چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۵

۲۵ ژانویه ۲۰۱۷


با وجود این حال بد، مخصوصا حال فیزیکی بد، دارم سفرنامه مغولستان را می‌نویسم. اما تا تمامش نکنم نمی‌توانم به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیمش کنم و اینجا پست کنم. اول می‌خواستم فقط خاطره آن شب عجیب مراسم شمنی‌شان را بنویسم اما همه چیز به هم ربط دارد.

یاد مغولستان و اسب سواری کمی حالم را خوب می‌کند، اما از بی‌معنی بودن زندگی کم نمی‌کند. هنوز برایم عجیب است که که چرا هرروز صبح که بیدار می‌شویم در مورد این حرف نمی‌زنیم، چرا توی خبر‌ها و میزگردهای تلویزیونی درمورد این بحث نمی‌کنیم که چرا باید به یک پروسه این‌قدر بی سر و ته به اسم زندگی تن بدهیم. شاید هم واقعا اکثریت آدم‌های دنیا به ته داشتن زندگی معتقدند. کماکان هرروز خودم را به زور سرکار و به جلسات کاری می‌کشانم. سعی‌ می‌کنم برنامه‌کاری بنویسم. ناامیدانه سعی می‌کنم دفتر پاریس را راضی کنم که افغانستان را در لیست کشورهای در حال جنگ بگذارند تا بودجه  conflic zone شان به اینجا هم برسد.

آذر ماه پارسال وقتی به خاطر سردرد و چشم درد و کاهش یهویی بینایی‌ مجبور شدم در عرض ۲۴ ساعت بروم تهران و چندروز را از این مطب دکتر به آن بیمارستان بروم آن‌قدر نگران ام اس و بیماری‌های شبیه‌اش - که بهش مشکوک بودند- به خودم قول دادم که سرعت زندگیم را تغییر دهم که استرس کار و زندگی‌ام را کنترل کنم. نه این‌که برایم مهم باشد زندگیم را طولانی کنم، اما به همین دلیل بی سر و ته بودنش کیفیتش برایم مهم است. مسلما تشخیص پزشکی این نبود که دلیل این علائم استرس است اما توی ذهن خودم هیچ دلیل دیگری جز دلایل روانی نمی‌توانست یهویی بدن این‌طوری از مسیر معمولش منحرف کند. حالا امسال دوباره همان حالت شروع شده، شاید با شدت بیشتری، سردردها، و درد شدید پشت چشم و حالت تهوع. و کمردردی که فقط در حالت دراز کشیده داشتمش و  بعد از یک هفته باعث شده کل سمت چپ بدنم دردناک شود. امروز درد با چنان سرعتی گسترش پیدا می‌کرد که مسیرش را می‌توانستم دنبال کنم. همزمان داشتم از نقش مهم هنر در soical re-integration برای یک میلیون پناهنده‌ی افغان که پاکستان و ایران در سال گذشته به زور اخراج کرده‌اند حرف می‌زدم. داشتم تلاش می‌کردم راضی‌شان کنم که بانک جهانی و وزارت مالیه بودجه کار فرهنگی هنری را همزمان با بودجه غذا تصویب کند. درد از ساعدم به سمت بازو بعد کتف می‌رفت و از پشت شانه به سمت زانو و بعد به سمت مچ پا و از بازو به گردن و بعد گوش سمت چپ، دندانهای سمت چپ می‌رفت. همین‌طوری که مسیر درد را توی بدنم دنبال می‌کردم، ادامه می‌دادم که تئاتر خیابانی کم هزینه است و آسان، شب شعر، سینما، مسابقه عکاسی. و احتمالا نصف حواس آدم‌های جلسه به حرکت‌ دست راستم بود که داشت ساعد دست چپ‌م را ماساژ می‌داد.

فکر کردم این‌بار چند روزی صبر کنم، آب زیاد بخورم، گندم و بقیه دانه‌ها را و لبنیات را از غذایم حذف کنم، سعی کنم بیشتر بخوابم و یواشتر زندگی کنم و بعد اگر خوب نشد بروم تهران یا قطر از این بیمارستان و آزمایش‌گاه به آن یکی. این‌ها ترفندهایست که psoriasis (سودای صدف)م را کنترل می‌کند. صبح که بیدار می‌شوم، دست و روی‌ام را می‌شویم و به کف دست‌هایم نگاه می‌کنم و شدت پوسته‌ پوسته‌های کف دست و انگشتانم از حال بدنم می‌گویند.