یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۳

روزمزه بیست و هشت سپتامبر دو هزار و چهارده

بی سیم های جدید بهمون دادند و گفتند باید همیشه روی کانال بخش امنیتی روشن باشه. بعضی وقت ها مسوول بخش امنیتی خودمون الکی چک می کنه، call sign مون رو صدا می زنه ببینه رادیومون پیش مون هست و حواسمون هست یا نه.  بگذریم از این که آدم ها مدام دارند پیغام چرت و پرت می فرستند به بخش امنیتی  و حواس آدم رو از کار و زندگی پرت می کنند (مثلن سوار ماشین شدیم تا از این ور کامپاوند بریم اون سمت). یه عیب دیگه ش هم اینه که قبلن پیغام های انفجار و حمله با اس ام اس و ایمیل می گرفتیم. اما حالا دیگه با بی سیم. امروز صبح با صدای احمقانه ی پیغام بی سیم بیدار شدم که یکی توش داشت می گفت میدان زنبق انفجار شده هر جا هستید همون جا بمونید. توی رختخواب البته موندم و به این فکر کردم یه تعدادی زیادی آدم کلن دارند از این کارها لذت می برند و سود مالی می برند. ما رو اگر می ذاشتند هر جا دلمون می خواد زندگی کنیم و پخش باشیم هم هزینه ش کمتر بود و هم همه مون آدم های سالم تری بودیم از نظر روانی. حالا چند نفر هم کشته شدند، خب می شن، مگر با این اداها امنیتی اینا جلوی کشته شدن کسی رو گرفتند؟ طالبان هم معمولن با ما کاری ندارند (احتمالن مگر این که آدم های مهمی باشیم که نود و نه درصد ما نیستیم) و فقط به نیروهای ناتو و نیروهای پلیس افغان حمله می کنند. 

شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۳

Reverse homesick

دارم  از این رو نت برداری می کنم ، نمی دانم چرا یادم افتاد به آراگو. آخ آراگو. دلتنگی وارونه برای خانه چیز ترسناکی است. احساس هوم سیک بودن داری برای جایی که خانه نیست. 

پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۳

از خواب ها

 این رو هم بنویسم یادم نره.

دیشب خواب دیدم توی یک رستوران بودیم و به رستوران حمله شد. همه در یک لحظه دراز کشیدند روز زمین و تقریبن زیر میزها. فکر کنم برای اولین بار ترسی رو که احتمال داره در واقعیت در اون شرایط تجربه کنی تجربه کردم. احساس می کردم دارم فلج می شم. اون لحظه روی زمین دراز کشیدن به شکل یه حرکت ناخودآگاه انجام دادم، و احتمالن نتیجه ی کلاس های آمادگی که برامون گذاشته بودند، اما زیر میز به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که پاشم و بهم شلیک کنند و تموم بشه. چون نمی خواستم این ترس رو بیشتر تحمل کنم. به نظرم انسانی نبود که کسی چنین ترسی رو تحمل کنه. طالبان بودند، یعنی قیافه هاشون شبیه اونا بود و فارسی هم حرف نمی زدند، فقط به پشتو و معلوم نبود چی می گن، به نفر اول نفر که شلیک کردند، من از خواب پریدم و تا ساعت ها به سقف نگاه کردم. 

احتمالن دلیل این خواب این بود که این روزها به اون هایی که ژانویه توی رستوران لبنانی کشته شدند فکر می کردم. و به باربارا که با شلیک آرپی جی سوخت. امروز آلیس ایمیل زد که این روزها مدام نگران منه. آلیس کمتر از دو ماه می شه که رفته. و نیکلا هم،  که یک ساله رفته،  ایمیل زد که بگه مدام یه خواب تکراری می بینه از کابل می بینه که توش توی یه ماشینی نشسته و من توی ماشین جلویی هستم  و داریم می ریم بازدید یه سایت پنجاه کیلومتری کابل و یه دفعه ماشین جلویی جلوی چشمش منفجر می شه.

