سه‌شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۵

narrative identity-1

توی وبلاگ پی چیزی می‌گشتم دیدم هف سال پیش یک پست نوشته‌ام -مال خرداد ۸۹، می ۲۰۱۰- که: این‌طوز نیست که همه‌ش هم نق باشد، دل‌خوشی‌های کوچکی هم دارم،  بعد ته ش اضافه کرده‌ام: با این همه می‌‌دانم که همه‌ی دل‌خوشی‌هایم مزه تلخ قناعت می‌دهند.

پس چرا تصویر من از گذشته خودم یه آدم خوشحال و شاداب و راضی‌ست؟ فکر می‌کردم همه این تلخی از اواخر سال دوم افغانستان شروع شده، نگو خیلی قدیمی‌تر بوده. چطور واقعن؟ عجب قصه‌ای در مورد گذشته‌ی خودم برای خودم سرهم کرد‌ه‌ بودم.

یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۵

همه چیز فرو می‌پاشد


روز حادثه پلاسکو و فردایش از غمگین‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. فقط خود حادثه نبود، مهم این است ذهنم آمادگی این را داشت که غمگین‌ترین باشد. ماهها یا شاید هم یکی-دو سال است که ناامیدی درم رخته کرده بود. حالا می‌دانم به طور کلی کسی کاری نمی‌تواند بکند و زندگی خیلی از آدم‌ها قرار است همین‌قدر سخت باشد و سخت شروع شود و سخت تمام شود. زندگی آدم‌ها قرار است همین‌قدر بی ارزش باشد که می‌بینید. از طرفی برای بقیه‌مان هم که حال و روز بهتری داریم ممکن است یک‌روز صبح که بیدار می‌شویم همه چیز فروبپاشد. این واقعیت که بنیان‌ها این‌قدر سستند به خودی خود چیز آزار دهنده‌ای است. بعد فرض کن روی این بنیان سست قرارباشد به سختی چیزی بنا کنی.

برای فضایی که درش زندگی - و مخصوصا کار می کنم- این بی سر و ته بودن خیلی آزاردهنده‌تر از بعضی فضاهای دیگر است. همیشه فکر کرده‌ام اگر قرار است کاری کنیم باید کمک کنیم که سیستم و ساختار درست شود و با تشویق آدم‌ها به خیریه و مهربانی و از این دست کاری از پیش نمی‌بریم. راهی هم که برای زندگی شخصی و کاری‌ام برگزیده‌ام همین است. مثلا بین مالیات یا خیریه، طرفدار افزایش مالیات و نقش دولت در کمک کردن به گروه‌های آسیب پذیرم. همیشه مخالف خیریه بوده ام. فکرمی‌کنم خیریه و مهربانی (با ارجاع به gift مارسل موس - و مقدمه‌ای که مری داگلاس روی ترجمه انگلیسی کتاب درهمین مورد نوشته) در آدم‌هایی که گیرنده هستند یک جور رنجش و خشم ایجاد می‌کند. چون ما با لطف‌ به کسی که نمی‌تواند لطف‌مان را جبران کند طرف مقابل را برای همیشه مدیون خودمان و رابطه انسانی نابرابری ایجاد کرده ایم  و این به social solidarity ضربه می زند. شاید راه حل کوتاه مدت این باشد که حتما به آدمها فرصت جبران بدهید، حالا هر جور جبرانی که شد.

بگذریم، می‌خواهم بگویم بدون خوش‌بینی احمقانه - یا آن‌طور که تا حالا فکر می‌کردم- تلاش می‌کردم قدم‌های مورچه‌وار برای بهبود اوضاع محیطم بردارم. حالا از همین قدم‌های کوچک‌ هم برای تغییر ساختار‌ها ناامید شده‌ام. مدتهاست البته که ناامیدم. تنها دلیلی که هنوز باعث میشد قدم بردارم این بود که احساس گناه داشتم از اینکه جای کسی را گرفته ام که ممکن بود بهتر از من کار کند.

