دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۵

catching up

بعد از چهار و نیم سال خیلی جدی به از کابل رفتن فکر میکنم. اما هر طور فکرش را می کنم نمی توانم بی خبر بگذارم و بروم. مجبورم چندماهی بمانم تا کارها رو مرتب کنم و تیم پروژه جدید را سر و سامان بدهم. ذهنم و حتی بدنم استرس و اضطراب بیشتر از این را بر نمی تابد. استرس و اضطراب بی خوابی می آورد و بی خوابی بدنم از از کار می اندازد و استرس م را بیشتر می کند، دور باطلی است که نمی دانی از کجا قطع ش کنی. استرس و اضطراب وقتی کهنه شد تبدیل به افسردگی می شود، این را زمستان گذشته همه جوره تجربه کردم، آن هم من که معمولن پاییز و زمستان ها حالم خیلی خوب است. سه چهار ماه بود حالم خوب شده بود و تقریبن شده بودم همان آدم قبلی اما اتفاقی مثل بمب گذاری دو روز پیش همه چیز را می تواند به حالت قبلل برگرداند. خیلی نگران خودم نیستم، اما کشته شدن آدمهای بیگناه اطرافم حالم را خیلی بدتر از آن می کند که مثلن اگر پاریس می بودم و خبر را می شنیدم. گونه های سرخ و آفتاب سوخته بچه های  هزاره را یادم می آید و فکر می کنم رفته بودند توی خیابان برای یک حق خیلی ابتدایی مثل برق.

چیزی که حالم را  این روزها بهتر می کند این است دوس پسرم تصمیم گرفته ایم که ازداوج کنیم و یک جای ثابت داشته باشیم و آن جای ثابت قرار است پاریس باشد، چون هر دوتامان فکر می کنیم اروپا مرکز دنیاست و اگر پاریس باشیم به همه جا نزدیکیم. پی خانه گشتن در پاریس حالم را خوب می کند، دیدن زندگی آدمهایی که توی آن خانه ها زندگی می کنند و فکر اینکه من هم می توانم روزی زندگی آن ها را داشته باشم. یاد آوری اینکه من آن زندگی را داشتم و چند سال پیش ازش خسته شدم و تصمیم گیرفتم رهایش کنم. همه این ها حالم را بهتر می کند. فکر می کنم این که مدتی یک جا بمانم و زیاد سفر نروم حالم را خوب می کند. چیزهای ساده تر از این هم حالم را خوب خواهد کرد، اینکه مثلن بروم خرید و سر راه جایی بنشینم یک قهوه یا آبجو بخورم. چیزهای ساده ای که دیگر یادم رفته چطوری اند. 

از طرفی وضعیت کارم و پروژه هایم در بهترین حالتش در همه دوران کاریم است. از اعتبار و تجربه ای که این سالهای سخت به دست آورده ام دارم استفاده می کنم برای پول پیدا کردن برای پروژه های فرهنگی. چه دولت و چه کشورهایی که کمک مالی می کنند پروژه هایمان را دوست دارند. مردم هم همین طور، چه از این بهتر. یک تیم عالی دارم که روی یک یک شان می توانم حساب کنم. همه ی اعضای تیم مان، به جز یک نفر، سن شان از خودم بالاتر است و این چیزی است که بهش  افتخار کنم. پنج سال پیش بلد نبودم بدون تنش حتی یک کارآموز را مدیریت کنم.

یک خلاصه گزارش دادم تا برگردم به نوشتن. خودم از بلاگرهایی که وبلاگشان را می خوانم اما یک دفعه از صفحه ی دنیای مجازی ناپدید می شوند خیلی دلخور می شوم.