چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۳

دوست دختر فعلی دوست پسر اسبق م روی فیس بوک فالوم می کنه.  بهم پیغام داد که داره فالوم می کنه و وانتس تو میک شور دتس فاین. گفتم دتس فاین بابا. فکر نمی کردم برام مهم باشه. اما برام مهمه. ریچارد از معدود دوست پسرهای سابقمه که دوست داشتم با هم دوست بمونیم بعد از به هم زدن. اما اینقدر خرکی به هم می زنم هر بار که دوست موندن به نظر غیر ممکن می رسه. حالا شاید با این دختره کم کم دوست شدیم و بعدش با ریچارد هم دوست شدیم یه وقتی. 

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳

به شوشتر زدند گردن مسگری

توی این دوسالی که افغانستان بودم ( دقیقن دو سال است امروز. چهارده آپریل دوهزار و دوازده بود که رسیدم کابل)، با سه نفر به هم زده ام به خاطر این که فکر می کردند جنگی که امریکا در افغانستان راه انداخته جنگ درستی بوده. مسلمن هر سه نفر هم امریکایی. بحث تجربه ی شخصیست، جنرالایز کردن نیست. واقعن من هیچ غیر امریکایی رو ندیده ام که فکر کنه این جنگ جنگ درستی بوده. 

یادم به آخرین موردش افتاد، دی ماه گذشته  بود. با طرف دو روز پیشش توی لاهه به هم زدم؛ مخصوصن گفته بودم که لاهه همدیگه رو ببینیم که وقتی باهاش به هم می زنم لازم نباشه پاریس و خونه ی من باشه که بعد awkward به نظر برسه. توی ایستگاه قطار توی امستردام خداحافظی کردیم و من آمدم پاریس و اون بره ایسلند تا از اونجا پروزا کنه تورنتو. من قرار بود تا فردای اون روز پاریس باشم و روز بعدش برای جلسه برم لندن. پیش خودم فکر کردم، آفرین، بزرگ شدیم بالاخره، بالاخره به هم زدن بی دغدغه و بی کولی بازی رو یاد گرفتیم. فرداش حوالی ساعت دو بهم پیغام داد که "من یه کاری کردم که می ترسم اشتباه باشه و الان نگرانم" گفتم چیکار کردی؟ گفت توی قطارم نیم ساعت دیگه می رسم پاریس. رفته بود ایسلند و از اونجا دوباره پرواز کرده بود امستردام و با قطار آمده بود پاریس. گفتم برای چی؟؟؟؟؟ توی پیغام جور دیگه ای نمی تونستم داد بزنم. گفت فکر کردم نباید به این راحتی از دستت بدم. عصبانی شدم که مگر به تو ه فقط؟ به این فکر نکردی که من ممکنه زندگی داشته باشم مستقل از تو و تو نمی تونی هر وقت خواستی می تونی بیایی پاریس که من رو ببینی؟  هزارتا هم کار داشتم بعد از تعطیلات طولانی سال نو و از لندن هم مستقیم قرار بود برگردم کابل. گفتم من الان ده جا این ور و اون ور باید برم. ساعت هشت شب می تونم ببینمت و آدرس خونه رو دادم. بماند که تا هشت شب چقدرحرص خوردم و چقدر اشک ریختم. اشک ریختنم از استیصال بود. استیصالم در مقابل آدمهای ضعیف و وقتی آدمها ضعیف می شن، بیشتره. 

 شب رو دعوا کردیم و من رو مجبور کرد که بهش بگم دوستش ندارم و تمام مدتی که باهاشم دارم حرص می خورم از کارهاش، از رفتار توهین آمیزش بقیه. از ignorance و arrogance ش. خودش معتقد بود رفتارش توهین آمیز نیست با گارسون و راننده و ...شاید هم نباشه توی فرهنگ اونا. یکی دو تا نبود. کلن اذیت می شدم این اواخر. کلی هم بدبین بود نسبت به جهان. توی لاهه این چیزا رونگفتم. خیلی دوستانه گفتم که من کابلم و تو نیویورک و دوری م و نمی شه. اونم گفت می فهمه. اما توی پاریس مجبورم کرد، چون توی تحت فشار قرارم داد همه ی دلایل واقعی رو گفتم. توی این یک سالی که همدیگه رو می شناختیم و بعد شش ماهی که با هم بودیم هیچ وقت دعوای متعادل نداشتیم یا حتی بحث متعادل. همیشه هر چی من می گفتم همون بود. همیشه من خوب بودم و بقیه ی دنیا بد. نا متعادلی رابطه هم یک دلیل دیگه م بود که نگفتمش البته. فردا صبحش هم قرار بود من برم لندن  و اون هم با من می آمد ایستگاه قطار تا بره امستردام. 

