دیدریم هم دیگه بلد نیستم، اگر هنوز وقت خوندن کتاب، کتاب رو وارو میذارید روی سینهتون و یه عالمه دیدریم دارید، یو آر هپی.
چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۸
یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸
content
دستم به نوشتن نمیرود نه الزامن برای وبلاگ، اصلن برای خودم. نه به آلمان مربوط است، نه به برف و سرما و نه به زبالهها. به این زندگی سرتا پا متوسطی مربوط است که الان دارم. یعنی بی پستی و بلندی. مهم نیست که آدم توی ارتفاع صفر متر از سطح خوشی دارد بی پستی بلندی راه میرود یا روی فلات هزار متری. من شاید هم همانجام. توی همان هزار متری. خوش. اما همه چیز خیلی سر جای خودش است.
اصلن از همینجاست که آدم میشود کارمند بانک و تا آخر زندگیاش با همان سرعت لاکپشتی میرود؛ اما میرسد. من کل زندگیام خرگوش ماجرا بودهام. همین بوده که آدمهای موقت زندگیام همیشه تشویقام کردهاند، ایستاده بودهاند یک گوشهای از این ماراتن طولانی و خرگوشه را میدیدهاند که چقدر سریع میرود و حتی میتواند از روی مانعها بپرد که راه را کوتاهتر کند. و هی ازش پرسیدهاند، کی وقت کرده ای این همه کار، این همه جا و این همه آدم... لاک پشته را هم دیدهاند حالا حالاها بهش نمیرسد، ولی ندیدهاند که من هیچ وقت نرسیدهام و نه حتی امیدی برای رسیدنام هست.
این همه سال آرش همین کنار دستم لاکپشت ماجرا بوده، لاک پشت از لحاظ آهسته و پیوسته، از نظر این تحسین عمیقی که همیشه ته دلم برایاش داشتهام. از لحاظ این رسیدناش که این همه بدیهیاست. اوهوم من آن خرگوش ماجرا، هیچ وقت نرسیدهام. وسط راه هی رفتهام به بازیگوشی. آدماش ده دقیقهای میفهمد که هیچوقت نمیرسم. اگر هم ازم بپرسند میگویم اصلن کجا مگر؟
حالا توی آلمان، انگار آخرین شانس لاک پشت شدنام را دارم. میدانم مربوط به این کشور است یا دست کم تصور من از این کشور، از یک سال پیش و قبل از آمدنام میدانستم که آلمان، ایتالیا یا فرانسه یا ایران نیست، باید شبها به موقع خوابید، به موقع سر قرارها رسید، سر کلاسها، باید آهسته و پیوسته رفت، باید رسیدن را اینجا یاد می گرفتم. میدانستهام اینجا نمیتوانم روی نسبیت زمان حساب کنم و نکردهام. تن دادهام به محیط، و زندگیام به طرز لاکپشتواری پرفکت است: I am content
---
---
یک واژه توی زبانهای لاتین هست که صفتاش و اسماش کاربرد بیشتری دارند، اما فعلاش هم هست. در حالت اسمی content به معنی "محتوا" است. که همسایهی آن یکی کلمهی continere)contain در لاتین) و صفتاش هم همان content با تساهل و تسامح به معنای "خوشحال و راضی" به کار میرود، دیکشنریهایی که دقت بیشتری دارند میگویند limited satisfied.
در زبانهایی که به لاتین نزدیکترند مثل ایتالیایی و اسپانیایی کاربرد این صفت دقت بیشتری دارد و معمولن کسی اگر به کارش میبرد منظورش مشخصن این است که خوشحال نیست اما content است. نه مثل فرانسه که طرف خیلی ساده "je suis content" را به منظور "I am glad" به کار میبرد.
.
سراغ اتیمولوژی و ریشهشناسی کلمه برای این میروم که بگویم چقدر و چطور با "راضی" فرق میکند. فعل کلمه
content(en),contentarse(es),contenter(fr),accontentare(it)v به طور کلی و از ریشهی لاتین به معنی پر کردن چیزی است. اما در مورد انسان که به کار میرود به معنی راضی کردن و خوشحال کردناش به کار میرود، البته خوشحالی محدود.
وقتهایی زندگیات پر شده طوری که نه چیز دیگری می خواهی و نه چیز بیشتری، آنوقت تو content هستی.
اما یک وقتی هست که زندگیات کامل پر نشده و تو چیز دیگر یا بیشتری میخواهی، اینطور وقتها میگویی آی ام نات هپی یا آی ام نات کانتنت، بسته به توقعات از زندگی.
وقتهایی هم نه اینکه زندگیات پر شده باشد الزاماً اما کمی از آنچه دقیقن میخواهی داری، اینطور وقتها you are happy.
.
در فارسی احتمالن همان راضی را به کار میبریم اما برای این آدمی که من الان هستم، این صفت کانتنت اینقدر به جاست که اصلن هیچ چیز دیگری جایش نمینشیند.
من آن معنای خیلی پنهان "پرشده"، که از ریشهی لاتیناش همراهاش میآید را لازم دارم. اینقدر که پرم، نه هیچ چیز بیشتری میخواهم و نه هیچ چیز دیگری. بزرگترین عیب کانتنت بودن هم همینجاست، آدم اگر خوشحال نباشد یا غمگین باشد ممکن است بتواند چیزی بخواهد که خوشحالاش کند. اما آدم content خیلی آدم متوسطی است، جا و هیجان برای چیز جدیدی ندارد.
این منای که الان هست. که کتاب خواندنش محدود به توی مترو و وقت انتظار و شاید قبل از خواب شده و دیگر احساس نیاز نمیکند که بنویسد(یوسا. چرا ادبیات)، اینقدر که پر است(از نظر contain)، این من نمیتواند بگوید خوشحال است یا از زندگیاش راضی است. این من وقتی کسی ازش میپرسد چطوری، باید بگوید Estoy contenta.
.
.
پ.ن: دودلی کردم برای گذاشتن قسمت دوم، به خاطر اینکه اسم چند تا زبان را آورده بودم، یک نفر هم که کامنت بگذارد بگوید اوه تو هم با این با زبان دانستنات، حال آدم گرفته میشود، من بلد نیستم این حسادتها را نادیده بگیرم، اذیت میشوم. نکنید آقا، مگر من میروم به کسی بگویم چرا از ساز زدنات یا نقاشی کردنات یا عکاسیات حرف میزنی، که کسی میتواند به این یکی گیر بدهد؟ این یکی تنها کار لاکپشتواری است که من تمام زندگیام انجام دادهام، برای وقتهای محدودی مثل الان، که بتوانم منظورم را برسانم.
اصلن از همینجاست که آدم میشود کارمند بانک و تا آخر زندگیاش با همان سرعت لاکپشتی میرود؛ اما میرسد. من کل زندگیام خرگوش ماجرا بودهام. همین بوده که آدمهای موقت زندگیام همیشه تشویقام کردهاند، ایستاده بودهاند یک گوشهای از این ماراتن طولانی و خرگوشه را میدیدهاند که چقدر سریع میرود و حتی میتواند از روی مانعها بپرد که راه را کوتاهتر کند. و هی ازش پرسیدهاند، کی وقت کرده ای این همه کار، این همه جا و این همه آدم... لاک پشته را هم دیدهاند حالا حالاها بهش نمیرسد، ولی ندیدهاند که من هیچ وقت نرسیدهام و نه حتی امیدی برای رسیدنام هست.
این همه سال آرش همین کنار دستم لاکپشت ماجرا بوده، لاک پشت از لحاظ آهسته و پیوسته، از نظر این تحسین عمیقی که همیشه ته دلم برایاش داشتهام. از لحاظ این رسیدناش که این همه بدیهیاست. اوهوم من آن خرگوش ماجرا، هیچ وقت نرسیدهام. وسط راه هی رفتهام به بازیگوشی. آدماش ده دقیقهای میفهمد که هیچوقت نمیرسم. اگر هم ازم بپرسند میگویم اصلن کجا مگر؟
حالا توی آلمان، انگار آخرین شانس لاک پشت شدنام را دارم. میدانم مربوط به این کشور است یا دست کم تصور من از این کشور، از یک سال پیش و قبل از آمدنام میدانستم که آلمان، ایتالیا یا فرانسه یا ایران نیست، باید شبها به موقع خوابید، به موقع سر قرارها رسید، سر کلاسها، باید آهسته و پیوسته رفت، باید رسیدن را اینجا یاد می گرفتم. میدانستهام اینجا نمیتوانم روی نسبیت زمان حساب کنم و نکردهام. تن دادهام به محیط، و زندگیام به طرز لاکپشتواری پرفکت است: I am content
---
---
یک واژه توی زبانهای لاتین هست که صفتاش و اسماش کاربرد بیشتری دارند، اما فعلاش هم هست. در حالت اسمی content به معنی "محتوا" است. که همسایهی آن یکی کلمهی continere)contain در لاتین) و صفتاش هم همان content با تساهل و تسامح به معنای "خوشحال و راضی" به کار میرود، دیکشنریهایی که دقت بیشتری دارند میگویند limited satisfied.
در زبانهایی که به لاتین نزدیکترند مثل ایتالیایی و اسپانیایی کاربرد این صفت دقت بیشتری دارد و معمولن کسی اگر به کارش میبرد منظورش مشخصن این است که خوشحال نیست اما content است. نه مثل فرانسه که طرف خیلی ساده "je suis content" را به منظور "I am glad" به کار میبرد.
.
سراغ اتیمولوژی و ریشهشناسی کلمه برای این میروم که بگویم چقدر و چطور با "راضی" فرق میکند. فعل کلمه
content(en),contentarse(es),contenter(fr),accontentare(it)v به طور کلی و از ریشهی لاتین به معنی پر کردن چیزی است. اما در مورد انسان که به کار میرود به معنی راضی کردن و خوشحال کردناش به کار میرود، البته خوشحالی محدود.
وقتهایی زندگیات پر شده طوری که نه چیز دیگری می خواهی و نه چیز بیشتری، آنوقت تو content هستی.
اما یک وقتی هست که زندگیات کامل پر نشده و تو چیز دیگر یا بیشتری میخواهی، اینطور وقتها میگویی آی ام نات هپی یا آی ام نات کانتنت، بسته به توقعات از زندگی.
وقتهایی هم نه اینکه زندگیات پر شده باشد الزاماً اما کمی از آنچه دقیقن میخواهی داری، اینطور وقتها you are happy.
.
در فارسی احتمالن همان راضی را به کار میبریم اما برای این آدمی که من الان هستم، این صفت کانتنت اینقدر به جاست که اصلن هیچ چیز دیگری جایش نمینشیند.
من آن معنای خیلی پنهان "پرشده"، که از ریشهی لاتیناش همراهاش میآید را لازم دارم. اینقدر که پرم، نه هیچ چیز بیشتری میخواهم و نه هیچ چیز دیگری. بزرگترین عیب کانتنت بودن هم همینجاست، آدم اگر خوشحال نباشد یا غمگین باشد ممکن است بتواند چیزی بخواهد که خوشحالاش کند. اما آدم content خیلی آدم متوسطی است، جا و هیجان برای چیز جدیدی ندارد.
