شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۷

international relations

* اگر روزی خدایی ناکرده خواستید اعتماد به نفس یک فرانسوی ِ رقیب ِ کاری یا هر چیز دیگر را به صفر کاهش دهید، تنها کاری که باید بکنید این‌ است که باهاش انگلیسی حرف بزنید و بخواهید انگلیسی حرف بزند.
حالا اگر هنوز دل‌تان آرام نگرفته، کافی‌ است وانمود(؟-یا این واقعیت را اعلام)کنید که به خاطر لهجه‌اش اصلاً هیچ از حرف‌های‌اش نفهمیده‌اید، اعتماد به نفس‌اش این‌بار از صفر به صفر کلوین می‌رسد. نابود شد.

** برمی‌دارید به دوستان غیر فارسی‌زبان‌تان هر چه کلمه ی "مگو"‌ی زبان فارسی را که خودتان هم عمراً به کار ببرید یاد می‌دهید.
آن‌ها هم در حساس‌ترین شرایط که جدی هستی و تمرکز داری و وسط کنفرانس و پرزنتیشن‌ات، چهار تایش را بلند می گویند. وسط بحث‌های جدی با این کلمه‌های خطابی که یادشان داده‌اید، صدای‌ات می‌کنند. درست که سرگرم کننده و خنده‌دار است اما همه تمرکز‌ت را به باد می‌رود.
این یک‌سال این طرف‌ها یک ایرانی هم ندیده‌ام، آن وقت تا دل‌تان بخواهد اصطلاحات و فحش‌‌های اسمشو نبر ِ فارسی شنیده‌ام.
نکنید، شما را به خدا این کار را نکنید. به جای‌اش چهارتا حرف عاشقانه یادشان بدهید.(اهالی امریکای شمالی، لطفاً خطابِ ویژه‌ی مرا بپذیرید)

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

بازی خیابان بزرگه

اِتِین یک دوست ِ‌دیر‌یافته است. خیلی دیر. آن‌قدری که خوب می‌دانم هردو‌ ته دل‌مان نوستالژی عمیقی داریم برای خاطرات مشترک نداشته‌مان، می‌دانم که سال‌ها دل‌خواهیم سوزاند برای گذشته‌ای که با هم نبوده‌ایم.
حالا که هست، این‌جا که هستم، او و آواز خواندن‌اش، هورا کشیدن‌اش و خندیدن‌اش همه‌ی شب‌های دیر‌وقتِ بی‌حوصله‌ام را شکل شب‌های آیینی کرده.

شب‌هایی که یا او از بیمارستان‌اش خسته شده یا من از زندگی و درس‌‌ خواندنی که انگار تمامی ندارد، شب‌هایی که من زیادی دل‌تنگ‌ام برای شیراز، تورینو و پاریس، برای تهران حتی، وقت‌هایی که او دیگر نمی‌خواهد یک لحظه هم این‌جا بماند. آن وقتی که دیگر تراموا‌ها و اتوبوس‌ها خوابیده‌اند، هم‌دیگر را صدا می‌کنیم تمام خیابان بزرگه را- که اسم‌ واقعی‌اش را نمی‌دانم چیست، نمی‌دانم که چطوری بزرگ‌ترین خیابان اروپاست و همه‌ی آدم‌های این شهر کوچک هم به‌اش می‌گویند خیابان بزرگه- از اول تا آخر راه می‌رویم و درباره‌ی همه‌ی آن سال‌هایی که از دست داده‌ایم حرف می‌زنیم و می‌خندیم، روی ریل‌های تراموا لِی‌لِی می‌کنیم و بازی خیابان بزرگه‌مان را که از شب‌‌های قبلی مانده ادامه‌ می‌دهیم.

توی بازی خیابان بزرگه‌، هرشب هر کدام یکی از زندگی‌های آینده خودمان را برای آن‌ یکی تعریف کنیم. زندگی‌هایی که کافی‌ است یک تصمیم کوچک را عوض کنیم، یک سفر کوچک را برویم یا نرویم، یک جمله را بگوییم یا نگوییم، یک کار را قبول کنیم یا نه، که از این رو به آن رو شود. یکی تعریف می‌کند و آن یکی‌مان کمک‌اش می‌کند که تصویر را کامل کند، ته‌اش نه یکی که همه‌شان را دوست داریم. دوست داشتن‌ هر کدام از زندگی‌ها به تنهایی می‌ترساندمان که آن بقیه‌ای را که این‌ شب‌ها تعریف کرده‌ایم از دست بدهیم.
گاهی دست می‌زنیم برای آینده‌ی هم‌دیگر، هورا می‌کشیم، دست می‌اندازیم هم‌‌دیگر را. گاهی هم غمگین می‌شویم، دل‌تنگ حتی و ناراحت. آن‌وقت است که فوراً بر می‌گردیم عقب یکی از جزییات را عوض می‌کنیم، از آن هواپیما جا می‌مانیم، آن یکی تعطیلات را تنهایی نمی‌رویم، اتین فرم پزشکان بدون مرز را پر نمی‌کند، من تعطیلات نوئل اروپا نمی‌مانم و می‌روم ایران، او دیگر چهارشنبه‌ها کلاس اسپانیایی نمی‌رود، من هر آخر هفته می‌روم تورینو، و بعد درست می‌شود؛حالا دوباره ادامه می‌دهیم... .
شش ماهِ دیگر نه من این‌جا خواهم بود و نه او، این شب‌های با هم شادترین بودن‌مان را می‌دانم مالِ یک بیماری است که هردو‌مان داریم. نشانه‌ی بیماری این است که به طور خودآزارانه‌ و حتی دیگرآزارانه‌ای می‌خواهیم با این خوشی ِ مطلق ِحال، آن آینده‌‌ی طولانی را که سال به سال هم‌دیگر را نمی‌بینیم، که گه‌گاه به هم‌ ایمیلی می‌زنیم و کادوی تولدی می‌فرستیم، می‌خواهیم همه‌ی آن آینده را با نوستالژی این‌ شب‌ها زخمی کنیم. خط خطی کنیم.

سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۷

چشم به راه‌ ِ فوئنتس

*کتاب جدید فوئنتس تا یک هفته دیگر(اول اکتبر) منتشر می‌شود. اسم‌اش la voluntad y la Fortuna است، و به فرانسه laVolonté et la Fortune (انگلیسی‌اش را نمی‌دانم چطور ترجمه می‌کنند) امیدوارم یک مترجم درست و حسابی فارسی برنامه‌ریزی کرده باشد برای ترجمه‌ی کتاب.
فوئنتس نوامبر امسال هشتاد ساله می‌شود و اسپانیایی زبان‌ها قرار است جشن‌های هشتاد سالگی‌اش را با جشن رونمای این کتاب‌ شروع کند. ال پاییس هم نمی‌دانم چطور اجازه‌‌اش را گرفته و چند روز پیش در یک حرکت! خیلی غیرعادی چند صفحه اول کتاب را منتشر کرده است.
دوهفته است می‌خواهم این پنج شش صفحه‌ای دوست داشتنی را ترجمه کنم، خود ِ عاقل‌ام نمی‌گذارد. برعکس این همه اعتماد به نفسی که برای ترجمه از متن انگلیسی و فرانسه دارم، در اسپانیایی هیچ‌وقت به خودم اطمینان ندارم. این‌قدر که این زبان روان و آسان و روراست است. اصلاً به گمانم سهل و ممتنع باشد.
کسی این‌طرف‌ها هست که اسپانیایی بداند و بخواهد این چند صفحه را ترجمه کند؟ من می‌توانم ویراستاری‌اش کنم بعد. یا این‌که من ترجمه می‌کنم، آن یکی ویراستاری کند. به هر حال جرأت و اعتماد به نفس می‌خواهد ترجمه چند صفحه اول کتابی که خودش را نخوانده‌ای. ولی به هیجان‌اش می‌ارزد، هم برای مترجم و هم خواننده.
فوئنتس توی مصاحبه‌اش با ال پاییس گفته بود که به نظرخودش این به‌ترین رمان‌اش است.

