دوشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۳

11 August 2014

من همان آدمی هستم که هر وقت یکی توی هر باتلاقی گیر کرده، آخرین حرفم بهش این است که هیچ کس نمی تواند کمکت کند. فقط خودت می توانی. باید فکر کنی باید تصمیم گیری که چه می خواهی. همیشه به قول حبیبه با اعتماد به نفس در مورد دیگران نسخه می پیچده ام اما حرف آخرم این بوده هیچ کس نمی تواند کمکت کند جز خودت. حالا به خودم می گویم. باید بدانی چی می خواهی. باید بدانی که از کارت خسته شده ای، از افغانستان، از تنش زندگی این جا یا این که از خودت خسته شده ای. ترسم این است که استعفا بدهم و بروم پیش دوست پسرم برای آن چند ماه تعطیلی که فکر می کنم این همه بهش احتیاج دارم و اما حالم به جای بهتر شدن بدتر شود. اگر این حال بد از درونم باشد و از بیرون نباشد تغییر شرایط بیرون حالم را ممکن است بدتر هم کند چون با این واقعیت تلخ مواجه می شوم که بدی حالم از درون است و ربطی به اینجا ندارد.  کتاب The Charisma Myth را باید دوباره بخوانم. نه به خاطر کریزما، به خاطر این که همه ی تاکیدش این بود که همه چیز درون شماست. فکر این که این همه آدمی که دوستت دارند و دوستشان داری هیچ کمکی نمی توانند بهت بکنند خیلی غمگین است. فکر این که ته ته ش تنهای تنهایی. یکی اگر ازم بپرسد چه ت است هم هیچ جوابی ندارم. فقط It doesn't feel right and I need to find the courage to walk away from anything that doesn't feel right.