چهارشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۵

Show Me Something Beautiful

توی این سه سال گذشته دوس پسرم - یا شوهرم- دو سالش را قطر بوده. برای همین بارها و بارها کشورهای حوزه خلیج فارس و مخصوصا قطر همدیگر را دیده ایم و خانه ی چهارمم بعد از پاریس و کابل و شیراز، قطر بوده. این توضیحات را می دهم که بگویم کمابیش روش زندگی مردم و مهاجرهای قطر و کویت و عمان و امارات را دیده ام و این نوع زندگی داشت به مرحله ی عادی شدن می رسید. اما این پنج روز گذشته که قطر بودم نفسم از تفاوت طبقاتی بند میامد. یک جور جدیدی، این هم هست که توی قطر هنوز برده داری سنتی می بینی. یعنی کاگرشان یک کارگر هندی یا پاکستانی یا فیلیپینی کمابیش جوان و کمابیش مرتب لباس پوشیده نیست. یهویی پیرمرد هفتاد ساله ی ژنده ای را می بینی که در سوق واقف لنگان می دود دنبال یک خانواده و کیسه خریدشان را می برد . بعد آنها می روند داخل یک رستوران  و پیرمرد بیرون رستوران می نشیند تا اینها شام شان را بخورند.

این هم از زندگی من، در میانه سی سالگی  دارم به سمت کمونیسم می روم. وارونه شروع کرده ام و احتمالا یکی دو سال بعد از نا امیدی می رسم به آنارشیزم. 

جدای از این ها کماکان دارم خودم را کشان کشان راه می برم. دیدن چیزهای قشنگ از آخرین راهکارهاییست که حالم را خوب می کند. و خوشبختانه افغانستان پر از زیبایی است.