فردای حادثه از خواب بیدار شدم و فکرکردم واقعیت‌ش این است که در نهایت بهبود ساختاری هیچ چیزی ممکن نیست، به این معنا که در تصویر کلی جهان هیچ‌وقت سمت بهتر شدن پیش نمی‌رود. یعنی در نهایت و در بهترین حالتش هم جایی یک چیزی را درست می‌کنی و یک جای دیگر ساختارها در حال فروریختن‌ و بدتر شدن‌اند.

این طوری است که من هم به جای امید به بهبود اوضاع جهان و بهتر کردن ساختارها به سمت مهربانی کشیده شده‌ام. درست است مهربانی. حتی کلمه اش هم به گوشم مسخره می آید، چه برسد به انجامش. فکر اینکه از مرحله وظیفه درقبال محیط به مرحله لطف در قبال محیط رسیده باشم خیلی حال ضعیف و مذبوحانه‌ای است. اما چه کنم؟ دیگران چه می‌کنند؟ نمی‌دانم. 

***
توی این کمپی که زندگی می‌کنیم -حالا توی یک کمپ نیمه نظامی چند کیلومتری کار و زندگی می‌کنیم و دیگر داخل کابل نیستیم - یا حتی قبلتر هم که در کابل خانه داشتیم و دفتر، مسوولیت امنیت خانه و دفتر و کمپ را سربازان  نپالی داشتند و دارند که در واقع سرباز کشور خودشان نیستند. گورکا هستند Gurkha. کارشان همین است. با حقوق  خیلی پایین و بدون بیمه درمانی و بدون بیمه عمر، سازمان ملل یا سفارت‌های خارجی یا شرکت‌های امنیتی باهاشان قررداد می‌بندند که بیایند برای حفاظت از خانه‌ها، سفارت‌ها و دفترهای خارجیها در افغانستان یا هر کشور درحال جنگ دیگر. تقریبا در تمام این درگیریها با طالبان که شما می شنوید نیروهای امنیتی خارجی کشته شده اند- یا نیروهای سازمان ملل- در واقع همین نپالی ها کشته شده اند. در گروههای چهارنفری در یک اتاق زندگی می کنند و در یک فضای چهل- پنجاه متری می‌دوند و ورزش می کنند تا سالم بمانند و برای حمله آماده باشند. خودشان در یک آشپزخانه خیلی کوچک غذا درست می کنند و از این و آن راننده می خواهند بهشان لطف کند و مواد غذایی از بیرون از کمپ برایشان بخرد. گورکاهای آدمهای خیلی آرام و ساکت و مودبی هستند، هیچ چیزشان شبیه سربازها و نظامی های خشن و سطحی و پررو نیست. شش ماه شش ماه یک مرخصی کوتاه بدون حقوق می گیرند که بروند خانه و دو هفته بعد برگردند.

این ها را توضیح می دهم که بگویم که در محیطی زندگی می کنیم که هر روز این نابرابری را می بینم. ما همه حقوق بالا داریم و اگر کشته شویم خانواده مان نیم میلیون دلار می گیرد و آشپز و خدمتکار و راننده داریم. البته هیچ‌کدام از اینها به معنی این نیست که زندگی راحت یا خوبی داریم، آشپز و خدمتکار و راننده بهمان می دهند تا در عوض آزادی را ازمان بگیرند، شما توی زندان هم آشپز دارید- اما در مقام مقایسه بله، یک جور آپارتاید است. به خاطر نفرتم از محیط نظامی که درش کار و زندگی می کنم هرروز صبح سرم را پایین می انداختم و جواب سلام گورکاها را نمی دادم یا بهشان نگاه هم نمی کردم. فردای حادثه پلاسکو به این فکر کردم که اگر فردا حمله شود و چند نفر از اینها در حمله کشته شوند، حتی قیافه یا اسم هیچ کدامشان را به خاطر نمی آورم. فکرکردم احتمالا همان‌روز خیلی برای‌شان غمگین می‌شوم و احتمالا وقتی کلاه می‌گردانند که به خانواده نپالی کشته شده کمک کنیم من هم پولی در کلاه می‌اندازم.

