چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۳

I'm on drugs

 فقط پاییز نیست. دارو هم می خورم. چقدر همه ی عمرم فکر کردم هیچ مشکل ذهنی و روانی با روانکاو و روان شناس و گروه درمانی حل نمی شه؟  چقدر به همه ی دوستای داخل ایران و ایرانی م که روانکاو و روان شناس دارند- که کم هم نیستند-  گفتم این ها همه ادای روشنفکریه؟ احتمالن هنوز یه قدم خیلی کوچک مانده تا به اون جا برسم که قبول کنم این ها ادای روشن فکری نیست اما فعلن به مرحله ای رسیدم که مطمئنم دارو نتیجه می ده. روان پزشکی از لیست اداهای روشن فکر حذف شده. هیچ وقت توی زندگی م نتونستم تمرکز کنم، و این جدید نیست، تمام سالهای ابتدایی مامانم آمد مدرسه معلم ها گفتند خیلی وول می خوره و حواسش پرته.  بعد فکر کردن شاید چون درسها رو بلدم حواس پرتم، این شد که وادرام کردن به تابستان ها هم درس خوندن تا از روی کلاسها بپرم. تابستان هم حواس پرت بودم، شهریوری که قرار بود کلاس دوم رو امتحان بدم صبح روز امتحان املا مامانم ازم املا گرفت، شدم منهای بیست و پنج. املا می گفتند گوش نمی کردم و به جای این که دقیقن همون کلمات رو بنویسم مضمون کلی رو می نوشتم. می گفتند کلمه، می نوشتم واژه یا بر عکس. می گفتند با سرعت، می نوشتم سریع. فقط مامانم شانس آورد که املای بچه ی دوم ابتدایی نیم صفحه است و نه پنج صفحه.  بقیه سالهای مدرسه و دانشگاه هم همین بود، بعدها توی اروپا دیگه خودم خیلی سر حواس پرتی سر کلاسهای دانشگاه سرزنش نکردم، عادت کرده بودم. تنها چیزی که می تونست باعث بشه تمرکز کنم کتاب خوندن بود، رمان. هیچ وقت نتونستم یه فیلم یک و نیم ساعته رو خودم ببینم بدونی این که بیست بار عقب و جلو بزنم. توی سینما و تئاتر نشستن برام عذاب بود وقتی از نیم ساعت می گذشت.  نمی تونستم  تمرکز کنم و این باعث می شد کارهام رو نتونم انجام بدم و کار انجام ندادنم باعث استرس م می شد و استرسم از یه حدی که می گذشت شبیه دیوانه هام می کرد. 

حالا حالم خیلی خوبه. می تونیم به پاییز هم ربطش بدیم، اما خودم می دونم که فرق می کنه. این که آدم احساس کنه که روی ذهنش کنترل داره  خیلی حس خوبیه. فکر می کنی روی جهان کنترل داری، و این برای آدمهای کنترل فریک خیلی مساله ی مهمیه. می دونی هیچ چیزی مهم تر از ذهنت برای کنترل کردن وجود نداره. بعد چون چیزی به این مهمی سر جاشه، دیگه چیزهای کوچیک خیلی اذیتت نمی کنه. همکارم که پنج شش ماهه آمده و از وقتی آمده بود من رو در حال داد زدن سر دیگران، در حال بغض و استرس دیده بود، باورش نمی شه آدمی که از سفر برگشته همون سارای قبلیه. هر بار که می بینه دیگه مثل ترقه نمی پرم با هر تلفنی، و  هر مشکلی که همه رو عصبی می کنه، با من کاری نداره هی می گه ?Are you on drugs Sara