**این هم پل استر عزیز که به افتخار پاریس ریویو برای‌مان داستان خوانده. با آن صدای ماه‌اش.
.
پ.ن: سوم مهر تولدم است. تا همین الان طبق تاریخ میلادی فکر می‌کردم پس فرداست. حالا جشن و میهمانی و خوش‌گذارنی‌ام چهارم مهر، ولی من آن سوم مهرم را خیلی دوست داشتم، نقش مهمی‌ داشته توی زندگی‌ام . دو سال اول مدرسه هم انگشت نمای همه‌ بودم برای این‌که سه روز کوچکتر از آنی هستم که باید.
بعد هم برای فردا، این یک روزِ به خیال ِ خودم باقی‌مانده برنامه داشتم می‌خواستم یک کار انقلابی و هیجان‌انگیز به افتخار بیست و شش سالگی‌ام... چه می‌دانستم تقویم‌ها بازی در می‌آورند و امسال یک روز پس و پیش می‌شود... کدام خدای المپ نگهبان اخلاق بود؟کارش را خوب انجام می‌دهد. بی‌خیال شدم به گمانم.

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

ظرفیت تا ده شمردن‌ام تمام شده

خیلی تلاش کردم در عصبانیت چیزی علیه این کتاب و آن کتاب ننویسم. می‌گویند تا ده بشمر، من سه ماه است تا یادم به کافه پیانو می‌افتد هی تا صد می‌شمرم. فایده نداشت که نداشت.
مگر سخت بود فهمیدن این‌که این ‌ف.جعفری(نمی‌خواهم خودش را گوگل کند، پای‌اش به این‌جا باز شود- بدیهی است که روزی سه بار این‌ کار را می‌کند-) چه آدم شوآف و بیخود و از خود متشکری است؟ که با مصاحبه‌اش دوباره عصبانی‌مان کرد؟ حالا شما دوباره از مرگ مولف حرف بزنید.
به هر حال هر قدر هم که می‌خواستی به روی خودت نیاوری تا صفحه‌ی بیستم بیشتر نمی‌شد آن همه کلمه‌ی بولد شده توی متن را که توی چشم می‌زد نبینی و چشمانت را با همان سرعت معمولی ازشان بگذرانی. کلماتی که می‌خواست به من خواننده بگوید هی ببین من آدم روشن‌فکر و با مطالعه و مزخرفی هستم. من هم هی می‌گفتم آقا می‌دانم دست بردار، چشمم را اذیت می‌کند این کلمه‌های سیاه توی صفحه‌های یک‌دستی که خوب هم صفحه‌ آرایی شده‌اند.
اما تا آخر نه او به روی خودش آورد و نه ویراستار.
آقای یزدانی‌خرم دوست دارم بدانم دقیقاً چه چیزی را ویراستاری کردید در این کتاب؟ کل کتاب که زیادی گسسته است، پاراگراف‌ها که بد بسته شده‌اند، جمله‌بندی‌ها که افتضاح‌اند. دیالوگ‌ها که ضعف مطلق‌ کتاب‌اند. این کلمه‌های سیاه را هم زورتان نرسید معمولی‌شان کنید؟ کلاً به عنوان ویراستار فقط نیم فاصله می‌گذاشتید دیگر؟ نمی‌خواستم کتاب بخرم که بارم را سنگین کنم، اما با خودم گفتم بالاخره ناشرش فلانی است،ویراستارش فلانی. اعتماد نمی‌گذارید برای آدم بماند.
پ.ن: آهان تا ده شمردن‌هایم یک فایده داشت، آن این‌که نقد جدی ننویسم علیه کتابی که ارزش‌اش را نداشت.

یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۷

نامه‌های سرگردان-یک

به سارا. ت
ایران که بودم بعد از هشت سال آن فیلم معروف شب تولد تو را، که حتی دیگر کارگردان‌اش هم ندارد‌ش، اولدوز داشت و دیدم.
فقط در ده دقیقه از فیلم توی آن به هم ریخته‌گی و بلند بلند حرف زدن و بحث کردن‌مان، تو، چهار‌تا ضرب‌المثل ِ شبیه را اشتباهی به کار می‌بری، که گاهی وسط بحث حتی از دست ما هم در می رود که به‌ات بخندیم:
- بچه‌های اون گروه رو من می دونم که یه بندی توی کفش شونه.
- درباره‌‌ی اون دوتا ؟ آره بابا یه نیم کاسه‌ای پشت پرده س.
-اصلاً از حرف زدنشون معلومه یه ریگی توی نیم کاسه شونه.
و شاهکار تو
- وای نگو اونم که شده آش داغ تر از کاسه.
و کسی چه می داند که تو خدای همه‌ی ما بودی در تسلط ‌ات به واژه‌ها، متن‌های قدیمی ِ ادبی، ضرب المثل‌ها و حتی تلفظ درست همه‌ی واژه‌های سخت.

آلارم : به این‌جا که سر می‌زنی؟ سه نامه‌ی فرستاده نشده داری پیش ِ من، اگر کماکان ایمیل‌ات را مثل آدم چک نکنی و کوله به دوش در همان جنگل‌های آسیایی بمانی، می‌گذارم‌شان این‌جا.
پ.ن : دلم تنگ‌ات است.

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

خوشبختی‌های پیش رو

هیچ نمی‌فهمم چرا وقتی کسی کتاب بی‌نظیری را نخوانده‌ یا فیلم فوق‌العاده‌ی را ندیده یا جای هیجان‌ انگیزی را نگشته‌، به‌اش می‌گویند، وای نصف عمرت بر فناست.
در ذهن من این خود ِخوشبختی‌ است که برای طرف از آسمان رسیده، وقتی می‌گوید صد‌سال تنهایی را نخوانده یا سان‌‌شاین را ندیده یا هنوز بخارا را نگشته، یعنی زندگی‌اش کماکان شادی و هیجان و لذت‌های‌ بی‌قید و شرطی را پیش رو دارد.
اگر هنوز پیش از غروب را ندیده‌اید، ورونا را نرفته‌اید و مخصوصاً خانواده‌ی تیبو را نخوانده‌اید به‌تان حسودی‌ام می‌شود، اساسی.

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۷

من پینگ نمی‌کنم

آمدم بگویم من این‌جا را پینگ نمی‌کنم . بلد هم نیستم چطوری می‌شود جلوش را گرفت.
حتی این‌که این سه روز پشت سر هم پست پابلیش کرده‌ام دلیل‌اش پینگ شدن بی‌راه‌ام بوده. فکر کرده‌ام این‌طوری مانع عصبانی شدن مخاطب بشوم.
یعنی اگر این پینگ شدن اتوماتیک نباشد و کسی این کار را کند، دلیل‌اش این است که یکی من را دوست دارد یا ندارد؟ من این قواعد را زیاد نمی‌دانم. خدا کند از دوست داشتن‌اش باشد.
این‌هم لینک سارای باب دیلان، برای آن‌هایی که پرسیدند.

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

Wherever we travel, we're never apart

هر وقت مثل صبح این روز شنبه به این فکر می‌کنم که دیگر این فاصله‌ها را نمی‌توانم تحمل کنم که بگویم تمام‌اش کنیم این رنج هر روزه را. یاد آن روز تابستانی می‌افتم که از غار پایین آمده بودم، پای تلفن به‌ات گفتم که نمی‌توانم دیگر این دلتنگی‌ را تاب بیاورم. و تو بی‌خبر ده ساعت بی‌وقفه رانندگی کردی تا از ایتالیا بیایی جنوب فرانسه ساحل مدیترانه، بغلم کنی و بگویی فقط چند ماه صبر کنم، که برای‌ام بخوانی

Sara, Sara
It's all so clear, I could never forget
Lovin' you is the one thing ,I'll never regret
Sara, Sara
Wherever we travel, we're never apart
Beautiful lady, so dear to my heart
Sara, oh Sara
Glamorous nymph with an arrow and bow
Don't ever leave me, don't ever go

تو تا این کارها را بلدی، ماه که هیچ هر چند سال هم که بخواهی می‌توانی نگه‌ام داری.