اما فکرش را بکنی زندگی این آدمها با همین شش ماه شش ماهها می گذرد. یعنی زندگی‌شان همین است، توی یک کشور خارجی در دمای منهای پانزده روی پشت بام نگهبانی بدهند، حقوق ناچیزی بگیرند و بفرستند برای خانواده شان.  همین‌طور که زندگی ما همین است، توی کانتینر، در یک کشور خارجی و دور از خانواده‌های‌مان. اینطوری شد که اولین قدم "آگاهانه"م به سمت مهربانی را برداشتم. حالا از کانتینرم که بیرون می آیم توی حیاط وقتی بهم سلام نظامی می‌کنند  بهشان با لبخند جواب می‌دهمو حال‌شان را می‌پرسم. اسمهایشان را می‌دانم و از هم تشخیص‌شان می‌دهم. ظهرها و آخرهفته ها که توی رستوران غذا نمی‌خورم کارت غذایم را بهشان می‌دهم و حتی به عکس بچه هایشان روی تلفنشان نگاه کرده ام. با مسوول بخش مالی اداری مان صحبت کردم که با مسوول امنیتی یک سازمان دیگر صحبت کند و فلان دوستشان را از فلان کمپ بیاورند اینجا. حتی از توصیف کارهایی که برای مهربانی بلدم حالم بد می شود به نظرم تقلیل مان می دهد به هیچ، از ضعفی که از سر و روی مهربانی می بارد چندشم می شود. اما چه کنم که دستم به حلقه ای گسترده تر از آدمهایی که یک قدمی ام هستند نمی رسد. مهربانی‌ام از روی دل‌سوزی برای آن‌ها نیست، از روی دلسوزی برای همه‌مان هست، یک‌جور تاسف که ببخشید که همه‌مان توی این وضعیت‌ایم. این احتمالا راه حل خیلی های دیگر هم هست، اینکه حداکثر کاری که می توانند کنند این باشد که توی مسیر دست همدیگر را بگیرند.

یادم است روز جشن عروسی همین اوایل پاییز گذشته که دوستانمان یکی یکی در موردمان خاطره می‌گفتند. دوستی که برای سه سال افغانستان کار می‌کرد و از افغانستان با هم دوست شده بودیم، در مورد من گفت سارا مهربان‌ترین آدمی است که می‌شناسد. گفت یک جور مهربانی که تعجب‌زده ات می‌کند، که مهربانی‌اش کارایی دارد و از آن‌هاییست که زندگی آدمهای اطرافش را بهبود می‌بخشد. گفت که وقتی سال ۲۰۱۴ سفارت سوئد down size کرده بود من برای چند تا از راننده ها و نگهبانها و خدمتکارهای‌شان کار پیدا کرده‌ام. آن روز حسم از شنیدن این کلمه یک جور مور مور شدن تنم بود. حس خیلی منفی. همان سال ۲۰۱۴ هم که این آدمها را به اینجا و آنجا برای کار معرفی کردم می‌دانستم که این آدم کار را می گیرد یعنی یکی دیگر که روابط نداشته کار نگرفته. فکرکردم چقدر بد که توی ذهن یکی از دوستان نزدیکم اینقدر آدم ضعیفی هستم که ویژگی غالبم برایش مهربانی است. احتمالا اکثر دوستان قدیمی‌ترم هم همان روز تعجب کرده بودند که یکی هست که مرا به مهربانی می‌شناسد.

حالا که اتفاقها را کنار هم می گذارم می‌بینم این ناامیدی‌ام احتمالا از دو-سه سال پیش رویم تاثیر گذشته. احتمالا دو-سه سال است به خیریه روی آورده ام و خودم حواسم نیست. با همان‌قدر ضعف.


جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۵

یادداشتی برای خودم

 در مورد دو تا چیز این اواخر می‌خواستم بنویسم و هی نشده اینقدر که بحث شون مفصله. یکی networking و دیگری narrative identity. این دو تا موضوع نوع زندگیم رو توی سال گذشته تغییر دادند. یا شاید هم طرز فکرم رو. باید با جزییات در موردشون بنویسم.

مصاحبه کاری

روز تعطیل آمده ام نشسته ام دفتر برای مصاحبه کاری. ساعت ده به وقت پاریس. برای کاری که حتی برایش اپلای نکرده ام. اما نه نگفتم؛ توی یکسال گذشته چندین بار اتفاق افتاده که برای مصاحبه کاری دعوتم کنند که اپلای نکرده ام. پیش خودم گفتم تمرین مصاحبه کاری می کنم. دلیلش را می دانم، می خواهند کار را به کسی به بدهند که از قبل تعیین کرده اند اما به هر حال باید مراحل "قانونی" اش را طی کنند و چک لیست شان را تیک بزنند و همانطور که این مراحل قانونی را طی می کنند باید مطمئن باشند کاندیداهای انتخاب شده برای مصاحبه از یک جغرافیایی گسترده باشند و یک جور تعادل هم از نظر جغرفیایی و جنسیت رعایت شود. اگر می خواهند کار را به یک مرد فرانسوی بدهند نمی توانند همه کسانی که برای مصاحبه انتخاب می کنند را  از اروپا و امریکای شمالی انتخاب کنند و همه مرد. به عنوان یک زن ایرانی مسلمان (حالا اسلامش توی چک لیست شان خیلی نقش مستقیم ندارد) گزینه ی خوبی هستم برای اثبات اینکه پروسه شان عادلانه بوده. 

حالا پنج دقیقه دیگر زنگ می زنند و من حتی  آگهی شغلی را هم یکبار هم مرور نکرده ام. هی پلک هایم می افتد و هشت فنجان قهوه ای که از صبح خورده ام هیچ فایده ندارد. خواب آلود نیستم، فقط پلک هایم می افتند. انگار آن اعصابی در مغزم که کارشان کنترل پلک چشمهاست کار نمی کنند. هی تالاپ می افتند. این روزهای گذشته بارها توی جلسات باعث آبروریزی شده اند هی می پرسند خسته ای؟ خوابت می آید؟ و من بدون توضیح اضافی می گویم نه اصلا، فقط چشمانم خواب آلودند، خودم خوبم.

ساعت یک و نیم است. الان زنگ می زنند.

چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۵

۲۵ ژانویه ۲۰۱۷


با وجود این حال بد، مخصوصا حال فیزیکی بد، دارم سفرنامه مغولستان را می‌نویسم. اما تا تمامش نکنم نمی‌توانم به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیمش کنم و اینجا پست کنم. اول می‌خواستم فقط خاطره آن شب عجیب مراسم شمنی‌شان را بنویسم اما همه چیز به هم ربط دارد.

یاد مغولستان و اسب سواری کمی حالم را خوب می‌کند، اما از بی‌معنی بودن زندگی کم نمی‌کند. هنوز برایم عجیب است که که چرا هرروز صبح که بیدار می‌شویم در مورد این حرف نمی‌زنیم، چرا توی خبر‌ها و میزگردهای تلویزیونی درمورد این بحث نمی‌کنیم که چرا باید به یک پروسه این‌قدر بی سر و ته به اسم زندگی تن بدهیم. شاید هم واقعا اکثریت آدم‌های دنیا به ته داشتن زندگی معتقدند. کماکان هرروز خودم را به زور سرکار و به جلسات کاری می‌کشانم. سعی‌ می‌کنم برنامه‌کاری بنویسم. ناامیدانه سعی می‌کنم دفتر پاریس را راضی کنم که افغانستان را در لیست کشورهای در حال جنگ بگذارند تا بودجه  conflic zone شان به اینجا هم برسد.