Winter, bring me home*

نمی دونم به خاطر تولد سوم مهری مه که مهر و پاییز رو اینقدر دوست دارم یا برای هوای منحصر به فرد پاییزی. اما هر سال همین وقت ها ، همین روزها یه دفعه همه ی چیزهایی که  این قدر توی تابستان ها (هر تابستان) اذیتم می کنند کم رنگ و کم اهمیت می شن و من دوباره حالم خوب می شه و همه چی از نو شروع می شه.

آیا واقعن من آماده ام که این کشور رو ترک کنم؟ یا  این که هر جا باشم از اواسط  بهار تا اواخر تابستان اینقدر حالم بد می شه؟ فکر کنم meme های کوچندگی یک جایی توی پس زمینه ی ذهنم مانده و اگر اواخر بهار کوچک نکنم به ییلاق این طوری می شم. تا چند ماه بی قرار می شم و خسته و عصبی و بزرگترین هدفم توی زندگی رفتن ه، اصلن مهم نیست به کجا، بعد با اولین باد پاییزی همه چیز فروکش می کنه. این حس حوالی زمستان هم یک بار دیگه به سراغم میاد. به وضوح اون سالی را که رفتم فرانسه، و اون سالی که آمدم افغانستان را یادمه.  تهران سال دوهزار هفت، هر روز صبح زمستان از خواب بیدار می شدم و به خودم می گفتم من این جا چه غلطی می کنم، این جا خانه ی من نیست، تا اواخر زمستان رفتم تاجیسکتان و بعد هم رفتم فرانسه. سه سال پیش هم توی پاریس اینقدر این حس من-اینجا-چه-غلطی-می کنم قوی شد که توی دسامبر (دی ماه) استعفا دادم از کارم که مجبور بشم برم و سه ماه بعدش آمدم افغانستان. تجربه می گه باید نق ش رو تابستان بزنم و کوچ واقعی رو اواخر زمستان بکنم اگر لازم بود. 

حالا ببینیم این زمستان برام چی داره. 


*اسم از این.

چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۳

آخه چقدر عمیق

بعضی روزها هم که هیچ غمی ندارم و فکر می کنم حالم خیلی خوبه، صدای ساخت و ساز روانی م می کنه. یه صدای جدید هم این روزها اضافه شده که همکارم گفت صدای چاه عمیق حفر کردنه، آخه هر کی توی خونه ش برای آب چاه می زنه. ولی آخه چقدر عمیق؟

A post long overdue

بارها شده که ازم پرسیده اند، چطوری می شود آدم برای سازمان ملل کار کند. واقعن هنوز بعد از پنج سال نمی دانم چطوری. دلم می خواهد اولین جوابم به چنین سوالی این باشد: شانس. اما چون جواب منطقی نیست مجبوری همان بلا بلای تکراری را تحویل بدهی که رشته ات به کاری که می خواهی بکنی مرتبط باشد، دست کم دو تا زبان سازمان را مسلط باشی (و ترجیحن انگلیسی و فرانسه که زبان های کاری هستند) و سابقه ی کاری خیلی خوبی داشته باشی. اما خیلی ها هستند که توی سازمان کار می کنند که فقط انگلیسی می دانند و فرانسه نمی دانند و از بهترین دانشگاه های دنیا فارغ التحصیل نشده اند و سابقه ی کاری  یا پلبلیکیشن دندان گیری هم ندارند؛  از طرف دیگر وقتی یک موقعیت شغلی را آگهی می دهند، صدها اپلکیشن می گیری که تقریبن همه شان دو تا زبان را می دانند، و بیست درصدشان پنج-شش تا زبان را، سابقه ی کار خیلی خوب دارند، از بهترین دانشگاههای دنیا فارغ التحصیل شده اند، اما shortlist هم نمی شوند. برای همین می گویم شانس. چون وقتی  تو یکی از هزارتا اپلیکیشن هستی (و نه بیست-سی تا) واقعن باید شانس بیاوری تا انتخابات کنند برای مصاحبه. این را بگذارید کنار این اصل که خیلی وقت ها آدم هایی که سال ها برای سازمان کار کرده اند هم برای همان شغل درخواست کار می دهند و این شانس بقیه را که از بیرون قرار است بیایند خیلی پایین می آورد. 