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

آن فرم‌های لعنتی...

از سال دوم دانش‌گاه تا پارسال، یعنی هفت سال پی در پی هر سال داور جشنواره‌های مطبوعات دانشجویی بودم. تقریباً همه‌شان. وزارت علوم و علوم پزشکی و دانشگاه آزاد. حتی جشنواره‌های منطقه‌ای که هیچ ربطی به تهران نداشت و مثلاً در یزد یا مشهد یا اهواز برگزار می‌شد. به‌ترین آثار روزنامه‌نگاری فارسی را در همین داوری‌ها و در جشنواره‌های دانشجویی خوانده‌ام. به‌ترین گزارش‌ها، مصاحبه‌ها و مخصوصاً طنزهایی که می‌شود به فارسی نوشت را، جدی‌ترین استعداد‌های ادبی ایران در دانشکده‌های پزشکی و فنی دارند درس‌های بی‌ربط به ادبیات می‌خوانند.
داور این‌ جشنواره‌ها بودن همیشه برای‌ام لذت بخش بود. اما چهار-پنج سال آخر این یکی – دو هفته داوری و خواندن چند صد اثر، عجیب خسته‌ام می‌کرد. می‌دانستم چرا اما هیچ وقت به‌اش دقیق فکر نکرده بودم. امسال که گفتند داشتم "موج آفرینی" یوسا را مزه مزه می‌کردم. برای بار ان‌ام. بدون یک لحظه تردید گفتم که نه دیگر نمی‌توانم.

این متن یوسا از همان کتاب ترجمه مهدی غبرایی است که نشر مرکز آن‌ را منتشر کرده.
"تا وقتی به عضویت هیأت داوران جشنواره ی برلین انتخاب نشده بودم، خیال می‌کردم بهترین اتفاقی که می تواند برای آدم بیافتد عضویت درهیأت داوران فیلم است. در کن، سن‌سباستین و بارسلونا عضو هیأت داوران بودم، و در این اوقات به یقین می‌دانستم که سعادت رؤیا نیست، بلکه واقعیتی ملموس است. من شیفته ی سینما هستم و دیدن روزی چهار- پنج فیلم، حتی اگر بد باشند، چیزی است که به خوبی می توانم از عهده‌اش بر آیم.( برای همه کس این طور نیست . در کن 1975 یکی از همکاران داورم، شاعر لبنانی ژرژ شهاده ، برایم اعتراف کرد که با این همه فیلم دیدن گرفتار کابوس شده است، چون تا آن هنگام سالی فقط یکی دو فیلم می دیده ) بهترین هتل‌ها ، بهترین صندلی‌ها، دعوت به همه ی کنفرانس‌های مطبوعاتی، نمایشگاه‌ها، میهمانی‌ها و مجالس بین فیلمها : آدم دیگر بیش از این چه می خواهد؟
اما در جشنواره ی برلین دریافتم که عضو هیأت داوران شدن با ابعاد اخلاقی غیر متصور می تواند کار خسته کننده ای باشد. رئیس ما لیو اولمان بود که معلوم شد در واقع مثل همان که در فیلم‌های انگمار برگمان هست، زیبا و باهوش است. اما واجد حس کم و بیش هیولایی مسؤولیت بود، رئیسی که تصمیم گرفته بود داوران زیر دستش چیزی جز عدالت مطلق را رعایت نکنند. و معتقد بود اگر تقریباً با اخلاصی فوق انسانی وظیفه‌ی خود را در تحلیل، مقایسه و ارزیابی و به خاطر سپردن همه ی فیلمهای مسابقه( 24 فیلم بلند و 14 فیلم کوتاه) انجام دهیم این امر ممکن است .
بنابراین برای آنکه در برابر پرسش‌های لیو اولمان گیج و مات نشوم وبه تته پته نیافتم، مجبور می شدم به سالن انتخاب پر از برگه بروم و آنها را پر کنم و تأثیری را که هر فیلم رویم گذاشته جداگانه بنویسم. طبعاً نتیجه این بود که دیگر فیلم منبع لذت نباشد و مبارزه ای علیه زمان، تاریکی و احساس زیبایی شناسی من شود. چون ناچار بودم این همه وقت صرف نگرانی دربار‌ ی درجه بندی هر فیلم کنم ، معیار ارزش‌هایم به هم ریخت و به زودی پی بردم نمی توانم به راحتی بگویم از چه چیز خوشم می آید و از چه چیز بدم، و چرا.
"
ابعاد جشنواره‌های جهانی فیلم کجا و جشنواره‌های کشوری دانشجویی کجا. اما باور کنید فشارش همان‌قدر است آخر جشنواره وقت دادن جایزه‌ها همیشه احساس گناه هست. هیچ وقت دقیق نمی‌توانی بگویی که واقعاً از چه چیزی بیشتر خوش‌ات آمده و چرا. مخصوصاً آن فرم‌های لعنتی...
حالا احساس می‌کنم برای همیشه باری از روی دوشم برداشته شده است.

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

کاش این‌ها را نخرید، نخوانید

پیش‌تر گفته بودم این جشن بی‌کرانی که در زندگی‌ام به پاست را مدیون کتاب‌ها هستم. حالا هم می‌گویم تنها ادای دینی که بلدم معرفی کتاب است. در نتیجه یک پست معرفی کتاب و کامنت‌هایش لیستی از کتاب‌های پیش‌نهادی درست شد، که گذاشتم‌اش همان تاریخ اولین پست معرفی کتاب. لینک‌اش سمت چپ صفحه است. طولانی‌تر خواهد شد مسلماً. اما قرار است یک لیست هم از کتاب‌هایی که به خاطر ضعف نویسنده یا ضعف ترجمه پیش‌نهاد می‌شود که نخوانید هم درست کنیم. آن یکی خیلی واجب‌تر از این است اما وقت می‌برد و لازم است کمی دست برداریم از نایس بودن. کار آسانی نیست خیلی وقت‌ها.
برای شروع سری "نخرید، نخوانید" ها خودم اولین‌اش را می‌گویم :
میهمان، سیمون دوبووار، ترجمه امیر‌سامان خرسند، انتشارات جامی( متأسفم که مجبورم اسم انتشارات جامی را ببرم. اما وظیفه‌شان دست‌کم این است که بخواهند یک ویراستار کارهای ترجمه را باز خوانی کند) ترجمه کتاب فاجعه‌ای است برای صنعت نشر و ترجمه. اسم سیمون دوبووار کار خودش را کرده و کتاب حتی به چاپ دوم رسیده.
چنین لیستی شاید باعث شود که که ناشرین کمی بیش‌تر ویراستاری کارها را چه در کارهای ترجمه و چه کتاب‌های فارسی جدی بگیرند، این حداقل ِ حقوق خریدار ِکتاب( حتی نه خواننده)است. من یکی کم‌تر ناشر درست و حسابی را می‌شناسم که ویراستار درست و حسابی هم داشته باشد.
.
پ.ن: اگر از این دست توصیه‌ها می‌خواهید، کامنت‌ها را هم بخوانید، خودشان یک لیست بالا بلند می‌شوند.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

ما هم خشمگین‌ایم‌ آقای استر

با این‌که نوجوانی من را نویسندگانی که در می 68 در خیابان‌های پاریس شعار دادند، شکل داده‌اند، اما حالا فکر می‌کنم برای یک نویسنده خوب بودن باید از هیجان‌های سیاسی به قدر کافی دور ماند. برای همین هم از همه‌ی روایت‌های که لوموند آن روزهای چهل سالگی می 68 چاپ کرد، روایت پل آستر را بیشتر از همه دوست داشتم. همان موقع کل روایت‌اش را ترجمه کردم. به آقای فول متال جکت قول داده بودم همه‌اش را بگذارم این‌جا. اما این‌جا برای 2500 کلمه جا نبود و نگذاشتم‌اش.
امروز زیر این آفتاب تنبل شب پیشگویی خواندم و دوباره عاشق شدم پل استر را. این‌ها یک دهم آن یادداشت است:

"در آن سالِ دیوانه و ترسناک، در میان خون و آتش، داشتم بیست و یک ساله می شدم. من هم خشم‌گین بودم مثل بقیه. 500 هزار سرباز امریکایی در ویتنام راه پس و پیش نداشتند. مارتین لوتر کینگ به تازگی ترور شده بود. امریکا مثل یک آتش مهار‌ناشدنی بر‌افروخته بود. و آن‌گاه خشم تنها واکنش من بود، واکنشی که بدون توجه به آ‌دم‌اش، در می 68 و در برابر آن چه که منتظر نسل من بود تنها واکنش طبیعی بود. خیلی کم از دانشگاه بیرون می‌آمدم در آن کشاکش تنها تصور من از آینده کسانی که در این درگیری های شرکت می کردند ‌ این بود : زندان و تبعید.
و من ترسو بودم.
آدم شروری نبودم ، تصویری که از خودم داشتم بیشتر یک جوان بی سر و صدا ودرس خوان بود که دل بسته است به نویسنده شدن و کلاس‌های ادبیات و فلسفه دانشگاه کلمبیا تماماٌ جذب‌اش کرده‌اند. درست است که چند باری علیه جنگ شعار داده بودم اما بدون این‌که عضو هیچ گروه سیاسی باشم. آن‌قدری که هیچ وقت در هیچ نشستی شرکت نکردم یا حتی هیچ تراکتی پخش نکردم.
من یا پشت میزم مشغول خواندن کتابهای‌ام و نوشتن شعرهای‌ام بودم و یا مشغول وقت‌گذرانی با دوستانم در بار وست اند.
امروز من شصت ساله ام ٬ اما از آن سالها زیاد تغییر نکرده ام : نشسته پشت میزم ٬ با خود‌نویسی در دست و کماکان خشمگین ازدولت‌ام٬ شاید امروز بیشتر از همیشه٬‌ اما کاری از دست‌ام بر نمی‌آید٬ ‌مثل همیشه."

جیب‌ِ خدا

سؤالم اصلاً پرسشی تأکیدی نیست، واقعاً می پرسم که جواب بگیرم.
می‌خواهم بدانم آدم‌های واقعاً مذهبی، که حلال و حرام و این‌ها سرشان می‌شود، همان‌ها که روزه می‌گیرند. چطور برای خودشان توجیه می‌کنند که این یک ماه روزی چهار ساعت کار کنند و بعد حقوق هشت ساعت را بگیرند. هیچ احساس گناه و بیت‌المال و از این حرف‌ها نمی‌کنند؟
حتماً توضیحی و توجیهی وجود دارد. لطفاً یکی این توضیح را با من در میان‌ بگذارد تا این‌قدر حرص نخورم.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

نامه‌های ایرانی2*

به لطف پلیس الکترونیک در عرض ده دقیقه املای غلط اسم‌ام در پاسپورت را تصحیح و گواهی‌نامه‌ام را تمدید کردم. اصل گذرنامه و گواهی‌نامه جدید هم سه روز بعد در خانه بود.
امروز هم پنج دقیقه‌ای گواهی‌نامه‌ رانندگی بین‌المللی گرفتم. کارت خبرنگاری بین‌المللی‌ام هم در مدت خوردن یک‌ چای تمدید شد.
این‌ها برای من که بوروکراسی‌ فرانسوی جان به لبم کرده چیزی‌ است شبیه معجزه. آن‌جا اول اینترنتی ده باری وقت می‌گیری، بیست صفحه فرم را باید روی نت پرکنی، پرینت بگیری هر کدام‌شان را امضا کنی و ان تا کپی بگیری و فتوکپی همه‌ی مدارک با ربط و بی‌ربط را برداری ببری دستی بدهی‌ به‌شان، بعد بروی از خانه برای‌شان یک نسخه دیگر از همه مدارک پست کنی. بعد آن‌ها با پست شماره ره‌گیری‌ات را می‌فرستند، تو دوباره با پست و اینترنت پی‌گیری می‌کنی. تا بالاخره فلان مدرک‌ات با پست بیاید در خانه.
تازه برای زندگی حدوداً به ده کارت مختلف از بانکی و بیمه و اقامت و کتاب‌خانه و ... احتیاج داری که برای گرفتن هر کدام‌شان به نه تای دیگر احتیاج داری، یعنی یک سیکل بیمار که از نظر قانونی از هیچ جا نمی‌توانی وارد سیکل شوی، و اصولاً اگر کارها راه می‌افتد به خاطر مهربانی و لبخند‌ زدن‌ها و پارتی‌بازی‌های شخصی است.
به شوخی به دوستان فرانسوی‌ام می‌گویم که زندگی می‌تواند این‌طوری هم نباشد و آن‌ها جدی جدی تشویق‌ام می‌کنند که نامه‌های ایرانی2 را نه در مذمت استبداد که این‌بار علیه بوروکراسی فرانسوی بنویسم. می‌گویند فرانسوی‌ها هم به خاطر اداهای روشن‌فکری که همه‌شان دارند، هم به خاطر نفس اعتراضی که در نامه‌های ایرانی‌ات خواهد بود حسابی دوست خواهند داشت. برگ برنده‌ هم این است که کتاب اورژینال خواهد بود و قرار نیست‌ یک فرانسوی از زبان‌ ایرانی‌ها آن را بنویسد. اوریژینالیته چیزی است همیشه از فرانسوی‌ها دل برده و هیچ فرانسوی تاب مقاومت در برابرش را ندارد.
می‌گویم فراخوانی، چیزی بزنم، دسته جمعی بنویسیم‌اش. : )

* نمی‌دانم از بعد از آن‌که اسم ایران تغییر کرده، ترجمه درست‌ کتاب آقای منتسکیو نامه‌های ایرانی است یا همان نامه‌های پارسی.

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

یک قدم به عقب

در نتیجه اتاق تکانی‌ام برای دور ریختن، کتاب‌ها و کاغذهای شانزده سالگی‌ام را مرور می‌کنم. یادداشت‌های گاه و بی‌گاه و حاشیه‌های کتاب‌ها را که می‌بینم شوکه می‌شوم که در شانزده سالگی چطور ممکن است تا به این حد ذهن فعال و پیچیده ای داشته باشم، هیچ چیز فکر نشده‌ای باقی نگذاشته بودم. خواندن و فکر کردن به کنار، این همه تجربه نمی‌دانم از کجا آمده بود.
از آن وقت عملاً چیز بیشتری یاد نگرفته‌ام. فکر می‌کنم ذهن بیش فعال آن سال‌های‌ام شاید نتیجه المپیاد ریاضی و فیزیک و درگیری جدی‌ام با ریاضیات باشد. یک دوره‌ای قرنطینه‌مان کرده بودند روزی دوازده ساعت به‌مان فقط ریاضی درس می‌دادند.
به هر حال می‌دانم که حالا در بیست و شش سالگی به وضوح عقب‌گرد کرده‌ام.
...
از سی و شش سالگی خودم می ترسم.

