سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۰

How to slow down

می‌روم اسب سواری. چطوری وقت می‌کنم؟ گفتم که هار شده‌ام نسبت به زندگی. سر کار نمی‌روم هر وقت دلم بخواهد. صبح بیدار می‌شوم و از توی رختخواب ایمیل می‌زنم که "د‌ی‌یر الکساندرا..." که نمی‌آیم یا دیر می‌آیم. بعد هم فکر نکنید که می‌مانم توی رختخواب؛ نه بلند می‌شوم و یک پنجم قاشق قهوه را می‌ریزم توی قهوه ساز و پنجره را باز می‌کنم و فکر می‌کنم امروز چند تا از کارهای چند سال عقب افتاده را می‌رسم انجام دهم. بله صبح سر کار نمی‌روم. یا  ساعت چهار و پنج می‌روم تا آخر شب. کاملن حس آدمی را دارم که از این‌جا رفتنی است پس هر کاری دل‌ش می‌خواهد می‌تواند کند. حالا نه هر کاری. مثلن از لیست غذاهایی که عطاری‌م- برهمان وزن‌ی که دیگران می‌گویند پزشک‌م- گفته نخور هنوز عدول نمی‌کنم. اجازه‌ی یک پنجم قاشق قهوه را به سختی گرفته‌ام. لیست چیزهایی که می‌توانم بخورم شده کم‌تر از لیست چیزهایی که نمی‌توانم بخورم. گفته سودایی‌ شده‌ام. همان‌طور که می‌گویند طرف رفتارش سودایی‌ست؟ نمی‌دانم. گوجه، تخم مرغ، بادمجان، قهوه، شکلات، تخمه، گردو، موز، کیوی، - لیست را کامل می‌نویسم برای کسی که سودایی را گوگل می‌کند- چیپس، انبه، آناناس، آووکادو - هوا از ازمن بگیر این یکی را نه- و الکل نخورم. باز هم هست، نارگیل و کلن میوه‌های گرم‌سیری. گلوتن اینتالرنس هم دارم ظاهرن، یک آزمایش دیگر باقی مانده تا خودم تبدیل به یک آدم اینتاربل بشوم سر میز غذا.

دیگر چه‌کار می‌کنم؟ شنا می‌کنم. امروز وقتی با نیکیتا رفتیم کلاس تیراندازی ثبت نام کنیم مچ خودم را گرفتم. به‌ش گفتم این احساسی که من به شنا و تیراندازی و سوارکاری دارم، ریشه در آموزه‌های اسلامی دارد و درست که نگاه کنی معلوم است که من توی یک جامعه‌ی مسلمان بزرگ شده‌ام. فکر کنم از بچگی آن جمله را هر روز روی دیوار مدرسه‌مان دیده‌ام و رفته توی ناخودآگاه‌م. تا حدی تاثیر گذاشته که هیچ وقت نفهمیدم چرا بر خودم واجب می‌دانم تیراندازی‌م یاد بگیرم، حالا با تفنگ یا تیر و کمان. من کلن توی زندگی‌‌ام هیچ وقت باشگاه نرفته‌ام یا ورزش نکرده‌ام .به جز مدرسه، توی دانشگاه هم شطرنج برداشته بودم.  هیچ فعالیت ورزشی نداشته‌ام جز همین‌هایی که به نظر خودم سرگرمی است. اصلن تنم مور مور می‌شود اسم فواید ورزش که بیاید.
 تیر و کمان‌م بد نیست. دانشجوی انسان‌شناسی که بودیم، تیر و کمان درست می‌کردیم مثل انسان‌های اولیه و بعد باهاش تیراندازی می‌کردیم و مسابقات حرفه‌ای برگزار می‌کردیم. همیشه که نه. وقت حفاری یا سفرهای دانشگاهی. ایتالیا که بودیم با نیکی تیراندازی با تفنگ را شروع کردیم. اما این‌قدر سر ثبت نام اذیت‌مان کردند که وقتی کلاس‌های‌مان شروع شد، دیگر داشتیم از ایتالیا می‌رفتیم. هزارتا سند و مدرک ازمان خواستند. از این مدارکی که پلیس می‌دهد که بگوید ما هیچ وقت توی زندگی‌مان کار بدی نکرده‌ایم و از نظر روانی سالم هستیم و ... . این بار که شیراز بودم کلی وقت داشتم که با آریا تمرین کنیم. فرق می‌کند مسلمن. ولی خب دوربین دقیق‌ش اعتماد به نفس‌م را در تیراندازی بالا برد. آریا البته معتقد است که با این مدل تفنگ دایانا و این دوربین غیر ممکن است کسی نتواند هدف را بزند. 

"زبان مادری" را دارم برای بار دوم می‌خوانم. از آن کتاب‌هایی است که دو صفحه می‌خوانی و بعد می‌بندی‌شان و فکر می‌کنی. قبلن در موردش این‌جا حرف زده‌ام؟ احتمالن دو و نیم سال پیش. فکر کنم آدمی نمانده که این‌کتاب را پیش‌ش تبلیغ نکرده باشم. مال بیل بریسون است.

پ.ن: چرا تیترها را انگلیسی می‌زنم؟ نمی‌دانم. تیترها معمولن جمله‌ای ایست که همان روز صبح‌ تا شب توی ذهن‌م بوده. دیدید وقتی توی ذهن‌تان با خودتان حرف می‌زنید یک جمله‌هایی هستند که مدام تکرار می‌شوند. همان‌هایی که نمی‌توانید کنترل‌شان کنید. تیترهای این‌جا معمولن همان‌ها هستند. بعدشم ?after all nothing makes sense, why should I این عادت انگلیسی وسط متن فارسی نوشتن رو هم ترک می‌کنم. کم کم.

دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۰

2012

می خوام بیام ایران یه هفته روزی دوازده ساعت کار کنم گزارشم رو که ددلاینش یه ماه دیگه است تموم کنم. بعدش سه هفته بشینم یه فیلمنامه بنویسم که پنج ساله توی ذهنمه. بعدش برگردم پاریس دو ماه زبان بخونم. صبح تا شب. هنوز نمی دونم چه زبانی؛ شاید فرانسه و انگلیسی فقط. شاید هم عربی و آلمانی. ذهنم احتیاج به استراحت داره. بعد از دو ماه دلم می خواد که برم تاجیکستان یا افغانستان کار کنم.  مثلن از اوایل بهار.  دلم می خواد خونه ی پاریس م رو هم نگه دارم، برای اولین بار در مورد حقوقم چونه خواهم زد.  آمادگی این رو ندارم که یه دفعه و دوباره همه چیزم رو از دست بدم. آهان وقتی از ایران برگشتم یه مهمونی خداحافظی ده نفره برای هایکه می گیرم. فقط دوستای نزدیکم. فسنجون درست می کنم.  بعدش هایکه می ره لیبی. سایمون هم که دو هفته دیگه می ره دوشنبه. این دو تا.  نفر سومی شاید بره لیبی. نیکیتا هم مدام از رفتن حرف می زنه. حتی الکساندرا می گه می خوان از فرانسه برن. نمی دونم این طوری دوستای نزدیکم رو یکی یکی از دست می دم  و رفتن از اینجا برام آسون تر می شه. مثل تهران. دیشب ژرالدین به ماها گفت خوش به حالتون که می تونید به رفتن فکر کنید. می دونید چیه؟ پاریس شده مثل تهران همه می خوان برن. دست کم همه ی آدمهای دور و برم یا برنامه مشخص  دارند برای رفتن یا برنامه نا مشخص برای نماندن. عین تهران. دلیلش چیه؟ من احساس می کنم فرانسه شده مثل ایران. همیشه می گفتم که من توی این کشور با اینکه تحسینش نمی کنم (مثلن آلمان رو تحسین می کنم) احساس راحتی می کنم چون فکر می کنم خونه مه. چون خیلی شبیه ه به کشوری توش بزرگ شدم. اما الان شباهت دیگه تکان دهنده شده. مردم مدام نق می زنند. به دولت بد و بیراه می گن. یه چیز دیگه هم است، زندگی روزمره دیگه روزمره نیست، مدام منتظری یه چیزی سر برسه. زندگی روزانه یه جنگ روزانه است یه چالش واقعیه.  دیشب بچه ها اینا رو می گفتند و من هم ترجیع بدش می گفتم: مثل ایران. فضا مسمومه انگار. مثل ایران. شاید دلیلش بحران اقتصادی باشه. مثل ایران. نه دلیلش انتخابات ریاست جمهوریه و عدم اطمینانی مردم. مثل ایران. من می خوام برم یه جایی که مردم مدام از بحران اقتصادی و انقلاب کشورهای عربی و جنگ خاورمیان حرف نزنند.

.دوباره پاریس می شه مثل تهران؛ فرانسه می شه مثل ایران. رفتن ازش آسون می شه و من بهار سال بعد می رم

آیا من دارم فرار می کنم؟ نمی دونم واقعن. نمی دونم. آدم به یه جایی می رسه که هر روز به خودش می گه دیگه نمی تونم. توی آینه آسانسور به خودم می گم اگر نمی خوای تغییرش بده. منتظر چی هستی واقعن؟ اگر چیزی رو دوست نداری تغییرش بده. بلد نیستم. تغییر دادن رو یادم رفته. می خوام برم. مثل زمستان سال هشتاد و پنج ه توی تهران. هر روز صبح که بیدار می شدم خبرها رو از شبکه ی پنج فرانسه گوش می کردم و به خودم می گفتم من چرا اینجام؟ من چرا پاریس نیستم. حالا هم همینه. هر روز که از خواب بیدار می شم می گم من چرا دوشنبه نیستم؟ چرا اینجام. کی باورش می شد پاریس رفتن این همه آسون تر از دوشنبه رفتن باشه؟ بود اما. شش ماه بعد پاریس بودم. کار هم داشتم. اما الان یک و نیم ساله می خوام دوشنبه باشم نیستم.  دلیلش اینه که روسی نمی دونم؟    
مگر آخه من چقدر فرانسه می دانستم وقتی آمدم؟
امروز به ساناز زنگ زدم در مورد کابل رفتن. دو سال کابل کار کرده. تازه برگشته آلمان. گفت شاید کار سالمی نباشه اینکه آدم با خودش این کار رو کنه. این که بره توی کشوری زندگی کنه که زندگی اینقدر اینتنس (یادم نمیاد فارسیش رو)  گفت که باید با همکارهات کار کنی. زندگی کنی. سفر بری. بین همونا عاشق بشی. ازدواج کنی حتی. گفت مثل یه قبیله ی درون همسرند  گروه های کاری کشورهای اینطوری. با همه ی عیب و نقص هاش و با همه ی حسن هاش. گفت که من خسته شدم از "از دست دادن". به آدمهای مثل  خودت خیلی نزدیک می شی، بعد دوستای نزدیکت رو در عرض سه ماه یا شش ماه از دست می دی. مثل زندگی معمولی نیست که حداکثر دو سه بار در زندگی ت دوستای نزدیکت برن و از دست شون بدی. همه می رن. بر می گردن کشورشون. می رن سودان. می رن هایتی. گفت فکر کردن بهش هم می تونه دیوانه ت کنه. زندگی خیل اینتنس ه. اینو شاید بیست بار گفت در یک ساعت.  هر دومون می دونیم که اینکه زندگی اینتنس ه بار منفی داره. درست ه خوشحالی ها و شادی ها و جشن هات عمیقه. اما سختی هاش هم عمیقه. گفت وقتی برمی گردی فکر می کنی به جای یک سال، پنج سال پیر شدی. دیگه نمی تونی با دوستای سابقت دوست باشی . ترسیدم. برای اولین بار ترسیدم. بعد گفت به آدرنالین ش معتاد می شی. وقتی برگشتی بازم می خوای بری. اگر نه افغانستان، عراق، اگر نه یه جای شبیه ش.  بعد می شی مثل یه معتاد. می ری اینجا ها که زنگی واقعی رو فراموش کنی. من می ترسم. اما فعلن برنامه برای سال آینده همون پاراگراف اول ه. احساس می کنم یه در رو باز کردم که راه جلوش نیست. یعنی یه پهنه است که خودم باید یه راه مالرو(دقیقن مال رو) درست کنم و برم. راهی وجود نداره برای انتخاب کردن 

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۰

From this moment on stop verbally assaulting yourself. Stop mentally abusing yourself.

دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۰

تجربه زندگی - نویسندگی

" آخرین مرحله این سفر پر زحمت به سوی آزادی، زندان پنتون ویل بود که شش هفته‌ی آرام را، طی آخرین حمله‌های هوایی، در انفردای گذراندم. بیش‌تر اوقات- به طور متوسط 15 تا 16 ساعت در روز- سلولم تاریک تاریک بود زیرا آژیر حمله‌ی هوایی معمولاً وقت روشنی روز رنگ می باخت زده می‌شد و آن وقت برق سلول‌ها را خاموش می‌کردند برای این‌که مانع از علامت دادن ما ستون پنجمی‌های احتمالی به مهاجمین بشوند. 
به همین دلیل ما اجازه‌ی داشتن کبریت را در سلول نداشتیم ولی مجاز بودیم سیگار داشته باشیم. اگر چه زندانی‌ها روش هوشمندانه‌ای را برای روشن‌ کردن سیگار به من یاد داده بودند که من آن را برای مورد استفاده قرار دادن خوانندگانی که ممکن است به چنین مخمصه‌ای دچار شوند شرح می‌دهم. کمی پنبه‌ی مصنوعی بردارید (می‌توانید از فیلتر سیگار فیلتر دار هم استفاده کنید.) یک تکه کاغذ آلومینیوم را به شکل خلال دندان لوله کنید. لامپ برق را از سرپیچش باز کنید و کاغذ آلومینیوم لوله شده را داخل سرپیچ کنید و پنبه را نزدیک آن نگاه دارید. این کار باعث اتصال کوتاه می‌شود و پنبه آتش می‌گیرد. اگر این اشتعال ضعیف پنبه قبل از این‌که به سیگار برسد خاموش شود این کار را از سر شروع کنید. میانگین زمان برای موفقیت، یک ساعت است. ولی در چنین شرایطی شخص وقت فراوانی در اختیار دارد و روشن کردن یک سیگار در این اوضاع و احوال به خاطر غروری که از این موفقیت به شخص به دست می‌دهد خیلی لذت بخش است. کاغذ لوله شده‌ی آلومینیوم باید خیلی نازک باشد وگرنه فیوز برق می‌پرد و جیره‌ی شما منحصر به نان و آب خواهد شد."

