جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۹۳

یه سری اطلاعات کلی

از وقتی که آمدم افغانستان فکر می کنید چند نفر بهم ایمیل زده باشن با این مضمون که: می خوایم فلان کار رو بکنیم، در مورد یا در افغانستان و "یه سری اطلاعات کلی در مورد افغانستان می خوایم و ممنون می شیم اگر کمک کنی در این مورد". خیلی.خیلی. خیلی.  
ملت چشونه. واقعن چطوری توقع دارند چنین سوالی اصلن جواب بگیره؟ یعنی چی یه سری اطلاعات کلی؟

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۳

It's like a band signing for me

 تا یادم نره که چقدر دوستش دارم. 
برای تولدم یه ترانه ی کامل دارم، با آواز و گیتار  و شعری که خودش نوشته و همه ی سازهای دیگه ی که خودش یکی یکی ضبط شون کرده. 



Verse 1
Sarah is a mystery
Even when she folds you in her arms
She invites you with her dark brown eyes
And she captures you so completely with all her charms
…into her arms

V2
And she invites you inside her mind
And she treats you to an armchair ride
And she makes you think that you know her well
With her smile and eyes that peer through hair that falls upon her face,
And the tilt of her head


V3
And she talks to you of history
And time before the fall
She has you digging for mysteries
in books and piles of stone
for things unknown
…through flesh and bone

And she makes you look inside yourself
For a love that you never knew you had
And you think maybe that she knows you now

With her smile and eyes that peer through hair that falls upon her face,
And the tilt of her head

And she makes you think you trust her now
Where all the others did fail
And she has you calling to your lord
Like some Jesus……… …...before they drive in the nails…

…before he gets nailed


V4
Even before your heart laid bare
You saw her standing there confused,
But you hoped that she would find you there,
somewhere
……Between the whisky and the truth,
Between the whisky and the truth

V5..
And she demands from you her pound of flesh
And she tells you that she only knows best
And she tells you to forget all the rest

Until finally it comes to you
That we don’t have to climb the mountain
Or that altar anymore

And she makes you think that you trust her now
Where all the others did fail
And she has you looking to the heavens above
Like some Jesus………… before they drive in the nails…

Before your steady hand fails….

I'm on drugs

 فقط پاییز نیست. دارو هم می خورم. چقدر همه ی عمرم فکر کردم هیچ مشکل ذهنی و روانی با روانکاو و روان شناس و گروه درمانی حل نمی شه؟  چقدر به همه ی دوستای داخل ایران و ایرانی م که روانکاو و روان شناس دارند- که کم هم نیستند-  گفتم این ها همه ادای روشنفکریه؟ احتمالن هنوز یه قدم خیلی کوچک مانده تا به اون جا برسم که قبول کنم این ها ادای روشن فکری نیست اما فعلن به مرحله ای رسیدم که مطمئنم دارو نتیجه می ده. روان پزشکی از لیست اداهای روشن فکر حذف شده. هیچ وقت توی زندگی م نتونستم تمرکز کنم، و این جدید نیست، تمام سالهای ابتدایی مامانم آمد مدرسه معلم ها گفتند خیلی وول می خوره و حواسش پرته.  بعد فکر کردن شاید چون درسها رو بلدم حواس پرتم، این شد که وادرام کردن به تابستان ها هم درس خوندن تا از روی کلاسها بپرم. تابستان هم حواس پرت بودم، شهریوری که قرار بود کلاس دوم رو امتحان بدم صبح روز امتحان املا مامانم ازم املا گرفت، شدم منهای بیست و پنج. املا می گفتند گوش نمی کردم و به جای این که دقیقن همون کلمات رو بنویسم مضمون کلی رو می نوشتم. می گفتند کلمه، می نوشتم واژه یا بر عکس. می گفتند با سرعت، می نوشتم سریع. فقط مامانم شانس آورد که املای بچه ی دوم ابتدایی نیم صفحه است و نه پنج صفحه.  بقیه سالهای مدرسه و دانشگاه هم همین بود، بعدها توی اروپا دیگه خودم خیلی سر حواس پرتی سر کلاسهای دانشگاه سرزنش نکردم، عادت کرده بودم. تنها چیزی که می تونست باعث بشه تمرکز کنم کتاب خوندن بود، رمان. هیچ وقت نتونستم یه فیلم یک و نیم ساعته رو خودم ببینم بدونی این که بیست بار عقب و جلو بزنم. توی سینما و تئاتر نشستن برام عذاب بود وقتی از نیم ساعت می گذشت.  نمی تونستم  تمرکز کنم و این باعث می شد کارهام رو نتونم انجام بدم و کار انجام ندادنم باعث استرس م می شد و استرسم از یه حدی که می گذشت شبیه دیوانه هام می کرد. 

حالا حالم خیلی خوبه. می تونیم به پاییز هم ربطش بدیم، اما خودم می دونم که فرق می کنه. این که آدم احساس کنه که روی ذهنش کنترل داره  خیلی حس خوبیه. فکر می کنی روی جهان کنترل داری، و این برای آدمهای کنترل فریک خیلی مساله ی مهمیه. می دونی هیچ چیزی مهم تر از ذهنت برای کنترل کردن وجود نداره. بعد چون چیزی به این مهمی سر جاشه، دیگه چیزهای کوچیک خیلی اذیتت نمی کنه. همکارم که پنج شش ماهه آمده و از وقتی آمده بود من رو در حال داد زدن سر دیگران، در حال بغض و استرس دیده بود، باورش نمی شه آدمی که از سفر برگشته همون سارای قبلیه. هر بار که می بینه دیگه مثل ترقه نمی پرم با هر تلفنی، و  هر مشکلی که همه رو عصبی می کنه، با من کاری نداره هی می گه ?Are you on drugs Sara