این منای که الان هست. که کتاب خواندنش محدود به توی مترو و وقت انتظار و شاید قبل از خواب شده و دیگر احساس نیاز نمیکند که بنویسد(یوسا. چرا ادبیات)، اینقدر که پر است(از نظر contain)، این من نمیتواند بگوید خوشحال است یا از زندگیاش راضی است. این من وقتی کسی ازش میپرسد چطوری، باید بگوید Estoy contenta.
.
.
پ.ن: دودلی کردم برای گذاشتن قسمت دوم، به خاطر اینکه اسم چند تا زبان را آورده بودم، یک نفر هم که کامنت بگذارد بگوید اوه تو هم با این با زبان دانستنات، حال آدم گرفته میشود، من بلد نیستم این حسادتها را نادیده بگیرم، اذیت میشوم. نکنید آقا، مگر من میروم به کسی بگویم چرا از ساز زدنات یا نقاشی کردنات یا عکاسیات حرف میزنی، که کسی میتواند به این یکی گیر بدهد؟ این یکی تنها کار لاکپشتواری است که من تمام زندگیام انجام دادهام، برای وقتهای محدودی مثل الان، که بتوانم منظورم را برسانم.
سهشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸
این پیام با غیر قابل انکارترین ندا تکرار شود
. .
میگم بیانیهی سیزدهم به زودی به رختخوابهامون راه پیدا میکنه.
.
شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸
Listen and Smile
سه ماه پیش آن جمعه شب لعنتی یک هفته بعد از انتخابات هنوز ناپل بودم، جوزی فرری توی پیاتزا پلبیشیتو کنسرت داشت. جیا از لاهه آمده بود، همان روز رسیده بود برای دلداری. محض اینکه انرژی مبارزه نداشتم، پا شدم باهاشان برای کنسرت رفتم.
پیاتزا پلبیشیتو توی ناپل، رم من بود. همهی راهها به آنجا ختم میشد. همینطوری ویا تولهدو را که پایین میرفتیم صدای جیغ خوشحالی جمعیت برای جوزی میآمد. به میدان که رسیدیم آن ته جلو کاخ سلطنتی ایستادیم، جلوتر نمیشد رفت. روی پلهها ایستاده بودیم. جیا یک سمتام بود لوییزا آن طرفم هر دوتاشان روی یک پله بالاتر پشت سرم ایستاده بودند و دستشان را گذاشته بودن روی شانههایام. یک هفتهای نقشام از آدم بیخیال و خوشحال و الکی خوش همیشگی، تبدیل شده بود به آدم ضعیف جمع.
بقیهاش را یادم نیست، فقط آن لحظهای را یادم میآید که جوزی فرری داشت اوج آن آهنگاش را میخواند که e non e’ solo un piccolo particolare و من اشک میریختم میریختم، داگلاس کنارم ایستاده بود و داشت بهم میگفت که تمام این یک سال هر وقت هر چیزی خوب پیش نمیرفته، نا امید بودهایم یا خسته، کافی بوده سربرگردانیم و تو را ببینیم که یک جایی ایستادهای داری لبخند میزنی، لبخندی که میگوید هی ببین هیچ چیزی آنقدر سخت نیست. پلیز دونت لوز دت سمایل. اما مگر اشکهای من بند میآمد.
کنسرت تمام نشده رفتیم پیاتزا بلینی بار همیشگی خودمان. جیا دو روز بعد برگشت لاهه. بعدتر هم توی این مدت من سه چهار بار فقط گزارش، تنکس، خوبم، بهترم. یا اوری تینگ ایز اوکی داده بودم. امشب، سه ماه بعد، به خاطر آن همه عکسی و فیلمی که از تهران امروز دیده، لینک همان آهنگ جوزی فرری را فرستاده، و نوشته، حالا لطفن گوش کن، عکسها و فیلمهای امروز تهران را نگاه کن و لبخند بزن. همراه همین موزیک. تا تصویر آن یکی سارای ناامید یک هفته بعد از انتخابات برای همیشه از یاد خودت و همهی ماها برود.
.
پ.ن: من گاهی وقتها فکر میکنم، با چه رویی بعدتر برگردم ایران و از دستاورد شماهایی که ایراناید استفاده کنم. یعنی اگر به من بگویید آن روزها تو کجا بودی مگر من برای چند روزش جواب دارم که «ئه، همانجا، با شما»؟
اوهوم، حق با شماست. بهار تهران نمیرود توی آن لیست.
چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸
بهار تهران
بعدن توی ویکی پدیا دربارهاش خواهیم نوشت که بهار تهران دورهای از گسترش آزادی های فردی و اجتماعی و دموکراسی در تهران بود که از اوایل فروردین ۱۳۸۸( اواخر مارس ۲۰۰۹) کمی پس از اعلام کاندیداتوری میرحسین موسوی آغاز شد و در شنبه سیام خرداد ۱۳۸۸(۲۰ ژوئن ۲۰۰۹) یک هفته پس از انتخابات مخدوش با حملهی نیروهای نظامی و شبه نظامی به مردم در خیابانها و خانههایشان به پایان رسید.
و لینک خواهیم داد، مرتبط:
.
پ.ن: تا آخر اون دوتا بهار دیگر را بخونید. اگر همین حالا، مثلن همین جمعه، مقاومت نکنیم، ممکن است مجبور باشیم تا بهار بعدی بیست و یک سال یا شاید چهل سال منتظر بمانیم.
پ.ن: تا آخر اون دوتا بهار دیگر را بخونید. اگر همین حالا، مثلن همین جمعه، مقاومت نکنیم، ممکن است مجبور باشیم تا بهار بعدی بیست و یک سال یا شاید چهل سال منتظر بمانیم.
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸
یادم باشد بعد برایات تعریف کنم
حالا هم مثل همیشه است. وقتی چیزهای بیشتری داری برای گفتن، نمیتوانی بنویسیشان. دلیلاش را حالا میدانم، تازهاند، هنوز جا نیافتادهاند، این است که خاطره تعریف کردن و از گذشته نوشتن را بلدم اما از این روزها نوشتن را نه.
روزمره نویسیاش این است که روزی پنج تا هفت ساعت کلاس آلمانی دارم و روزی سه تا پنج ساعت هم خودم آلمانی میخوانم. وقتی خانم مسوول موسسهای که دانشگاه تعیین کرده بود ازم پرسید که مطمئنی میتوانی هر روز بیایی یا نه، گفتم اوهوم من دیگر بلدم چطوری باید یک زبان خارجی را یاد گرفت. اشتباه نکردهام. یک ماه دیگر وقت دارم برای اینکه آنقدری آلمانی یاد بگیرم که بروم سر کلاسهای تاریخ و ادبیات و انسانشناسی و فلسفه. دورهای یادگیری هر زبانی یک بخشیاش یللیتللی و یواش یواش و هفته ای یک ساعت خواندن است، ولی برای من حتمن باید یک بخش نفسگیر یکی دو ماهه هم داشته باشد. نفسگیر، همینطوری که اسماش است.
این طوری است که دوازده ساعت از روزهای این یک ماهام میگذرد. میان دیکشنریها و هر ریدینگی را ده بار خواندن و حفظ کردن و حروف و آواهای جدید را یاد گرفتن و هی سی دی را ستاپ زدن. هی پرسیدن که گوش کن ببین من تفاوت تلفظ این دو جور -ش- را یاد گرفتهام. گوش کن ببین این -ر- را، این -او - را درست میگویم یا نه.
اینها را میشود نوشت. بدیاش این است که آن یکی دوازده ساعت را نمیتوانم بنویسم، خیلی تازه است، خام. تکان دهنده، باور نکردنی. فقط بلدم بعدن مثل خاطره تعریفاش کنم. بعدتر.
شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸
می خوام بخوابم
الان تنها چیزی که می خوام اینه که ده روز با کشتی سفر کنم- حالا دورترین جایی که می تونم تصور کنم اینه که از ناپل برم فلوریانا پولیس - فقط بخوابم. یه هفته توی کشتی که تکان هاش مثل ننو هست بخوابم. بخوابم. در آرامش. بدون این که سوت کشتی، مسافرین محترم پرواز شماره ی، قطار شماره ی به مقصد...از سکوی، بشنوم. بدون اینکه چشم ام به تابلو ها باشه. بدون این که نقشه ها رو به دقت نگاه کنم و شرق رو با خورشیدی که درست و حسابی به مشرق نمی ره پیدا کنم. چقدر انرژی الکی صرف می شه برای شناختن خونه ای که بعدتر خونه ات نخواهد بود. زبونی که زبون ات نخواهد بود. مردمی که ازت گرفته می شن دوباره.
آقا من دوباره خسته ام. مال جا به جایی ه می دونم. این جا نمیام که نق نزنم.
دلم مثل چی برای ناپل تنگ شده. ناپل خونه ی من بود. شهر مال ما بود. حالا دوباره از نو.
آلمان.
آقا من دوباره خسته ام. مال جا به جایی ه می دونم. این جا نمیام که نق نزنم.
دلم مثل چی برای ناپل تنگ شده. ناپل خونه ی من بود. شهر مال ما بود. حالا دوباره از نو.
آلمان.
دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸
فصل اول
تاریخ این قرن را که بنویسند، فصل اولاش را با ما شروع خواهند کرد. بخوانیدش، فصل اول را بخوانید.
.
پ.ن: اصلاً این جنبش سبز یک جنبش ویکیپدیایی است اینقدر همه در ساختناش-ویراستاریاش دست دارند. نسبتاش اینطوری است که حزب کارگر انگلیس اگر دانشنامه بریتانیکا باشد، جنبش سبز دانشنامهی ویکیپدیاست.
شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۸
دورتر اتوبوسی داشت میسوخت
از همهي روایتهایی که از غروب شنبه، فردای انتخابات شنیدهام، سه تا از همه تصویریتر به یاد ماندنیتر بودند. هر سه تا روایت را آن دوستانیم تعریف کردند که آن روز عصر فکر کردهاند شاید سینما رفتن حالشان را بهتر کند. هر کدام هم تنهایی رفتهبودند سینما، چون اطرافیانشان در حال پرداختن به افسردگی-پسا انتخاباتی بودهاند. آنها سه سینمای مختلف رفته بودهاند اما هر سه تصویر تقریباً یکی است:
"هنوز از سینما بیرون نیامده صدای همهمهای مثل شعار دادن را میشنیدم اما فکر میکردم دچار توهم شدهام. از سینما که بیرون آمدم، بوی دود و پلاستیک سوخته میآمد، سطل زبالهها را آتش زده بودند. هوا تاریک و روشن بود. مردم داشتند شعار میدادند و هر کس به سمتی میدوید. پلیسها همه جای خیابان بودند، با باتوم و دنبال آدمها. آمدم تا وسطهای خیابان، دورترها اتوبوسی در آتش میسوخت.
حسام مثل آدمی بود که از خواب بیدار میشود و نمیداند که کی و کجاست، چند لحظهی اول همان فشاری به مغزم آمد که به مغز آدمی میآید که بیش از بیست و چهار ساعت خوابیده...بعد خوشحالی چند دقیقه بعدش، آن خوشحالیای که وقتی فهمیدم چه خبر است، با هیچ چیز قابل مقایسه نبود... ."
.