من خودم مستقیم درخواست کار ندادم، چون می دانستم که به هر حال توی هزارها اپلکیشن دیگر گم می شدم. وقتی هنوز برای دومین فوق لیسانس داشتم درس می خواندم، رییس آینده ام را توی یک کنفرانس توی ایتالیا دیدم، از مقاله م خوشش آمد و یک دو کلمه باهم وقت قهوه خوردن حرف زدیم و من بهش از آرزوی م برای توی سازمان کار کردن گفتم. گفت درست که تمام شد یک ایمیل به من بزن شاید کاری داشته باشیم در بخش آسیا و اقیانوسیه. من هم یک سال بعد بهش ایمیل زدم، و او یادش بود و یک کار کوتاه چند ماهه هم داشتند و من وارد سیستم شدم. وقتی وارد شدی آن وقت آسان است برای روسا که تصمیم بگیرند برای ادامه، چون تو این شانس را داشته ای که چند ماه کارت را ببینند، به جای فقط چند ثانیه رزومه ات را دیدن.

حالا چرا این را نوشتم، این چند روز افتاده ام به آرشیو خوانی  دو وبلاگ نقطه سر خط و ردوی برای این یک سالی که وبلاگ نمی خواندم. چون من از خواندن از پرکاری دیگران لذت می برم، به خودم هم انرژی می دهد. و البته نه هر پرکاری، پر کاری که دود چراغ خوردن دارد. پرکاری که فقط ازش لذت ببری خیلی برایم دندان گیر نیست. نقطه سر خط یک پست طولانی دارد که وقتی بعد از چند ماه دنبال کار گشتن، کار پیدا کرد نوشتش. به نظر پست خیلی خوبی است. خودم تصمیم دارم ازش استفاده کنم دفعه ی بعدی که دنبال کار می گردم و وقتی خواستم کارم را عوض کنم. فکر کردم کاش این همه دیگران از من سوال می کنند من هم بردارم یک چیزی در مورد کار پیدا کردن توی سازمان ملل بنویسم. اما دیدم من چیز زیادی نمی دانم. جز این که به اضافه ی این که همه ی توانمندی های لازم را داشته باشید، باید شانس هم بیاورید و این که از یک جایی به بعد - بر خلاف کار گرفتن در بخش خصوصی- ربطی به پشتکار و خواستن شما ندارد.

پ.ن: این را که داشتم می نوشتم یک دوستی این مقاله ی خیلی جالب را در مورد Power and Staffing of the UN Secretariat فرستاد. بخوانید اگر علاقه و حوصله دارید. 



شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۳

بالاخره فمنیست


 دستیارم  که یک دختر فوق العاده باهوش و توانمند افغان است، باید ساعت چهار و نیم برود خانه چون ماشینی که کرایه کرده اند که دخترهای دفتر را ببرد خانه، سر ساعت چهار و نیم می رود. دل آرا، وقتی به تیم ما آمد، همان روز اول آمد و گفت می خواهد نیم ساعت با من حرف بزند: گفت که همه ی عمرم دستیار بودن چیزی نیست که من بخواهم توی زندگی ام انجام دهم، فقط پی گیری امضای فلان نامه، یا گرفتن فلان بلیت یا برنامه ریزی برای فلان جلسه یا فلان ماموریت. بهش گفتم باشد من هر چقدری که تو بپذیری و توانایی ش را داشته باشی بهت کار و اختیارات می دهم به سمت مدیر پروژه شدن، اما همراهش مسوولیت هم می آید. دخترک پنج زبان را سلیس و روان حرف می زند و یک فوق لیسانس جامعه شناسی هم از یک کشور اروپایی دارد. 

