جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۳

melancholic

امروز  فقط دو تا کار کردم: وبلاگ فارسی خوانی و کتاب خوانی.

به نظر می رسد هفتاد درصد وبلاگ ها یکی دو سال پیش از نوشتن دست کشیده اند، یا شاید هفتاد رصد وبلاگهایی که من به لینک شان از وبلاگهای دیگر دسترسی دارم. می دانم وبلاگ نویسی ادامه دارد اما لانه شان را باید پیدا کنم. نمی دانم لانه شان کجاست. 

یکی دو ساعت هم دنبال دو تا وبلاگ نویسی گشتم که نه اسم شان را یادم بود و نه اسم وبلاگ شان و نه حتی این که کجا زندگی می کردند. یکی شان یک خانمی بود که توی یکی از کشورهای اروپایی (احتمالن اروپای شمالی) زندگی می کرد، و کارش توی بیمارستان بود، پزشک یا پرستار بود. فکر کنم با پارتنرش هم زندگی می کرد. وبلاگ معروفی نداشت اما من با پشتکار دنبالش می کردم تا یکی دو سال پیش. کسی می داند کدام بود؟ امیدوارم هنوز بنویسد. 

یکی دیگر هم یک خانمی بود که مطمئنم تا شش ماه پیش هم می نوشت. توی یک شهر کوچک توی ایران بود و معلم بود. شاید یک شهر شمالی. 

چند ساعت هم یک کتاب خواندم که بعد پشیمان شدم. اسمش "برده ی حرم" است و در مورد یک دختر امریکایی است که از فرانسه دزدیده شده وآورده اندش یکی از کشورهای حاشیه ی خلیج فارس برای حرم عرب های پولدار. نمی دانم چطوری وارد کیندل م شده، می دانم خودم نخریدمش. خلاصله از یک جایی یهویی شک کردم کتاب واقعی باشد و توی گوگل گشتم تا مطمئن شوم که خاطرات دختر شخصیت اصلی داستان است. اول که آمازون چهار و نیم ستاره بهش داده اند، اما دلیل اصلی این که من گشتم تا مطمئن شودم کتاب خاطرات است، این بود که فکر کردم که کتابی که اینقدر نثرش بد باشد را تنها در صورتی حاضرم بخوانم که زندگینامه یا سفر نامه باشد. بعد دیدم که ای وای، اولین کتاب یک نویسنده ی مسن است و داستان هم هست. کلن از روی کیندل حذفش کردم. می دانم فاچاق انسان توی این کشورهای حوزه ی خلیج فارس واقعن وجود دارد اما من حوصله ی خواندن تصورات داستانی یک امریکایی در مورد قاچاق انسان برای حرمسراهای اعراب خلیج را ندارم.

عطاری مان گفت که سودایی شده ام و باید فلان چیزها را نخورم، این دمنوش ها را بخورم. بعد از این همه پزشکی که همه شان فقط گفتند کرم مرطوب کنند بزن، بالاخره داروی عطاری جواب داده و بعد از پنج ماه پوست اندازی و دست و پایم خوب شده. به دوست پسرم گفتم سودایی شده ام، گفت چی؟! melancholic؟! حتمن اسم مریضی ات هم باید شیک باشد؟ من هم با افتخار برایش از نقش طبع ها در پزشکی سنتی ایرانی و قانون ابن سینا گفتم، گفت اینها را که ابن سینا نگفته، ارسطو گفته. یکی از بدی های بیرون از ایران بودن این است که بالاخره متوجه می شوی که ته ش، تو هم مثل همه ی آنهایی که به خاطر کورش کبیر گفتن شان سرزنش شان می کنی رگه های تند ناسیونالیستی داری. بالاخره یک وقتهایی مچ خودت را می گیری که داری می گویی فلان آدم مهم  ایرانی است یا مثلن چهار طبع را اول ایرانی ها کشف کرده اند.