حالا برگردیم به دلیل اصلی که این را گفتم، امروز ایمیل زد و ازم پرسید آن آخرین جمله ای که آن روز در پاریس توی تاکسی به فارسی گفتی چی بود. و من یادم به اون روز یک شنبه صبحی آمد که توی تاکسی از خانه ی من راه افتادیم تا ایستگاه قطار. نمی دانم به چه دلیل مسخره ای دو نفر که تازه شب پیشش برای دومین بار به هم زده اند باید در مورد حمله ی امریکا به افغانستان حرف بزنند. او که البته بهش نمی گفت جنگ می گفت intervention  که یا بار منفی ندارد یا اگر هم دارد قابل مقایسه با بار منفی"مداخله " که ما در فارسی می گوییم نیست. و ما برای اولین بار در تاریخ رابطه مان به طور برابر بحث کردیم. من برای اولین بار دیدم که همان طور که من هیجان و عصبانیت علیه جنگهای  امریکا حرف می زنم، او هم با عصبانیت و هیجان از جنگهای امریکا دفاع می کند. بعدن که بهش فکر کردم خوشحال شدم که بالاخره یک بار هم دعوای دو طرفه کردیم. حتی فکر کردم که این بحث باعث شد از دست من عصبانی باشد و  خاطره ی به هم زدن یک طرفه و "ناعادلانه" مان را کمرنگ کند. نه این که به خاطر حمله ی امریکا به افغانستان باهاش به هم زده باشم، اما بهش گفتم تو باید این بحث را یک سال پیش با من شروع می کردی، اینطوری اصلن باهات حرف هم نمی زدم چه برسد به یک رابطه.  یادم است در طول بحث یک مثال مسخره هم زد و کار را تمام کرد:  گفت مثل اینکه یکی توی خیابان بهت حمله کند و تو جوابش را ندهی (یازده سپتامبر را می گفت). گفتم یکی توی خیابان به شما در تاریکی حمله کرد. شما اصلن نمی دانستید کی هست. گفت خب که چی، نمی شد که دست روی دست بگذاریم باید به یکی حمله می کردیم تا کسی جرات نکند از این به بعد این کار را کند. به فارسی گفتم آره گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زندند گردن مسگری. نوشتم ترجمه ندارد.  

این روزها که  به رفتن امریکایی ها نزدیک می شویم و بازار تحلیل مداخله ی نظامی امریکا در افغانستان گرم است، مدام دلم می خواهد همین جمله را  تکرار کنم به جای بحث کردن.  

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳

از دوست داشتن و باقی قضایا

دو سال تمام دوستش داشتم و خودداری کردم، همه ی آدمهای دیگر اطرافم بودند که حواسم را از او پرت کنند، برنامه ریزی شده بود. آدم خودش می داند کی دارد چی کار می کند، مسخره است بگویم نمی دانم چطور شد که این طور شد، می دانم چطور شد، فهمیدم دوستش دارم و تصمیم گرفتم دوست داشتنش را فراموش کنم و کردم و این دوست داشتن گاهی وقت ها جوانه می زد و من خاک می ریختم رویش. همین شد که همه ی انرژی ای را که قاعدتن باید برای رشد و جلوه در ملا عام می گذاشت، گذاشت در ریشه دواندن، دوست داشتن را می گویم، انگار مستقل از من ریشه دواند، و هر بار که من با خاک رویش را  پوشاندم استقلالش از من بیشتر شد. او هم همین طور بود، لازم نبود دو سال بگذرد تا بگویدش، می دانستم. دلیل پنهان کاری مان ولی چه بود؟ چرا دو سال صبر کردیم؟ چرا دو سال صبر کردیم که حالا اینقدر بی محابا شویم؟ نمی دانم. 