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۷

عشق‌های زنانه٬ نوع دوم

خب وقت‌هایی هم هست که زن‌ها واقعاً عاشق می‌شوند و قضیه ربطی به انفعال‌شان و پاسخ‌شان نسبت به آرامش و آسایش ندارد. بعد دوباره وقت‌هایی است که باید انرژی‌اش را داشته باشی که نوع اول را رهای‌اش کنی و بروی سراغ عشق نوع دوم‌ات. که این البته بدیهی نیست. کار سختی است. پیش آدم قبلی‌ات تبدیل شده‌ای به یک دختر لوس‌کرده و آویزان. هیچ کاری را خودت انجام نمی‌دهی٬ همه‌ی کارهای سخت و فکر کردن‌های رابطه را گذاشته‌ای به عهده‌ی او.
بعد یک دفعه وقت تصمیم گیری می‌شود٬ تویی که برای مدت طولانی حتی گاهی خودت تصمیم نگرفته‌ای چه لباسی بپوشی٬ قرار است از بزرگ‌ترین تصمیم‌های زندگی‌ات بگیری٬ آدم چند ساله‌ات را بگذاری و بروی. شخصاً زنان خیلی کمی‌ را می‌شناسم که پای‌شان این‌طوری در گل شده و توانسته‌ باشند بیرون بیایند.
***
ژرالدین بیست و شش ساله است، پارتنر عشق نوع اولی‌اش سی و پنج ساله. سه سال است با هم‌اند. پارتنرش دیوانه‌وار عاشق‌اش است. ژرالدین نه این که عاشق دیگری شده باشد، اما می‌داند که این رابطه، رابطه همه‌ی زندگی‌اش نخواهد بود. چون حالا که فکرش را می‌کند می‌بیند هیچ وقت عاشق واقعی این آدم‌اش نبوده، از آن‌هایی که دل‌اش بلرزد. او انتخاب شده. می‌گوید مرد زندگی من کسی است که خودم عاشق‌اش شده باشم. احساس گناه می کند که پارتنرش فکر می کند او زن زندگی‌اش است، می گوید تکلیف او را باید روشن کنم.

هیچ عیبی نمی تواند روی مردَش بگذارد، می گوید دوستش دارم، خیلی. ولی می‌داند که این عشق نیست ‌. بهش می‌گویم عاشق هر کسی هم که باشی، عشق بالاخره تمام می‌شود و دوست داشتن می‌ماند، تو نمی‌توانی همه‌ی زندگی‌ات با یک نفر را با عشق بگذرانی. می‌گوید هیچ حواس‌ات هست، که از این حرف‌ات بوی فضیلت‌های ناچیز می‌آید؟ سراغ عشق نروم چون روزی تمام می‌شود. به زندگی بی عشق ادامه بدهم چون مردَم این‌همه دوستم دارد و آدم موفقی است و زندگی اجتماعی و اقتصادی فوق‌العاده‌ای دارد؟
می‌گوید من شک کرده‌ام می‌خواهم تصمیم بگیرم، تو کمک‌ام کن چون خودم می‌ترسم، ترس از دست دادن آدمی که هیچ چیز کم ندارد و این‌همه دوست‌ام دارد برای خاطر چیزی که نمی‌دانم دقیقاً چیست که اصلا عشق می‌آید یا نه. می‌گویم خب منطقی‌اش این‌است که صبر کنی و اگر عاشق دیگری شدی این رابطه را رها کنی، می‌گوید انسانی نیست سارا...مواظب فضیلت‌های ناچیز باش.

زنگ زده بود برای یک احوال‌پرسی ِ معمولی ِ بعد از تعطیلات، که برگشته‌ام، که آمدی می‌بینیم هم‌دیگر را... که کشید به این‌جاها،ته‌اش می‌گوید تویی که بلد بودی خودت را چنین رابطه‌ای بیرون بکشی، که حالا این‌همه خوشحالی، نباید با من از مصلحت حرف بزنی...دست‌ ِ کم تو یکی نه.

چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۷

آقای کیارستمی عزیز،

سینمای‌ات به کنار، حتی گاهی وقت‌ها می‌دانی...عصبانی‌ام می‌کند. اما آقای کیارستمی، ممنون به خاطر روایت بی‌نظیرت از حافظ و سعدی. به‌اش احتیاج داشتیم و احتمالاً فقط از آدمی بر می‌آمد که اعتماد به نفس تو را داشته باشد.

سه روز است که از دست‌ام نمی‌افتند، فکر می‌کردم همه‌ی غزلیات سعدی و حافظ را خوانده‌ام. نخوانده‌ بودم. از نو می‌خوانم. به روایت ِ تو.

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷

تابلو‌های اشتباهی D:

دیدین این تابلو سبز‌هایی که ورودی شهرها و روستاهای توی مسیر جاده ها اسم شهر رو زدن؟ بعد بعضی وقت‌ها همون تابلوهه هست و اسم شهر بعد یه خط قرمز مورب روی تابلو؟
من تا پارسال فکر می کردم این یعنی که اونا حواس‌شون نبوده تابلو اشتباهی(اشتباه در جای تابلو یا اسم شهر) نوشتن و زدن، بعد که به اشتباه‌شون پی بردن یه خط قرمز کشیدن روش که ملت اشتباه نکنن.

دیگه نپرسین که چرا به این فک نمی‌کردم که می‌تونستن اون رو کلاً بکَنن از اونجا. یا اصلا چرا به خودشون زحمت یه خط قرمز کشیدن دوباره رو می دادن و اینا... این‌طوری فک می کردم دیگه.

بعد این‌طوری فهمیدم چی به چیه که پارسال یکی داشت در باره این حرف می‌زد که چون جنس اینا آلومینیومی چیزی هست و گرونه بعضیا می‌دزدن این تابلوهای جاده‌ها رو.
من گفتم : خب اگه گرونه پس چرا این همه تابلویی که اشتباهی زدن توی جاده‌ها رو نمی کَنن دوباره استفاده کنند؟!

شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۷

گزینه درست، انتخاب، مداد نرم و سیاه

خودم را که از بالا نگاه می‌کنم، می‌بینم پهن‌ شده‌ام روی همه‌ی انتخاب‌های ممکنی که برای زندگی وجود دارد و هر لحظه هم در حال دست‌ درازی به انتخاب‌های جدید‌‌تر‌ هستم. از یاد‌گرفتن‌ها و انتخاب‌های شغلی و تحصیلی گرفته تا انتخاب محل زندگی و حتی شیوه زندگی با آدم زندگی‌ام. هم‌زمان در دو رشته درس خواندن‌ام، از این شاخه به آن شاخه پریدن‌ام، از این شهر به آن شهر از این کشور به آن کشور، حتی چند زبان یاد گرفتن‌ام هم بر می‌گردد به این‌ ناتوانی همیشگی‌ام در تصمیم گرفتن.
بزرگ‌ترین مشکل‌ام این است که اصولاً تصور‌م از انتخاب، نه انتخاب کردن یک گزینه که حذف کردن بقیه گزینه‌هاست. این باعث می‌شود که تصمیم‌ گیری برای‌ام غیر ممکن شود و این همه ‌انرژی تلف(؟) کنم تا بتوانم حق انتخاب را در هر موردی تا آخرین لحظه برای خودم نگه دارم.
هم‌این است که بدون این‌که خودم متوجه شوم، از دو راهی‌هایی که می‌بایست تصمیم می‌گرفتم گذشته‌ام، و زمان و زندگی روزمره انتخاب‌های‌شان را به‌م غالب کرده‌اند بدون این‌که خودم تصمیم خاصی بگیرم. بعد به خودم می‌گویم همین بود "حق انتخاب را تا آخرین لحظه برای خودت نگه‌داشتن" ؟ می‌خواستی حق انتخابی را که نگه داشتن‌اش این همه انرژی‌ات را تحلیل برد دو دستی تقدیم گذر زمان کنی؟ که زمان برای‌ات تصمیم بگیرد؟
دو سه ماه آینده مهم‌ترین دو راهی‌های زندگی‌ام را از سر خواهم گذراند و باید این بار خودم تصمیم بگیرم. پای‌ام که به پاریس برسد باید در مورد تمامی انتخاب‌های زندگی‌ام یک‌جا تصمیم بگیرم و این چیزی است شبیه مرگ برای من. برای همین هم در این تعطیلات یک ماهه‌ ایران این‌ همه شاداب، رها و نامحدود‌م و به قول شماها " شور زندگی" دارم. حس‌ام شبیه آدمی است که می‌داند به زودی خواهد مرد و می‌خواهد تا آن‌جا که ‌می‌تواند زندگی کند.

