شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۵

The way forward is with a broken heart

نمی‌دانم چطور شد که ننوشتم اما می‌دانم که ننوشتن به روایتم از زندگی آسیب زده. یا اصلا باعث شده دیگر هیچ روایتی خاص خودم نداشته باشم. توی یکی دوماه گذشته بارها شروع کرده‌ام که بقیه سفر مغولستان را بنویسم اما هربار یک پاراگراف نوشته‌ام و هربار به خاطر خستگی از تلاش مذبوحانه‌ام برای یافتن کلمات فارسی رها کرده‌ام. منظورم این نیست که فارسی یادم رفته باشد. معلوم است که هنوز مثل بلبل به زبان مادری‌ام حرف می‌زنم، وقتی از بی‌کلمه‌گی می‌گویم منظورم موقعیت‌‌های جدیدی‌ است که به زبان دیگری تجربه‌شان کرده‌ام. حالا که از نو می‌نویسم هم ممکن است مخاطب و خودم مجبور باشیم غلط‌های دستوری غیر قابل چشم‌پوشی، کاماها و نقطه‌کاماهای اضافی و بدتر از همه ناهمگونی‌ نثر را تحمل کنیم.  ممکنن است نثر شکسته و نثر ساده و یا متلکف را ناخواسته تلفیق کنم. اما به دردسرش می‌ارزد. وقت‌هایی هست که روایت کردن برای آدم لوکس محسوب می‌شود و یک وقتی نیاز است. من فعلا دوباره باید ازنو و از مرحله‌ی نیاز شروع کنم. 

در یک‌سال گذشته به اندازه‌ی کل زندگیم کارهایی انجام داده‌ام که از نظر جامعه اطرافم "دستاورد" محسوب می‌شوند. شغل خیلی بهتری گرفتم، بهترین دوستان‌ و نزدیک‌ترین‌های هر دونفرمان را از ۱۵تا کشور دنیا جمع کردیم و عروسی گرفتیم، خانه‌ای را که خیلی‌ دوستش داشتم را خریدیم و بالاخره بعد از سال‌ها وسایل‌م بین پاریس و کابل و شیراز و اشتوتگارت بودن آخر تابستان گذشته همه وسایلم را توی یک شهر جمع کردم. اما در یک‌سال گذشته به اندازه تمام بقیه عمر‌م هم استرس و افسردگی را تحمل کردم. و حالا که گذشته می‌توانم با خیال راحت نتیجه بگیرم که اثرات مثبت دستاورد‌ها به گرد اثرات منفی استرس و افسردگی هم نمی‌رسد. نمی‌گویم که به دردسرشان نمی‌ارزید، که اصلا حق انتخابی درمورد سرعت زندگی نداشتم که بخواهم بگویم باید آرام‌تر می‌رفتم. زندگی پیش‌‌ پای‌ات اتفاق می‌افتد و نمی‌شود به جهان اطرافت بگویی یواش‌تر. دست کم این جهانی که من برای اطراف خودم انتخاب کرده‌ام که این طور است.

وقتی استرس آنقدری به اوج خودش می‌رسید که بدنم دیگر نمی‌توانست تحمل کند، افسردگی جانشینش میشد. نکته مثبت افسردگی‌ این است که کمک می‌کند بخوابی و بدن‌ت از نظر فیزیکی فرصت استراحت پیدا می‌کند. استرس باعث می‌شود بدنم تمام مدت در حالت انقباض باشد و نتیجه انقباض بی‌وقفه ی ماهیچه‌های بدن خستگی شدید است. بعد با وجود همین خستگی‌ شدید هم شب نیمه‌های شب بیدار می‌شدم و دیگر از استرس خوابم نمی‌برد. بدنم با همین ریتم بیمار چندماه راه می‌آمد و بعد یهویی می‌افتادم توی چاه افسردگی تا وقتی که hit a new low و بتونم دوباره بلند بشم، از چاه در بیایم و به سمت استرس بروم.

***

اما هیچ‌کدام از این بالا و ‍‍‍‍پایین‌هایی که گفتم کافی نبود که بنشاندم به نشستن و روایت کردن از عیش یا رنجی که می‌بریم. نمی‌خواستم سانتی‌مانتال به نظر بیاید و برای همین هم سه روز روی ایده نوشتن از حال این روز‌هایم خوابیدم. حالا بعد از سه روز راستش این است اتفاق پلاسکو پرکاه اخری بود که روی پشتم بار زدند و گفتند ادامه بده، برو جلو. اما من نشست کردم.

هنوز هم سخت است بگویم چرا استیصالم  قابل مقایسه با حال بعد از خبر زلزبه بم و یا تابستان خرداد ۸۸ نبود. حدس‌هایی می‌زنم اما الان برایم تحلیل‌ چرایی حالتم مهم نیست. چیزی که برایم مهم است این است که حالا که دیگر امید‌وار به بهتر شدن امور جهان نیستم ، از این به بعد چطوری باید زندگی کنم.

پلاسکو پرکاه آخر روی باری بود که  تکه تکه هایش را از بهار سال ۹۱ گذاشته بودند روی دوشم، از فردای روزی که رسیدم کابل. حالا بعد از نزدیک به پنج سال کارکردن در افغانستان و در بطن سازمان‌های بشردوستانه و کمک‌های انسانی و در بطن فضایی که اشباع شده از تعداد زیاد سازمانها و آدم‌هایی که  فلسفه وجودی‌شان و کار اصلی‌شان بهترکردن زندگی دیگران است، می‌بینم که در نهایت ما با این ساز و کارهای فعلی هیچ غلطی نمی‌توانیم کنیم. ناامیدی مطلق در مورد بهبود اوضاع جهان. then and there, I had a broken heart 

فردا صبح آن پنج‌شنبه‌ی نحس از کانتینرم بیرون آمدم در حالیکه شب قبلش را به بالا و پایین کردن صفحات خبری در مورد پلاسکو گذارنده بودم و  فقط ۱ساعت خوابیده بودم.  تلوتلو خوران به سمت دفتر کارم که آن هم توی همین کمپ و به فاصله ۵ دقیقه از اتاقم است راه افتادم. روز جمعه بود و تعطیل و هشت صبح بود و دمای هوا منهای ۵ درجه و برای من که روزهای معمولی هم ساعت ۱۰ می‌روم سرکار خیلی عجیب بود. اما به هرحال داشتم می‌رفتم سرکار که گزارش سالانه بنویسم. جوری بی حس بودم که نه خواب‌آلودگی به حالم راه داشت، نه سرما و نه خستگی و نه یادآوردی اینکه این گزارش را هنوز یک ماه دیگر برایش وقت دارم؛ نه حتی تصویر واضحی از اتفاقات دیروز و دیشبش توی ذهنم بود. فقط غم‌اش را خیلی واضح توی ذهنم داشتم.

مدام این جمله رو توی ذهنم تکرار می‌کردم  The way forward is with a broken heart, the way forward is with a broken heart, the way forward is with a broken heart ....

و تا هنوز ظهر نشده the way forward رو پیدا کرده بودم.