 آرتور کوستلر- وازدگان خاک ، ترجمه علینقی حجت الهی و پوراندخت مجلسی، نشر سپیده سحر

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

قطار دهلی - بنارس

شاید کسی باورش نشود اما من تقریبن هر شب، وقتی یادم می‌آید می‌توانم پایم را دراز کنم و حالت دراز کشیده بخوابم احساس خوش‌بختی می‌کنم. بیش‌تر از یک و نیم سال است که جز سفرهای کوتاه دو-سه ساعته  با هواپیما یا قطار و جز با چمدان کوچک چند روزه سفر نرفته‌ام، اما فکر می کنم برای سال‌ها، چنان از توی قطار و اتوبوس و هواپیما و ماشین و فرودگاه و کلن به شکل نشسته خوابیدن اذیت شده‌ام‌  که تا سال‌ها بعد هم وقتی یادم می‌آید می‌توانم توی تخت جا به جا شوم و پای‌ام را دراز کنم، قدردان هستم. آن شب‌ها و روزها باعث شده که به خاطر چیزهایی به همین سادگی احساس خوش‌بختی کنم.

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۰

Ce n'est pas toi qui fait le voyage, c'est lui qui te fait,ou te défait


شب که شد احساس کردم بدون این‌که حواسم بوده باشد از بیماری دانای کل بودن نجات پیدا کرده‌ام. دو سال بود همه‌ی زندگی‌ام را از بالا و شکل فیلم می‌دیدم. کاش فقط همین بود، تحقیر فیلم هم همراه‌اش بود. خود دانای کل‌م همه را تحقیر می‌کرد، اول از همه خودم را. فیلم زندگی‌ام به نظرش مزخرف بود. بازی خودم از همه بدتر، صرفن چون تن داده بودم که با بازیگران خیلی ضعیف بازی کنم. مدت‌ها بود مثل یک بیماری لاعلاج باهاش کنار آمده بودم. فکر می‌کردم هیچ وقت بر نمی‌گردم به آن آدم قبلی. اما برگشتم. توی چند روز سفر عجیب و غریبم برگشتم به خود قبلی.
سه روز رفتیم پیاده روی جنگلی با پانزده نفر که فقط یک‌ نفرش دوستم بود. نه تنها من که از کل پانزده نفر هیچ‌کس بیشتر از دو نفر از جمع را نمی‌شناخت. چیز ترسناکی بود برای ذهن محافظه کار و تحقیر گر من. اما فکر کردم به اصول دوستم  در انتخاب دوست اعتماد کنم و با دوست ِدوست  و دوستِ دوستان‌شان بروم سفر.
 شب اول دراز کشیده بودیم به آسمان نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم شهاب ببینیم و آرزو کنیم که یادم افتاد از صبح خود دانای کل‌ام هیچ اظهار نگری نکرده. رفته بود. فراموشش کرده بودم. مثل معجزه بود. یادم که افتاد باز آمد بالای سرم، اما دیگر آن‌قدر تحقیرگر نبود یا شاید هم‌سفرهام به نظرش غیر قابل تحقیر رسیدند، مثل آدم‌های قدیمی زندگیم.
از سفر که برگشتم فکر کردم سیزده نفر به دوستانم اضافه شده، در عرض سه روز. چند سال طول می‌کشید سیزده نفر را پیدا کنم که بهشان بگویم دوست؟ سه سال؟ چهارسال؟
چطوری شد یادم رفته بود سفرهای بی پروا را؟ از کجای راه اشتباه کردم که شدم این آدم محافظه کاری که الان هستم؟

پ.ن: دوباره به عکس نگاه کردم، عاشق شمع‌هایی شدم که نشانده بودیم توی خاک.

جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۹۰

از دوست داشتن

بعضی وقت‌ها که مثل امشب موزیک ایرانی گوش می‌کنم  و این‌قدر لذت می‌برم، غمگین می‌شم که نمی‌تونم فورن لینک‌ش رو براش بفرستم که اون هم اندازه‌ی من لذت ببره. می‌دونم که همه‌ی لذت‌ها رو هم نمی‌شه به اشتراک گذاشت. غمگین می‌شم که آدمی که دوستش دارم هیچ‌وقت توی زندگی‌ش نمی‌تونه این لذتی رو که من با شنیدن این موزیک یا خوندن اون غزل سعدی تجربه می‌کنم، تجربه کنه. بعد یادم میاد که خوب اون هم حتمن لذت‌های معادلش رو داره که من هیچ وقت نخواهم داشت. اون حتمن از جویس خوندن  لذت می‌بره و شاید ته دلش هم به این فکر کرده که حیف که نمی‌شه به اشتراک گذاشت، یا چه می‌دونم لذتی که از موزیک کانتری می‌بره مثلن، از یه چیز ریشه‌ای توی فرهنگ‌شون. چیزهایی که لذت بردن ازشون اکتسابی نیست.

پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۰

My friends are my estate

 آدمی هستم کلاسیک  و اصول گرا و ارتدکس که تمام تلاشم اینه که consistent  باشم، منطق رفتاری‌م یک‌نواخت باشه،  استانداردهای دوگانه نداشته باشم و انتخاب‌هام درهر شرایطی از اصولم تبعیت کنه، مستقل از اینکه این اصولم از نظر دیگران درستند یا غلط (ارتدکس  بودنم اینجا خودش رو نشون می‌ده).
 این که رفتارهام و انتخاب‌هام در طول زمان متناقض نبودند یه نتیجه  جالب در مورد دوستام داشته. چون با اصول مشابه انتخاب‌شون کردم، فارغ از اینکه کجا زندگی می کنند و کی باهاشون دوست شدم و کجایی هستند، همه شون وقتی هم‌دیگه رو می‌بینند می‌تونند فورن با هم دوست بشن چون شبیه هم‌اند. شاید این شباهت به راحتی به چشم دیگران نیاد، اما یه ویژگی‌های عمیقی هست که نمی دونم چیه که به هم نزدیک‌شون می‌کنه. وقتی به دوستانی‌م نگاه می کنم که به واسطه‌ی من با هم دوستای نزدیک شدند می بینم اصلن ته نداره شبکه‌های ایجاد شده.

