شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۳

بالاخره فمنیست


 دستیارم  که یک دختر فوق العاده باهوش و توانمند افغان است، باید ساعت چهار و نیم برود خانه چون ماشینی که کرایه کرده اند که دخترهای دفتر را ببرد خانه، سر ساعت چهار و نیم می رود. دل آرا، وقتی به تیم ما آمد، همان روز اول آمد و گفت می خواهد نیم ساعت با من حرف بزند: گفت که همه ی عمرم دستیار بودن چیزی نیست که من بخواهم توی زندگی ام انجام دهم، فقط پی گیری امضای فلان نامه، یا گرفتن فلان بلیت یا برنامه ریزی برای فلان جلسه یا فلان ماموریت. بهش گفتم باشد من هر چقدری که تو بپذیری و توانایی ش را داشته باشی بهت کار و اختیارات می دهم به سمت مدیر پروژه شدن، اما همراهش مسوولیت هم می آید. دخترک پنج زبان را سلیس و روان حرف می زند و یک فوق لیسانس جامعه شناسی هم از یک کشور اروپایی دارد. 

بهش گفتم، ماهایی که مسوولیت بیشتری داریم گاهی تا هشت و نه شب  و یا تا نیمه شب می مانیم. گاهی وقت ها آخر هفته ها هم  کار می کنیم. نمی گویم زیاد کار کن، هوشمندانه کار کن، اما وقتی مسوولیت داری، گاهی وقت ها مجبور می شوی کار بقیه را هم انجام دهی چون هدف مهم است و نه پروسه. گاهی از از صبح ساعت هشت تا چهار ونیم سر کار باشی کافی نیست، گاهی ممکن است لازم باشد نیم ساعت، یک ساعت بیشتر بمانی سر کار. گفت هیچ مشکلی ندارد برای این، خانواده اش هم مشکلی ندارد که دیرتر برود خانه اگر مدیر کل قبول کند. گفتم هیچ کسی با بیشتر توی دفتر ماندن تو مشکلی ندارد. هیچ کدام از ما خارجی ها ساعت چهار و نیم خانه نمی ریم. اگر هم لازم شد از راننده های شب می خواهم که برسانندت خانه. خیلی وقتها خودش تاکسی می گرفت اگر شب نشده بود، اما توی این چند ماه من سه چهار باری  از راننده های شب خواستم که دل آرا را برسانند. هر راننده ای که شب وظیفه بود یک نقی می زد برای ترافیک یا این که ممکن است خارجی ها ماشین بخواهند (دو تا ماشینی که شب هستند مختص ما خارجی ها هست که هیچ جا بدون ماشین های سازمان اجازه نداریم برویم) اما بالاخره دل آرا می بردند خانه. البته دل آرا همیشه یک استرسی داشت وقتی که بیشتر از چهار و نیم می ماند که می شد حس اش کرد، انگار تمام مدت بغض داشت، من هیچ وقت ازش نخواستم که بیشتر بماند، همیشه گفتم این کار را فردا هم می شود کرد، اما گاهی وقت ها، هفته ای یک بار مثلن خودش تاکید داشت که بماند و فلان کار را تمام کند. 

چند روز پیش ساعت شش به یکی از رانندها - که معروف است به تنبلی و بیشتر از تنبلی، زرنگی کردن برای کم تر کار کردن- گفتم دل آرا را برساند خانه، گفت رییس ماشین را می خواهد برود فلان سفارت. گفتم من به رییس می گویم منتظر بماند، گفت رییس منتظر بماند برای فلانی؟! گفتم بله اگر لازم باشد او هم باید منتظر بماند، خلاصه با کلی نق و نوق دختر را و برداشت برد، اما مثل این توی راه این همکار و آن همکار بهش زنگ زده اند و این هم به جای این که بگوید درگیرم و دارم فلانی را می رسانم خانه شان، رفته دنبال آن ها یکی یکی (صرفن به خاطر این که مسیرهای آن ها نزدیکتر بوده و کار آسان تری) خلاصه بعد از چهل و پنج دقیقه این و آن را رساندن، دل آرا را بر می گرداند دفتر که خودش زنگ بزند و تاکسی بگیرد. 