بگذریم از اینکه من باید این سه نفر را به هم معرفی کنم برای وقتهایی که نمیخواهند تنهایی بروند سینما. اما اینها را هم گفتم که اگر کسی خواست فیلمی-چیزی از این روزها بسازد یا فیلمنامهای بنویسد. این تصویر را گوشهی ذهناش داشته باشد. این تصویر عجیبی که آن روز غروب آدمهای تازه از سینما بیرون آمده، دیده بودند. آدم توی شرایط عادی هم وقتی از سینما بیرون میآید، چند دقیقه طول میکشد تا به دنیای عادی برگردد. حالا خودتان را جای طرف بگذارید: از قبل از سینما رفتن فقط سکوت و بیاعتنایی مرگبار شهر یادش است و وقتی بیرون میآید در دوردست اتوبوسی میبیند که دارد میسوزد و آتشهایی که جا به جا روشناند و مردمی که در تعقیب و گریز با پلیس، شعار میدهند.
یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۸
من نگرانام
"نگران نباش" مهسا محب علي كتاب خوبي نيست. اين را مستقل از اين ميگويم كه دارم كتابي در حوزهي داستان نويسي ايراني ميخوانم. مستقل از ايراني بودناش و وابسته به ادبيات، يعني اگر كسي ازم بپرسد اين كتاب را بخوانم يا پي كتاب ديگري بگردم براي خواندن. ميگويم برو يك رمان ترجمه پيدا كن براي خواندن. حالا فكر ميكنم كسي اگر ميگويد نگران نباش كتاب خوبي است، در حال مقايسه كردن است. يعني به كم قانع شده، يعني فكر ميكند خب به عنوان يك كتاب در حوزه داستان نويسي ايراني خوب است.
اصلاً از اول همان چند خط پشت جلد را كه ميخواني دستات ميآيد كه كتاب ويراستاري ادبي نشده.
.پ.ن: در ضمن "نگران نباش" سندرم كافه پيانو دارد (هر چند ضعيفتر). فقط نشر چشمه دقت كرده و كلمهها را بولد نكرده اين بار.
.
***
داشتم خاك غريب را ميخواندم، داستان سومي بودم مثلاً. به طور عام روي كتاب هيچ عيبي نميتوانستم بگذارم. ترجمهاش هم كه: اميرمهدي دستت درد نكند واقعاً. اما يك دفعه چنان دلزدگي از هندوها و جومپا لاهيري پيدا كردم كه كتاب را كنار گذاشتم. دلزدگي ناشي از حسادت. آدم از خودش كه نميتواند پنهان كند.
فكر اينكه چرا شماها؟ كي هستيد كه ما با اين اشتياق بايد داستان زندگي شماها را بخوانيم. خب توي كتابي كه كسي مدام (صفحهاي دستكم يكبار) به مليت شخصيتهاي داستاناش اشاره نكند، آدم ميتواند همذات پنداري كند يا چيزي. مثل همهي رمانهاي ديگري كه ميخوانيم. اما اينكه بيايي قصهي تعدادي آدم را به خاطر مليت مشخصشان و اينكه توي يك كشور ديگر هم مشخصاند و به چشم ميآيند بگويي. خب اين توي چشم ميآيد.
وسط اين گير و دارها اين فكرها بيشتر سراغ آدم ميآيد. فكر ميكني زندگي خودمان اينقدر پرفراز و نشيبتر و پيچيدهتر. اينقدر پيچيدگي تو روابط و ذهنها و زندگيهامان هست، اينقدر كه سي سال است چشم دنيا به ماست و اينقدر براي زندگي و خوب زندگي كردن كاركشته شدهايم. آنوقت يكي نيامده يك داستان درست و حسابي از ما بنويسد، يك چيزي كه بخوانيم و بگوييم آهان اين ماييم. يكي مثل پرسپوليس مرجان ساتراپي. خلاصه كه من نگرانام.
دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۸
انگار توی خانهات علیهات سنگر بگیرند
رفته بودیم نماز جمعه، چهار نفری. تقاطع پورسینا و شانزده آذر نشسته بودیم. حال مان خوش بود. گرما هم از یک وقتی به بعد دیگر اذیت نکرد، یعنی آدم آب از سرش می گذرد. اولاش میخواستم شروع کنم به نق زدن از گرما بعد یاد روزهای حفاری افتادم بی خیال شدم. آقاهه توی خطبهها صدای انقلاب شما را شنیدماش را گفت. بعد هم ملت نمازشان را شروع کردند.
بین دو نماز گاز اشک آور زدند، به روی خودمان نیاوردیم. انگار باد از یک جایی دوری دودش را میآورد. بعضیها سجادههاشان را جمع کردند که بروند. اما نرفتند، ایستاده بودند. سرخوشیای موج میزد توی جمع که کسی دلاش نمیآمد برود.
نماز که تمام شد مردم اول به سمت بولوار کشاورز رفتند بعد سمتِ انقلابیها صدایشان زدند که برگردید، برگردید، رفتهها برگشتند و با هم به سمت خیابان انقلاب رفتند، مردم داشتند شعار مرگ بر روسیه میدادند و از آنجا که در نتیجهي خطبهي اول همه رفته بودند توی مود صدر اسلام، دوباره عدهای میگفتند صبر کنید آنهایی که عقب ماندهاند برسند.
جلو جمعیت را که نمیشد دید اما همانطور به سمت انقلاب میرفتند و پشتسریها هم میرسیدند، از یک جایی معلوم بود که جلومان بسته است چون هی فشردهتر میشدیم. خلاصه به قدر کافی که چگال شدیم گاز اشک آور زدند. ما هنوز رویمان را از انقلاب برنگردانده بودیم که گاز اشک آور زدند. آنوقت بهشان پشت کردیم. اما گلولههای اشک آور هنوز از پشت سرمان سر میرسید. مثل این بود که از پشت خنجر بخوری چون چیزی نمیدیدی و بعد یک دفعه یک گلولهای که دود پخش میکرد از پشت سرت میآمد جلویات میافتاد. نمیدانستی گلولهی بعدی کجا میافتد. قبلاً هم گاز اشک آور خورده بودم اما اینیکی فرق میکرد، تراکم جمعیت آنقدر زیاد بود که اصلاً هوا برای نفس کشیدن کم بود، چه با گاز و چه بیگاز.
یکیاش افتاد دقیقاً جلوی پایام. فقط نفس تنگی و سوزش چشم و صورت نبود، تمام تنام داشت میسوخت. دود از زیر لباس بلند و نازکم بالا رفته بود. نفس تنگیام تا حدی بود که هیچ چیز دیگری برایام مهم نبود، آدمها داشتند فرار میکردند از گاز اشک آور و از پلیسها اما من میخواستم بنشینم و نشستم. درست وسط میدان جنگ نشستم. روبروی در شانزده آذر دانشگاه، کنار جوی آب و رو به دانشگاه. دانشگاه به این سرعت تخلیه شده بود و درها هم هم بسته بود اما آنطرف توی دانشگاه پلیسها بودند.
من ِ دانشجوی سابق دانشگاه تهران، پشت آن نردهها را شش سال و حتی همان موقع مثل خانهی خودم میدانستم، درب شانزده آذر دانشگاه همیشه برایام در اصلی بود و بقیهی درهای دانشگاه در پشتی خانه محسوب میشدند. حالا من این سمت نفسبریده، اشک آلود و میان هیاهویی که مثل شرایط جنگی بود پشت در بسته دانشگاه نشسته بودم و روبرویام صفای طولانی از پلیسهای مسلح، موازی نردهها و مقابل من، داخل دانشگاه ایستاده بودند.
یکیشان اسلحهاش را که احتمالا باهاش اشک آور شلیک میکرد به سمتام گرفت با لبخندی که حتی بدجنس هم نبود. داشتم بهاش نگاه میکردم با چشمهایی که هی باید با دست پاک میکردم، او هم نگاه میکرد، مستقیم. مثلا سه چهار دقیقه. اسلحهاش را همانطوری گرفته بود، ماسک هم نداشت. به نظرم آمد برایاش مثل یک شوخی است. آنقدری که با نفس ِگرفته ممکن بود صدایام را بلند کردم و بهاش گفتم میدانی انگار توی خانهات علیهات سنگر گرفته باشند. اول لبخندش محو شد، بعد اسلحهاش را گرفت به سمت زمین، آخرش هم سرش را انداخت پایین.
آرام شده بودم، حالا میتوانستم نفس بکشم، با اینکه تمام تنام میسوخت بلند شدم و رفتم.
آدمها سجادههاشان را توی شانزده آذر و فرعیهایاش آتش میزدند تا مقابل گاز اشک آور دوام بیاورند.
شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۸
تاریخ بخوانیم-۳
«نبود هدف دراز مدت عامل ضعف نیست. به عکس به این دلیل که برنامه برای حکومت کردن وجود ندارد، به این دلیل که دستورهای روز موجزند، خواستی روشن تر و سر سخت و همگانی توانسته است پدید بیاید. ایران اکنون در حال اعتصاب سیاسی همگانی است. می توانم بگویم که در حالت اعتصاب نسبت به سیاست است و به دو معنی از یک سو سرباز زدن از اینکه نظام موجود به هر صورت که شده است ادامه یابد و دستگاه ها و سازمان های اداری و اقتصادی آن کار کند و از سوی دیگر خودداری از تن در دادن به یک جنگ سیاسی بر سر قانون اساسی آینده. بر سر راه هایی که باید در مسائل اجتماعی بر گزیند، بر سر سیاست خارجی و بر سر کسانی که که باید جای حکام فعلی را بگیرند، نه اینکه بحثی وجود نداشته باشد، بلکه بحث به صورتی است که که این مسائل نمی تواند به شروع بازی سیاسی، از سوی هرکس که باشد میدان دهد. ملت ایران مانند خارپشت، همه تیغ هایش را بیرون داده است. خواست سیاسی او این است که نگذارد سیاست سر بگیرد.
این قانون تاریخ است: « هرچه خواست ملتی ساده تر باشد، کار سیاستمداران دشوارتر می شود.» شاید به این دلیل که سیاست آن چیزی نیست که وا نمود می کند، یعنی تجلی یک خواست جمعی نیست، بلکه سیاست جایی می تواند نفس بکشد که این خواست چندپاره، مردد، سردرگم و حتی در چشم خودش هم ناروشن باشد.»
;
میشل فوکو. ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟ انتشارات هرمس و نشر نی
این قانون تاریخ است: « هرچه خواست ملتی ساده تر باشد، کار سیاستمداران دشوارتر می شود.» شاید به این دلیل که سیاست آن چیزی نیست که وا نمود می کند، یعنی تجلی یک خواست جمعی نیست، بلکه سیاست جایی می تواند نفس بکشد که این خواست چندپاره، مردد، سردرگم و حتی در چشم خودش هم ناروشن باشد.»
;
میشل فوکو. ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟ انتشارات هرمس و نشر نی
این پست تکراری است، یک ماه پیش، سه روز قبل از انتخابات گذاشته بودمش. الان یادم نمی آید این نقل قول هایی که از فوکو آورده بودم چه ربطی به قبل از انتخابات دارد. هی فکر می کنم آن وقت که هنوز خبری نبود.
یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۸
تاریخ بخوانیم-۲
۱. در بهمن ماه سال ۵۸، ابوالحسن بنی.صدر با اکثریت قاطع-۷۶ درصد آرا- در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد.
