پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۳

از خواب ها

 این رو هم بنویسم یادم نره.

دیشب خواب دیدم توی یک رستوران بودیم و به رستوران حمله شد. همه در یک لحظه دراز کشیدند روز زمین و تقریبن زیر میزها. فکر کنم برای اولین بار ترسی رو که احتمال داره در واقعیت در اون شرایط تجربه کنی تجربه کردم. احساس می کردم دارم فلج می شم. اون لحظه روی زمین دراز کشیدن به شکل یه حرکت ناخودآگاه انجام دادم، و احتمالن نتیجه ی کلاس های آمادگی که برامون گذاشته بودند، اما زیر میز به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که پاشم و بهم شلیک کنند و تموم بشه. چون نمی خواستم این ترس رو بیشتر تحمل کنم. به نظرم انسانی نبود که کسی چنین ترسی رو تحمل کنه. طالبان بودند، یعنی قیافه هاشون شبیه اونا بود و فارسی هم حرف نمی زدند، فقط به پشتو و معلوم نبود چی می گن، به نفر اول نفر که شلیک کردند، من از خواب پریدم و تا ساعت ها به سقف نگاه کردم. 

احتمالن دلیل این خواب این بود که این روزها به اون هایی که ژانویه توی رستوران لبنانی کشته شدند فکر می کردم. و به باربارا که با شلیک آرپی جی سوخت. امروز آلیس ایمیل زد که این روزها مدام نگران منه. آلیس کمتر از دو ماه می شه که رفته. و نیکلا هم،  که یک ساله رفته،  ایمیل زد که بگه مدام یه خواب تکراری می بینه از کابل می بینه که توش توی یه ماشینی نشسته و من توی ماشین جلویی هستم  و داریم می ریم بازدید یه سایت پنجاه کیلومتری کابل و یه دفعه ماشین جلویی جلوی چشمش منفجر می شه.