شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۳

پاریس- time off

 از دیروز پاریس م. پر از آرامش و خوشی. دلم می خواست در مورد انتخابات افغانستان بنویسم که نا امیدم کرد و نقطه ی سیاهی شد توی تصویر روشن و امیدوارنه ای که من از آینده ی افغانستان برای خودم درست کرده بودم (آدم اگر امیدی به آینده نداشته باشد نمی تواند توی آن کشور کار کند، اگر بدبین و نا امید باشی باید جمع کنی و بروی). اما نمی شود. این هم از نتایج عمومی کردن وبلاگ و گذاشتن لینک فیس بوک، نمی توانم در مورد انتخابات بنویسم. بهمان امر شده که حرف نزدیم و نظر ندهیم حتی نظر شخصی. 

یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۳

کرم مرطوب کننده بزن

چقدر وقت است ننوشته ام! اتفاق خاصی نیافتاده بود. خیلی غیر عادی سرم شلوغ بود. واقعن غیر عادی. اما فکر می کنم امروز اولین روز زندگی جدیدم باشد، یا امیدوارم که آن روزها هیچ وقت برنگردد. ساعت شش از سر کار برگشتم خانه  و با خودم هم کار نیاوردم خانه. دیدم نگران چیزی هم نیستم. چهار ماه روزی چهار ساعت خوابیدم و هفت روز هفته کار کردم و تقریبن هر شب یک شام کاری هم باید می رفتم و توی فرودگاه و هواپیما گزارش نوشتم و خواندم و برنامه کاری نوشتم و استرس داشتم و تحت فشار بودم تا اینکه بالاخره سه همکار جدیدی که قرار بود سر برسند در دو سه هفته ی گذاشته رسیدند و امروز روز اول کار آخرین نفرشان بود. دو نفرشان را خودم استخدام کردم و واقعن به خودم می بالم از انتخابهایم. یکی شان هم که رییسم محسوب می شود و جایگزین رییسم است که چهار ماه پیش رفت. وقتی رسیدم خانه  پیش خودم فکر کردم حالا چه طوری برگردم به زندگی معمولی؟ آدم چی کار می کند وقتی ساعت هفت شب دوشش را گرفته و شامش را هم خورده؟ تلویزیون نگاه می کنند؟ ورزش می کنند؟ کتاب می خوانند؟ خودم قبل تر ها چیکار می کردم توی زندگیم؟ من که خودم را می شناسم، وقت تلف کن حرفه ای بودم همیشه. چطوری بود زندگی قبل از این چهارماه یا قبل ازاین ده ماه ؟

