یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۵

همه چیز فرو می‌پاشد


روز حادثه پلاسکو و فردایش از غمگین‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. فقط خود حادثه نبود، مهم این است ذهنم آمادگی این را داشت که غمگین‌ترین باشد. ماهها یا شاید هم یکی-دو سال است که ناامیدی درم رخته کرده بود. حالا می‌دانم به طور کلی کسی کاری نمی‌تواند بکند و زندگی خیلی از آدم‌ها قرار است همین‌قدر سخت باشد و سخت شروع شود و سخت تمام شود. زندگی آدم‌ها قرار است همین‌قدر بی ارزش باشد که می‌بینید. از طرفی برای بقیه‌مان هم که حال و روز بهتری داریم ممکن است یک‌روز صبح که بیدار می‌شویم همه چیز فروبپاشد. این واقعیت که بنیان‌ها این‌قدر سستند به خودی خود چیز آزار دهنده‌ای است. بعد فرض کن روی این بنیان سست قرارباشد به سختی چیزی بنا کنی.

برای فضایی که درش زندگی - و مخصوصا کار می کنم- این بی سر و ته بودن خیلی آزاردهنده‌تر از بعضی فضاهای دیگر است. همیشه فکر کرده‌ام اگر قرار است کاری کنیم باید کمک کنیم که سیستم و ساختار درست شود و با تشویق آدم‌ها به خیریه و مهربانی و از این دست کاری از پیش نمی‌بریم. راهی هم که برای زندگی شخصی و کاری‌ام برگزیده‌ام همین است. مثلا بین مالیات یا خیریه، طرفدار افزایش مالیات و نقش دولت در کمک کردن به گروه‌های آسیب پذیرم. همیشه مخالف خیریه بوده ام. فکرمی‌کنم خیریه و مهربانی (با ارجاع به gift مارسل موس - و مقدمه‌ای که مری داگلاس روی ترجمه انگلیسی کتاب درهمین مورد نوشته) در آدم‌هایی که گیرنده هستند یک جور رنجش و خشم ایجاد می‌کند. چون ما با لطف‌ به کسی که نمی‌تواند لطف‌مان را جبران کند طرف مقابل را برای همیشه مدیون خودمان و رابطه انسانی نابرابری ایجاد کرده ایم  و این به social solidarity ضربه می زند. شاید راه حل کوتاه مدت این باشد که حتما به آدمها فرصت جبران بدهید، حالا هر جور جبرانی که شد.

بگذریم، می‌خواهم بگویم بدون خوش‌بینی احمقانه - یا آن‌طور که تا حالا فکر می‌کردم- تلاش می‌کردم قدم‌های مورچه‌وار برای بهبود اوضاع محیطم بردارم. حالا از همین قدم‌های کوچک‌ هم برای تغییر ساختار‌ها ناامید شده‌ام. مدتهاست البته که ناامیدم. تنها دلیلی که هنوز باعث میشد قدم بردارم این بود که احساس گناه داشتم از اینکه جای کسی را گرفته ام که ممکن بود بهتر از من کار کند.

فردای حادثه از خواب بیدار شدم و فکرکردم واقعیت‌ش این است که در نهایت بهبود ساختاری هیچ چیزی ممکن نیست، به این معنا که در تصویر کلی جهان هیچ‌وقت سمت بهتر شدن پیش نمی‌رود. یعنی در نهایت و در بهترین حالتش هم جایی یک چیزی را درست می‌کنی و یک جای دیگر ساختارها در حال فروریختن‌ و بدتر شدن‌اند.

این طوری است که من هم به جای امید به بهبود اوضاع جهان و بهتر کردن ساختارها به سمت مهربانی کشیده شده‌ام. درست است مهربانی. حتی کلمه اش هم به گوشم مسخره می آید، چه برسد به انجامش. فکر اینکه از مرحله وظیفه درقبال محیط به مرحله لطف در قبال محیط رسیده باشم خیلی حال ضعیف و مذبوحانه‌ای است. اما چه کنم؟ دیگران چه می‌کنند؟ نمی‌دانم. 

***
توی این کمپی که زندگی می‌کنیم -حالا توی یک کمپ نیمه نظامی چند کیلومتری کار و زندگی می‌کنیم و دیگر داخل کابل نیستیم - یا حتی قبلتر هم که در کابل خانه داشتیم و دفتر، مسوولیت امنیت خانه و دفتر و کمپ را سربازان  نپالی داشتند و دارند که در واقع سرباز کشور خودشان نیستند. گورکا هستند Gurkha. کارشان همین است. با حقوق  خیلی پایین و بدون بیمه درمانی و بدون بیمه عمر، سازمان ملل یا سفارت‌های خارجی یا شرکت‌های امنیتی باهاشان قررداد می‌بندند که بیایند برای حفاظت از خانه‌ها، سفارت‌ها و دفترهای خارجیها در افغانستان یا هر کشور درحال جنگ دیگر. تقریبا در تمام این درگیریها با طالبان که شما می شنوید نیروهای امنیتی خارجی کشته شده اند- یا نیروهای سازمان ملل- در واقع همین نپالی ها کشته شده اند. در گروههای چهارنفری در یک اتاق زندگی می کنند و در یک فضای چهل- پنجاه متری می‌دوند و ورزش می کنند تا سالم بمانند و برای حمله آماده باشند. خودشان در یک آشپزخانه خیلی کوچک غذا درست می کنند و از این و آن راننده می خواهند بهشان لطف کند و مواد غذایی از بیرون از کمپ برایشان بخرد. گورکاهای آدمهای خیلی آرام و ساکت و مودبی هستند، هیچ چیزشان شبیه سربازها و نظامی های خشن و سطحی و پررو نیست. شش ماه شش ماه یک مرخصی کوتاه بدون حقوق می گیرند که بروند خانه و دو هفته بعد برگردند.

