سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۲

La Taverna

 من زنده ام. ایمیل های تان خوشحالم کرد. وقت حمله ی جمعه شب گذشته در کابل، من پاریس بودم. در حال دیوانه شدن بودم. اول گفتند چهارده نفر کشته شده اند، بعد بیست و یک نفر. و من باید به یکی یکی تلفن می زدم، هیچ کس هنوز لیست کشته شده ها را نداشت و می بایست یکی یکی تلفن می زدی به دوستان و همکارنت تا مطمئن شوی آن ها در رستوران نبوده اند. از چهارده نفر خارجی کشته شده، من دوازده نفرشان را از نزدیک می شناختم. آن دو نفری که نمی شناختم همان هفته رسیده بودند کابل. فکر کن یک شبه دوازده نفر از آدمهایی که می شناختی کشته شوند. آن هم با شلیک گلوله . یکی جلوی در رستوران خودش را منفجر کرده و بعد دو نفر تفنگ به دست وارد رستوران شده اند و آدمها را سر میزهای شام کشته اند. فکر این که من یا نزدیک ترین دوستانم می توانستیم یکی از ان بیست و یک نفر باشیم، رهایم نمی کند. همه ی ما هفته ای، دو هفته ای یک بار می رفتیم La Taverna شام بخوریم. 

در دوماه گذشته حتی چها روز پشت سر هم نشده که یک جا بخوابم. خسته ام از این همه سفر کاری/یا برای دیدن کسی. حالا برای اولین بار در هشت هفته، پنج شب پشت سر هم لندن هستم، برای کار آمده ام. آخر هفته بر می گردم کابل، و می دانم که حال هیچ کسی آن جا خوب نیست. و همه از هم دیگر می پرسند، واقعن باید ماند؟ هنوز فکر می کنم باید ماند و و کارهایی را که شروع کرده ایم و باور داریم که درست اند، تمام کنیم.