پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۳

پاییز همیشه بهترین راه حل بود

یک دستبند فرای ویل برای خودم هدیه تولد خریدم، تولدم هنوز نرسیده، اما از خودم راضی ام. به خاطر چیزهای دیگری هم از خودم راضی ام. دو هفته قرار بود تعطیلات باشم، شبی که قرار شد بود برگردم بلیتم را کنسل کردم و ایمیل زدم به رییسم من آمادگی این را ندارم که برگردم افغانستان. توی این دو و نیم سال یک بار هم جرات کردم برگشتنم رو عقب بندازم چون فکر می کردن کار کل کشور می خوابه اگر من یه روز دیر برگردم : ) حالا اینقدر که نه، اما کلن استرس کار نمی گذاشت بیشتر بمانم.  بعد هم یک بلیت برای شیراز خریدم بامداد آن روز رفتم شیراز و یک هفته هم شیراز ماندم شد سه هفته.
 از خودم راضی م برای این که با این که خیلی دیر فهمیدم، اما بالاخره فهمیدم اگر خودم هوای خودم را نداشته باشم هیچ کس ندارد. هیچ کس نمی تواند مواظب من باشد اگر خودم مواظب خودم نباشم. نه این که من خیلی آدم از خود خودگذشته ای باشم، نه ، خودخواهی هم خوب بلدم، اما مواظب خودت بودن خیلی فرق می کند. مثلن حتی فرض کن با دوست پسرم زندگی می کردم - الان توی ذهنم این آرامش بخش ترین حالت ممکن است، چون می دانم که مثلن زندگی در خانه و با پدر و مادرم همین اندازه ی افغانستان کار کردن دیوانه ام خواهد کرد -  با یکی که همیشه حواسش به من باشد زندگی کنم، آیا او می دانست که چطوری مواظب من باشد؟ نه. هیچ کس نمی فهمدت وقتی بهشان بگویی، دارم دیوانه می شوم یا I'm on the verge of nervous breakdown ، همان موقع دلداری ت می دهند و سعی می کنند باهات حرف بزنند. اما عمقش را نمی فهمند، و مهم تر از همه فردا وقتی داری به یک جوک می خندی یا کلن لبخند می زنی عمرن یادشان باشد که تو کماکان on the verge of nervous breakdown. من استرسی را  توی این چند ماه گذشته تحمل کرد که بارها به خودم گفتم، من چرا نمی میرم پس، چرا قلبم نمی ایستد و هیچ وقت نایستاد. اصلن هم دلیل دقیقش را نمی دانم، به همه و خودم گفتم دلیلش کار است، واقعن هم کار بود، حالا که سه هفته دور بوده ام بهتر شده ام، اما از کار که چیز زیادی تغییر نکرده، این منم که اجازه می دادم چیزهای پیشتر ساده اینقدر مهم شوند که دیوانه ام کنند. می ترسیدم استعفا هم بدهم و برم پاریس، یا پیش دوست پسرم، یا شیراز یا تهران بمانم و حالم  از بی عاری و بی کاری بدتر و بدتر شود. هیچ کاری نکردن هیچ وقت حال من را بهتر نکرده. 

من همه ی عمرم تحت فشار و سرزنش خودم بوده ام. همیشه یک صدایی توی سرم گفته: چرا هیچ غلطی نمی کنی. بعضی وقت ها فکرش را که می کنم یا آخر یک سال و ماه را که می بینم، می بینم یک غلط هایی هم کرده ام، اما نمی دانم چرا این ها هیچ وقت به چشمم نمی آید وقتی دارم خودم را سرزنش می کنم، اصلن نمی دانم کی آن کارهای مفید را کرده ام که حالا این جام، چون قاعدتن باید از  هیچ کاری توی زندگی م نکردن مرده بودم تا حالا. فقط کارهای نکرده را یادم می آید. همه چیز را تا لحظه ی آخر عقب انداختن، کنسل کردن، نرفتن، ننوشتن، نخواندن، نگفتن. همه اش فعل های منفی را یادم می آید. 

حالا اما خیلی بهترم.