سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۵

وقت‌هایی که حالم خوب نیست معمولا سعی می‌کنم مقایسه کنم ببینم آخرین بار کی‌ حالم این‌قدر بد بود و چطور شد که بهتر شدم. حالا یادم نمیاید. اواخر پاییز و زمستان پارسال همین‌ موقع‌ها شاید. همزمان برای خیلی چیزها هم استرس داشتم. شاید از این هم بدتر بودم اما دلیل‌ش را می‌دانستم. یک to-do لیست طولانی داشتم، از کار گرفته تا برنامه‌های شخصی. بدتر از همه کار، با تمدید عزیزترین پروژه‌ی کاریم مخالفت شد و بعد پشت سرش هی اتفاق‌های بد افتاد و یک لیست طولانی هم برای نگران بودن داشتم. امسال هیچ کدام از این‌ها نیست -همه کارهای لیستم انجام شده و عزیزترین پروژه م هم تمدید شده- اما در عوض هیچ سناریویی هم پیش رویم نیست که بگویم اگر این و این و این درست شود و اتفاق بیافتد حالم‌ خوب می‌شود. 

سعی می‌کنم ظاهرم را حفظ کنم، برای خاطر خانواده و دوستان نزدیکم و آدم‌هایی که مجبورند روزانه تحملم کنند. کار هم کمک می‌کند. این که آدمی مثل من، با این همه ناراضایتیش (و ناشکری؟اش) از زندگی باز هم اجازه دارد کارهایی هر چند خیلی کوچک برای بهتر شدن زندگی دیگران انجام دهد باز هم خوب است. انگار در میانه روز گاهی وقت‌ها یادم میاید که حق‌ام نیست، که کاش یکی دیگر جای من بود و قدر می‌دانست. همان‌وقت‌هاست که خودم را جمع می‌کنم، آب دهانم را قورت می‌دهم، صاف می‌نشینم و سعی می‌کنم به نقش بازی کردن ادامه دهم.

شاید هم باید بروم تاجیکستان، فقط برای دل خودم.