دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۳

رفتن

در پست پیش "باهاتان در میان گذاشت"م که آرام شدم. که حالا هشت تا ده ساعت کار کردن کافی به نظر می رسه از این به بعد؟ خب این یعنی دقیقن وقتی که من شروع می کنم به تصویر بزرگ رو دیدن. به کلی نگاه کردن. به جا به جا شدن. به رفتن.

دارم به از اینجا رفتن فکر می کنم. به سوریه. شاید رفتنم یک سال هم طول بکشه یا بیشتر. فکر می کنید کار پیدا کردن برای یک ایرانی توی عراق یا سوریه کار آسونی باشه؟ اصلن.  اما وقتی فکر رفتن از یه جایی افتاد توی ذهن من، دیگه جنگیدن باهاش خیلی سخته. یه وقتهایی خیلی شدید می شه. شروع می کنم به خوندن در مورد سوریه و عراق. شروع می کنم الجزیزه ی عربی دیدن، بعد دوباره یادم به پروژه هام می افته، دلم نمیاد. اگر بخوام تمومشون کنم باید سه سال دیگه بمونم.  اما واقعیت ش اینه که جنگیدن با این حس "دیگه نمی تونم" خیلی سخته. تا ببینم چی می شه. شاید هم دلیلش تابستون باشه. کلن من تابستونها بی تاب می شم و حس زیر همه چیز زدن خیلی می گیردم.

شاید هم دلیلش انتخابات افغانسان باشه. الان شش ماهه  که هر روز درگیرشیم، در گیر این که چی می شه، کی کاندیدا می شه، آیا می شه در امنیت برگزارش کرد؟ بدون تقلب چی؟، آیا کاندیدا ها نتایج رو قبول می کنند؟ مردم چی؟ کی دولت بعدی میاد. این پا در هوایی آدم رو خسته و نا امید می کنه. یادتونه خسته و نا امیدی همه ی ما رو بعد از انتخابات هشت و هشت؟ ، حالا تصور کنید رفته باشید رای داده باشید و انگشت جوهری تون رو طالبان بریده باشه، بعد تقلب گسترده باشه و نتایج قبول نیست، حالا دوباره یک ماه عقب افتاده. اگر دولت جدید توی سپتامبر معرفی بشه (در زودترین حالت)، نه ماه از دوازده ماه این سال سخت دو هزار و چهارده (سال سخت برای اینکه از طرف دیگه همه دارند در مورد خروج نیروهای خارجی حرف می زنند) رو مستقیمن رو روزانه درگیر انتخابات بودیم/بودند. واقعن چه صبری دارند مردم این کشور.

گفته بودم همه استراتژی خروج دارند؟ تجربه شون بیشتر از من بوده، بالاخره آدم مجبور می شه به رفتن فکر کنه. نا امیدی توی هواست.