این ها را توضیح می دهم که بگویم که در محیطی زندگی می کنیم که هر روز این نابرابری را می بینم. ما همه حقوق بالا داریم و اگر کشته شویم خانواده مان نیم میلیون دلار می گیرد و آشپز و خدمتکار و راننده داریم. البته هیچ‌کدام از اینها به معنی این نیست که زندگی راحت یا خوبی داریم، آشپز و خدمتکار و راننده بهمان می دهند تا در عوض آزادی را ازمان بگیرند، شما توی زندان هم آشپز دارید- اما در مقام مقایسه بله، یک جور آپارتاید است. به خاطر نفرتم از محیط نظامی که درش کار و زندگی می کنم هرروز صبح سرم را پایین می انداختم و جواب سلام گورکاها را نمی دادم یا بهشان نگاه هم نمی کردم. فردای حادثه پلاسکو به این فکر کردم که اگر فردا حمله شود و چند نفر از اینها در حمله کشته شوند، حتی قیافه یا اسم هیچ کدامشان را به خاطر نمی آورم. فکرکردم احتمالا همان‌روز خیلی برای‌شان غمگین می‌شوم و احتمالا وقتی کلاه می‌گردانند که به خانواده نپالی کشته شده کمک کنیم من هم پولی در کلاه می‌اندازم.

اما فکرش را بکنی زندگی این آدمها با همین شش ماه شش ماهها می گذرد. یعنی زندگی‌شان همین است، توی یک کشور خارجی در دمای منهای پانزده روی پشت بام نگهبانی بدهند، حقوق ناچیزی بگیرند و بفرستند برای خانواده شان.  همین‌طور که زندگی ما همین است، توی کانتینر، در یک کشور خارجی و دور از خانواده‌های‌مان. اینطوری شد که اولین قدم "آگاهانه"م به سمت مهربانی را برداشتم. حالا از کانتینرم که بیرون می آیم توی حیاط وقتی بهم سلام نظامی می‌کنند  بهشان با لبخند جواب می‌دهمو حال‌شان را می‌پرسم. اسمهایشان را می‌دانم و از هم تشخیص‌شان می‌دهم. ظهرها و آخرهفته ها که توی رستوران غذا نمی‌خورم کارت غذایم را بهشان می‌دهم و حتی به عکس بچه هایشان روی تلفنشان نگاه کرده ام. با مسوول بخش مالی اداری مان صحبت کردم که با مسوول امنیتی یک سازمان دیگر صحبت کند و فلان دوستشان را از فلان کمپ بیاورند اینجا. حتی از توصیف کارهایی که برای مهربانی بلدم حالم بد می شود به نظرم تقلیل مان می دهد به هیچ، از ضعفی که از سر و روی مهربانی می بارد چندشم می شود. اما چه کنم که دستم به حلقه ای گسترده تر از آدمهایی که یک قدمی ام هستند نمی رسد. مهربانی‌ام از روی دل‌سوزی برای آن‌ها نیست، از روی دلسوزی برای همه‌مان هست، یک‌جور تاسف که ببخشید که همه‌مان توی این وضعیت‌ایم. این احتمالا راه حل خیلی های دیگر هم هست، اینکه حداکثر کاری که می توانند کنند این باشد که توی مسیر دست همدیگر را بگیرند.

یادم است روز جشن عروسی همین اوایل پاییز گذشته که دوستانمان یکی یکی در موردمان خاطره می‌گفتند. دوستی که برای سه سال افغانستان کار می‌کرد و از افغانستان با هم دوست شده بودیم، در مورد من گفت سارا مهربان‌ترین آدمی است که می‌شناسد. گفت یک جور مهربانی که تعجب‌زده ات می‌کند، که مهربانی‌اش کارایی دارد و از آن‌هاییست که زندگی آدمهای اطرافش را بهبود می‌بخشد. گفت که وقتی سال ۲۰۱۴ سفارت سوئد down size کرده بود من برای چند تا از راننده ها و نگهبانها و خدمتکارهای‌شان کار پیدا کرده‌ام. آن روز حسم از شنیدن این کلمه یک جور مور مور شدن تنم بود. حس خیلی منفی. همان سال ۲۰۱۴ هم که این آدمها را به اینجا و آنجا برای کار معرفی کردم می‌دانستم که این آدم کار را می گیرد یعنی یکی دیگر که روابط نداشته کار نگرفته. فکرکردم چقدر بد که توی ذهن یکی از دوستان نزدیکم اینقدر آدم ضعیفی هستم که ویژگی غالبم برایش مهربانی است. احتمالا اکثر دوستان قدیمی‌ترم هم همان روز تعجب کرده بودند که یکی هست که مرا به مهربانی می‌شناسد.

حالا که اتفاقها را کنار هم می گذارم می‌بینم این ناامیدی‌ام احتمالا از دو-سه سال پیش رویم تاثیر گذشته. احتمالا دو-سه سال است به خیریه روی آورده ام و خودم حواسم نیست. با همان‌قدر ضعف.