یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۲

Summer's End

این تیتر را گذاشته بودم که بیایم در مورد این فیلم ژاپنی پایان تابستان بنویسم. طبق معمول نشد. وبلاگ نوشتن تنها کاری نیست که نمی رسم انجام دهم. یک لیست 186 تایی از کارهایی که خیلی فوری هستند دارم. چندتایی هم ایمیل و پیغامی که از طریق این وبلاگ و فیس بوک گرفته ام جز آنها هستند. ببخشید واقعن، جواب ندادنم هیچ معنی دیگری جز این که وقت ندارم، ندارد. یک مدتی خواب هم نداشتم این قدر که تمام طول خواب کارهای عقب مانده را انجام می دادم. صبح بیدار می شدم، خسته تر از شب پیش و بعد تازه متوجه می شدم که نه خوابیده ام و نه کارهای عقب مانده را انجام داده ام. حالا فورن اضافه شان می کنم به این لیست که دست کم از سرم بیرون بیایند. مهم و غیر مهم ندارد، همه شان هر چقدر کوچک یک جایی را توی ذهنم اشغال می کنند. درست است که مجبور می شوم در انجام شان اولویت بندی کنم اما یک کار خیلی مهم دفتر، عوض کردن پاسپورت مخدوشم و یک ایمیل از یک دانشجوی سال آخر لیسانس باستان شناسی که  اصلن نمی شناسم و تصمیم گرفته است تزش را در مورد میراث فرهنگی افغانستان بنویسد و چهار صفحه پرسشنامه فرستاده و التماس کرده که کمکش کنم، یا دوست دوست دوستم که یک سوال ساده در زندگی در پاریس پرسیده و من وقت نکرده ام که جواب دهم، همه شان یک جایی را در ذهنم اشغال می کنند و همین مرا به سمت دیوانگی می برد.

امروز صبح رسیدم کابل. تهران و شیراز و پاریس خوب بودند اما وقتی سه تا شهر را توی هفت روز می روی، با حساب این همه فرودگاه معلوم است که خسته تر بر می گردی. آنا یک ایمیل به فارسی فرستاده که در اوج خستگی لبخند لبخند به لبم می آورد. آنا تازه فارسی خواندن را شروع کرده، مثلن نه ماه پیش، و فقط هفته ای یک جلسه ی یک و نیم ساعته توی دانشگاه کلاس دارد، کلاس های زبان دانشگاه ها را می دانید که چقدر لا ابالی اند.. من هر بار شگفت زده می شوم از پیشرفتش. مخصوصن که فارسی یاد گرفتن برای یک انگلیسی-فرانسوی مثل یادگرفتن ژاپنی یا روسی برای ماهاست. چندین و چند جلسه به یادگرفتن حروف الفبا می گذرد. این ایمیل آناست، که دلم خواست با یکی فارسی می داند هم خوانش کنم. دوست پسر لهستانی ش از دیروز برای یک ماه رفته سفر:

"امروز صبح، وقتى لهستانى ى من رفت، ازم گفت : امروز هوا خوب است براى جاى ديگر رفتن، پرنده ى شنبه. ازش گفتم كه پرنده خوش نبود توى لانهش تنها بيدر شد. و مسل تو ى فيلم ژاپنى، باقى ى روز با مردى ى ايتاايى تا نيم شب گزرم .نميخام تنها بودن را !!!"