شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۵

پانزده ساله گی تخریب بوداهای بامیان

اولین باری که بامیان رفتم، از همان توی هلی کوپتر پایین را که نگاه کردم نفسم حبس شد. شهر خیلی کوچکی بود به نسبت مرکز استان بودن اش. همه گفته بودند بامیان که باشی که انگار افغانستان نیستی، اما این را من در مورد هرات هم شنیده بود، چون نزدیک ایران است. اما انگار افغانستان نیستی بامیان از صلح و آرامشش بود. آن روز صبح که رسیدیم توی جاده ی فرودگاه به سمت شهر دختر بچه های روسری سفید به سری را دیدم که از مدرسه برمی گشتند. بهار بود و دره بامیان سبز سبز. یک دفعه همه ی استرس کار و کابل و افغانستان و جنگ و چهل پنج دقیقه صدای هلی کوپتر و تکان تکان خوردن ها تمام شده و من توی یک دره ی زیبای سر سبز بودم که انگار افغانستان نبود. اما دل خوشی م طولی نکشید، از خیابان ورودی شهر و سپیدارها که رد شدیم، بوداها را دیدم. بت های بامیان. جای خالی شان دلم را هری ریزاند.