۲. آیت الله خمینی بعد از انتخابات: بنی.صدر از خانوادهی من است.
۳. یک سال و چهار ماه بعد، در خرداد ۶۰ مجلس به عدم کفایت سیاسی رییس جمهور رای داد و بنی.صدر از ریاست جمهوری برکنار شد.
.
پ.ن: این ماه بهمن و خرداد انگار که سمبلیکاند. از لحاظ موافقت و مخالفت، آری گفتن و نه گفتن.
پ.ن: این ماه بهمن و خرداد انگار که سمبلیکاند. از لحاظ موافقت و مخالفت، آری گفتن و نه گفتن.
سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۸
چه طور تاریخی داریم اصولاً
تاریخ بخوانیم 1-
از مشروطه به بعد:
محمد علی شاه قاجار در 1304 در ایتالیا مرد.
پسرش احمد شاه قاجار در 1308 در فرانسه مرد.
جانشیناش رضا شاه پهلوی در 1323 در افریقای جنوبی مرد.
پسرش محمد رضا شاه پهلوی در 1359 در مصر مرد.
چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۸
ترسم که نمانم من از این رنج
They ask you, hey what's happening in Iran and you just simply start crying
شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸
one way ticket back home
I think, I know exactly what happend in their minds,30 years ego, when hundreds of Iranian students studying all over the world, took a one-way ticket back home
suddenly you feel you must be home when your home is changing; if not you may never feel home there again. no matter the change is a revolution or an Election, you just know it
چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸
ایران روح یک جهان بیروح
میدانید این روزها بیشتر از هر کسی و چیزی، چه چیزی آزارم میدهد؟ نه دروغهای رییسجمهور و نه آنهایی که هنوز به شناسنامهی سفیدشان افتخار میکنند. آن روشنفکرهایی که پا انداختهاند روی پا و تحقیر آمیز به دیگران میگویند هیجان زده نشوید، جو زده نشوید.
گفتناش تکراری است که حسادت بیشتر از هر صفت دیگری عصبانیام میکند و فکر میکنم این نگاه از بالا و با این هیجان تحقیر آمیز برخورد کردن دلیلاش حسادت است. اینکه چرا آنها هیجانزده نمیشوند را شما فرض کنید برای این است که آنها بیشتر میدانند یا اشراف بیشتری دارند. اما واقعا به تاریخ خواندن احتیاج دارد فهمیدن اینکه خوشیها و خوشحالیهای کوچک است که زندگی فردی و شادیهای فردی ما را میسازد؟ فهمیدن اینکه شکست هم قرار باشد بخوریم بهتر است بعد از یک هفته کارناوال شکست بخوریم تا بعد از یک هفته توی خانههامان ماندن؟
فقط میخواهم بدانم شنبه که نتیجهی انتخابات بیاید و معلوم شود پیشبینیهایشان غلط از آب درآمده میخواهند چه بگویند. امیدوارم این حرف تکراری که مردم ایران رفتارشان غیر قابل پیشبینی است را نزنند. کی قرار است آدمهای دانشگاهی و روشنفکرهای علوم انسانی ما بفهمند که این مردم ایران نیستند که رفتارشان غیر قابل پیشبینی است، این ماییم که بلد نیستیم پیشبینی کنیم. این نقص را بپذیریم، قرار نیست که مردم رفتارهایشان را محدود کنند به امکانات و دانستههای محدود ما برای پیشبینی.
فقط میخواهم بدانم شنبه که نتیجهی انتخابات بیاید و معلوم شود پیشبینیهایشان غلط از آب درآمده میخواهند چه بگویند. امیدوارم این حرف تکراری که مردم ایران رفتارشان غیر قابل پیشبینی است را نزنند. کی قرار است آدمهای دانشگاهی و روشنفکرهای علوم انسانی ما بفهمند که این مردم ایران نیستند که رفتارشان غیر قابل پیشبینی است، این ماییم که بلد نیستیم پیشبینی کنیم. این نقص را بپذیریم، قرار نیست که مردم رفتارهایشان را محدود کنند به امکانات و دانستههای محدود ما برای پیشبینی.
سرهرمس یک کتاب عالی معرفی کرد از شوپنهاور، این یکی کتاب هم مثل آن یکی حجماش کم است، اگر دستتان رسید همین روزها قبل از اینکه هیجان انتخابات فروکش کند بخوانیدش، اصلا بگذارید برای پنجشنبه که کار خاص دیگری نمانده:
ایرانیها چه رویایی در سر دارند، میشل فوکو.
.
یک مقاله کتاب روایت میشل فوکو از انقلاب ایران است که بعد از جمعهی سیاه- هفده شهریور سال ۵۷ خودش را رسانده تهران: «وقتی درست پس از كشتار 17 شهريور به تهران وارد شدم به خودم مي گفتم كه با شهري وحشت زده روبرو خواهم شد چون در آنجا چهار هزار نفر كشته شده بودند. نمي توانم بگويم در آنجا مردماني شاد و مسرور ديدم ولي از ترس خبري نبود و حتي شجاعت شان بيشتر شده بود. مردم وقتي خطر را پشت سر مي گذارند شجاعت شان بيشتر مي شود.»
;
این دو پاره را از همان کتاب برداشتهام، بخش اول برای روشنفکرهایی که به مردم میگویند باید چنین و چنان کنند و بخش دوم برای مردم، برای خودمان که مثل یک خارپشت همهی خارهایمان را دوباره بیرون دادهایم.
این دو پاره را از همان کتاب برداشتهام، بخش اول برای روشنفکرهایی که به مردم میگویند باید چنین و چنان کنند و بخش دوم برای مردم، برای خودمان که مثل یک خارپشت همهی خارهایمان را دوباره بیرون دادهایم.
;
«... نقش روشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند. روشنفکر به چه حقی میتواند چنین کند؟ و به یاد آورید تمام آن پیشگوییها، نویدها، حکمها و برنامههایی که روشنفکران در دو سدهی گذشته بیان کردند و اکنون اثرها و نتیجههایشان را میبینیم.کار روشنفکر این نیست که ارادهی سیاسی دیگران را شکل دهد؛ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیلهایی که در عرصههای خاص خود انجام میدهد، امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد، عادتها و شیوه های عمل و اندیشیدن را متزلزل کند، آشناییهای پذیرفته شده را بزداید، قاعدهها و نهادها را از نو ارزیابی کند، و بر مبنای همین دوباره مسئله کردن (که در آن روشنفکر حرفهی خاصِ روشنفکریاش را ایفا میکند) در شکلگیری ارادهی سیاسی (که در آن میبایست نقش شهروندیاش را ایفا کند) شرکت کند.»
;
«نبود هدف دراز مدت عامل ضعف نیست. به عکس به این دلیل که برنامه برای حکومت کردن وجود ندارد، به این دلیل که دستورهای روز موجزند، خواستی روشن تر و سر سخت و همگانی توانسته است پدید بیاید. ایران اکنون در حال اعتصاب سیاسی همگانی است. می توانم بگویم که در حالت اعتصاب نسبت به سیاست است و به دو معنی از یک سو سرباز زدن از اینکه نظام موجود به هر صورت که شده است ادامه یابد و دستگاه ها و سازمان های اداری و اقتصادی آن کار کند و از سوی دیگر خودداری از تن در دادن به یک جنگ سیاسی بر سر قانون اساسی آینده. بر سر راه هایی که باید در مسائل اجتماعی بر گزید، بر سر سیاست خارجی و بر سر کسانی که که باید جای حکام فعلی را بگیرند، نه اینکه بحثی وجود نداشته باشد، بلکه بحث به صورتی است که که این مسائل نمی تواند به شروع بازی سیاسی، از سوی هرکس که باشد میدان دهد. ملت ایران مانند خارپشت، همه تیغ هایش را بیرون داده است. خواست سیاسی او این است که نگذارد سیاست سر بگیرد.
«نبود هدف دراز مدت عامل ضعف نیست. به عکس به این دلیل که برنامه برای حکومت کردن وجود ندارد، به این دلیل که دستورهای روز موجزند، خواستی روشن تر و سر سخت و همگانی توانسته است پدید بیاید. ایران اکنون در حال اعتصاب سیاسی همگانی است. می توانم بگویم که در حالت اعتصاب نسبت به سیاست است و به دو معنی از یک سو سرباز زدن از اینکه نظام موجود به هر صورت که شده است ادامه یابد و دستگاه ها و سازمان های اداری و اقتصادی آن کار کند و از سوی دیگر خودداری از تن در دادن به یک جنگ سیاسی بر سر قانون اساسی آینده. بر سر راه هایی که باید در مسائل اجتماعی بر گزید، بر سر سیاست خارجی و بر سر کسانی که که باید جای حکام فعلی را بگیرند، نه اینکه بحثی وجود نداشته باشد، بلکه بحث به صورتی است که که این مسائل نمی تواند به شروع بازی سیاسی، از سوی هرکس که باشد میدان دهد. ملت ایران مانند خارپشت، همه تیغ هایش را بیرون داده است. خواست سیاسی او این است که نگذارد سیاست سر بگیرد.
این قانون تاریخ است: « هرچه خواست ملتی ساده تر باشد، کار سیاستمداران دشوارتر می شود.» شاید به این دلیل که سیاست آن چیزی نیست که وا نمود می کند، یعنی تجلی یک خواست جمعی نیست، بلکه سیاست جایی می تواند نفس بکشد که این خواست چندپاره، مردد، سردرگم و حتی در چشم خودش هم ناروشن باشد.»
;
میشل فوکو. ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟ انتشارات هرمس - نشر نی هم کتاب را چاپ کرده، من از لحاظ سرهرمس، از اولی نقل قول آوردهام.
تیتر عنوان مصاحبهی میشل فوکو با لیبراسیون دربارهي انقلاب ایران و از همان کتاب است.
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸
وقتی از عشق حرف میزنیم، از چی حرف میزنیم؟
«بعد از سه سال دو نفر باید یا همدیگر را رها کنند، یا خودکشی کنند و یا بچهدار بشوند. اینها تنها سه تا راهی هستند که با آنها میشود ادامهی زندگی دونفره را تصور کرد. شما هم حتماً شنیدهاید که خیلی وقتها میگویند عشق بعد از مدتی، تبدیل به «چیز دیگری» میشود، محکمتر و زیباتر. این چیز دیگر همان «عشق» است که در گیومه مینویسند، با حروف بزرگ. حسی که میگویند مخصوصاً هیجاناش کمتر است اما بالغتر است. دلم میخواهد رک و رو راست بگویم که این «یه چیز دیگه» حال من را به هم میزند.
اگر «عشق» این است، من این عشق را میگذرام برای آدمهایی که شجاعت کافی را ندارند، بماند برای همان آدمهای «پخته» که دنبال راحتی و آرامش احساساتشان هستند. برای من، عشق بدون گیومه و با حروف کوچک نوشته میشود، درست که مدت طولانی طول نمیکشد، اما وقتی هست میشود حساش کرد.
آن «یه چیز دیگه» که آنها میخواهند تبدیلاش کنند به عشق، بیشتر شبیه نظریهی من درآوردی است برای اینکه بتوانند راضی و مطمئن و آرام باشند. میدانید این آدمها که با من از عشقی که به «یه چیز دیگه» تبدیل شده است حرف میزنند، که کاملتر و پختهتر است، مرا یاد آدمهای حسودی میاندازند که روی اتومبیلهای لوکس خط میاندازند چون خودشان نمیتوانند مثل آن را داشته باشند.»
