باید به همهچیز مسلط باشد و همزمان جواب آماده کند و بدهد به رده بالاترین مسوول که مثلن وانمود کنی که مسوول رده بالا همه چیز سازمان را خودش میداند و خبر دارد و جواب دارد). من هم لبخند نایس میزنم و بهشان نمیگویم چه لذتی میبرم از این گم شدن در ترجمه.
مثل بقیهي وقتهایی که به نمایندگی از مرکزمان میروم جلسات، وقتی که بر میگردم همه میخواهند قهوه مهمانم کنند و ناهار و وای تو بهترینی که میروی، ( چون یا در مورد ما حرف نمیزنند این میشود خسته کننده یا حرف میزنند که خیلی پراسترس است و آدم باید به همهچیز مسلط باشد و همزمان جواب آماده کند و بدهد به رده بالاترین مسوول که مثلن وانمود کنی که مسوول رده بالا همه چیز سازمان را خودش میداند و خبر دارد و جواب دارد). من هم لبخند نایس میزنم و بهشان نمیگویم چه لذتی میبرم از این گم شدن در ترجمه.
سهشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۹
یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹
ترس ِ از دست دادن
عصر خوابیدم مدام خواب مامانم رو دیدم. میدانم دلیلش اینه که دیشب باهاش خیلی بد حرف زدم. رفته بودم تولد تلفنم توی کیفم بوده نشنیده بودم که زنگ زده وقتی ساعت یک داشتم میامدم خونه دیدم هجدهتا میسد کال دارم از شخص مامانم. پنج تا از ناهید خانوم در آلمان که به بالطبع به نمایندگی از مامانه. خب مطمئن بودم توی شیراز یکی مرده که اینا اینطوری کردند. ساعت دو نیم بامداد به وقت تهران زنگ زدم خونه که اگر کسی مرده که خب حتمن بیدارند اگر هم نه که به درک که از خواب بیدارشون کنم و نگرانشون کنم. مامان از خواب بیدار شد گفت پریشب گفتی الان بیرونی و برگشتی خونه زنگ میزنی، منم دیگه ساعت هشت و نه امشب که شد و زنگ نزدی خیلی نگران شدم و...این شد که حملهي مسلسلیم را شروع کردم که خانوم من یازده ساله دارم دور از شما زندگی میکنم، ضمنن بگم که توی جاهای خیلی خطرناکتر هم زندگی کردم و شب ساعت چهار پیاده برگشتم خونه و هنوز زندهام و... یه لحظه هم نذاشتم جواب بده؛ ساعت یک در حالی که توی ایستگاه مترو دو تا مست خوابیده بودند و یه گروه نوجوان روی پای هم نشسته بودند به فارسی سلیس- مدتهاست وقت حرف زدن تپق میزنم- ده دقیقه بیوقفه و مسلسلوار حمله کردم بهش و بعد بیخداحافظی تلفن را خاموش کردم.
بعضی وقتها دیوانهام میکنند. نمیفهمند تنهایی این همه دور بودن چقدر سخته و چقدر ترسناک. نمیفهمند که من جز آنها خانوادهای ندارم. یه بار آریا به خاطر اینکه بگه هر وقت خواستم بر میگردم ایران، از فلان مارک ماکارونی برای پلهای ماکارونیشون ببرم در طول یک روز سی و هشتتا میسد کال برام گذاشته بود. کاملن میتونم تصور کنم که تلفن رو گذاشته روی دایلآپ اتوماتیک و خودش مثلن داشته فیفا بازی میکرده. اما وقتی من ببینم سی و چندتا میسد کال دارم خب مطمئنم یکیشون مرده دیگه. شبی نیست که وقت خواب به از دست دادنشان فکر نکنم، مخصوصن اگر سفر باشم یا به هر دلیلی خانهی خودم نباشم. میترسم آخر یکیشون بمیره و من اینجا در دوری دق کنم.
پنجشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۹
یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹
شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹
ناپل از تراس خونه
دلم تنگ شده برای ناپل. برای تراس خونهی ناپل. برای اینکه هر روز هر روز حتمن با دقت نگاه کنیم تا ببینیم غباری بالای وزوو دیده میشه یا نه، اگر آره، دوده یا ابره.
زندگی ناپل برای من ایدیال تایپ(نمونهی آرمانی؟) خوشبختیای بود که به کار آدم نمیآد. خوشبختی و آرامشی که آدم کوفتش میشه اینقدری که هر لحظه میترسه یه چیزی سربرسه و ازش بگیردش، اینقدری مطلقه که ترسناک میشه. همهش فکر میکنی خبر بد پس کی میرسه، چون میترسی خبر بد هم مثل خوشبختیه در اوج باشه. در اوج بود.
اول نتیجهی انتخابات و بعد بیست و پنج خرداد. چمدانم رو بستم آمدم ایران به خیال اینکه همهچی درست میشه و همان تابستان برمیگردم ناپل. اما بر نگشتم. یادتونه که آدم احساس میکرد مهمه که تابستان بعد از انتخابات ایران باشه، حتی احساس میکردیم اگر یه روزی نباشیم حتمن همون روز اتفاق مهمی میافته.
زندگی ناپل برای من ایدیال تایپ(نمونهی آرمانی؟) خوشبختیای بود که به کار آدم نمیآد. خوشبختی و آرامشی که آدم کوفتش میشه اینقدری که هر لحظه میترسه یه چیزی سربرسه و ازش بگیردش، اینقدری مطلقه که ترسناک میشه. همهش فکر میکنی خبر بد پس کی میرسه، چون میترسی خبر بد هم مثل خوشبختیه در اوج باشه. در اوج بود.
اول نتیجهی انتخابات و بعد بیست و پنج خرداد. چمدانم رو بستم آمدم ایران به خیال اینکه همهچی درست میشه و همان تابستان برمیگردم ناپل. اما بر نگشتم. یادتونه که آدم احساس میکرد مهمه که تابستان بعد از انتخابات ایران باشه، حتی احساس میکردیم اگر یه روزی نباشیم حتمن همون روز اتفاق مهمی میافته.
صاحبخونهام امروز زنگ زد ببینه من اصلن میخوام اون یکی چمدان و وسایلم رو یا نه. دلم تنگشده برای ناپل اما دیگه از این شهر میترسم.
اشتراک در:
پستها (Atom)


