یکشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۳

مرکز فرهنگ-ی بامی-ان

می دانم خیلی دیر به دیر می نویسم. توی پروژه ای که خیلی برایم عزیز است غرق شده ام. از آن روز سرد زمستان دو سال پیش، دقیق اش ژانویه دوهزار و سیزده که با والی بامیان رفتیم با سفی-ر کره جنوبی در مورد این آرزوی مان حرف زدیم - و سفی-ر بهمان تمسخر آمیز گفت که توی کشور در حال جنگ که خیلی از مردم نان ندارند بخورند از فرهنگ حرف می زنید؟ - تا الان خیلی راه سختی بوده، گرفتن پول چهارده ماه طول کشید، بعد هم گرفتن زمین و امضای هشت وزارت خانه را گرفتن و قانع کردن سیستم داخلی خودمان که مسابقه بین المللی برگزار کنیم و هزار تا ریزه کاری دیگر که بعضی وقتها فکر می کنم چطور شد وا ندادم...حالا مسابقه باز شده. هنوز پشت سر که نگاه می کنم باورم نمی شود این آرزو دارد عملی می شود.

 آرزوی من تنها نیست، من این آرزو را از آدمهایی که قبل از من در این دفتر بوده اند و از وال-ی سابق بامیان و از وزیر فرهنگ این کشور به ارث برده ام. اما از طرفی آرزوی خودم تنها هم هست، چون سال دو هزار و شش توی تاجیکستان اولین بار دلم خواست کاری را که فرانسوی ها با مرکز فرهنگ-ی باکت-ریا برای دوشنبه کرده اند، من یک روز بتوانم برای شهر دیگری انجام بدهم. این عزیزترین پروژه ای است که تا به حال داشته ام.

این ویدیو 

این هم سایت مسابقه 

پ.ن: این دش ها برای این است که کسی با سرچ این جا نیاید، که این وبلاگ از جعبه محدودش بیرون نیاید.