.
عشق سه سال طول میکشد، فردیک بگبده. نشر گالیمار، پاریس ۱۹۹۷
.
پ.ن: تیتر اسم داستان کوتاهی است از ریموند کارور
جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸
سالهایی که میتوانند شروع باشند
سال هفتاد و هفت بنیاد فارس شناسی در شیراز همایش نوروز در تخت جمشید را توی تنها چادر قابل استفادهی جشنهای دوهزار و پانصدساله برگزار کرد. یک کمابیش جشن نوروزی بود به همراه کنسرتهای جانبی توی شیراز و برنامهی شبانهی نور و صدا توی پرسپولیس و همایش دو سه روزهای که موضوعاش از حرفهای کلی مثل تاریخچهی نوروز بود تا مرمت آثار باستانی و توریسم فرهنگی.
الان تعجب میکنم که آن موقع با آن سن و سال و دغدغههایی که اینقدر واضح اینهایی نبوده که الان هست، چه طور همه چیز را اینقدر خوب یادم است. آن وقت هنوز فکر نمیکردم که توی دانشگاه یک رشتهی علوم انسانی بخوانم، و بعدترش هم رشتهای بخوانم که اینقدر با مدیریت میراث فرهنگی مرتبط باشد.
نوروز در تخت جمشید در طول سال اول ریاست جمهوری خاتمی برگزار شد، همان سالی که بنیان یادروز حافظ(مهر ۷۶) و بعد یادروز سعدی(اردیبهشت ۷۷) نهاده شد. همان سالی که جشنهای فصلی ادب و هنر شیراز(هنوز ادامه دارند؟ جشن پاییز توی باغ عفیفآباد مثل یک فیلم توی ذهنام ضبط شده) شروع شد. آن وقتها شهریارمندنیپور دست تنها و با مجوز هفته نامهی روزنامهی عصر، عصرپنجشنبه را توی شیراز منتشر میکرد.
جای بحث ندارد که این کارها غیر ممکن بود سال هشتاد و چهار شروع شود. سال هشتاد و چهار هیچ کار فرهنگی را نمیشد شروع کرد. من این شانس را داشتم که وقت تغییر رییسجمهور در سال هفتاد و شش شیراز باشم و ببینم که تغییر رییس جمهور میتواند چیزهایی را تغییر دهد، میتواند حال و هوای روزانهی مردم را عوض کند. میتوانند زندگی آدمها را برای همیشه عوض کند، بهتر کند، همانطور که با زندگی من و همهی دوستان نزدیکام توی شیراز کرد.
شاید اگر بین سال ۷۶ تا ۷۸ توی یک شهر بزرگ مثل تهران زندگی میکردم، این چیزها را نمیدیدم، همانطور که بعدها توی تهران کمتر دیدم. عادت به تقدیس سالهایی که ده سال ازشان گذشته ندارم. چون میدانم که نتیجهاش دربهترین حالت نوستالژی خطرناکی است که گریبان آدم را میگیرد. اینها را گفتم که بگویم پشتیبان خیلی از آن اتفاقهای فرهنگی، سازمان میراث فرهنگی(که هنوز با سازمان گردشگری ادغام نشده بود) و شخص سید محمد بهشتی رییس اسبق سازمان میراث فرهنگی بود.
حالا اسم سید محمد بهشتی وقتی کنار اسم آدمی میآید که خاتمی تمام قد پشت سرش ایستاده به همه چیز امیدوارترم میکند. به اینکه بتوانم ایران کار کنم. به کار دولتی توی ایران امیدوار میشوم، مشخصاً کار دولتی و نه کار با سازمانهای بینالمللی و ان جی او ها که تهاش هیچ ضمانت اجرایی ندارند.
از زیادی امیدوار شدن میترسم، به کابینهی فکر میکنم که ممکن است خاتمی وزیر فرهنگاش شود و سید محمد بهشتی رییس سازمان میراث فرهنگیاش. از فردای انتخاباتی که همهی این امیدواریها نقش بر آب شده باشد میترسم.
.
پ.ن: اینها برای راضی کردن کسی به رأی دادن یا دعوت به مناظرهی منطقی دربارهی انتخابات نیست. به نظر من رأی دادن در این شکل اینقدر ابتدایی از دموکراسی- یعنی انتخاب رییس جمهور با رأی مستقیم همهی مردم که بیشتر به یک رفراندوم شبیه است- یک عمل کاملاً هیجانی و غیر عقلانی است و جای هیچ بحث منطقی ندارد.
آن ده بیست نفری را که میتوانستهام راضی کنم قبلاً با روشهای احساسی یا با خرید مستقیم رأی راضی کردهام. خودم هم نظرم عوض نمیشود.
در مورد بقیه هم خوشبختانه یا بدبختانه وقت شمردن رأی، رأی یک آی کیو ۱۴۰ ی همانقدر شمرده میشود که رأی یک آیکیو ۹۵ی. من ترجیح میدهم اگر قرار باشد نظر کسی را عوض کنم نظر آدمهای بین آی کیو ۹۵ تا ۱۰۵ را عوض کنم که انرژی کمتری میبرد با نتیجهی برابر.
بنابراین آتش بس برای هر مناظرهی منطقی و عقلانی دربارهی انتخابات از حالا تا سالها بعد از انتخابات برای من برقرار است.
یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸
I've never
نمیدانم تا حالا این بازی «من هیچوقت...» را بازی کردهاید یا نه. اینطوری است که دور میز مینشینید و کسی که بازی را شروع میکند یک جمله میگوید که با من هیچوقت شروع میشود. مثلاْ «من هیچوقت آتن را ندیدهام» یا «من هیچوقت ازدواج نکردهام»، حالا باید آنهایی که این جمله در موردشان صدق نمیکند یک عکس العمل نشان دهند.
ایران که بازی میکردیم عکسالعمل این بود که هر کس که جملهی گفته شده دربارهاش صدق نمیکند برود صندلی دست راستیاش بنشیند، اگر هم کسی آنجا نشسته بود، روی پای نفر قبلی مینشیند. توی نسخهي اروپاییاش - و مشخصاْ فرانسوی- مثل تمام بازیهای موجود دیگر، عکسالعمل نوشیدن است. این است که آخر بازی تقریبا همه مستاند. میتوانید هم دو تا عکسالعمل را با هم داشته باشید، یعنی لیوان به دست بروید روی صندلی کناری.
خب البته بازی حواشی دیگری هم دارد. مثلاً اینکه کسی که نوبتاش است با توجه به شناختی که از بقیهی آدمهای بازی دارد، سعی میکند من هیچوقتهایی بگوید که بعضیهای مشخص مجبور شوند هی بنوشند. یا اینکه توی آن یکی نسخه، باعث شود که گاهی چهار نفر روی پای یک نفر نشسته باشند یا جملهای بگوید که خودش جا به جا نشوند و در عوض نفر سمت چپی مجبور شود جا به جا شود و بنشیند روی پای او.
بازی برای جمعهایی که به خوبی همدیگر را نمیشناسند تبدیل میشود به راهی برای شناختن، موقعیتی میشود برای پرسیدن همهي سوالهای مپرس به صورت غیر مستقیم. با جملههای من هیچوقت میتوانی به دوستی فرصت دهی که اگر خواست رازی را که فقط به تو گفته برای همهي گروه دوستی برملا کند.
خلاصه از این فرصتهایی که همه شوکه میشوند زیاد توی بازی پیش میآید: مثل وقتی که با جملهی «من هیچ وقت با کسی که ازدواج کرده باشد رابطهـرابطهی عاشقانه نداشتهام» یک دفعه میبینی که چهار نفر از دور میز برای نشستن روی صندلی- یا پای- سمت راستی جا به جا میشوند یا دستشان میرود سمت لیوانهایشان که بنوشند.
و خب حتماً بدیهی است که جملههایی مثل «من هیچوقت مک دونالد نخوردهام» معمولاً محدود به همان چند دقیقهای اول بازی است یا مربوط به وقتی که هدف بیشتر وادار کردن شخص خاصی به عکسالعمل (نوشیدن یا روی پای کسی نشاندن است). اگر نه در حالت عادی بعد از بیست دقیقهی اول جملهها به سمت I've never been in a three.some یا I've never had a one night stand relation یا من هیچوقتهای سر راستتر مثل من هیچوقت فلانی را نبوسیدهام، میل میکند.
...
همهی اینها فقط یک مقدمه بود که بگویم، تازگیها یک کتگوری جدید توی ذهنام درست شده. کتگوری آدمهایی که انگار تمام زندگیشان مواظباند طوری رفتار کنند که بتوانند توی بازیهای من هیچوقت، به قدر کافی جمله برای گفتن داشته باشند.
میدانید تعصب روی نگه داشتن جملهای که با من هیچوقت شروع میشود، تعصب بدی است. من یکی از آن آدمهایام. روی من هیچوقتهام پافشاری غیر منطقی میکنم، و نگهشان میدارم. انگار که قرار است بالاخره روزی یک بازی من هیچوقتی در کار باشد و قرار است درش با رکورد من هیچوقتهایام برنده شوم. میدانم که کار درستی نیست، اما نمیتوانم از دست این همه من هیچوقتی که برای خودم درست کردهام و کماکان هم بهاشان اضافه میشود، رها شوم.
خوب نیست که آدم یک سفر درسی-کاری را که میداند برای آیندهی شغلیاش مهم است پس بزند فقط به خاطر اینکه یک من هیچوقتی دارد که بر اساس آن قرار نیست پایاش را بگذارد توی امریکا، خوب نیست که نتواند از پروازهایی که امارات ستاپ دارند استفاده کند چون «من هیچوقت...»، یا خیلی روزمرهتر، دوستی آدمهایی را که از دنیای مجازی میشناسد، را روی شبکههایی مثل فیسبوک رد کند، چون توی ذهناش یک جملهی غیر منطقی دارد که «من هیچوقت آدمهای مجازی و حقیقیام را قاطی یک شبکه مشترک نمیکنم.»
میدانم که گفتن اینها تصویرم را به عنوان یک آدم غیر منطقی خراب میکند، اما میدانم هم که تعداد آدمهایی که اینقدر رها هستند که این من هیچوقتها را ندارند یا حتی پیشرفتهتر، سعی میکنند از دستشان رها شوند، و آگاهانه میخواهند که من هیچوقتی نداشته باشند، خیلی کم است. همه کمابیش جملههایی از این دست توی ذهنشان دارند. احتمالاً شما هم این روزها به این من هیچوقتهای مربوط به انتخابات برخوردهاید.
و نمیدانم چطوری میشود که یکدفعه این من هیچوقتها تبدیل میشود به جملههای افتخار آمیز زندگی یک آدم. رها شدن ازشان خیلی سخت است، کسی هم نمیتواند کمکات کند، چون هر بحثی با یک آدم من هیچوقتی، به لجبازیاش ختم میشود.
شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸
a dense life
سفر از آن موقعیتهایی است که اجازه میدهد آدم چِگال زندگی کند یا برعکس، یعنی میگذارد به خودت ثابت کنی که زمان نسبی است، میشود سه ماه در سفر را اندازهی یک سال زندگی کرد. که وقتی برگردی فکر کنی یک سال تجربه کردهای، یک سال بیشتر میدانی. حساب ِ تجربهی تنها نیست، اگر تجربه به خودی خود چیز هیجانانگیزی بود، باید پیری هم هیجانانگیز میبود و حسرت پیرها را میخوردیم. حرفام از تجربهی متراکم است، نه تجربهی معمولی؛ آدم ِ با تجربهای که تجربهاش دانسیتهی کافی ندارد حتی خسته کننده هم هست.
این مفهوم چگال زندگی کردن برای من همیشه مفهوم نجات دهندهای بوده، وقتی میدانم تابستان فقط سه هفته میتوانم شیراز بمانم پیش خودم میگویم اشکال ندارد آن سه هفته را چگال زندگی میکنم، وقتی کاری را که همه برایاش دو ماه وقت میگذارند، دو هفته مانده به ددلاین هنوز شروع نکردهام به خودم میگویم مهم نیست، این دو هفته را چگال زندگی میکنم، به خودم یادآوری میکنم که زمان نسبی است و از نو آرامشام برمیگردد.
حالا هم دوباره زمان نسبیتاش را بهام ثابت کرده، نمیدانم چند روز است که دورم، فقط انگار هفتههاست دارم چگال زندگی و کار میکنم. این فشار کاری را دوست دارم، این سرزمینی که طبیعتاش آدم را میپذیرد را و مردمِ جنوب ایتالیا که اینقدر آغوششان برای غریبهها باز است را دوست دارم، این روزها قدم به قدمِ این سرزمین را راه رفتهام، توی این روستاهای پلهای، هزارها پله را بالا و پایین رفتهام و پروندهها را کامل کردهام. از ترس برگشتن به دنیای واقعی، حتی دوست ندارم ایمیلهایام را چک کنم، یا تلفنام را روشن کنم. اینجام.
این مفهوم چگال زندگی کردن برای من همیشه مفهوم نجات دهندهای بوده، وقتی میدانم تابستان فقط سه هفته میتوانم شیراز بمانم پیش خودم میگویم اشکال ندارد آن سه هفته را چگال زندگی میکنم، وقتی کاری را که همه برایاش دو ماه وقت میگذارند، دو هفته مانده به ددلاین هنوز شروع نکردهام به خودم میگویم مهم نیست، این دو هفته را چگال زندگی میکنم، به خودم یادآوری میکنم که زمان نسبی است و از نو آرامشام برمیگردد.
حالا هم دوباره زمان نسبیتاش را بهام ثابت کرده، نمیدانم چند روز است که دورم، فقط انگار هفتههاست دارم چگال زندگی و کار میکنم. این فشار کاری را دوست دارم، این سرزمینی که طبیعتاش آدم را میپذیرد را و مردمِ جنوب ایتالیا که اینقدر آغوششان برای غریبهها باز است را دوست دارم، این روزها قدم به قدمِ این سرزمین را راه رفتهام، توی این روستاهای پلهای، هزارها پله را بالا و پایین رفتهام و پروندهها را کامل کردهام. از ترس برگشتن به دنیای واقعی، حتی دوست ندارم ایمیلهایام را چک کنم، یا تلفنام را روشن کنم. اینجام.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۸
جنگ آخر الزمان ِ یوسا برای روز مبادا بود
to whom it may concern
آخرین کتاب خوبی که به فارسی خواندم، خانوادهی تیبو بود یعنی از بهترین کتابهایی که خواندهام. حالا یک و نیم سال است یا بیشتر که کتابِ خوب به زبان ِخوب نخواندهام.
به شدت احساس شلوغی میکنم. برای سامان دادن ذهنام به چند روز حرف نزدن، از هیچ چیز ننوشتن و به فارسی رمان خواندن احتیاج جدی دارم. هر کس خودش خوب میداند که چی از شلختگی ذهنی، خستگی و در نتیجه افسردگی نجاتاش میدهد. راه نجات من این است: برای چند روز، روزی هجده ساعت توی تخت (که عصرها آفتاب رویاش بتابد) کتاب بخوانم. شش ساعت بخوابم، چای با بهار نارنج و روزی ده کلمه بیشتر حرف نزنم.
اما دستام به هیچ جور کتاب فارسی نمیرسد.
کسی هست این اطراف که بتواند به من کمک کند؟ رمان به زبان فارسی با فرمت پی.دی.اف داشته باشد و نگران کپی رایت نباشد که بدهد که من بخوانم؟ اگر هم نگران کپی رایت باشد قول میدهم که به کسی ندهم، یعنی مثل این است که کتابتان را امانت میدهید.
فکر میکنم وقتاش شده "جنگ آخر الزمان" یوسا را که گذاشته بودم برای روز مبادا بخوانم. توی شلوغترین زمان ذهن و زندگی روزمرهام احتیاج به آرامش دارم و یک و نیم سال است که کتاب فارسی (تقریباً) نخواندهام. حالا حتماً همان روز مباداست.
اگر کتاب خوب دیگری هم دارید کلی خوشحال میشوم. منظورم رمان و به زبان فارسی (ترجمه یا اصل) است.
راستی کتاب آفرودیت ایزابل آلنده به فارسی ترجمه شده؟
پ.ن: متأسفانه بیشتر کتابهای خوب (یا حتی غیر خوب) چاپ یا انتشار قبل از سال هشتاد و شش را خواندهام. چهار سال دبیرستان و شش سال دانشگاه تهران، میشود ده سالی که من هیچ کار خاصی جز کتاب خواندن نکردهام. این است که کتاب ترجیحاً همین اواخر ترجمه و منتشر شده باشد.
به شدت احساس شلوغی میکنم. برای سامان دادن ذهنام به چند روز حرف نزدن، از هیچ چیز ننوشتن و به فارسی رمان خواندن احتیاج جدی دارم. هر کس خودش خوب میداند که چی از شلختگی ذهنی، خستگی و در نتیجه افسردگی نجاتاش میدهد. راه نجات من این است: برای چند روز، روزی هجده ساعت توی تخت (که عصرها آفتاب رویاش بتابد) کتاب بخوانم. شش ساعت بخوابم، چای با بهار نارنج و روزی ده کلمه بیشتر حرف نزنم.
اما دستام به هیچ جور کتاب فارسی نمیرسد.
کسی هست این اطراف که بتواند به من کمک کند؟ رمان به زبان فارسی با فرمت پی.دی.اف داشته باشد و نگران کپی رایت نباشد که بدهد که من بخوانم؟ اگر هم نگران کپی رایت باشد قول میدهم که به کسی ندهم، یعنی مثل این است که کتابتان را امانت میدهید.
فکر میکنم وقتاش شده "جنگ آخر الزمان" یوسا را که گذاشته بودم برای روز مبادا بخوانم. توی شلوغترین زمان ذهن و زندگی روزمرهام احتیاج به آرامش دارم و یک و نیم سال است که کتاب فارسی (تقریباً) نخواندهام. حالا حتماً همان روز مباداست.
اگر کتاب خوب دیگری هم دارید کلی خوشحال میشوم. منظورم رمان و به زبان فارسی (ترجمه یا اصل) است.
راستی کتاب آفرودیت ایزابل آلنده به فارسی ترجمه شده؟
پ.ن: متأسفانه بیشتر کتابهای خوب (یا حتی غیر خوب) چاپ یا انتشار قبل از سال هشتاد و شش را خواندهام. چهار سال دبیرستان و شش سال دانشگاه تهران، میشود ده سالی که من هیچ کار خاصی جز کتاب خواندن نکردهام. این است که کتاب ترجیحاً همین اواخر ترجمه و منتشر شده باشد.
thanks in advance
dedicatedtobooks[at]gmail[dot]com
سهشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۸
جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸
اسطورهي بازگشت؛ گذشته، نوستالژی، هومر، کوندرا
من بالاخره مینشینم و دربارهي رابطهام با گذشتهی شخصی و فراموشی، رابطهای اینها با عشقام به تاریخ و اسطوره ، رابطهی گذشته و نوستالژی و زبان با هویت، ربط شون به حال و ربط اینها به انسانشناسی و به زندگی شخصی یه مقدمه مینویسم که بعداً بتونم توضیح بدم:
چرا اودیسهی(اولیس) هومر اسطورهی بازگشت ه و چرا بازگشت مهمه و چرا درسته و چرا من بلدش نیستم.
چرا بازگشت یه اسطوره است و رفتن اسطوره نیست. و کجای کار منی که همهی اصول اسطورهی بازگشت رو رعایت کردم غلطه که هیچ وقت بلد نیستم برگردم. و اصلاً اینا چه ربطی به زندگی روزمره داره و من چرا برای زندگی روزمرهام آویزون شدم به تاریخ و اسطوره و زبانشناسی و ادبیات و انسانشناسی.
مسلماً وقتی که من چیزهایی به این پیچ در پیچی رو بنویسم و این ذهن در حال انفجارم رو نجات بدم، اول اینکه هیچکی حوصلهاش نمیشه بخوندش، دوماش اگر خوندن به نثر آدم گیر میدن که کلمات غیر فارسی داره، بعدش به دستور زبان گیر میدن، آخرش هم میگن حالا اینا مال وبلاگه که تو اینجا مینویسی آخه. بعدش هم میگن نمیشد یه جوری بنویسی همه فهمتر بود و اینقدر انتزاعی نباشه، نمیشد مثلا با مصداق و مثال بنویسی؟
اینجاست که من هم میگم چرا اتفاقاً کوندرا توی هویت و بی خبری و شوخی و بارهستی و جاودانگی و زندگی جای دیگری است، این کار رو کرده، اگر همه رو از نو و پشت سر هم بخونید متوجه میشید من منظورم چی بود.
آهان اینطوریه که هی اون روزی که من بشینم اینها رو بنویسم سر نمیرسه. و هی الکی ساعتها به ساختارهای زبانی و ذهنی فکر میکنم. شباهتهای ساختاری زبانهای هند و اروپایی رو برای خودم تحلیل میکنم، تفاوتهاشون رو براش توجیه فرهنگی پیدا میکنم، با نوشتههای سوسور و لویاشتروس کماکان هیجانزده میشم. دلیل تفاوت فرهنگی چین رو با فرهنگ آنگلوساکسون به زبان واژهنگار و زبان آوانگار ربط میدم. توی ساختار زبانی پی دلایل اتفاقات تاریخی میگردم، توی تاریخ دنبال جا پای اسطورهام، توی زندگی روزمره پی رفتارهای اسطورهای و در عوض توی تاریخ و اسطوره و ادبیات و زبان پی راهکار برای زندگی روزمره. تهاش هم انسانشناسی میخونم که بهام اجازهی این همه جولان ذهنی رو بده.
اینطوری است که هی اون روزی که من بشینم و اینها را بنویسم سر نمیرسه. کلاسیکها یکبار برای همیشه همهی حرفها رو زدهاند. کافیه یه دور اساطیر بخونیم، یه دور هم کوندرا که برامون توضیحاش بده اگر جاییاش رو نفهمیدیم.
.