پ.ن : انتخاب کردن و تصمیم گرفتن از آن چیزهایی بوده که باید بهم یاد می‌داده‌اند؟ که ممکن است روزی یاد‌ش بگیرم؟ اصلا یادگرفتنی‌ است؟

چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷

قورباغه‌ی من

می‌گه باید هزار تا قورباغه را ببوسی تا یکی‌اش شاهزاده از آب در بیاد.
واقعاً می‌گی ببوسم‌اش؟

این روزها...

ده روز شیراز بودم، جشن بود و میهمانی و رقص و خنده و آرامش و آدم‌های آرام و آرام و آرام ِ من.

دو روز است تهران‌ام سر تا پا شده‌ام گوش برای شنیدن دردل‌ها و زندگی‌های پیچیده‌ای که توی همین یک و نیم ماهی که نبوده‌ام از سر گذرانده‌اید. دوستی‌های سخت، عشق‌های ضرب‌دری، پیچیدگی، عجله، تنش، تنشن، تانسیون. آخر کدام شهر است که در آن روزمره زندگی کردن هم این‌همه پر استرس باشد. این شهر چه کرده با شماها؟ من چطور این‌همه سال این‌جا زندگی کردم؟
من نگران‌تان هستم. شما آدم‌های دوست داشتنی ِ من، شما خوب زندگی کردن را بلدید، شما می‌دانید لبخند زدن را وقتی دیگران یادشان می‌رود، شما بلدید لمس کردن گونه‌های آدم‌هاتان را با انگشت اشاره، شما یادتان نمی‌رفت به آدم‌های عصبی پشت چراغ قرمزها لبخند بزنید و بگویید هی‌ي‌ي‌ي‌ي اشکالی ندارد دیرمان نمی‌شود.
می‌ترسم دو ماه دیگر که می‌بینمت‌تان کم کم همه را یادتان برود. می‌ترسم شما هم سر آدم‌ها داد بزنید، می‌ترسم شماها هم اخم کنید، هی سرهاتان را به چپ و راست تکان دهید. از بدی‌های آدم‌ها بگویید. می‌ترسم این پیچیدگی‌ها، این شلوغی و سرعت خسته‌تان کند.
می‌آیید ببرم‌تان شیراز، چند روزی زندگی کنیم؟

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷

فضیلت‌های ناچیز*

می‌گویم رها کن این روزمره‌گی لعنتی را‌، من تاب دیدن هرز رفتن‌ات را ندارم. دست‌ات را به من بده، با من بیا.
می‌گوید می‌خواهم، اما آرام آرام. باید مواظب باشم پل‌های پشت سرم را خراب نکنم، که راهی برای برگشت باشد اگر خواستم.
می گویم پل نیستند این‌ها، چاله‌اند پشت سر تو، باید پر‌شان کنی که اگر برگشتی دوباره نیافتی، که از این راه برگشتنی در کار نباشد.
...
فضیلت‌های ناچیز مثل آدم‌های نایس خطرناک‌اند٬ ظاهرشان دوست‌داشتنی و حتی منطقی است و می‌توانند فریب‌مان دهند. فضیلت‌هایی از جنس "پل‌های پشت سر..." از جنس مصلحت٬ زرنگی، ترحم٬ احتیاط.
زمان می‌برد٬سخت است٬ اما رهایی از دست این همه فضیلت ناچیزی که دوره‌مان کرده‌اند می‌دانم که ممکن است.

* داستان و کتابی به همین نام و مضمون از گینزبورگ. گرچه من مفهوم را بیشتر مدیون "کمینه فضیلت‌های" کازانتزاکیس هستم.
.
پ.ن: سولوژن پرسید منظورم چیست از آدم‌های نایس٬ همان‌جا توی کامنتدونی جواب دادم این‌قدر که طولانی شد. فقط بگویم که آدم‌های نایس همه فضیلت‌های ناچیز را یک جا دارند.

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۷

وزش ظلمت را می‌شنوی؟*

خوب می‌دانست چقدر مصاحبه‌های طولانی را دوست دارم، آن‌هایی که ته‌اش یک اتوبیوگرافی عالی ازش در می‌آید. همه چیز بستگی زیادی به توانایی تو در گفتگو و بعد به چگونگی باز نویسی‌اش دارد. طرح‌شان مصاحبه با خدایان فرهنگ و هنر است، از نویسنده‌ها و مترجم‌ها گرفته تا موسیقی‌دان و نقاش.
گفت یک لیست طولانی دارند. گفتم و بعد؟ گفت همین دیگر نتیجه کار یک اتوبیوگرافی ویراستاری شده می‌شود. هر کدا‌م‌شان را شکل یک کتاب جداگانه چاپ می کنند. گفتم ناشر دارند؟ گفت آره بابا کله گنده‌اند٬ این‌ها را تو که می‌شناسی‌شان. اما...
گفتم اما چی؟
- فقط ترتیب چاپ این کتاب‌ها به یک چیز غیرعادی، نه، آزاردهنده بستگی دارد.
- ؟
- همه کارهای کتاب را تا مجوز گرفتن انجام می دهند، فقط چاپ‌اش را می گذارند برای وقتی که آن‌ها مردند. روزی که هر کدام‌شان مرد، کتاب‌‌- زندگی‌نامه‌اش را فردای‌اش چاپ می کنند.
- یادت هست فیلم را؟ رفته بودند توی روستا منتظر بودند پیرزن بمیرد، از مراسم عزاداری‌شان عکس بگیرند. حتماً روی جلد هم می‌زنند مصاحبه منتشر نشده.

بغض‌ام این روزها چقدر دم دست است. گفتم مرگ هر کدام ِ این‌ها میلیون‌هاتا آدم را غمگین می‌کند٬ من نیستم. تو به‌شان بگو که باد ما را با خود خواهد برد. *
.
* از شعر فروغ.

پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۷

نویسند‌گی خطرناک است

آت‌وود به نظر من نویسنده‌ی درجه اولی نیست٬ اما به هر حال یک جایزه بوکر دارد و نامزد جایزه‌ی نوبلی بود که هارولد پینتر آن را برد. تازه کتاب‌های‌اش هم سرگرم کننده‌اند. این یادداشت‌اش را به خاطر تحلیل‌اش از فضای کانادا و زندگی نویسنده‌ها دوست دارم.