حال چرا اینا رو گفتم؟ پارسال ستاره سه هفته آمد پاریس. نیکیتا رو سه چار بار دید، ژرالدین رو دو بار، ماتیو رو سه بار. الان وقتی می‌بینم با چه شدت وعمقی با هم دوست شدند و چطوری از هم خبر دارند لذت می برم از نتیجه ی استاندارد دوگانه نداشتن. گاهی وقت‌ها کامنت‌ها و پیغام‌های ستاره و نیکیتا رو روی فیس بوک به هم می بینم هیجان زده می‌شم که اینا چطوری این‌قدر با هم دوست شدند و هم‌دیگه رو می‌شناسند توی این مدت کوتاه. انگار که همه‌ی سال‌هایی که من صرف شناختن‌شون جدا جدا کردم رو اینا ازش استفاده کردند و کلن اون سابقه‌ی چند ساله دوستی رو توی پس زمینه رابطه شون دارند.
 ژرالدین و ماتیو امروز داشتند در مورد جشنواره های فیلم مختلف حرف می زدند، حرف‌هایی از جنس این‌که برای بازار فیلم و فروش، آیا فیلم بره کن بهتره یا ونیز ( در این موارد معمولن ساکت نگاه شون می‌کنم چون چیز زیادی حالیم نیست. قبلن خودم رو صاحب‌نظر می‌دونستم در مورد فیلم، اما از بعد از مهین و امیرضا برای همیشه ساکت شدم ) یه دفعه دیدم وسط حرف‌هاشون دارند می‌گن که ستاره داره می ره جشنواره فیلم لوکارنو. و حتی ماتیو داشت یه چیزی توی مایه های این می گفت که ستاره چطوری بلیت هواپیماش رو گرفته و قراره از میلان بره... ژرالدین هم می گفت به نظرم باید مونتاژ رو ول کنه و جدی جدی به تهیه کنندگی بچسبه. دلم می‌خواست بپرم بغلشون کنم. اما لبخند زدم. نمی تونستم کل اینایی رو که الان اینجا نوشتم توضیح بدم براشون. طولانی می شد و شاید یخ و بیمزه . کاش دنیا اینقدر گل و گشاد نبود؛ اگر می تونستم همه شون رو توی یه شهر دور هم جمع کنم خیلی زندگی بهشتی داشتیم با هم دیگه

پ.ن: عنوان یه شعر از امیلی دیکینسون

شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

Therefore I'm Alive


I daydream again! 

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۰

خلیج فارس

اگر از سال نود و نه (در واقع نود و چهار) چنین دستورالعملی از طرف سازمان ملل صادر شده که باید برای این محدوده‌ی جغرافیایی همیشه‌ کلمه‌ی خلیج فارس استفاده بشه، پس هدف این همه پتیشنی که میاد می گه امضا کنید برای  پرشین گلف و علیه عربین گلف چیه؟ جدی دارم سوال می‌کنم. پتیشن ما که نمی تونه کشورهای عربی رو وادار به استفاده از این کلمه کنه. به کی می‌نویسید پتیشن‌ها را؟






پ.ن: فکر کردم اطلاع رسانی کنم. به این امید واهی که شاید این پتیشین‌ها و ایمیل‌های خلیج فارس دست از سرمون برداره. از نظر قانونی دیگه کاری بیشتر و بهتر از این نمی شه کرد. هر کی بخواد کاری کنه احتمالن باید بره جلوی پیشرفت اقتصادی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس رو بگیره و نذاره بودجه ی کامل کتاب‌ها و مجله‌ها و نقشه‌ها رو تامین کنند فقط برای اینکه به جای خلیج فارس بنویسند خلیج عربی. باید جلوی کشورهای عربی رو گرفت که مسابقات ورزشی به اسم خلیج عربی راه نیاندازند. آیا این کار با پتیشن ممکنه؟  خب پس وا بدید تو رو خدا.  و لازمه تاکید کنم که همینی که هست هم با پتیشن به دست نیومده و نمی‌تونه هم  به دست بیاد و صرفن با درخواست  دولت ایران از سازمان ملل ممکن بوده

پ.پ.ن: مشکل همیشگی و عام من با پتیشن‌ها خود اون متن پتیشن نیست معمولن. مشکلم با آدم‌هاییه که امضاش می کنند فکر می‌کنند این راه حله و تنها کاریه که لازمه کنند. آخ اگر روشن‌فکری فرانسوی دست از سر ما بر می‌داشت    

پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰

دارم نگاش می‌کنم، رفته روی میز داره می‌رقصه

پنج ساعت پیش جلسه کمیته تمام شد. ده روز بی وقفه روزی ده تا چهارده ساعت کار کردیم. ایمیل‌های تشکر و "هورا تموم شد" دارند بین‌مون رد و بدل می شن. یادداشت سپاس مدیر کل سازمان. دعوت معاون بخش فرهنگ به کوکتل فردا به سلامتی مرکز. پیشنهاد چهار روز تعطیلی از طرف رییس مرکز برای اعضا (ما اضافه کاری نداریم برای همین تنها راه پرداخت تا دیروقت کاردکردن‌ها همینه). نامه های تشکر کشورهای عضو...

حس عجیبیه انگار نه تک تک اعضا، که سیستم خوشحاله.  تک تک اعضا انگار حس خاصی هم همچین نداریم، فقط یه روز پرکار تموم شده. اما کلیت رو که نگاه می کنی مثل اینه که سیستم رفته روی میز داره می‌رقصه. توی این ده روز هم هیچ کدوم از ما مشخصن پر استرس و یا خیلی خسته نبودیم، حالا یه ذره بیشتر از معمول کار می‌کردیم، اما بر خلاف اعضا، به طور محسوس می‌شد هیجان و استرس و فشاری که مرکز داشت تحمل می‌کرد رو حس کرد. اون‌قدری که هر شب فکر می‌کردی دیگه به فردا نمی‌کشه. و فردا سیستم خسته از خواب بیدار می‌شد، به زور قهوه خودش رو نگه می‌داشت و ادامه می‌داد تا شب، گاهی خسته،‌ گاهی خوشحال، گاهی عصبانی و  تمام روز تحت فشار. ده روز ناهار که می‌خورد  اصلن حواس‌ش نبود چی داره می‌خوره. حالا رفته روی میز داره می‌رقصه. ما بی‌حال نگاش می‌کنیم. هویت مستقل سازمان از افرادش رو که توی جامعه شناسی سازمان‌ها می‌خونیم الان دارم تجربه می‌کنم.

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۰

Amnesty International


جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

Weather Warfare

چرا همه دارند ا.ن رو به خاطر این حرف اخیرش در مورد این که خشک‌سالی ایران دست‌کاری غرب ه مسخره می کنند؟ 

آمریکا از جنگ ویتنام علیه دشمنانش از این روش استفاده کرده.  کنوانسیون 1977 ژنو( Convention on the Prohibition of Military or Any Other Hostile Use of Environmental Modification Techniques) اصلن برای جلو گیری از همین دست‌کاری‌‌هایی آب و هوایی به وجود آمد. این همه کشوری که کنوانسیون  رو امضا و تصویب کردند هم دچار توهم بودند و باید مسخره‌شون کرد؟  اتفاقن ضعف کنوانسیون اینه دستکاری‌های موقتی رو اجازه می‌ده. این هم متن کنوانسیون.
خب اگر  نظرمون اینه که این‌ حرف در این شرایط نمی‌تونه واقعیت داشته باشه آدم می‌تونه بحث کنه و دلیل بیاره که نیست یا اصلن نادیده بگیریم. اما این همه مسخره کردن - حتی رسانه‌ها- یعنی چی؟  اینم شامل اصل کلی "نگاه کن کی می‌گه، گوش نکن چی می‌گه"  شده؟
 ا.ن شاید در انتخاب کلمات‌ش دقت نکنه اما حداقل ارزشش رو داره که از حرف‌ش برای ایجاد طوفان فکری - brainstorming- استفاده کنیم.  با مسخره کردن حتی فکر کردن رو از خودمون دریغ می‌کنیم.
وقتی اتحادیه اروپا و امریکا دارند این‌همه حلقه‌ی تحریم‌ها رو علیه ایران تنگ‌تر می‌کنند و مدام تحریم  پیشنهاد می‌دن به شورای امنیت، دیگه چنین چیزی که رای شورای امنیت هم نمی‌خواد رو چرا اجرا نکنند. کاری رو که امریکا توی سال شصت و هفت و هشت توی ویتنام کرد مگر همون سال‌ها لو رفت؟
و... کیبل‌های ویکی‌لیکس در مورد هارپ. HAARP