آذر ماه پارسال وقتی به خاطر سردرد و چشم درد و کاهش یهویی بینایی‌ مجبور شدم در عرض ۲۴ ساعت بروم تهران و چندروز را از این مطب دکتر به آن بیمارستان بروم آن‌قدر نگران ام اس و بیماری‌های شبیه‌اش - که بهش مشکوک بودند- به خودم قول دادم که سرعت زندگیم را تغییر دهم که استرس کار و زندگی‌ام را کنترل کنم. نه این‌که برایم مهم باشد زندگیم را طولانی کنم، اما به همین دلیل بی سر و ته بودنش کیفیتش برایم مهم است. مسلما تشخیص پزشکی این نبود که دلیل این علائم استرس است اما توی ذهن خودم هیچ دلیل دیگری جز دلایل روانی نمی‌توانست یهویی بدن این‌طوری از مسیر معمولش منحرف کند. حالا امسال دوباره همان حالت شروع شده، شاید با شدت بیشتری، سردردها، و درد شدید پشت چشم و حالت تهوع. و کمردردی که فقط در حالت دراز کشیده داشتمش و  بعد از یک هفته باعث شده کل سمت چپ بدنم دردناک شود. امروز درد با چنان سرعتی گسترش پیدا می‌کرد که مسیرش را می‌توانستم دنبال کنم. همزمان داشتم از نقش مهم هنر در soical re-integration برای یک میلیون پناهنده‌ی افغان که پاکستان و ایران در سال گذشته به زور اخراج کرده‌اند حرف می‌زدم. داشتم تلاش می‌کردم راضی‌شان کنم که بانک جهانی و وزارت مالیه بودجه کار فرهنگی هنری را همزمان با بودجه غذا تصویب کند. درد از ساعدم به سمت بازو بعد کتف می‌رفت و از پشت شانه به سمت زانو و بعد به سمت مچ پا و از بازو به گردن و بعد گوش سمت چپ، دندانهای سمت چپ می‌رفت. همین‌طوری که مسیر درد را توی بدنم دنبال می‌کردم، ادامه می‌دادم که تئاتر خیابانی کم هزینه است و آسان، شب شعر، سینما، مسابقه عکاسی. و احتمالا نصف حواس آدم‌های جلسه به حرکت‌ دست راستم بود که داشت ساعد دست چپ‌م را ماساژ می‌داد.

فکر کردم این‌بار چند روزی صبر کنم، آب زیاد بخورم، گندم و بقیه دانه‌ها را و لبنیات را از غذایم حذف کنم، سعی کنم بیشتر بخوابم و یواشتر زندگی کنم و بعد اگر خوب نشد بروم تهران یا قطر از این بیمارستان و آزمایش‌گاه به آن یکی. این‌ها ترفندهایست که psoriasis (سودای صدف)م را کنترل می‌کند. صبح که بیدار می‌شوم، دست و روی‌ام را می‌شویم و به کف دست‌هایم نگاه می‌کنم و شدت پوسته‌ پوسته‌های کف دست و انگشتانم از حال بدنم می‌گویند. 

سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۵

وقت‌هایی که حالم خوب نیست معمولا سعی می‌کنم مقایسه کنم ببینم آخرین بار کی‌ حالم این‌قدر بد بود و چطور شد که بهتر شدم. حالا یادم نمیاید. اواخر پاییز و زمستان پارسال همین‌ موقع‌ها شاید. همزمان برای خیلی چیزها هم استرس داشتم. شاید از این هم بدتر بودم اما دلیل‌ش را می‌دانستم. یک to-do لیست طولانی داشتم، از کار گرفته تا برنامه‌های شخصی. بدتر از همه کار، با تمدید عزیزترین پروژه‌ی کاریم مخالفت شد و بعد پشت سرش هی اتفاق‌های بد افتاد و یک لیست طولانی هم برای نگران بودن داشتم. امسال هیچ کدام از این‌ها نیست -همه کارهای لیستم انجام شده و عزیزترین پروژه م هم تمدید شده- اما در عوض هیچ سناریویی هم پیش رویم نیست که بگویم اگر این و این و این درست شود و اتفاق بیافتد حالم‌ خوب می‌شود. 

