دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۳

عکاسی- ثبت، روایت

دلم عکاسی می خواهد. سیزده چهارده سال پیش در خانه عکاسان ایران رفتم دوره مبتدی و پیشرفته عکاسی با دوربین آنالوگ را گذراندم و فکر می کردم کلی هم یاد گرفتم. اما بعد عکاسی آنالوگ چاپ دستی عکس ول شد و کلن عکاسی را هم رها کردم چون خیلی عکاس خوب اطرافم بود و من فکر کردم چرا باید چیزی را که درش بهترین نیستم روی ش وقت بگذارم. حالا ماههاست برای عکاسی کردن craving دارم. احتمالن علت اش این است که تنبلی می کنم برای نوشتن و فکر می کنم عکاسی روش آسان تری برای روایت است، می دانم که نیست، هر بار که عکس می گیرم و می بینم عکس حتی یک دهم چیزی را که من وقت عکس گرفتن دیده ام، نشان نداده است. و اگر خیلی خوب بلدش نباشی هیچ هم آسان تر از نوشتن نیست برای روایت.

اما از روایت کردن گذشته، حتی همان ثبت کردن هم برای م کافی است. حالا که حتی توی این وبلاگ هم نمی نویسم، و آن هم با این حافظه ی آبکشی و گزینشی که دارم چطور ده سال بعد این روزها را یادم بیاید. چطور یاد بیاید که این روزها را چطور گذراندم، عاشق، دیوانه، خسته، پر شور، بریده، امیدوار. چطور می شود همه ای این احساس های خوب و بد را با هم توی یک روز و یک هفته و یک دوره از زندگی ت داشته باشی.

حالا می خواهم برای خودم جایزه سال نو دوربین عکاسی خوبی بخرم که کوچک هم باشد و لنز قابل قبولی داشته باشد و بامیان یا هرات که رفتم فیلم هم بتوانم باهاش بگیرم (در کابل جرات فیلم گرفتن ندارم). برای کابل به عینک گوگل هم حتی فکر کرده بود، این قدر که صحنه هایی هست که به خاطر امنیت و ارتش و این اراجیف نمی شود ازش عکس گرفت، تلفن ت را هم که سمت شان بگیری تفنگ شان را به سمتت می چرخانند.

بعید می دانم هیچ خبرنگار یا عکاسی بتواند از این صحنه های وحشی خیابان ها کابل عکس بگیرد.