بهش گفتم، ماهایی که مسوولیت بیشتری داریم گاهی تا هشت و نه شب  و یا تا نیمه شب می مانیم. گاهی وقت ها آخر هفته ها هم  کار می کنیم. نمی گویم زیاد کار کن، هوشمندانه کار کن، اما وقتی مسوولیت داری، گاهی وقت ها مجبور می شوی کار بقیه را هم انجام دهی چون هدف مهم است و نه پروسه. گاهی از از صبح ساعت هشت تا چهار ونیم سر کار باشی کافی نیست، گاهی ممکن است لازم باشد نیم ساعت، یک ساعت بیشتر بمانی سر کار. گفت هیچ مشکلی ندارد برای این، خانواده اش هم مشکلی ندارد که دیرتر برود خانه اگر مدیر کل قبول کند. گفتم هیچ کسی با بیشتر توی دفتر ماندن تو مشکلی ندارد. هیچ کدام از ما خارجی ها ساعت چهار و نیم خانه نمی ریم. اگر هم لازم شد از راننده های شب می خواهم که برسانندت خانه. خیلی وقتها خودش تاکسی می گرفت اگر شب نشده بود، اما توی این چند ماه من سه چهار باری  از راننده های شب خواستم که دل آرا را برسانند. هر راننده ای که شب وظیفه بود یک نقی می زد برای ترافیک یا این که ممکن است خارجی ها ماشین بخواهند (دو تا ماشینی که شب هستند مختص ما خارجی ها هست که هیچ جا بدون ماشین های سازمان اجازه نداریم برویم) اما بالاخره دل آرا می بردند خانه. البته دل آرا همیشه یک استرسی داشت وقتی که بیشتر از چهار و نیم می ماند که می شد حس اش کرد، انگار تمام مدت بغض داشت، من هیچ وقت ازش نخواستم که بیشتر بماند، همیشه گفتم این کار را فردا هم می شود کرد، اما گاهی وقت ها، هفته ای یک بار مثلن خودش تاکید داشت که بماند و فلان کار را تمام کند. 

چند روز پیش ساعت شش به یکی از رانندها - که معروف است به تنبلی و بیشتر از تنبلی، زرنگی کردن برای کم تر کار کردن- گفتم دل آرا را برساند خانه، گفت رییس ماشین را می خواهد برود فلان سفارت. گفتم من به رییس می گویم منتظر بماند، گفت رییس منتظر بماند برای فلانی؟! گفتم بله اگر لازم باشد او هم باید منتظر بماند، خلاصه با کلی نق و نوق دختر را و برداشت برد، اما مثل این توی راه این همکار و آن همکار بهش زنگ زده اند و این هم به جای این که بگوید درگیرم و دارم فلانی را می رسانم خانه شان، رفته دنبال آن ها یکی یکی (صرفن به خاطر این که مسیرهای آن ها نزدیکتر بوده و کار آسان تری) خلاصه بعد از چهل و پنج دقیقه این و آن را رساندن، دل آرا را بر می گرداند دفتر که خودش زنگ بزند و تاکسی بگیرد. 

من هنوز دفتر بودم، دختر آمد نفس نفس زنان و گفت می مانی تا من زنگ بزنم یکی بیاید دنبالم؟ گفت بله، من همین جام. گفت راننده توی ماشین بهش  گفته که زن نباید بعد از ساعت کاری دفتر بماند، برایش حرف در می آورند. و کلن جامعه برای زنی که تا وقتی هوا هنوز روشن است به خانه برنگشته احترامی قائل نیست و دل آرا باید مثل بقیه ی زن های محترم دفتر ساعت چهار و نیم با ماشینی که برایشان اجاره کرده اند برود خانه. و کل این ها با لحن توهین آمیز و آمرانه بهش گفته. این ها را با بغض به من گفت، آخرش هم زد زیر گریه. گفت تو ممکن است هیچ وقت ندانی من چه استرسی را تحمل می کردم این چهل و پنج دقیقه توی ماشین. چرا یک راننده باید به خودش اجازه بدهد با من این طوری حرف بزند؟ اما من می دانم که این زندگی من است و هیچ وقت هم تغییر نمی کند اگر افغانستان بمانم.