سعی می‌کنم ظاهرم را حفظ کنم، برای خاطر خانواده و دوستان نزدیکم و آدم‌هایی که مجبورند روزانه تحملم کنند. کار هم کمک می‌کند. این که آدمی مثل من، با این همه ناراضایتیش (و ناشکری؟اش) از زندگی باز هم اجازه دارد کارهایی هر چند خیلی کوچک برای بهتر شدن زندگی دیگران انجام دهد باز هم خوب است. انگار در میانه روز گاهی وقت‌ها یادم میاید که حق‌ام نیست، که کاش یکی دیگر جای من بود و قدر می‌دانست. همان‌وقت‌هاست که خودم را جمع می‌کنم، آب دهانم را قورت می‌دهم، صاف می‌نشینم و سعی می‌کنم به نقش بازی کردن ادامه دهم.

شاید هم باید بروم تاجیکستان، فقط برای دل خودم.

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۵

The way forward is with a broken heart

نمی‌دانم چطور شد که ننوشتم اما می‌دانم که ننوشتن به روایتم از زندگی آسیب زده. یا اصلا باعث شده دیگر هیچ روایتی خاص خودم نداشته باشم. توی یکی دوماه گذشته بارها شروع کرده‌ام که بقیه سفر مغولستان را بنویسم اما هربار یک پاراگراف نوشته‌ام و هربار به خاطر خستگی از تلاش مذبوحانه‌ام برای یافتن کلمات فارسی رها کرده‌ام. منظورم این نیست که فارسی یادم رفته باشد. معلوم است که هنوز مثل بلبل به زبان مادری‌ام حرف می‌زنم، وقتی از بی‌کلمه‌گی می‌گویم منظورم موقعیت‌‌های جدیدی‌ است که به زبان دیگری تجربه‌شان کرده‌ام. حالا که از نو می‌نویسم هم ممکن است مخاطب و خودم مجبور باشیم غلط‌های دستوری غیر قابل چشم‌پوشی، کاماها و نقطه‌کاماهای اضافی و بدتر از همه ناهمگونی‌ نثر را تحمل کنیم.  ممکنن است نثر شکسته و نثر ساده و یا متلکف را ناخواسته تلفیق کنم. اما به دردسرش می‌ارزد. وقت‌هایی هست که روایت کردن برای آدم لوکس محسوب می‌شود و یک وقتی نیاز است. من فعلا دوباره باید ازنو و از مرحله‌ی نیاز شروع کنم. 

در یک‌سال گذشته به اندازه‌ی کل زندگیم کارهایی انجام داده‌ام که از نظر جامعه اطرافم "دستاورد" محسوب می‌شوند. شغل خیلی بهتری گرفتم، بهترین دوستان‌ و نزدیک‌ترین‌های هر دونفرمان را از ۱۵تا کشور دنیا جمع کردیم و عروسی گرفتیم، خانه‌ای را که خیلی‌ دوستش داشتم را خریدیم و بالاخره بعد از سال‌ها وسایل‌م بین پاریس و کابل و شیراز و اشتوتگارت بودن آخر تابستان گذشته همه وسایلم را توی یک شهر جمع کردم. اما در یک‌سال گذشته به اندازه تمام بقیه عمر‌م هم استرس و افسردگی را تحمل کردم. و حالا که گذشته می‌توانم با خیال راحت نتیجه بگیرم که اثرات مثبت دستاورد‌ها به گرد اثرات منفی استرس و افسردگی هم نمی‌رسد. نمی‌گویم که به دردسرشان نمی‌ارزید، که اصلا حق انتخابی درمورد سرعت زندگی نداشتم که بخواهم بگویم باید آرام‌تر می‌رفتم. زندگی پیش‌‌ پای‌ات اتفاق می‌افتد و نمی‌شود به جهان اطرافت بگویی یواش‌تر. دست کم این جهانی که من برای اطراف خودم انتخاب کرده‌ام که این طور است.

