یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳

از دوست داشتن و باقی قضایا

دو سال تمام دوستش داشتم و خودداری کردم، همه ی آدمهای دیگر اطرافم بودند که حواسم را از او پرت کنند، برنامه ریزی شده بود. آدم خودش می داند کی دارد چی کار می کند، مسخره است بگویم نمی دانم چطور شد که این طور شد، می دانم چطور شد، فهمیدم دوستش دارم و تصمیم گرفتم دوست داشتنش را فراموش کنم و کردم و این دوست داشتن گاهی وقت ها جوانه می زد و من خاک می ریختم رویش. همین شد که همه ی انرژی ای را که قاعدتن باید برای رشد و جلوه در ملا عام می گذاشت، گذاشت در ریشه دواندن، دوست داشتن را می گویم، انگار مستقل از من ریشه دواند، و هر بار که من با خاک رویش را  پوشاندم استقلالش از من بیشتر شد. او هم همین طور بود، لازم نبود دو سال بگذرد تا بگویدش، می دانستم. دلیل پنهان کاری مان ولی چه بود؟ چرا دو سال صبر کردیم؟ چرا دو سال صبر کردیم که حالا اینقدر بی محابا شویم؟ نمی دانم. 

زندگی م دارد از کنترل م خارج می شود، همه جوره. خیلی سال است اینجا می نویسم، و همیشه همین بوده: هر وقت می بینید اینجا نمی نویسم بدانید که زندگی م از کنترلم خارج  است، که این قدر سرم شلوغ است که فرصت نمی کنم عقب بروم و از دور خودم را ببینم و در موردش بنوبسم. این که آدم سرش شلوغ باشد و دور و برش شلوغ باشد، آن قدری که فرصت نکند خودش را ببیند هیچ وقت چیز خوبی نبوده. روزمره خوب است، شب خسته و با خیال راحت می خوابی چون فکر می کنی خیلی کار کرده ای و فعال بوده ای و خیلی راه رفته ای. مساله این است که یک دفعه بعد از ده ماه سر بلند می کنی و شک می کنی که نکند راه را اشتباه رفته ای. مهم نیست چقدر هر روز زیاد رفته ای، مهم این است که ممکن است به سمتی که می خواستی بروی نرفته ای. بعضی وقتها هم بدتر، دو سال طول می کشد و سر بلند می کنی و به افق نگاه می کنی و یک دفعه متوجه می شوی که اصلن نمی دانی کجا می خواستی بروی. همه ی آن خستگی ها و بریدن و وقت سرخاراندان نداشتن هیچی برایت نیاورده. 

همین است که من نمی فهمم این همه گفته هایی را که از حال لذت ببر، یعنی چی از حال لذت ببر وقتی سرت را انداخته ای پایین و راست شکمت را گرفته ای و می روی بی این که بدانی کجا؟ چه لذتی وقتی که تصویر بزرگ را نتوانی ببینی. 

پاراگراف دوم را که نوشتم یادم افتاد به این که آدمی که سرش شلوغ باشد و یک تو-دو-لیست داشته باشد و پیگیری کند و تیک بزند و بعدش هم تیک های سوشالایز کردنش را بزند و شب ساعت دوازده خسته و کوفته بخوابد، بدون اینکه سرش را بلند کند تا افق را ببیند، کارش مثل جامعه ی بین المللی در افغانستان در سیزده سال گذشته است. جدی، نزدیک ترین و اولین مثالی که به ذهنم آمد همین است. صبح تا شب جلسه دارند و پول خرج می کنند و پروژه تصویب می کنند و احساس می کنند دارند کار مهم و مفید انجام می دهند و هیچ وقت چند قدم بر نمی دارند به عقب برگردند تا افق را ببینند و ببینند کجا می روند، این است که حالا اصلن نمی دانند توی کدام بی راهه داشته اند  هروله می کرده اند توی این سیزده سال. اصلن نمی دانند این همه انرژی و پول کجا رفت، برای چه رفت. اگر این همه عجله نکرده بودند، که کار را تمام کنند، شاید الان پنجاه درصدش را انجام داده بودند. الان اما شاید حتی شروع هم نکرده باشند.

نوشته ام سر نداشت. ته هم ندارد. دارم روی خودم کار می کنم که برگردم کنترل را به دست بگیرم، یکی از بهترین چیزهایی هم که این جور وقتها کمک می کند حرف زدن با دیگران است، در مورد همه چیز. در را به روی خودم بسته بودم برای ماهها و حرف عمیق نزده بودم با کسی. دیشب با مهزاد حرف زدم، امروز صبح با نیکیتا. بعد از ظهر با جورج. همه هم یک ساعت- دوساعت. با سه چهار نفر از پارتنرهای کارمان هم حرف زدم. همه چیز را خلاصه کرده بودم به ایمیل، حاضر نبودم تلفن جواب بدهم و پای اسکایپ بروم، به بهانه ی وقت نداشتن. اما دلیل واقعی اش این بود که سرم را انداخته بودم پایین راست شکمم را گرفته بودم و می رفتم و نمی خواستم با حرف زدن با دیگران سرم را بلند کنم، مبادا که افق را ببینم. مبادا که بدانم راه را دارم اشتباهی می روم توی یک یا چند مورد. انگار داشتم یواشکی کار و زندگی می کردم. 

حالم یکهویی خوب شده.