بهش گفتم که غلط کرده، بیرون از این سیستم که کسی نمی تواند راننده را کنترل کند، اما توی سازمانی که برابری جنسی بزرگترین شعارش و ادایش هست، حتی پیش "آموزش برای همه" یا "کاهش فقر جهانی"، هیچ کس نباید اجازه داشته باشد با تو این طوری حرف بزند. گفتم اجازه می دهی شکایت بنویسم به رییس بزرگ؟ گفت نه دردسر درست می شود و آخرش رییس به من می گوید که ساعت چهار و نیم برو خانه. گفت چیزی نگو، من از این به بعد همیشه به تاکسی زنگ می زنم که بیاید دنبالم، هر چقدر هم دیر باشد.  مخالفت کردم و بهش گفتم نباید کوتاه بیایی و بالاخره راضی اش کردم که شکایت را بنویسم. 

همان شب، دل آرا که رفت، برداشتم و یک ایمیل فرستادم به مدیر کل، مدیر امور مالی اداری به اضافه ی مسوول مسائل زنان توی دفتر مرکزی مان. در یک جایی از ایمیل واقعن اشکم در آمده بود اما سعی کردم کاملن منطقی و قانونی شکایت م را از راننده عنوان کنم، یعنی متنی باشد که بتوانند تو تحقیقات شان ازش استفاده کنند. اما ایمیل را که فرستادم، دیدم این همه چیزی که می خواستم بگویم نبود. بالای همان قبلی دوباره یکی فرستادم به عنوان پی نوشت.  نوشتم که درد دارد که من که این ایمیل را دارم ساعت هشت شب می نویسم و حالا برای این که بروم خانه باید به راننده ای زنگ بزنم که می گوید برای زنی که بعد از تاریکی بیرون بماند احترام قائل نیست. نوشتم که من شاید هیچ وقت در معرض چنین فشاری نبوده باشم و مطمئن باشم که هیچ وقت هم نخواهم بود و این راننده هیچ وقت چنین حرفی به من نمی زند، صرفن چون "خارجی" ام. اما این به من یاد آوری می کند که هر بار دل آرا بعد از ساعت چهار ونیم دفتر می ماند، تا کاری را انجام دهد که دوستش دارد و بهش احساس مفید بودن می دهد، کل فشار این جامعه را روی دوشش دارد. نوشتم که من می دانم ما نمی توانیم این کشور را تغییر دهیم، اما می ترسم حتی نتوانیم فضای دفتر خودمان را هم کنترل کنیم. که روزی بالاخره همه ی ما تن دهیم به شرایط و به دل آرا بگویم: لطفن ساعت چهار و نیم برو خانه، چون به دردسر جنگیدن با مردهای این دفتر/یا حتی بقیه ی زنها، نمی ارزد. 


پی نوشت

پ.ن: ممنون که اسم وبلاگ ها را برای م فرستادید: هستی، من یک زنم. و میچکا کلی. هستی دیگر نمی نویسد، از دو سال پیش. غمگین شدم، به نظرم باید یک قانونی باشد توی فضای مجازی و نگذارد آدمها همین طوری بروند بدون هیچ خبری. من الان چطوری زندگی آن آدم را توی ذهنم ادامه دهم؟ هفت سال می نوشت.

 هر کس ازم پرسیده بهش گفته ام که یکی از دلایلی که انسان شناسی را به عنوان یک شغل کنار گذاشتم این بود که زندگی آدم هایی که باهاشان مصاحبه های طولانی می کردم و در موردشان می نوشتم، توی ذهنم ادامه پیدا می کرد، مستقل از خودشان. واز یک روزی فکر کردم  ذهن من توانایی تحمل این همه زندگی را که به طور موازی و مستقل از خود آدم ها توی ذهنم ادامه پیدا می کنند ندارد. نداشت واقعن. هنوز زندگی آن هایی که برای لایف استایل توی تهران باهاشن مصاحبه کردم ادامه دارد. هنوز آدمهایی که توی مهاباد باهاشان مصاحبه های طولانی کردم توی ذهنم زندگی می کنند. وبلاگ های روزمره نویس هم همین اند. 

جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۳

melancholic

امروز  فقط دو تا کار کردم: وبلاگ فارسی خوانی و کتاب خوانی.

به نظر می رسد هفتاد درصد وبلاگ ها یکی دو سال پیش از نوشتن دست کشیده اند، یا شاید هفتاد رصد وبلاگهایی که من به لینک شان از وبلاگهای دیگر دسترسی دارم. می دانم وبلاگ نویسی ادامه دارد اما لانه شان را باید پیدا کنم. نمی دانم لانه شان کجاست. 

یکی دو ساعت هم دنبال دو تا وبلاگ نویسی گشتم که نه اسم شان را یادم بود و نه اسم وبلاگ شان و نه حتی این که کجا زندگی می کردند. یکی شان یک خانمی بود که توی یکی از کشورهای اروپایی (احتمالن اروپای شمالی) زندگی می کرد، و کارش توی بیمارستان بود، پزشک یا پرستار بود. فکر کنم با پارتنرش هم زندگی می کرد. وبلاگ معروفی نداشت اما من با پشتکار دنبالش می کردم تا یکی دو سال پیش. کسی می داند کدام بود؟ امیدوارم هنوز بنویسد. 

یکی دیگر هم یک خانمی بود که مطمئنم تا شش ماه پیش هم می نوشت. توی یک شهر کوچک توی ایران بود و معلم بود. شاید یک شهر شمالی. 

چند ساعت هم یک کتاب خواندم که بعد پشیمان شدم. اسمش "برده ی حرم" است و در مورد یک دختر امریکایی است که از فرانسه دزدیده شده وآورده اندش یکی از کشورهای حاشیه ی خلیج فارس برای حرم عرب های پولدار. نمی دانم چطوری وارد کیندل م شده، می دانم خودم نخریدمش. خلاصله از یک جایی یهویی شک کردم کتاب واقعی باشد و توی گوگل گشتم تا مطمئن شوم که خاطرات دختر شخصیت اصلی داستان است. اول که آمازون چهار و نیم ستاره بهش داده اند، اما دلیل اصلی این که من گشتم تا مطمئن شودم کتاب خاطرات است، این بود که فکر کردم که کتابی که اینقدر نثرش بد باشد را تنها در صورتی حاضرم بخوانم که زندگینامه یا سفر نامه باشد. بعد دیدم که ای وای، اولین کتاب یک نویسنده ی مسن است و داستان هم هست. کلن از روی کیندل حذفش کردم. می دانم فاچاق انسان توی این کشورهای حوزه ی خلیج فارس واقعن وجود دارد اما من حوصله ی خواندن تصورات داستانی یک امریکایی در مورد قاچاق انسان برای حرمسراهای اعراب خلیج را ندارم.

عطاری مان گفت که سودایی شده ام و باید فلان چیزها را نخورم، این دمنوش ها را بخورم. بعد از این همه پزشکی که همه شان فقط گفتند کرم مرطوب کنند بزن، بالاخره داروی عطاری جواب داده و بعد از پنج ماه پوست اندازی و دست و پایم خوب شده. به دوست پسرم گفتم سودایی شده ام، گفت چی؟! melancholic؟! حتمن اسم مریضی ات هم باید شیک باشد؟ من هم با افتخار برایش از نقش طبع ها در پزشکی سنتی ایرانی و قانون ابن سینا گفتم، گفت اینها را که ابن سینا نگفته، ارسطو گفته. یکی از بدی های بیرون از ایران بودن این است که بالاخره متوجه می شوی که ته ش، تو هم مثل همه ی آنهایی که به خاطر کورش کبیر گفتن شان سرزنش شان می کنی رگه های تند ناسیونالیستی داری. بالاخره یک وقتهایی مچ خودت را می گیری که داری می گویی فلان آدم مهم  ایرانی است یا مثلن چهار طبع را اول ایرانی ها کشف کرده اند.

پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۳

پاییز همیشه بهترین راه حل بود

یک دستبند فرای ویل برای خودم هدیه تولد خریدم، تولدم هنوز نرسیده، اما از خودم راضی ام. به خاطر چیزهای دیگری هم از خودم راضی ام. دو هفته قرار بود تعطیلات باشم، شبی که قرار شد بود برگردم بلیتم را کنسل کردم و ایمیل زدم به رییسم من آمادگی این را ندارم که برگردم افغانستان. توی این دو و نیم سال یک بار هم جرات کردم برگشتنم رو عقب بندازم چون فکر می کردن کار کل کشور می خوابه اگر من یه روز دیر برگردم : ) حالا اینقدر که نه، اما کلن استرس کار نمی گذاشت بیشتر بمانم.  بعد هم یک بلیت برای شیراز خریدم بامداد آن روز رفتم شیراز و یک هفته هم شیراز ماندم شد سه هفته.
 از خودم راضی م برای این که با این که خیلی دیر فهمیدم، اما بالاخره فهمیدم اگر خودم هوای خودم را نداشته باشم هیچ کس ندارد. هیچ کس نمی تواند مواظب من باشد اگر خودم مواظب خودم نباشم. نه این که من خیلی آدم از خود خودگذشته ای باشم، نه ، خودخواهی هم خوب بلدم، اما مواظب خودت بودن خیلی فرق می کند. مثلن حتی فرض کن با دوست پسرم زندگی می کردم - الان توی ذهنم این آرامش بخش ترین حالت ممکن است، چون می دانم که مثلن زندگی در خانه و با پدر و مادرم همین اندازه ی افغانستان کار کردن دیوانه ام خواهد کرد -  با یکی که همیشه حواسش به من باشد زندگی کنم، آیا او می دانست که چطوری مواظب من باشد؟ نه. هیچ کس نمی فهمدت وقتی بهشان بگویی، دارم دیوانه می شوم یا I'm on the verge of nervous breakdown ، همان موقع دلداری ت می دهند و سعی می کنند باهات حرف بزنند. اما عمقش را نمی فهمند، و مهم تر از همه فردا وقتی داری به یک جوک می خندی یا کلن لبخند می زنی عمرن یادشان باشد که تو کماکان on the verge of nervous breakdown. من استرسی را  توی این چند ماه گذشته تحمل کرد که بارها به خودم گفتم، من چرا نمی میرم پس، چرا قلبم نمی ایستد و هیچ وقت نایستاد. اصلن هم دلیل دقیقش را نمی دانم، به همه و خودم گفتم دلیلش کار است، واقعن هم کار بود، حالا که سه هفته دور بوده ام بهتر شده ام، اما از کار که چیز زیادی تغییر نکرده، این منم که اجازه می دادم چیزهای پیشتر ساده اینقدر مهم شوند که دیوانه ام کنند. می ترسیدم استعفا هم بدهم و برم پاریس، یا پیش دوست پسرم، یا شیراز یا تهران بمانم و حالم  از بی عاری و بی کاری بدتر و بدتر شود. هیچ کاری نکردن هیچ وقت حال من را بهتر نکرده. 

من همه ی عمرم تحت فشار و سرزنش خودم بوده ام. همیشه یک صدایی توی سرم گفته: چرا هیچ غلطی نمی کنی. بعضی وقت ها فکرش را که می کنم یا آخر یک سال و ماه را که می بینم، می بینم یک غلط هایی هم کرده ام، اما نمی دانم چرا این ها هیچ وقت به چشمم نمی آید وقتی دارم خودم را سرزنش می کنم، اصلن نمی دانم کی آن کارهای مفید را کرده ام که حالا این جام، چون قاعدتن باید از  هیچ کاری توی زندگی م نکردن مرده بودم تا حالا. فقط کارهای نکرده را یادم می آید. همه چیز را تا لحظه ی آخر عقب انداختن، کنسل کردن، نرفتن، ننوشتن، نخواندن، نگفتن. همه اش فعل های منفی را یادم می آید. 

حالا اما خیلی بهترم.