دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۶

هرات، زمستان ۲۰۱۷

همه این سالهای افغانستان کار ما کار فرهنگی بوده. یعنی هیچ وقت مستقیم مردیم خیلی فقیر کار نکرده ایم. چون اینجا هم مثل همه دنیا، مخصوصا اینجا، فرهنگ لوکس محسوب می شود.
سال‌ها پیش دلیل این‌که انسان شناسی را به مفهوم دقیق‌ش رها کردم دلیلم همین بود. کار میدانی نمی‌توانم انجام دهم. سنگین است. زندگی آدم‌ها فکرم را زیادی مشغول می‌کند. آدم‌هایی که از زندگی‌شان خبردار می‌شوم همین‌طور تا سال‌ها توی زهنم به زندگی ادامه می دهند. توی ذهنم بچه‌ها بزرگ می‌شوند، مدرسه می‌روند، بزرگتر‌ها ازدواج می‌کنند، کار پیدا می‌کنند، مراسم ختم نزدیکانشان می‌روند.

کمی قبل از نوروز رفتیم شهرکهای بی جا شدگان هرات برای اینکه ببینیم چه جور کارهای فرهنگی می توانیم آنجا انجام دهیم. بیجا شدگان یعنی کسی که در داخل کشور خودش به خاطر جنگ بیجا شده و حالا جایی که خانه اش نیست زندگی می کند، معمولا شهرکهای مسکونی غیر رسمی اطراف شهرهای بزرگ. پناهنده های بازگشت داده شده از ایران و پاکستان هم این کمپ ها گاهی زندگی می کنند. اما این چند شهرکی که اطراف هرات رفتیم (بزرگترین اش اسمش مسلخ بود) همه مال بیجا شدگانی بود که بیست تا بیست و پنج سال است که بیجا شده اند.

قبل از رفتن می ترسیدم حتی حرف از فرهنگ بزنم برای مردمی که که در خانه های در حال فروریختن زندگی می کنند و شغل ندارند و بیست و پنج سال است منتظرند جنگ تمام شود و برگردند سرزمین آبا و اجدادیشان مثلا در بادغیس، که بچه هاشان تذکره ندارند - چون باید برای تذکره گرفتند بروند به محل تولد والدین- و برای همین از کلاس سوم به بعد مکتب نمی توانند بروند و غذایشان را هنوز برنامه غذای جهانی می دهد و... اما وقتی حرف از کارهای فرهنگی زدیم چشمهای پیرمردها هم حتی برق زد، با لهجه پشتو گفتند شب فیلم برایمان بگذارید، اینجا چون برق نداریم تلویزیون هم نمی توانیم داشته باشیم. پیرمردی گفت من یک کتابخانه دارم و کتاب هم امانت می دهم، برای کتابخانه ام کتاب می خواهم. زنی پرسید می شود برنامه هنری بگذارید برای بچه های زیر شش سال که مدرسه هم نمی توانند بروند؟ (بچه هاشان از شش تا ده سالگی فقط می توانستند مدرسه بروند.)

حالا سه ماه گذشته و هنوز زندگیهای شان توی ذهنم ادامه پیدا دارد.