.شما هم خیلی خوب میدونید که الان که اینها رو نامرتب نوشتم دقیقاً همون لحظهای هست که آدم به خودش میگه "خب که چی". اما خب همهی اینهایی که گفتم به هم و به لحظه لحظهی زندگی روزانهی من و انتخابهام و همهی رفتارهام و فراموشیها و حتی به کتگورایز کردنها و حذفکردنهام ربط داره، حتی به اینکه چرا اشتباهی زنگ خطر رو میزنم، بیشتر از هر چیز دیگهای که توی این یکسال توی این صفحه نوشتم.
گوگلام هنوز درست نشدهها- همهی راهکارها رو از نو امتحان کردم. کال فور هلپ پست قبل سر جاشه.
چرا اودیسهی(اولیس) هومر اسطورهی بازگشت ه و چرا بازگشت مهمه و چرا درسته و چرا من بلدش نیستم.
چرا بازگشت یه اسطوره است و رفتن اسطوره نیست. و کجای کار منی که همهی اصول اسطورهی بازگشت رو رعایت کردم غلطه که هیچ وقت بلد نیستم برگردم. و اصلاً اینا چه ربطی به زندگی روزمره داره و من چرا برای زندگی روزمرهام آویزون شدم به تاریخ و اسطوره و زبانشناسی و ادبیات و انسانشناسی.
مسلماً وقتی که من چیزهایی به این پیچ در پیچی رو بنویسم و این ذهن در حال انفجارم رو نجات بدم، اول اینکه هیچکی حوصلهاش نمیشه بخوندش، دوماش اگر خوندن به نثر آدم گیر میدن که کلمات غیر فارسی داره، بعدش به دستور زبان گیر میدن، آخرش هم میگن حالا اینا مال وبلاگه که تو اینجا مینویسی آخه. بعدش هم میگن نمیشد یه جوری بنویسی همه فهمتر بود و اینقدر انتزاعی نباشه، نمیشد مثلا با مصداق و مثال بنویسی؟
اینجاست که من هم میگم چرا اتفاقاً کوندرا توی هویت و بی خبری و شوخی و بارهستی و جاودانگی و زندگی جای دیگری است، این کار رو کرده، اگر همه رو از نو و پشت سر هم بخونید متوجه میشید من منظورم چی بود.
آهان اینطوریه که هی اون روزی که من بشینم اینها رو بنویسم سر نمیرسه. و هی الکی ساعتها به ساختارهای زبانی و ذهنی فکر میکنم. شباهتهای ساختاری زبانهای هند و اروپایی رو برای خودم تحلیل میکنم، تفاوتهاشون رو براش توجیه فرهنگی پیدا میکنم، با نوشتههای سوسور و لویاشتروس کماکان هیجانزده میشم. دلیل تفاوت فرهنگی چین رو با فرهنگ آنگلوساکسون به زبان واژهنگار و زبان آوانگار ربط میدم. توی ساختار زبانی پی دلایل اتفاقات تاریخی میگردم، توی تاریخ دنبال جا پای اسطورهام، توی زندگی روزمره پی رفتارهای اسطورهای و در عوض توی تاریخ و اسطوره و ادبیات و زبان پی راهکار برای زندگی روزمره. تهاش هم انسانشناسی میخونم که بهام اجازهی این همه جولان ذهنی رو بده.
اینطوری است که هی اون روزی که من بشینم و اینها را بنویسم سر نمیرسه. کلاسیکها یکبار برای همیشه همهی حرفها رو زدهاند. کافیه یه دور اساطیر بخونیم، یه دور هم کوندرا که برامون توضیحاش بده اگر جاییاش رو نفهمیدیم.
.
.شما هم خیلی خوب میدونید که الان که اینها رو نامرتب نوشتم دقیقاً همون لحظهای هست که آدم به خودش میگه "خب که چی". اما خب همهی اینهایی که گفتم به هم و به لحظه لحظهی زندگی روزانهی من و انتخابهام و همهی رفتارهام و فراموشیها و حتی به کتگورایز کردنها و حذفکردنهام ربط داره، حتی به اینکه چرا اشتباهی زنگ خطر رو میزنم، بیشتر از هر چیز دیگهای که توی این یکسال توی این صفحه نوشتم.
گوگلام هنوز درست نشدهها- همهی راهکارها رو از نو امتحان کردم. کال فور هلپ پست قبل سر جاشه.
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۸
Call for help
یکی به من توضیح بده لطفاً که گوگل زبان جستجوش را با چه معیارهایی انتخاب میکنه؟ داره رسماً من رو دیوانه میکنه. اول اینکه زبان اصلی توی آی-گوگلام و پروفایل گوگلام انگلیسیه. اما به هر زبانی که دلاش بخواد جستجو میکنه. حتی اگر برم "پریفرنس"اش هم تغییر بدم به یک زبان خاص، دوباره مثلاً به ایتالیایی سرچ میکنه یا فرانسه، گاهی وقتها هم انگلیسی. یعنی کاملاً رندم انتخاب میکنه.
الان چهل و پنج دقیقه است هر کاری میکنم که یه چیزی رو به فرانسه یا دست کم اسپانیایی پیدا کنم، دوباره به ایتالیایی جستجو میکنه. حتی کلمهها رو هم اگر به فرانسه و اسپانیایی درست و با اکسان بنویسم صفحات ایتالیایی رو میاره که اون کلمات فرانسه توش هست. اگر بخواد توی آلمان اینطوری بشه و همه چی رو به آلمانی به من تحویل بده، جدی جدی تحریماش میکنم میرم یاهو.
یا توی فرانسه بارها شده یه چیزی رو به اجبار به فرانسه بخونم و نه انگلیسی، چون گوگل صفحات انگلیسی رو درست سرچ نمیکرده. البته یه وقتی یه جایی خوندم یا یکی گفت که با توجه به اینکه صفحاتی که روی اینترنت و از طریق گوگل باز میکنم بیشتر چه زبانی باشه، گوگل اون زبان رو توی اولویتاش قرار میده. مثل این انتخاب تبلیغات صفحهی جیمیلاش. یعنی من واقعاً برای اینکه یه چیزی رو مثلا به فرانسه جستجو کنم باید از یه هفته قبل شروع کنم همه چی رو به فرانسه بخونم و صفحهی ویکیپدیام رو به فرانسه تغییر بدم مثلاً؟
اگر توی ششماههی اخیر یکی ازم میپرسید و بپرسه سه تا از بزرگترین مشکلات زندگیات رو بگو، سومیاش اینه که نمیتونم زبان جستجوی گوگل رو انتخاب کنم و از این حالت رندم دیوانه کننده درش بیارم.
.
پ.ن:
با توجه به کامنتها و کمکهای رسیده باید بگم که همهی روشهای معمول رو امتحان کردم.
سیستم عامل ویندوز ایکس پی پروفشنال ه. زباناش انگلیسی. محل رجیونالاش هم انگلیس ه(مخصوصاً تغییرش دادم به این امید که روی زبان انگلیسی بمونه.)
زبان پروفایل گوگلام، یعنی آی گوگلام- همونی که همیشه ازش استفاده میکنم- انگلیسیه.
پریفرنسام هم انگلیسی.
گوگل هم گوگل دات کام ه و نه گوگل اف. آر و گوگل آی.تی. و اینا.
وقتی می رم سفر خب طبیعیه که که با گوگل اونجا میاد بالا، اما گوگل خودم دات کام ه. حالا که دارم اینجا زندگی میکنم دیگه حتی گوگل خودم هم ایتالیایی شده.
بعدش هم اینکه مسلماً زیر اون پنجره سرچ گوگل یه تولبار کوچولو داره که میگه مثلاً : سرچ روی وب، سرچ به زبان محلی، سرچ مادیفاید (گیر ندید الان انرژی ندارم هیچی رو به فارسی ترجمه کنم، همین که به جای ایتالیایی که روی صفحه است به انگلیسی می گم خیلیه) و سرچ چی چی و چی چی. اما خب حتی اون موقع هم که می رم مادیفای میکنم و زبان رو مثلا به فرانسه تغییر میدم کار خودش رو میکنه. خسته شدم.
اینا رو دارم در کمال نا امیدی توضیح میدم، برای این اینقدر نثرم بده، آخه دیگه مطمئن شدم هیچ کاری نمیتونم کنم. ضمناً آیدین من میدونم که میشه تبهای مختلف اضافه کرد که آی گوگل رو به زبونهای مختلف داشت اما واقعاً خیلی مسخره است که آدم باید به این روشها متوسل بشه. به وهریز، چرا در مورد فارسی هم اگر مثلا توی پاکستان یه چیزی رو سرچ کنی با حروف فارسی با پشتو قاطی میکنه. حتی اگر گوگلات دات کام باشه اما اینجا نه خب.
.
پ.پ.ن: مرورگر فایر فاکس سه.
الان چهل و پنج دقیقه است هر کاری میکنم که یه چیزی رو به فرانسه یا دست کم اسپانیایی پیدا کنم، دوباره به ایتالیایی جستجو میکنه. حتی کلمهها رو هم اگر به فرانسه و اسپانیایی درست و با اکسان بنویسم صفحات ایتالیایی رو میاره که اون کلمات فرانسه توش هست. اگر بخواد توی آلمان اینطوری بشه و همه چی رو به آلمانی به من تحویل بده، جدی جدی تحریماش میکنم میرم یاهو.
یا توی فرانسه بارها شده یه چیزی رو به اجبار به فرانسه بخونم و نه انگلیسی، چون گوگل صفحات انگلیسی رو درست سرچ نمیکرده. البته یه وقتی یه جایی خوندم یا یکی گفت که با توجه به اینکه صفحاتی که روی اینترنت و از طریق گوگل باز میکنم بیشتر چه زبانی باشه، گوگل اون زبان رو توی اولویتاش قرار میده. مثل این انتخاب تبلیغات صفحهی جیمیلاش. یعنی من واقعاً برای اینکه یه چیزی رو مثلا به فرانسه جستجو کنم باید از یه هفته قبل شروع کنم همه چی رو به فرانسه بخونم و صفحهی ویکیپدیام رو به فرانسه تغییر بدم مثلاً؟
اگر توی ششماههی اخیر یکی ازم میپرسید و بپرسه سه تا از بزرگترین مشکلات زندگیات رو بگو، سومیاش اینه که نمیتونم زبان جستجوی گوگل رو انتخاب کنم و از این حالت رندم دیوانه کننده درش بیارم.
.
پ.ن:
با توجه به کامنتها و کمکهای رسیده باید بگم که همهی روشهای معمول رو امتحان کردم.
سیستم عامل ویندوز ایکس پی پروفشنال ه. زباناش انگلیسی. محل رجیونالاش هم انگلیس ه(مخصوصاً تغییرش دادم به این امید که روی زبان انگلیسی بمونه.)
زبان پروفایل گوگلام، یعنی آی گوگلام- همونی که همیشه ازش استفاده میکنم- انگلیسیه.
پریفرنسام هم انگلیسی.
گوگل هم گوگل دات کام ه و نه گوگل اف. آر و گوگل آی.تی. و اینا.
وقتی می رم سفر خب طبیعیه که که با گوگل اونجا میاد بالا، اما گوگل خودم دات کام ه. حالا که دارم اینجا زندگی میکنم دیگه حتی گوگل خودم هم ایتالیایی شده.