وقتی استرس آنقدری به اوج خودش می‌رسید که بدنم دیگر نمی‌توانست تحمل کند، افسردگی جانشینش میشد. نکته مثبت افسردگی‌ این است که کمک می‌کند بخوابی و بدن‌ت از نظر فیزیکی فرصت استراحت پیدا می‌کند. استرس باعث می‌شود بدنم تمام مدت در حالت انقباض باشد و نتیجه انقباض بی‌وقفه ی ماهیچه‌های بدن خستگی شدید است. بعد با وجود همین خستگی‌ شدید هم شب نیمه‌های شب بیدار می‌شدم و دیگر از استرس خوابم نمی‌برد. بدنم با همین ریتم بیمار چندماه راه می‌آمد و بعد یهویی می‌افتادم توی چاه افسردگی تا وقتی که hit a new low و بتونم دوباره بلند بشم، از چاه در بیایم و به سمت استرس بروم.

***

اما هیچ‌کدام از این بالا و ‍‍‍‍پایین‌هایی که گفتم کافی نبود که بنشاندم به نشستن و روایت کردن از عیش یا رنجی که می‌بریم. نمی‌خواستم سانتی‌مانتال به نظر بیاید و برای همین هم سه روز روی ایده نوشتن از حال این روز‌هایم خوابیدم. حالا بعد از سه روز راستش این است اتفاق پلاسکو پرکاه اخری بود که روی پشتم بار زدند و گفتند ادامه بده، برو جلو. اما من نشست کردم.

هنوز هم سخت است بگویم چرا استیصالم  قابل مقایسه با حال بعد از خبر زلزبه بم و یا تابستان خرداد ۸۸ نبود. حدس‌هایی می‌زنم اما الان برایم تحلیل‌ چرایی حالتم مهم نیست. چیزی که برایم مهم است این است که حالا که دیگر امید‌وار به بهتر شدن امور جهان نیستم ، از این به بعد چطوری باید زندگی کنم.

پلاسکو پرکاه آخر روی باری بود که  تکه تکه هایش را از بهار سال ۹۱ گذاشته بودند روی دوشم، از فردای روزی که رسیدم کابل. حالا بعد از نزدیک به پنج سال کارکردن در افغانستان و در بطن سازمان‌های بشردوستانه و کمک‌های انسانی و در بطن فضایی که اشباع شده از تعداد زیاد سازمانها و آدم‌هایی که  فلسفه وجودی‌شان و کار اصلی‌شان بهترکردن زندگی دیگران است، می‌بینم که در نهایت ما با این ساز و کارهای فعلی هیچ غلطی نمی‌توانیم کنیم. ناامیدی مطلق در مورد بهبود اوضاع جهان. then and there, I had a broken heart 

فردا صبح آن پنج‌شنبه‌ی نحس از کانتینرم بیرون آمدم در حالیکه شب قبلش را به بالا و پایین کردن صفحات خبری در مورد پلاسکو گذارنده بودم و  فقط ۱ساعت خوابیده بودم.  تلوتلو خوران به سمت دفتر کارم که آن هم توی همین کمپ و به فاصله ۵ دقیقه از اتاقم است راه افتادم. روز جمعه بود و تعطیل و هشت صبح بود و دمای هوا منهای ۵ درجه و برای من که روزهای معمولی هم ساعت ۱۰ می‌روم سرکار خیلی عجیب بود. اما به هرحال داشتم می‌رفتم سرکار که گزارش سالانه بنویسم. جوری بی حس بودم که نه خواب‌آلودگی به حالم راه داشت، نه سرما و نه خستگی و نه یادآوردی اینکه این گزارش را هنوز یک ماه دیگر برایش وقت دارم؛ نه حتی تصویر واضحی از اتفاقات دیروز و دیشبش توی ذهنم بود. فقط غم‌اش را خیلی واضح توی ذهنم داشتم.

مدام این جمله رو توی ذهنم تکرار می‌کردم  The way forward is with a broken heart, the way forward is with a broken heart, the way forward is with a broken heart ....

و تا هنوز ظهر نشده the way forward رو پیدا کرده بودم.