من هنوز دفتر بودم، دختر آمد نفس نفس زنان و گفت می مانی تا من زنگ بزنم یکی بیاید دنبالم؟ گفت بله، من همین جام. گفت راننده توی ماشین بهش  گفته که زن نباید بعد از ساعت کاری دفتر بماند، برایش حرف در می آورند. و کلن جامعه برای زنی که تا وقتی هوا هنوز روشن است به خانه برنگشته احترامی قائل نیست و دل آرا باید مثل بقیه ی زن های محترم دفتر ساعت چهار و نیم با ماشینی که برایشان اجاره کرده اند برود خانه. و کل این ها با لحن توهین آمیز و آمرانه بهش گفته. این ها را با بغض به من گفت، آخرش هم زد زیر گریه. گفت تو ممکن است هیچ وقت ندانی من چه استرسی را تحمل می کردم این چهل و پنج دقیقه توی ماشین. چرا یک راننده باید به خودش اجازه بدهد با من این طوری حرف بزند؟ اما من می دانم که این زندگی من است و هیچ وقت هم تغییر نمی کند اگر افغانستان بمانم.

بهش گفتم که غلط کرده، بیرون از این سیستم که کسی نمی تواند راننده را کنترل کند، اما توی سازمانی که برابری جنسی بزرگترین شعارش و ادایش هست، حتی پیش "آموزش برای همه" یا "کاهش فقر جهانی"، هیچ کس نباید اجازه داشته باشد با تو این طوری حرف بزند. گفتم اجازه می دهی شکایت بنویسم به رییس بزرگ؟ گفت نه دردسر درست می شود و آخرش رییس به من می گوید که ساعت چهار و نیم برو خانه. گفت چیزی نگو، من از این به بعد همیشه به تاکسی زنگ می زنم که بیاید دنبالم، هر چقدر هم دیر باشد.  مخالفت کردم و بهش گفتم نباید کوتاه بیایی و بالاخره راضی اش کردم که شکایت را بنویسم. 

همان شب، دل آرا که رفت، برداشتم و یک ایمیل فرستادم به مدیر کل، مدیر امور مالی اداری به اضافه ی مسوول مسائل زنان توی دفتر مرکزی مان. در یک جایی از ایمیل واقعن اشکم در آمده بود اما سعی کردم کاملن منطقی و قانونی شکایت م را از راننده عنوان کنم، یعنی متنی باشد که بتوانند تو تحقیقات شان ازش استفاده کنند. اما ایمیل را که فرستادم، دیدم این همه چیزی که می خواستم بگویم نبود. بالای همان قبلی دوباره یکی فرستادم به عنوان پی نوشت.  نوشتم که درد دارد که من که این ایمیل را دارم ساعت هشت شب می نویسم و حالا برای این که بروم خانه باید به راننده ای زنگ بزنم که می گوید برای زنی که بعد از تاریکی بیرون بماند احترام قائل نیست. نوشتم که من شاید هیچ وقت در معرض چنین فشاری نبوده باشم و مطمئن باشم که هیچ وقت هم نخواهم بود و این راننده هیچ وقت چنین حرفی به من نمی زند، صرفن چون "خارجی" ام. اما این به من یاد آوری می کند که هر بار دل آرا بعد از ساعت چهار ونیم دفتر می ماند، تا کاری را انجام دهد که دوستش دارد و بهش احساس مفید بودن می دهد، کل فشار این جامعه را روی دوشش دارد. نوشتم که من می دانم ما نمی توانیم این کشور را تغییر دهیم، اما می ترسم حتی نتوانیم فضای دفتر خودمان را هم کنترل کنیم. که روزی بالاخره همه ی ما تن دهیم به شرایط و به دل آرا بگویم: لطفن ساعت چهار و نیم برو خانه، چون به دردسر جنگیدن با مردهای این دفتر/یا حتی بقیه ی زنها، نمی ارزد.