پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۳

Winter, bring me home*

نمی دونم به خاطر تولد سوم مهری مه که مهر و پاییز رو اینقدر دوست دارم یا برای هوای منحصر به فرد پاییزی. اما هر سال همین وقت ها ، همین روزها یه دفعه همه ی چیزهایی که  این قدر توی تابستان ها (هر تابستان) اذیتم می کنند کم رنگ و کم اهمیت می شن و من دوباره حالم خوب می شه و همه چی از نو شروع می شه.

آیا واقعن من آماده ام که این کشور رو ترک کنم؟ یا  این که هر جا باشم از اواسط  بهار تا اواخر تابستان اینقدر حالم بد می شه؟ فکر کنم meme های کوچندگی یک جایی توی پس زمینه ی ذهنم مانده و اگر اواخر بهار کوچک نکنم به ییلاق این طوری می شم. تا چند ماه بی قرار می شم و خسته و عصبی و بزرگترین هدفم توی زندگی رفتن ه، اصلن مهم نیست به کجا، بعد با اولین باد پاییزی همه چیز فروکش می کنه. این حس حوالی زمستان هم یک بار دیگه به سراغم میاد. به وضوح اون سالی را که رفتم فرانسه، و اون سالی که آمدم افغانستان را یادمه.  تهران سال دوهزار هفت، هر روز صبح زمستان از خواب بیدار می شدم و به خودم می گفتم من این جا چه غلطی می کنم، این جا خانه ی من نیست، تا اواخر زمستان رفتم تاجیسکتان و بعد هم رفتم فرانسه. سه سال پیش هم توی پاریس اینقدر این حس من-اینجا-چه-غلطی-می کنم قوی شد که توی دسامبر (دی ماه) استعفا دادم از کارم که مجبور بشم برم و سه ماه بعدش آمدم افغانستان. تجربه می گه باید نق ش رو تابستان بزنم و کوچ واقعی رو اواخر زمستان بکنم اگر لازم بود. 

حالا ببینیم این زمستان برام چی داره. 


*اسم از این.