دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۴

فصل کوچ






فصل کوچ دوباره رسیده و من دوباره بی قرارم. این بی قراری روزی از همین روزها مرا دیوانه خواهد کرد.  بهار رسیده و من دوباره به رفتن فکر می کنم، اما پای هایم در افغانستان بیش تر از همیشه و همه ی جاهای قبلی روی زمین است. به مراکز فرهنگی فکر می کنم که توی افغانستان خواهیم ساخت. به سینماها، خانه های فرهنگ، کتابخانه های کوچک این جا و آن جا. من باید این جا بمانم تا وقتی که رویاهایم را به چشم ببینم. تا وقتی دخترک کوچکی را ببینم که از کتابخانه کوچکی که خودم کتاب هایش را خریده ام، کتاب امانت می گیرد، تا وقتی پسرک های ده دوازده ساله را ببینم که دارند توی یکی از آن کلاس های درس پر نور یک زبان خارجی یاد می گیرند. کافی است بهار را  از سر بگذرانم تا دوباره آرام بگیرم. فقط همین دو ماه باقی مانده. می مانم. قول داده ام به خودم.