یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

Les bonnes choses ont toujours une fin

لوییس رفت. بعد از نزدیک به سه سال دم دست هم‌دیگر بودن، هم‌دیگر را دیدن. این سه سال همیشه خیالم راحت بوده که کسی را دارم که باهاش بخندم، که هم‌دیگر را بفهمیم و توی شلوغی‌ها سر کنیم توی سر هم همه‌ی آدم و عالم را تحلیل کنیم. هنوز جای خالی‌ش را حس نمی‌کنم، فکر می‌کنم رفته سفر، یادم می‌رود که تصمیم‌اش را برای زندگی‌اش گرفته. که برود فلوریاناپولیس زندگی‌ کند. قرار است دانشگاه درس بدهد، خانه‌ای از آن خودش و بعد هم خانواده‌ای و حتمن دو بچه یک پسر و یک دختر. می‌گوید کلیشه‌ها بی‌دلیل کلیشه نشده‌اند. مشکل‌اش فعلن زبان است، با این‌که پدرش برزیلی بوده اما هیچ‌وقت واقعن درست و حسابی این زبان را یاد نگرفته. جای خالی‌اش را وقتی حس کردم می‌دانم که هیچ‌کس، هیچ‌کس نمی‌تواند جای‌اش را بگیرد.
خوب است که ببینی  کسی مثل خودت از این شاخه به آن شاخه می‌پریده‌ و سرگردان بوده‌ که چه‌کار کند و کجا زندگی ‌کنن بالاخره تصمیم‌اش را گرفته‌. به نظر من مهم‌ترین تصمیم زندگی این کجا زندگی کردن است. هر چه فکر می‌کنم نمی‌توانم یکی از دوستانم را جز او نام ببرم که راضی باشد از جایی که الان دارد زندگی می‌کند، همه فکر می‌کنند می‌خواهند بروند یک جای دیگر. من هی به‌شان می‌گویم آسمان همه‌جا همین رنگ است.

شب زنگ زد که  فردا می‌رسد پاریس و پروازش پاریس-سائوپولو است. گفت ساعت ده می‌رسد گر دو لیون و من باید بروم پیش‌وازش چون او همیشه آمده پیش‌واز من هر جا که بوده. گفتم سرکارم و نمی‌توانم و بیاید دم در محل‌کارم کلید را بگیرد.  کلید را گرفت و آدرس دقیق را که چطوری برود خانه برای‌ش اس‌ام‌اس کردم. واقعن از فرط دقت به خودم افتخار می‌کنم، توی راه رسیدن اس‌ام‌اس داد که این‌قدر دقیق است که هر آن منتظرم برسم به آن‌جایی که نوشته‌ای الان یک گربه از جلوت رد می‌شود. راستش یک اس‌ام‌اس درفت شده دارم که همان را برای همه می‌فرستم. یک روز از ایستگاه تا خانه را که 7 دقیقه راه است آمدم و اس‌ام‌اس نوشتم. دوست ندارم  کسی بخواهد بیاید خانه‌ام و راه را گم کند حتی برای یک دقیقه.

شب ساعت یازده رسیدم خانه، فردا صبح‌اش ساعت نه و نیم بلیت داشت. وقتی رسیدم روی کاناپه خواب‌ش برده بود. پتو انداختم روی‌اش بیدار شد، گفت گرسنه‌ام. لوییس از آن مرد‌هایی است که ممکن است از گرسنگی بمیرد اما غذا درست نکند،  به غذای سرسری هم راضی نیست معمولن. من سه ماه باهاش زندگی کرده‌ام، اوایل‌اش این رفتارش که نه غذا درست می‌کرد و نه ظرف می‌شست و نه حتی میز غذا را جمع می‌کرد حرص‌ام را در می‌آورد اما بعدتر پذیرفتم که بعضی آدم‌ها این‌طوری‌اند. همان‌طوری که مثلن برادرت هر چقدر هم غیر قابل تحمل باشد باز دوستش داری. اگر تنها هم زندگی‌ می‌کرد همین‌طور بود، از آن‌ طرف آن‌قدر ویژگی خوب دارد که حاضر بودم همیشه این من باشم که غذا درست می‌کند همه‌ی کارهای خانه‌داری را می‌کند اما اودور و برم باشدش، وقتی شب‌ها برمی‌گشتم خانه و حالم خوب نبود و خسته بودم و عصبی‌ بودم، یک بغل‌اش کافی بود که همه چیز یادم برود. خوش‌بختانه دوست پسر من فرانسوی تیپیک بود و از این‌که ما دوست ِنزدیک و هم‌خانه بودیم کک‌اش هم نمی‌گزید. اما دوست‌دختر او این‌قدر از توی سکایپ نق زد و گریه کرد که فکر کردیم جدا زندگی کنیم.

برای‌اش ساندویچ تخم مرغ آب‌پز گرفتم. دوش گرفتم و کاناپه  تخت‌خواب‌شو را باز کردم که بخوابد. کرم صورتم را مالیدم و آمدم  چراغ را خاموش کنم که بخوابم گفت بیا پیش من بخواب، جانِ من. اصلن به ثانیه هم نکشید که رفتم بغلش خوابیدم، برای اولین بار شب تا صبح توی بغلش خوابیدم. به همان‌ حالتی که همیشه توی شوخی‌های‌ش می‌گفت la petite cuillère. گفتم اگر دست از پا خطا کنی پا می‌شوم می‌روم، نکرد. صبح که بیدار شدم رفته بود. یک یادداشت(با حروف بزرگ نوشته همه‌ را، نیکی  و لوییزا هم همین‌طوری می‌نویسند، می‌گویند در دانشکده‌ی معماری از سال اول مجبورشان می‌کنند که کلن متن‌های‌شان را با حروف بزرگ بنویسند) گذاشته بود روی در یخچال، تیتر هم داشت Les bonnes choses ont toujours une fin
چیزهای خوب همیشه پایانی دارند. مثل دوستی منحصر به فرد ما دو تا. نوشته بود که نمی‌خواهد با سکایپ و ایمیل و دست و پا زدن توی فاصله مثله‌اش کند، بگذار همین‌طوری بماند. که من اگر یک روزی رفتم آن شهر کافی است همان روز بهش زنگ بزنم که می‌خواهم ببینمش و او هم همین کار را می‌کند. آخرش هم به خاطر la petite cuillère دیشب تشکر کرده بود و با شکلک لبخندی که دندان‌های‌اش را نشان می‌دهد نوشته بود به همه خواهد گفت که بالاخره من بغلش خوابیده‌ام. لنگه ندارد این آدم.