پریروز از قطر برگشتم، قبلش وین بودم، قبلش پاریس، قبلش کابل، قبلش بامیان، قبلش سئول و قبلش هم هرات، قبل از هرات دوبی بودم قبل از دوبی، کابل و قبلش هم پاریس و قبلش هم برلین و ... روز جمعه وقتی رسیدم کابل حساب کردم دیدم در دو ماه گذشته بیشترین مدتی که توی یک شهر بودم پنج روز بوده، آن هم سئول بود، روزی دوازده ساعت به کار می گذشت که پنج شش ساعتش مسیر و رفت و برگشت به شهرهایی  بود که درشان جلسه داشتیم  (هر وزارت خانه و سازمانشان را برده ان یک شهر متفاوت)، بعد هم باید میامدم هتل هفت ساعت کار می کردم که  کار کابل عقب نماند. فکر کنم بدترین روزهای زندگیم بود. به خودم گفتم همین چیزی نبود که از زندگی ت می خواستی؟ که زیاد سفر بروی؟ نمی گفتی که کتابها جهان را برایت خواستنی کرده بودند و حالا می خواستی این جهانی را که توی کتابها خوانده ای ببینی؟ راستش نه. این همان نبود. آرزوی م دقیق نبود. من از فرودگاهها متنفرم. از این هتل هایی که همه شان یک جورهایی شبیه همند بدم میاید. تازه سفر توی افغانستان هم که شکنجه است. با هلی کوپتر نظامی می روی بامیان و این قدر تکان می خوری که تا یک روز کامل حالت تهوع داری. بعد چندین ساعت در روز برق قطع است و تلفن و کامپیوتر و آب گرم که دوش بگیری نداری. با هواپیمای هفت نفر سازمان می روی هرات و هفت ساعت توی هواپیما می نشینی و توی هر چهار پنج روستایی  که قرار است یک نفر را پیاده یا سوار کنند فرود میایی تا بالاخره برسی هرات.  از آن طرف سفر برای کار یک چیزخیلی بد دیگری هم دارد علاه بر اینکه اینتنس هست و آدمها همه ی توجه ت را می خواهند و آن  این است که وقت تنهایی خودت را نداری، یا میزبانانت یا همسفرت همه ش باهاتند. من از آنهایی هستم که اگر دو سه  ساعت در روز تنها نباشم، مختل می شوم. شبیه آدمی که یک بیماره پیچیده ی روانی دارد که اطرافیانش نمی دانند باید  باهاش چه کنند، خودم هم نمی دانم. مهم نیست آن دو سه ساعت چه کار کنم، ممکن است کار کنم یا چیز بخوانم یا دور خودم بچرخم. اما لازم دارم که هیچ کسی باهام حرف نزد، در معرض دید کسی نباشم و ازم سوال نپرسند و ازم توجه نخواهند. خیلی از روزهای این چند ماه حتی یک ساعت وقت بیداری تنهایی هم نداشتم. صبح ها ساعت پنج با استرس از خواب بیدار می شدم و استرس و نگرانی تمام روزم را پر می کرد. هم زمان حتی وقت نگران بودن هم نداشتم. مدام تلفن توی گوشم بود و هم زمان داشتم ایمیل تایپ می کردم و به همکار اداری م لیست کارهای آن روزش را می دادم.  بزرگترین پروژه ی من در پاریس صد هزار دلار بود، تازه دو تا رییس هم داشتم که بالای سرم تصمیم می گرفتند و یک مدیر مالی اداری هم داشتیم که مو را از ماست می کشید، خلاصه وقتی یک چیزی نهایی و امضا می شد می دانستی، آدمهایی بالای سرت مسولیتش را پذیرفته اند. اینجا چندین میلیون دلار را باید شروع می کردم و به جایی می رساندم و دو دور انتخابات هم بود و دولت هم داشت تغییر می کرد و دست تنها هم بودم و کار اینقدر تکنیکی بود که هیچ کس دیگری دخالت نمی کرد. بگذریم. حالا تمام شده، یعنی مرحله ی اول که سخت ترین بوده انجام شده و از این به بعد هم بار این همه مسوولیت را دیگر تنهایی نباید به دوش بکشم. حالا راضی ام و خوشحال وقتی به پشت سر نگاه می کنم، هم خودم و هم دیگران. اما بارها توی این چند ماه به این فکر کردم که دارم دیوانه می شوم، فکر کردم که همین الان است که قلبم بایستد، فکر کردم مگر قلب آدم برای چند ساعت پشت سر هم می تواند تپش داشته باشد، شبها از صدای تپش قلبم خوابم نمی برد. حس می کردم چطوری استرس بدنم را مسموم کرده. انگشتان دست و پاها یم هفته ها به طر ترسناکی پوست انداختند و هر دکتری که رفتم گفتند دلیلش است استرس است،  کرم مرطوب کنند بزن و آرام باش. حالا آرامم و کرم مرطوب کننده هم کم کم دیگر لازم ندارم.

داشتم از اولین روز زندگی جدیدم می گفتم. از ساعت هفت تا ده دور خودم چرخیدم و فکر کردم حالا باید چیکار کنم به عنوان یک آدمی که زندگی ش به روال عادی برگشته. بعد یک دفعه ی از ایمیلهایی که به آدرس بلاگ شده، یادم آمد من یک وبلاگ دارم و تازه یک عالمه وبلاگ هم هست که می خواندم. یک ساعت به وبلاگ خوانی گذشت. دیدیم لاله منصفانه چیزهای خوبی در مورد انتگراسیون نوشته. آدم از چه چیزهایی عقب می ماند اگر وبلاگ نخواند. آفرین لاله. وبلاگ خرس چش شده راستی؟ نمی نویسد دیگر؟