بعدش هم اینکه مسلماً زیر اون پنجره سرچ گوگل یه تولبار کوچولو داره که میگه مثلاً : سرچ روی وب، سرچ به زبان محلی، سرچ مادیفاید (گیر ندید الان انرژی ندارم هیچی رو به فارسی ترجمه کنم، همین که به جای ایتالیایی که روی صفحه است به انگلیسی می گم خیلیه) و سرچ چی چی و چی چی. اما خب حتی اون موقع هم که می رم مادیفای میکنم و زبان رو مثلا به فرانسه تغییر میدم کار خودش رو میکنه. خسته شدم.
اینا رو دارم در کمال نا امیدی توضیح میدم، برای این اینقدر نثرم بده، آخه دیگه مطمئن شدم هیچ کاری نمیتونم کنم. ضمناً آیدین من میدونم که میشه تبهای مختلف اضافه کرد که آی گوگل رو به زبونهای مختلف داشت اما واقعاً خیلی مسخره است که آدم باید به این روشها متوسل بشه. به وهریز، چرا در مورد فارسی هم اگر مثلا توی پاکستان یه چیزی رو سرچ کنی با حروف فارسی با پشتو قاطی میکنه. حتی اگر گوگلات دات کام باشه اما اینجا نه خب.
.
پ.پ.ن: مرورگر فایر فاکس سه.
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۸
اسطورهها اشتباه نمیکنند
"اولیس در سرزمین کالیپسو واقعاً زندگی شیرین، راحت و شادی داشت. و با این حال، بین آن زندگی شیرین در غربت و بازگشت پرخطر به وطن، بازگشت را انتخاب کرد. بهجای جست وجوی پرشور ناشناخته (ماجرا)، قداست بخشیدن به شناختهشده (بازگشت) را انتخاب کرد. به جای پایانناپذیر (زیرا ماجرا میل به تمامشدن ندارد) پایانپذیر را برگزید (زیرا که بازگشت آشتی با محدودیت زندگی است). "
.
.
میلان کوندرا، جهالت یا بیخبری . ترجمهی آرش حجازی یا فروغ پوریاوری..
.
(توی این رنج ِ کتاب ِ فارسی نداشتن، واقعاً غیر ممکنه بدونم اینگزیدههایی که روی کامپیوترم دارم از کدوم ترجمه و کدوم نشر هست.)
.
چرا باید کوندرا را مثل کلاسیکها از نو خواند؟
"وقتی بخش اعظم مهلتی را که در اختیار داریم، پشت سر بگذاریم، آوایی که ندای بازگشت را در گوشمان سر میدهد، مقاوت ناپذیرتر میشود. این جمله عامیانه به نظر میرسد، به هر حال درست نیست. انسان به پیری میرسد، پایان نزدیک میشود، هر لحظه از زندگی عزیزتر میشود، و دیگر فرصت اتلاف وقت با خاطرات نمی ماند. باید نتاقض ریاضی نوستالژی را درک کرد: این تناقض با قدرت بسیار، در آغاز جوانی رخ مینماید، زمانی که حجم زندگی گذشته هنوز قابل توجه نیست."
ازهمان منبع ِپست بعدي.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸
قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
وقتی اول اردیبهشت باشد و یادروز سعدی، اگر ازش حرف بزنی میشوی مثل این برنامههای تلویزیونی که در مورد سالروز فلان حرف میزنند. خیلی چیز احمقانهای به نظر میرسد.
اما برای من همهی اینها خاطرهی شخصی است. برای من اول اردیبهشت یعنی اول اردیبهشت سال هفتاد و هفت. اولین یاد روز سعدی. اولین خاطرهی کار گروهیمان با بهترین دوستهای دنیا برای برگزاری یادروز سعدی. مرکز سعدی شناسی راه افتاده، همان آدمها هنوز پیگیرند و هر چقدر هم دولت و استاندار عوض شده باشد زورشان رسیده که یادروز سعدی را یازده سال برگزار کنند. از دوستی ما هم یازده سال گذشته.
برای من اول اردیبهشت یعنی همان روزی که شهرام ناظری آمد شیراز و کنسرت هفتاد و هفت را برای یادروز سعدی اجرا کرد، یعنی همان شبی که آرمین در آرامگاه سعدی جلو استاندار فارس را که نمیشناختاش گرفت و نگذاشت تو بیاید، گفت آقا هر کی میخواید باشید، وقتی جایی دعوت میشوید باید کارت دعوتتان را داشته باشید.
سالی که مهاجرانی آمد برای یادروز سعدی سخنوری کرد، همان سالی که شبِ یادروز آن آقا، درِسُد آپ، با کت و شلوار قهوهای افتاد توی حوض سعدی، همان سالی که فردایاش با فریدون مشیری و حمید مصدق نشستیم توی آن پنج دری سمت راستی خانهی زینت الملک که با هم حرف بزنیم و بعد جلو آن پنج دری روی پلهها عکس بگیریم و از آن روز من فقط چشمهای خیلی خیلی خاکستری فریدون مشیری یادم است. همان اتفاقهایی که دقیقاً مال نوجوانی است و اگر سه سال بعد اتفاق بیافتد حاضر نیستی قدم از قدم برداری برای هیچکدامشان.
همان شبی که بعد از تمام شدن مراسم، همهمان حس میکردیم مراسم عروسی خودمان تمام شده همان شبی که شلوغ بود، که من دستبندم را گم کردم، که همه نگران بودیم نکند همه چیز خوب پیش نرود، که نگران سیم میکروفون بودیم، که نگران بودیم برق برود یک دفعهای، که میترسیدیم مهمانها گم شوند توی شلوغی، که غذا نخورده بودیم، که توی هتل پارک ساعت سه نیمه شب زیر آن درخت بزرگه میلک شیک خوردیم و آنقدر خندیدیم که مهمانهای هتل پارک را بیدار کردیم. از همان شب بود که من فکر کردم از داشتن دوست جدیدی بینیازم و بعد همین شد که از آن به بعد آدمها را سختتر پذیرفتم و راحتتر حذف کردم، که هنوز بعد از یازده سال مطمئنام اشتباه نکردهام.
اول اردیبهشت شیراز هفتاد و هفت برای من یعنی بوی گل شب بو، تغییر استانداردهای دوستی و کنسرت هفتاد و هفت ناظری.
سعدی را من بعدتر شناختم، آنقدر که در یادروزش در تالار صدرا و سینا از بوستان و گلستان گفتند، و با پورپیرار سر این دعوا کردند که سعدی بالاخره این همه سفر رفته یا نه. سعدیِ غزلیات را من دو سال بعد شناختم، وقتی سایهی حافظ را توانستم پس بزنم و ببینم که سعدی هم غزل میگوید.
آن سالها یاد روز سعدی و بیست مهر برای حافظ با یک هدف دیگر راه افتاد. برای ثبت شیراز به عنوان پایتخت فرهنگی ایران. اما حالا شیراز پایتخت فرهنگی باشد یا نه، سعدی و حافظ و تخت جمشید و اطرافاش آنجا باشند یا نه، من فکر میکنم شیراز اول اردیبهشتاش را باید برای هوایاش جشن بگیرد. و تعجب میکنم که هیچ کس توی آن سازمان عریض و طویل میراث فرهنگی و گردشگری به جشن بهارنارنج توی شیراز فکر نکرده؟ یا دستِ کم به نمایشگاه سالانهی عطر؟
اما برای من همهی اینها خاطرهی شخصی است. برای من اول اردیبهشت یعنی اول اردیبهشت سال هفتاد و هفت. اولین یاد روز سعدی. اولین خاطرهی کار گروهیمان با بهترین دوستهای دنیا برای برگزاری یادروز سعدی. مرکز سعدی شناسی راه افتاده، همان آدمها هنوز پیگیرند و هر چقدر هم دولت و استاندار عوض شده باشد زورشان رسیده که یادروز سعدی را یازده سال برگزار کنند. از دوستی ما هم یازده سال گذشته.
برای من اول اردیبهشت یعنی همان روزی که شهرام ناظری آمد شیراز و کنسرت هفتاد و هفت را برای یادروز سعدی اجرا کرد، یعنی همان شبی که آرمین در آرامگاه سعدی جلو استاندار فارس را که نمیشناختاش گرفت و نگذاشت تو بیاید، گفت آقا هر کی میخواید باشید، وقتی جایی دعوت میشوید باید کارت دعوتتان را داشته باشید.
سالی که مهاجرانی آمد برای یادروز سعدی سخنوری کرد، همان سالی که شبِ یادروز آن آقا، درِسُد آپ، با کت و شلوار قهوهای افتاد توی حوض سعدی، همان سالی که فردایاش با فریدون مشیری و حمید مصدق نشستیم توی آن پنج دری سمت راستی خانهی زینت الملک که با هم حرف بزنیم و بعد جلو آن پنج دری روی پلهها عکس بگیریم و از آن روز من فقط چشمهای خیلی خیلی خاکستری فریدون مشیری یادم است. همان اتفاقهایی که دقیقاً مال نوجوانی است و اگر سه سال بعد اتفاق بیافتد حاضر نیستی قدم از قدم برداری برای هیچکدامشان.
همان شبی که بعد از تمام شدن مراسم، همهمان حس میکردیم مراسم عروسی خودمان تمام شده همان شبی که شلوغ بود، که من دستبندم را گم کردم، که همه نگران بودیم نکند همه چیز خوب پیش نرود، که نگران سیم میکروفون بودیم، که نگران بودیم برق برود یک دفعهای، که میترسیدیم مهمانها گم شوند توی شلوغی، که غذا نخورده بودیم، که توی هتل پارک ساعت سه نیمه شب زیر آن درخت بزرگه میلک شیک خوردیم و آنقدر خندیدیم که مهمانهای هتل پارک را بیدار کردیم. از همان شب بود که من فکر کردم از داشتن دوست جدیدی بینیازم و بعد همین شد که از آن به بعد آدمها را سختتر پذیرفتم و راحتتر حذف کردم، که هنوز بعد از یازده سال مطمئنام اشتباه نکردهام.
اول اردیبهشت شیراز هفتاد و هفت برای من یعنی بوی گل شب بو، تغییر استانداردهای دوستی و کنسرت هفتاد و هفت ناظری.
سعدی را من بعدتر شناختم، آنقدر که در یادروزش در تالار صدرا و سینا از بوستان و گلستان گفتند، و با پورپیرار سر این دعوا کردند که سعدی بالاخره این همه سفر رفته یا نه. سعدیِ غزلیات را من دو سال بعد شناختم، وقتی سایهی حافظ را توانستم پس بزنم و ببینم که سعدی هم غزل میگوید.
آن سالها یاد روز سعدی و بیست مهر برای حافظ با یک هدف دیگر راه افتاد. برای ثبت شیراز به عنوان پایتخت فرهنگی ایران. اما حالا شیراز پایتخت فرهنگی باشد یا نه، سعدی و حافظ و تخت جمشید و اطرافاش آنجا باشند یا نه، من فکر میکنم شیراز اول اردیبهشتاش را باید برای هوایاش جشن بگیرد. و تعجب میکنم که هیچ کس توی آن سازمان عریض و طویل میراث فرهنگی و گردشگری به جشن بهارنارنج توی شیراز فکر نکرده؟ یا دستِ کم به نمایشگاه سالانهی عطر؟
اشتراک در:
پستها (Atom)