" یادم می‌آید که در 1956- سالی که من مثل یک عادت شروع به نوشتن کردم - خیلی خوب می‌دانستم که این‌که تو یک نویسنده‌ی کانادایی باشی، آن هم آن وقت‌ها، خودش موفقیت فوق‌العاده‌ای ‌است. یعنی این‌که میراث ادبی با شکوهی که من را بترساند و همیشه روی کارهای‌ام سایه بیاندازد در کار نبود. گرچه همان موقع هم نویسندگان کانادایی معدودی بودند که نوشته‌های معمولی و میانه‌ی کانادایی مآبشان – همان‌طور که مردم کانادا بودند- توی چشم می زد. همان‌هایی را که باید ته کتاب‌فروشی‌ها و بین کتاب‌های فال و آشپزی پیدا‌ی‌شان می‌کردی.
البته این روزها همه چیز عوض شده٬ ولی کانادا هنوز کشور خیلی‌هایی است که فقط شهروند آن هستند و هیچ گذشته‌ای در این کشور ندارند، به نظر من برای آن‌ها هم می تواند همان فضایی به وجود آید که برای من در دهه ی پنجاه آن‌قدر سازنده بود.
کانادا برای من لطف دیگری هم داشت: یک کشور پسا استعماری که تازه از انگلیس جدا شده بود. مدرسه‌های ما انگلیسی زبان‌ها طبق سنت بریتیش اداره می شد، و در فرهنگ بریتیش برخلاف فرهنگ آمریکایی آن دوره تو می‌توانستی هم زن باشی وهم نویسنده. مثل جین آستین و امیلی برونته . نه مثل امیلی دیکینسون که تحت فشار همان فرهنگ آمریکایی در نیمه راه شهرت٬ بازماند. من هنوز هم می‌گویم٬ تو کافی است بریتیش باشی، تا به هرچه می‌خواهی برسی . گرچه همان وقت‌ها هم بعضی قوانین به نظرم ناعادلانه می‌آمد، اما من تقریباً به هرچه می‌خواستم رسیدم .
همان وقت‌ها فکر می‌کردم که مثل یک نویسنده زندگی کردن به خودی خود خطرناک است. دلیلش هم زندگی‌نامه‌های نویسندگان خوبی بود که خوانده بودم. زندگی‌هایی پر از اتفاقات منفی . آلن پو الکلی بود، بایرون هرزه بود و میلتون هم مردم گریز. در همه‌ی آن زندگی‌‌نامه‌ها، نزدیک‌ترین چیز به استعداد هنری دیوانگی بود. اگر یک زن نویسنده باشید که بدتر، مردم گریزی، سردمزاجی، مرگ دراثر زایمان و یا خودکشی سرنوشت محتوم شما بود. همین هم بود که به عنوان یک نویسنده‌ی جوان به جای این‌که به خودم بگویم " سراغ زندگی برو" به خودم می گفتم " خودت را از این زندگی خلاص کن " یا دست‌کم نشانه‌های زندگی را باید در خودم پنهان می‌کردم تا نویسنده و روشن‌فکر به نظر برسم... " *

*مارگارت آت‌وود٬ ترجمه خودم٬ از همشهری جوان(نمی‌دانم کدام شماره)
همشهری جوان توقیف شد. خبر غیر رسمی است. از دیشب در شماره‌های قدیمی‌اش پرسه می‌زنم تا این بغض طوولانی رهایم کند.

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

نامه نوزدهم

نوزده.
سلام . دقیق نمی‌دانم چرا هر بار که وقت رفتن من می‌شود تو دوباره به سرت می‌زند٬ اخم می‌کنی٬ هی عاشق‌تر می‌شوی٬ حتی حسادت می‌کنی. چرا خانه که می‌آیم تخت مرتب ‌است٬ پرده‌ را کنار زده‌ای که آفتاب پهن باشد وقتی کتاب می‌خوانم٬ کتاب‌ فرانسه‌ام کنار تخت است و حتی چای دم کرد‌ه‌ای.
چرا غزلیات سعدی‌ام گم و گور می‌شود. چرا با تلفن که فارسی که حرف می‌زنم روبروی‌ام می‌نشینی و به دهانم زل می‌زنی. چرا فکر می‌کنی که این زبان همه ناز است. چرا فکر می‌کنی که فارسی که حرف می‌زنم فقط ناز می‌کنم. چرا دیگر نمی‌گویی "کوچولو".
می‌گویی که من تو را ترسانده‌ام. از زبان؟ می‌گویی می‌ترسی مرا از تو بگیرد آخر. رقیب کم‌قدر‌تری نمی‌توانستی برای خودت انتخاب کنی؟
می‌گویی گفته‌ام زبان برای من بیش از وسیله‌ی ارتباط است٬ که آدم‌ها را شکل می‌دهد٬ طرز فکر‌شان را هم. که زبان تفاوت فرهنگی را تثبیت می‌کند. هنوز سر حرف‌ام هستم٬‌ هنوز هم فکر می‌کنم تفاوت‌های فرهنگی با زبان‌ است که نسل به نسل منتقل می‌شود٬ با محدودیت‌های زبان٬ با امکاناتی که هر زبانی در اختیار فرهنگ‌ها می‌گذارد٬ و همین‌طور است که هم‌زبان‌ها به هم نزدیک‌ترند و غیر هم‌زبان‌ها دورتر.
آن روز قبل از آمدن همه نه ساعت راه را با تو بحث کردم که به تو ثابت کنم تفاوت‌های زبانی آدم‌ها را از هم دور می‌کند و تو گفتی که نه. از فرهنگ‌هایی گفتی که هی شبیه‌تر می‌شود٬ که ما- همه دنیا- دیگر با زبان‌هامان فکر نمی‌کنیم٬ گفتی که حالا ما فیلم‌های شبیه هم می‌بینیم٬ کتاب‌هایی که می‌خوانیم یکی است و موزیک شبیه گوش می‌کنیم پس شبیه‌ایم. من لج کردم که ما بله٬ اما همه نه. که این یک اصل کلی نیست.
حالا اما حرف‌ام را پس می‌گیرم٬ من خوب فکر کرده‌ام این روزهای این‌جا٬ خوب فیلم دیده‌ام٬ خوب کتاب‌ خوانده‌ام٬ خوب گوش کرده‌ام و به همه‌ی نزدیک‌ترین‌های غیر هم‌زبان‌ام تلفن زده‌ام که بگویم دلم برای‌شان تنگ شده. و حالا حرف‌ام را با شرمندگی پس می‌گیرم. ما- همه دنیا- خیلی بیش‌تر از آن‌که چهار تا کلمه محدود‌مان کنند به هم شبیه‌ایم. همه‌ی حق با توست.
فقط چرا این‌جا که هستم وقت خداحافظی نمی‌گویی "بوس کوچولو"؟
آخر من زیادی دل‌بسته‌ی آن چهارتا کلمه هستم...

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

چرا باید هزار و یک شب را خواند

چند ماهی است که شب‌ها با قصه‌های هزار و یک شب می‌خوابم، وقتی شروع کردم گرچه خیلی دوست داشتم که به یک هزار و یک شب واقعی تبدیل‌اش کنم اما هیچ قراری با خودم نگذاشتم که هر شب بخوانم. خودم را خوب می‌شناسم آدم آهسته و پیوسته ای نیستم، هیچ پشت‌کاری هم در خودم سراغ ندارم. اما حالا که بیش از دویست شب گذشته و من همه‌ی این شب‌ها با این قصه‌های کوتاه و بلند به خواب رفته‌ام، دلم می سوزد که چرا هزار و یک شب را پیش تر به فارسی نخوانده بودم، که چرا به ما نخورانده بودن‌اش.
ترجمه فرانسه‌ای که دارم وا‌دارم می‌کند فکر کنم ترجمه از متن اصلی هیچ کم ندارد. مخصوصاً که آودیو بوک است و هیچ چیز برای گوش من لذت بخش تر از زمزمه‌ی داستان‌های هزار یک شب به این زبان نرم و لطیف نیست.
فکر می‌کنم هزار و یک‌ شب‌ هم می‌بایست به جمع آن کلاسیک‌هایی اضافه شود که کا‌لوینو مفصل برای‌مان توضیح می‌دهد که چرا باید خواند‌شان.
...
پ.ن: درست‌اش این بود که یه پست می‌گذاشتم با عنوان "چرا باید شیراز را دوست داشت" . اصلاً شیراز که باشی گناه ‌ است که در باره چیز دیگری حرف بزنی.

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷

کمربند ایمنی

هیچ می‌دانی چرا دیگر وقت راه افتادن با ماشین هی نق نمی زنم که کمربند ایمنی را نمی‌بندم چون اذیت می شوم؟ حالا کمربند را می‌بندم همه‌ی راه٬ بی‌ناز. تا وقت رسیدن٬ تو خم شوی و روی استخوان ترقوه‌٬ آنجایی که کمربند ایمنی هی کشیده شده و خراشیده است را ببوسی.
اصلاً حالا معنی ایمنی‌اش را به‌تر می‌فهمم.