زندگی م دارد از کنترل م خارج می شود، همه جوره. خیلی سال است اینجا می نویسم، و همیشه همین بوده: هر وقت می بینید اینجا نمی نویسم بدانید که زندگی م از کنترلم خارج  است، که این قدر سرم شلوغ است که فرصت نمی کنم عقب بروم و از دور خودم را ببینم و در موردش بنوبسم. این که آدم سرش شلوغ باشد و دور و برش شلوغ باشد، آن قدری که فرصت نکند خودش را ببیند هیچ وقت چیز خوبی نبوده. روزمره خوب است، شب خسته و با خیال راحت می خوابی چون فکر می کنی خیلی کار کرده ای و فعال بوده ای و خیلی راه رفته ای. مساله این است که یک دفعه بعد از ده ماه سر بلند می کنی و شک می کنی که نکند راه را اشتباه رفته ای. مهم نیست چقدر هر روز زیاد رفته ای، مهم این است که ممکن است به سمتی که می خواستی بروی نرفته ای. بعضی وقتها هم بدتر، دو سال طول می کشد و سر بلند می کنی و به افق نگاه می کنی و یک دفعه متوجه می شوی که اصلن نمی دانی کجا می خواستی بروی. همه ی آن خستگی ها و بریدن و وقت سرخاراندان نداشتن هیچی برایت نیاورده. 

همین است که من نمی فهمم این همه گفته هایی را که از حال لذت ببر، یعنی چی از حال لذت ببر وقتی سرت را انداخته ای پایین و راست شکمت را گرفته ای و می روی بی این که بدانی کجا؟ چه لذتی وقتی که تصویر بزرگ را نتوانی ببینی. 

پاراگراف دوم را که نوشتم یادم افتاد به این که آدمی که سرش شلوغ باشد و یک تو-دو-لیست داشته باشد و پیگیری کند و تیک بزند و بعدش هم تیک های سوشالایز کردنش را بزند و شب ساعت دوازده خسته و کوفته بخوابد، بدون اینکه سرش را بلند کند تا افق را ببیند، کارش مثل جامعه ی بین المللی در افغانستان در سیزده سال گذشته است. جدی، نزدیک ترین و اولین مثالی که به ذهنم آمد همین است. صبح تا شب جلسه دارند و پول خرج می کنند و پروژه تصویب می کنند و احساس می کنند دارند کار مهم و مفید انجام می دهند و هیچ وقت چند قدم بر نمی دارند به عقب برگردند تا افق را ببینند و ببینند کجا می روند، این است که حالا اصلن نمی دانند توی کدام بی راهه داشته اند  هروله می کرده اند توی این سیزده سال. اصلن نمی دانند این همه انرژی و پول کجا رفت، برای چه رفت. اگر این همه عجله نکرده بودند، که کار را تمام کنند، شاید الان پنجاه درصدش را انجام داده بودند. الان اما شاید حتی شروع هم نکرده باشند.

نوشته ام سر نداشت. ته هم ندارد. دارم روی خودم کار می کنم که برگردم کنترل را به دست بگیرم، یکی از بهترین چیزهایی هم که این جور وقتها کمک می کند حرف زدن با دیگران است، در مورد همه چیز. در را به روی خودم بسته بودم برای ماهها و حرف عمیق نزده بودم با کسی. دیشب با مهزاد حرف زدم، امروز صبح با نیکیتا. بعد از ظهر با جورج. همه هم یک ساعت- دوساعت. با سه چهار نفر از پارتنرهای کارمان هم حرف زدم. همه چیز را خلاصه کرده بودم به ایمیل، حاضر نبودم تلفن جواب بدهم و پای اسکایپ بروم، به بهانه ی وقت نداشتن. اما دلیل واقعی اش این بود که سرم را انداخته بودم پایین راست شکمم را گرفته بودم و می رفتم و نمی خواستم با حرف زدن با دیگران سرم را بلند کنم، مبادا که افق را ببینم. مبادا که بدانم راه را دارم اشتباهی می روم توی یک یا چند مورد. انگار داشتم یواشکی کار و زندگی می کردم. 

حالم یکهویی خوب شده. 

سه‌شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۳

پارانویا

ذره ذره اتفاق میافته، خودت هم نمی فهمی از کی. فقط از یک وقتی متوجه می شی که اگر یکی دری رو هم محکم ببنده، فکر می کنی صدای انفجار یه بمب دستی در دوردست ه. راستی چرا توی کابل اینقدر کپسول گاز می ترکه؟ صداش خیلی بلنده و هیچ فرقی با بمب نداره، فقط باید گوش بدی ببینی آیا بعدش صدای شلیک گلوله می شنوی یا نه، اگر نه، همون کپسول گاز بوده ترکیده یا باد دری را محکم کوبانده. اگر آره باید منتظر اس ام اس های امنیتی باشی تا ببینی کدام طرف شهر بوده و باید به کدام دوستت زنگ بزنی. 

اگر انتخابات ریاست جمهوری افغانستان صلح آمیز انجام بشه و پیش بره، این اولین باری خواهد بود که قدرت به طور صلح آمیز در افغانستان دست به دست شده.