پ.ن: تیتر "جنگ‌افزار آب و هوایی"؟

پ.ن.ن: ماده‌ی پنج کنوانسیون. پاراگراف سه:
 Any State Party to this Convention which has reason to believe that any other State Party is acting in breach of obligations deriving from the provisions of the Convention may lodge a complaint with the Security Council of the United Nations. Such a complaint should include all relevant information as well as all possible evidence supporting its validity
ایران و امریکا هر دو کنوانسیون رو امضا کردند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

گاهی وقت‌ها، مثل این روزها، هی از خودم می‌پرسم من که این‌قدر حوصله‌ی هیچ‌کاری رو ندارم و همه‌چی برام علی‌السویه است و تقریبن هیچی هیجان زده‌ام نمی‌کنه و حتی آدم‌های نایس‌ی رو که هی هیجان‌زده می‌شن دست می‌ندازم، چطوری این‌همه دوست خوب که دوستم دارند رو هنوز اطرافم دارم؟ چطوریه که این همه آدم اطرافم دارم که  برنامه ریزی می‌کنند و اصرار می‌کنند تا من هم توی مهمونی و سفر و زندگی‌شون باشم؟ دارم نون گذشته رو می‌خورم هنوز؟ در گذشته آیا بهتر بودم؟ من اگر جای هر کدوم از آدم‌های دوست‌داشتنی اطرافم بودم فوری  یه آدم این‌قدر بی‌اعتنا و شانه بالا اندازی مثل خودم رو حذف می‌کردم.

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۰

سبک هندی

مثل سهل و ممتنع توی ادبیات است. کلی کلمه‌ها را پس و پیش می‌کنی، جای علائم سجاوندی را عوض می‌کنی، به کلمات جایگزین فکر می‌کنی و هر کاری از دستت بر بیاید، تا در نهایت متن‌ات ساده و روان خوانده شود و هیچ جا سکته نداشته باشد. باید حواست هم باشد که جامع و مانع باشد، نه چیز کم‌تری گفته باشی نه بیشتر،‌ مطمئن باشی هر واژه‌ای‌ را به گفتن واداشته‌ای.
 و تازه نشانه‌ی این‌که تلاش‌ات به نتیجه رسیده، این است که خواننده متوجه هیچ‌کدام از تلاش‌های تو در روان نوشتن نشده باشد. از روی کلمات و جملاتی که این‌قدر روی‌شان وقت گذاشته‌ای بدون این‌که مکث کند سر بخورد و اصلن نویسنده را هم یادش برود. اگر حرف کلی که می‌خواسته‌ای منتقل کنی ارزش‌اش را داشته باشد ممکن است  بعدها  چیزی از نوشته‌ات یادش بماند و حتی بارها هم به کلیت چیزی که از نوشته‌ای تو توی ذهن‌اش مانده فکر کند، اما به هر حال متوجه تلاش تو توی جا به جا کردن کلمات و سختیِ‌سهل نوشتن نخواهد شد. حتی اگر خواننده خودش نویسنده‌ی خوبی باشد؛ چون اگر معلوم شد تو کجاها برای سهل نوشتن سختی کشیده‌ای  که یعنی کلن شکست خورده‌ای.
 پارادوکسی است که آدم سخت باهاش کنار می‌آید، می‌دانم مترجم‌ها حتی سخت‌تر از نویسنده‌ها باهاش کنار می‌آیند. گاهی وقت‌ها آدم دل‌ش می‌خواهد حتی اگر شده برای یک‌نفر تعریف کند، این بخش، این پاراگراف، این جمله یا این کلمه چطوری بود و کجا بوده و چطوری جا به جا یا عوض‌اش کرده تا نتیجه‌ به‌تر شود. اما نباید؛ مثل این‌ است که برداری طعنه یا طنز خوبی را که توی جمعی گفته‌ای و همه هم خوش‌شان آمده  باز کنی و توضیح دهی. که چی؟ گفتی‌ش که بخندند، هر کس اندازه‌ی وسعش گرفت و خندید، حالا توضیح می‌دهی که اگر بعضی‌ها نکته‌های لایه‌های زیرین را نگرفته‌اند زوری به خورد‌شان بدهی؟ این‌که خودش نقض غرض می‌شود.

ساده رفتار کردن و سرراست بودن توی رابطه‌های‌ام،  جلوی پیچیدگی و پیچیده‌تر شدن‌ها را گرفتن و مهم‌تر از همه صادق و رو راست بودن، برای‌م مثل همین است. هی یادآوری نمی‌کنم که دقت کردی این‌جا من چقدر روراست و صادق بودم؟ حواس‌ات هست چقدر ساده برخورد می‌کنم و خود خودم هستم؟ متوجهی که چقدر حواس‌م هست هیچ چیزی را از آن که هست پیچیده‌تر نکنیم؟ در موردشان می‌دانم که نباید حرف زد چون یا واقعن  همین‌طوری است و طرف از روی‌اش سر می‌خورد ومی‌لغزد و می‌رود و اثر نهایی‌اش را اگر ارزش‌ش را داشته باشد روی رابطه‌ها می‌گذارد و یا نه. حرف‌زدن چیزی را عوض نمی‌کند.

همه‌ی این‌ها را خوب می‌دانم، اما نمی‌دانم چرا گاهی کاملن خودآگاه در مورد مهم‌ترین روابط‌م این بدیهیات را زیر پا می‌گذارم. می‌شود پیچیدگی چند لایه. با هم عمیق و دقیق در مورد این‌که فلان رفتارش/م/مان رابطه‌مان را پیچیده کرده حرف می‌زنیم. خوش‌مان می‌آید از این‌که بحث به این عمیقی را پیش کشیده‌ایم، احساس می‌کنیم خیلی باهوش‌ایم. اما ذره ذره کم می‌آوریم، یهو می‌بینیم ماه‌هاست به جای این‌که واقعن ساده و سرراست رفتار کرده باشیم، مدام حواس‌مان بوده سادگی‌ها را توی متن پیدا کنیم، زیرش را خط بکشیم و هم‌دیگر را تشویق کنیم. هم‌دیگر را نظارت کنیم که کی کجا چی را پیچیده کرد، کدام‌مان کجا زیادی  روراست بود تا برای‌اش دست بزنیم. مثل این است که یکی توی جمع جوک خیلی خوبی را بگوید بعد ما به جای این‌که به چیزی که گفته بخندیم، در عوض تاییدش کنیم و دلایل این‌که حرف‌ش جالب و خنده دار بوده را توضیح دهیم. خب خره بخند، خنده‌ات کافیه. 
اما زندگی این‌طوری نیست. نمی‌شود به خودمان بگویم خب خره زندگی کن،‌ همین کافیه. کافی نیست، باید در موردش حرف بزنیم. نمی‌دانم شاید هم کافی باشد و مثل سهل و ممتنع  نوشتن باشد، شاید یادگرفتن‌اش تمرین بخواهد.