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷

هی شما‌هایی که مهربان‌اید

غروب 27 اسفند بود٬ تهران. رفته بودم بسته‌ای از قطار بگیرم٬ ‌از میدان راه آهن باید می‌رفتم فرودگاه٬ باید نیم ساعته می‌رسیدم. اگر نه طبق معمول از پروازم جا می‌ماندم. پلیس راهنمایی و رانندگی را دیدم که آن گوشه ایستاده تلاش بیخود می‌کند برای کم کردن ترافیک. رفتم پای مرسدس بنز‌شان٬ گفتم سلام آقای پلیس من را می‌رسانید فرودگاه؟ اگر آژیرتان و چراغ‌تان را روشن کنید ممکن است برسم. فکر کردم یک طرف معابد بنارس٬‌ یک طرف در بدترین حالت لحن بد پلیس. می‌ارزید به امتحان‌اش. به هم نگاهی کردند٬‌ بزرگترش گفت مگر چند بار در طول دوران خدمت‌مان یکی ممکن است ازت بخواهد با آژیر برسانی‌اش فرودگاه ‌سوار شو. توی مسیر هم هی از‌شان می‌خواستم که با بلنگوی‌شان اتومبیل‌ها را صدا کنند که بروند کنار: اون ور اون پاتروله٬ این تاکسی نارنجیه... .

شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷

توی ده شلمرود *

به نظرم تا دیر نشده و از این روستای دور افتاده بیرون نرفته‌ام باید اعتراف کنم که... یک ماه است موهای شصت سانتی‌ام به خودش برس و شانه ندیده. برس توی روستا پیدا نمی‌شد. تجربه کاملاً جدیدی بود که به عادت بدل خواهد شد به زودی. تازه هی به آدم می‌گویند موهایت چقدر خوشگل‌اند!
یک ماه به جای حمام هی رفتیم توی رودخانه. حمام نداشتیم. سخت نبود اما.
از مورچه‌های فرانسوی متنفرم. محال است از درختی بالا بروی و سر تا پای‌ات مورچه‌ای نشود.
در مقابل این‌ها٬ فانتزی‌مان هم این بود که تلفنی که توی غار داشتیم زنگ بزند٬ گوشی را بر داریم و بگویند: از غار شوه ؛ با اولیویه کار داریم. اینجا غار آلتامیرا ( با لهجه افتضاح اسپانیایی) فلانی(معمولاً اسم را متوجه نمی‌شوی) حرف بزند. یا این‌که تو شماره بگیری: غار لاسکو؟ ماری رژین لطفاً.
فردا می روم پاریس.

* فکر می‌کردم حسنی موهایش را شانه نمی‌کرده٬ که بعد دیدم نه از نظر فرهنگی مشکلی با شانه کردن یا نکردن موها وجود ندارد. پام که به شیراز برسد با همه در میان می‌گذارم.

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷

یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد

دو ماه٬ آسیای میانه را گشتیم تا او عکس‌هایش رو روی مسیر جاده ابریشم بگیرد. اولین عکس‌اش را که گرفت نزدیک آمد و پرسید که می‌تواند هزار و یک عکس بگیرد یا نه. خندیدم و مثل یک شوخی گفتم اوهوم٬ ژست اما نمی‌توانم بگیرم. بعدتر فهمیدم که جدی حرف زده پروژه‌اش هزار و یک عکس در مسیرهای جاده ابریشم بود.
این شد که از آن روزی که زیر رنگین کمان و آفتاب کم‌رنگ عصر اول فروردین٬ پای مجسمه امیر اسماعیل سامانی در دوشنبه پی گوشواره‌های‌ا‌م می‌گشتم٬ از آن وقتی که با انگلیسی زیادی فرانسوی‌اش بی مقدمه ازم خواست که " لطفاً یک لحظه همان طور که هستی بمان" تا عکس بگیرد٬‌ تا دو ماه بعدش هر روز چند دقیقه‌ای یک‌بار می‌شنیدم که " یک لحظه! همان‌طور که هستی بمان."
از خجند تا خوارزم و خیوا ٬ کناره‌های آمو‌دریا و سیر‌دریا و زرفشان٬ در همه‌ی کوچه پس‌ کوچه‌های بخارای شریف و سمرقند٬ توی برف‌ در کوره‌راه‌های پامیر٬ پای معادن لعل بدخشان عکس گرفت و برای هیچ کدام از عکس‌هایش هیچ ژست خاصی نخواست که بگیرم. فقط کافی بود هزار و یک ‌بار همان‌طور که هستم بمانم.

اطمینان‌اش٬ مهربانی‌های منحصر به فرد‌ش٬ حمایت مطلق و‌ بی‌توقع‌اش٬ دوست‌داشتن‌اش و نوع رابطه‌ای که هنوز هم نمی‌دانم اسم‌اش چیست٬ که در کتاب‌ها و فیلم‌ها هم ندیده‌ام٬ برای من جهان را از نو ساخت.از نو کمکم کرد قدم‌های کوچکی بردارم به سمت‌ آرمان‌های بزرگی که برای همیشه برای‌ام تمام شده بودند. خدای چیزهای کوچک بود و یادم داد چطور سرشار از انرژی باشم برای تغییر چیزهای کوچک.
هنوز هر‌گاه هم‌دیگر را می‌بینیم و هر بار که خداحافظی می‌کنیم. انگار که دفعه‌ی پیش همین دیروز بوده و فردا دوباره هم‌دیگر را خواهیم دید. بی ترس ِ قضاوت از ترین‌ها حرف می‌زند٬ پاریس که باشد می‌شود رفت به‌ترین نانوایی دنیا یا خوش‌مزه‌ترین شکلات داغ دنیا را در ایل سن لویی ‌پشت نتردام امتحان کرد و در آسمانی‌ترین کلیسای اروپا به آرامش رسید.
دیروز سر راه‌اش از لندن به دهلی٬ آمد این‌جا چهار ساعت ماند تا با من حرف بزند و بگوید که زمستان باید بروم سیبری و مغولستان خارجی(خارجی‌اش را برای خاطر دل من می‌گوید) برای فیلمی که می‌خواهد روی مسیر ترانس سیبرین بسازد.
دلم برای ‌آدم‌های ترین٬آدم‌های باید٬ تنگ می‌شود گه‌گاه.

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۷

تعطیلات لعنتی مدیترانه‌ای

کارم یک هفته دیگر تمام می‌شود و بلیت پیدا نمی‌کنم تکان بخورم. قیمت بلیت یک طرفه مون‌پلیه -پاریس دو برابر رفت و برگشت پاریس-تهران است. تهران- پاریس- تهران ایران‌ایر تا دو ماه دیگر پر است. ایرفرانس هم فقط فرست کلس دارد. تهران- شیراز هم که طبق معمول از همه‌شان مزخرف‌تر. این است که من که از آفتاب تابستان متنفرم مجبورم فعلاً حوالی مدیترانه بمانم.
نمی‌دانم چرا همه‌ي دنیا باید تعطیلات‌شان همین دو ماه تابستان باشد. من اگر جای دولت امریکا بودم سر و سامانی هم به این موضوع می‌دادم٬ آن‌ها که بدعت ِ به همه چیز ِ ملت کار داشتن را گذاشته‌اند٬ خب این‌هم روی‌اش. آقای امریکا لطفاً‌ برای هر قاره دوماه- دوماه تعطیلات تعیین کن این‌قدر خر تو خر نشود.
***
داشتم این را برای بچه‌ها تعریف‌ می‌کردم که از سر بی‌برنامه‌گی همیشگی‌ام بلیط گیرم نمی‌آید٬ از میز کناری‌مان دختر‌ه‌ی روس می‌گوید: خب این همه کامیون٬ اتو استاپ برو. همه بهش خندیدند٬‌ سعی کردم به روی خودم نیاورم٬‌ گفتم آخر تهران دور است. می‌گوید نه می‌شود٬‌ من خودم پطرزبورگ- پاریس را همین‌طوری با کامیون آمدم. تا آخر شب هی جسته-گریخته بهش تیکه می‌انداختند و او نمی‌فهمید. همین است٬ باور کنید نصف حرف‌هایی که پشت سر دخترهای‌ روس و اروپای شرقی است٬ مال سادگی خودشان است.