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

This is a thank you note

 هر وقت احساس کردم هر کدام از دوستام توی موقعیتی هستند که از نظر من غلطه،‌ بهشون می‌گفتم و می‌گم و این مشخصن شامل رابطه‌های ناسالمی که فکر می‌کردم دوستام درش هستند هم می‌شد. چون ایمان دارم که وقتی آدم توی چنین دور باطلی می‌افته قدرت تشخیص‌ش کم‌تر و کم‌تر می‌شه و مواد اولیه‌اش برای فکر کردن و تصمیم گرفتن محدود و محدودتر می‌شه و یه چیزهایی رو اصلن نمی‌بینه. همیشه هم به دیگران گفتم هر بار فکر کردید من چنین جایی هستم، چشم من باشید لطفن؛‌ به جای من ببینید،‌ نظرتون رو به من بگید تا من هی فرو نرم. 

هنوز فکر می‌کنم رابطه‌ی راه دور غلطه. اما دیگه هیچی نمی‌دونم. نه می‌تونم تموم‌ش کنم و نه می‌تونم ادامه بدم. 

از وبلاگ برای دفتر یادداشت استفاده می‌کنم که یادم باشه چقدر این روزا به ژرالدین، مهزاد،‌ الزا، نیکیتا، جیا و فیروزه مدیونم. بهشون مدیونم چون این ریسک رو می‌کنند که به من‌ی که فکر می‌کنم توی سخت‌ترین شرایط یه  تصمیم گیری‌ مهم قرار گرفتم بگن بکن یا نکن. بگن از نظر خودشون کدوم تصمیم درسته. که یادم باشه که چقدر این مسؤلیت پذیری‌شون برام مهمه که به جای این‌که برای من ویژگی‌های مثبت و منفی هر دو سو رو بشمرند و  بعد شانه بالا بندازند بگن خودت بهتر می‌دانی، بهم بگن "من فکر می‌کنم درست اینه، غلط اونه". هیچ از خودگذشتگی توی دوستی برام ارزشمندتر از این نیست که دوستم به خاطر من دست از  نسبی‌گرایی‌ و محافظه‌کاری‌ش برداره و خودش رو جای من بذاره و نظر بده. 

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

ششم آپریل دوهزار و ده


ششم آپریل دوهزار و ده

It's a fairy tale. I can’t leave this city, can’t even find my way back home.I feel like I'm already home. Filled with joy and great memories, Belfast left any other city far behind.
I know I must leave here sooner or later but can’t remember the last time which leaving someone or a city was this difficult.

سوم آپریل دوهزار و یازده

We miss each other like hell!

شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۰

The Waste Land

یادم رفته بود که شب‌ها وقت مسواک زدن و توی رختخواب آمدن لنزش را در نمی‌آورد، می‌گذاشت تا وقتی که مطمئن می‌شد من داشت خوابم می‌برد. اصلن یادم رفته بود لنز می‌گذارد. می‌گوید بروم لنزم را در بیارم و لیوان آب‌ت را هم بیاورم بگذارم بالای سرت. یادم رفته بود چطوری دوستم دارد.  دوزانو-توی- بغل نشسته‌ام اشک می‌ریزم که فراموش‌کار و ناسپاس‌ام. بغضم ‌اندازه‌ی یک عفونت گلو درد دارد. 

جمعه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۹

Think Big



 توی مراحل اولیه‌ي زبان یاد گرفتن - مقدماتی یا میانی - بدون استثنا معلم‌های زبان‌‌مون توصیه می‌کردند که مجله و روزنامه آسون بخونیم که زبان‌مون پیشرفت کنه. توی ایران برای انگلیسی خوشبختانه‌ مجله‌ي زردی وجود نداشت و ما مثلن ایران دیلی می‌خریدیم که الان می‌فهمم نثرش خوب نبود. یه جور خاصی الد فشن بود و واقعن باعث نمی‌شد چیز زیادی یاد بگیریم.
اما برای اسپانیایی معلم کلمبیایی‌مون مجله‌های زرد کلمبایی که تا سفارت کمبیا در تهران می‌رسید میاورد (خودتون مجله‌ي زرد کلمبیایی رو تصور کنید).
 بعدها خودم برای فرانسه هم همین‌طوری ادامه دادم مجله‌ي توی مترو می‌خوندم و از این مجله‌های زنانه،‌ چون متن شون خیلی آسون بود. فکر می‌کردم کار خوبی می‌کنم که مجله‌ی آسون می‌خونم و با این کار چیزی یاد می‌گیرم. جز این اگر بود نمی‌خوندم اصلن، برای این‌که همین الان‌ش هم،‌ برای خوندن نوول ابسروتور باید دیکشنری دربیارم. (راستی دیکشنری الکترونیک خریدم و خیلی راضیم. به همه داشتن یکی‌ش رو توصیه می‌کنم. مثل مسواک برقی‌ه آدم مدام فکر می‌کنه قبل از این چطوری زندگی می‌کردم)

تا این‌که تابستان دو سال پیش توی کلاس‌های فشرده‌ي آلمانی،‌ معلم آلمانی‌مون یه توصیه خیلی خوب کرد، که به من - در انگلیسی و فرانسه هم - خیلی کمک کرد، گفت : 
از همان اول یادگیری هر زبانی متن،‌ مجله یا کتابی رو که برای خواندن انتخاب می‌کنید در سطحی انتخاب کنید که هدف‌تون اینه که اون زبان رو یاد بگیرید. اگر زبان فاخر می‌خواید یاد بگیرید از همون اول گوته بخونید، شپیگل بخونید. نرید این مجله‌های زرد یا مجله‌های داخل مترو رو بخونید. شما با این‌کار دارید سطح زبانی رو که قرار در آینده یاد بگیرید و حرف بزنید انتخاب می‌کنید. اگر توی زبان خودتون براتون مهمه که چی بخونید و چه متنی چطوری نوشته شده و مثلن ادبیات یه مجله‌ی زرد براتون آزار دهنده‌ است، کامپرومایز(مسامحه؟ تساهل؟) نکنید با یادگیری زبان خارجی. برای یادگرفتن همیشه از همون اولین قدم بلندپرواز باشید و زیاده خواه.


پ.ن: زبان لاتین یاد گرفتن این ویژگی‌ عالی رو خود به خود داره، تمام منابع درسی از همان اول فاخرند. سخت ترین متن‌های موجود در اون زبان رو از ترم اول می‌دن که بخونی و زبان  یاد بگیری. همینه که سرعت یادگیری فوق‌العاده بالا می‌ره و دو ترم‌ش معادل ده ترم انگلیسی خوندن‌ه. 

سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹

آدم‌ها خودشان نیستند


آدم‌ها فقط خودشان نیستند؛ آدم‌ها را زبانی که باهاش حرف می‌ِزنند، دین‌شان، خانه‌ای که درش بزرگ شده‌اند، موسیقی که توی خانه شنیده‌اند، فیلمی که دیده‌اند، کتابی‌هایی که پدر و مادرشان خوانده‌اند، اصلن کتاب‌هایی که هیچ‌وقت نداشته‌اند که بخوانند، مدرسه‌ای که رفته‌اند، ساخته. 
 آدم‌ را مدیر مدرسه‌‌ای،‌ گشت ارشادی، که به جوراب سفید‌ش،‌ مانتو کوتاه‌اش، پیراهن آستین کوتاه‌اش گیر داده، برای همیشه تغییر داده.
 چیزهایی کوچکی هستند که نمی‌گذارند آدم‌ها خودشان باشند؛ مسجدی که با پدرش رفته، کتابی که به آسمانی بودنش ایمان داشته و خوانده، کتابی که بی‌ایمان به آسمانی بودنش وادارش کرده‌اند از حفظ بخواند، چادری که سرش کرده، چادری که سرش نکرده، کتاب‌های موریانه‌ خورده‌ای که زیر خاک قایم شده‌ بودند تا نروند روی پرونده‌ی اعدام پدرش، می‌توانند آدم را  برای همیشه تغییر دهند تا دیگر هیچ وقت خودش نباشد.

آدم‌ها خودشان نیستند.
آدم‌ها نمی‌توانند یک‌هو در بیست و پنج سالگی، سی‌سالگی خودشان شوند.
با همان منطق ساده‌ای که می‌گوید یک جامعه از تاریخ‌اش رهایی ندارد، با همان منطقی که آدم‌هایی که سی سال در جمهوری اسلامی ایران زندگی کرده‌اند دیگر هر کجای دنیا هم که زندگی ‌کنند، هیچ وقت خودشان نخواهند شد، آدم‌ها خودشان نیستند.

همه‌چیز به همه چیز ربط دارد، با کلمات قشنگ نمی‌شود ربط آدمی را از دنیایی که ازش آمده گرفت.
فرق هست بین کسی پدرش اعدام شده و الان توی خیابان‌های تهران یا منامه است با کسی که پدرش حکم اعدام داده و هم‌دوش آن یکی توی خیابان است؛ چیزی که به جایی رسانده‌شان که به خیابان بیایند فرق می‌کند.

این‌ها را نمی‌گویم که بحث کنم. جملات‌م خبری است،‌ آخرش نقطه دارند. می‌گویم که این‌بار مثل نسل قبل، خودمان و حق‌مان را فدای مصلحت انقلاب و هدف‌ مشترک و جنبش نکنیم. فرق هست بین ماهایی که با هم آمدیم توی خیابان. پنجاه بار هم‌شانه‌ی هم‌دیگر توی خیابان‌ها دویدن این فرق‌ها را نمی‌شوید، آدم‌ها خودشان نیستند؛ کاش محسن روح‌الامینی جایی نوشته بود که چه به خیابان کشانده‌اش، صانع ژاله‌ی کرد ِ اهل سنت هم نوشته بود، آن وقت می‌خواندیم و یاد می‌گرفتیم تفاوت‌‌ها را نادیده نگیریم. هر دوشان خیلی عزیزند، اما هیچ کدام‌شان فقط خودشان نیستند. قرار نیست با خانواده‌شان یکی‌شان بگیریم، اما قرار هم نیست اصلن نبینیم.

"آدم‌ها خودشانند" دعوتی است به ندیدن متن ماجرا، به نادیده گرفتن گذشته‌ی آدم‌ها، به ندیدن تفاوت‌ها به اسم مبارزه، مبارزه‌ی مشترک. دعوتی است که آدم را توی تله‌ی اخلاقی- با مثال از اقلیت تندرو- می‌اندازد قبل از آن‌که بگذارد دودوتا چارتای منطقی کنند.

خطر پذیرش‌اش این است که تفاوت‌ متن‌هایی را که ازش آمده‌ایم دوباره به نام مبارزه نادیده بگیریم، این‌طوری است که دوباره حق‌ یک طرف ماجرا نادیده گرفته می‌شود؛ و چقدر بد که همیشه طرفی که خسته‌تر است و بریده و به هر دلیلی بیش‌تر آزاردیده، راحت‌تر گول هدف و مبارزه و آرمان مشترک را می‌خورد.

شاید ما باید از خودمان که زنده‌ایم شروع کنیم و بگوییم که چرا داریم می‌رویم توی خیابان، شاید آن‌ یکی خواند و فکر کرد ئه این که من نیستم. شاید تفاوت را دید. دیده‌اید وقتی روایت‌های خیابان‌ای هم‌دیگر را می‌خوانیم فکر می‌کنیم ئه این که من‌ام؟ فکر می‌کنم باید قبل‌ترش را تعریف کنیم، از سال‌ها قبل‌تر، باید دست برداشت از نایس- کلمه جایگزین‌؟- بودن و لذت موقتی بردن از این‌که شبیه‌ایم. آدم‌ها خودشان نیستند، رهایی هم نداریم از گذشته و تاریخ‌مان و خانواده‌مان. قرار هم نیست بعد از این همه سال به خاطر چند بار باهم توی خیابان رفتن فراموش کنیم. ما خودمان نیستیم، باید برای هم‌دیگر روایت کنیم که چیستیم.
چیزی که مرا کشاند به خیابان از انتخابات شروع نشده. از جایی که یادم می‌آید از شش سالگی‌ام شروع شده، چیزی که شما را که کشید به خیابان چطور؟ از بعد از خاتمی؟ از سال اول احمدی‌نژاد؟ از انتخابات سال هشتاد و هشت؟ چند ساله بودید وقتی برای اولین بار فکر کردید دیگر نمی‌توانید؟

نگوییم الان نباید چند دسته شویم چون هدف‌مان یکی است، هدف مشترک هیچ چیزی را توجیه نمی‌کند. هدف باید چیز مسخره‌ای باشد که بشود میان این همه آدم مخالف یکی شده باشد. در این شرایط هیچ چیز از یکی بودن هدف مخرب‌تر نیست. چند میلیون آدم فقط می‌توانند در مورد چطوری خراب کردن یک ساختمان هم‌نظر باشند، غیر ممکن است در مورد ساختن ساختمان هم همه یک نظر را داشته باشند.

دوشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۹

مردم دارند توی لیبی انقلاب می‌کنند. من هر روز به خانواده‌ی امام موسی صدر فکر می‌کنم، که آیا آن‌ها هم منتظرند که انقلابی خبری بیاورد؟ که یکی زبان باز کند و بالاخره چیزی بگوید؟

یکشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۹

and...goes to Rafi Pitts

پانزده تا فیلم توی جشنواره دیدم و مردم برای هیچ فیلمی نایستادند جز جدایی نادر از سیمین. ایستادند و پنج دقیقه ایستاده دست زدند.
و
رفیع پیتز باهوش‌ترین و کم گوی- و- گزیده‌گوی‌ترین آدمی بود که توی نشست‌های فستیوال دیدم. این "ترین"‌ها نه تنها برای فستیوال، اصلن مدت‌ها بود نمونه‌اش را ندیده بودم. یک ویدیو از یکی سناتورهای امریکا را جایی نگه داشته بودم و وقتی می‌خواستم مثال بزنم از خوب حرف زدن،  این را مثال می‌زدم. از حالا به بعد رفیع پیتز را مثال می‌زنم. 
به‌شان افتخار کردم. 

چهارشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۹

هنوز برنگشته

دور اولی که ا.ن کاندیدای ریاست جمهوری شد، ما پراسپکسیون و حفاری بودیم توی البرز. ایرانی‌های جمع که چهار نفر بودیم به طرف فرانسوی فشار آوردیم که برنامه بعد‌ازظهر کنسل بشه بریم رای بدیم. هشت تا آدم سه ساعت راه رفتیم تا رسیدیم به یه روستای خیلی کوچیک توی مازندران که صندوق رای داشت. اطراف محل رای‌گیری هم پر از عکس‌های لاریجانی بود.
 از ما چهار نفر دو نفر به ا.ن رای دادند. تمام راه رفت و برگشت رو بحث کردیم این‌قدر که برای ما رای دادن به ا.ن غیر قابل قبول بود و برای اون دو تا بدیهی بود. برای این‌که به فرانسوی‌ها وضعیت رو توضیح بدیم، مخالف‌هاش ا.ن رو با لوپن مقایسه کردیم توی فرانسه. نمی‌شناختیم‌ش که اون موقع،‌ می‌خواستیم سطح نفرت رو نشون بدیم. حالا می‌بینم چه قیاس مع الفارقی. بیچاره لوپن.
یکی از اون دو نفری که به احمدی‌نژاد رای دادند بیست و پنج بهمن رفته راه‌پیمایی و دیگه برنگشته خونه. هیچ جا نیست، پیداش نکردند.

جمعه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۹

مونیخ

آلمان تنها جایی بود که من این حکایت "جاییه که براش دوبار گریه می‌کنی، یه بار وقتی می‌رسی و یه بار وقتی می‌خوای بری" رو تجربه کردم.
هنوز هم هر بار می‌رم وقت برگشتن دلم جدی جدی می‌گیره. احساسم عجیبه نسبت به این کشور، به این زبان، به این فرهنگ. تحسین برانگیزه برام، اما این‌قدر از نظر فرهنگی دوره که نمی‌تونم بفهمم‌ چرا دارم تحسین‌اش می‌کنم، نمی‌تونم فکر کنم که  حق این رو دارم که این کشور رو برای زندگی انتخاب کنم، مثل اینه که فکر می‌کنم شایستگی‌ش رو ندارم.

چهارشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۹

از سری کلاسیک‌ها: ایده‌آلیسم

توی نقشه‌ی جهانی که نشنال جئوگرافیک به سفارش مرکزمان چاپ کرده بین کشورها مرزی وجود ندارد. آن روزهایی که دستم را از روی میز بر می‌دارم تا جای کشور یا سایتی را روی‌ نقشه‌ی زیر دست‌ام پیدا کنم و شک می‌کنم که فلان سایت آیا توی هند است یا پاکستان، مصر است یا سودان، آلمان است یا فرانسه، از این شک، حالم یک جور ایده‌آلیست مآبی خوش می‌شود.

یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۹

کلاسیک‌ها

چهل سالگی سن کمال بود؟ به نظر من سن کمال همان سنی است که آدم بتواند از خواندن، دیدن و زندگی کردن کلاسیک‌ها لذت ببرد؛ که معلوم باشد جنگ‌افزارش را زمین گذاشته و تن داده.
می‌خواستم در مورد زندگی کردن کلاسیک‌ها و کلیشه‌ها و تن دادن بنویسم، اما کسی که تجربه‌‌اش کرده، گفتن من را می‌خواهد چه کار.

جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹

Re: write about politics to friends…


...
you can't imagine what stupid and irreal thesis Berlusconi and his politics are inventing! He's a dangerous man. He talks like we were not any more in a democracy, but in a regime -.-
How the premier of a democratic country can tell to the nation that the magistrature is not doing well his job and needs to be punished! And all this is because it's investigating about him. And he also says that people elected him. So people want him. And none can carry him away :-/
And italians... oh, italians... :-// we are so down, so disheartened that, I think, we don’t pay attention to politics since a while ... :-/ SO...
i feel bad!

Sorry to write about politics, my email was just to say we miss you here, and that we should meet soon…and to talk about myself…but it turned this way, well, I feel bad…we feel bad…I remember you in summer 2009 in Ischia after your election...you understand me,I know.

lots of love,
Martina

شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹

- نمی‌دونم چی‌کار کنم، نمی‌دونم واقعن آیا برم آلمان یا نه. به نظر تو چی‌کار کنم؟

+ به نظر من زندگی کوتاهه، حیفه توی لندن بگذره. بیا فرانسه، برو آلمان،‌ برو ایتالیا، یا اروپای شمالی. فقط حیف توه توی اون شهر.

دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹

لاک پشت من

به لاک پشتم 
قرقره‌ای بستم
و بدرقه‌اش کردم
در حالی که سر نخ در دستم بود
و دلم بی‌قرار می تپید.
می‌خواست برود دنیا را ببیند:     
شالیزا‌رهای چین،
خانه‌های سنگی یمن،
مدرسه‌های باله روسیه
و بچه‌های سیاه‌پوست تانزانیا
که با پلاستیک سوخته
به خواب می روند.

گاهی که خوشحال است
نخ را سه بار می کشد
و من نفس راحتی می کشم
که هنوز 
چیزی برای خوشحالی مانده
اما بیش‌تر
نخ اش می‌لرزد
و این یعنی
یا باد می وزد،
یا دارد اشک می‌ریزد
من می‌دانم
که در دشت‌های آفریقا،
نوار غزه،
عراق،
هندوستان
و  بیشتر ‌جاهای دنیا
باد می‌وزد
وگرنه
مگر یک لاک‌پشت
چقدر اشک برای ریختن دارد؟
.
مریم مومنی،همشهری داستان . ویژه‌نامه پنجاه و سه خردنامه
.
پ.ن: نه این که قرار باشد همین طور به نقل از همنهری داستان ادامه دهم، اما این یکی را دلم نیامد نگذارم این‌جا، خیلی وقت بود شعری به این خوبی نخوانده بودم.

شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

فرزند تو بودن دشوار است

کدام پاراگراف‌ ِ آن هشت صفحه‌ را این‌جا بیاورم؟ خودتان بروید بخوانید اگر یک روزی همشهری داستانِ مرداد هشتاد و نه دست‌تان آمد.
امام موسی‌ صدر به روایت پسرش. حبیبه‌ی جعفریان.

"من آقای سید موسی صدر که دارم زندگی‌نامه‌اش را می‌نویسم، هیچ‌وقت ندیده‌ام و دارم همه‌ی زورم را می‌زنم که خلاف آن چیزی که از بیش‌تر راوی‌ها شنیده‌ام، آدم عادی درون او را..."
حبیبه‌ جعفریان باید توی کلاس‌های نویسندگی خلاق، زندگی‌نامه‌نویسی درس بدهد. وقتی کاوه گلستان و امام موسی‌ صدرش درآمد می‌بینید که راست می‌گویم.